close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

پشت پنجره روبه حیاط ایستاد،باران تند می بارید وچشمهای تمنا دریک گوشه باغ به دنبال خاطره ای نه خیلی دور ثابت ماند. احساس میکرد بوی عطر تلخ او درمیان باد وباران این زمستان پرگریه پیچیده است.پنجره راباز کرد ودستهایش دورتنش پیچید.دلش یک خاطره خواست... تداعی یک آغوش گرم بود این زمستان…

رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم

پشت پنجره روبه حیاط ایستاد،باران تند می بارید وچشمهای تمنا دریک گوشه باغ به دنبال خاطره ای نه خیلی دور ثابت ماند. احساس میکرد بوی عطر تلخ او درمیان باد وباران این زمستان پرگریه پیچیده است.پنجره راباز کرد ودستهایش دورتنش پیچید.دلش یک خاطره خواست... تداعی یک آغوش گرم بود این زمستان سرد................................................................

آغوشی که فقط یک حسرت به دلش گذاشت...فقط یک عطر ازنفس هایش میان تنش جاگذاشت ویک عمرگریه برای این همه خاطره بس نبود...دست زیرگلویش کشید.سوخت.دستش به زنجیرگیرکرد و صدای او درسرش تکرار شد:
"قول بده دیگه هیچ دستی این زنجیر قرارمونو ازگردنت بازنکنه"...داغی بوسه ای عمیق مهر روی تنش شدو یادش آتشی شد تاکه خاکسترش کند.داشت خفه می شد.یک طناب دارشد این خاطره..این زنجیر وهزاران بوسه که به دنبال داشت...برای نجات ازاین آشفته بازارحرص وگریه زنجیر راکشید...زنجیری که ترانه بارها به خاطرنگه داشتنش شماتتش کرد وامروز خودش توان نگه داشتن نداشت...گردنش سوخت..چقدر جفاکرد این یادگاری باتنش...چه ها کرد بادلش...سوخت وبا گریه پرتش کرد وباز صدای مسیحاآمد:
_این یه مهره...یه قراره...بی وفا نشی عمرمن...روزی که بازش کردی فقط بدون عمرمن تموم شده"
سراسیمه بیرون دوید.باگریه میان باغچه...زیرآن باران تند...میان گل ولای وگیاهان دنبالش گشت.گم کرده بود..مسیحا راگم کرد وبازانو روی زمین نشست...گریه کرد ودست به صورتش فشرد"تو رهام کردی مسیحا...میدونستی من تقصیری ندارم...می دونستی بدون تودووم نمیارم...
توگفتی یه عمرعاشق میمونی ومن اندازه یه دنیا عاشقت شدم...کجا رفتی پس بی معرفت؟"...یک دفعه هق هقش بند آمد.نام مسیحا روی یک شاخه خمیده گل سنگینی میکرد.مانند تشنه ای به آب رسیده به آن سوهجوم برد.گردنبند رابه سینه اش فشرد وهق هق گریه اش درخروش آسمان گم شد...
عزیز شانه های لرزان دخترک راگرفت تابلندش کند .تمنا درآغوش مادربزرگ فرورفت وگریه کرد:
_عزیز توگفتی عاشقی روحونوازش میکنه...گفتی نباشه دنیایه برزخه..یه جهنمه..حتی اگه بمیریم هم کمه واسه عاشق موندن...پس چرا منوفقط داغ کرد...چرا فقط زخم به روح وجسمم زد...چراشد جهنم واقعی تو دنیای عاشقی من...کاش نمی گفتی عشق افسانه است،کاش می گفتی فقط کابوس یک رویاست...
*****
بانوازش دست عزیز سرازروی پاهایش بلند کرد.عزیزآرام گفت:
_پاشولباساتو عوض کن مادر،سرمامیخوری!
سرتکان داد وباز زنجیررابالا گرفت ونام مسیحامقابل چشمهای نم دارش تاب خورد.عزیز دست پیش بردتا زنجیر رابگیرد اما تمنا دستش راعقب کشید وپلاک رامیان انگشتانش فشرد،باصدایی پربغض وگرفته گفت:
_وقتی که اومد هیچی نفهمیدم عزیز،اصلا نفهمیدم چطوری اومد که شدهمه زندگیم اما حالا که رفته..حالاکه قلبمو زیرپاهاش له کرده بدجوری نفس بریده شدم...جای پاش روی قلبم خیلی میسوزه...اونقدر که دلم میخواد بمیرم...آخه چطوری فراموش کنم؟
عزیز کنارش نشست وسراوراروی پاهایش گرفت:
_شکست مثل یه نردبان لقه توزندگیه آدما...نباید ازش بترسی...باید ازش بالا بری...اگه بترسی میشه آخرخط... همون پایین میمونی...نترس مادر...راهتوبرو...به شکستت هم مثل یه پله خیس نگاه کن ،پاتومحکم بردارتازمینت نزنه...به قلبت رجوع کن واطمینان کن به این رفتن...
_دل چی سرش میشه جزدروغایی قشنگی که هنوز توگوششه ومصره به عشقی که پسش زده ،که تحقیرش کرده...که حس میکنه بانخواستن بیشترخواستتش!
عزیز دست به موهایش کشید وبامهربانی گفت:
_شاید دلت راست میگه عزیزکم...شاید این حقیقته که دروغ میگه...شاید مسیحا هنوزم دوستت داره!
دوباره اشکهای تمنا سرازیرشد:
_آره! اونقدر دوسم داشت که واسه همیشه داغشوبه دلم گذاشت وخاطره هاش شد سم تدریجی جسم وروحم....
سربه پای مادربزرگ فشرد وگریه کرد:
_عزیزدعاکن یادم بره...دعاکن سنگ شم مثل خودش...دعاکن محوشه ازدلم اسمش...میخوام ازش متنفرشم..نمی خوام دیگه براش بمیرم...نمی خوامش دیگه!...ازعشق بدم میاد...بدم میاد...
جمله های آخرش میان هق هق بی امانش گم شد درحالی که هنوز نام اورا به سینه می. فشرد...


فصل دهم:
مدادhbرا درچند جهت مختلف روی طرح کشید،عاقبت بی حوصله اهی گفت ومدادرا روی برگه ها پرت کرد وبا خودش گفت"آخه کی میگه توکاری که استعداد وحوصلشو نداری شرکت کنی ووقتت وهدر بدی؟"پوزخندی به افکارش زد"وقت هدر دادن...به جهنم که حروم میشه!..مگه ارزشی هم داره؟"...آهی کشید وهمان طورکه نشسته بود زانوهایش رابغل کرد.عادت کرده بود به این زانوبغل زدن،به این همیشه غمگین نشستن....عادت کرده بود به تکرار روزها..به روزمرگی ها...به بی تفاوت ماندن وبه تظاهرکردن ها...تظاهر به آرامش که یک سال ونیم بود برایش معنا نداشت...عزیز روزهای اول کاری به کارش نداشت اما وقتی تکرار این کارش رادید وگوشزد کرد شگون ندارد درپاسخ شنید"من که دلخوشی ندارم،بذار غم بادیدن زانوهای بغل گرفته من ذوق کنه یه مرید دیگه داره"وچقدر این حرفش نصیحت درپی داشت....نصیحتی که بعد ازیک سال ونیم تمامی نداشت اما برای گوشی که هیچ حرفی درش نمی رفت... خنثی نبود..هنوز احساس داشت اما به قصد سربریدنش منعش میکرد...
_بازکه تواینجور نشستی تمنا!
سرچرخاند وعزیز راچادر به در آماده رفتن دید.پاهایش راصاف ازایوان آویزان کرد وگفت:
_خوبه؟
عزیز لبخندی زد وسرتکان داد.تمنا. پرسید:
_کجا میری عزیز؟
یه کمی خرید دارم واسه خونه مادر...زود برمیگردم.
_میخوای من برم؟
_نه عزیزکم،میرم زود برمیگردم..توبه کارت برس
کار؟...عزیزازکدام کارحرف میزد؟...وقت تلف کردن هم مگر اسمش کاربود؟...اما به جای گفتن حرفی ،به زدن یک لبخند اکتفاء کرد.عزیز باخداحافظی کوتاهی رفت.تمنا رفتن مادربزرگ را تماشا کرد.باپادردی که داشت وآهسته گام برداشتنش حداقل دوساعت بعد برمی گشت ،تازه اگرهوس نمیکرد باپای پیاده به فروشگاه نزدیک خانه برود... نگاهی به وسایل کرد ودوباره مداد طراحی رادست گرفت.بیش ازچند دقیقه نگذشته بود که زنگ در رازدند.حتما عزیز دوباره کیف پولش را جاگذاشته بود.این اتفاق زیاد می افتاد.حوصله بیرون رفتن نداشت.ازداخل خانه دکمه آیفون رافشرد وبرای آوردن کیف پول عزیز به سراغ کابینت رفت که همیشه آنجا می گذاشت اما کیف پولی ندید.لب هایش رابالا کشید وبه سمت ایوان بازگشت تا بپرسد کیف پول کجاست اما وقتی به ایوان رسید ،پاهایش به زمین چسبید وباحیرت به کسی که برگه های سیاه قلم هایش را ایستاده تماشا میکرد،نگریست.او باسنگینی نگاهش سربلند کرد ولبخند به لب قدمی پیش رفت:
_سلام....


لحظاتی دربهت به مردمقابلش خیره ماند.نزدیک به سه سال ازآخرین باری که همدیگر رادیدند ومی گذشت وحالا...لبخند امیر پررنگ تر شد ومقابلش ایستاد. اگر تمنا قدمی عقب نمی رفت وسلامش راجواب نمی داد،بعید نبود چند ثانیه بعد درآغوشش فرو رود.نگاه گردش گر امیر روی صورتش چرخ خورد ودرچشمانی که آواره اش کرده بود ثابت ماند:
_نمی خوای ازبهت بیای بیرون تمنا...
تمنا تکانی خورد وسعی کردلبخندی به لب بیاورد که با پایین رفتن چشمهای امیر نگاهی به خود انداخت.یک دفعه احساس کرختی کرد.مثل جت به داخل خانه واتاق دوید ودر رابست.پشت درایستاد ودست روی گونه هایش گذاشت.دوباره به تاپ وشلوارک راحتیش نگاه کرد وتنش بی حس شد.گرمای بهارآزار دهنده شده بود برایش اما بخاطراستخوان درد عزیز کولر راروشن نمیکرد ودرعوض لباسهای راحت تر وآزاد ترتن میکرد،چه می دانست امیر بعد ازچند سال یک دفعه مثل جن مقابلش ظاهر میشود؟...فورا به سمت کشو رفت وبلوز وشلوار مناسبی پیداکرد وبالباسهایش تعویض کرد.نفس عمیقی کشید وبیرون سرکشید.انگارامیر داخل نیامده بود.یک نقطه اشتراک داشتند.هردو عاشق ایوان باصفای خانه عزیز بودند.به سمت آشپزخانه رفت وشربتی آماده کرد.چند دقیقه بعد بالیوانی شربت آلبالو ی دست رنج عزیز وظرف میوه بیرون رفت.امیر درست جای قبل اونشسته بود ویک پایش ازایوان آویزان بود.پیش رفت وکنارش نشست.امیر سربرگرداند وبادیدن وسایل پذیرایی لبخند به لب آورد:
_چرا زحمت کشیدی؟
_چه زحمتی؟ببخشید اون قدر ازدیدنت جا خوردم که نتونستم درست خوش آمد بگم.
_توخوش آمد نگفته هم عزیزی!
اولین ترکش به سویش شلیک شد،همان لحن بود،اشتباه نمیکرد.خیال خام بود که امیر عوض شده باشد.خودش رابه کوچه علی چپ زد ولبخند نیم بندی تحویلش داد:
_لطف داری، شربت وبخور گرم نشه...میدونی من پذیرایی زیاد بلد نیستم.
امیر لیوان شربت رابرداشت و دست دور تن خنک لیوان کشید:
__خیلی چیزا تواین چند سال تغییر کرده...اما ذائقه من همونه...آلبالو وهرچی که بهش مربوطه دوست نداشتم.
یک صدا درسرتمنا پیچید"شربت آلبالوهای عزیزخانم خوردن داره تمنا،یادبگیر برام درست کنی والا خسته بیام خونه وشربت مهیا نباشه خودت وجاش می بلعم"...صدای مسیحا بود دوباره...فقط صدایش جامانده بود...صداوخاطراتش راهیچ وقت مثل خودش بی رحمانه دورنکرد...
بانگاه خیره امیر به خودش آمد وفهمید مدتی است که بی حرکت نگاهش می کند. نگاهش رادزدید که امیر لیوان رامقابلش گرفت:
_خودت بخور که انگارخیلی گرمت بود!
کنایه کلامش رابه خوبی گرفت،یادش نمی آمد امیر دراین موارد قبلا شوخی کرده باشد.حتما تحت تاثیر غرب قرارگرفته بود...به این زودی غرب زده شدی امیر...واقعا که خجالت کشید...لیوان راازدستش گرفت وگفت:
_یادم نبود... الان برات شربت پرتقال میارم.
اما امیر دستش رادور لیوان گرفت ودست تمنا گیر کرد میان سرمای لیوان وداغی دست امیر وآشفتگی که یکباره دروجودش سربرداشت....


انگار درونش زلزله ای باچند ریشترقوی به پا شد،باواکنشی تند لیوان را رها کرد ودستش راعقب کشید. لیوان روی زمین افتاد وشربت به سمت هردویشان پاشید.امیر فوری برخاست وتمنا عقب رفت.ازمقابل نگاه متحیر او گریخت وبه بهانه بردن لیوان معذرت خواهی سرسری کرد.داخل آشپزخانه لیوان را داخل سینک انداخت وچند مشت آب سرد به صورتش پاشید.بغضش گرفته بود.چرا باتماس دست هرمردی جزپدرش به این حال می افتاد.هول میکرد.می ترسید وبغض می کرد..."مسیحا چه کردی بامن؟"...نفس عمیقی کشید وباچند دستمال کاغذی صورتش راخشک کرد.دوباره لیوان راپرازشربت واین بار باطعم پرتقال کرد وبیرون رفت.بادیدن امیر که روی مبل نشسته بود وبا سوئیچ درون دستش بازی میکرد ،سعی کرد حداقل طرح یک لبخند به لب آورد.کمی جلوتر که رفت،امیر سرش رابالا گرفت ونگاهش کرد.تمنا این بار شربت را با زیردستی برایش گذاشت وروبه رویش نشست.امیر بی تعارف لیوان رابرداشت وشربت رامزه کرد وابروبالا انداخت:
_خنکه...ممنون...
_نوش جان!...راستی ازدیدنت حسابی جاخوردم،کی اومدی؟
_چند روزی میشه!...دیشب خونه اتون بودم ،تعجب کردم نبودی که زن دایی گفت اینجا پیش عزیز خانمی!
_اینجا یه آرامش خاصی دارم...البته واقعا نمی دونستم اومدی والا حتما دیشب میومدم!
_اِ...عزیزشدم خبرندارم؟
_دیوونه!...مگه من چند تاپسرعمه داشتم ودارم؟
_یه دونه که میدونی چقدرخاطرت براش عزیزه!
لحن آرام امیر قلبش رابه تپش انداخت.اصلا دلش نمی خواست بعد ازچندسال دوری دلخوری پیش بیاید بنابراین مستقیم حرف راتغییر داد وگفت:خب بگو..چه خبر؟اون ور آب خوش میگذره؟
امیرلبخندی زد:
_ای...بدنیست اولش آدم مجذوبه رنگ ولعابش میشه وبراش جذابه اما یه مدت که بگذره عادی میشه ودوباره دلت هوای وطن میکنه...بامکثی کوتاه افزود؛:البته برای من روزای اول وتا یکسال بعدش هیچی جذابیت نداشت،چون خیلی چیزا رواینجا جاگذاشتم ورفتم که مثلا فراموش شه!
تمنا خودش رابه آن راه زد وگفت:
_مارو باخارجی ها فامیل نکردی؟
امیر باتعجب وخنده گفت:چی؟
_منظورم اینه تو دام دختر اروپایی ها نیفتادی ،ازدواج نکردی؟
حالت نگاه امیر برگشت وخیره نگاهش کرد.تمنا نگاهش رادزدید وامیر آرام گفت:
_دلم فرودگاه نبود که هرهواپیمایی بتونه توش فرود بیاد وبلند شه!
تمنا انگشتانش رادرهم فشرد وامیر آهی کشید،سپس گفت:
_خیلی تغییر کردی!
_توهم همین طور!
امیرکمی خم شد وابرو به هم نزدیک کرد :
_جالب شد برام.ازچه نظراونوقت؟نکنه بد شدم؟
تمنا خنده. آرامی کرد:
_نه بابا،بهترم شدی...خوش تیپ بودی...خوش تیپ ترشدی!
_توفقط دوست داشتنی ترو...لاغرتر شدی!
تمنا لبخندی گذرا زد وتعارف کرد امیر میوه اش رابخورد.امیر سیبی رابرداشت وازمیان نصف کرد.نیمی رابه سمت تمنا گرفت وباخنده گفت:
_بچگیمون یادته؟همیشه میوه های درخت عزیزخانم هرچی هم بارداشت ما یه دونه میوه رونصف میکردیم!
تمنا بایادآوری خاطرات بچگی اینبارلبخندی واقعی به لب آورد وسیب راگرفت:
_یادش بخیر!
یاد خیلی ازخاطرات دور ونزدیک بخیر..بامسیحا هم کنار همان درخت سیب خاطره خانه برانداز ودل شکن وبغض شکن داشت.آهی کشید.حتی میان خاطرات کودکی باامیر هم رهایش نمیکرد.برای فرو دادن بغض گازی به سیب زد. طعم شیرین سیب خوش کامش کرد اما دلش هنوز تلخ تلخ بود..مثل یک میوه تلخ وکرم خورده...
_شنیدم ازمسیحا جداشدی!
نگاهش با واکنشی سریع به سمت امیر چرخید وسیب درگلویش سنگ شد،چراکه بابغض هماهنگ شد!امیر بلافاصله گفت:
_ناراحتت کردم؟
این سوال پرسیدن داشت؟...سیب وبغضش رابه زحمت فرو داد.با سرفه ای مصلحتی ارزش گلویش راگرفت وگفت:
_مهم نیست!
مهم نبود؟تمام زندگیش ازدست رفت وشد چماغ شماتت دیگران برسر شخصیت وروح وروانش بعد راحت می گفت "مهم نیست"...نه!...این زندگی است که اصلا مهم نیست...
امیر آرام گفت:
_چی شد پس؟شما که خیلی به هم علاقه داشتید ومرزی بین اون همه احساس نبود!
طعنه کلام امیرآزرده اش کرد:
_همون علاقه امروز شده چماغ نیش وکنایه مردم!
چهره امیر ازتلخی کلام اوجمع شد:
_من بهت طعنه نزدم تمنا...فقط برام عجیب بود!
تمنا نفس عمیقی کشید وگفت:
_شاید یه اشتباه بود...
_شاید؟؟!
حرف سوالی امیر نگاه تمنا رابرگرداند:
_عادت کردم این روزا به تعجب نگاه وشماتت مردم...اما دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست...
با شنیدن صدای دربرخاست ،آمدن عزیز بهانه ای برای گریز ازاین بحث دلگیر کننده بود.امیر ساعتی راکنارشان ماند وبه تعارف عزیز درکمال احترام نه گفت ورفت.تمنا داخل آشپزخانه مشغول بود که عزیز باخستگی روی صندلی نشست:
_چرابه پسرعمه ات تعارف نکردی بمونه؟
تمنا بانیم نگاهی به عزیزگفت:
_شمااین همه اصرارکردی،میخواست میموند...
_اون منتظرتعارف توبود...برای دیدن من پیرزن که نیومده بود.
تمنا لبخندی زد وبه سمت عزیز برگشت:
_خودتونم خوب می دونید که امیر همیشه دوستتون داره!
_داره ولی...
_عزیز شام امشب بامن؟
این حرفش یعنی توروخدا شما دیگه به روم نیار...عزیز نفس عمیقی کشید وبرخاست:
_باشه مادر،هرجور دوست داری...به شرطی که خودتو زیادی خسته نکنی...راستی دائیتو دیدم بیرون وتاخونه هم منو آورد!
_چه خوب...همون که زود اومدید بااین پادرد...چه خبربود؟
_سهند وهانیه دارن میان ایران!...البته سه تایی!
تمنا باتعجب گفت:
_سه تایی؟
عزیزخندید:
_بچه ام سهند هول بود زود باباشه...نذاشتن به یه سال بکشه بعد بچه دارشن!
تمنا چشم درشت کرد:
_هانیه بارداره؟
_فکرمیکنم سه،چهارماهی باشه!
تمنا خوشحال شد:
_مبارک باشه...حالا کی میان؟
_احتمالا تادوهفته دیگه!
_پس درس سهند چی؟
_انگار چیزی نمونده...مدرکش آماده شه برمیگرده تحویل میگیره!
تمنا سرتکان داد:
_چقدرزود گذشت ،انگارهمین دیروزبود رفتن وحالا دارن بایه بچه برمیگردن!
_وقتی به آدم خوش بگذره،گذرزمان حس نمیشه!
تمنا بازهرخندی گفت:
_حق باشماست،به من یکی که خیلی خوش میگذره!
_آدمی لحظه ساز زندگی خودشه....هرچقدرسخت بگیری سخت میگذره عزیزکم!
دردل گفت"چیو آسون بگیرم؟...لحظه های نفس بریده وماکتیم رو؟"این روزها باخودش بیشتر حرف میزد تادیگران...صدای عزیز دوباره نگاهش رابرگرداند:
_میدونی چقدردوست دارم عروسی وبچه دارشدن تورو هم ببینم نازنین دخترم!
وتمنا چقدردلش گرفت ازآرزویی که محال شد...ازرویایی که مسیحا بایک کودک درذهنش ساخت...چقدردلش ازاین آرزو گرفته بودکه قرار بود تعبیرشیرینش برای یک زن دیگر باشد...احساس خفگی کرد وروبرگرداند"بعد ازمن کی اومد توزندگیت وشد صاحب آغوش وعطری که سایه اشم دلتنگم میکنه...کی چوب حراج زد بانگاه حسودش به میراث عشق من...به آغوشی که مال من بود..."
تاگرم آغوشت شدم
چه زودفراموشت شدم
تقصیرتونبود،خودم
باری روی دوشت شدم
موندن وسوختن وساختن
همه یادگارعشقه
انتقام ازتوگرفتن
کارمن نیست،کارعشقه
انگارپتکی برسرش خورد"انتقام ازتوگرفتن،کارمن نیست،کارعشقه!"


وسایل راداخل کیفش جای داد اما قبل ازاینکه برخیزد ،یکی ازبچه ها کنارش نشست وگفت:
_تمنا،میشه کمی بیشتر باهم حرف بزنیم!
نگاهی به دخترک انداخت ولبخندی ازسراجبار به لبهایش آمد.کی این دخترتااین حد صمیمی شده بود که یادش نمی آمد.شعله ملکی...دختری خوش پوش ولوند که هیچ سنخیتی باتمنای امروز نداشت...
_خواهش میکنم،بفرمایید!
_ماشین داری؟
تمنا باتعجب گفت:بله؟
شعله لبخندپرنازی زد:
_دختر ماشین؟...میگم اگه ماشین نداری یاکسی دنبالت نمیاد بیا بریم هم من برسونمت ،هم بیشتر آشنا شیم.
_ممنون!مزاحمتون نمیشم.دوروز دیگه میتونیم توکلاس باز هموببینیم!
_چه فرقی میکنه؟دوروز دیگه هم مثل امروز...بااستاد سرگرم طراحی ونقاشی هستیم ووقت نمیشه،بعدشم مزاحم چیه؟خودم خواستم.
بعد برای ممانعت ازمخالفت دوباره تمنا وسایلش راازدستش گرفت وبلند شد:
_لطفا نه نگو!
تمنا لبخندی زد وباگرفتن وسایلش ازدست دخترجوان برخاست وتشکر کرد.دوشادوش هم راه افتادند.داخل ماشین که نشستند،شعله درحال تنظیم آینه ماشین وبستن کمربند گفت:
_ازروز اول نظرم بهت جلب شد اما زیاد باکسی گرم نمی گیری،میتونم دلیلشو بپرسم؟
آنقدرتنش ازداغ های گذشته سوخته بود که دیگر حرارتی برای یک دوستی ساده هم درتن نداشت.چراتابحال اصلا متوجه این دختروتوجهش نشده بود؟...
_حق باشماست،زیاد باکسی صمیمی نمیشم ،خب اخلاقه دیگه!
اخلاق؟...تمنا همان دختری بود که درعرض یک هفته باتمام بچه های فروشگاه بزرگ تا مرز صمیمیت پیش رفت...دختری که درعرض کوتاهترین زمان قلب سنگی مسیحا راتکان داد!...نه!خودش گفت یک هوس بود...یک وسیله...یک حس گذرا که بایک تلنگر درهم فروریخت...خودش گفت عشقی درمیان نبوده...که نمی تواند بخاطر شیطان صفتی یک هم جنسش ونظربازی دیگر اوراکنارخود داشته باشد...اما حالا بیش ازیکسال بود که دراین کلاس شرکت میکرد وتعداد انگشت شمار هم کلاسهایش را نمی شناخت،فقط درحد سلام وخداحافظی کوتاه...فقط درحد نام وشهرت..آن هم صدقه حضوروغیاب استادبود...
_حالا درمورد من یه کمی جوش خونتو زیادکن،چون بدجوری تونختم!
بااین حرف شعله وخنده ملیح بعدش ازافکارش دست کشید ولبخند زد:
_باعث افتخارمه بیشتر باهات آشنا شم!
_خب خدا روشکر...اسم وفامیلی منو که میدونی خداروشکر،بیست ودوسالمم هست وتازگیا نامزد کردم!
_مبارک باشه...منم تاچند وقت دیگه میرم توبیست ویک سال...
_وای...من فکرکردم تازه دیپلم گرفتی... [خوش به حالت،هرکی منو میبینه میگه بیشترم بهم میخوره!نامزدم اونقدر سراین موضوع سربه سرم میذاره که دلم میخوادکله اشو بکنم ولی خب ازبس دوسش دارم،دلم نمیاد...
وچقدر تمنا درپس آرزوی خوشبختی برای شعله دلش سوخت،صدای مسیحا دوباره تکرارشد"یه تکونی به رنگ خوشگل موهات بده بلکه به منه پیرمرد بیای خانم کوچولو..."وزمانی که بااخم وتخم خودش رالوس میکرد که ناراحت شده درآغوش گرمش فرو می رفت وباز کنارگوشش زمزمه میشد"همه چیت تکه عشق من...ده سال که هیچی پنجاه سالم فاصله سنی داشتیم بازم میومدم سروقتت...یکی ازحسنات این بود که راحت توبغل جا میشی ونمی تونی در بری"...چقدر برسر این موضوع برسر وکله هم کوبیدند وآخر مسیحا با بغل کردنش نشان داد که هر وقت بخواهد پیروز است...تنها شکست خورده این قصه وبازی خود خودش بود...
_خیلی ساکتی تمنا...توروخدا یه چیزی بگو...حالا از کدوم طرف برم؟
_باورکن زیاد نمی خوام مزاحم شم و...
شعله بااخم گفت:
_ببین واسه من خودتو لوس نکن،میبینی که دارم باکمترین سرعت مجاز میرم تا بیشتر باهم باشیم...
تمنا سری تکان داد وباتشکری مجدد آدرس داد.از صمیمیت وبی آلایشی شعله خوشش آمد.دخترساده ای بود به عکس ظاهرش...ازآنهایی که درهمان برخورد اول هرچه درزندگی دارد رو می کند وتوقعی متقابل دارد.تارسیدن به خانه بیشتر شنونده بود. زمانی هم که رسیدند شعله شماره اش راداد وگفت:
_خیلی دوست دارم بیشتر باهم درارتباط باشیم
_باشه،بهت زنگ میزنم شماره منم داشته باشی
سپس اززحمتش تشکر کرد و باخداحافظی کوتاه ودوستانه ای دست دخترجوان رافشرد وپیاده شد....
وارد خانه که شد باشنیدن صدای مادرش خوشحال شد وقدم تند کرد،دروغ بود اگربگوید دلش هرروز تنگ نمی شود...


ترانه دست دخترش راگرفت وکنارخود نشاند:
_نمی خوای بیای خونه؟
باسکوت تمنا ،ادامه داد:
_یعنی اینقدر دلخوری که...
فوری سربلند کرد وگفت:
_مامان توروخدا بحث گذشته روپیش نکش!من فقط اینجا آرامش دارم...همین!دلیل دیگه ای نداره موندنم!
می دانست دوباره مادرحرف وحدیثی شنیده است که این بحث راپیش کشید،برای جلوگیری ازبحث دوباره ای گفت:
_بذارید یه مدت دیگه بمونم،برمیگردم!
_کی تمنا جان؟تاکی؟
عزیز همان موقع کنارشان نشست ونفسی تازه کرد،به جای تمنا جواب داد:
_کی کارشیطونه مادر،بده منم تنها نیستم؟
_نه مامان ولی...
بااشاره عزیز ترانه سری تکان داد ودیگر حرفی نزد ،همان موقع تلفن تمنا زنگ خورد،بادیدن شماره تارا. همانجا داخل اتاق نشست ومشغول صحبت شد.بعد ازتقریبا ربع ساعتی تلفن راقطع کرد.یاد شعله افتاد وشماره راازکیفش درآورد وگرفت.بعد ازچندین بوق تقریبا تلفن داشت قطع میشد که صدای پرنازشعله درگوشی پیچید:بله!
_سلام شعله جان،تمنام!
_وای سلام عزیزم...خوبی؟
_ممنون،گفتم زنگ بزنم تاشماره امو داشته باشی!
_مرسی گلم،لطف کردی فقط شرمنده نامزدم بیرون منتظره باید زود برم اشکالی نداره بعدا باهم حرف بزنیم.
_خواهش میکنم ،این چه حرفیه ؟بروخوش بگذره!
همان موقع صدای مردانه ای راشنید:
_اومدی عزیزم؟
یک لحظه دلش تکان خورد،چقدراین صدای بم آشنابود...کاش واضح ترمی شنید،فقط یکبار دیگر اما باعذرخواهی شعله مجبوربه خداحافظی شد.گوشی راقطع کرد.
به صفحه سیاهش خیره ماند ودرفکرآن صدا فرو رفت...اگر جمله ای دیگر می شنید قطعا تردید رابرای آشنا بودن یانبودنش کنار می گذاشت...
صدای پدردستی بود که ازاوهام بیرونش کشید،بی خیال آن صدا شد وبیرون رفت،آغوش پرمهراو مثل همیشه به رویش باز بود...
ترانه وفرهاد تابعدازشام ماندند ووقتی دیدند تمنا هنوزازمقر خود عقب نشینی نکرده است،زیاد اصرار برآمدنش نکردند.فقط فرهاد قبل ازرفتن ماهیانه بعلاوه پول شهریه تمنا را دردستش گذاشت وتاکید کرد مراقب خودش باشد...
****
_توفکرچی هستی ترانه؟
ترانه برگشت وبه نیمرخ همسرش نگریست:
_به تمنا،کاش این بار سخت بگیریم برگرده!
فرهاد نیم نگاهی به او انداخت:
_آخرشم من نفهمیدم چی شد که این دخترازخونه فراری شد،هنوزم نمیخوای بگی؟
ترانه سری تکان داد وگفت:
_من یه اشتباهی کردم ودلخورشد،گذاشت اومد خونه مامان..دیگه تااین حد که نباید طول بکشه!
_بستگی داره تواون شرایط این اشتباه تاچه حد بزرگ بوده!
_زیر زبون منونکش فرهاد،یه فکری بکن!
_چیکارکنم خانم؟اون موقع که عصبی هستی وبارها توصیه کردم که مراقب غیظت باش کمی توجه میکردی این روزگارنبود!
_خوب لی لی به لالای دخترات میذاری وبه من که میرسه عکس عمل میکنی!
فرهاد خنده کوتاهی کرد:
_امان ازدست شماخانما که دختراتونم هوومیدونید!...خیلی خب شما اصل مطلب و بگو تامنم نظربدم!
ترانه باکمی مکث واین پا وآن پاکردن بالاخره گفت:
_حقیقتش دوباره فریبا شروع کرده زیرگوشم پچ پچ کردنو؟
_درموردچی؟
_امیر وتمنا...
ابروهای فرهاد درهم شد ونگاهی به همسرش انداخت:
_خب؟
_خب نداره،میگه امیر تافهمیده این جریانات پیش اومده برگشته!
_خب!
ترانه معترض گفت:
ا...فرهاد اینقدرخب خب نکن!نظرت چیه؟
_می دونستم این پسر پیداش میشه ولی فکرنمی کنم تمنا روی خوش نشون بده!بهش گفتی؟
_به مامان گفتم یه جوری زیر زبونشو بکشه واگه شد بهش بگه!
_زیرزبونی که تلخه شنیدنشم بده!
_یعنی چی؟
_هرموقع تمنا بی اجبار برگشت خونه،روی خوشم به خواستگارنشون میده!
_واسه همین میگم سخت بگیریم برگرده!
_به اجبار برش گردونیم ،خب درسته!توقلبش که نمیشه به زوریه آدموجا داد وقتی هنوز به مسیحا فکر میکنه!
ترانه چشم درشت کرد وگفت:
_وای فرهاد...جلو روش نگی بهونه دستش بیفته،خداکنه سایه اسم این پسر هم از قلبش کنده بشه!
_تا خودش نخواد نمیشه که ظاهرا خودشم نمیخواد!
_خدا بگم...
بانگاه تند همسرش لب به دندان گرفت وگفت:
_بازبه من تیزنشو فرهاد...نمی خواستم لعنتش کنم!
_بارها گفتم ازلعن بدم میاد ترانه،حتی به دشمنم...مسیحا بدتاکرد درسته اما دیگه تموم شده ورفت.بالعن تو هیچی عوض نمیشه!
_سایه اش که هنوز روی زندگی بچه من سنگینه!
_اون دیگه مربوط به تمناس وزندگیش!
_یعنی بشینیم دست رودست بذاریم که واسه خاطریه عقد نه ،ده ماهه همه زندگیش بسوزه؟
_نه!ولی تانخواد نمی تونه کسی وجایگزین اون توزندگیش کنه،هنوز فرصت میخواد...حالا بذار عزیز خانم باهاش حرف بزنه ببین چی میگه ، اونوقت اگه امیرباز خودش خواست...بی دخالت تو وفریبا حرفی توش نیست،بره سراغ تمنا...
ترانه سر تکان داد وناخوداگاه بغض درگلویش گیرکرد:
_تاوان کدوم گناه شد آتیش گرفتن زندگی بچه من؟
فرهاد فقط سرتکان داد وترانه رطوبت کنارپلکش راباگوشه روسری گرفت...


وقتی حرفهای عزیز تمام شدسربلند کرد وآرام گفت:
_بودنم اینجا خیلی اذیتتون کرده ,میدونم...خسته شدید!
عزیز باتعجب نگاهش کرد:
_یعنی چی؟ چرا مزخرف میگی دختر؟چه ربطی به حرفای من داشت؟
_اگه اذیت میشید توروخدا بگید ,به جون خودتون خیلی زود وسایلمو جمع میکنم ومیرم,یعنی باید یه فکری به حال تنهاییم کنم, تاکی میخوام مزاحم شماو...
عزیز باناراحتی حرفش راقطع کرد:
_کم کم داری دلخورم کنی!چه ارتباطی بین حرفای من ورفتنت دیدی که اینطورمیگی. ؟..خوب میدونی تنها کسی که ازبودنت اینجا راضیه ونمیخواد بری خودمم,اونوقت توبااین لحن حرف میزنی؟
بغض درصدای تمنا موج انداخت:
_توتمام این مدت بودن کنارشما بود که آرومم میکرد عزیز...شما مثل یه مرهم روی زخمای دلم بودید پس خواهش میکنم باتکرار این حرفا عذابم ندید...
عزیز بامهربانی دست به موهای دخترک کشید:
_بالاخره که چی مادر?...توهنوز خیلی جوونی...باید اینده اتوبسازی...باید گذشته رودرهمون گذشته جابذاری وقتی یاداوریش کمکی بهت نمی کنه!..بهش فکرکن!امیر بعد ازاین همه مدت هنوزم تورودوست داره...اصلا بخاطرتوبود که رفت وحالام برگشته...
_اون دفعه از عشق چه خیری دیدم جز یه مشت خاطره که شده آینه دق ویه زخم عفونی روی قلبم...اونقدر سوزوندتم که دیگه خامی جوونیم خاکسترشده!..من دیگه گول این اسم دروغی قشنگ ویه دنیا عذاب وزخم پشت سرشو نمی خورم,دیگه نمی خوام ازدواج کنم حتی اگه یه باردیگه مسیحا برگرده وپشیمون باشه ودوباره ادعای عاشقی کنه...یه بار بازیچه وملعبه دست عشقی شدم که صاحبش ادعا کرد فقط هوس بوده,دیگه بسمه...شکستن وحقارت بسمه!
چندیدن قطره درشت اشک روی صورتش سرخورد وباگریه گفت:
_عزیز توروخدا به مامان وبابامم بگو ,بگوآزارم ندن...بذارن به حال خودم باشم...به خدا دلم واسه یه ذره آرامش تنگ شده..بذارین حداقل این تظاهر به آرامشم دلخوشم کنم که هنوز میتونم زندگی کنم...
عزیز باغصه سراورا درآغوش گرفت وبوسه ای برموهایش زد.باناراحتی نفس پراندوهی کشید:
_باشه عزیزم...هرجورکه خودت راحتی...هرطورکه خودت میخوای...گریه بسه..
اما مگر باچند کلمه وپناه بردن به اغوش عزیز آرام میشد...دوباره دلش هوایی شده بود وبند زدن این هوای دلتنگی...این دلتنگی افسار بریده آرامش نمی گذاشت...لعنت به قلبی که باتمام نامرادیها وزخم های عمیقش هنوز دست به سوی یک نام می.کشید وخواستار ودلتنگش بود...نامی که هنوز شبیه یک طناب دار دورگردنش بود ورهایی حتی بامرگ هم برایش نامعلوم بود


"درحسرتت ،چشمان پاییزی ونفس بیقرارودستان سردم به دنبال خاطرات گم شده ات میگردد.در پی گرمای نگاهی که به جرم بی گناهی سرد شد وبازهم ادامه ات می دهم... ادامه میدهم مرور گرمای تن وآغوشی که درعین امنیت دادن شد ناامن ترین پناه عاشقیم...
باناله باران وقطره های اشک می نویسم ازقلب بی رحمت...دفتر زیر سیاهی قلم تحمیل شده ام خم میشود وجوهرهای غم باز شعر می بافند ومی گریند برزخم دلم...
ازغمت به ابد رسیده ام ودستانم درامتدادمسیر رفتنت هنوز جامانده است ،هنوز به محکومم به عشقی که دربند نگاهت مانده است..."
سرروی زانویش گذاشت،پلاک رابابغض میان انگشتانش فشرد. دردش آمد،بازهم ازنام اودردمش آمد وباز یادش آمد چقدر ساده دورافتاد...چقدر ساده تمام شد وچه سخت شدن ماندن درکناراسمی که حتی برنگشت تابرای دل کندن دست وداع تکان دهد...
دکمه مدیا پلیر گوشی اش رافشرد وآهنگی که بارها گوش کرده بود،آن قدرکه تمام سلولهایش هم حفظ شده بودند پخش شد:
"
بغضم گرفته وقتشه ببارم
چه بی هوا،هوای گریه دارم
بازکاغذام باتوخط خطی شد
خدایااین حس وحالودوست ندارم
بازدورپنجره قفس کشیدم
بازبوی عطرتو نفس کشیدم
قلم تودست من پرازسکوته
دوباره ازترانه دست کشیدم
بازخاطرات توهمین حوالیه
حالم همینه ویه چندسالیه جای توخالیه...
جزتوتمام شهرمیدونن حالمو
مثل کبوترم که سنگ آدماشکسته بالمو
این قلب بیقراروازتو دارم
این حس انتظارو ازتو دارم
اسمت هنوز دورگردنم هست
من این طناب دارو ازتو دارم...
اسمت نوشته روبخارشیشه
دلی که بی تو باشه،دل نمیشه
من موندم ویه سایه توی خونه.
میترسم حتی اونم رفتنی شه..."
دوباره چشمهایش خیس خیس شد،جوهر روی برگه ها پخش شد.دوباره پلاک رامحکم فشرد ودوباره تلخ شد دلش به یاد یک عاشقی تلخ که فراموشی نمی شناخت...دردش آمد واشک ریخت..چقدرجفاکرد این نام وصاحبش بادل وچشمانی که فقط به چشمها ودلی که فقط بانام اومحرم شد....
*****
کنارحوض نشسته بود وانگشتش میان آب موج می انداخت که آلوی بزرگی وسط آب افتاد وباواکنشی ناخواسته کمی عقب رفت. به آلوی غلتیده درآب خیره ماند.اگرگذشته برمی گشت الان قطعا به دورازچشم ترانه یک شاخه هم باری ازاین آلوهای درشت نداشت اما...
آلورابرداشت ونفس عمیقی کشید که عزیز از پنجره آشپزخانه صدایش زد
_تمناجان!درو باز میکنی مادر؟
چشمی گفت وبرخاست. امیدوار بود ستاره باشد اما درکمال تعجب پشت در شعله رادید...
دخترجوان با سرخوشی خندید وسلام بلندبالایی داد که ناخواسته لبخندی به لب تمنا آورد ودستش رافشرد وبه داخل دعوتش کرد.شعله شبیه یک کودک ازکنارش جستی زد وبا بوسیدن گونه اش وارد شد اما...نگاه تمنا به دنبال یک سایه گریخته ازپس درختی دور ثابت ماند.حسی عجیب به قلبش چنگ انداخت.این سایه روزها بود روی ذهن وشاید....دلش سنگین می شد..نکنه...
_دنباله ندارم،چرا نمیای تو!
باصدای شعله به خودش آمد. بازدچاراوهام شده بود.انگارداشت دیوانه می شد.لبخند به لب دررابست وبه طرفش برگشت.باپیش آمدن دست شعله تازه دسته گل زیبا وجعبه شکلات درون دستش رادید:
_چرا. زحمت کشیدی؟
_ناقابله!مهمون ناخونده همین جوری هم اخم صاحب خونه روتوهم میکشه،وای به اینکه...
بااخم تمنا خنده ای کرد وافزود:
_عذر تقصیر!بی منظور گفتم...دنیا دنیا سبد گل بیارم بازم واسه دوست خوشگلم کمه!
وچه قدر شعله ای که امروز مقابلش بود به تمنای گذشته شباهت داشت.به دختری که امروز به جای خنده های مستانه فقط سایه لبخند روی لبش می افتاد.همان موقع صدای عزیز راهم شنید:
_تمنا...کی بود مادر؟
ازهمانجا جواب داد که دوستش است وشعله رابه داخل راهنمایی کرد اما شعله بادیدن حوض ودوتخت کوچک مجاورش باذوق گفت:
_اینجا چه خوشگله!میشه همینجا بشینینم؟
_اتفاقا خودمم عاشق اینجام...پس بااجازه ات چند دقیقه برم وبرگردم...لباساتو درنمیاری؟
شعله درحال بازکردن دکمه های مانتویش،شال راهم ازسرش برداشت وگفت:
_همینجا میذارمشون...
اما تمنا مانتو وشال راگرفت تا به داخل ببرد وشعله لب حوض نشست.عزیز برای خوش آمدگویی به دخترجوان آمد وازجایی که دخترک خون گرم وبذله گو بود همین احوالپرسی همراه شد با نشستن عزیز وبلند شدن صدای خنده اش تا تمنا باسینی شربت بیرون آمد.نگاهش به موهای لخت ونسکافه ای خوش رنگ شعله افتاد.دوباره یک صدا درسرش اکو شد"بعد از ازدواجمون یه بار موهاتو نسکافه ای کن...
_وای نه!...شاید بهم نیاد..دوست ندارم!
سراوپیش آمد وبالحن خاصی گفت:
_منم که باید دوست داشته باشم!
اخم کرد وپشت چشمی نازک کرد:خودخواه!
_برم به رومینا بگم موهاتونسکافه ای کن ،من دوست دارم؟
با برگشتن سریع ومشت محکمی که خودش بیشتر دردش آمد تا سینه او وصدای خنده بلندش ،طلبکارانه گفت:
_خیلی پررویی..مثل اینکه پشیمونی ازپس زدن دختر خاله ات...
وقتی اوبالحن جدی گفت:
_آره پشیمونم...
رنگ ازچهره اش و
پرید اما فقط چند ثانیه،چرا که باز آغوش گرم او خون در رگهایش جوشاند وصدای گرمش زیر گوشش گفت:
_پشیمونم ازبندگی بد خدا که تازه فهمیدم برای ستایشش باید سر به سجده برد..برای خدایی که آفریده اش فرشته ای شبیه توئه!...
دلش پرازعشق شد اما برای گریز ازتب تن او سرعقب کشید وبه راه شیطنت زد:
_به فرشته های موهای نسکافه ای نمیاد!
_به تومیاد!
ابوبالا انداختنش همان وگیر کردن میان دست وپای او همان ونهایتا...."
_خوشگلم این قدر نگام میکنی؟
بازصدای شعله تلنگرش شد.تنش ازیادآوری خاطره داغ بود وگلویش پربغض...لبخندی روی آن همه پریشانی زد وپیش رفت.کاش دست ازسرش برمی داشتند این ملکه های عذاب...کاش یک روز ویک شب فقط فراموشی می گرفت...
سینی را روی تخت کنار عزیز وشعله گذاشت وگفت برم میوه بیارم که عزیز مانع شد:
_تودیگه بشین پیش دوستت...من میرم...
اصرارش نتیجه نداد وعزیز مثل همیشه کارخودش راکرد...


شعله با تعارف تمنا لیوان شربت رابرداشت ومزه اش کرد ودرهمان حین بالبخند گفت:
_چه مامان بزرگ مهربونی داری،خوش به حالت!
_عزیز واسه من یه نعمته...خیلی دوسش دارم!
_یه سوال خصوصی بپرسم؟
_بپرس!
_چه اتفاقی واسه پدرومادرت افتاده؟
چشمهای تمنا درشت شد:
_خدانکنه اتفاق واسه اشون بیفته شعله!
شعله دست تمنا راگرفت وگفت:
_منظوری نداشتم..اتفاق بدونگفتم...راستش یه کمی کنجکاو شدم دیدم بامادربزرگت زندگی میکنی!
تمنا لبخند یخ زده ای به لب آورد:
_من فقط یه مدت مهمون عزیزم...همین!
_چه خوب!انگار مدل زندگی من شده یه موج ودید منفی نسبت به زندگی دیگران!
تمنا تازه یادش آمد چیز زیادی اززندگی این دختر که دراین یک دوماه برای صمیمیت میانشان تلاش کرده بود چیزی نمی داند.شعله دوباره گفت:
_راستشو بخوای فکرکردم توهم مثل خودم بچه طلاقی وبامادر بزرگت زندگی میکنی!
قلب تمنا به درد آمد.بچه طلاق نبود اما زندگی امروزش هم یک ناهنجاری باقی مانده ازیک طلاق بود..."طلاق"...کلمه ای که هیچ وقت حتی نتوانست درذهن هجی کند چه رسد برای دل غارت شده اش توجیه!...آرام گفت:
_نه!پدرومادر خوبی دارم وفقط مدتیه به میل خودم کنارعزیزم...نمی دونستم پدرومادرتو جداشدن!
_آره!خب هیچ وقت نپرسیدی...پدرومادرم پونزده ساله جداشدن ومنم بامادر وشوهرش زندگی میکنم البته گاهی به پدرم سرمیزنم ،اون بازنش وبچه هاش هلند زندگی میکنه!
_پسرعمه منم ساکن هلنده!
_جدی؟
_آره!البته الان ایرانه ولی احتمالا قصد بازگشت داره چون اونجا یه نیمچه شرکتم داره!
_چه جالب!...توهم تاحالا رفتی؟
_نه!کاری نداشتم برم!
_کشور خوشگلیه...گلاش معروفه!هرسال یه جشن مخصوص دارن درمورد این مساله...
_اطلاع زیادی ندارم.
_ایشالا من که رفتم برات دعوتنامه میفرستم بیا!
تمنا تعجب گفت:
_مگه میخوای ساکن شی؟
_خب آره!قرارشده بعد ازازدواج بریم پیش بابا،نامزدمم موافقه!
تمنا لبخند زد:
_به سلامتی..حالا کی ازدواج می کنید؟
_قراره اینجا عقد کنیم وبریم...بابا گفته خودش میخواد برام عروسی بگیره!البته اینجا هم یه نامزدی می گیریم که مامان هم دلخورنشه!
تمنا ازذوق وشوق شعله هنگام بیان جملاتش می فهمید که چه هیجانی برای زندگیش دارد،هیجان لازمه زندگی باعشق بود ...یک اصل که ازاو گرفته شده بود...
_خب من که زیر وبم زندگیم روئه!تونمی خوای چیزی ازخودت بگی!
_چیزی واسه گفتن ندارم!
شعله باخنده گفت:
_ای کلک...نمی خوای روکنی؟
تمنا تلخ شد. همان سایه خنده هم بغض شد وبیخ گلویش چسبید.حرام بود خوشی...دروغ بود فراموشی...گناه بو دلخوشی...ازکجا می گفت...ازاین سکوت تلخ وعزلت نشینی باغ عشقی که تنها بایک جرقه آتش گرفت وخاکستر شدچه می گفت؟...آرام گفت:
_شکسته شدن انعکاسی نداره جز فریاد سراسر درد یه غرور وقلب شکسته!
چشمانش که به نم نشست،شعله وارفت.عزیز حیرت زده باظرف میوه کنارشان ایستاد...این سکوت چراباید مقابل یک غریبه میشکست...شاید دیدن خوشبختی دخترکی که حق مسلم همه بود وتمنا ازاین حق محروم وآرزو به دل مانده...
شعله دست تمنا راگرفت. وآرام گفت:
_شکست؟تو خیلی واسه شکستن زودی تمنا!
_ضربه که مثل بلای ناگهانی بیاد به زود ودیرش کاری نداره...میکوبه ومیره...پودر میکنه ونگاه میکنه...نهایت لطفشم اینه که اشکتو نگیره و...
قطره اشکی ازگوشه پلکش سرخورد...عزیز آرام نامش راصدا زد وتمنا باعذر خواهی کوتاهی دست پس کشید وبرخاست.
خودش ودلش وشکستش ومسیحا را...نه مسیحا راهم هنوز نمی توانست لعن کند وازاین بیشتر دلش سوخت...آبی به سر وصورتش پاشید وبیرون رفت.بادیدن چهره درهم شعله سعی کرد لبخند بزند.کنارش نشست وسعی کرد جوراتغییر دهد.
_میدونی این میوه ها محصول همین باغچه کوچولوی عزیزه!..
وچقدر خوشحال وممنون عزیز وشعله شد که دیگر به رویش نیاوردند دقایقی پیش را...با بلند شدن صدای زنگ زودتر ازعزیز برخاست وبه سمت دررفت. دیدن امیر این روزها بیشتر ازگذشته آزارش میداد..خصوصا بعد از شنیدن حرفهای تکراری عزیز از زبان تارا...اینکه امیر بهترین گزینه برای پنهان کردن. شکسته های غرورش است البته آنها معتقد به یک شروع دوباره بودند بی آنکه بدانند گذشته تمنا هنوز ادامه دارد ومسیحا به پایان نرسیده است.امیر مانند همیشه با خوش رویی سلام داد وتمنا بانگاهی گریزان به داخل دعوتش کرد واو بی هیچ مقامومتی پذیرفت.ازهمانجا به عزیز خبر داد. که امیر است البته مطمئن نبود برای شعله بودن مرد جوان غریبه اهمیتی داشته باشد تامراقب حجابش باشد. اما عزیز همیشه مراعات میکرد...حدسش درمورد شعله درست بود خیلی عادی مانند آشنایی قدیم باامیر احوالپرسی کرد وهمانجا نشستند وعزیز هم دقایقی بعد به جمعشان پیوست البته شعله بعد ازنیم ساعت عزم رفتن کرد وبه اصرار تمنا وعزیز برای بیشتر ماندن رابه بعد موکول کرد چراکه قراربود آن شب رابا نامزدش باشد...
بارفتن او عزیز هم به بهانه آماده کردن عصرانه برای. گرفتن. نان رفت وتمنا چه دلخور شد از موقعیتی که عزیز در اختیار امیر گذاشت.می دانست خبری وشاید طوفانی با شنیده هایی که خواهد داشت درراه است...وجرقه را امیر زد زمانی که کمی خودش را نزدیک تر کشید وتمنا برای گریز برخاست اما گیر کردن مچ دستش میان پنجه محکم او قلبش را لرزاند. باخشم نگاهش کرد وگفت:
_این کارچه معنایی داره؟
امیر خیره به چشمهایش کمی دستش راکشید:
_بشین تابشنوی...فرارنکن!
با پس رفتن دست تمنا فشار قفل انگشتان اومحکم تر شد وبابرخاستنش. قلب تمنا بی شک برای چندثانیه گذرا ازتپش ایستاد..امیر امروز هیچ شباهتی به امیر مقید گذشته نداشت ،فقط همان حرفها تکرار شخصیت دورافتاده اش بود وبس!... هنوز مچش گرفتار بود که قدمی بلند عقب برداشت ،پایش به لب صاف حوض گیر کرد،آرزو کرد میان آن آب سقوط کند اما میان بازوهایی فرو نرود که به بهانه نگه داشتنش عطش چندین ساله اش را سیراب کند...
_نزدیک بود بیفتی دیونه!
صدای آرام اوکنارگوشش ونفس های داغش تنش راتا نرز مرگ سرد کرد ،عقبش زد وبا صدایی لرزان وخشمگین گفت:
_بمیرم بهتره تا تو سوء استفاده کنی!
اخمهای امیر درهم شد وپیش ازآنکه حرفی بزند تمنا تند گفت:
_بهتر ازاین به بعدم مراقب رفتارت باشی!
امیر قدمی نزدیک شد وگفت:
_نزدیک شدن آدمای غریبه توگذشته این قدر برات سخت نبود...اون قدر که یه شب بارونی وبودنت تو آغوش یه غریبه شد کابوس همه شبای غربت من وهذیونای تب تنی که واسه دوری از عشقی که فکر میکرد حقشه وجفا دید...
دردش آمد...این به رخ کشیدن شبیه یک سیلی بود..شبیه سیلی که به جای کبود کردن یک تیزی به پاره های قلبش فرو کرد. آنقدر دردش آمد که قطره اشکش بچکد وبابغض بگوید:
_به آرزوت رسیدی..برو خوشحال باش...قلبم واسه همیشه مرد...دعای روز وشبت به سوختن قلبم کفایت نکرد تاکشتنش پیش رفت...حداقل تو این آشفته بازار سهم تو ومادرت کم نبود...عمه دوسال پیش وتو امروز مقابلم....اگه بازم چیزی تو دلت مونده بگو...خجالت نکش...می شنوم...اونقدر سوختم که تمام مویرگهای حسم خنثی شده...هرچقدر دوست داری شعله بده به آتیش کینه ات...
روبرگرداند تابگریزد اما امروز این دستها ومرد مدعی مقابلش ازشکستن حرمتی ابا نداشت و...


وقتی دست اوبازویش رالمس کرد با واکنشی تند هولش داد که اگر امیر حفظ تعادل نمیکرد بی شک ثانیه ای بعد میان آب بود،باتعجب وخشم نگاهش کرد:چرااینجوری میکنی؟
_گفتم به من دست نزن!
_گوش کن تمنا...منظوری نداشتم،باورکن...
_می دونم...این روزا بی منظور شکستن دل راحت شده ،زخم زدن راحت شده،تحقیر کردن راحت شده و...
_مزخرف نگو..به دست آوردن دلت همه آرزوی من وتوحرف ازشکستنش میزنی؟میدونی تواین مدت چی به من گذشت شاید بتونم عشقی که ازبچگی عادت شده بود وفراموش کنم و...
تمنا روبرگرداند و بابغض گفت:
_برو امیر..بذار راحت باشم...من واسه خودمم زیادی ام...
_چراتلافی نامردی یکی دیگه روبابقیه میکنی؟
_من هنوزم اون نامرد ودوست دارم...حالا برو...
گفت وبه سمت ساختمان دوید وامیر بهت زده...نه!...فروپاشیده به زحمت خود راسرپا نگه داشت.دیگر جایی آنجا نداشت اما قدم هایش هماهنگ به رفتن نبود وهنوز دلش اورا میخواست...پوزخندی تلخ به حال مشابهشان زد وراه کج کرد...دلش درگرو دلی شکسته بود که جزشکستن دلش خاطره ای به جا نگذاشته بود....
*****
کنار شعله ازآموزشگاه بیرون آمد...
_بیابرسونمت...
_تمنا بی حوصله گفت:
_نه!ممنون...امروز میرم خونه خودمون...کاردارم...
_خب باشه،فکرکن داری باتاکسی میری...
لبخند گذرایی زد که با دیدن امیر درسوی دیگر خیابان پاهایش به زمین چسبید.بعد ازآن روز فکرنمیکرد دیگر اصراری براین ملاقات ها داشته باشد...
_غلط نکنم این پسرعمه ات خیالاتی داره!
به شعله نگاه کرد وآهی ازسرافسوس کشید:
_ازخیالات گذشته ،یه عادت توکل عمرشه!
هیجان درصدای شعله نشست:
_یعنی ازقبل می خواستت ؟...اینبار چرامیخوای نه بگی دختر...همین به پات نشستن داره ثابت میکنه که چقدر توعلاقه اش ثابت قدمه!
حداقل بیشتر ازاون که فکر میکردی عاشق بوده!
ازدلش گذشت عشقی که دوسال پیش مسیحا به جرم نکرده خط قرمز رویش کشید وبی اعتنا به ازهم پاشیدنش پشت کرد ورفت.شاید حق با دیگران بود که...
_عصرتون بخیر...
نفهمید کی امیرخودش رابه آنها رساند.نگاهش رادزدید وسلام داد.شعله هم انگارنه انگار تاچند دقیقه پیش اصرار بررساندنش داشت.دستش رافشرد وباخداحافظی کوتاهی دیدارشان را به هفته بعد موکول کرد.قبل ازاینکه تمنا راه کج کند امیرمقابلش ایستاد:
_یه سری حرف دارم..برای آخرین بار...خواهش میکنم!
تمنا باالتماس نگاهش کرد:
_امیرخواهش میکنم فراموش کن که...
_باشه ولی یه فرصت بهم بده تا آخرین حرفاموبزنم بعد به جون خودت قسم دیگه مزاحمت نمیشم...فقط همین یکبار وبرای آخرین بار...
تمنا این بارکوتاه آمد به امید تمام شدن این همه اصراری که این روزها هرجا سرمی چرخاند ،مستقیم وغیرمستقیم به رویش می آوردند...
داخل ماشین که نشستند امیر به طرفش چرخید وگفت:
_بریم یه کافه؟
_هرجا راحتی...واسه من فرقی نمیکنه!
دقایقی بعد داخل کافه ای کوچک ودنج مقابل هم نشستند.تمنا بی تفاوت مشغول نقاشی کردن خط خطی هایی روی کیک شکلاتی مقابلش بود که صدای آرام امیر راشنید:
_میدونی اینجا محرم یه عمرخاطره ام باتوئه؟
تمنا باتعجب نگاهش کرد.یادش هم نمی آمد تابه حال به چنین کافه ای آمده باشد. امیرلبخند تلخی به نگاه اوزد وگفت:
_مرور خاطر ه هایی که فقط یه مشت رویابود وهیچ وقت به واقعیت تبدیل نشد مضحکه،نه؟
تمنا دستهایش رادرهم فروکرد وآرام گفت:
_من تاوان دل شکسته تورو دادم...تقاص نفرینت ودادم.
_کدوم نفرین تمنا؟...خوشبختی توهمه آرزوی من بود والا بعد ازاون شب قید همه چی و نمی زدم ،هزارترفند میزدم که مجبور شی همراهم باشی اما بودنتو به اجبار نمی خواستم!
بامکث کوتاهی ادامه داد:
_می دونم ازتکرارحرفای گذشته چیزی نصیبم نمیشه جز گریز دوباره ات اما یه تمنا دارم...یه فرصت کوتاه بده...فرصتی که بتونم ثابت کنم...بتونم عاشقت کنم...
دل تمنا تکان خورد ،داغ شد تمام تنش..تب کرد وقتی دستش میان دستهای محکم اوگیر کرد:
_بذار واسه گرفتن وداشتن دستهات شانسمو...لیاقتمو امتحان کنم...باهر نسبتی که خودت خواستی...باهر شرطی که خودت گذاشتی...
تمنا دستش راپس کشید .بهت وبغض درهم پیچید وبه صدایش موج انداخت:
_چی داری میگی امیر؟
_بیا بامن بریم...ازت هیچ توقعی ندارم...یه آپارتمان کوچیک دارم که یه سوییت کوچیک ومستقل هم داره...آپارتمانم مال تو ،من میرم تواون سوییت...کمکت میکنم درستو ادامه بدی...همونجا برو دانشگاه...نخواستی هم همینجا میمونم..ازهمه چی میگذرم...اما فرصت بده کنارت باشم...شاید تونستم جای مسیحا روپر کنم...
تمنا هرچه کرد نتوانست مقابل غلتیدن اشکش رابگیرد:
_جای مسیحا توقلب من هنوز خالی نشده که...
_باشه،بذار جاشو بگیرم...
_امیر من نمی تونم...من...
امیر ملتمس گفت:
_الان هیچی نگو...بهش فکرکن... هرچقدر خواستی فکرکن...من منتظر میمونم...باورکن اینبار جوابت هرچی باشه اصراردوباره ای درکارنیست...
ولی اینبار بخوای مقابلت زانو میزنم تاباورکنی داشتنت برام تاچه حد حیاتیه...همین الان امتحان کن تابهت ثابت کنم زانو زدن مقابل تو برام کاری نداره!
باسکوت پربهت وبغض اوبرخاست که تمنا آستین کتش راکشید:
_بشین امیر...دیوونه بازی درنیار!
امیر سرجایش نشست،دست چرخاند ودوباره دست اوراگرفت،باخواهش گفت:
_بهش فکرمیکنی،نه؟
تمنا فقط سرتکان داد اما انگاردنیا رابه مرد مقابلش هدیه داد...


درباره :
برچسب ها : رمان تمنای وصال ,
بازدید : 1668 تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 زمان : 10:47 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر) رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر)
  • رمان تمنای وصال قسمت هجدهم رمان تمنای وصال قسمت هجدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت هفدهم رمان تمنای وصال قسمت هفدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم
  • رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت یازدهم رمان تمنای وصال قسمت یازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دهم رمان تمنای وصال قسمت دهم
  • رمان تمنای وصال قسمت نهم رمان تمنای وصال قسمت نهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,647
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 744
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,647
  • بازدید ماه : 2,647
  • بازدید سال : 2,647
  • بازدید کلی : 11,709,219
  • مطالب