close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمنای وصال قسمت هجدهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

همه وقتی ازتصمیمشان مطلع شدند تماس گرفتند ،درآن میان خواستند که برای ازدواج بازگردند اما تمنا قانعشان کرد که فعلا قصد بازگشت ندارد واز آنجا که خانواده اش بیشتر نگران خبرهای اخیر بودند مخالفتی نکردند جزعمه که تا آخرین روز مصر بود برگردند وبالاخره برای سال دیگر قول بازگشت دادند…

رمان تمنای وصال قسمت هجدهم

همه وقتی ازتصمیمشان مطلع شدند تماس گرفتند ،درآن میان خواستند که برای ازدواج بازگردند اما تمنا قانعشان کرد که فعلا قصد بازگشت ندارد واز آنجا که خانواده اش بیشتر نگران خبرهای اخیر بودند مخالفتی نکردند جزعمه که تا آخرین روز مصر بود برگردند وبالاخره برای سال دیگر قول بازگشت دادند تا قانع شد ،آن هم باکلی منت.....................................................................................

امیر به قولش عمل کرد و محرمیت میانشان باطل شد ،اما برایش جای سوال داشت که این خواسته تمنا به چه دلیل بود؟هرچند که دیگر مهم نبود و اوبه خواسته اصلی اش می رسید،چند روز باقی مانده خیلی زود سپری شد...
امیر تمنا رابه خانه ماریا فرستاد تا آماده شود وخودش گفت که قصد آماده کردن خانه را دارد ،ماریا مدام شوخی می کرد وسربه سر تمنا می گذاشت که مستی آن شب کاردستش داده است اما تمنا ازدرون روبه فروپاشی بود که پتک مهلک حرفهای شعله قلبش رامتلاشی واحساسش راحرام کرده است.. که خسته از این روزمرگی ها تصمیم برازدواج گرفت نه هیچ چیز دیگر...
ساعتی پیش امیر تماس گرفت که همه چیز آماده است وبرایش سورپرایز دارد اما بعد ازعقد در سفارت...
هرچه هیجان او بیشتر میشد اضطراب تمنا هم افزون میشد و...
آخرین تماس امیر جوابش شد آماده بودن تمنا... زنگ راکه زدند تمنا بیرون رفت اما درکمال حیرت مردی دیگر راجای امیر دید وخبری ازاو نبود. به خیال اینکه امیر قصد سورپرایز کردنش رادارد بانشانی اسمی که مرد داد همراهش شد..
مقابل یکی از گران ترین ومعروفترین هتل های مرکز شهر که متوقف شدند تمنا باتعجب وانگلیسی دست وپاشکسته ای پرسید:
_مطمئنید درست اومدیم؟
_مگه شما دوشیزه تمنا نیستید؟
_بله اما چرااینجا؟
_آقا خودشون گفتن نامزدشون واینجا بیاریم،بفرمایید پایین!
تمنا میان حیرت پیاده شد، وای که چقدر سرد بود! کمی بیشتر درپوشش گرم وسپیدش فرو رفت وباهدایت دستان مرد پیش رفت ،کمی که درلابی معطل شد دست درکیفش برد تا دلیل این کارهای امیر رابداند اما درکمال حیرت گوشی رافراموش کرده بود. دیگر اهمیتی نداد وکیف را بست ومنتظر نشست. زن شیک پوش وبلندقدی پیش آمد وباخوشرویی خواست همراهش شود،بی حرف دنبالش راه افتاد...
بالاخره مقابل اتاقی بادر بزرگ چرم وقهوه ای رنگ ایستاد ،کارتی راکشید ودرباز شد واورابه داخل هدایت کرد.. کارت راگوشه میز گذاشت و باگفتن روز خوش رفت،تمنا متعجب نگاهی به اتاق کرد... روی مبلی نشست وبه فکر فرو رفت. به ساعت نگاه کردطبققرارش باامیر تانیم ساعت دیگر میباید عقد جاری میشد والان داخل این اتاق نشسته بود بدون اینکه بداند چه خبراست!...
درب دواتاق دیگر وسوسه اش کرد به آن ها سرک بکشد. کیف وپالتویش راگذاشت وبرخاست. درهمان اتاق اول راکه بازکرد جاخورد ،سرویس خواب بی نظیری که شبیه یک حجله گاه افسانه ای بود... امیر گفته بود خانه راآماده می کند پس اینجا چه خبر بود؟...
ته دلش فرو ریخت ونگاهش میان گلهای سرخ وسفید چرخ خورد،بغض به گلویش پنجه کشید ،مسیحا پیش نگاهش آمد. چه میکرد بادلی که هنوز میان آخرین نفسهای باقی مانده اورا تمنا داشت... آغوشی که فقط تایک ساعت دیگر یادش هم حرام وممنوعه بود...مگر میشد گریخت ازآن همه گرما... شاید میشد ولی بامرگ همه احساسش... کاش میتوانست به امیر بگوید متنفرازاین همه نزدیکی بعد ازاین است که شاید خیال دیگری به حریمش سرک کشد اما راهی بود که انتخاب کرد و...
بابسته شدن درپشت سرش قلبش بی حس شد،جرات بازکردن پلکش رانداشت. باید کمی آرام میشد،باید تمرین میکرد...
حضور کسی راازپشت سرحس کرد وعطر خوش رز ویک تلخی آشنا وعجیب درمشامش پیچید ،نفس عمیقی کشید .سعی کرد لبخند بزند،گل راگرفت.پلک گشود وهمزمان باگفتن"میذاشتی بعد سورپرایزتو لو بدی!" به عقب برگشت اما...
خشکید.. برای یک ثانیه مرگ رادید.. یک خواب بود شاید... یک دروغ بزرگ... یک سوء تفاهم...
صاحب آن چشمهای روشن وهزار رنگ به زبان آمد تاحقیقت شبیه یک سیلی به صورتش ضربه زند:
_خواب نمی بینی همه عمرم... خودمم!
دستش بی حس شد وشاخه گل روی زمین افتاد ،یک تکیه گاه میخواست تاازهم نپاشد اما نه آغوش اورا که در برش کشید بی معطلی....


شبیه یک جسم نیمه جان میان آغوش گرمی فرورفت که همین چند دقیقه پیش هوایش را داشت ، داشت سیراب ازنوازشی میشد که مدتها بود تشنه خاطره اش بود وحالا... نه!.. اشتباه بود، صورت اوکه میان انبوه موهایش رفت ونفس های داغش راکه حس کرد سرد شد تاسرحد مرگ...دست روی سینه اش گذاشت وتن جدا کرد ازآغوشی که قصد یکی شدن داشت انگار...
عقب رفت وچشمهای ملتمس اورا دید ودستهایی که باز پیش می آمد وزمزمه کرد"تمنا..."
جان به کالبدش بازگشت و بی معطلی به سوی در رفت... این برزخ رویایی نشانی ازجهنم هم داشت ،حرام بود... اما پیش از گریز دست مسیحا روی در نیمه باز محکم شد واورابه سمت خود برگرداند، تمنا باعکس العملی تند هولش داد تا مسیحا باز برای درآغوش کشیدنش مصر شود... به در چسبید ونفس بریده گفت:
_دست کثیفت بهم بخوره،اینجارو روی سرت خراب میکنم!
مسیحا باناباوری نگاهش کرد. چشمانش دو دو میزد وباور نمیکرد این لحن پربغض وخشم را...
_گوش بده تمنا ، باید حرف بزنیم!
_من هیچ حرفی با آدم پستی مثل تو ندارم!
_با من اینجوی حرف نزن وقتی نمی دونی چقدر داغونم!
تمنا خنده عصبی کرد:
_داغونی؟ خب حق داری؟ زن خائنت بهت خیانت کرد ودورت زد ،بایدم داغون باشی،اصلا تاحالا باید مرده باشی و...
_کدوم زن؟ حرفای اون شبم...
_حرفای اون شب تو اون باغ نفرین شده تکونم داد ولی نه اندازه تهمتی که به نجابتم زدی! انگشت نمای دوست ودشمنم کردی که بی اراده بودن خودتو لوث کنی ، حیف که نشناخته تن به محبت بی ارزشت دادم !
مسیحا بی تاب نزدیک رفت که تمنا دادزد:
_حق نداری بهم دست بزنی!
مسیحا کلافه به موهایش چنگ زد وداد کشید:
_د لا مصب یه دقیقه گوش کن به منه بدبخت.. به منه دربه دری که هشت نه ماهه آواره شدم تا پیدات کنم!
_پیدام کنی که چی بشه ،که...
مسیحا نتوانست خودش راکنترل کند وشانه های اورامحکم گرفت وبه سمت خودش کشید :
_میدونم نامردی کردم درحقت ولی به عشقون قسم نفهمیدم بازی خوردم!
_بازی توخوردی ومن تاهمین ساعت دارم تاوانشو میدم ، توخدا روشناختی ومنو توجهنم شماتت دیگران بی گناه وفقط به جرم دوست داشتنت رها کردی ؟حتی پشت سرتو نگاه کردی ببینی چی به سر تمنایی اومد که ادعا میکردی براش میمیری وبارفتنت غرورو قلبشو باهم کشتی؟ به چه گناهی منو رسوای عالم ونقل زبون دشمن کردی و...
مسیحا یک دفعه داد زد:
_به من گفتن ایدز دارم تمنا ،میفهمی؟
تمنا خفه شد. ساکت... صامت. بی حرکت... شاید برای چند ثانیه هم بی نفس وبی جان... خشکش زد میان دستان او... مسیحا آرام شانه اش رافشرد و درمانده گفت:
_سر دشمنی ازم گرفتنت... اون سردردای لعنتی یادته ،رفتم واسه اون آزمایش بدم که تو یه برگه نفرین شده کنار سه حرف لعنتی دو تاخط به هم گره خورده ،گره زندگیمو ازعشقم شل کرد. تو ازدستم سرخوردی...
لبهای تمنا لرزید ،اصوات نامفهومی ازحنجره اش بیرون آمد اما نتوانست کلمه هم بسازد چه رسد به جمله ای مفهوم... رنگ پریده اش روبه کبودی رفت... نفسش رفت... مسیحا با دلهره دست به صورت یخ زده اش کشید ،ترسید ازآن همه سرما... بی درنگ دست زیر پایش انداخت وبلندش کرد جسمی راکه کم مانده بود روبه خاموشی مطلق رود... شوک بدی بود ،تا حد فروپاشی قلب دخترک پیش رفت...
مسیحا مضطرب تنش راروی تخت گذاشت و التماس کرد:
_تمنا یه چیزی بگو،چت شده یه دفعه؟
عرق سرد روی پیشانی اش دلهره اش رابیشتر کرد ،با عجله لیوانی آب ریخت و دست زیر سرش گذاشت وبا درماندگی وترس گفت:
_حماقت کردم تمنا، اصلا دروغ گفتم... مزخرف گفتم...
آب را نزدیک لبهای لرزانش گرفت وملتمس خواست کمی بخورد که تن خشکیده تمنا تکانی خورد و با دودست یخ زده اش چنان دست اوراکشید که لیوان برگشت وروی صورتش ریخت.یک دفعه نفس پرلرزی کشید ونیمخیز شد. چشمهایش خیس و ترسیده بود... توجهی به احوالش نداشت. انگار همه چیز رافراموش کرد جز مرد مقابلش وحرفی که شنیده بود.. جز فاجعه ای که برسرش نازل شده بود... صدایش به ز حمت. ازگلو بیرون آمد:
_چی ؟
مسیحا صورت اورا محکم گرفت و سریع گفت:
_گوش بده تمنا...
تمنا یقه اش راکشید واینبارباصدایی بلند وپرلرز گفت:
_بگو دروغ میگی،زود باش!
_دروغی درکارنبود، ولی اشتباه شد ،یعنی دشمنی شد کار مهران بی همه چیز بود با همدستی پسر عموش!
انگار راه نفس تمنا آزاد شد ،دستانش شل شد و بی حس سرجایش افتاد اما چشمهایش سر رفت... سد دل پرش شکست... باز مهران.. لعنت به او...باگریه گفت:
_لعنت به اون مهران حیوون... لعنت بهش که... که همه زندگیمو خراب کرد...
دستهایش حجاب چهره اش شد و صدای گریه اش مانند مته درقلب مسیحا ضربه زد،به طرفش خم شد وبا صدای گرفته ای گفت:
_بس کن عمرمن.. اونقدر دلم زخمی هست که طاقت نمک اشکای تورو روش نداره!
دست هایش راگرفت تا گریه او شدیدتر شود ،تا بی اعتنا به همه دنیا درآغوشش فرو رود، پشت پا زد به هر چه مصلحت وعقل بود ،دلش آرامشی میخواست که چندسال بود ازش به غارت رفته بود... دلش گرمایی رامیخواست که هیچ تابستانی نداشت... خسته بود اززمستان بی او بودن... خسته بود ازپاییز وگریستن... دلش بهار میخواست... حتی یک بهار کوتاه ودروغی... حتی اگر یک رویا میماند... آرزو داشت یک شب فراموشی بگیرد وهمین امشب همه وجودش فراموش کرد قرارهای دیگرش را...
سرش رابه سینه اوفشرد وباصدایی گرفته گفت:
_چرا اینجوری کردی،چراهمون موقع بهم نگفتی؟
مسیحا صورتش رامیان موهای اوکشید وآرام گفت:
_میدونستم قبول نمی کنی جداشیم و...
تمنا سرش رابالا گرفت ودوباره اشکهایش شره کرد:
_اصلا ذاتا خودخواه به دنیا اومدی ، مجبورت میکردم دوباره بری آزمایش بدی تا این قدر عذابم ندی ،میدونی من چی کشیدم ؟ میدونی چه زخم زبونایی به قلبم زدن ،میدونی به خاطر بی رحمیات تامرز خودکشی تواون شب تاریک رفتم ؟
مسیحا باناباوری نگاهش کرد:
_ کدوم شب؟
_همون شبی که زدی توگوشم ؟همون شب که گفتی زن داری و...
مسیحا شانه هایش راگرفت وباچشمهایی فراخ گفت:
_تو اون شب اونجا چیکار میکردی؟چی شد؟
_زن مهران اتفاقی دوست من ازآب دراومد،اومدم نامزدیشون که اون عوضی...
مسیحا با چهره وچشمانی کبود شده گفت:
_نکنه بهت دست زد؟
تمنا باگریه گفت:
_تواتاق حبسم کرد،به خدا میخواستم خودمو بکشم...
کف دستش رابه اونشان داد وگفت:
_ببین! اینا جای زخم تیغی که قراربود اون شب رگمو ببره اما اون پنجره ودرخت نجاتم داد ازاون جهنم... جهنمی که آتیش آخرش شد حرفای تو که...
مسیحا دستهای اورا گرفت وغرق بوسه کرد وتمنا دوباره گفت:
_حتی تو اون لحظه هم توفکر توبودم که وقتی بشنوی میشکنی دوباره ولی تو گفتی که من بهت خیانت کردم ،آره؟
مسیحا سریع سربلند کرد،رگ گردنش بیرون زده بود:
_کی این چرند وگفته؟
_شعله!
_شعله کیه؟
_زن مهران... همون دوستم... خودش گفت تو گفتی که من....
یک مرتبه گریه اش بند آمد ،مسیحا معنی سکوت ناگهانی اورانفهمید وگفت:
_حتما کاراون کثافته واسه پوشوندن گند خودش...آخه حسابی حالشو جاآوردم... فکرنمی کردم دوباره زنده بمونه و...
یک دفعه تمنا ازجاپرید ،مسیحا حیرت زده نگاهش کرد ودستش راگرفت:
_چیه تمنا؟ چی شد؟
تمنا دستش راکنار کشید وعقب رفت:
_وای نه!... مسیحا من باید می رفتم....
_کجا؟
دست روی صورتش گذاشت ولبش رامحکم گازگرفت ،احساس گناه آتش به جانش کشید وقتی نام امیر را آورد....


ازخودش خجالت کشید،جواب خدا راچه میداد؟... دربند تعهد به دیگری مشغول باعشق خود بود و... مسیحا باشنیدن نام امیر وا رفت. پیش رفت وصورت اورابالا گرفت:
_چی میخوای بگی تمنا؟
تمنا راحت تسلیم گریه ای دوباره شد:
_امیر منتظر من بود که...
_که چی؟ چراحرف نمیزنی؟
تمنا با بیچارگی گفت:
_قول ازدواج دادم بهش مسیحا،امروز داشتم میرفتم سفارت که سرازاینجا درآوردم ،یعنی اگه فقط پنج دقیقه دیرتر اون تاکسی رسیده بود...
رنگ چهره مسیحا تغییرکرد وقدمی نزدیکتر رفت اما تمنا پاپس کشید،مسیحا ایستاد وباترس گفت:
_منظورت چیه تمنا،نکنه میخوای بری؟
تمنا دست به صورتش فشرد :
_نمی تونم بمونم ،یعنی...
مسیحا باحرکتی سریع اورابه سمت خود کشید و میان نفس هایی تند وعجیب گفت:
_فکر رفتنم از سرت بیرون کن،محاله بذارم بری!
بی توجه به التماس ودست وپا زدنهایش او را دوباره به سمت تخت کشید .تمنا به هرزحمتی بود خود رانگه داشت وفاصله اش را با او حفظ کرد...
_دیوونه نشو مسیحا ، گوش کن...
مسیحا سرش رامیان موهای او فرو برد وملتمس گفت:
_حرف رفتنم نزن،به حد کافی عذاب کشیدم!
_میدونم... به خدا میدونم ولی...
مسیحا سربلند کرد ودست به صورت اوکشید:
_پس میدونی دلم چقدر برات تنگ شده... نه نمی دونی!
تمنا هرچه میکرد نمی توانست مانع نزدیک شدن اوشود ،عاقبت با گریه گفت:
_من بهش محرمم!
سر مسیحا باواکنشی سریع بلند شد و با ناباوری گفت:
_چی؟
تمنا کنارش زد وبرخاست ، بی حرف بیرون دوید وکیف وپالتویش رابرداشت اما با کشیده شدن بازویش دوباره ازدستش افتاد،با التماس گفت:
_مسیحا تو روخدا بذار برم !
_توکه میگی قرارتون تازه امروز بوده ،دروغ نگو به من!
_دروغ نمیگم، تو که خانواده منو میشناختی! محال بود بذارن بدون هیچ نسبتی با امیر زندگی کنم و...
مسیحا بی طاقت دادزد:
_پس من چی؟ دل من چی؟
تمنا آب دهانش رافرو داد و گفت:
_محرم بودیم ، سه چهار روزه پیش خواستم فسخ شه تا....
مسیحا دندان بهم سایید وگفت:
_الان وقت واسه چزوندن من پیدا کردی؟
_چرا نمی فهمی؟ میگم من خواستم ، اگه امیر بفهمه که تورو دیدم چی خیال میکنه؟
مسیحا باخودخواهی گفت:
_هر خیالی میخواد بکنه!
_خانواده ام چی؟ اونا چی؟
اینبار مسیحا ساکت شد ،تمنا لب مبل افتاد و سرش راگرفت:
_اون دفعه کم به خاطرم زخم زبون نشنیدن که دوباره...
مسیحا مقابل پایشش نشست ودستهایش راگرفت ،لحنش برخلاف دقایقی پیش آرام بود:
_به من نگاه کن تمنا!
تمنا درمانده وگریان نگاهش کرد که مسیحا به چشمهایش خیره شد:
_دوسش داری؟
_مسیحا... من...
_جون مسیحا جواب بده ،توضیح نمیخوام!
_هربار که نزدیک شد تواومدی پیش چشمم ،تواین مدت باتمام محبتاش نتونستم خاطره هاتم پس بزنم چه برسه به دوست داشتنتو ویه تجربه دوباره ولی...
مسیحا پلکهایش رابرهم نهاد و کنارش نشست ،سر اورا به سینه اش فشرد وآرام گفت:
_خودم درستش میکنم!
_چطوری آخه؟ مسیحا من قول دادم یعنی...
_میای همین چند روز دیگه برگردیم ایران؟
تمنا باناباوری نگاهش کرد:
_چی داری میگی؟
_برگردیم ودوباره میام سراغ پدرت ،ایشون همیشه....
سرتمنا تکان خورد که مسیحا نفس عمیقی کشید:
_اگه بری اینبار می میرم تمنا ، یه فرصت دیگه بهم بده!
صورت اورا بالا گرفت وملتمس به چشمهایش زل زد:
_یه فرصت! درستش میکنم!
پلک های تمنا برهم خورد وگفت:
_یه مدت صبرکن ،بذار خودم باامیر حرف بزنم ، قانعش میکنم که بتونه ازاین ازدواج بگذره ،فقط یه خرده صبرکن!
پیشانی مسیحا به پیشانی او سایید و باصدایی گرفته گفت:
_سخته،خیلی سخته!


با دیدن چراغهای روشن آپارتمان قلبش فرو ریخت و دوباره به ساعت نگاه کرد. هرچه بیشتر معطل میکرد سخت تر میشد. پیاده شد. ماشین رفت. باهزار زحمت مانع همراهی مسیحا شد وخواهش کرد فعلا نشانی از حضورش در آمستردام ندهد.از طوفان بعدش می هراسید ،هنوز نتوانسته بود هضم کند این اتفاق ودیدار را که درست در آخرین دقایق رخ داد. نفس عمیقی کشید وزنگ رافشرد ،در بی مکث باز شد. بادیدن امیر با چهره ای رنگ پریده وپریشان حس گناه تمام وجودش راپر کرد که با داد او ازجا پرید:
_کجا بودی؟
قدمی عقب رفت وبا ترس نگاهش کرد. امیر چنگی به موهایش زد و سعی کرد آرام باشد:
_بیاتو...
آب دهانش را قورت داد و بانگاهی پردلهره از کنارش رد شد. میخواست دراتاق پناه بگیرد اما پیش ازبستن در امیر مانع شد وگفت:
_حق دارم بدونم چند ساعت چرا تا مرز مرگ وجنون رفتم وبرگشتم یانه؟
لبش را گاز گرفت واز شدت درماندگی بغض کرد:
_معذرت میخوام... متوجه گذر زمان نبودم و...
_کجا بودی؟
_باید باهات حرف بزنم امیر!
_میشنوم ولی همین حالا...
اشک که ازگوشه پلکش سرخورد ،امیر پلکهایش رابرهم فشرد ورو برگرداند.کلافه وعصبی گفت:
_درست ده دقیقه قبل ازرسیدن من غیبت میزنه... گوشیتو نمی بری... خبر نمیدی... ازترس جرات نمی کردم تلفنای ایرانو جواب بدم... پیغامگیر فعال میشد وهمه تبریک میگفتن بابت ازدواجی که عروسش فراری شد، حالام که اومده جوابم شده اشک... اشکی که میدونه دهنمو میبنده!
به طرفش برگشت وملتمس گفت:
_چت شده تمنا ؟ چرا با من بازی میکنی؟
تمنا نتوانست مانع ریزش سیل آسای اشکهایش شود ،چقدر ازخودش بدش آمد ،ازاین حس عذابی که به اسارتش برد... ازاین دوراهی...
_بهم فرصت بده امیر ، خواهش میکنم...
امیر قدمی نزدیکش شد وگفت:
_اگه بازم زمان میخواستی میگفتی عقبش می انداختم نه اینکه دیوونم کنی ازبی خبری!
_توضیح میدم برات... ولی الان نه!
گفت وبه اتاق پناه برد ،با دیدن اتاق تمام تنش لرزید وکیف ازدستش افتاد. از تاوان و نتیجه این بازی راه افتاده می ترسید،کاش میتوانست همین الان همه چیز رابه امیر می گفت اما نه... نمیشد..حداقل الان نمیشد...
پالتویش راگوشه ای انداخت وسراغ وسایلش رفت. ازجعبه کوچک پلاکی راکه پنهان کرده بود تافراموشش کند بیرون کشید. نام مسیحا مقابل چشمهای بیقرارش تاب بازی کرد وترس به قلبش چنگ زد،هنوز همه تنش داغ بود...
پلاک رابه سینه اش فشرد وزمزمه کرد:_خدایا ازاین برزخ نجاتم بده!
*****
ساعتی بود که بیدار نشسته بود اما نمی توانست بیرون برود. چند ضربه کوتاه به درخورد .هول شد. چراکه در آرام روی پاشنه چرخید و تمنا تنها کاری که توانست انجام دهد ،پنهان کردن پلاک مسیحابود که ازچند شب گذشته رهایش نکرد. امیر کنار چارچوب ایستاد ونگاهش کرد وپس از صبح بخیر آرام وکوتاهی گفت:
_فکر میکردم خوابی!
تمناسعی کرد نگاهش نکند ،پتو راکنار زد وبرخاست
_منم فکر کردم تورفتی!
_کجا ؟
_خب شرکت!
_روز یکشنبه؟
جا خورد ،حساب روزها ازدستش در رفته بود. یعنی یک هفته گذشته وهنوز نتوانسته بود افکار واحساسات به هم ریخته اش را سامان دهد وحرفی از مسیحا بزند. ساکت خواست ازکنارش رد شود که امیر دستش راگرفت.انگار روز اول ورودش بود که دوباره تنش مور مور شد. از لحظه ای که مسیحا رادیده بود نمی توانست به تماسی ازسوی او واکنش مثبتی نشان دهد،هرچه میکرد منفی جواب میداد ومی دانست که این سردی ازامیر دور نمانده است. ازچشمانی که تا چند روز پیش به محبتی کمرنگ دل خوش کرده بود وباز کوهی یخ جایش راگرفته بود البته نگرانی واضطراب اینبار چاشنی نگاه هایش بود. با نگاهش امیر رو در رویش ایستاد. قدمی پیش رفت و کمی هم اورابه سوی خود کشید:
_سکوتت به هر معنایی باشه من به دید خودم موج مثبت ازش می گیرم ، اونقدر که به خودم اجازه بدم تلافی یا شایدم تنبیه سردواندتو بکنم!
همان فاصله ای که اوپیش آمد تمنا با بدنی یخ زده عقب رفت ومضطرب گفت:
_منظورت چیه؟
نگاه امیر روی اجزای صورتش چرخ خورد وتا تمنا رو برگرداند دست مقابلش کشید و سرش راپیش برد ،نگاهش روی لبهای رنگ پریده او چرخ خورد:
_میتونم یه حقی از نامزدم داشته باشم ، نمی تونم ؟دلم میخواد یاد بگیری صبح ها وشبها چطوری برام شیرین میشه!
هرم نفس هایش که روی صورت تمنا پخش شد ،دخترک با دست شانه اش را گرفت وسریع گفت:
_صبرکن!...
امیر با مکث نگاهش کرد:
_اشتباهم همین بود،نباید محرمیتو باطل میکردم وواسه عقد عجله میکردم،باید زمینه اش مهیا میشد تا بخاطرش از دستم سر نخوری! حالام چیزی تغییر نکرده ،تو اول وآخرش مال منی ،پس...
تمنا آب دهانش راقورت داد وگفت:
_خوبی امیر؟ مست نیستی؟
امیر بالبخند ی که بیشتر شبیه نیشخند بود ابروبالا انداخت:
_تا وقتی شر/اب به این نابی مقابلمه ،نوشیدنی دیگه ای مستم نمی کنه!
دوباره پیش رفت که تمنا صورتش راکنار کشید ،قلبش تند میزد :
_بس کن اول صبحی ،چرا اینجوری شدی؟
_فکر کن اون هفته سر قولت موندی و الان ازدواج کردیم ،الان نباید اینجا ایستاده باشی که... جات اون موقع میشد فقط تو آغوش من پس یادت نره که...
تمنا کنارش زد وباصدای نیمه بلندی گفت:
_خجالت بکش امیر،این چرت وپرتا چیه میگی؟
نقاب ازچهره امیر کنار رفت وبازوی اورا محکم فشار داد ،تا جایی که صدای آخش بلند شد:
_تو که قبول کردی ازدواج کنیم پس نباید واست مهم باشه ،مثل چند سال پیش که بی هیچ نسبتی تو بغل اون پسره بودی وککتم نمی گزید و...
تمنا هلش داد و بابغض گفت:
_گذشته من به خودم مربوطه!
_الانتم به من مربوطه !
_کی چنین ارتباطی.. .
_تو واسه چی الان تو خونه منی؟
تمنا ساکت نگاهش کرد وامیر دوباره گفت:
_یه هفته است دوباره همه چی زیر ورو شده،چرا؟ چته؟اون هفته بی مقدمه میگی مشکلی با ازدواج نداری وبعد غیبت می زنه ،حالام این رفتارته... حق دارم بدونم چرا نزدیک شدنم اذیتت میکنه وقتی میدونی آخرش چیه؟
_قرار شد بهم فرصت بدی!

_فرصت میخواستی آماده بشی خب قصد منم همراهیته!
سماجت او آزارش میداد،خصوصا که دراین مدت هرگاه روبرگردانده بود امیر بی هیچ حرفی عذر خواهی کرده وعقب می کشید اما اینبار باهمیشه فرق میکرد. حتی تماس دستش هم آزار دهنده بود ،حرفهایش هم جای خود داشت....
باید زودتر جرات به خرج میداد ومی گفت میخواهد برگردد اما این مردی که الان مقابلش ایستاده بود واورا حق مسلم خود می دانست تاجایی که تا این حد پیشروی کند،بعید بود منطقی به حرفهایش گوش دهد ،باید باکسی مشورت میکرد تا بی گدار به آب نزند...
تمام تلاشش رادر آن لحظه کرد تا اورا ازسر خود بازکند که صدای زنگ تلفن معجزه اش شد تا راه نجات بیابد. نگاه امیر که به سمت تلفن برگشت ودستش شل شد تمنا ازفرصت استفاده کرد وفاصله گرفت. نگاه امیر پر از معناهای مختلف که تمنا سر از آنها در نمی آورد برگشت وتلفن را برداشت. بعد از تبادل چند جمله گوشی رابه سمت اوگرفت :
_باتو کاردارن!
با لحنی که او صحبت کرد بعید دید کسی از خانواده اش باشد ، با این احوال گوشی راگرفت .صدای شخص پشت خط لرزه به جانش انداخت:
_سلام تمنا...


آرام زمزمه کرد:
_تویی شعله؟
_میخوام ببینمت ،میشه؟
_حرف تازه ای تو دلت مونده که...
_خواهش میکنم تمنا ،واجبه!
_باشه ،میای اینجا؟
_نمی تونم،تو بیا بیمارستان(...)
ناخواسته نگران شد وپرسید:
_اتفاقی افتاده برات؟
_بیا می فهمی!
_باشه ،سعی میکنم تایه ساعت دیگه خودمو برسونم!
این راگفت وباخداحافظی آرام اوگوشی راقطع کرد.به پشت سرکه نگریست امیر باچهره ای درهم نگاهش میکرد:
_این خانم کی بود؟
ازلحن مشکوک اوخوشش نیامد اما جواب داد:
_یکی ازدوستام!
_چطور من نمی شناسمش؟
_اینجا اتاق بازجوییه؟
امیر مقابلش ایستاد وباتحکم گفت:
_خونه ام که هست! باید بدونم چه اتفاقی توش میفته یانه؟
_مثلا چه اتفاقی؟
_مثلا پیدا شدن سروکله یه آدم ایرانی که بعد ازدیدنش ازاین رو به اون رو میشی!
تمنا اخم هایش را درهم کشید وگفت:
_انگار راست راستی توامروز یه چیزیت میشه!
_دعا کن که نشه!
تمنا مضطرب نگاهش کرد وامیر رو برگرداند:
_حاضر شو می رسونمت ،درضمن من امشب نمیام ،باید یه سفرکاری برم ،میتونی تنها بمونی یا...
_کی برمیگردی؟
_احتمالا فردا تابعد ازظهر؟
_یه شب مساله ای نیست!
_زنگ بزن ماری بیاد!
_لزومی نداره!
به سمت اتاق رفت تا حاضر شود.دقایقی بعد داخل ماشین به سمت بیمارستانی که شعله گفته بود رفتند.امیر مقابل در بیمارستان سوییچ راسمت اوگرفت که تمنا سرتکان داد:
_گواهینامه بین المللی مگه نمیخواد اینجا؟
_پس فقط باتاکسی برگرد ومراقب باش!
_باشه ،مرسی! فعلا کاری نداری؟
امیر بااندکی مکث گفت:
چرا... پس فردا آماده باش که بریم سفارت دوباره...
_برای چی؟
_عقد!
قلب تمنا فرو ریخت وبا تضرع گفت:
_امیر. من...
_بذار حرفات بمونه واسه پس فردا شب... چون دیگه به هیچ وجه نمیخوام مراسم عقب بیفته!خداحافظ...
سوارماشین شد وتمنا رادوباره میان آن دوراهی عجیب رها کرد. نگاهی به ساعت انداخت وگوشی رابازکرد. صدای تارا درگوشش که پیچید بابغض سلام کرد ،چند قطره اشک روی گونه اش سر خورد ،بی حاشیه همه چیز رابرایش تعریف کرد...
تارا با اندکی مکث گفت:
_میدونستم میاد سراغت اما فکرشم نمیکردم اینجوری... آخه این پسره بی فکر نگفته چطوری ممکنه مبتلا شده باشه که اینجوری آتیش به همه چی زده!
_توضیحش مفصله تارا... الان نمی تونم بگم فقط توروخدا بگو چیکار کنم؟
تارا مستاصل گفت:
_من چی بگم تمنا، بااین احوال که آوازه ازدواجت با امیر توهمه فامیل پیچیده میخوای چیکار کنی؟ اینبار دیگه نمیشه باعمه درافتاد،میشناسیش که!
تمنا مستاصل ودرمانده گفت:
_یعنی بخاطر حرف دیگران باید مسیحا رو...
_تمنا جان!.. مسیحا خودش تنهایی این راه وانتخاب کرده پس باید پای تاوانشم بمونه ، فکرکن اصلا نفهمیدی دلیل پس کشیدنش چی بوده واون هفته هم همه چی تموم شده و...
_نمی تونم تارا... به خدا نمی تونم... حتی امیر که باهام حرف میزد صدای. مسیحا توگوشم میاد ،من چطوری پا تواین زندگی بذارم که حتی صدای محرمم بهم حروم میشه.. نمی تونم...
تارا با مکث کوتاهی گفت:
_پس با خود امیر حرف بزن شاید قانع شد!
_امروز قراره پس فردا رو واسه عقد گذاشت ،من هیچی نتونستم بگم،اصلا نمی ذاره حرف بزنم ،دیگه کم کم ازش میترسم، اگه مجبورم کنه چیکارکنم؟
_میدونم سخته عزیزم ولی تنها راهت همینه ، ببین اگه جور دیگه ای بفهمه دوباره برگشتی سمت مسیحا لج میکنه،الان همه طرف اونو میگیرن ، مسیحا خراب کرده اعتبارشو... حالا هرچقدرم که دلیلش قانع کننده بوده باشه فعلا دست امیر پیشه وحق بااونه که یه ساله بی هیچ چشم داشتی باهات زندگی کرده به امید این روز اما مسیحا یه دفعه بی هیچ حرفی پشت پا زد به همه چی وتازه دلیلشو گفته ،دهن مردمو نمیشه بست ،میگن بهونه تراشیه.. کسی نمی دونه که این بین چی گذشته وچی شده! همه میشن قاضی وخودشون حکم میدن.. اون موقع باید قید همه رو وقبل ازهمه هم خانواده خودتو بزنی تا به مسیحا برسی ...
تمنا بابغض وترس گفت:
_داری تو دلمو خالی میکنی تارا؟
_نه به جون سوگلم،می فهمم حالتو.. میدونم آرزوی برگشتن مسیحا روداشتی... خوشحالم برگشته اما یه کمی دیر شده وگره اشم جز دست امیر به دست کسی باز نمیشه!
دست به صورت یخزده اش کشید ودوباره صدای آرام تارا را شنید:
_یه راه دیگه هم داری تمنا ،به بابا بگو! شاید بازم خودش راه نجاتو بهت نشون داد!
باسکوت تمنا ادامه داد:
_من بهش بگم؟
_میترسم تارا...
_اگه واقعا میخوای به مسیحا برسی باید پی همه چیو به تن بمالی ،بازم فکراتو بکن!
_باشه،به بابا بگو!
_مطمئنی؟
_آره! همین امروزم ازخونه امیر میرم هتل ودنبال کارای برگشتم!
_بازم دارم بهت میگم بهترین راه اینه به امیر بگی!
_بهش میگم اما بعد ازاینکه بابا فهمید!
_باشه،هرجور خودت میدونی... ولی بازم بیشتر فکرکن،امیر پسرعمه امونه تمنا،سعی کن با مسالمت حلش کنی ،جنگیدن فقط خرابترش میکنه!
حق باتارا بود،کاش میشد این مساله بی دردسر تمام شود اما بویی که ازهمین ابتدا به شامه اش میرسید پرازبغض بود نه آرامش... دقایقی بعد بالاخره خداحافظی کرد. برخاست وبامرتب کردن پالتو وصورتش نگاهی به ساعت انداخت،نمی دانست شعله باگذشت نیم ساعت ازموعد آ هنوز منتظرش مانده است یانه ولی دوست داشت اوراببیند وبپرسد دلیل حرفهای آن روز ازپشت تلفن را....
بانگاهی به اطراف پیش می رفت ،قرارشان مقابل درورودی بود اما انگار خبری ازشعله نبود. یک لحظه ترس برش داشت.اگر تله مهران بود چه ؟
بعد باز به خودش دلداری داد شعله اینقدرها پست نبود که چنین معامله ای با اوکند ،مطمئن بود صدای. پشت تلفن فقط متعلق به خود شعله بود... گیج ایستاده بود که با نشستن دستی روی شانه اش برگشت. بادیدن شعله در وضعیتی عجیب زبان به کامش چسبید و....


_خیلی دیدنی شدم ،نه؟
تمنا دستش راگرفت وآرام پرسید:
_چی شده شعله؟ مگه توباردار نبودی ؟
زهرخندی برلبهای شعله نشست اما بغض غرورش را شکست واشکش ازگوشه چشمش سرازیر شد:
_بچه ای که ثمره یه شب مستی باشه همون بهتر که اصلا نباشه!
بانگاه گیج تمنا دستش را کشید وگفت:
_باید یه چیزایی رو هم ببینی وهم بشنوی!
تمنا درسکوت دنبالش رفت تا در طبقه سوم شعله در اتاقی راباز کرد وبی حرف پیش افتاد اما پاهای تمنا فقط یک قدم پیش رفت وبه زمین میخکوب شد.باور صحنه مقابل چشمش آسان نبود... نفس هایش تند وپی در پی بود و صحنه هایی مدام در ذهنش بک وپلی میشد.. تکرار میشد... گریه والتماس هایی که با نام خدا عجین میشد و دریک قهقهه شیطانی گم میشد ،یادش آمد.. یک جمله یادش آمد.. یک جمله کنار گوشش بانفس هایی آلوده"صدا بزن خدایی رو که میگن نمیذاره تن فرشته اش آلوده شه ، منه همزاد شیطان به لجن میکشم این فرشته رو و... " یادش آمد که چطور معجزه وار از زیر دستان بی حرمت او بیرون کشیده شد،تنش زخمی شد و حریمش حفظ وباز زیر شلاق شماتت و مشت ولگد داد کشید که شیطان ،فرشته رارها نمی کند تا به لجن کشیدنش ،چه کسی پیروز بود بماند؟!...
یک قطره اشک ازگوشه پلکش سر خورد.با تعللش شعله به طرفش چرخ خورد و با دیدن حالش زهرخندی زد ودستش را کشید:
_بیا نزدیکتر ببین شاید دلت مثل من خنک شد و...
اما تمنا بی طاقت دست پس کشید وبیرون دوید ،حالت تهوع بیچاره اش کرد. به سرویس بهداشتی پناه برد و صورت زیر شیر آب گرفت. معده اش خالی خالی بود اما هرچه در دل عقده داشت بالا می آمد... هردم با یاد تصویر لهیده مردی که چند دقیقه پیش دیده بود عق میزد وبیشتر خدا را میشناخت...
چند دقیقه بعد با فشاری پایین از دستشویی بیرون آمد ،شعله بادیدنش نگران دستش راگرفت:
_خوبی تمنا؟
فقط توانست سرتکان دهد وبیرون برود. شعله دنبالش رفت وگفت:
_نمی دونستم حالت اینقدر بد میشه والا نمی ذاشتم ببینیش!
روی نیمکت یخ زده ای تن رها کرد وباصدایی که به زحمت بیرون می آمد گفت:
_چی شده؟ مهران بود واقعا؟
_آره! خود کفتارشه، چیه ؟ نکنه دلت به حالش سوخته؟
با نگاه گیجش ،شعله کنارش نشست وشروع کرد:
_ازهمون شب نامزدی که یهو باهم غیبتون زد فهمیدم یه چیزایی هست وبی خبرم ، وقتی خیلی ریلکس برگشت وتوادامه جشن همراهیم کرد بی خیال شدم اما نبودن تو برام عجیب بود ،اینکه دیگه سراغی هم ازم نگرفتیعجیب تر... اونقدر سرم گرم عشق وعاشقی کثیف مهران بود که واسه چند روز بی خیالت شم ومدام اومدن پیشتو به بعد موکول کنم تا اینکه دیدم خبری ازش نشد ،رفتم خونه اش دیدم درب وداغون افتاده.. پرسیدم چی شده؟ طفره رفت... توهمون کشمکش یکی از پسرخاله هاش که من اصلا ندیده بودمش اومد خونه اش.. جروبحثشون شد.. اون وسط اسم تو اومد واینکه شنیدم پسرخاله اش گفت "مسیحا یه ساله دنبالته بازم خدا روشکر کن هنوز زنده ای والا بخاطر بلایی که سر تمنا وزندگیشون آوردی میخواست زندگیتو بگیره و..."...
شعله مکث کرد وبا نیم نگاهی به چهره رنگ پریده تمنا دوباره گفت:
_شاخکای زنونه ام تکون خورده بو د ،بهش پیله کردم ،اونقدر که بالاخره درکمال وقاحت گفت باتو رابطه داشته وسرهمین موضوع رابطه ات با نامزدت بهم خورده و... باورکردم... سخت بود اما بازم زود باوریم باعث شد اشتباه کنم وحرفاشو قبول کنم،نمی تونستم دیگه باهاش ادامه بدم. تامرز جدایی هم رفتیم که فهمیدم باردارم ،میخواستم سقطش کنم اما نتونستم وتو لحظه آخر پشیمون شدم... مهرانم ازخدا خواسته مثلا قول داد دیگه سمت چیزی نره وبهم وفا داربمونه اما پاش اینجا نرسیده سر از بازار زنای... درآورد ،هرشب مست وپاتیل میومد خونه... تاجایی که خودمو تواتاق حبس میکردم ریختشم نبینم... دوباره که تورو دیدم داغ دلم تازه شد، عادت کرده بودم به هرز رفتناش اما اینکه یه روز باتو بوده باشه توکتم نمی رفت... ازحرفایی که بهت زدم داغون بودم تا اینکه چند شب پیش بابدترین حال ممکن اومد خونه ، ازمستی روپاش بند نبود ولی میگن مستی وراستی... درمورد تو اون شب ازش حرف کشیدم وهمه چیو میون قهقهه خنده تعریف کرد وآخرشم رفت تولک... گفت تنها کسی بودی که دستش بهت نرسیده ووقتی اینجوری دیده با عقده ای که از مسیحا داشته دنبالتون بوده تا یه جور دیگه همه چیو بهتون تلخ کنه تا اینکه میفهمه مسیحا رفته چکاب و... با پسرعموش که صاحب همون آزمایشگاه بوده دست به یکی میکنه تا HIV مسیحا مثبت باشه و میدونسته که همین باعث جداییتون میشه ،میگفت میدونست مسیحا اونقدر تمنا رو میخواسته که نتونه اینجوری کنارش بمونه و...
اینقدر عصبانی شدم که بی اعتنا به وضعیتم هجوم بردم سمتش وتو درگیری نامردی کرد وبه شکمم ضربه زد بعد همون طور ولم کرد وباهمون حال خرابش ازخونه زد بیرون،منم بابام وقتی پیدام کرد که داشتم میردم مثل بچه ام که مرد...قطره های اشک روی صورت شعله راه گرفت وکم کم به هق هق افتاد،تمنا شانه اورا گرفت وشعله آرام درآغوشش خزید:
_بچه ام تنها دلگرمیم بود تمنا ، نه اومدنش دست من بود ونه رفتنش... به خون مهران تشنه بودم ولی خبری ازش نبود دوباره تا اینکه دوروز پیش بهم زنگ زدن وبا بابام اومدم اینجا... همون شب اونقدر مست بود که نتونسته درست رانندگی کنه ورفته تو یه مغازه ، سرعت ماشینم بالا بوده وتصادف سنگین... تمام بدنش له شده، فقط یه دستش کار میکنه و....
سربلند کرد ،به تمنا خیره شد وادامه داد:
_فقط همین نبود ،فهمیدم ایدزم درد تازه اشه!
نفس تمنا برای لحظه ای درسینه اش حبس شد وبا چشمهایی تاباور به شعله خیره شد که او گفت:
_دیدی خدا چقدر قشنگ تقاص ظلمی رو که به زندگی شما کرده بود وازش گرفت...
_تو...تو چی شعله؟
شعله سرتکان داد:
_انگار این مرضو همین اواخر گرفته،از بس بااین واون بود ومن دیگه جوابگوی هوساش نبودم!
دست های تمنا رافشرد وباالتماس گفت:
_میدونم خیلی رنجوندمت بااون مزخرفات اما التماست میکنم منو ببخشی تمنا!
تمنا اشکهای صورتش راکنار زد:
_حالا میخوای چیکار کنی؟
_برمیگردم ایران ،جام اینجا نیست!
_تکلیف مهران چی میشه؟
_به خانواده اش خبر دادم بیان جمعش کنن،بسمه هرچی تو این یه سال عذاب کشیدم ،دلم یه ذره آرامش میخواد که بااومدن به اینجا انگار تو ایران جاش گذاشتم...
دوباره اشکهایش شره کرد وگفت:
_نگفتی منو میبخشی یانه؟
_میدونستم بانی حرفات کسی جز مهران نیست واسه همین ازتو ناراحت نبودم ولی میدونی با حرفات چه تصمیم ناگهانی واحمقانه ای گرفتم شعله؟
شعله صاف نشست وصورتش راپاک کرد:
_چیزی شده تمنا؟
_وقتی گفتی مسیحا اون حرفو بهت زده تو یه تصمیم ناگهانی با امیر قرار ازدواج گذاشتم اما حالا مسیحا اومده و...
_خب... خب به پسر عمه ات بگو چی شده!
_نمیشه شعله... نمیشه همه چیو توضیح داد،خصوصا که کسی ازاتفاقای دوره نامزدی من ومسیحا خبرنداره جزچند نفر ازخانواده خودش، تو بد شرایطی گیر افتادم. ازیه طرف مسیحا وعشقی که میدونم هیچ وقت کمرنگم نمیشه چه برسه به نابودیش ازیه طرفم امیر وخانواده ام که میدونن قرار ازدواج داریم و...
شعله دستهای تمنا رامحکم فشار داد:
_برای عشقت بجنگ تمنا ، مردی که ازت گذشت به خاطر خودت ارزش ایستادن مقابل همه دنیا رو داره ،عشقت و فدای مصلحت نکن!
تمنا نفس پرلرزش رابیرون داد وسر تکان داد:
_کی برمیگردی؟
_احتمالا تا یه ماه دیگه... توهم میای؟
تمنا با .دلی پرغصه آرام آه کشید:
_نمی دونم...


.خسته از فکر وخیال هایی که هیچ کدام به نتیجه نمی رسید به خانه بازگشت.ازسکوت حدس زد که باید امیر رفته باشد . وسایلش را گوشه ای روی مبل انداخت وبه سمت اتاق رفت.هنوز تخت مثل صبح نامرتب بود. یاد رفتارش افتاد وحرفهای آخرش... دست به پیشانی کشید وخسته ازآن همه فشار به سمت تخت رفت ،بالش رابرداشت تا پلاک رابردارد اما هرچه گشت ناامیدتر شد،به موهایش چنگ زد،یعنی چه؟ ممکن بود کجا افتاده باشد که فکرش قد نمی داد.دلش برای شنیدن صدا ودیدن مسیحا پرکشید ،بغضش سنگین تر شد.این چه امتحانی بود ؟ چه انتخابی بود؟ تاوان کدام اشتباه بود؟ با صدای تلفن چشم چرخاند ،نام مسیحا روی گوشی چشمک زد،لبخند تلخی به لبش آمد ودست ودلش باهم به آن سو هجوم برد:
_داری این قصه رو طولانی میکنی تمنا ،بذار خودم همه چیو درست کنم!
_میترسم خرابتر شه ،گفتم که صبرکن ،امیر برگرده باهاش حرف میزنم!
_برگرده؟ مگه کجاست؟
_نمی دونم امشب گفت یه سفر کاری درپیش داره وتا فردا بعدازظهر میاد!
_پاشو بیا اینجا!
تمنا شوکه گفت:
_هان؟
_بازگفتی هان؟ میخوای تنها بمونی ؟ بیا هتل،دلمم برات تنگ شده! بیا ببینمت وفردا برگرد!
_ نمی تونم مسیحا ،آخه...
_آخه نداره،میشناسیم که.. نیای من میام اونجا ،هرچند که خونه رقیبمه ولی فعلا عشقم اونجا به اسم مصلحت موندگار شده!
آمد جوابی دهد شاید اورا راضی کند که تلفن خانه زنگ خورد. بانگاهی به صفحه ودیدن شماره ایران تند گفت:
_مسیحا بعد بهت زنگ میزنم ،الان از خونه امونه،فعلا خداحافظ...
وقبل ازاینکه او فرصتی برای حرف زدن بیابد گوشی راقطع کرد وتلفن رابرداشت ،ترانه احوالپرسی مختصری کرد که به نظر تمنا سرد آمد.با تعجب ودلشوره پرسید:
_چیزی شده مامان؟
_اینو من باید ازتوبپرسم؟
قلب تمنا فرو ریخت:
_چرا؟
_مسیحا هلنده؟
نفس درسینه اش راه گم کرد وبه تته پته افتاد،قبل از اینکه حرفی بزند ترانه دوباره دلخور وعصبی گفت:
_جواب منو درست بده!
به سختی گفت:
_تارا گفت بهتون؟
_حالا یاتارا یا هرکس دیگه،چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که دوباره داره بو دردسر میاد و...
_چه دردسری مامان؟ توروخدا درکم کنید!
_چی قابل درکه این میون؟ تصمیم اشتباه گذشته ات که داشت آبرومونو میبرد و نتیجه اش شد طعنه ای مردم ؟ درس عبرت برات نشد که دوباره تو سرت هوا وهوس افتاده؟
قطره های اشک روی صورتش سر خورد:
_مسیحا بی دلیل اون کارو نکرد مامان ،اون...
_الان به زبون آوردن اسم مسیحام اشتباهه تمنا یعنی نمی دونی یاخودتو زدی به اون راه؟
_من مسیحا رو دوست دارم ، چرا باید واسه یه اشتباهی که تقصیری هم توش نداشته نتونم ببخشمش؟
_میخوای ببخشی،میخوای به قول معروف شعار بدی عاشقی،باشه! ولی اول دور اسم مارو خط بکش وبعد هرکاری که صلاح میدونی انجام بده!
تمنا باگریه گفت:
_توروخدا منو گیر دوراهی ننداز مامان، واسه زندگی من شرط برد وباخت نذار،من میخوام زندگی کنم،کنار امیر نمی تونم!
_ حالا که یه ساله کناردلش زندگی کردی و اسمتون همه جا سرزبون مردم افتاده این حرفو میزنی یا نه دوباره خام حرفای مسیحا شدی؟
_مسیحا دروغ نمیگه،من تو اون یه سال چیزی ازش جز محبت ندیدم ،جز حمایت وعشق ندیدم!
_همین که میگم ، اون امتحانشو پس داده وتموم شد. توهم خوش باوری وبذار کنار وبه حقیقت فکرکن!
_حقیقت انتخاب شما یا زندگیمه؟
_هرچی میخوای اسمشو بذار ، ولی به خدا اگه دوباره خودتو نقل زبون این واون کنی ازت نمی گذرم!
باتضرع والتماس گفت:
_مامان!
_من حرفامو زدم ،حالا دیگه خودت میدونی! خداحافظ...
وقبل ازاینکه حرفی بزند صدای بوق درگوشی پیچید .با بدنی شل روی مبل افتاد ،چرا پدرش تماس نگرفت،حتما اوهم نظرش همین بود والا مثل همیشه دفاع نامه اش مقابل مادر آماده بود... سربه زانوهایش گذاشت واشکهایش تند تر جاری شد ، بدون مسیحا سخت بود اما بدون خانواده اش چه؟ نمیتوانست... کاش امیر قهرمان میشد،امیری که بیشتر ازهمه باعث دلهره اش بود...
نفهمید چقدر درآن احوال ماند که با صدای تلفن سربلند کرد،بادیدن نام مسیحا دوباره گریه اش شدت گرفت ،نتوانست جواب دهد. همانجا درخود جمع شده بود ،تمام حرفهای ترانه مدام در گوشش تکرار میشد وتلفن رابرداشت با پدر تماس بگیرد که دوباره همراهش زنگ خورد.
بادیدن شماره مسیحا اینبار جواب داد:
_پس چرا جواب نمیدی ،چی شده؟
_مسیحا هیچ کس راضی نیست،همه دیوار شدن بینمون ،امیرم ازهمه بدتر،مطمئنم از حرفش کوتاه نمیاد!
صدای مسیحا موج داشت:
_یعنی چی؟
تمنا میان بغض نالید:
_نمی دونم... به خدا نمی دونم!
_اینجوری من دیوونه میشم،صبر کن میام اونجا...
_نه... نه... توروخدا نیا!
_پس تو بلند شو بیا تو دیوونه تر نشدم.
_باشه،تا چند دقیق دیگه راه میفتم!
_ماشین بفرستم دنبالت!
_نه! فقط همین الان قول بده بذاری زود برگردم!
_حالا تو بیا!
_مسیحا به خدا...
_توبیا... یه ساعت بیا و برگرد،خوبه؟
تمنا بغضش راقورت داد وخداحافظی کرد.شاید این رفتن ودیدار برای بار آخر بود...


چشم در چشم او که شد قلبش زاری را ازسر گرفت ولی تصمیمش را گرفته بود وشاید میخواست این ملاقات برایش یک خاطره ناب باشد ،یک همراهی که برای تمام لحظه های دلتنگیش بس باشد . دست های او که پیش آمد بی مقاومت درآغوشش فرو رفت ،پلک برهم نهاد وهمه وجودش شد همان دنیای کوچک میان آغوشی که قرار بود یک آرزو شود...
مسیحا سرخم کرد وآرام کنار گوشش گفت:
_این قدر دلت برام تنگ بود وناز میکردی؟
خیلی وقت بود که ناز کردن رایادش رفته بود ،درست ازهمون روزهایی که قدم های مسیحا نم نم عقب رفت ویک مرتبه همه چیز زیر ورو شد. چشم چرخاند ودر نگاه تب دار او زوم کرد :
_خیلی وقته دلم واسه ناز کردن تنگ شده!
مسیحا لبخند محوی زد وموهای اورا از روی پیشانیش کنار زد:
_تا وقتی یک نازکش قهار داری دلتنگش نشو فقط تمرین کن!
لبش تکانی خورد ،مثلا لبخند بود اما شد نقابی که روی بغض سرکشش کشید. نفس عمیقی کشید وعطر تلخ ومتفاوت او مشامش راپر کرد. کمی عقب رفت که مسیحا نگهش داشت:
_جات امشب همینجاست!
به زبان هم مخالفت نکرد ،چه رسد باحرکت معترضی... کنارش روی مبل نشست و نگاهش کرد:
_عطرتو عوض کردی؟
_ازهمون شبیکه گفتی دوسش نداری،عوضش کردم!
_میشه شیشه اشو بهم بدی!
_واسه چی؟
_یادگاری!
_نه!
ازنه قاطع او جاخورد که مسیحا بالبخند دست به صورتش کشید:
_میگن جدایی میاره!
_گردنبند نگفتن؟
مسیحا موشکافانه نگاهش کرد وامتدادنگاهش به جای خالی زنجیر رسید:
_انداختیش دور؟
_مگه تونستم یاد تورو دور کنم که از اون بگذرم؟
_پس کو؟
تمنا نگاهش را دزدید وگفت:
_گمش کردم!... دوباره گم شد!
دوباره آن زنجیر وپلاک با همه آرامشش گم شد. قطره های اشک روی صورتش سرخورد.مسیحا چانه اش راگرفت و نگاهش میان دوچشم خیس او چرخ خورد :
_باز که این چشا سر رفت،باز که داری خط میکشی رو شیشه عمرمن! دوباره چی شده تمنا؟
دست او را روی گونه اش لمس کرد ولبهایش لرزید:
_جای خالیت هیچ وقت تو زندگیم پر نمیشه ولی...
لب هایش بسته شد با داغی لبهای تشنه او... پلک برهم نهاد وسیل اشک صورتش راخیس کرد . چه میشد اگر ساعتی برای دلش زندگی میکرد ومابقی عمر بی ارزشش به خواست دیگران... بگذار روی پیشانیش داغ گناه بچسبد،گناه عاشقی!...
پیشانی او که به پیشانیش چسبید نفس پرلرزش رارها کرد و حصار دست او تنش راصاحب شد:
_هیچ ولی وجود نداره ، بیشتر بخوای بگی بازم تکرارش میکنم ، بی اعتنا به هر خطی که جلوم یه دیوار بکشه... به حد کافی تشنه هستم ،آب و شورش نکن!
چشمهای خیسش را باز کرد وبه چشمهای بسته او خیره شد. دست روی صورتش کشید وبا صدایی گرفته گفت:
_دیوارا غیرقابل نفوذه مسیحا ،من نمی تونم!
هردو چشم مسیحا سریع باز شد وسرش عقب رفت:
_منظورت چیه؟
تمنا در سکوت فقط سرجنباند ودر عرض زمانی کوتاه وتعریف نشده زیر سایه تن او به گریه ای بی صدا محکوم شد. دست مسیحا باعشق وخشم میان موهایش فرو رفت وصورتش میان شانه و گردن دخترک و هجوم بوسه هایی که نفس هایش را تنگ کرد، گرمای تنی که قصد یکی شدن کرد و ممانعتی ندید ، دستش که به سمت بلوز او پیش رفت سربلند کرد وبه چشمهای خیس وبسته اش زل زد ،نه! انگار قرار بود فاجعه رخ دهد ،رهایش کرد وبرخاست وهمزمان تن او راباخود بلند کرد تا هق هق پرصدای دخترک درآغوشش از پرده بیرون افتد... صورت او رامحکم بالا کشید وچانه اش را فشار داد:
_چی شده که اومدی به من باج بدی تمنا! میخوای یه ساعت و باهمه عمرم معامله کنی؟ به نظرت این قدر خار و ذلیل هوسم که داشتنت و فقط با رسیدن به تنت تموم کنم؟ مگه قبلا نداشتمت ؟ مگه قبلا سیراب نشدم ازعطر تنت و...
تمنا با حرکتی تند عقبش زد وباگریه گفت:
_پس دیگه سراغم نیا مسیحا ،چون نمی تونم برگردم به اون خاطره ها...
فاصله رادوباره مسیحا پر کرد وداد زد:
_چرا؟... چرا؟
_دیگه بسه زخم خوردن از آدمای دوروبرم، میخوام قلبمو خالی کنم وبا امیر باشم تا دوباره خانواده ام نشن سیبل تیرهای زهری طعنه وکنایه دیگران...
روی زمین زانو زد ودودستش شد حجاب چهره خیسش... مسیحا کنارش نشست ودستهایش را گرفت:
_نکن این کارو تمنا... با عمرمون بازی نکن، طردت میکنن؟ میرم التماس میکنم به پدرت که منو ببخشه.. که یه فرصت دوباره بده.. به جون خودت قسم به پاش میفتم فقط...
سرتمنا تکان خورد:
_نمیشه مسیحا... این قائده دیگه جواب نمیده... معادله بسته شده وعشق ازش کم شده ...
دست های مسیحا صورت اورابالا گرفت وبه چشمهایش زل زد:
_مشکلت امیره؟ به اونم...
_مسیحا حرف التماسم به امیرو نزن ، نمی خوام.. دیگه نمی خوام!
کمی خودش راپیش کشید و انگشتانش روی صورت او بازی کرد:
_برو ایران مسیحا،همین چند روزه آینده برو... اگه دوسم داری برو!
برای ندیدن چشمهای مرد مغرورش پلک برهم نهاد و دست هایش دورگردنش حلقه شد ، تن لرزان و داغ او دربرش کشید وبیقرار گفت:
_اینجوری نگو بی انصاف ،من بدون تو دیگه نمی تونم. دووم بیارم... تمنا به جان خودت نمی تونم...
اما دخترک بی حرف فقط دست دور گردن اومحکم کرد وکمی سرش راپس کشید . به چشمهای او زل زد و برای آخرین بوسه پیش قدم شد. تنش میان آغوش او در حال له شدن بود که سر پس کشید وباعجله برخاست ،بعید می دانست بماند تحمل کند و اشتباهش غیر قابل جبران تر نشود،پالتویش را که به تن کشید ،به سمت در هجوم برد. دستش که به دستگیره در رسید ازسوی دیگر بازویش کشیده شد اما در باز شد ونگاهش در چشمهای سرخ امیر بی حرکت ماند تا مرگ را برای لحظه ای پیش چشمهایش ببیند....


نا خوداگاه قدم نیمه جانش عقب رفت ،می دید که لبهای لرزان امیر به هم فشرده شد.دست مسیحا هم دور بازویش شل شد وبا اولین کشش او پایین افتاد تادست امیر بالا رود به هدف صورت او که باز تاریخ تکرار شد وبازمچ دست امیر میان دست مسیحا گیر کرد وصدای پرخشم اورا شنید: یه سانت پایین تر بیاد خوردش میکنم!
امیر خشمگین وزخم خورده به سینه او کوبید وعقبش راند:
_کلا حریم شکنی توذاتته ، اون از چهار سال پیش که مثل بختک افتادی رو زندگیم،اینم ازامروز ... دختری که صدای نامزدی من باهاش تو گوش دنیا پیچیده سر از این خراب شده درمیاره چرا؟
ورو به تمنا بلند تر گفت:
_هان! چرا؟
تمنا اشکهایش راپس زد وگفت:
_برات توضیح میدم!
مسیحا معترض وعصبی گفت:
_بس کن اون مزخرفاتو تمنا!
اما تمنا پیش رفت ومقابل امیر ایستاد:
_اومدم بهش بگم تصمیمو گرفتم،که میخوام از عشق بگذرم ،که میخوام باتو زندگی کنم،مگه تو همینو نمی ،خوای؟
تمنا درآن میان به یک امید تلاش کرد ،شاید امیر نه بگوید وعقب بکشد ،شاید دیدنش بامسیحا همه چیز راتمام کند ،شاید... اما وقتی دستش میان دست امیر فرو رفت تمام شاید ها با قلبش مرد ونگاه ملتمسش به نگاه امیر خیره ماند:
_پس بالاخره تصمیمتو گرفتی ، خیلی خوشحالم!
درهمان فاصله ازجیبش پلاک وزنجیر رابیرون کشید ومقابل چشمهای خشکیده مسیحا گرفت:
_اینم آخرین یادگاریت از زندگی وزن من!
مسیحا تکان هم نخورد،اشک تمنا هم خشکیده بود مثل پاهایش... پلاک روی زمین ومقابل پای مسیحا افتاد،به چشم دید شکست اسطوره عشقش را... گریست برقبر عاشقانه هایش ودنبال امیر کشیده شد... هنوز چشمهای مسیحا مات راهی بود که اورا برد.. تمنا باپاهای خودش رفت تا اوزانو بزند....
*****داخل اتاق وگوشه تخت کز کرد. پاهایش رابغل کرد و چشم به زانوهایش فشرد که صدای امیر ازبالای سرش آمد:
_می دونستم میری سراغش،فهمیدم اومده... ازهمون روزی که یه دفعه غیبت زد شک کردم اومده، پیدا کردنش سخت نبود ، مسافرت امروزم بهانه بود... میخواستم ببینم میتونی به خاطر من ازمردی بگذری که شب تاصبح اسمش زیر سرته ویادش تو ذهنت!
تمنا سربلند کرد وبابغض گفت:
_آره،ترجیحت دادم ،میدونی چرا ؟ چون دیگه طاقت شکستن خونواده امو نداشتم ،چون نمی تونم ببینم بازم بخاطر من با تیزی طعنه بهشون زخم میزنن ،من فدا بشم بهتره تا خانواده ام...
امیر با پوزخند گفت:
_پس دختر فداکارم هستی ومن خبر نداشتم، فقط پیچوندن تو کارت نیست!
تمنا لب فرو بست ورو برگرداند که دست امیر زیر چانه اش رفت وبا خشونت سرش رابرگرداند.تمنا دست به گردنش گذاشت وبا گریه پسش زد:
_چیه؟ میخوای گریه کردنمو ببینی؟ خوب نگاه کن پس... اشکام واسه مسیحاست ،واسه دلی که ازش شکستم ،واسه دل خودم که اسیر یه مشت مصلحت دروغی شد تابمیره!
_شایدم داری واسه خیانتات گریه میکنی،این معقول تر نیست؟
تمنا با حرکتی تند. برخاست ومقابلش ایستاد:
_هرکاری کردم خوب کردم ،دلم خواست یه ساعت تسلیم عشقم باشم از اون به بعد تسلیم تو.. میخوای چکارم کنی؟ دارم بزنی یا بری به عمه خانم بگی که...
باسیلی سنگینی که توی صورتش خورد روی تخت پرت شد وصدای فریاد امیر درگوشش لرزید:
_زیاد رو بهت دادم،زیادی نازتو کشیدم پر رو شدی!
بازویش راکشید وبلندش کرد:
_ولی دیگه کورخوندی تمنا،مرد اون امیر... دیگه به چشمامم اطمینان ندارم چه برسه به تو... تاوان این سرکشیاتم می گیرم ازت.. حیف که حرمت دایی رو حفظ میکنم،حیف که اون محرمیت لعنتی رو باخریت باطل کردم والا بهت میفهموندم یه من ماست چقدر کره میده!
سرش راپیش برد ودر چشمهای او باخشم وکینه گفت:
_حساب همه این روزا رو باهات صاف میکنم ،فکر دورزدنمم ازسرت بیرون کن !
رهایش کرد وافزود:
_مثل فکر اینکه پاتو ازاین خونه بیرون بذاری! وقتی عقد کردیم میشی یه زن مطیع که همه هنرش میشه خونه داری وپخت وپز وبچه داری...
غیرازاین باشی با نقل قول امشب ازچیزایی که دیدم روزگارتو سیاه تر میکنم!
انگشتش رامقابل او کشید وبا تحکم وتهدید گفت:
_ویه حرف دیگه.. اسم این پسره روجایی ببینم ،حس کنم بهش فکر میکنی یا هرچیز دیگه ای حتی کوچیکترینش میشه بزرگترین بهانه من پس حواستوجمع کن تمنا... عشقتو تو دلم میکشم بااون امیری که میشناختی!... خودت خواستی... خودت!
بی رحمی هایش راکرد وازاتاق بیرون رفت. در راکه به هم کوبید تمنا هم روی تخت افتاد وازته دل برای زندگی آتش گرفته اش گریست وبیشتر برای نگاه آخری که ازمسیحا در ذهنش به یادگار ماند...


هنوز درگیر کابوس ساعتی پیش بود که در اتاق باز شد،دیگر درزدنی درکارنبود ،اهمیتی هم نداشت،تلفن میان دست امیر چشمک میزد، آن به طرفش گرفت وقبل ازآنکه تمنا گوشی رابگیرد ،دستش را عقب کشید وگفت:
_اگه حرفی بزنی که دایی برت گردونه یا بیاد دنبالت قید خیلی چیزا رو میزنم ، فهمیدی؟
چقدر این امیر غریبه بود ،چقدر بی رحم بود.دراین دوروز چقدر دنیا تاریک شد ،چقدر هوای سرد هلند سردتر شد،تا قلبش پیشروی کرده بود ،حتی اشکهایش... انگار زبانش هم منجمد شده بود،بی حرف گوشی راگرفت وامیر با نگاهی خیره همانجا به دیوار تکیه زد وایستاد. برایش مهم نبود او دیگر حریم خصوصی برایش قائل نبود،دیگر هیچ چیز مهم نبود،صدای پرمهر پدر که درگوشش پیچید ،بغض درگلویش تازه شد اما هوای ابری چشمانش خودداری کرد تا نبارند:
_خوبی دخترکم؟
دخترکم؟... شاید دیگر برای شنیدن این واژه زیادی دلش پیر بود ،زهرخندی به لبش آمد وگفت:
_خوبم ،شما بهترید؟
_دوری تورو کناربذارم بافکر وخیالت چه کنم،پس باید بگم نه زیاد عروسک بابا!
_چرا بابا،همه چی که خوبه!
فرهاد با کمی مکث وتردید گفت:
_اما من یه چیزایی شنیدم تمنا،مسیحا اونجاست؟
نام مسیحا شبیه فرو رفتن دشنه ای برزخمی پردرد بود ،آه سنگینی کشید تا درد بغضش چشمهایش رامتلاشی نکند :
_بود، فکر کنم برگشته!
_باهاش صحبت کردی؟ دلیل این سکوت چند ساله چی بود که...
_دیگه مهم نیست بابا ، دلیلش هرچی بوده واسه من وزندگیم فرقی نکرد ،من تصمیممو گرفتم!
_تمنا.. مسیحا هنوز نیومده ،من امروز پدر ومادرشو تازه دیدم که اومدن اینجا!
مغز تمنا باقلبش تکان خورد:
_کجا؟ خونه ما؟ واسه چی؟
_برای رفع سوء تفاهما.. اینکه سر اشتباه مسیحا تصمیم گرفته،اینکه خودت میدونی چه خبره! بغض مادرش ازهمه چی عجیب تر بود بابا... اینبار همه اشون مصرن تا...
باصدایی لرزان گفت:
_دیگه نمی خوام بابا، دیگه دوسش ندارم ، دیگه به روم نیارید از دستش دادم ، توروخدا دیگه اسمشم نیارید ، من انتخابمو کردم ،همینجا میمونم... مسیحا تو همون خاطره های من موند!
فرهاد سریع گفت:
_ازسر لجبازی تصمیم نگیر بابا، بذار قانعت کنه ، باامیر هم خودم صحبت میکنم که...
_نه بابا جونم،دیگه نه!
فرهاد ساکت شد وتمنا دست بیخ گلویش کشید بلکه آن دست خیالی کنار رود ، به زحمت کلمه خداحافظ رابه لب آورد وقبل از شنیدن صدای پدر تلفن را قطع وبه سمت امیر پرت کرد. داد زد:_دیگه نمیخوام صدای کسی تو دنیای خالیم بپیچه ، این لطف ازت برمیاد یا کمر به کشتنم بستی بی رحم؟
امیر گوشی رابرداشت ومقابلش ایستاد.بی رحمانه وبی تفاوت به تب چشمهای او لبخندی زد:
_آفرین! نشون دادی که میتونی زن مطیعی باشی ، هرچی دیگرانو کمتر ببنینی وصداشونو بشنوی به نفع منه!
_میخوای از زندگی سیرم کنی؟ سیر شده ام.. الان چند روزه!
_پس آماده شو واسه فردا که زندگی تازه تریو تجربه کنی!
چشمهای تمنا التماس برای شکستن سد اشک هایش داشت امافقط خیره نگاهش کرد وگفت:"باشه" زهرخند امیر تکرار شد وباز تمنا ماند ودنیایی که سایه حسرت وتنهایی پرش میکرد...
*****
نگاهی به چهره بی رنگ ورویش انداخت. سپیدی رنگ رخسارش تضاد جالبی بالباس های سرتاپا سیاهش داشت ، دست به گونه اش کشید. مثلا قراربود عروس شود... یک عروس سیاهپوش!... دلش یک دنیا گریه میخواست اما بس بود شکستن.. برای مرده ای خفته درگور گریه بی فایده بود... زاری ولابه برای یک قلب یخی عبث بود... دراتاق باز شد وامیر پیش آمد،نگاهی به سرتاپایش انداخت واخم کرد:
_این چه وضعیه؟ مگه داری میری مجلس ترحیم!
_لباسای سفیدی که برام خریدی بوی مسیحا رومیده،بپوشمشون؟
امیر بازوی او راباخشونت کشید وداد زد:
_مگه نگفتم دیگه اسمشو نیار...
ازفشار دست او چهره اش جمع شد ولی آرام گفت:
_یادشو نمیتونی ازم بگیری امیر،هیچ وقت!.. قلبمو کشتم... دارش زدم اما احساسم هنوز زنده است ، زنده است ولی دست وپا نمیزنه برای فرار اززندان تو... هرشکنجه ای خواستی بکن ولی بازم نمی تونی اونو ازم بگیری!
امیر لبهایش رابه هم فشرد ورهایش کرد:
_برو همون لباس سفیدا رو بپوش واون روی منو بیشتر با مزخرفاتت بالا نیار،یاد میگیری که کجا عاشقی کنی!
گفت واز در بیرون زد. تمنا بی حرف به سمت کمد رفت وآویز لباسها رابیرون کشید. آنها رابه مشامش نزدیک کرد.هنوز عطر مسیحا مشامش را نوازش میداد. با اشتیاق آنها راپوشید .ممنون شد ازامیر بابت این لطف به جایش...
سرما تنش راآزرد اما حرفی نزد وداخل ماشین نشست،امیر نیم نگاهی به سویش انداخت وگفت:
_برای سفر آماده ای؟
_سفر به اون دنیا؟
امیر به سمتش خم شد وچانه اش راگرفت. تمنا چشم چرخاند ونگاهش در نگاه مرد جوان قفل شد ،زیر لایه های تیره رنگ نگاهش باز قصه محبت را خواند،عشقی که امروز به اجبار تن به خواسته هایش میداد،صدایش هم مثل گذشته آرام بود،نه طلبکار...


درباره :
برچسب ها : رمان تمنای وصال ,
بازدید : 1858 تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 زمان : 10:58 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر) رمان تمنای وصال قسمت نوزدهم (آخر)
  • رمان تمنای وصال قسمت هفدهم رمان تمنای وصال قسمت هفدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم رمان تمنای وصال قسمت شانزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم رمان تمنای وصال قسمت پانزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم رمان تمنای وصال قسمت چهاردهم
  • رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم رمان تمنای وصال قسمت سیزدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت یازدهم رمان تمنای وصال قسمت یازدهم
  • رمان تمنای وصال قسمت دهم رمان تمنای وصال قسمت دهم
  • رمان تمنای وصال قسمت نهم رمان تمنای وصال قسمت نهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,629
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 738
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,629
  • بازدید ماه : 2,629
  • بازدید سال : 2,629
  • بازدید کلی : 11,709,201
  • مطالب