close
مجتمع فنی تهران
رمان من مادرش هستم قسمت هفتم (آخر)
loading...

رمان فا

تا صبح کنار امیر نشسته بودم و محکم بغلش میکردم وقتی بیدار بود زیاد بغلش نمیکردم چون نمیخواستم وقتی که نیستم خیلی بهونمو بگیره به حرف های کتی…

رمان من مادرش هستم قسمت هفتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2849 یکشنبه 18 اسفند 1392 : 20:11 نظرات ()

تا صبح کنار امیر نشسته بودم و محکم بغلش میکردم وقتی بیدار بود زیاد بغلش نمیکردم چون نمیخواستم وقتی که نیستم خیلی بهونمو بگیره
به حرف های کتی فکر میکردم حق با اون بود من الان توی این خونه حکم یه کلفت رو داشتم
به گذشته م فکر کردم به این چند سالی که بدون مهر و محبت از جانب هیچ کسی گذشته
دیگه از این همه تنهایی خسته شده بودم...........................................................

حق با کتایون بود باید تکلیفم با خودم روشن میکردم چون یا کیا بالاخره کوتاه می اومد یا طبق قول و قرار قبلی من باید این جا رو ترک میکردم
در نظر عقل و قانون من هیچ نسبتی با این بچه نداشتم و حق هیچ گونه اعتراضی رو نداشتم
ولی حداقل از لحاظ احساسی که مادرش حساب میشدم
نیاز به تنهایی و فکر کردن داشتم مهسا و سارا که رفته بودند خونه ی جدیدشون و توی خانواده ی جدیشون و اون خونه برای من الان اماده بود تنهای تنها بودم
نزدیک صبح بود باید قبل از رفتن کیا باهاش حرف میزدم بعد نماز صبح به سمت اتاقش رفتم و چند ضربه به در زدم
صداش شنیدم که اجازه ی ورود بهم داد
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاقی شدم که همه جاش بوی رقبیب مرده ی منو میداد
امیر و کیا رو خیلی دوست داشتم ولی در مورد کیا این عشق کاملا یک طرفه بود و در مورد امیر هم نمیدونم شاید در اینده اونم منو به عنوان مادرش قبول نکنه باید تکلیفمو مشخص میکردم
کیا با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:کاری داشتی ؟
سعی کردم اضطرابمو پنهان کنم و گفتم :من میخوام برم خواستم بهت بگم
نگاهش رنگ عصبی بودن و خشم گرفت و گفت:کجا اونوقت ؟
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم
-میخوام برم دنبال زندگی و ایندم طبق قراردادمون قبل از اینکه تو ازم بخوای این کارو انجام بدم
از جاش بلند شد و به سمتم اومد رو به روم ایستاد و گفت:اون وقت قراره با دکتر معتمد ایندتو بسازی ؟
با ارامش به چشمای به خون نشسته و دستای مشت شده ش زل زدم و گفتم :نمیدونم شاید
نفساشو حس میکردم با ریتمی تند و عصبی یه قدم به سمتم برداشت و من یه قدم ازش ناخود اگاه فاصله گرفتم
پشتشو به من کرد و گفت:پس امیر چی میشه؟
-من در نظر تو هیچ نسبتی با اون ندارم و مادرش یه نفر دیگه ایه
کیا:هر کاری دوست داری انجام بده
عمگین نگاهش کردم و از اتاق بیرون زدم میدونستم من توی دل اون جایی ندارم
سمت اتاق امیر نرفتم میدونستم اگه ببینمش نمیتونم دیگه ازش جدا بشم
با کتی و ناهید خانم هم خداحافظی کردم
کتی زیر گوشم گفت:نگران نباش اون داره با احساساتش میجنگه ولی خیلی زود میاد پیشت
لبخند خسته ای زدم و گفتم:هرچی خدا بخواد
از در خونه بیرون زدم حوصله ی رفتن سر کارو نداشتم زنگ زدم مرخصی گرفتم و بی حوصله به سمت خونه رفتم


توی خونه نشسته بودم همه جا سکوت بود و تنهایی
تنها روشنایی اتاق یه شمع روشن بود نگاهم روی عکس سه نفرمون مونده بود
انگار تموم امید من اون خونه و ادم هاش بودند
توی حال خودم بودم که صدای زنگ موبایلم حواسمو جمع کرد
اسم دکتر معتمد خاموش و روشن میشد
بی حوصله نگاهش میکردم ولی با خودم فکر میکردم چه فایده ای داره بخوام پسش بزنم چون کیا کلا به من هیچ علاقه ای نداره
دکمه ی وصل رو زدم
-سلام اقای دکتر خسته نباشید
دکتر:سلام خانم صدر شما هم خسته نباشید حالتون خوبه انشاالله کسالت که ندارید؟
-نه چطور مگه؟
دکتر:هیچی امروز اومدم محل کارتون گفتند که مرخصی هستید گفتم خدای نکرده شاید مریض هستید
-نه الان خوبم عرضی با بنده داشتید؟
دکتر:میخواستم اگه افتخار به بنده بدید فردا شب شام در خدمتتون باشم
خنده ی کوتاهی کردم و گفتم:ببخشید مناسبتش چیه؟
دکتر:راستش من یه امر مهمی بود که باید خدمتتون عرض کنم که تلفنی امکان پذیر نیست اگه مشکلی ندارید دعوت بنده رو بپذیرید
-اوکی فردا چه ساعتی؟
دکتر :برای ساعت 8 من منتظر شما هستم هرجا ادرس بدید میرسم خدمتتون
-ممنون از لطفتون براتون ادرسو اس ام اس میکنم به خانواده ی محترم سلام برسونید
دکتر :ممنون حتما مراقب خودتون باشید شبتون خوش
-شب شما هم خوش
تلفنو قطع کردم و به کتی زنگ زدم صدای گریه های امیر سامم دلمو میسوزوند ولی میگفت نسبت به قبل اروم تره ولی بازم پریشونی میکنه
کتی خندید و گفت :صد البته حال بابای امیر از همه بدتره کاملا مشخصه داره بهونه ی تو رو میگیره
قضیه ی فردا رو براش تعریف کردم اونم با دقت بهم گوش کرد و بهم اطمینان داد نگران نباشم
امشبم تا نزدیک صبح بیدار بودم این بی خوابی های شبانه داشت منو از پا در می اورد
صبح بعد نماز دیگه خوابم نبرد
توی لباسامو گشتم تا یه چیز مناسب بپوشم چون امروز تا دیر وقت باید شرکت میموندم چون کارام خیلی عقب افتاده بود
مانتو مشکیم که طرح های سفید روش کار شده بود رو پوشیدم و با شلوار سفید و شال سفید مشکیم ست کردم
نگاهی به صورت بی روحم انداختم دوباره پریشون و خسته به نظر میرسید
ارایش مختصری انجام دادم و از خونه بیرون اومدم
عاطفه با دیدنم اخمی کرد و اومد سمتم
عاطفه:چه عجب خانم خانما پیداشون شد کجا بودی تو؟ گوشیتم که کلا جواب نمیدی
-شرمنده سرم خیلی شلوغ بود ببخشید
عاطفه چشمکی بهم زد و گفت:خوشتیب کردی خانم خانما چه خبره ؟
-هیچی بابا تو ام دیوونه
هردومون رفتیم سرکارمون واقعا سرم شلوغ بود تا نزدیک ساعت 7:30 سرکار بودم همه رفته بودند و فقط منو و رستگار مونده بودیم
مشغول جمع کردن دفتر هام بودم که صدای تک زنگ موبایلم گفت که محمد طاها پایین منتظرمه
از جام بلند شدم و به سمت ماشین رفتم
محمد طاها کنار کمری سفیدش ایستاده بود و با لبخند منو تماشا میکرد
محمد:سلام پری ناز خانم خسته نباشید
در جلوی ماشین رو باز کرد و گفت:افتخار بدید بانو
جواب سلامشو دادم و سوار شدم ولی در عجب این سریع پسر خاله شدنش بودم
توی حین راه منتظر بودم هر لحظه کیا رو ببینم که تعقیبم کنه
ولی راستش همه زهی خیال باطل بود حتی از دور هم نبود که هوامو داشته باشه
اشک توی چشمام خونه کرد من چقدر تنها و غریب بودم


تا رسیدن به رستوران هیچ کدوم حرفی نزدیم دیگه از لحن صمیمی محمد خبری نبود
جلوی رستوران نگه داشت و خودش زودتر پیاده شد و درو برام باز کرد
محمد:بفرمایید پریناز خانم قدم روی چشم بنده بزارید
لبخندی زدم و پیاده شدم
ته دلم یه نمه خوشحال بودم خیلی وقت بود که کسی بهم محبت نکرده بود شاید چند سالی بود که رستوران نیمده بودم
با دهن باز به مکان رو به روم نگاه کردم
یه جای فوق العاده شیک دو نفر با لباس فرم جلوی در ایستاده بودند
درو برامون باز کردند و داخل شدیم
گارسونی به سمتمون اومد و بعد احوال پرسی با دکتر و من مارو به سمت میز دنجی که ته سالن بود راهنمایی کرد
محمد صندلی رو برام عقب کشید و گفت:بفرمایید بانو
-ممنون جناب دکتر
محمد:خوب هر چیزی که دوست دارید سفارش بدید فقط رودروایسی نکنید که ناراحت میشم
-ممنون شما لطف دارید
نگاهی به منوی غذا انداختم حالا که بعد مدت ها اومده بودیم رستوران چرا دلی از عزا در نیارم
-کباب فیله ممنون
محمد طاها گارسون صدا زد و گفت:دو تا کباب فیله با تمام مخلفات لطفا
گارسون تعظیمی کرد و از ما دور شد
محمد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:راستش پری خانم من خیلی حاشیه نمیرم
از همون زمان که ما توی یه محل با هم بودید راستش بنده از ادب و متانت و خانومی شما خیلی خوشم میومد و حالا ازتون میخوام اگه براتون امکان داره به پیشنهاد ازدواج من فکر کنید
میدونستم چی میخواد بگه ولی خوب نمیتونستم بگم خجالت نکشیدم
-اقای دکتر من یه بار ازدواج کردم و یه پسر چند ماهه دارم وخیلی هم دوستش دارم شما در جریان این موضوع هستید ؟
محمد:بله در جریانم و این هم میدونم که از همسرتون چند هفته س جدا شدید به همین علت به خودم جرات دادم پا جلو بزارم
-خانوادتون چه طور قراره با این ماجرا کنار بیان
محمد:راضی کردن اونا با من
غذا رو اوردند و دیگه هیچ کدوممون حرفی نزدیم و مشغول خوردن شدیم
واقعا غذای عالی بود
بعد شام به سمت خونه رفتیم محمد جلوی در خونه نگه داشت و گفت:ممنون بانو شب خیلی خوبی بود
-بله واقعا ممنونم از لطف امشبتون
محمد:من منتظر جوابتون هستم
-بله بهتون خبر میدم
از هم خداحافظی کردیم و به سمت خونه رفتم با وجود تمام تفریح امشب ولی واقعا ته دلم بهم خوش نگذشته بود
درو باز کردم و داخل شدم ولی قبل از بستن در پای یه نفر مانع بستن اون شد
با وحشت سعی کردم درو ببندم ولی در به شدت باز شد و کیا با چهره ی عصبی و داغون وارد خونه شد و درو بست


کیا وارد خونه شد و عصبانی عرض خونه راه میرفت
رو به من کرد و گفت:کجا بودی تا این وقت شب ؟
خونسرد به سمت اشپزخونه رفتم و چایی سازو روشن کردم
-فکر نمیکنم نیازی باشه برای شما توضیح بدم
به سمتم قدم برداشت و مچ دستمو محکم توی دستش گرفت و با ناراحتی گفت :چرا باید به من بگی با اون دکتر بی همه چیز توی رستوران تا این وقت شب چی کار میکردی
سعی کردم اروم باشم
-ولی من باز دلیلی نمیبینم شما با من چه نسبتی دارید اخه
کیا عصبی فریاد کشید :تو مادر بچه ی منی یادت رفته پس اون همه عشق و علاقه ی تو به اون کجا رفت
از حرفش چنان شوکه شدم که تا چند ثانیه پلک نمیزدم اون چی میگفت
یعنی واقعا منو مادر امیر سام میدونست
ولی بعد چند دقیقه عصبانیت جای تعجبم رو گرفت
دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم :واقعا ؟؟؟؟؟؟نظرت اینه ؟
نه اقا من هیچی توی زندگی شما نیستم
نزدیک دو ساله ما با هم اشنا هستیم ولی هیچی متعلق به من نیست همه چی برای بارانه
من مادر امیر سام نیستم مگه خودت همیشه همینو گوشزد نمیکنی مگه منو از بچم جدا نکردی تا به من عادت نکنه و همیشه مادرش رو باران بدونه
کیا داد زد و گفت:چرا ولی الان فهیدم اون موقع احمق بودم
پوزخندی زدم و گفتم :ولی دیگه دیر شده من خودمو تا ابد مادر امیر سام میدونم ولی با تو هیچ نسبتی ندارم
کیا خنده ی عصبی کرد و گفت:نه خانوم در اشتباهی من دو ساله دارم با تو زندگی میکنم نمیزارم یه نفر از راه برسه و تو رو مال خودش بکنه
با تعجب به حرفاش گوش کردم این چی میگفت
-حرفای جدید میزنی اقای نیکو ایین من برای شما حکم چی رو دارم یه پرستار کودک یا یه همدم که تو هر وقت بخوای برگردم هر وقت هم که یاد باران توی وجود تو پر باشه باید برم
کیا به سمت در خونه رفت و گفت:من باور کردم باران مرده و دیگه پیشم نیست ولی به تو ثابت میکنم که این اقای دکتر لیاقت تو رو نداره
در واقع بهت حق انتخاب میدم من و امیر یا اون


صدای بسته شدن در منو به حال خودم اورد
اصلا نمیتونستم حرفای کیارش باور کنم نمیدونم شاید حق با کتایون بود
خندم گرفته بود کیا چه حرفی زده بود
بین اون و امیر و محمد طاها باید یکی رو انتخاب میکردم کاملا مشخص بود من یه تار موی امیر سامو و کیارش رو با دنیا عوض نمیکردم
این اقای دکتر از راه رسیده نمیدونست که من تمام دنیامو با امی و کیا بسته بودم
یاد قدیم ها و اون محله ی قدیمی افتادم
پدر و مادرم وای چقدر من دختر بی عاطفه ی بودم خیلی وقت بود که بهشون سر نزده بودم
قبلا این اقای دکتر ما رو جزء ادم ها حساب نمیکرد واقعا دلیل این علاقه ی سریع رو نمیفهمیدم
دیگه از خستگی نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم و خوابم برد
صبح اول وقت از خواب بلند شدم واقعا انرژی مضاعفی داشتم نمیدونم شاید چون قرار بود امروز بعد الظهر کتی امیر سامو بیاره تا من ببینمش
یا شاید به خاطر اعتراف صریح کیا بود
مشغول انجام کارام بودم که عاطفه اومد کنارم نشست
عاطفه:پری تو نمیخوای بگی تو این یه سال خورده ای کجا بودی ؟
-چی شده یه دفعه جن زده شدی تو این چه سوالیه ؟
عاطفه:امروز قبل اومدن تو اقای نیکو ایین اومده بود اینجا چنان قیل و دادی راه انداخته بود که بیا و ببین همش به رستگار میگفت من پرینازو سپرده بودم دست تو
-واقعا چه جالب
عاطفه:بگو چی شده ؟اون چه نسبتی با تو داره ؟
نگاهمو به در دوختم چشم انتظار کتی بودم
-شوهرم بود
عاطفه چنان از جاش پرید که من فکر کردم سوسک دیده
عاطفه:داری دروغ میگی چطوری تونستی مخشو بزنی؟یعنی چی شوهرت بود یعنی الان نیست حرف بزن
-برات توضیح میدم فردا شب شام بیا خونم کامل برات میگم
با شنیدن صدای گریه ی امیر از جام بلند شدم و به طرف در رفتم
با دیدنش دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به سمتش رفتم از دست کتی بیرون کشیدمش
امیر هم انگار وجود من ارومش کرده بود و دیگه گریه نمیکرد
عاطفه جلوی در اومد و گفت:وای این پسر خوشگل کیه پری/
-این امیر سام منه
عاطفه دیگه واقعا از سرش شاخ در اورده بود انگار باورش براش واقعا سخت بود


عاطفه امیر رو از بغلم گرفت و بوسه ای روی دستای کوچولوش زد و گفت:وای پری خیلی خوشگله چقدر خواستنیه واقعا باورم نمیشه پسر تو باشه
کتی به سمتم اومد ومنو تو بغلش کشید و گفت:میبینم که راه حلم داره کم کم جواب میده کیا کلا زندگی شو تعطیل کرده و دنبال تو راه افتاده
-نمیدونم ولی از خدا میخوام که تکلیفم به زودی روشن بشه
صدای ماما گفتن امیر همه ی شرکت رو برداشته بود و حتی علی رضا و رستگار رو هم از اتاقشون بیرون کشید
علی کنار عاطفه ایستاده بود و با پسر دوست داشتنی من بازی میکرد چنان عشقی نسبت به بچه تو چشماش موج میزد که حتی رستگار هم اونو فهمیده بود و گفت:علی بچه خیلی دوست داری ها ولش کن بابا پسر کیارشه ها انقدر لپشو کشیدی قرمز شد
علیرضا نگاه حسرت باری به صورت امیر انداخت و گفت:اره خیلی دوست دارم
کتی :خوب پری بیا امشب بریم خونه ی ما مامان غذا پخته
-دست گلت درد نکنه باید تا دیر وقت بمونم
کتی:مامان کلی زحمت کشیده تا بتونه به قول خودش غذای خوب درست کنه
توی رودروایسی موندم ولی اصلا دلم نمیخواست بعد بحث دیشب برگردم اونجا
ولی حالا که باز امیر رو دیده بودم دل کندن ازش برام از مرگ هم سخت تر بود
جلوی ریزش اشکو گرفتم دلم نرم شده بود خیلی دلم میخواست غیر قابل دسترس باشم ولی نمیشد یه چیزی منو به اون خونه میکشوند
با بچه ها خداحافظی کردم و با هم به سمت خونه رفتیم امیر رو از خودم جدا نکردم و کتی خودش رانندگی کرد
وارد خونه که شدیم ناهید خانم به استقبالمون اومد و کلی خوشحال بود و ازم خواست تا به غذاش سر بزنم و نظرمو بگم
نگاهی به قرمه سبزی خوش رنگ و بوش انداختم و کمی مزه ش کردم
واقعا عالی بود
-ناهید خانم خیلی خوشمزه شده
طفلکی کلی ذوق کرد و به قول خودش چند بار خراب کرده تا این درست شده
با شوخی و خنده مشغول خوردن چایی و شیرینی بودیم که کیا درو باز کرد و داخل شد
از جام بلند شدم قلبم حسابی میزد و صورتم حسابی قرمز شده بود
انگار عشق منم با دوری از اون بیشتر شده بود
با دیدن من کمی تعجب کرد ولی با احترام سلام کرد و به سمت اتاقش رفت
بعد چند دقیقه بیرون اومد و اروم گفت پری میشه چند دقیقه بیای داخل اتاق ؟
با تعجب نگاهمو به کتی دوختم ولی لبخند رو لبش ارامشو بهم هدیه کرد
امیر رو دادم دستش و به سمت اتاقش رفتم
در زدم و وارد شدم ولی با صحنه ی خیلی عجیبی رو به رو شدم که واقعا حیرتم رو دو برابر کرده بود


تمام عکس های باران جمع شده بود اصلا اتاق عوض شده بود جای اون همه دلگیری انگار روح تازه ای به این اتاق دمیده شده بود
تخت خواب عوض شده بود و روتختی شیری رنگی که پر از چین بود و روی هرکدوم از چین مروارید و سنگ کار شده بود جای روتختی بی روح همیشگی رو گرفته بود
انقدر زیبا بود دلم نمیخواست از دیدنش دل بکنم
نگاهم روی میز چرخید که پر از لوازم ارایش و کلی لاک تو رنگ های مختلف بود
دلم برای لاک هاش حسابی ضعف کرد من عاشق لاک بودم
نگاهمو به پرده دوختم
پرده ی نسبتا کلفتی بود با پارچه حریر شیری با طلاکوب های قهوه ای تیره
کیا:خانوم خانوما اگه دید زدنتون تموم شد لطفا اینجا بشینید تا با هم صحبت کنیم
سرمو از شرم پایین انداختم اخه من که تقصیری نداشتم هیچ وقت توی عمرم اتاق به این خوشگلی ندیده بودم
و صد البته توی زندگی مشترک
دلم برای اون لوازم ارایش ها و لاک ها ضعف میرفت ولی هیچ وقت کسی نبود تا من بخوام خودمو براش زیبا کنم
دلخور از این همه کمبود روی صندلی میز ارایش نشستم و سرمو زیر انداختم و دعا کردم این اتاق بعد من جایگاه هرکسی که باشه همسر خوبی برای کیا و مادر بهتری برای امیر باشه
ولی نمیتونستم حسرتمو پنهان کنم
کیا:راستش پریناز من باید باهات حرف بزنم از تمام روزهایی که باهم سر کردیم
به یه نقطه خیره شد و گفت :باران که رفت همه چی رفت من خودم باعث مرگش بودم از شانس بد توی اون تصادف اون رفت و من موندم
من موندم کنایه های خانوادش و از همه مهم تر دل سوخته ی خودم
تا چند مدت که مریض و روانی بودم ولی امید بچه ای که قرار بود از باران باشه منو سر پا کرد
بعد مرگ باران وقتی بهتر شدم میرفتم بهزیستی و بچه ها رو میدیدم تا شاید اروم بشم
اونجا بود که تو رو دیدم
نمیدونم چرا با دیدنت یه چی توی دلم تکون خورد راستش از عشق نه بلکه احساس کردم تو همونی هستی که من میخوام پاکی و نجابتی که تو داشتی منو جذب میکرد
میدیدم برای این که شرافت مندانه زندگی کنی چه جوری از جونت مایه میزاری
همیشه دنبالت بودم انگار روز و شب منو و تو یکی شده بود یه بار از مزاحمت توی اون کوچه نجاتت دادم
تو از ترس فرار کردی
تا اینکه پیشنهاد بهت دادم و تو قبول کردی
نگاهشو تا حد ممکن به زمین دوخت و گفت:شبی که قرار بود با هم باشیم رو خوب یادمه تو ترسیده بودی و من کاملا برنامه ریزی شده کارمو میکردم
حالم از خودم بهم خورد تو یه دختر بودی و حقت بود که اولین رابطتت با یه مرد عاشقانه و پر از ناز و نیاز باشم ولی من لعنتی این حسو تا ابد ازت گرفتم
تو هیچی نگفتی فقط با من راه اومدی
وقتی به خاطر امیر اون همه درد رو تحمل میکردی من باور نمیکردم که بچه بمونه نمیتونستم درکت کنم که چرا این همه درد رو تحمل میکنی
کم کم منم بهت وابسته شده بودم به بودنت به نفست
ولی به خودم نهیب میزدم نه باید تا ابد عاشق باران میموندم اون به خاطر اشتباه من پرپر شده بود
بچه به دنیا اومد و وضع بدتر شده بود من بیشتر وابسته میشدم و بدتر از من امیر سام بود که ماما ش تو بودی
وقتی بهت گفتم برو همه ی جونمم با تو رفت من تونستم دووم بیارم ولی امیر نه
میدونم که حقته انتخاب کنی چیزی که من ازت گرفتم نمیتونم خودمو و امیر رو بهت تحمیل کنم
میدونم خیلی اذیتت کردم ولی این واقعیت رو نمیتونم انکار کنم که تو جای باران رو توی قلب من گرفتی البته دروغ نمیگم اون تا اخر عمرم یه جای کوچولو توی قلب من خواهد داشت ولی سهم تو هم شاید بیشتر از اون نیست ولی کم تر هم نیست
در مورد دکتر تحقیق کردم راجبع به تمام زندگیش تا الان هرچی بخوای در اوردم و توی این سی دی هست
راستش قضاوت با توئه میدونم شاید دلت با من صاف نشه چون من خیلی از خوشی ها و اولین ها رو از تو گرفتم
ولی امیدوارم منو ببخشی و فرصت جبران بهم بدی
سی دی رو روی میز گذاشت و توی ارامش از اتاق بیرون رفت
و منو با دریایی از تعجب و حیرت و حس های مختلف تنها گذاشت

هنوز تو شوک حرفاش بودم که کتی وارد اتاق شد و امیر رو به دستم داد چون بهونمو میگرفت
کتی لپ تاپشو بهم دادو گفت:سی دی که داداشم بهت داد رو خوب نگاه کن بعد تصمیمتو بگیر که با اون میمونی یا نه
امیر رو کنار خودم روی تخت گذاشتم و اون که حالا با دیدن من اروم شده بود مشغول بازی با اسباب بازی هاش شد
سی دی رو گذاشتم و مشغول دیدنش شدم ولی واقعا جا خوردم اصلا انتظار یه همچین چیزی نداشتم
محمد طاها همراه زنی وارد یه رستوران فوق شیکی شد
دوربین توی زاویه ی مناسبی کار گذاشته شده بود و تقریبا حرفاشون و چهرشونو کامل میدیدم
محمد طاها به اون دختر میگفت که اگه یه کم دیگه صبر کنه میتونه بی دردسر بچه شو بغل بگیره
بهش گفته که اگه با من ازدواج کنه میتونه از من بچه دار بشه بعد هم طلاق بگیره و از اون جایی که میتونه بچه رو بگیره دیگه نگران نباشه
من مات و مبهوت به حرفاش گوش میدادم
من واقعا بدبخت بودم تبدیل شده بودم به یه زنی که تنها مصرفش توی این دنیا اوردن بچه بود
مثل یه حیوون
از جام بلند شدم واقعا پر شده بودم از گریه و غصه از در اتاق بیرون زدم و با چشمای اشکی و بی توجه به صداهای همه از خونه بیرون زدم
دلم فقط بابا و مامانمو میخواست یه دربست گرفتم و به سمت بهشت زهرا رفتم
خودمو روی قبرشون انداختم و یه دل سیر گریه کردم
ازشون خواستم کمکم کنن و منو از این حالت در بیارن میدونستم محمد طاها ی نامرد برای اینکه سختی گرفتن بچه از بهزیستی رو نکشه این راه کثیف رو انتخاب کرده بود
گریم که اروم تر شد دستمو روی قبرشون کشیدم و گفتم:مامان بابا گل دخترتون تبدیل به ابزار شده باور کنید اگه اول به خاطر خدا و بعد امیر سام نبود تا الان خودمو خلاص کرده بودم
یه نفر کنارم نشست سرمو بالا کردم و نگاهم به نگاه کیا گره خورد
کیا :خدا رحمتشون کنه باور کن اگه به خاطر خودت نبود هرگز این حقیقت رو بهت نمیگفتم
چیزی نگفتم از جام بلند شدم با بابا و مامان خداحافظی کردم و ازشون طلب خیر کردم
-میشه بریم سر خاک باران ؟
کیا حرفی نزد و راه افتاد
کنار قبر زنی نشستم که تمام دارایی من با اون نصف شده بود حتی قلب کسی که دوستش داشتم
سرمو روی قبر گذاشتم و گفتم :سلام باران خانم میدونم شاید اینجا بودن من زیاد برات خوشایند نباشه مخصوصا الان که کنار همسرت هستم
ولی بهت قول میدم از کیارش و امیر سام مثل چشمام مراقبت کنم
میدونم به همه چی اگاه هستی ولی بازم برامون دعا کن
تا اخر عمر برای شادی روحت دعا میکنم
از جام بلند شدم و نگاهی به چشمای غمگین کیا انداختم و به سمت ماشین رفتم
من تصمیم خودمو گرفته بودم کیا مرد مورد علاقه ی من بود و میخواستم بهش فرصت جبران همه چیز رو بهش بدم
سوار ماشین شدیم
-من تصمیم خودمو گرفتم دلم میخواد با تو و امیر سام باشم
چشمای کیا از خوشحالی برق زد و گفت:ممنون خانومم باور کن که جبران میکنم


دوباره باید عقد میکردیم ولی این بار با دفعه ی پیش فرق داشت همه خوشحال و شاد بودیم و امیر سام عزیزم هم همراه ما بود
بعد مراسم عقد هممون به یه رستوران شیک رفتیم و یه شام خوب خوردیم
قرار بود خود کیا حساب محمد طاها رو برسه
اون شب توی رستوران دلیل اون همه اشفتگی علی رضا رو بالاخره فهمیدم
عاطفه بهم گفت که انگار از همسرش جدا شده اونم به این علت که علی بچه دار نمیشده و این خیلی برای اون سخت بوده و الان نزدیک چند ماهه
و عاطفه با ظاهر بی خیال ولی باطن پر از شوق گفت که اون ازش خواستگاری کرده و عاطفه هم جواب رد داده
کلی خندیدیم انگار قرار بود حالا اون ناز کنه و علی باید حالا حالا ها دنبال اون میدوید تا میتونست راضیش بکنه
بالاخره بعد چند وقت من وارد اتاق خواب خودم و کیا شدم همون اتاق رویایی که کیارش برای من درست کرده بود
اونم بعد من وارد اتاق شد و لباساشو در اورد
نگاهی به من کرد و گفت:مثل فرشته ها شده بودی امشب توی این لباسا ولی قشنگ تر میشی اگه از اون لباس خوشگل ها که واست خریدم و توی کشو گذاشتم بپوشی
با کنجکاوی نگاهی به کشو انداختم و با دیدن اون لباسا واقعا شرم زده شدم و باعث شد کیارش کلی بهم بخنده
کنارم نشست و منو توی اغوشش گرفت و زیر لب زمزمه کرد ممنون پرینازم تو ارامشو بهم برگردوندی امیدوارم منم به تو ارامش بدم
خودمو به اغوش گرمش سپردم
ولی وسط احساسات عاشقانه ی ما کتی در زد به سمت در رفتم و امیر رو که لباشو جمع کرده بود و چشماش از گریه قرمز شده بود رو از بغلش گرفتم
کتی:شرمنده وسط حرکات مثبت هجدتون مزاحم شدم ولی هرکاری کردم اروم نشد
قیل از اینکه کتک بخوره خودش از دستم در رفت
امیر محکم بهم چسبیده بود و ازم جدا نمیشد
کیا با دیدنش بلند بلند خندید و گفت:این پدر سوخته ی باباش شده رقیب من اگه گذاشت دو دقیقه با زنمون تنها باشیم
از لحن حرفش خندم گرفت و با خندیدن من و کیا اونم ناز بخنده و کلی من لپشو کشیدم
الان دو سال از زندگی ما میگذره روزای خوبی داریم خیلی ایده ال نیست مثل یه زندگی اروم معمولیه
عشق من به کیا یه عشق پر شور و گداز نبود ولی الان زندگی خوبی داریم و با وجود امیر خوشبختی نسبی داریم
ولی حس میکنم تمام این ها از دعای خیر مادر و پدرم و بارانه امیدوارم همشون غرق در رحمت الهی باشند
پایان
1392/12/16


ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط غزال در تاریخ 1393/6/29 و 0:58 دقیقه ارسال شده است

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب بود گلم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 190
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,030
  • بازدید ماه : 13,988
  • بازدید سال : 141,091
  • بازدید کلی : 11,638,231