close
تبلیغات در اینترنت
رمان فا
loading...

رمان فا

دانلود رمان به صورت پی دی اف ، دانلود رمان برای گوشی های اندروید ، جاوا ، آیفون ، آیپد ، تبلت و ...

رمان مهبد قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:57 نظرات ()

   پاشدم که برم تو خونه که گفت:
    _از چه رفتاری این برداشت رو کردی که برام جذابه؟
    کمی مکث کردم :
    _مدام چشمات بهشه دوست داری باهاش باشی و کمکمش کنی. اون لحظه که تنهایی نشست تو حیاط بیمارستان وقتی دیدی دیر کرد رفتی پی پیدا کردنش.
    ابروهاشو بالا انداخت.
    _ادم تیزی هستیا!
    دستی به شونش زدم :
    _نکته بینم زیاد! من گشنمه تو چی؟
    دره وروردی رو باز کرد:
    _منم گشنمه بریم ببینیم لیلا چی پخته...............

رمان مهبد (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:50 نظرات ()

   فصل سوم
    ایستادم و گفتم :
    _اما یه شرط داره!
    گردنشو کج کرد و گفت:
    _چه شرطی؟!
    چند ثانیه نگاهش کردم تا جملات رو تو ذهنم درست ردیف کنم!
    _اینکه هر کی هرچی گفت قبول نکنی هر کی زبون باز بود اومد گفت اینکارو بیا انجام بده سهیل بخدا کار بدی نیستو نمیدونم منفعت داره و این حرفا قبول نکنی درجا! اول روش فکر میکنی.... من میدونم تو پسر خوبی هستی و هنر نه گفتن رو به خوبی بلدی پس وقتی نیری سرکار از هنر نه گفتنت استفاده کن. دوم میای بی کم و کاست به من میگی کی چی گفت! قابل فهم هست حرفام برات؟!
    جدی گفت:
    _بله داداش!
    شروع کردم راه رفتن برگا قرچ قرچ زیر پام صدا میدادن........................

رمان مهبد (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 0 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:44 نظرات ()

  ارمین که سکوتمو دید گفت:
    _تقدیر رو نمیشه تغیر داد....
    مهر رو لبام خورده بود انگار.... دست بردم و یه کاست گذاشتم. اهنگ مورد علاقم پلی شد.....
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم که رومو نبینی که دورت بگردم
    خستم از این روزگارم که هیچی ندارم که دورت بگردم
    این آخرین یادگاری واسه تو میخونم که دورت بگردم
    رفتم دیگه آخرین راه
    با پاهای سردم که دورت بگردم
    آخر یه روزی میمیرم بهونه میگیرم که دورت بگردم
    این راه که درموندمون کرد
    دیگه خستمون کرد که دورت بگردم
    این بار با دستایه خالی
    چه جوری میتونم که دورت بگردم
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم
    که رومو نبینی که دورت بگردم.............................

رمان مهبد (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 0 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:29 نظرات ()

    به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم

    با نهایت احترام و ارادت این رمان تقدیم میشه به کودکان مظلوم و بی پناه کاره سرزمینمون ایران…

    نام رمان: مَهبُد
    ژانر: عاشقانه . اجتماعی
    نویسنده:
    Malihe2074
    خلاصه:
    مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت.از جنس مقاومت… بزرگ مردی کوچیک که برای محافظت از خواهر برادرای کوچیکش جنگیده با تمامی مشکلاتش. برای رسیدن به عرش تلاش کرده... و ازون طرف رایکا دختری که روزی سرد ،مغرور و خودخواه بوده پولهای پدرش از پارو بالا میرفته…!کسی نمی فهمه حکمت خدا رو.. مهبد به رایکا دل می بنده و… !
    همراهمون باشین تا باهم ببینیم ایا میشه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، با هم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه!
    مقدمه:
    برای تو می نویسم ...
    تویی که هر بار می بینمت غم تلخی در وجودم تازه می گردد...
    تویی که حاصل بی رحمی روزگاری ...
    تویی که تکه نانی را با سرما و گرمای هوا، می خری ...
    تویی که کودک کاری ...
    تویی که شب ها به جای ناز بالش کودکانِ پول، آجر و سنگ زیر سر کوچکت می گذاری ...
    تویی که فقر را با آن دستان کوچکت احساس کردی ...
    تویی که نه سیاست بلدی، نه دروغ پردازی
    تویی که در آمار، وجود نداری و در پیش چشم ما از گرسنگی رنج می بری .
    این بار برای تو می نویسم ...................................

رمان زندگی دلناز قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:48 نظرات ()

   در اتاق پرنوش رو باز کردم رفتم داخل مثل همیشه اول سرک کشیدم.. چشمام دور تا دور اتاق رو چرخوندم وقتی جای خالیش رو دیدم ، بغض به گلوم چنگ انداخت .. لبمو گاز گرفتم با قدمای سست رفتم سمت تختش روش دارز کشیدم .. بغضم شکست و اشکام ریختن خدایا اگه بلایی سرش بیاد؟!
    سرمو تکون دادم که از این فکرای احمقانه نکنم..دستمو گذاشتم روی دهنم تا صدای گریم از اتاق بیرون نره..عروسکی که اغلب موقع خواب توی بغلش میگرفت رو برداشتم یه خرس قهوه ای که خز های نرمی داشت با چشمای درشت قهوه ای روشن..تو بغلم گرفتمش بوی عطر موهای پرنوش که توی بینیم پیچید گریم شدت گرفت.................

رمان زندگی دلناز قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:45 نظرات ()

   یه مدت نشسته بودیم من عکس میگرفتم دادمهرم رفت با یه مرد دیگه گرم صحبت شد ولی بعد از مدتی اومد کنارم نشست همون موقع باز شیفته اومد سمتمون رو به دادمهر گفت
    -پدر توی اتاق مخصوصش منتظرتون...برای بازی..
    تا اسم بازی اومد دادمهر بدرقمه اخم کرد دستمو گرفت باهم رفتیم سمت پله ها خدایا همینا رو کم داشتم اَه..اروم اروم پله ها رو طی کردیم یه راهرو خیلی باریک سمت راست قرار داشت و تنها یه در اونجا بود که نقش و نگارش از نقش اژدها بود رفتیم داخل اتاق از بس دود گرفته بود چندتا سرفه پشت سر هم کردم سیگار،پیپ و ر کوفتی که دودزا باشه اونجا بود یه میز گرد بزرگم وسط اتاق قرار داشت سه سمتش سه نفر نشسته بودن که شریف صدر میز نشسته بود اون دو نفرو نمیشناختم دادمهر رو به روی شریف نشست میدونستم قراره چه بازی انجام بدن پشت دادمهر دستمو به صندلیش تکیه دادم پس باید میکروفون رو بزارم اینجا ولی چطوری جلوی این همه چشم..از یطرف از بوی دود داشتم خفه میشدم و نفسم تنگ شده بود..........................

رمان زندگی دلناز قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:37 نظرات ()


    توی خونه خاله مهلا یه تخت چوبی گوشه حیاطش بود روش نشسته بودیم داشتیم صبحانه میخوردیم خونه خاله مهلا خیلی باصفا بود با اینکه حیاط بزرگی نداشت ولی پر بود از درخت،بوته وگل الانم که نزدیک بهار بودیم حسابی باطراوت شده بود بوی گل های رز آدمو مدهوش میکردن...نفس عمقی کشیدم حسابی لذت بردم...توی حس و حال خودم بودم که مانی با دهان پر گفت
    -بلند شو نازی ماهان زنگ زده...اومده دمه دره
    خاله-کجا؟؟بزار من یه تعارف کنم به این بچه
    مانی-نه خاله بهتره زودتر بریم ماهانم عمرا بیاد داخل از بس خجالتیه
    بعدم کفشاش رو پوشید دست منم گرفت بلندم کرد رفتیم دم در خاله و آرامم همراهمون اومدن من خودم حسابی هول بودم که دیر نرسم خاله مادام تعارف میکرد ماهان بیچاره هم سر به زیر تشکر میکرد بالاخره خاله رضایت داد بریم سوار اتومبیل ماهان بشیم وقتی سوار شدیم یه ترانه گذاشت".....................

رمان زندگی دلناز قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 7 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:35 نظرات ()

   ﻧﺎﻡ ﺭﻣﺎﻥ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻟﻨﺎﺯ
    ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ: * Nadia-A * کاربر انجمن نگاه دانلود
    ﮊﺍﻧﺮ : ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ، ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ، پلیسی ، هیجانی ، ،معمایی
    ﺧﻼﺻﻪ :
    ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺩﻟﻨﺎﺯ ﻫﻤﺮﺍﻩ
    ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﺗﻮﯼ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ...ﺩﺭ
    ﻣﯿﻮﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ
    ﺷﺨﺼﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭﻧﻮ
    ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ ... ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﻮﺵ
    مقدمه:‌
    اگر نیایی…
    چه کرده ای با دلم ، حالم مثل گذشته نیست ، از یک سو تنها هستم و از سوی دیگر تنهایی در کنارم نیست … دلتنگی می آید به سراغم و زندگی ام یک لحظه آرام نیست… هر لحظه بی تابم ، در قفس نشسته ام اما در حال پرواز به سوی آسمانم… کویر هم با تو دریا میشود ، اگر نیایی در کنارم ، امروزم فردا نمیشود…
    ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺣﻖ
    ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ
    ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ
    ﻏﺮﻭﻟﻨﺪﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ
    ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﻭﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ
    ﺍﺯ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺟﺴﻤﯽ
    ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ
    ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﺵ ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ ﺣﺮﺻﯽ ﻧﻔﺴﺶ ﺭﺍ
    ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑرخاست ﺧﺎﮎ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪ
    ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ - ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻘﺪ ﺑا ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯿﺮﯼ ﺯﺩﯼ
    ﻧﻔﻠﻢ ﮐﺮﺩﯼ............................

رمان از نسل آفتاب قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:4 نظرات ()

  اوین روی مبل های سالن،رو به روی تلویزیون نشسته بود و همانطور که انگشت شستش را گاز می زد ،منتظر خبری از جانب کیان بود.نیم ساعت بعد با شنیدن صدای زنگ پیامک ،فورا گوشی را از روی عسلی چنگ زد و با خواندن پیامکِ کیان، دچار احساسات متناقضی شد .هم لبخند روی لب هایش نشست و همزمان آشوبی هم به دلش افتاد. کیان سر قولش مانده بود و برای اوین و سیاه پوش ملاقاتی ترتیب داده بود .پیامک بعدیِ کیان، حاوی آدرس محل قرار بود .دخترک وقت زیادی نداشت.از بین همان اندک لباس هایش بهترینش را انتخاب کرد و به تن کرد. آرایش ملیحی روی صورتش پیاده کرد و سر خیابان ،دربستی گرفت و به بهانه آلرژی روی دهان و بینی اش، ماسک بزرگی گذاشت تا چهره اش دیده نشود .یک ربع بعد ماشین جلوی آپارتمان چهار طبقه ی نیمه ساخته ای ، متوقف شد.اوین آدرس را چک کرد و پیاده شد .همین ساختمان را باید بالا می رفت.ورودی ساختمان را با نرده های فلزی ، مسدود کرده بودند .اوین در به نرده ها چنگ انداخت و استقامتشان را چک کرد .محکم تر از آن بودند که بشود از آن ها عبور کرد .همانطور که در طول ساختمان جلو می رفت نرده ها را هم چک می کرد .به منتهی الیه چپ ساختمان که رسید، تا نرده هایش را تکان داد متوجه شد کسی حفاظ آنجا را باز کرده و به عمد در را برای او باز گذاشته است .ساختمان در مرحله سفت کاری بود و هنوز آسانسوری در کار نبود .اوین می بایست همه طبقات را بالا می رفت و خودش را به پشت بام می رساند .از سطح شیب داری که قرار بود در آینده پلکان ساختمان شود،به دقت عبور کرد .به نفس نفس افتاده بود که به پشت بام طبقه چهارم رسید و با دیدن سیاه پوش عزیزش که با همان ابهت همیشگی، پشت به او ایستاده بود،خستگی از تنش در رفت و لبخند زد .مرد جوان سرتا پا مشکی پوشیده بود و دنباله ی شال گردنش در دستخوش باد خنک پاییزی شده بود .دست هایش را در به جیب زده بود و بلند بالا جلوی نگاه مشتاق اوین قد علم کرده بود.با صدای پا و نفس نفس های اوین متوجه حضور او شد و همین که خواست کلاه نقاب دارش را پایین بکشد و چهره اش را مخفی کند،صدای اوین در گوشش پیچید : نه...من چشم هامو می پوشونم...ببین
    اوین دستش را زیر تای کلاهش زد و آنقدری آن را پایین کشید که روی بینی اش را هم پوشاند :حالا هیچی نمی بینم..تو راحت باش!..........................

رمان از نسل آفتاب قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:56 نظرات ()


    صدای جیغ اوین از لای انگشتان به هم فشرده کیان که درست جلو دهانش نشسته بود، راهی به بیرون پیدا نکرد .
    کیان کنار اوین زانو زد و با نگاه آرام و اطمینان بخشش در چشمان وحشت زده اوین خیره شد . با همان نگاه با او حرف زد و آرامش کرد.بعد آهسته دستش را از روی لب های اوین جدا کرد و با بسته و باز کردن پلک هایش به او این اطمینان را داد که دیگر نگران هیچ چیز نباشد.
    کیان که خیالش از بابت اوین راحت شده بود ، به سمت مامور بی هوش رفت و وضعیتش را بررسی کرد. اوین هم به زحمت روی پا ایستاد و خودش را بالای سر مامور رساند و مضطرب پرسید:مرده؟
    کیان فورا ایستاد و دستان خاکیش را تکاند :
    -نه...به گیج گاهش ضربه زدم...اینجا جونش در خطره...باید از محل انفجار دورش کنم
    خم شد و پوتین مامور را گرفت و جسم بی هوش او را تا فاصله ای دور روی زمین کشاند و از محل خطر دور کرد...................

تعداد صفحات : 14

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 132
  • کل نظرات : 912
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 66
  • آی پی دیروز : 130
  • بازدید امروز : 184
  • باردید دیروز : 425
  • گوگل امروز : 15
  • گوگل دیروز : 27
  • بازدید هفته : 184
  • بازدید ماه : 2,000
  • بازدید سال : 766,576
  • بازدید کلی : 11,484,707