close
تبلیغات در اینترنت
رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی

رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی

با سلام 

رمان فا بعد از 130 روز دوباره به جمع  وب های رمان برگشت .

ما برای پیشرفت و ترقی سایتمون به پشتیبانی شما نیاز داریم . 

لطفا اگر سایت یا وبلاگ دارید ما را لینک کنید .

نویسندگان محترمی که قبلا به صورت افتخاری با ما همکاری میکردند میتونن اینجا اعلام کنن تا دوباره نویسنده بشن، همچنین کسانی که داوطلب نویسندگی هستند میتونن از بخش نظرات این پست استفاده کنن و به ما اطلاع بدن.




برچسب ها:رمان، رمانفا، رمان فا،
امتیاز : :: نتیجه : 2 امتیاز توسط 169 نفر مجموع امتیاز : 553
تعداد بازدید مطلب : 1947

به گزارش خبرنگار موسیقی فارس، مرتضی پاشایی مدت‌ها با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد که با تشدید بیماری از روز جمعه 16 آبان ماه در بخش ICU بیمارستان بهمن بستری شده بود، ساعاتی قبل در گذشت.

مرتضی پاشایی (متولد 1363/5/20) خواننده، نوازنده، آهنگساز پاپ فارسی است. او دانشجوی رشته گرافیک بوده و از کودکی به موسیقی علاقه داشته است. موسیقی را از سن چهارده سالگی با نواختن گیتار آغاز کرد.

پاشایی اخیرا با وجود بیماری ترانه «نگران منی» را برای برنامه ماه عسل به تهیه‌کنندگی و اجرای احسان علیخانی اجرا کرده بود که بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت.

به گزارش خبرنگار فارس، پاشایی در طی روزهای گذشته روند بهبود را طی می‌کرد و حتی به بخش منتقل شده بود اما به یکباره حال وی وخیم شد و حدود ساعت 10:30 امروز (جمعه 23 آبان) در بیمارستان بهمن درگذشت و هم‌اکنون نیز پیکر وی به سردخانه منتقل شده است و مسولان این بیمارستان از هواداران این خواننده جوان درخواست کرده‌اند تا در مقابل بیمارستان بهمن تجمع نکنند.

براساس این گزارش، مراسم تشییع پیکر «مرتضی پاشایی» صبح روز یکشنبه 25 آبان ماه از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان برگزار خواهد شد.

انتهای پیام/




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 51 نفر مجموع امتیاز : 179
تعداد بازدید مطلب : 1044

[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 15:1 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

یه نگاه به بردیا انداختم و گفتم:
ـ یه هفته شده ها...
سرشو تکون داد و گفت:
ـ بیخیال... زندگیتو بکن... یه هفته دیگه هم صبر کن بعد قشنگ برو جوابشو بده...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هنوز دلخوری!
سرشو تکون داد، دستمو از تو جیب پالتوم در آوردم و انداختم تو بازوش، بعد گفتم:
ـ خوب چیکار کنم؟ دلم واسه مامانم تنگ شده مامانتو دیدم!................................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 3 امتیاز توسط 118 نفر مجموع امتیاز : 421
تعداد بازدید مطلب : 11876

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:40 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

نمیدونم چرا یهو همه ی حسم پرید! از دختره خوشم اومده بود، اما دوست داشتم برگردم خونه. احساس گناه میکردم، دلم میخواست با یکی درد و دل کنم! اما کسی رو نمیشناختم که بشه روش حساب کرد! چرا... داریوش هست! خفه شو وجدان، داریوش داره ازدواج میکنه. خوب مگه من چی گفتم؟ گفتم میشه روش حساب کرد، مگه نمیخوای با یکی حرف بزنی؟! چشمامو بستم و سرمو به دو طرف تکون دادم، نه....................................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 3 امتیاز توسط 56 نفر مجموع امتیاز : 190
تعداد بازدید مطلب : 5841

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:37 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

اهمیت نمی دادم که داره بارون میاد، که هوا سرده، که دارم یخ میزنم و فقط یه تیشرت تنمه!
واقعا تو این لحظه هیچکدوم اهمیت نداشتند! فقط این مسیر اهمیت داشت که تهش میرسد به هنرستان تنها هنرستان این اطراف یا بهتر بگم میرسید به نسیم!
به جز من هیچکی تو خیابون نبود، کسی انگیزه ای نداشت که بخواد زیر بارون بیاد بیرون!
بدو خیس شدی!...............................................................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 47 نفر مجموع امتیاز : 168
تعداد بازدید مطلب : 5180

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:35 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

یا امامزاده بیژن، این غولتشن کی پیداش شد؟ یه نگا به مسیح انداختم؛ پشتم به ورودی به اصطلاح مخفیگاهمون بود، کلای سویی شرتمو انداختم روی سرم تا صورتم معلوم نباشه، به مسیح نگا کردم، سرشو تکون داد ینی در رو، این یارو هم هنوز وایساده بود، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم، سرمو انداختم پایین و با سرعت دویدم، یارو از این آدمای مذهبی بود، واسه همین دست بهم نمیزد، زیر چشی یه نگا به مسیح انداختم که به طرف دیوار رفت،.........................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 48 نفر مجموع امتیاز : 193
تعداد بازدید مطلب : 4862

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:32 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

یه بلوز مشکی با یه شلوار ورزشی سفید که خطای مشکی داشت پوشیدم و پاورچین پاورچین کفاشامو گرفتم دستم و دررفتم، با صدای مامانم که داشت اسممو جیغ میکشید از پله ها رفتم پایین و الاف زالزالک خانوم شدم. چند دقیقه بعدم اون اومد. زالزالک خانوم، به به، خانوم تشریف فرما شدن، چه الکی الکی ستم کردیم، البته از پایین به بالا!! یه شلوار مشکی که خطای سفید داشت با سویی شرت سفید پوشیده بود. سرشو به نشونه ی سلام تکون داد، سلام کردم که یهو جنی شد و داد کشید که:
ـ احترام بذار!......................................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 30 نفر مجموع امتیاز : 122
تعداد بازدید مطلب : 5102

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:29 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

همونجور که داشتم میرفتم تو پارکینگ تا ماشین رو بیارم حرص می خوردم و زیر لب غر میزدم!
هه هه ایلیا جان! حالا خوبه تا دیروز چشم دیدن این پسره رو نداشتا...
هییییی دختره ی پررو! مسیح حرص نخور اصلا لیاقت تو رو نداره!
ایول این یکی رو خوب اومدی لیاقتش همون ایلیا جونش!
اصلا مسیح جان تو نمی خواد فکر کنی! طبق معمول نفس عمیقی کشیدم تا اروم بشم و به سمت ماشین رفتم !
جلوی پای مرجان که داشت با سامان حرف میزد ترمز کردم وبوق زدم که از بچه ها خداحافظی کرد و با لبخند اومد سوار شد!..................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 30 نفر مجموع امتیاز : 113
تعداد بازدید مطلب : 4860

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:27 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

از ساختمون که خارج شدم با چشم دنبال سامان اینا گشتم کمی اونطرف تر وایساده بودند با لبخند رفتم سمتشون وقتی رسیدم بهشون دستم رو بردم جلو و با هاشون دست دادم و گفتم:
-به سلام پسرای گل!
سه تاشون سلام کرد و سهند گفت:
باور کنید من هنوز به این شک دارم تو چطوری مخ این دختره رو زدی؟-
تو دلم براش زبون درآوردم و باخودم گفتم :تا چشمت درآد بچه پرو...................................................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 42 نفر مجموع امتیاز : 155
تعداد بازدید مطلب : 5160

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:25 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

جملم رو کامل کردم و گفتم:
-نه اعتقاد ندارم
و با همون خونسردیم زل زدم تو چشماش! حرفی نزد فقط با تعجب نگام کرد نگاهی به ساعت موبایلم کردم داشت دیرم میشد ! دوباره سرم رو بلند کردم ومنتظر نگاش کردم که انگار از حالت تعجب درومده بود که گفت:
-ولی باید اعتقاد داشتی باشی!
-چرا اونوقت؟؟
-چون کسی که این عشق رو تجربه کرده رو به روت وایساده!............................................





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: رمان کی فکرشو می کرد؟،
برچسب ها:رمان کی فکرش رو می کرد؟،
امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 59 نفر مجموع امتیاز : 200
تعداد بازدید مطلب : 6292

[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 9:23 ] [ مرتضی سلیم خانیان ]

[ نظرات () ]

.: تعداد کل صفحات 146 :. صفحه شماره 1 2 3 4 5 ...145 146 صفحه بعد

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه