close
تبلیغات در اینترنت
رمان من مادرش هستم قسمت ششم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

وسایل زیادی توی اون خونه نداشتم شاید روی هم یه ساک دستی میشد وسایل هامو جمع میکردم همراه با بقض شکست و ناراحتی گاهی حضور کیا رو جلوی در حس میکردم و زیر چشمی کلافه اه کشیدنشو و دستشو رو موهاش کشیدن از مهلت یک هفته ایم دو روز بیشتر باقی نمونده بود وسایل هامو داده بودم مهسا برده بود…

رمان من مادرش هستم قسمت ششم

وسایل زیادی توی اون خونه نداشتم شاید روی هم یه ساک دستی میشد
وسایل هامو جمع میکردم همراه با بقض شکست و ناراحتی
گاهی حضور کیا رو جلوی در حس میکردم و زیر چشمی کلافه اه کشیدنشو و دستشو رو موهاش کشیدن
از مهلت یک هفته ایم دو روز بیشتر باقی نمونده بود
وسایل هامو داده بودم مهسا برده بود و حالا یه مطلب مهم باقی مونده بود اونم فسخ صیغه محرمیت که بینمون خونده شده بود............................................

سخت بود ولی بالاخره انجام شد
قرار بود بعد الظهر مادر و خواهرش بیان و حالا من یه ادم نامحرم و صد در صد غریبه به حساب میومد
دلم برای خودم میسوخت برای امیر سامم خیلی بیشتر
جدیدا مثل جوجه شده بود هرجا که میرفتم دنبال چهار دست و پا راه می افتاد و با همون لحن بچه گونه ش ماما صدام میزد
چند تیکه از لباس های امیر رو برداشتم تا شاید بوی تنش بهم ارامش بده
بعلش کردم و سیر نگاهش کردم به اون دو تا چشمای خوشگلش به لپای اویزونش
و به لبخند روی لبش به خودم محکم فشارش دادم به وسعت تمام روز هایی که نمیبینمش
به دست های کوچولوش بوسه زدم و اروم روی تختش گذاشتمش
اسباب بازی شو دستش دادم و از اتاق خارج شدم
سخت بود تحمل همه چی سخت بود
کیا جلوی در ایستاده بود و نگاهم میکرد سعی میکرد سرد و اروم باشه ولی تقریبا اصلا موفق نبود
کیا:بابت همه چی ممنون پری واقعا ممنون تو حس زندگی ر و دوباره بهم دادی
میخواستم توی چشماش زل بزنم و بگم ولی تو حس زندگی رو ازم گرفتی
کیا:در ضمن هر وقت احتیاج داشتی به من و یا کاری بتونم برات انجام بدم حتما بهم زنگ بزن
در ضمن با رستگار صحبت کردم میتونی از هر وقت که بخوای بری سرکار
حرفی نزدم و سری تکون دادم به صدای بچه گانه ی امیر که ماما میگفت گوش دادم
رومو برگردوندم و از خونه بیرون زدم
از تمام چیز هایی که بهشون دل بسته بودم
اشک هم سرازیر نشد نمیدونم شاید یخ زد
باید یخ میزد وگرنه از غم دوری کیا و امیر من دووم نمی اوردم


نمیدونم چند ساعته دارم واسه خودم راه میرم
اصلا چه فایده ای داره برای چی باید برم خونه دیگه امیر سامی نیست که بهش شیر بدم براش لالایی بخونم باهاش بازی کنم
ولی کم کم همه جا داره تعطیل میشه واسه حفظ امنیت خودمم که شده باید میرفتم خونه
خسته و بی حال تر از همیشه به سمت خونه ی که کیا برامون گرفته بود رفتم
مهسا با دیدنم سریع منو بغل کرد و با نگرانی نگاهی بهم انداخت و گفت:چی شده پری چرا انقدر دیر اومدی ؟حتی کیا هم نگرانت شده بود
نگاهی بهش انداختم و بی هیچ حرفی کنارش زدم و وارد اتاق خودم شدم درم روی خودم بستم
انگار به روی تمام زیبایی های این دنیا
دنیایی که توش کسی رو نداشته باشی بهتره بمیرم
موبایلمو از توی کیفم در اوردم بی توجه به میس کال هایی که داشتم به عکس کیا و امیر سام نگاهی انداختم
دیگه طاقت و تحمل تموم شد و شکستم اروم اشک ریختم و لباس امیر رو توی دستم فشار دادم
عنی الان بچم داره چی کار میکنه؟غذا چی میخوره ؟
خدایا اون عادت داره شب ها فقط روی پای من بخوابه حالا داره الان چی کار میکنه ؟
اشک هام بی محبا سرریز میشدند
نمیدونم شاید باید قوی می بودم تا دوباره میتونستم زندگیمو از نوع بسازم
به فکر خودم پوزخند زدم
کدوم زندگی؟
باید از فردا برمیگشتم سر کار نباید خرجم پای مهسا ی بیچاره می افتاد
حداقل باید کار میکردم تا سرم گرم همه چی میشد
ولی هرچقدر هم که سر گرم میبودم بازم نمیتونستم یاد روزا های که با کیا و امیر بودم رو فراموش کنم
نگاه دوباره ی به عکس امیر عزیزم کردم
-پسر مامانی تا ابد تو دلم می مونی عشق مامان
و بوسه ای به عکسش و اشک هایی که سرازیر میشدند


شب قبل رو که عملا تا صبح نخوابیده بودم
چشمام از زور بی خوابی قرمز شده بود ولی هیچ حس خوابی نداشتم انگار باید بیدار میموندم
انگار باید خودمو شکنجه میدادم
چند مشت اب به صورت بی روحم پاشیدم و به سمت کمد لباس هام رفتم
مانتو و شلوار و مقنعه قهوه ای اداریمو پوشیدم
یه چایی تلخ خوردم و از خونه بیرون زدم
دوباره همه چی برگشته به روال عادی قبل
من بعد یک سال پر فراز و نشیب دوباره داشتم برمیگشتم دفتر
ولی الان من تقریبا یه زن پولدار به حساب میومدم
ولی به کار احتیاج داشتم به پر شدن وقتم و پول در اوردن
من نباید به پول کیا دست میزدم اومدن امیر سام به زندگی من رنگ دیگه ای داده بود
حداقل تا اخر عمرم یه نفر بود که به خاطرش نفس میکشیدم
البته نمیتونستم به خودم دروغ بگم کیا هم نقش پررنگی توی زندگیم داشت
بالاخره رسیدم به اون دفتر کار قدیمی به اون همه خاطرات ریز و درشت
تغیر انچنانی نداده بود فقط مبل های سالن اصلی عوض شده بود
این بار اعتماد به نفس عمیق تری داشتم چون میدونستم که حمایت صاحب اصلی شرکت رو دارم
چند ضربه به در اتاق رستگار زدم
رستگار:بفرمایید
وارد اتاق که شدم با بهت نگاهی بهم انداخت و گفت:خیلی خوش اومدی خانم صدر واقعا غافل گیرم کردید فکر نمیکردم برگردید سر کارتون
-ممنون نظر لطفتونه حالا میتونم برگردم سر کارم ؟
رستگار:بله حتما چه کسی بهتر از شما ؟از همین امروز میتونید کارتون شروع کنید
تشکر زیر لبی کردم و به سمت میزم رفتم
سخت مشغول انجام کارم بودم که صدای عاطفه از جا پروندم
عاطفه:پریناز خودتی ؟
از جام بلند شدم و با لبخند به سمتش رفتم بالاخره اون رفیق روزهای بی کسی بود
همدیگرو بغل کردیم به وسعت یه محبت ساده
عاطفه با بقض نگاهی کرد و گفت:چی شدی تو دیوونه ؟؟؟یه دفعه کجا غیبت زد ؟نه جواب تلفن میدادی نه کسی ازت خبر داشت خیلی بیمعرفتی مثلا ما دوست بودیم
لبخند خسته ای بهش زدم و گفتم:ببخش منو هرچی بگی حق داری ولی قضیه ش خیلی پچیده است
عاطفه نگاهی بهم انداخت و گفت:چقدر لاغر شدی ؟خیلی خسته به نظر میرسی
-چیز مهمی نیست
تو چه خبر با بعضی ها چی کار کردی ؟
نگاه غمگینی به در اتاق کرد و گفت :ازدواج کرد
با حیرت نگاهش کردم
-دروغ میگی با کی ؟
لبخند تلخی زد و گفت:فکر کنم دختر خاله ش الان شش ماهه
اهی کشیدم میتونستم درکش کنم درد مشترکی با هم داشتیم
-خودت چکار کردی ؟
عاطفه:من هیچی مثل قدیم
-ازدواج نکردی ؟
عاطفه:نه نشد یا شایدم نتونستم
با اومدن علی رضا حرفمون نصفه موند اونم کلی از اومدنم استقبال کرد
عاطفه به سمت اتاقش رفت و قرار شد بعدا بیشتر باهم حرف برنیم
مشغول انجام کارام بودم که صدای اشنایی توجهمو جلب کرد
خانم صدر؟


صاحب صدا خیلی برام اشنا بود
سرمو بالا اوردم و با تعجب نگاهی به دکتر معتمد انداختم
-سلام اقای دکتر خسته نباشید
دکتر:خوب هستید خانم صدر ؟چند وقته برای کارای حقوقی میام اینجا تازه استخدام شدید؟
-راستش قضیه ش مفصله
دکتر نگاه عمیقی به انگشت دست چپم که حالا خالی از هر گونه حلقه بود انداخت و از داخل جیبش کارتی رو در اورد و گفت:این شماره ی منه خوشحال میشم به یاد تمام روزهای خوب گذشته بیشتر با هم در ارتباط باشیم
نگاه خسته ام رو بهش دوختم و بی حوصله کارت رو ازش گرفتم تا حداقل بی احترامی بهش نکرده باشم
ولی کسی نمیدونست که درون وجود من چی میگذره پر از غمم پر از حسرتم
دلم برای دستای کوچولوی پسرم تنگ شده
طبق وقت ملاقات فرستادمش پیش علی رضا
و خودمم به خاطر حال بدم مرخصی گرفتم و به سمت خونه رفتم
مهسا درو باز کرد و با دیدن به صورتش زد و گفت:دیوونه چرابا خودت اینجوری میکنی ؟نمیخوای که خودت رو بکشی بیا باید زود بخوابی
چایی شو خوردم ولی بازم بدون اشتها به سمت اتاقم رفتم
دلم برای امیر سام پر میکشید انقدر دل تنگش بودم که حتی اشک هم ارومم نمیکرد
بالشت رو روی پام گذاشتم و لباس امیر رو روش گذاشتم
لالا گلم لالا پسر خوشگلم لالا
لالا لالا گلم لالا عزیز خوشگلم لالا
کم کم خودمم خوابم برد
ولی انقدر خواب های اشفته دیدم که ساعت 5 صبح دیگه بیدار شدم
و نگاهی به گوشیم انداختم
با حیرت از جام پریدم
10 میس کال از کیارش داشتم وای خدای من
سریع شمارشو گرفتم
با اولین بوق جوابمو داد
کیا:چرا جواب نمیدی ؟
-چی شده؟
کیا:سریع خودتو برسون خونه زود باش فقط
دیگه نزاشت چیزی ازش بپرسم
نفهمیدم چی پوشیدم فقط از در بیرون زدم و با ماشین اهدایی کیا با سرعت به سمت خونه رفتم


تا حالا تو عمرم انقدر وحشتناک رانندگی نکرده بودم
فکر کنم نیم ساعته خودمو به خونه کیا رسوندم
دستمو رو زنگ فشار دادم و با استرس نگاهی به اطراف انداختم
به محض باز شدن در به سمت خونه دویدم بی توجه به هرچی که اطرافمه به سمت اتاق امیر سام رفتم
اگه به خاطر اون نبود با توهین بزرگی که کیا بهم کرده بود به هیچ عنوان راضی نمیشدم دیگه پام تو این خونه بزارم
کنار گهواره ش نشستم و دستای کوچولوشو تو دستم میگیرم از گرمای تنش اتیش میگیرم
اروم زیر لب ناله میکرد دلم ریش شد اشک هام بی محابا ریخت
بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم
چشمای خوشگل و کوچولوش باز کرد و نگاه بی رمقی بهم انداخت
لبخند زد وای خدای من اون منو دوست داره
سرشو به سینم مالید و زیر لب نالید ماما
دیگه نتونستم طاقت بیارم پسرم بچه م امیر من واسه ندیدن من مریض شده
شروع به شیر دادن بهش کردم عزیزم با ولع غذا میخورد و دست راستمو محکم چسبیده بود انگار نمیخواست منو از دست بده
کیارش کنار در ایستاده بود و با خنده بهمون نگاه میگرد
کیا:این پسر خیلی بهت وابسته س انگار هرکسی که کنار تو قرار بگیره خیلی زود عاشقت میشه
کنایه ی کلامشو نشنیده گرفتم
-این بچه چرا انقدر تب داره مگه نگفتی کسی هست ازش مراقبت کنه
صدای ظریف زنانه ای توجه همو به خودش جلب کرد
خانم:سلام پریناز خانم خیلی دوست داشتم ببینمت من ناهید هستم مادر کیارش
باور کن که ما خیلی سعی کردیم این بچه رو اروم کنیم ولی انگار دوری تو رو نتوست دووم بیاره
عمه ش که از خستگی نا براش نمونده بود رفت خوابید
-لبخند خسته ای زدم و گفتم:از اشناییتون خوشبختم بازم شرمنده که امیر سامم اذیتتون کرد
نگاهی به امیر سام که اروم تو بغلم خوابیده بود کرد و گفت:نه فقط دلش تنگ بود حالا اروم شده هم خودش هم بابای بد اخلاقش
از حرفش گر گرفتم یعنی منظورش این بود که کیا هم دلتنگم شده بود /.
این افکارو از خودم دور کردم و به لبخندی اکتفا کردم
کیا کنارم نشست و گفت:راستش تا عاقل تر شدن امیر من فکر نمیکنم بتونم ازش جدات کنم راضی میشی پیشش بمونی
نگاه تلخمو بهش انداختم و گفتم:اون بچمه من از پیشش بودن لذت میبرم
تلخ شد و گفت:اون بچه ی منم هست ولی فکر میکنم برای موندنت باید دوباره محرم بشیم
تای ابرومو بالا دادم و گفتم:ولی من نمیخوام محرم تو باشم ترجیح میدم تو همین حالت بمونیم
با اخم نگاهی بهم کرد و گفت:چرا اونوقت؟
-من قراره تا عاقل شدن امیر اینجا بمونم و ترجیح میدم موقعیت های ازدواجمو از خودم نگرم
به صورت قرمزش نگاهم کردم و دستاشو مشت کرده بود و با عصبانیت نگاهم میکرد
تو دلم بهش خندیدم حقش بود باید ادب میشد فکر کرده من بازیچه ی دستشم هر وقت بخواد محرم شیم هر وقت نخواد هم نباشیم پرو


امیر سامو بغلم گرفتم و به سمت پذیرایی رفتم خونه تو خاموشی فرو رفته بود انگار این کوچولوی دوست داشتنی من دیشب همه رو بیدار نگه داشته بود
نگاهی به عکس باران انداختم و نا خود اگاه امیر رو بیشتر به خودم فشار دادم و پیروزمندانه نگاهش کردم
امیر منو مادر خودش میدونه حتی اگه همه ی دنیا مخالف این قضیه باشند
امیر از خواب بیدار شده بود و من داشتم براش فرنی درست میکردم
اونم با خوشحالی و با چشمای گرد شده با ماشینش بازی میکرد
صدای دخترونه ای توجه همو جلب کرد
دختر:سلام پریناز خانم من کتایون هستم خواهر کیا خیلی خوشحالم که میبینمت
به سمتم اومد و منو محکم توی بغلش گرفت و گفت :ازت ممنونم تو داداشمو به زندگی برگردوندی
لبخندی زدم و تشکر زیر لبی کردم
نگاه گرد شده ش به امیر سام افتاد و به سمتش اومد و بوسه ی محکمی به لپاش زد طوری که باعث شد امیر بقض کنه
کتی:الهی عمه قربونت بره ببین چقدر دوست داشتنی و ناز شده دیگه گریه نمیکنه
کیا اومد اشپزخونه و امیر رو از روی زمین برداشت و روی هوا چرخوندتش و خنده ای از ته دل امیر بلند شد
کیا:به به امیر اقا خوشحالی ؟
کتی:اره انگار خیلی عاشق پرینازه
کیا نگاه معنی داری به من کرد و گفت:اصولا اگه کسی کنار پری بمونه دیگه سخت میشه ازش دل کند
کتی لبخند زد و گفت :حتما همین طوره
تو همین حال بودیم که گوشیم شروع به زنگ زدن کرد با تعجب نگاهی به شماره ی نا اشنا کردم
و تلفن رو جواب دادم
-بله
با تعجب از فرد پشت خط گفتم اقای دکتر شمایید؟؟؟
و نگاهم به صورت کنجکاو و اخمو کیا گره خورد


دکتر:بله خوب هستید شما؟ میخواستم برای شب جمعه دعوتتون کنم بیاید منزل ما خانواده خیلی مشتاق هستند شما رو ببینم
یاد گذشته های قشنگمون افتادم با خواهرش روزای خیلی خوبی باهم داشتیم همکلاسی بودیم
ولی یادم نمیره که بعد مرگ پدر و مادرم حتی یه زنگ هم نزدند که بپرسم یه دختر تک و تنها مرده یا زنده س
-ممنون اقای دکتر انشاالله یه فرصت مناسب تر الان راستش پسرم یه مقدار مریض احواله
دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت:خوب با همسرتون و پسرتون تشریف بیارید
نگاهی به کیا انداختم در ظاهر مشغول بازی با امیر بود ولی میتونستم بفهمم که تمام حواسش اینجاست
ولی باید تلافی میکردم تمام سردی ها این یک سال اخیرش
-من و همسرم از هم جدا شدیم اقای دکتر پسرمم هم الان حالش زیاد خوب نیست و پدرش نمیتونه ازش مراقبت کنه به امید خدا در یک فرصت مناسب تر مزاحم خودتون و خانواده ی محترمتون میشم
دکتر:بله پس خبر با شما خوشحال شدم که صداتونو شنیدم
-منم همین طور دکتر شب بخیر
دکتر شب شما هم خوش خانم صدر
تلفنو قطع کردم فرنی امیر رو از کنار پنجره برداشتم و به سمتش اومدم پیش بندشو بستم
بچه م با شوق و ذوق فرنیشو میخورد و گاهی بهم لبخند میزد و با لبخند میگفت ماما
با خودم فکر کردم چطور دو روز دوری ازشو تحمل کرده بودم ؟
یاد مهسا که افتادم ناخوداگاه لبخند روی لبم اومد با همون اقایی که توی مهد کودک باهاش اشنا شده بود قرار بود اخر هفته با هم عقد بکنند
از یه لحاظ خوشحال بودم و از یه لحاظ هم ناراحت چون دیگه تنهای تنها میشدم
SIZE=3]کیا بی حوصله از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت
نگاه حسرت بارمو بهش دوختم حتما باز میره تا با بارانش تنها باشه
اهی کشیدم و غذای امیر رو دادم
امیر رو توی بغلم گرفتم و دو بسته مرغ از توی فریزر بیرون کشیدم و برای شام اماده ش کردم
بالاخره بار اول بود که برای خانواده ی شوهرم قرار بود غذا درست کنم و زرشک پلو با مرغ گزینه ی خوبی بود
نمیدونستم برای سر کارم باید چی کار میکردم چون واقعا زشت بود دوباره برنگردم ولی فرصت با بچم بودن رو به همه چی ترجیح میدادم
کیا از اتاقش بیرون اومد و روی میز رو به روم نشست و گفت:ببین پری اینجوری نمیشه گذروند
اگه تو بخوای بری امیر واقعا اذیت میشه
نمیدونم ولی تو باید کم کم از امیر جدا بشی تا بتونه راحت تر با این قضیه کنار بیاد بزرگتر که بشه دیگه واقعا جدا کردنش سخته
درهم شکستم خدایا دوباره ترک امیر مطمئن بودم این بار به هیچ عنوان دووم نمی اوردم
با ناراحتی نگاهش کردم ولی چی میتونستم بگم انگار این یه قانون نانوشته بود
هیس !!!!!!!!!!!!!!! مادر خوانده ها فریاد نمی زنند


زرشک پلو و مرغ خوش رنگ و بومو روی میز چیدم و سعی کردم تمام وسایل ها رو با سلیقه و دقت خاصی بچینم
وقتی که حامله بودم برای فرار از درد و بی حوصلگی توی سایت های مختلف میگشتم و سفره ارایی و غذا های مختلف رو یاد میگرفتم
برنج توی دیس ریختم و زرشک و خلال بادام و پسته رو روش ریختم و ته چینی که گذاشته بودم رو با تزیین روی میز گذاشتم و دو مدل نوشیدنی رو هم گذاشتم و همه رو صدا زدم
اول کتایون وارد شد و نگاه مشتاقی به سفره انداخت و گفت:وای پریناز جان دستت درد نکنه خیلی وقت بود غذای خونگی نخورده بودم وای رنگ و روش که عالیه مطمئنم که طمعش بی نظیره
تو همین حالت ناهید خانم و کیا هم اومدند
ناهید:به به چه سفره ی زیبایی تو علاوه بر این که خودت زیبایی و مادر بودنت حرف نداره انگار توی اشپزی و کار خونه هم رودست نداری
من که تو هیچ کدومشون استعداد ندارم خودم اعتراف میکنم
-این چه حرفیه شما استاد من هستید حالا بفرمایید تا سرد نشده
همه مشغول شدند و تنها کسی که ساکت بود و اصولا حرفی نمیزد کیارش بود انگار اون تمام خوبی های عالم رو تو وجود باران میدید فقط
بعد شام کنار تخت امیر نشستم خیلی خوابم میومد
کیا وارد اتاق شد و گفت:فردا صبح بهتره برید سرکار فکر کنم این شروع خوبی باشه تا امیر سام هم به مامان و کتی کم کم عادت میکنه
نگاه حسرت بارمو به امیر دوختم و چیزی نگفتم دیگه حوصله ی نداشتم بالشتمو کنار تخت گذاشتم و خوابم برد
صبح به امیر شیر دادم لباسشو عوض کردم و براش شیر توی شیشه اماده گذاشتم و به سمت سر کار رفتم همه چی اروم بود به جز علی رضا که دقیقا معلوم نبود چرا انقدر داغونه


عاطفه غرق در پرونده های توی دستش بود و اصلا متوجه اومدن من توی اتاقش نشد
منم از فرصت سوءاستفاده کردم و به سمتش رفتم و بلند گفتم :پخ
بیچاره از ترس سه متر از جاش پرید
عاطفه:مرگ پخ درد پخ مگه مریضی دیوونه قلبم ریخت
-رو به روش نشستم و لیوان چاییمو به لبم نزدیک کردم
-به نظرت علی رضا چشه؟
از سوال بی مقدمم جا خورد ولی سعی کرد ارامش خودشو حفظ کنه بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و گفت:نمیدونم به من چه اصلا
و سرشو به کارش گرم کرد
ولی علی رضا انقدر داغون بود که هر تازه واردی هم میفهمید چه برسه به من و عاطفه
مشغول صحبت با تلفن بودم که دکتر معتمد رو با یه لبخند جذاب جلوم دیدم
دکتر:سلام خانم صدر خسته نباشید
نیم نگاهی به دفتر انداختم و گفتم:سلام اقای معتمد امروز قرار نداشتید که؟اسمتون تو دفتر نیست؟
لبخند جذابی زد و پاشو رو پاش انداخت و گفت:هیچی شما گفتید اقا پسرتون مریضه و نمیتونید دعوتمو بپذرید منم تصمیم گرفتم خودم خدمتتون برسم و یه عرض مختصری داشتم
نگاه متعجبی بهش انداختم و گفتم :بله بفرمایید
کمی این دست و اون دست کرد و قبل از این که بخواد حرفی بزنم سلام بلند یه نفر توجهمونو جلب کرد
نگاهی به کیارش انداختم که با اخم اشکاری پشت سرمون ایستاده بود
از همون نگاه های که ادم رو ناخواسته به ترس و سکوت فرا میخوند
کیا نگاهی گذرا به محمد طاها کرد و گفت:سلام
دکتر سلام گذرایی بهش کرد و دوباره رو به من کرد و گفت :خوب من بعدا مزاحمتون میشم چون الان انگار فرصت مناسبی نیست
با اجازتون پسر گلتون رو از طرف من ببوسید
نگاهم رو کیا مونده بود که با دست های مشت شده به من نگاه میکرد
-بله ممنون از لطفتون خدانگهدار
کیا از کنارم رد شد و بی هیچ حرفی وارد اتاق رستگار شد
منم نفس حبس شدمو ازاد کردم
با اجازه ی رستگار بعد الظهر ها میتونستم زودتر برم
دلم نمیخواست با کیا برم وسایلامو جمع کردم با عاطفه خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم
احساس دلگیری زیادی داشتم
ناخود اگاه دستم روی ضبط رفت و اهنگ پخش شد
{اهنگ بقض از مرتضی پاشایی}
بقضم گرفته وقتشه ببارم
چه بی هوا هوای گریه دارم
باز کاغذام با تو خط خطی شد
خدا این حس و حالو دوست ندارم
باز دور پنجره قفس کشیدم
دوباره عطرتو نفس کشیدم
قلم تو دست من پر از سکوته
دوباره از ترانه دست کشیدم
باز خاطرات تو همین حوالیه
حالم همینو یه چند سالیه
جای تو خالیه
جز تو تمام شهر میدونند حالمو
مثل کبوترم که سنگ ادما شکسته بالمو
این قلب بی قرارو از تو دارم
این حس انتظارو از تو دارم
اسمت هنوز دور گردنم هست
من این طناب دارو از تو دارم
اسمت نوشته رو بخار شیشه
دلی که بی تو باشه دل نمیشه
من موندم و یه سایه توی خونه
میترسم اونم حتی رفتنی شه
اشک روی گونم لغزید و پایین اومد دل من پیش کیارش مونده بود ولی .........
اون حتی به من فکر نمیکنه


بی حوصله وارد خونه شدم خونه خلوت بود و صدایی نمیومد
وارد اتاق امیر شدم مثل فرشته ها خوابیده بود ساکت و اروم
گونه شو بوسیدم و به سمت اشپزخونه رفتم
که صدای کتایون منو به خودم اورد
کتی:سلام پریناز خسته نباشی
-سلام عزیزم شما هم خسته نباشی حتما امیر اذیتتون کرد ؟
کتی:نه زیاد یه کوچولو بهونتو گرفت ولی بعد بهتر شد راستی غذا واست گذاشتیم
-مرسی خیلی لطف کردید
صدای در اتاق حواسمون رو پرت کرد باز کیا بود که خودشو توی زندون تنهایی خودش حبس کرده بود
حسرت زده نگاهی به در اتاق کردم و سرمو به سمت کتی برگروندم انقدر نگاهم بارونی بود که سری تکون داد و گفت:میدونم خیلی سخته ولی کیا وقت لازم داره اهی کشید و ادامه داد :برای رسیدن به باران خیلی سختی کشید پدر باران اصلا راضی نمیشد خیلی رفتیم تا بالاخره راضی شد
بعد تصادف همه اونو مقصر میدونستند حتی پدر باران تا میتونست به کیا بد گفت و علت مرگ باران رو اون دونست
و کیا با این عذاب وجدان از بین رفت
ولی من فکر میکنم دیگه این عزاداری رو باید تموم کنه مخصوصا الان که امیر سامم اومده
منم باران رو خیلی دوست داشتم اون دختر فوق العاده ای بود ولی راستش الان اون فوت کرده ولی زندگی برای همه ادامه داره حتی کیا
-من نمیتونم کاری انجام بدم اون به من هیچ علاقه ای نداره
کتی لبخندی زد و گفت:اشتباه میکنی کیا داره کم کم به تو دل میبنده ولی فقط یه مشکلی این وسط هست
-چی؟
کتی:اون از جانب تو خیلی مطمئنه در واقع ازم ناراحت نشی تو براش خیلی در دسترس شدی فکر میکنه هر وقت اراده کنه میتونه بهت برسه
باران عزیز بود چون غیر قابل دسترس بود و الان عزیزه چون نیست
تو باید چند وقت ترکش کنی و بهش این طور القاء کنی که میخوای با فرد دیگه ای ازدواج کنی راستش پری عزیزم باید غیر قابل دسترس باشی
به حرفش فکر کردم انگار حق با اون بود
-ولی من باید امیر رو چی کار کنم ؟
کتی:میدونم خیلی سخته ولی باید یه کم تحمل کنی تا همیشه در کنارش بمونی من بهت قول میدم ازش مراقبت کنم و هر چند وقت یه بار هم بیارمش ببینی
مطمئن باش کیا زیاد طاقت نمیاره باید این سختی ها بالاخره تموم بشه
لیوان چاییمو لمس کردم و به حرفاش فکر کردم حق با اون بود باید میرفتم
شاید دوری چند وقته از امیر بهتر از همیشه ندیدنش باشه


درباره :
برچسب ها : رمان من مادرش هستم ,
بازدید : 2036 تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 زمان : 20:8 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 24
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,567
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 728
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,567
  • بازدید ماه : 2,567
  • بازدید سال : 2,567
  • بازدید کلی : 11,709,139
  • مطالب