close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

. چه مدت گذشت نفهميد تا اينكه باصداي پيامكي كه به گوشي آمد،سربلند كرد،حتي حوصله نداشت گوشي رانگاه كند ودرهمان حالت دراز كشيد.درباصداي آرامي باز شد.فكركرد عزيز است كه دوباره براي سرگرفتن حرفها ناگفته به دنبالش آمد اما سركه بلند كرد درهمان حال وحيرت زده نيمخيز ماند.مسيحا بالبخند…

رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم

. چه مدت گذشت نفهميد تا اينكه باصداي پيامكي كه به گوشي آمد،سربلند كرد،حتي حوصله نداشت گوشي رانگاه كند ودرهمان حالت دراز كشيد.درباصداي آرامي باز شد.فكركرد عزيز است كه دوباره براي سرگرفتن حرفها ناگفته به دنبالش آمد اما سركه بلند كرد درهمان حال وحيرت زده نيمخيز ماند.مسيحا بالبخند دررابست وبه طرفش رفت،تا موقعي كه كنارش نشست تمنا هنوز باتعجب نگاهش ميكرد.............................................................

_سلام دوباره عروسك،چيه چرا اينجوري نگاه ميكني؟
نشست وگفت:
_سلام...تونرفتي؟
_برگشتم...
_چرا؟
_اومدم مهموني...گفتم ميخوام بيام اما تعارف خالي هم نكردي،منم ديدم پررويي نكنم ازدستم رفته..آخه عزيزخانم مهربون تراز اين حرفاس!
سرش راپيش برد وباخنده اي آرام گفت:
_ميدونه چه خبره ديگه...تازه از اون بوس نصف نيمه دخترشم كه آدمو توخماري ميذاره خبر نداره...
باپيش رفتنش تمنا برخاست كه مسيحا باتعجب نگاهش كرد.تمنا هول هولكي گفت:
_ميموني؟
_نمونم؟
_نه!...يعني آخه عزيز و....
_عزيز خانم خودش زنگ زد بيام!
_هان؟
_هان نه آهان...
برخاست وبه چشمهاي سرگردانش كه همه طرف مي چرخيد نگاه كرد:
_دوباره چته تو؟چرا اينجوري ميكني؟
چانه اش راگرفت وبه چشمهايش خيره شد:
_به من نگاه كن،ميگم چي شده؟
سرپس كشيد تاازبند انگشتان اورها شود:
_هيچي...خب خوش اومدي.بريم الان پيش عزيز...باشه؟
وبي آنكه منتظرجوابي ازاوبماند ازاتاق بيرون رفت...
وارد آشپزخانه شد وعزيز رادرحال ريختن چاي ديد.كنارش ايستاد وگفت:
_شما زحمت نكش عزيز،من ميارم.
وحين جمله اش مشغول پركردن فنجانهاي نيمه پر ازچايي شد.عزيز بي صدا نگاهش كرد تا كار اوتمام شد.تمنا كه سيني رابرداشت ،دست روي دست دخترك گذاشت وآرام گفت:
_وقتي بايدي دركاره،نتونستن بايد بي معنا شه مادر...من ايمان دارم كه تواشتباه نكردي ونمي كني...هراتفاقي كه افتاده به شوهرت بگو ...حتي اگه به قيمت يه هتك حرمت باشه!
تن تمنا لرزيد،سايه مرگ روي نفس هايش سنگين شد وديد قطره اشكي كه انگشت چروكيده پيرزن ازگوشه پلكش كنارزد. تمنا دست عزيز راگرفت وبا تضرع وبغض گفت:
_عزيز...من...من چطوري...
_فرقي نمي كنه مادر،هرطوري تونستي!اگه قراره بفهمه...اگه بايد بفهمه..بذار از خودت بشنوه...حتي اگه سرانكشت كسي لمست كرده!
اين راكه گفت زانوهاي تمنا لرزيد وخواست بشكند كه عزيز تكيه گاه تنش شد ودخترك بارها كردن سيني درآغوشش فرورفت وصورت به شانه نحيفش فشرد تاشكستن حرمت وغروري كه به يغما رفته است بيش از اين حقيرش نكند...


بيرون رفت.نگاهش به مسيحا كه روي راحتي لم داده بود وبا تلفنش بازي ميكرد،ثابت ماند. عزيز كه پيش رفت و احوال پرسي عاميانه اش رااز سر گرفت ،نگاه اوبالبخند بالا آمد وتشكركرد. نگاهش درپِي تمنا كه چرخيد لبخندش كمرنگ شد اما هنوز بود.لبخندي كه چشمهاي تمنا با دلتنگي مي بلعيد،نكند ديگر اين لبها برايش همين لبخند راهم نزند.صدايي ازدرونش فرياد كشيد" حتي اگر تاابد گريه باشه هرخنديدنت،حقشه كه بدونه"و صدايي ديگر مي ناليد"نه!طاقت بي مهري اوراندارم...مرگ راحت تراست" اين جدال تازه احساس ووجدان هم بازي تازه اي بود كه قوز بالا قوز برتمام مشكلاتش شد.كنارش نشست تا شايد بتواند نگاهش رابدزدد.دقايقي بعد كه عزيز مخاطبش قرارداد،تازه سربلند كرد:
_اتاق ورختخواب وآماده ميكنم مسيحا جان...هرموقع دوست داشتيد بخوابيد اما منه پيرزن بيشتراز اين تاب شب بيداري ندارم. خانمت ازخجالتت درمياد به جاي من!...
_شما لطف داريد،شرمنده ازمزاحمتم.
_مراحمي مادر...شبتون بخير...
تمنا براي كمك به عزيز برخاست اما او بالبخند مانع آمدنش شد وخودش به سمت اتاق رفت.تمنا سرجايش نشست كه مسيحا سركنار گوشش برد وگفت:
_چه پدربزرگ خوشبختي داشتي باوجود چنين همسري...معلومه خوب كاركشته است.
ازشيطنت كلام اولبخند به لبش آمد ونگاهش كرد:
_منظور؟
مسيحا گردن كج كرد وگفت:
_يه ذره ميزباني يادبگير،واسه آينده ات خوبه!..البته بدون ميزباني هم مهمون خودشو جا ميكنه ولي...
بابيرون آمدن عزيز ازاتاق ،مسيحا به احترامش برخاست وبعد ازشب بخير گفتن ،او به سمت اتاق خودش رفت.مسيحا بي آنكه بنشيند بلافاصله پس از رفتن عزيز دست تمنا راكشيد وبلندش كرد:
_پاشو بريم من خوابم مياد.
_بروبخواب!...به من چيكارداري؟
_ميخوام برام لالايي بگي!
_بلد نيستم.
_اتفاقا خوبم بلدي،نازت زياده!
_از روي تو زيادتره؟
مسيحا باخنده ابرو بالا انداخت واورابه دنبال خود كشيد.وقتي وارد اتاق شدند پاهاي تمنا شل شد.چشمهاي مسيحا برق افتاد ونگاهش كرد.ستون فقرات تمنا تيركشيد.به اميد اينكه عزيز طبق رسوم هميشگي رختخواب يك نفره آماده كرده است دنبال اوراه افتاد وحالا مي ديد بهترين بستر رابراي هردو آماده كرده است. ناخواداگاه دست پس كشيد وقدمي عقب رفت .اخمهاي مسيحا درهم شد وگفت:
_فكرفرار به سرت بزنه،امشب مراعات هيچيو نمي كنم،گفته باشم!
باچشم وابرو به بستر ميان اتاق اشاره كرد وگفت:
_مژده يه خواب راحت و ميده...ازاونا كه به دل من يكي ميچسبه!...ياد فيلم قديميا افتادم...
فيلم قديمي؟...اصلا فكرش راهم نميكرد مسيحا اهلش باشدبراي لحظاتي درگيريش رافراموش كرد ودست دردست پيش آمده اوفشرد اما همين كه درآغوشش جا گرفت و عطر تنش رابو كشيد،يخ زد. يك كابوس به سراغش آمد.يك تن داغ ويك عطر تلخ كه فقط شبيه عطرمحبوب مرد روياهايش بود...آغوش آلوده اي كه ديگر نمي گذاشت از بودن بااو لذت ببرد. درست از لحظه اي كه شهريار به رويش آورد آن اتفاق فراموش شدني نيست ودرست ازهمان لحظه بود كه بازهم حس كرد آغوشش آلوده است...باعقب رفتنش مسيحا بااخم نگاهش كرد كه تمنا به سرعت گفت:
_من خوابم نمياد!
لبهاي مسيحا به لبخند معنادار نشست :
_قرارم نيست بخوابي!
تمنا بغضش راپس زد وگفت:
_بريم توحياط؟
مسيحا باتعجب نگاهش كرد:
_داره بارون مياد.
_يه بارتوبرف نيم ساعت تواين حياط بوديم،يادت نيست؟
ابرو مسيحا با لا رفت:
_پس بفرماييد دلت هواي تداعي خاطره كرده...اوووووم.....چه خاطره بكري هم بود...بزن بريم.
تمنا لبخند زد وانگشتانش لابلاي پنجه مردانه وگرم اوفرورفت......


زير نم نمك باران پاييزي وارد حياط شدند.مسيحا كلاه تمنا راروي سرش كشيدوگفت:
_سرمانخوري!
_پوست كلفت ترازاين حرفام.
بانگاه مسيحا لبخند زد:
_اونقدر زيربارون وبرف بودم كه اين نم بارون تاثيري روم نداره.
_تمام نازات وواسه من گذاشتي وبه باد وبارونم روي خوش نشون ميدي...شانس منه ديگه!
تمنا اخم ظريفي كرد:
_توكه مدام غربزن!
_آخه كدوم بانويي ،آغوش گرم وعاشق مردشو بابارون وهواي سرد عوض ميكنه؟...
بانگاه خاص تمنا خنده اي كرد وگفت:
_حالا دوشيزه خانم.ماكه اين حرفا رو نداريم...تا بانو گريتونم يكي ، دو ماه مونده!
صدايي پژواك واردرسرش صداكرد وپيچيد"تابهش نگفتي،ازدواج وعقب بنداز"...آب دهانش رافروداد تابغضش بالانزند.سعي كرد بازيگرشود..بازيگري ماهر...
_يه بانوي عاشق هرجا كه ياد وخاطره مردش باشه قدم ميذاره ولذت ميبره...تمام لذتش فقط توآغوش مردش خلاصه نميشه!
نگاه مسيحا باعشق روي صورت اودور زد وبالحن دلنشيني گفت:
_اون مرد فداي بانوي پرمهر ووفاش...
به همان نقطه رسيدند كه درآن شب برفي برايشان خاطره آفريد .تمنا به درختي تكيه زد ومسيحا باخنده دست درجيبش فرو برد:
_هيچ خبرداري كه اونشب عزيزخانم راپورتمونو داده؟
نگاه تمنا بابهت به سمت اوبرگشت:
_چي؟
خنده مسيحا تكرارشد وسرتكان داد:
_بابات بهم گفت...البته مردونگي كرد ونخوابوند پاچشمم...ولي چنان نگاهي بهم كرد وباچنان لحني صحبت كرد كه ازصدتا سيلي بدتربود.
تمنا لب به دندان گرفت وگفت:
_پس بگو چرا بعد ازاون شب اينجا اومدنمم شرطي شد...واي ازدست كاراي تومسيحا...
مسيحا به طرفش رفت وبه لبش دست كشيد:
_اينارواينجوري گاز نگير صاحب داره...بعدشم به خاطره اون شب يه كتك مفصلم مي ارزيد...حس عطر تنت براي اولين بار عالي بود،هرچند كه ايست دادي ونذاشتي خيلي پيش برم ولي لذتش امروز به همينه...به اينكه وقتي جات ميدم توبغلم...وقتي ميبوسمت...مطمئنم كه اين عشق بازي پاكه...الهيه...يه روح الهي توكالبد خاكي تن تو كه فقط مال من بوده وهست...
تن تمنا به رعشه افتاد وباز اوپيش رفت.پيشاني به پيشاني اش سائيد وپلك برهم نهاد:
_اين لذت اندازه تموم عمرم ارزش داره...شيرينه...نه آلوده است،نه آميخته به هوس...خود عشقه!...
گفت وعطر موهايش رابه ريه كشيد،زمزمه كرد و بوسيد اما او راتامرز مرگ پيش برد.تامرز پوسيدن...باالتماس وبغض ازآغوشش بيرون رفت كه مسيحا اورا به سمت خودكشيد،شانه هايش را فشرد وتكانش داد:
_چرا ازمن فرار ميكني امشب؟چت شده كه هي نگات وميدزدي،چرا چشمات يواشكي پروخالي ميشه؟چته تمنا؟
اشكش فروچكيد،داشت جان ميداد.سرتكان داد وباگريه گفت:
_ازعطرت بدم مياد مسيحا...
ابروهاي مسيحا بازشد وبهت زده نگاهش كرد.باران آسمان واشك روي صورت تمنا سرسره بازي كرد.عقبش زد.مسيحا كناررفت وتمنا به سمت ساختمان دويد.نمي توانست بگويد..محال بود بتواند..محال بود...


. ازاين گريز حالش بدترشد.ازاين دوري ميمرد...ازاين هق هق نفس بر.بدش آمد،از ضعف وحتي از دختربودنش...تن خسته وخيسش راداخل اتاق روي زمين انداخت وگوشه پتو را روي پاهاي بغل زده اش كشيد.سر به زانو نهاد وبي پرواتر گريست...مرگ بهتر ازحال اين روزهايش بود...
سنگيني حضوري راكنارش حس كرد ودستي راكه پيش مي آمد وبي ثمر عقب رفت.برخاستن ورفتنش راهم فهميد اما حتي سربلند نكرد ببيند چه رسد بپرسد"كجا؟"...دركه بسته شد.دقايقي بعد هم صداي روشن شدن ودورشدن ماشين راشنيد.نفس كم آورد وسربلند كرد.به گلويش چنگ زد.داشت خفه ميشد.نگاهش كه به رختخواب ميان اتاق افتاد،بي پرواتر گريست وبه آن سمت تن كشيد.سرروي بالش فشرد وپتو رادور خود پيچيد...چقدر جاي آغوشش خالي بود...چقدرامنيت كم داشت...چقدردلش اوراخواست و...

************************************************** ****************

باصداي تلفن پلك گشود.همان طورمچاله كه درخواب بود،بيدارشد.سرش درد ميكرد.به هواي باراني نگاه كرد وتعجب كرد.هنوز هوا تاريك بود.
يادش آمد اتفاق چندساعت پيش ورفتن مسيحا را...دوباره بغضش گرفت ،به خيال ديدن پيامي از مسيحا به سمت تلفن خيز برداشت وآن راازكيفش قاپيد.تماس بي پاسخ داشت باشماره اي كه اصلا نمي شناخت...لعنتي نثارصاحبش كرد وبه سراغ پيامها رفت.باديدن آخرين پيام ازشماره مسيحا دست ودلش لرزيد وصفحه رالمس كرد وپيام راديد:
"شايد نديدنم آرومت كنه...شايد نشنيدن صدام برات خوبم باشه...اما يادت نره كه بدون تو ميميرم...ازعطرتني كه دورت ميكنه بيزارم...
منتظرم تا آروم بشي..تايادت بياد شيشه عمرمني...ترك نندازبااين دوري روشيشه عمرم همه ي عمرم...
اشك ازپايين چانه اش روي صفحه چكيد وزمزمه كرد"ببخش مسيحا...خدايا كمكم كن...كمكم كن"...باخودش حرف ميزد كه دوباره گوشي لرزيد وباز يك شماره ناشناس..خواست بي اعتنا ردشود اما اشتباها انگشتش روي بازشدن پيام رفت ومتن راديد"نه!...انگار امانتيت برات مهم نيس"
وارفت."امانتي؟"بلافاصله باقي پيامها راباز كرد وهمگي بايك مضمون بود"امانتي!"...بي مكث پيام فرستاد"شما؟"بيش ازسي ثانيه نكشيد كه جواب آمد"اگه يه بوسه داغو يادت رفته، ميتونم بااشتياق برات يادآوري كنم عزيزم...اين باربي سرخر...مهران"...
براي چندثانيه زمان ازحركت ايستاد.تمام اعضا وجوارح بدنش بي حركت ماند.آخرين قطره اشك درسرازيري صورتش خشك شد وچشمانش در امتداد يك متن خيره ماند ويك كابوس دوباره تداعي شد...يك ياد آلوده...داغي تني كه نقطه تار نجابتش شد....شايد فقط يك بوسه ولي نه...فقط اين نبود...نبود...نبود.


. دست وپا زدنها...نفس نفس زدن هايش ...التماسي كه كاري ازپيش نبرد...حتي طوفان هم دلش به رحم آمد وبه دروديواركوبيد اما فايده اي نكرد...دست اوكه تنش رالمس كردنفسش درآن لحظه تمام شد.سري كه پيش آمد و لبهايي كه مهربدنامي به لبش زد تاتاب نياورد...چنگ انداخت به تن متجاوزي كه روي آبرو وغيرت مسيحايش چنبره زد وباتمام وجود خداراصدا زدوديگرنفهميد..نفهميد تاروي دستان گريان مردي بلندشد وزمزمه هايي نامفهوم"خدايا جواب مسيحا روچي بدم؟"...جنگيد ،دفاع كردتاسرحد مرگ ولي بازهم آغوشش آلوده شد...جايي كه فقط به تن پاك او متعلق بود حتي باهمان لمس شدن..فقط همان داغي لبهايي كه تامرز مرگ سردش كرد....يخ بست...مسيحا مي بخشيد وپاك ميشد اين تن آلوده به يك نفس او...اما...
وقتي دوباره پيام آمد،قطره اشكي ازگوشه پلكش سرخورد ولرزيد.مهران چه ازجانش ميخواست.دوباره به گوشي نگاه كرد وحالش بدشد ازپيامي كه ديد"دوست دارم ببينمت وامانتيتوبدم"...
انگشتانش لرزيد وبابغض ونفرتي سوزان تايپ كرد"حالم ازت بهم ميخوره كثافت...حيوون عوضي"
گوشي راپرت كرد كه ناخوداگاه سيخ نشست وكلمه امانتي درسرش تكرارشد.كدام امانتي؟
گوشي كه زنگ خورد ازجا پريد.اين بارحتي ترسيد آن رابردارد تاقطع شد وچندثانيه بعد دوباره زنگ رسيدن پيام...
"باشه...حالا كه دوست نداري به خودت برگردونم ميتونم بدم دست مسيحا ياخاله "
تمام رگ وپي تنش تيركشيد. سوخت وتامرز خاكسترشدن پيش رفت.اين يك تهديدمحض بود؟گوشي ميان دستان مرتعشش لرزيد.نكنه مدركي باشد كه تمام زندگيش رابه زير ونجابتش رابه لجن كشد؟...دست روي نقطه ضعفش گذاشت اي ناجوانمرد"فرح يامسيحا"...هركدام به نحوي ميتوانستند كبريت به انبارباروت اين بدبيني كشند!نمي دانست چه كند!.ذهنش ياري نمي كرد..عقلش ازكارافتاده بود كه دوباره پيام آمد" باشه،حرفي نيست ولي به نفعته واسه آخرين باركه زنگ ميزنم جواب بدي"...
هنوز نگاهش ميان كلمات دورميزد وگيج ميخورد كه صداي موزيك ملايم گوشي باهمان شماره ناشناس بلند شد.اشك تند تند ازگوشه چشمش فروريخت ولحظه اي كه مي دانست گوشي قطع ميشود انگشت لرزانش روي صفحه كشيده شد وگوشي راكنارگوشش گذاشت.صداي نحس اولرزه اي آشكارا براندامش انداخت:
_سلام عزيزم...
گلويش رافشرد تا محتوي معده اش بالا نيايد،باصداي گرفته اي گفت:
_چي ميخواي؟
_جواب سلامم كو خانم خوشگله!
_خفه شو!بامن اينجوري حرف نزن!
_گوش كن تمنا!


._امانتي كه ازش حرف ميزني چيه؟
_دل من!
باانزجارگفت:
_حالم ازت به هم ميخوره!
خواست گوشي راقطع كند كه دوباره صداي او راشنيد:
_گردنبدتونميخواي؟اسم عشقت دست منه هنوز!
قلب تمنا فروريخت.گردنبند...يادش آمد،گردنبند را همان روز نحس از گردنش كشيد و...وحشي...وحشي كثافت...
صداي نحسش دوباره يك ناقوس زجرآورشد درگوشش:
_شنيدم خيلي برات مهمه!
_مسيحا...
_هيس!....مسيحا كه اگه مهم بود تاالان من زنده نبودم...
باگريه گفت:
_زنده موندنت ومديون سكوت احمقانه مني!ولي ميگم...بهش ميگم!
لحن لطيف اوكثيف ترين صدايي بود كه به عمرش شنيد:
_گفتنش هيچ دردي ازت دوا نمي كنه!غير ازاينكه ميتونم ثابت كنم توباپاي خودت اومدي و...
_خفه شو!من شاهد دارم...ديدن كه...
_ديدن كه چي؟...من وتوباهميم...اونم درست روزي كه مسيحا نبود ومن برگشتم،كي ميتونسته راپورت داده باشه غير تو...كي ميتونه چنين فرصت خوبي مهيا كرده باشه؟...درست توساعتي كه همه رفتن ويكي دونفرتوويلا هم خوابن؟...هوم؟
به وضوح .درحقيقت نفس هايش به شماره افتاد.داشت متهم ميشد؟به چه جرمي؟به تاوان كدام گناه؟...
_چي شد؟ساكت شدي؟
_توهيچيو نميتوني ثابت كني..دروغات وكسي باور نميكنه!
_ببين كاريت ندارم،فقط بيايه بارببينمت وگردنبندتوبگير وبرو...بي مزاحم!
_گردنبندوبده مسيحا بگو پيداش كردي!
ازخنده مستانه او دلش پيچ خورد:
توكه يه دقيقه پيش ادعا ميكردي به مسيحا ميگي،چي شد پس؟..دروغگوي خوبي نيستي جوجوي ناز!
ازاين وا دادن ونفهمي مشتي برسرش كوبيد وگفت:
_چي ميخواي ازمن؟
_بيا بهت ميگم!
_من باحيووني مثل توهيچ جا نميام.
_مياي...اگه مسيحا وعشقت مهم باشه مياي!
_مسيحا پيدات كنه...
_اينقدر بحث وكش نده...مسيحا نمي فهمه چون تونميتوني صاف توچشمش زل بزني وبگي بامن بودي..ميتوني؟
ازبي پروايي وگستاخي كلام اوتاسرحد مرگ سردشد واززندگي متنفر...
_من هيچ ربطي به تونداشتم وندارم.
_اينوتوميگي ...اما مسيحا ممكنه حرف ديگه اي بزنه!
_مسيحا به من شك نداره.
_خاله چي؟...اونم به دختري كه چشم ديدنشونداره ومنتظريه تلنگره كه اززندگيش پرتش كنه بيرون ربط نداره؟
جلوي دهانش راگرفت تاگريه رسواترش نكند،تاضعف بيشتري دست اين گرگ صفت ندهد اما اوتيز تراز آن بود كه نفهمد وآرام گفت:
_باوركن كاريت ندارم،فقط بيا ببينمت،چون ميخوام واسه هميشه ازاينجا برم،اصلا كسي خبرنداره من تهرانم...براي حسن نيتمم تويه كافه باهات قرار ميذارم،خوبه؟
_تو وحسن نيت؟...تواونقدرشومي كه...
_فكركن پشيمونم وميخوام عذرخواهي كنم اما رودررو...آدرسوبرات ميفرستم باساعت قرارو بياي ضرر نمي كني...فعلا باي....
گوشي ازدستش سرخورد وروي پايش افتاد.زانوهايش دروباره ميان آغوشش جمع شد.حرفهاي مسيحا درسرش پيچيد. اما ترس مانع ميشد خبرش كند.به حرفهاي مهران فكركرد وصداي گوشي ورسيدن پيامك آمد،توجهي نكرد،مي دانست خودش است!..عقلش قد نمي دادچه كند اما اگر اوتهديدش راعملي كندچه؟
رفتن به يك كافه شلوغ شايد كم خطرتربود و...عاقبت چه؟...به مسيحا چه ميگفت؟...اگر ميفهميد وباورش نميكردچه؟
به موهايش چنگ زد وسر به زانو فشرد.گريه كرد وخداراصدا زد كه ناگهان فكري به ذهن زد،سريع سربلند كرد...مهاسا...
آره..بهترين گزينه بود.....


تا صبح پلك برهم نگذاشت فقط تنها كاري كه كرد دادن پيام به مهاسابود تا به محض بيدارشدن تماس بگيرد.عزيز به دراتا ق زد وآرام صدايش كرد:تمنا..بيداري مادر؟
باصداي گرفته اي گفت"آره عزيز"اما گوشهاي پيرزن نشنيد وبه خيال خواب بودن اورفت.حالش بد بود.تهوع آزارش ميداد.چند روز بود كه حالش به هم مي ريخت اما توجهي به اين پيشامد نداشت.دوباره به گوشي نگاه كرد،فقط چندساعت وقت داشت.عكس مسيحا رادر گوشي باز كرد وبه محض ديدن چشمهايش ،پلك برهم نهاد وگوشي را به قلبش فشرد.براي بااوبودن جان دادن هم كم بود،خطركردن كه سهل است...مهران يك خطربزرگ واحمقانه بود اما اگر نمي رفت بعيد نبود بايك سري اراجيف گردنبند راتحويل دهد وحتي بي آنكه خودش رانشان دهد آتش به همه چيزكشد...گردنبند راميگرفت وهمه چيزرامي گفت...بالرزيدن گوشي بلافاصله نگاه كرد..واي...مسيحا!...نه!نه!...امر وز نمي توانست حتي جواب تلفنش رابدهد...آنقدرصبركرد تا تماس قطع شد.چنددقيقه بعد دوباره تلفنش زنگ خورد واينبارمهاسابود.بي تعلل جواب داد:
_مها...
_چي شده تمنا؟
اشك ازگوشه پلكش چكيد وبيچاره گفت:
_گردنبندم دست مهرانه ،مها...
صداي مهاسا پس ازمكثي چندثانيه اي بلند شد:
_نكنه تهديدت كرده؟...تمنا احمق نشي باهاش قراربذاري سرگردنبند...به مسيحا بگو!
باگريه گفت:
_نمي تونم..الان نمي تونم...
_باشه،من ميگم!
_نه مها...مهران اونقدرقشنگ برنامه ريزي كرده كه كاملا منومقصرجلوه بده!
_غلط كرده كثافت!همه اون لجن وميشناسن!
_مهاسا...مسيحا نمي دونه اونروز چي شد؟اگه همه چي رووارونه بهش بگه من چيكاركنم...اگه مامانت بفهمه من چطورسربلند كنم...ديگه مسيحام منوبخواد من نمي تونم توخانواده شما سربلندكنم و...
_بس كن تمنا،مسيحا اگه بخواد باحرفاي اون آشغال به توشك كنه كه فاتحه رابطه اتون خونده است...
_اگه دليل قانع كننده بياره..حتي اگه دروغ وقشنگ بگه كه اونم باورش شه چي؟
باسكوت مهاسا تمنا ادامه داد:
_بايد برم گردنبندموبگيرم ازش...نمي تونم خطركنم ولي...به كمكت احتياج دارم.
صداي آرام وگرفته مهاسا به گوشش رسيد:
_بگو عزيزم...
_هواموداشته باش،اگه امروز برم ومهران...
مهاسا صبوري نكرد تاحرف اوتمام شود:
_بذاربهنام بره تمنا...اون كثافت زيرگوش خودمون ...
_تويه كافه شلوغ باهام قرار گذاشته،نمي تونه كاري كنه،ميترسم بهنام بره ويه بلايي سرش بياره،اونوقت من چيكاركنم؟چاره اي جزرفتن خودم نيست.مهاسا بابغض گفت:
_اگه بدزدتت چي ديوونه؟سر كتكي كه اون روز ازبابام خورد قسم خورد كه تلافي ميكنه...اگه اين بار كسي نتونه به دادت برسه كه...
_واسه همين به توگفتم...اگه سريه ساعت معين خبرت نكردم...
_باشه ،پس منم باهات ميام ودورادورهواتو دارم...
آنقدرحالش بدبود كه توجهي به عوض شدن لحن كلام اونشود.فقط باشه اي گفت وبراي عصرقرارگذاشت.تلفن راكه قطع كرد.بغضش تركيد.سر زير پتوبرد ودستهايش رامقابل دهانش گرفت تا صدايش بيرون نرود...
******
نگاهي به سردركافه انداخت ولب به دندان گرفت،تمام تنش مي لرزيد.باز آن حالت تهوع گريبانش راگرفت، آب دهانش رافرو داد تاشايدكمي برخود وحالش مسلط شود،هرچند كه بي فايده بود.بسم الهي گفت وپا درون آن محيط نيمه تاريك گذاشت.اگربامسيحا بودشايدزيباترين كافه رامي ديد اما حالا به نظرش بوي كافه هم تهوع آوربود.ازديدن جمعيت هرچند مختصر كافه كمي جان گرفت.انگار اين بدطينت اين بار راراست گفته بود.صداي مسيحا مرتب درذهنش مي پيچيد وعذاب آوربود اما مگر چاره اي هم داشت.اه...نمي دانست اين تب ولرز چه ازجانش مي خواهد. نگاه مضطرب وتب دارش چرخي دراطراف زد كه مرد جواني پيش آمد"خانم مقدم..."نگاهش كرد وسرتكان داد كه مرد جوان دست مقابلش كشيد وبه طبقه دوم هدايتش كرد.به محض پا گذاشتن در فضاي كم نور طبقه بالا دوباره ضعف به تنش آمد.خصوصا وقتي قامت بلندي راديد كه سايه شومش مثل يك بختك روي خوشبختي اش خيمه زده بود.بالبخند وروز شوم هتاكيش را به خاطرآورد.اصلا اينجا ومقابل اين" تن لش"چه ميكرد.بغضش گرفت وزيرلب زمزمه كرد "مسيحا..."...
اما حالا كه پيش آمده بودبايد تاانتها ميرفت، بايد مدرك عشق وامروز بي گناهيش رامي گرفت تاهمان مهربدنامي ونانجيبي برپيشاني اش نكوبد.پاهايش راروي زمين كشيد وروي صندلي عقب كشيده توسط پيش خدمت نشست.چيزي نگذشت كه حضور او درصندلي كناري باعث شد كمي عقب بكشد وترس خورده نگاهش كند.مهران همان لبخند تهوع آوررابه لب داشت:
_ميدونستم مياي!
_گردنبندموبده برم.
مهران اخم كرد:
_به اين زودي كه نميشه!
وقتي نگاه آلوده اش رابه سرتاسر بدن وچهره اش ديد،بلند شد وگفت:
_مي دونستم پست ترازاوني كه...ص
_بشين تمنا...باوركن گردنبندتوميدم.فقط ميخوام كمي باهات حرف بزنم.
_من حرفي باتو ندارم كه...
مهران دست داخل جيب كرد وتمنا نام مسيحا راديد تا جان بگيرد.دست پيش برد اما مهران پلاك راروي ميز عقب كشيد وگفت:
_تايه قهوه نخوري ازاينجا نميري!
ناچارنشست ولي بانفرت گفت:
_محاله توچاهي كه برام كندي بيفتم،امانتي كه نه،چيزي رو كه غارت كردي،بده!
مهران بي پروا به چشمان نمناك دخترك زل زد وگفت:
_چيزي كه ازتو ميخواستم به دست نياوردم...
به لبهاي بي رنگش زل زد وبالحني كه تنش رامورموركرد افزود:
_هرچند كه خيلي هم بي نصيب نموندم و...
باصدايي لرزان گفت:
_خفه شو!...تويه ه/ر/ز/ه آشغالي...
پوزخند اوبه جاي خشمگين شدن يك ضربه ديگر به روح وروانش بود،به طرفش خم شد كه تمنا بيشترعقب رفت:
_اگه آدم حسابي شم،چي؟
تمنا زل زل نگاهش كرد ومهران افزود:
_حاضري بياي بامن بريم؟
يك لحظه خون دررگهايش خشك شد وباناباوري به مرد بي شرمي كه مقابلش نشسته بودخيره ماند...


بابهت خاموش ونگاه خيره وناباورش،مهران سرش رابيشترپيش برد وگفت:
_قول ميدم پشيمون نشي و...
به خودش آمد وچنان سيلي به صورتش زد كه انگشتان خودش هم درد گرفت.باتكاني كه مهران خورد ،گردنبند رااز زيردستش كشيد وخواست برخيزد كه مچش راگرفت وباخشم فشرد:
_يه كاري نكن از نرمشم پشيمون شم،بخوام ميتونم همين حالا ببرمت ولي ميخوام به ميل خودت بياي!
بابغض وتنفردستش راپس كشيد وگفت:
_حيف جهنم كه قراره كثافتي مثل توروتحمل كنه!
مهران به سمتش خيزبرداشت اما تمنا باهل دادن ميز اورانگه داشت وبه طرف پله هادويد،محال بود اينباراجازه دهد دستش به اورسد.ازكافه باعجله به سمت خيابان وجايي كه با مهاسا قرارداشت دويد كه ماشيني باشدت مقابلش روي ترمز كوبيد.پاهايش روي زمين چسبيد ونگاهش درچشمان پرخشم مسيحا قفل شد .باپيش آمدن اوقدمي عقب برداشت كه مسيحا دستش راكشيد وتقريبا داخل ماشين پرتش كرد.قفل مركزي رافشرد وبه سمت كافه دويد.بامشت به شيشه زد ونامش راصدازد اما جوابش انعكاس گريه خود بود...بيش ازچنددقيقه كوتاه نگذشت كه دربه شدت بازشد.مسيحا پاروي پدال فشرد .باترس ولرز گفت:
_مسيحا...
_خفه شو تمنا!...خفه شو!
ازفرياد اوبه شيشه ماشين چسبيد.تلفنش بي وقفه زنگ ميخورد.باحرص جواب داد:
_چته بهنام؟
......
_به تومربوط نيست،به نفعته اون طرفي پيدات نشه والا نامرديتوبي جواب نميذارم.
گفت وگوشي را به عقب پرت كرد.تمنا باترس وبغض فقط نگاهش ميكرد تا مقابل ساختماني آشنا رسيدند.آپارتمان بهنام بود.ماشين رانامتعادل داخل پاركينگ رهاكرد ودست اوراكشيد ودنبال خودبرد.وسط خانه كه پرتش كرد وبه طرفش رفت،تمنا ناخوداگاه دستهايش رابالا گرفت وفرياد كشيد:_چته مسيحا؟
_گفتم خفه شو تابپرسم!
كيفش راازدستش كشيد ومحتويش راروي زمين خالي كرد.تمنا تامرز سكته زدن پيش رفت.وقتي مسيحا گردنبند رامقابل چشمانش گرفت،نفس هايش سنگين شد وفرياد اورعشه به اندامش انداخت:
_اين چيه؟
خودش راجمع وجوركرد وبرخاست ،مسيحا بايك حركت مانتويش راكشيد وتنش رابه سينه ديواركوبيد:
_گفتم اين مدرك جرم توكيف توچيكارميكنه لعنتي!...حرف بزن تا ...
باگريه وتضرع گفت:
_مسيحا به خدا...
_فقط جواب...
_خب ...يكي برام پيداش كرد و...
_چرااون يه نفرمهرانه؟
قلب تمنا يخ بست واودوباره فريادزد:
_تواون خراب شده واسه چي بااون كثافت قرار گذاشتي؟...ازم بدت اومده...ازم سيرشدي وبراي چزوندم...باگريه هولش داد وگفت:
_مزخرف ميگي مسيحا...مزخرف ميگي...
_پس اين پس زدناچي بود كه عاقبتش ميشه رفتن من وقرارامروزت با اون آشغال...چرابايد يه غريبه بهم راپورت زنموبده كه نخ پسرخاله كثافتمو گرفته...من ازچي دريغ كردم كه اين سزام بشه ...
_دروغه..به خدا دروغ گفتن...
_تواونجا چيكارميكردي پس؟...
يقه لباسش راميان مشتش فشرد وسرش رامقابل صورت اوكشيد،بغض وخشم چشمانش راسرخ كرده بود:
_قسم خوردم اگه راست باشه جفتمونو بكشم...راستشو بگو!...
اوراباجنوني آني به ديواركوبيد وفريادي خانه برانداز كشيد:
_توباهاش رابطه داشتي؟
_نه!
گريه وفرياد دخترك دلش راريش كرد ،پشت اين نه هزارحرف نگفته آمد.حرفي كه شايد جاي گفتنش نبود اما تمنا خسته از آن همه فشار وبغض آماده گفتن به دنبال يك سوال پرفرياد شد:
_پس گردنبندت پيش اون چيكارميكرد؟
_ميخواستم بهت بگم مسيحا..به خدانشد...سخت شد...نتونستم...
چشمهاي ترس خورده مسيحا درنگاه پرآب دخترك قفل شد.سراوكه پايين افتاد باخشم والتماس چانه اش رابا لا كشيد:
_چيوبگي؟
قطره هاي اشك ازگوشه چشمهاي تمنا سيلابي بي پايان روي صورتش ريخت:
_اون روز...تورفتي...نبودي...هيشگي نبود...نمي دونستم....تباني كردن...رفتم سراغ طوفان كه..
دست مسيحا شل شد.نفس كم آورد.تنش روي زمين سنگيني ميكرد و وحشت زده نگاهش كرد،آرزوكرد كابوسي كه ميبيند ادامه پيدانكند اما تمنا باگريه اي شديدتر ادامه داد:
_گيرافتادم...گريه كردم...التماس كردم...صدات كردم...مسيحا صدات كردم جواب ندادي!...دويدم وزمين خوردم...دفاع كردم وكتك خوردم ولي نشد...كم آوردم...كم آوردم ونفهميدم چرابايد تاوان بدم...ولي..ولي تولحظه اي كه مرگ وآرزو كردم بابات اومد..مهاسا شاهده...من گناهي نداشتم...من ازحريمم دفاع كردم...به توخيانت نكردم...به خدانكردم...
گريه كرد،سرخورد وروي زمين رها شد.تاب ايستادن وديدن چهره بي رنگ مسيحا رانداشت.مسيحا مانند كسي كه زيردريا مانده واكسيژن كم مي آورد،دست به حنجره اش برد .به سينه اش چنگ زد.نفس آزاد نمي شد.كابوسي مقابل چشمانش جان گرفت وكبوديهاي تن اوبه يادش آمد.
حريمي راكه بوسه باران ميكرد تامرهم شود نشانه يك زخم به تن حريمش بود...جاي دست يك نامحرم...دست يك متجاوز به حريمي كه فقط محرمش اوبود...داشت خفه ميشد كه يقه لباسش پاره شد ميان دستهاي ناتوانش ،سركه به ديواركوبيد صداي گريه دخترك ميان خورده هاي غرورش گم شد...صداي نعره اش قلب وتن تمنا...حتي ستونهاي خانه وشايد عرش رالرزاند كه فقط"خدا"راصدازد...
خم شد،شكست.دركه باشتاب باز شد سرميان دست گرفت وروي زمين زانوزد.نگاه وحشت زده بهنام ومهاسا ميانشان چرخ خورد.هركدام به سمت يك تن نيمه جان دويدند،بهنام سرمسيحا رانگه داشت وباديدن جوي باريك خون ازكنارشقيقه اش بغضش شكست:
_مسيحا...
مسيحا باحركتي ناگهاني وجنون آميزاوراكنارزد وفقط فرياد كشيد:
_مي كشمش!
بهنام به گرد پايش نرسيد وتمنا بانيرويي ناشناخته فرياد زد:
_مسيحا...
دنبالش دويد.مسيحا راه پله هارا پايين دويد وتمنا درآسانسوري شيشه اي كه هميشه هراسش راداشت ،گريه كرد.صداي قيژ لاستيك ها راداخل پاركينگ شنيد خودش رااز درخانه بيرون انداخت كه فاجعه رخ داد.مقابل چشمهاي ناباور مسيحا دخترك به شدت به شيشه ماشين خورد وروي آسفالت كوبيده شد.صداي فرياد پرعجزش بارعد وبرق پاييزي ووحشي يكي شد..."تمنا"....


شقيقه هاي دردناكش راميان دودستش ميفشرد،اما جزبدترشدن حالش ثمري نداشت...گاهي براي بازماندن راه تنفسش گلويش راماساژ ميداد وگاهي دلش يه بغض شكسته ميخواست تاسبك شود،اما نمي شد...همه چيزلج كرده بودبادل داغون ورسوا شده اش...
طي يك روز...درعرض چندساعت شايدبدترين وبي رحمانه ترين اتفاقات براي زندگيش رخ داده بود،اتفاقاتي درمرز فاجعه...
تاوان كدام اشتباهشان را ميداد؟...مگرجز عشقي پاك چيزديگري هم درميان بود كه قلبش ترديد به خيانت كند...نه!...تمنا الهه پاكي بود.تنش لرزيد.دلش لرزيد.تمام دنيازلزله شد وقتي تن غرق به خون اوراازروي زمين كند...اين تاوان زيادي سنگين بود..زيادي تلخ بود...زيادي،زيادبود...
پيشاني به كف دستهايش كوبيد ودردبازهم امانش رابريد،كف دستش رالزجي خون آلوده كرد اما فقط باعجززمزمه كرد:
"غلط كردم خدا...نكنه باگرفتن تمنا تنبيهم كني!...خدايا...."
باشنيدن صداي گامهايي تندوبلند قلبش فروريخت وصورت رنگ پريده اش بلندشد.چه جوابي براي صاحبان امانتش داشت،شكست خورده برخاست ومقابل چشمهاي نگران آنها فقط سرخم كرد.چيزي براي گفتن نداشت.مانند تمام لحظه هاي سخت اين بهنام بودكه به دادش رسيد.مسيحا سرافكنده به درهاي متحرك تكيه داد وازپس ماتي شيشه ها به دنبال نگاه براق اوخاطراتش رامروركرد. چه به روزش آمديكباره؟....
باكشيده شدن بازويش ،سرچرخاند ،بهنام آرام گفت:
_بريم بيرون،بايد يه چيزي بهت بگم!
گرفته،تلخ ودلخورگفت:
_الان؟...يك ماهه توهم ميدونستي و...
بهنام شانه اش رافشرد:
_راجع به همين موضوعه!
بانگاهي گذرا به خانواده تمنا آرزوي مرگ كرد.اگر اين غفلتش گران ترازاين تمام ميشدبامرگ هم مبرا نميشد.دنبال بهنام راه افتاد ووارد محوطه شدند.باديدن شهريار وقدمهاي تندش دلش بيشترگرفت وتن خسته اش روي نيمكت ولوشد. وقتي نزديكشان توقف كردشنيد كه ميگفت:
_من همين الان رسيدم خانم،نمي دونم چي شده..باشه اگه لازم شد باآژانس بيا..فعلا خداحافظ....
گفت وقطع كرد وچقدرمسيحا دلش سوخت ازاين مهرباني كه شايدديرشده باشد...
شهريارباعجله ونگران پرسيد:
_مسيحا...چي شده بابا؟تمنا كجا تصادف كرده؟
سربلندكرد وبا نگاهي تب دارگفت:
_بهترنيست بپرسي باكدوم احمقي تصادف كرده...زيركدوم چرخ ماشين رفته!
نگاه گنگ شهريارگذري به بهنام زد كه گفت:
_اتفاق بودمسيحا!
صداي مسيحا لرزيد:
_اتفاق ؟....نكنه تاوان باشه...تاوان حماقتم كه با ازدست دادن تمنا تموم شه...
شهرياركنارش نشست وسراورابلندكرد:
_درست حرف بزن پسرجون،توكه منونصف عمركردي!
مسيحا دلخوروشكسته گفت:
_اگه اون روز شوم به جاي بهونه كردن اسب ،راستشوميگفتين شايد تمنا يه ساعت پيش زيرچرخ ماشين من له نميشد!
كم مانده بود چشمهاي شهريارازحدقه بيرون بزند،صاف نشست وباصدايي لرزان گفت:
_توچيكاركردي ؟
سرمسيحا ميان دستانش معلق ماند:
_خودخاك برسرم زيرش گرفتم....نديدم دويدبيرون تا...
سرش فشارداد وناليد:
_آخه چرا همون روز بهم نگفتين كه امروز تودلهره باختن وسوختن همه زندگيم زانوهام نلرزه؟...بايد اون لقمه حرومه بي شرف ميرفت سينه قبرستون كه زيرگوش خودم...
_واسه تقاص گرفتن ازمهران ديرنميشه!
مسيحا يك دفعه دادكشيد:
_حالا ديگه ...حالا كه من دارم تقاص كثافت كاري اونوميدم وزنم زيردست چندتا دكترداره تيكه پاره ميشه؟
_آروم مسيحا...مهران الان توبازداشته!
سرمسيحا باواكنشي تندچرخيد وبهنام سرخم كرد:
_مهاسا ازقرارامروز خبرداربود وبه من زنگ زد...خودم ميخواستم برم حق اين كثافتوبذارم كف دستش كه مهاسا نذاشت وگفت پليسوتوجريان بذاريم...همون موقع كه شصتش خبردارميشه تورسيدي وفلنگوميبنده توكوچه پشت كافه بازداشت ميشه!
مسيحا مكثي چند ثانيه اي برخاست وباقدم هايي تند وبلند به سمت خروجي رفت وبهنام دنبالش دويد...


برگه شكايت نامه مقابلش بود وبه متن آن خيره...غيرت داشت كه بي كشتن مهران آنجانشسته بود؟!...سرش سنگين وچشمانش تاربود...برگه راعقب هل داد وبهنام شانه اش رافشرد:
_يعني چي مسيحا؟
_اومدم اينجا تاخودم ...
_احمق نشوپسر،الان امضانكني شايدنشه نگهش داشت..اميرحسين پارتي بازي نميكرد،عمراميشد دستگيرش كرد...
_ميخواي بگي اين مارهفت خط وبي جرم تونستن نگه دارن؟
_نه خب!قبلا اسمش براي فساداخلاقي وقمار لورفته ولي بازم نشده كه ثابت كنن!
باامدن اميرحسين كه يكي ازدوستان دوران خدمت بهنام بود،سكوت كردند.اميرحسين بانگاهي به شكايتنامه امضانشده گفت:
_قصدشكايت نداري آقاي الهي؟
_اومدم فقط ببينمش!
بهنام بانگاه اميرحسين به سمت مسيحا خم شد:
_بذارواسه دادگاه!
_مگه چقدربراش ميبرن كه دل من آروم بگيره؟
اميرحسين با كمي احتياط دربكاربردن كلمات گفت:
_تجاوز به عنف اعدام داره ولي...
مسيحا دلش ميخواست سرش رابه ديواربكوبد،دنبال اين ولي رامي دانست ودلش بيشترسوخت.برخاست وگفت:
_خودم بهترازپسش برميام.
بهنام شانه اورافشردتابنشيند.اميرحسين نگاهي به چهره سرخ مرد مقابلش انداخت،قطعا هرمرد ديگري هم اينجا نشسته بود،بهتراز اين حال وروز نداشت.بااينحال گفت:
_الا ن ميتونه ادعاي اعاده حيثيت كنه وباتفاسيري كه من شنيدم دليلي براي اثبات جرمش نيست.اما اگه خانمتون هم اينجا حضورداشته باشه وبشه از متهم اعتراف گرفت مجازاتش حتميه...پس بهتره فكر تسويه حساب شخصي نباشي چون ممكنه به ضررتون تموم شه!
_يعني من مجبورم زنموبيارم اينجا تا...
_شما ميتوني به عنوان همسر ايشون شاكي پرونده باشي اما حضورخودشونم الزاميه!
سرمسيحا دوباره ميان دستانش فشرده شد كه درباضربه اي كوتاه بازشد وسربازي احترام نظامي گذاشت:
_قربان يكي از متهمين همه جاروبه هم ريخته وميخواد شماروببينه!
اميرحسين كه مي دانست سربازازكه حرف ميزندبانگاهي به مسيحا گفت:
_باشه تانيم ساعت ديگه ميام.
مسيحانگاه اميرحسين رادرهوا شكاركرد:
_مهرانه؟
_گوش كن آقاي الهي...
_من تانبينمش ازاينجانميرم...حقمه ببينمش!
_شماالان عصباني هستيد و...
_ من شكايتي ندارم،آزادش كنيد.
بهنام كلافه گفت:
_دردسردرست نكن مسيحا،ميخواي ببينيش چيكار؟
_كارش دارم .
_اگه قول بديد خودتونوكنترل كنيد مانعي نداره!
مسيحا فقط سرتكان داد وبهنام نگران نگاهش كرد،بعيد بودكاردست خودش ندهد...اميرحسين دستورآوردن متهم راصادركرد وسرجايش نشست..سرمسيحا دوباره ميان دستانش فرو رفت،اين روزها آنقدرزخم روحي داشت كه توجهي به سردردهاي عجيبش نكند.دقايق درسكوت سپري شد تااينكه بالاخره درباضربه اي كوتاه بازشد.سرمسيحا بالا آمد ومهران كه براي گفتن حرفي آماده بود،ميان حيرت خفه شد ونگاهش درچشماني كه روبه كبودي بودقفل شد.نگاه نگران بهنام به دنبال خط دوسربسته اين نگاه مي چرخيد وترس شكستن سكوتي راداشت كه انتهايش شودجنون محض مسيحا...به حالت آماده پشت صندلي مسيحاايستاد.اميرحسين كه سربازرا مرخص كرد،پوزخندي مشهود وحيرت آوربه لبهاي مهران ديد.يكباره چنان خونسرد شد كه جاخوردندالبته جزمسيحا كه هنوزبي پلك زدن نگاهش ميكرد...مهران بي اعتنا مقابلش روي صندلي نشست ودستش رابي پرواپشت صندلي ديگرانداخت وصداي نحسش درفضاي مسكوت اتاق پيچيد:
_به به آقامسيحا!پارسال دوست ،امروز آشنا پسرخاله..ميخواستم سراغتواززنت بگيرم كه...
انفجاررخ داد وكسي نفهميد چطور صندلي راكه تالحظه اي پيش مسيحا رويش نشسته بود به طرف اوپرت شد واگرسرعت عمل مهران نبود قطعا روي سر ش خورد ميشد.قبل ازاينكه دست مسيحا به مهران برسد بهنام باهربدبختي بود باچسباندن اوسينه ديوارنگهش داشت ،امير حسين شوك شده وسط اتاق ايستاد وسربازي رابلندصدازد كه البته درصداي فريادمسيحا گم بود:
_نكشمت مردنيستم كثافت!
مهران خودش راجمع كرد،انگاراز ديدن او دراين حال بيشترلذت ميبرد،دست به موهايش كشيد وخونسردگفت:
_از اولم جز بلوف زدن كاري ازت برنميومد...مسيحا باكنارزدن بهنام به سمت اوهجوم برد اما به محض كوبيده شدن مهران به ديوار دوباره مهارشد..بهنام دادكشيد:
_آروم مسيحا...به نفع اين آشغاله دستت بهش بخوره!
سربازي كه داخل آمده بود،بااشاره سريع مافوقش قصد داشت مهران راببرد كه او بي پروا گفت:
_شاكيم سوال داره،ميخوام جوابشو بدم.
بهنام باخشم ونگاهي نفرت انگيزگفت:
_خفه شومهران...گمشو برو...
مهران صاف ايستاد وگفت:
_يعني فقط واسه تماشاي يه فيلم منوآورده اينجا؟
اميرحسين كه درپروويي ووقاحت اين مردمانده بود،مداخله كرد وتشرزد:
_برو تاجرمت سنگين ترنشده!
_كدوم جرم؟من كه اعترافي نكردم
به مسيحا نگاه كرد وبي شرمانه ادامه داد:
_حالا ميخوام تفهيم جرم كنيد وآماده اعترافم..انگار شاكيم بدش نمياد بشنوه!
اميرحسين عصبي اورابيرون هل داد وگفت:
_د..گمشومرديكه وقيح...حكم كه برات بياد وقاحت يادت ميره!
مهران بلندازهمان جاگفت:
_بعضي خاطره ها به حكم بعدش مي ارزه!
ديگركنترل مسيحا ازدستشان رفت وبهنام حتم داشت اگرخودش راميان نندازد كشتن مهران حتمي است.ديگر براي مسيحا مهم نبود كجاي دنياايستاده ،فقط به اندازه دردي كه ميان سينه اش جمع بود مشت ميكرد ومي كوبيد اما فقط بدترميشد...به زحمت كه نگهش داشتند،فريادزد:
_بلايي سرتمنا مياد،به قرآن ميكشمت مهران...
مهران با سروروي زخمي به ديوارتكيه زد و گفت:
_دوست داري الان دليل اصلي كارموبدوني...همه چي به ديدنت تواين حال مي ارزيد...غرورت زيادي خارتوچشمم بود...هيچي بهتر ازتمنا نمي تونست بشكنتت...يك سال زندان نهايتا چند ضربه شلاق به حال خوب امروزم مي ارزيد...حالا اگه ميتوني سرتو ميون جمع بالا بگير وغرورتو نگه دار...
صداي فروپاشي مسيحا بلند بود،حتي به گوش بهنام رسيد.نگاه كرد.به چشمان سرخي كه بغض داشت...براي بيشتر نپاشيدن او داخل اتاق كشيده شد ومسيحا روي صندلي وارفت...هرحرفي گفته شد ،نشنيد ،فقط دوباره اين سرسنگينش بود كه محكم به دستان لرزانش كوبيده شد...چگونه اين خرده هاي غرور راجمع ميكرد...تمام تنش زخم بود..دردبود...فاجعه ازاين بيشتر...
بهنام بافشردن شانه اش سرخم كرد:
_برگه هارو امضاكن وپاشو بريم مسيحا...تمنا رو ازاتاق عمل آوردن...
شنيدن نام تمنا حالش كرد.بدون آنكه بفهمد فقط چندخط روي برگه مقابلش انداخت وبيرون زد...شايد ديدن تمنا آرامش ميكرد...


درباره :
برچسب ها : رمان تمنای وصال ,
بازدید : 1734 تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 زمان : 10:42 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر) رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر)
  • رمان تمنای وصال قسمت هجدهم رمان تمنای وصال قسمت هجدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت هفدهم رمان تمنای وصال قسمت هفدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت یازدهم رمان تمنای وصال قسمت یازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دهم رمان تمنای وصال قسمت دهم
  • رمان تمنای وصال قسمت نهم رمان تمنای وصال قسمت نهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,639
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 741
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,639
  • بازدید ماه : 2,639
  • بازدید سال : 2,639
  • بازدید کلی : 11,709,211
  • مطالب