close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت دوم
loading...

رمان فا

آسلان مردد به خان نگاه کرد . خان با یه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت : مرتیکه نفهم . این همه نون می خوری از بغل من و حالا از یه دختر بچه…

رمان آی پارا قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1821 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:33 نظرات ()

آسلان مردد به خان نگاه کرد .
خان با یه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت : مرتیکه نفهم . این همه نون می خوری از بغل من و حالا از یه دختر بچه می ترسی؟
اسلان که جلوی همه و بخصوص من ضایع شده بود و یه جورایی ابهت پوشالیی که برای خودش دست و پا کرده بود رو در معرض فنا می دید ، به طرف من خیز برداشت که با یه حرکت ، چاقو رو رسوندم زیر گلوش و گفتم : بندازش وگرنه جلوی اربابت سلاخیت می کنم سگ پدر.......................................................

آسلان که خشم و نفرت رو تو چشمام دید ، تیغ رو انداخت .
با چاقو هولش دادم طرف پله ها و گفتم : برو پشت اربابت قایم شو . هنوز به حدی نرسیدی که با دختر یوسف خان در بیفتی .
اسلان که از خان هم می ترسید به جای رفتن پیش خان ، رفت کناری و سر به زیر وایساد .
گفتم : حالا چی خان ؟ کس دیگه ای هم می خواد گیس من رو بتراشه ؟
گفت : خوب می دونی که می تونم همینجا چالت کنم دهاتی !!!
گفتم : مگه مرد نیستی خان ؟ اگه کسی از خدمه نتونست موهامو بتراشه باید بذاری همینطور بمونن.
خان گفت : باشه . قبول
در حالی که هم از هیجان می لرزیدم و هم دستم که خان زده بودش بد جور ذق ذق می کرد ، منتظر بودم تا خان کس دیگه ای رو برای تراشیدن موهام بفرسته .
خان رو به آسلان گفت : تایماز ( به آذری: استوار ) کجاست حیفِ نون؟
اسلان که بی خبر بود ظاهراً ، گفت : من تازه رسیدم خان . نمی دونم آقا کجان .
خان رو به یه دختر ریزه میزه که بعد ها فهمیدم اسمش رقیه هست گفت : برو پیداش کن و بگو بیاد اینجا و بعد رو به من گفت : حریف قدر می خوای ؟ برات می یارم . می خوام خودم گیسای بریده ات رو آتیش بزنم و از بوی پشم سوخته اش لذت ببرم . بشین و منتظر باش .


ده دقیقه بعد اون دختر همراه جوان رشیدی که باید همون تایماز می بود رسیدن . دختر که معلوم بود از ترس دویده ، داشت نفس نفس می زد .
پسر با چشمهای نافذ و مشکیش سرتا پای من رو کاوید و رو به خان گفت : چی شده پدر ؟ برای چی من رو خواستین ؟
پس این پسر رعنا و رشید تخم ترکه این ظالم بود . حالم ازش بهم خورد .
خان دست گذاشت رو شونه پسرش و گفت : موهای این دختر گستاخ رو برام بتراش.
پسر با تعجب گفت : من ؟
خان گفت : هان
پسر گفت : چرا من ؟ مگه این همه خدمه ندارین ؟ برای یه همچین کار مسخره ای من رو کشیدین تو این معرکه ؟
خان که از عصبانیت دندونهاش و به هم می فشرد ، تیغ رو گذاشت تو دست پسرش و گفت : همین که گفتم . حرف اضافی هم نباشه .
پسر مردد تیغ رو گرفت و اومد سمت من .
به طرفش خیز برداشتم و گفتم : دستت به موهای من بخوره ، دستت رو قلم می کنم خان زاده !!!
پسر که انتظار این حرکت من رو نداشت و یه کم هم از قرار بهش برخورده بود گفت : چه گ.وه.ی خوردی؟
گفتم : من شوخی ندارم . حاضرم بمیرم اما یه تار از این موها رو زمین نیفته .
کاملاً می شد بهت رو تو چشماش دید . لابد هر کی که خواستن موهاشو بتراشن ، مطیع و سر به زیر گذاشته اینا هر کاری دوست دارن بکنن.
تا به طرفم حمله کرد ، به چابکی خراشی عمیق تو دستش کشیدم که صدای آخش کَرَم کرد . خان سریع به طرف پسرش دوید که خان زاده با حرکت دستش وادارش کرد همونجا بایسته .
خون جلوی چشمای خان رو گرفته بود . اما خان زاده به جای عصبانیت یه جور خاصی نگاهم می کرد .محو نگاه گیراش شده بوده بودم که با یه حرکت سریع ، تیغ رو گذاشت زیر گردنم و صورتش رو نزدیک صورتم آورد و گفت : خوب گیسو کمند، حالا چی ؟
تو چشماش زل زدم و گفتم : خوب بُکش.من به پدرت هم گفتم : حاضرم بمیرم اما موهام کوتاه نشه .
گفت : اگه بذارم هم زندگیتو داشته باشی و هم موهاتو چی به من می رسه ؟
حالم ازش به هم خورد . کثافت باجم می خواست تازه .وقتی دیدم یه کم حواسش پرت شده ، چاقوی تو دستم رو کشیدم به پهلوش. نخواستم زخم کاری بزنم . همین که از خودم دورش کنم کافی بود .
دستش رو گذاشت به پهلوش و خم شد ، هولش دادم . خورد زمین . هم از پهلو و هم دستش خون می اومد . نشستم روش و تیغ رو از دستش کشیدم و رو به خان گفتم : مردِ و حرفش خان . حریف قَدَرِت رو هم زمین زدم حالا چی ؟
خان که داغ کرده بود و اگه دستش بهم می رسید می دونم با دوندوناش گوشت تنم رو می کند با فریاد گفت : از جلوی چشمم گمشو . اما یادت باشه خودم یه روز گیساتو می چینیم.
از روی پسرش بلند شدم وتیغ نگهبان رو بهش پس دادم و رفتم گوشه حیاط ایستادم .
همه دور خان زاده رو گرفته بودن و داشتن کمکش می کردن که بلند شه .
من از همون فاصله ، دندونهای زرد آسلان رو که به فشرده بود و نگاه پر نفرتش رو که داشت برای روزهای سخت آینده برام خط و نشون می کشید رو به خوب تشخیص دادم.


یکی دو ساعتی همونطور سر پا جلوی آفتاب ، وایساده بودم که بلاخره آسلان سر و کله اش پیدا شد . با غضب بهم نیگا کرد و گفت: دختر خیره سر دیدی اول صبحی چه الم شنگه ای به پا کردی ؟ اگه اتفاقی واسه خان زاده می افتاد ، خان سرت رو گوش تا گوش می برید.
شونه ای بالا انداختم و گفتم : به من ربطی نداره . وقتی از توان بچه اش با خبر نیست ، بی خود اون رو تو کارزار می فرسته . بهتره اول ببینه پسرش کار بلد ، هست یا نه بعد ازش انتظار داشته باشه.
آسلان واقعاً عصبانی بود . مثل وحشی ها بازوم رو چنگ زد و من رو کشید و گفت : راه بیفت . من این زبون دراز تو رو قیچی نکنم آسلان نیستم . بازوم رو از چنگش کشیدم بیرون و گفتم : به من دست زدی نزدی ! دفعه ی آخرت باشه دست کثیفت رو به من می زنی.
خنده ی زشتی کرد که دندونهای زشتش حالم رو به هم زدن و بعد گفت : خیلی خودت رو دست بالا می گیری دختر . برای من بهتر و بی زبون تر از تو دست و پا می زنن.
پوزخندی اومد رو لبم و گفتم : بهتر ! فقط حواست باشه دستت به من بخوره ، زهرم رو بهت می ریزم .
رسیدیم به در یه ساختمان خشتی ته حیاط که گویا محل زندگی خدمتکارای زن بود.
در رو با صدای قیژ بدی باز کرد و گفت : برو تو . من تو نمی تونم بیام اینجا مال زناست. تو اونجا با رقیه می خوابی. بعد بلند رقیه رو صدا کرد.
یه کم که منتظر شدیم ، رقیه نفس زنان از توی باغ اومد تو حیاط و گفت : کاری داشتی آسلان خان ؟
آسلان که از طرز صحبت رقیه مشعوف شده بود گفت : آی پارا رو ببر داخل رو نشونش بده و بعد ببرش مطبخ. هم قراره اونجا کار کنه و هم تو باغ. مثل خودت. تا شب کاراش رو بهش یاد بده .
رقیه چشمی گفت و منو کشید تو خونه. خونه که چه عرض کنم. یه چهار دیواری خشتی بود با چهار تا اتاق کوچیکی که هر کدوم مال دو نفر بودن.
باهم به آخرین اتاق رفتیم . نیمه تاریک بود و یه پنجره کوچیک به پشت باغ داشت که فاصله اون با دیوار هم کم بود واسه همین نور زیاد داخل نمی اومد.
گوشه ی اتاق دو دست لحاف و تشک بود رنگ رو رفته و کثیف با یه میز سماوری کوچیک که یه پایش هم شکسته بود به آدم دهن کجی می کرد . درسته که تو روستایی به مراتب کوچیکتر زندگی کرده بودم ، اما خونه زندگی و اتاق من ، اونجا کجا و اینجا کجا!!!
گفتم : سر نفر قبلی که تو این اتاق با تو بود چی اومده ؟
گفت: نون از مطبخ دزدیده بود . خان اونقدر با شلاق زدش که خون بالا آورد و جا به جا مرد.
از تصورش حالم بد شد. چرا اینقدر ظالم بود این مرتیکه ؟ به خاطر نون ؟من اینا رو آدم می کنم. پدرم با زبون و همینطور با ابهتش چموش تر و نادونتر از اینا رو رام کرده بود.
به رقیه گفتم : من باید لحاف تشک اون رو بندازم ؟
گفت : آره خوب.
گفتم : من باید بشورمش. حتماً شیپیشک داره.
نگاهی به سر و وضع نسبتاً تمیزم که تو مسافت طولانی یه کم خاکی شده بود انداخت و گفت: می دونم برات سخته . تو خان زاده ای و اینجا بودن برات سخته . اما فکر نکنم خان بذاره بشوری.
گفتم : خان چند بچه داره ؟ زن داره ؟


گفت : آره زن داره . اونم چه زنی . مثل اژدها می مونه. صد رحمت به آسلان. بچه هم یه دختر و یه پسر . پسرش تایماز رو دیدی. دخترش هم اسمش آینازه. افلیجه. همین ظلمی که اینا کردن ، باعث شده ، خدا این نون رو بذاره تو سفره شون. پسرشون فرنگ رفته. اونجا وکیل شده . تازه اومده ایران . می خواد بره پایتخت.
راستی آی پارا! خوشحالم که تو موهاتو تونستی نگه داری. وقتی اونجوری زدی پسر خان رو ناکار کردی ، هم خیلی خوشحال شدم و هم داشتم از ترس قالب تهی می کردم . من گفتم الان خان دوشقه ات می کنه.
لبخندی بهش زدم و گفتم : مطمئن باش یه جوری نظر خان رو عوض می کنم که بذاره بقیه هم مو داشته باشن و نتراشتشون.
رقیه بهت زده نگام کرد و گفت : چـــــــــــــی؟ می خوای کاری کنی که موهای ما رو نتراشن ؟
گفتم : آره یه راهی پیدا می کنم. مطمئن باش.
رقیه کودکانه پرید و بغلم کرد و گفت : ممنون آی پارا . چه خوب شد که تو اومدی اینجا.
با خودم فکر کردم : خوب شد ؟ واقعاً خوب بود من اینجا بودم ؟
*******
عصر همون روز تونستم اجازه که هیچ دستور اکید شستن لحاف و تشک همه رو بگیرم. بعضی از مستخدم ها خوشحال شدن و بعضی تنبل و کثیف ها هم بدشون اومد .
ماجرا اینطور بود که : عصر همون روز توسط بیگم خاتون احضار شدم تا در مورد کاری که با پسرش کردم توبیخ بشم.
سر تا پای من رو که بررسی کرد و گفت : تو به چه جرأتی رو پسر و شوهر من چاقو کشیدی؟ می دونی می تونم همین جا چالت کنم؟ بعد با صدای بلند و ترسناک داد زد به خاطر این دو تل شوید چرا یه همچین الم شنگه ای به پا کردی؟
من تربیت شده ی دایه جان بودم و می دونستم با یه مرد مستبد و یه زن مستبد نمی شه عین هم برخورد کرد و به خاکشون زد . پس شدم یه آی پارای دیگه. آ ی پارایی که در مقابل خان چموش و گستاخ بود ، شد یه زن حیله گر در برابر زنش . درست مثل خودش.
گفتم : حق دارین بانو با وجود این جعد زیبایی که شما دارین ، این موهایی که من دارم ، دو تل شوید حساب می شن. بیگم خاتون که اصلاً انتظار این برخورد رو از دختری که روی مردای این خونه چاقو کشیده بود رو نداشت و فکر می کرد جلوی اون هم وحشی می شم ، یه چند لحظه سکوت کرد.
از سکوتش استفاده کردم و گفتم : فکر نمی کردم خان یه همچین همسر زیبایی داشته باشن . آوازه شما رو تو کندوان شنیده بودم ، اما الان می بینم شما خیلی زیباتر از تصوراتم هستین.
خداییش زن زیبایی بود . اما نه در حدی که من اونجوری وانمود می کردم . ادامه دادم : بانو من قصد جسارت به خان و خان زاده رو نداشتم . درسته در حد شما نیستم ، اما من هم خان زاده هستم .من تا به حال همچین چیزی رو ندیده بودم که موی زن رو بتراشن. پدرم وابستگی عجیبی به این چهار تا شوید من داشت. حس می کنم یه جور یادگاریه از اون خدا بیامرز. والله من دلیل این حرکت رو نمی دونم. شما به این زیبایی، موهای به این قشنگی ، خان وقتی شما رو داره ، چه نیازی به موهای ژولیده ی خدمه این خونه داره. خان زاده که موهای مادری مثل شما رو می بینه ، آخه رغبت می کنه موهای خدمه رو یه نیگا بندازه ؟
بیگم خاتون بلند شد. لباس چین دارش رو حرکت داد و اومد سمتم و یه چرخی دورم زد و گفت : تو سواد داری؟
گفتم : بله اکابر خوندم . می تونم بخونم و بنویسم.
گفت : همینه که بلدی مثل آدم حرف بزنی .


زنیکه ایکبیری به این طرز بیان من می گفت : تازه داری مثل آدم حرف می زنی.
گفتم : نظر لطف شماست بانو.
گفت: اسمت آی پاراست نه ؟
گفتم : بله بانو.
گفت : اینبار رو به خاطر پدرت می بخشم من دورادور می شناختمش. اما یادت باشه تو دیگه یه خدمتکاری و اگه دوباره تمرد کنی ، می دم جلوی همه فلکت کنن و دو روز بهت غذا ندن تا یاد بگیری چطور یه مستخدم مطیع باشی.
گفتم : چشم . محبت شمابیشتر لیاقت منه . ( فکر نمی کنم تا به حال کسی بهش گفته باشه که مهربونه )
گفتم : می شه از شما یه خواهشی داشته باشم ؟
گفت: چی می خوای؟
گفتم : لحاف و تشک من و بقیه مستخدمین پر از شیپیشه. اگه اجازه بدین ، همه رو بشوریم . واقعیتش چون مستخدمین به عمارت شما هم رفت و آمد دارن ، شپیش و مرض و کثیفی رو می یارن تو این عمارت قشنگ . حیف نیست اینجا آلوده بشه ؟
بیگم خاتون نشست سر جای خودش و گفت : وضعشون خیلی خرابه ؟
گفتم: بله بانو.
گفت : خیلی خوب به آسلان می گم . همه رو بیارن بیرون و ته باغ بشورن.
تو دلم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم . اما خودم رو کنترل کردم و گفتم : ممنون بانو . در حق ما و این عمارت زیبا لطف بزرگی کردین.
در حالی که می دونستم حرفام اونقدر مستش کرده که تا فردا هم از خلسه بیرون نمی یاد ، عقب عقب از اتاقش بیرون رفتم.
وقتی جریان رو به رقیه گفتم ، نزدیک بود دختر بینوا پس بیفته . باورش براش سخت بود . از ده سالگی اینجا کار می کرده و دیده بوده ، زن خان برای جرم های خیلی کوچکتر چه ها که نکرده چه برسه به زخمی کردن خان زاده و اصلاً ندیده بود مستخدمی بتونه خواهش ازش داشته باشه و تازه اون هم قبول کنه .
*********
یه هفته از اقامتم تو اون خونه ی جهنمی می گذشت. تو این مدت تایماز رو ندیده بودم. نمی دونستم حالش چطوره و زخمش در چه حاله . به هر حال از اینکه زخمیش کرده بودم یه کم ناراحت بودم.
توی باغ بودیم و داشتیم کار می کردیم مهمترین کار اونجا این بود که زرد آلو رو از وسط نصف می کردیم و هسته اش رو در می آوردیم و رو طبق می ذاشتیم که بهش دود گوگرد بِدن و برگه ی زرد آلو درست کنن. طبق ها رو چیدیم توی اتاق مخصوص گوگرد. داشتم از اونجا خارج می شدم که دیدم آسلان داره با یکی حرف می زنه. اونقدر ازش بدم می اومد که چی . ناخودآگاه شنیدم که داره به اون طرف که من چهرش رو نمی دیدم می گه : شب بیا تا طبق ها رو بیری. حواست باشه بیشتر از بیست تا برنداری . خان متوجه می شه.
می خواستم بقیه حرفاشون رو گوش کنم که یکی از کارگرها آسلان رو صدا کرد و حرفشون نیمه کاره موند. ترسیدم من رو ببینه ، بنابراین سریع رفتم توی اتاق گوگرد . وقتی بیرون اومدم مرده رفته بود و من نتونستم قیافه اش رو ببینم . مطمئن بودم اینا از طبق ها می دزدن. وقتی طبق ها رو می ذاشتیم تو اتاق گوگرد ، خان همه رو شمارش می کرد اما وقتی در می آوردیم ، دیگه شمارشی در کار نبود . اینا قبل از اینکه طبق ها رو گوگرد بدن ، اینا رو می دزدیدن.


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 200
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,051
  • بازدید ماه : 18,009
  • بازدید سال : 145,112
  • بازدید کلی : 11,642,252