close
مجتمع فنی تهران
رمان فا
loading...

رمان فا

دانلود رمان به صورت پی دی اف ، دانلود رمان برای گوشی های اندروید ، جاوا ، آیفون ، آیپد ، تبلت و ...

رمان آناشید قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1056 شنبه 20 آذر 1395 : 10:23 نظرات ()

   در حالی که می لرزیدم رفتم بینشون که از تعجب همه چی یادم رفت. مهران و مژگان تازه اومده بودنو به همه سلام می کردن. از دور شاهد این ماجرا بودم.
    مثل این که برسام دعوتش کرده بود. مهراد کجا بود؟ عقب تر از همه ایستاده بود. کیان کجا بود؟ مهم نبود. مهم این بود که هیچکس منو ندید.دویدم.
    شالمو محکم گرفتمو دویدم. از کنار دریا می رفتم. از تنهایی حالم به هم می خورد. هیچکی اطرافم نبود. حتی کیان به زور باهام حرف می زد.
    دلم واسه خنده های بی هوای شایان و پرستو تنگ شده بود. صورتم خیس بود و سرم از درد داشت می ترکید.

    یهو ایستادم. من کجا می رفتم؟ اطرافمو نگاه کردم. یکم دیگه از دریا دور می شدم به ویلای خودمون می رسیدم. دسته شالم از بس که باهاش اشکامو
    پاک کرده بودم خیس بود. دویدم................................

رمان آناشید قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 680 شنبه 20 آذر 1395 : 10:17 نظرات ()

ساعت شیش شده بود.همه بی اندازه خسته بودیم. فرید زود تر از همه خسته شد و اومد پایینو گفت:

    - دیگه نمی تونیم. باید استراحت کنیم.

    سعید دستی به شکمش کشید و مظلومانه گفت: منم نمی تونم.گرسنه ام شده.

    شایان و کیان هم حرفشونو تایید کردن.منم از کت و کول افتاده بودم اما دلم می خواست بازم کار کنم ، چون باعث می شد مهراد و از یادم ببرم.
    بلند شدمو به کیان گفتم:

    - کیان ، می ری از مغازه سره کوچه نون و پنیر بخری؟

    کیان قبول کرد. به شایان گفتم:

    - احتمالا فلاکس چایی آوردی با خودت؟

    شایان با خنده گفت: آره. آوردم. اما گرم نیست....................

رمان آناشید قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 744 شنبه 20 آذر 1395 : 10:14 نظرات ()

   - بهم اصرار کردن که بکشم... هنوز یک پک کامل رو هم نزده بودم که با حرفاشون خنده ام گرفت...
    - خودم می دونم از قلیون بدت میاد.
    - پس چرا بهم اون حرفو زدی؟
    - باید توضیح بدم؟
    - حتما توضیح می خواستم که اینجوری سوالمو پرسیدم!
    نفس عمیقی کشیدو پرسروصدا دادش بیرون.گفت:
    - چرا وقتی کیان اومد دنبالت بهم تک نزدی؟
    دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم: یادم رفت.
    - همین؟ می دونی من چه فکرایی کردم؟
    - من نمی دونم تو ذهن تو چی میگذره ولی می تونم حدس بزنم.
    از این که داشتم با میل خودم جوابشو می دادمو باهاش حرف می زدم خوشحال شده بود. لبخند زدو گفت: مثلا چی می گذره؟

    - رفتن خونه یکی از دوست پسرام، راه رفتن با اراذل تو خیابون..........................

رمان آناشید قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 665 شنبه 20 آذر 1395 : 10:5 نظرات ()

  پقی زدم زیره خنده. خداروشکر هیچ کس نفهمید.گفتم:
    - مهراد! یعنی اینقدر هل شدی؟
    خودشم خندید:
    - امیدوارم خوشت بیاد.
    گوهرجون هدیه خودشو داد که یه دستبند ظریف خوشگل بود. بعدم هدیه پدرجون رو که یه
    دست سرویس طلا بود ، داد. خیلی خوشگل و اکولی پکولی بود! اما من طلا دوست نداشتم. مامانو
    کیان هم یه حلقه مردونه شیک به مهراد دادن که مهراد هم خیلی خوشحال شد.
    همه چی عالی بود.همه بلند شدیم که از اتاق بریم بیرون. مهراد یه لحظه هم دستمو ول نمی
    کرد. کیان اومد پیشمونو گفت:
    - مهراد. میشه یه لحظه خواهرمو قرض بگیرم؟...............................

رمان آناشید قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 831 شنبه 20 آذر 1395 : 9:58 نظرات ()

مامان اومد طرفم. گونه امو بوسید. بدون هیچ حرفی فقط گریه می کرد.از گریه اش منم گریه ام گرفت.
    بلاخره آروم شد و گفت:
    - آنا ؟ خوبی؟ خیلی دل تنگت بودم دختر. دوباره برق چشماتو دیدم. بخند دخترم. دلم برای آتیش نگات تنگ شده بود.
    از شادی و این همه محبت بعد از دوماه دوری از مامانم خندیدم.پرستو گفت:
    - بیخود نیست اسمش آناشیده!
    مهراد که تا اون موقع ساکت و آروم نشسته بود ، گفت:
    - فکر کنم یعنی آتش و خورشید. مگه نه؟
    پرستو مثل یه فیلسوف ادبیات ژست گرفت :
    - آره.اما تو اینترنت دیدم نوشته بود "دختر آتش و خورشید " معنی کاملش میشه: دختری
    که مثله خورشید می درخشه و به دیگران گرما و روشنایی می بخشه.و مثله آتش. شر
    و شور داره. به درد می خوره اما اگه مراقب نباشی دامنتو می سوزونه.
    مهراد با چهره ناراحتش آهی کشید:
    - دقیقا همین طوره...............................

رمان آناشید قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 969 شنبه 20 آذر 1395 : 9:52 نظرات ()

   نام رمان : آناشید
    نویسنده : nastaran A.N
    ژانر: اجتماعی - عاشقانه
    «بدون ویراستار»


    خلاصه :
    دختری که مجبور میشه به خاطر مسائلی،تو خونه یه نفر بمونه.
    با این که خانواده داره اما زندگی مجبورش میکنه برای امنیت جان خودش به اون خونه پناه ببره
    و توش کار کنه.به دلیل بدهکاری و فقر توی راهی قدم میذاره که خودشم نمی دونه تهش به کجا
    میرسه اما این دختر اونقدر قوی و مصممه که برای خوشبختی در آینده اش هر کاری می کنه.
    براش فرقی نداره چه مشکلی پیش بیاد چون همشو کنار میزنه و آمادگی همه چیزو داره
    اما می تونه وجود یه عشقو درک کنه؟ اسم این دختر آناشیدِ ... آناشید یعنی دختر آتش و خورشید

    مقدمه :

    کاش تو می توانستی
    کاش تو میتوانستی به کمکم بیایی
    کاش میتوانستی برای روح خسته ام
    آغوش بگشایی
    کاش چشمان تو را داشتم
    کاش قلبت برای من می بود
    کاش اصلا چشمان تو برای
    دیدن این شکسته تن می بود
    عشق دوستداشتنی ام
    کاش کار از کار گذشته نبود
    کاش یکم زودتر میامدی
    وقتی که در سرنوشتم غم نوشته نبود
    فردا تو را باز میبینمت
    تظاهر میکنم که نشناختمت
    اما که خبر دارم از دل من؟
    که فقط یکم دیر شناختمت
    هر روز به یک بهانه بیدار میشوم
    تا شاید آن روز کنار من باشی
    هر شب با یاد تو میخوابم
    که تو همان افسوس و ای کاشی !
    ن.ع.ن

رمان مهبد (جلد اول) قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 464 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:57 نظرات ()

   پاشدم که برم تو خونه که گفت:
    _از چه رفتاری این برداشت رو کردی که برام جذابه؟
    کمی مکث کردم :
    _مدام چشمات بهشه دوست داری باهاش باشی و کمکمش کنی. اون لحظه که تنهایی نشست تو حیاط بیمارستان وقتی دیدی دیر کرد رفتی پی پیدا کردنش.
    ابروهاشو بالا انداخت.
    _ادم تیزی هستیا!
    دستی به شونش زدم :
    _نکته بینم زیاد! من گشنمه تو چی؟
    دره وروردی رو باز کرد:
    _منم گشنمه بریم ببینیم لیلا چی پخته...............

رمان مهبد (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 494 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:50 نظرات ()

   فصل سوم
    ایستادم و گفتم :
    _اما یه شرط داره!
    گردنشو کج کرد و گفت:
    _چه شرطی؟!
    چند ثانیه نگاهش کردم تا جملات رو تو ذهنم درست ردیف کنم!
    _اینکه هر کی هرچی گفت قبول نکنی هر کی زبون باز بود اومد گفت اینکارو بیا انجام بده سهیل بخدا کار بدی نیستو نمیدونم منفعت داره و این حرفا قبول نکنی درجا! اول روش فکر میکنی.... من میدونم تو پسر خوبی هستی و هنر نه گفتن رو به خوبی بلدی پس وقتی نیری سرکار از هنر نه گفتنت استفاده کن. دوم میای بی کم و کاست به من میگی کی چی گفت! قابل فهم هست حرفام برات؟!
    جدی گفت:
    _بله داداش!
    شروع کردم راه رفتن برگا قرچ قرچ زیر پام صدا میدادن........................

رمان مهبد (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 455 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:44 نظرات ()

  ارمین که سکوتمو دید گفت:
    _تقدیر رو نمیشه تغیر داد....
    مهر رو لبام خورده بود انگار.... دست بردم و یه کاست گذاشتم. اهنگ مورد علاقم پلی شد.....
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم که رومو نبینی که دورت بگردم
    خستم از این روزگارم که هیچی ندارم که دورت بگردم
    این آخرین یادگاری واسه تو میخونم که دورت بگردم
    رفتم دیگه آخرین راه
    با پاهای سردم که دورت بگردم
    آخر یه روزی میمیرم بهونه میگیرم که دورت بگردم
    این راه که درموندمون کرد
    دیگه خستمون کرد که دورت بگردم
    این بار با دستایه خالی
    چه جوری میتونم که دورت بگردم
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم
    که رومو نبینی که دورت بگردم.............................

رمان مهبد (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 528 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:29 نظرات ()

    به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم

    با نهایت احترام و ارادت این رمان تقدیم میشه به کودکان مظلوم و بی پناه کاره سرزمینمون ایران…

    نام رمان: مَهبُد
    ژانر: عاشقانه . اجتماعی
    نویسنده:
    Malihe2074
    خلاصه:
    مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت.از جنس مقاومت… بزرگ مردی کوچیک که برای محافظت از خواهر برادرای کوچیکش جنگیده با تمامی مشکلاتش. برای رسیدن به عرش تلاش کرده... و ازون طرف رایکا دختری که روزی سرد ،مغرور و خودخواه بوده پولهای پدرش از پارو بالا میرفته…!کسی نمی فهمه حکمت خدا رو.. مهبد به رایکا دل می بنده و… !
    همراهمون باشین تا باهم ببینیم ایا میشه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، با هم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه!
    مقدمه:
    برای تو می نویسم ...
    تویی که هر بار می بینمت غم تلخی در وجودم تازه می گردد...
    تویی که حاصل بی رحمی روزگاری ...
    تویی که تکه نانی را با سرما و گرمای هوا، می خری ...
    تویی که کودک کاری ...
    تویی که شب ها به جای ناز بالش کودکانِ پول، آجر و سنگ زیر سر کوچکت می گذاری ...
    تویی که فقر را با آن دستان کوچکت احساس کردی ...
    تویی که نه سیاست بلدی، نه دروغ پردازی
    تویی که در آمار، وجود نداری و در پیش چشم ما از گرسنگی رنج می بری .
    این بار برای تو می نویسم ...................................

تعداد صفحات : 161

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 776
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,121
  • بازدید ماه : 27,002
  • بازدید سال : 177,101
  • بازدید کلی : 11,674,241