close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت سوم
loading...

رمان فا

اگه می تونستم این موضوع رو ثابت کنم ، می تونستم از خان یه جایزه بگیرم و چی بهتر از برگردوندن موی سر خدمه های زن. شب وقتی رقیه خوابید ، از اتاق…

رمان آی پارا قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1719 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:36 نظرات ()

اگه می تونستم این موضوع رو ثابت کنم ، می تونستم از خان یه جایزه بگیرم و چی بهتر از برگردوندن موی سر خدمه های زن.
شب وقتی رقیه خوابید ، از اتاق زدم بیرون و رفتم تو باغ . ترسناک بود و درختا هم بدجور وحشناک به نظر می رسیدن . اما من نباید می ترسیدم . آروم خودم رو رسوندم پشت تل یونجه کنار در اتاق گوگرد و منتظر شدم . نمی دونستم کی می یان . امیدوار بودم که دیر نکن و زیاد منتظر نشم. نیم ساعتی بود نشسته بودم که دیدم چند نفر دارن به طرف اتاقک می یان . خودم رو بیشتر پنهان کردم و دیدم بله اینا بیست تا از طبق ها رو برداشتن و بردن.....................................................................................

وقتی از رفتنشون مطمئن شدم ، برگشتم به اتاقم .
صبح روز بعد ، به بهانه بردن طبق ها به داخل اتاقک ، مدام اونا رو شمارش می کردم . کلاً صد و بیست تا طبق تو اتاقک جا می شد. شب بعد دوباره رفتم اونجا بعد از بردن طبق ها رفتم تو اتاق و شمع رو روشن کردم و باز شمردم. بله بیست تا کم بود .
چون کارگرها بی سواد بودن و هیشکی شمردن بلد نبود و همین آسلان دزد نیمچه سوادی داشت ، کسی تا به حال متوجه دزدی روزانه ی طبق ها نشده بود .
صبح روز بعد دقت کردم که اینا طبق های خالی رو کی می یارن . دیدم وقتی حدوداً طبق های خارج شده از اتاقک به هشتاد تا رسید و خالی شدن ، دو سه نفر کارگر طبق های دزدیده شده رو بین بقیه جا می دن که آخر سر باز صد و بیست تا طبق باشه واسه پرکردن دوباره.
معما برام حل شده بود. مونده بودم چطور بدون حضور آسلان جریان رو به خان بگم.
به رقیه گفتم : من می رم تو مطبخ کار دارم. اگه آسلان سراغم رو گرفت بگو از اونجا صدام کردن.
رقیه با تعجب گفت : ولی تو رو که صدا نکردن !!!
گفتم : می دونم . اما کار دارم باید برم . در ضمن آسلان هم نباید بفهمه خودم رفتم . با وجود اینکه هیچی نفهمیده بود ، گفت : باشه.
سریع از در باغ که می خورد به حیاط پشتی بیرون اومدم و دویدیم تو حیاط و خودم رو رسوندم به در عمارت. به نگهبانی که پشت در بود گفتم: بانو فرستادن دنبال من.
نگهبان از جلوی در کنار رفت و من وارد عمارت شدم . نمی دونستم اتاق خان کجاست . اما اتاق بانو رو یادم بود. رفتم سمت اتاق بیگم خاتون و در زدم .
با صدایی که قدرت طلبی توش بیداد می کرد گفت : بیا تو .
وقتی من رو تو آستانه در دید ، با تعجب گفت : تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان تو باغ باشی؟
گفتم: عرض خیلی خیلی مهمی داشتم بانو. باید با خان حرف بزنم. کسی نباید بدونه من اینجام . اگه امکان داره اجازه بدین خان رو ببینم .
گفت: چیکارش داری به خود من بگو.
می دونستم از تماس هر کدوم از خدمه با همسرش می ترسه بنابراین گفتم : جریانش طولانیه اگه به شما بگم بعد به خان ، آسلان می فهمه من نیستم . بانو ، خان رو خبر کنید لطفاً
بیگم خاتون که مطمئناً مودب ترین خدمه اش هم باهاش اینطور لفظ قلم حرف نزده بود ناچاراً گفت باشه . تو بمون می رم بیارمش.
چند دقیقه بعد خان با خشم همراه همسرش وارد اتاق شدن .


خان رو به من گفت : بهتره کارت واجب باشه . چون از اون روز هنوز ازت کینه دارم.
گفتم : خان اومدم خبر یه دزدی رو بهتون بدم.
خان قهقهه زد و گفت: چی؟ دزدی؟ اونم تو املاک من ؟ املاک میزا تقی خان ؟ امکان نداره . کی یه همچین جرأتی می کنه ؟ تو دیوانه ای دختر.
گفتم : شریک دزد و رفیق قافله.
خان گفت : مثل بچه ی آدم حرف بزن تا ندادم فلکت کنن.
گفتم : می گم خان اما ازتون می خوام اگه حرفام رو قبول کردین و دیدین راس می گم خواهش من رو رد نکنین.
خان گفت : بگو چی می خوای ؟
گفتم : می خوام برای پاداش این خبرم ، اجازه بدین بقیه زن های خدمتکار این خونه هم مو داشته باشن .
خان غرید امکان نداره . همین تو داری بسه.
گفتم : خواهش می کنم خان . نگاه به همسر قشنگتون بکنید. آدم حض می کنه وقتی جعد موهاشو می بینه. تو اون لحظه چشمم به بیگم خاتون بود که از تعریف من سرمست بود و ادامه دادم : خان شما همسر به این زیبایی دارین . پسرتون هم که مادر به این زیبایی رو دیدن دیگه به خدمه نیگا می کنه ؟ آخه شما کجا مستخدم های کرکثیف خونه کجا . خدایی خوشگل هم نیستن . آقایی کنین و بذارین به این چند تا شوید خوش باشن.
خان گفت : اگه حرفات دروغ باشه و نتونی اثبات کنی چی؟
گفتم : برای هر تنبیه شما حاضرم سر خم کنم.
خان که به مباشرش زیادی اعتماد داشت و فکر می کرد از رو غرض دارم تهمت می زنم و بازنده ی جریان منم و اون می تونه زهرش رو بریزه ،گفت: قبول . بگو حرفت رو.
جریان رو که تمام و کمال واسه خان گفتم ، خان حسابی رفت تو فکر.
گفتم : خان ، شب می یام پیشتون تا با هم بریم و ببینیم . اگه خودتون باشین بهتره . درضمن آسلان نوچه زیاد داره نباید بدونه فهمیدین وگرنه همه چی خراب می شه.
خان گفت : باشه. تو برگرد سر کارت . شب منتظرتم.
تعظیمی جلوی بانو کردم و سریع برگشتم به باغ.


خیلی نگران بودم و مدام دعا می کردم آسلان بویی نبره.
رقیه یه کم به پرو پام پیچید که جریان دزدکی رفتنم رو بدونه اما وقتی دید ، نم پس نمی دم ، ول کرد.
شب بود و رقیه از فرط کار و خستگی ، بی هوش شده بود. لچکم رو سرم کردم و به طرف عمارت راه افتادم. خان وسط حیاط با دونفر از نگهبان ها ایستاده بود .
از اینکه خودش اینقدر جنم نداشت که تنها بیاد ، ازش بیشتر بدم اومد. اگه هر کدوم از این نگهبانها مثل آسلان که خان اعتماد کامل بهش داشت ، خائن از آب در می آمد کلاه من پس معرکه بود . اگه نمی تونستم اثبات کنم که آسلان دزدی می کنه ، تنبیه سختی در انتظارم بود.
خان تا من رو دید ، همراه نگهبانها جلو اومد و گفت: بریم.
یه کم پشت در باغ صبر کردیم تا مطمئن بشیم همه چی آرومه.
به طرف پشته ی یونجه حرکت کردیم . جا واسه پنهان شدن چهار نفرمون نبود . خان دستور داد نگهبان ها کمی دورتر پشت درختها پنهان بشن و من و خودش پشت تل یونجه قایم شدیم.
کمی بعد در حالی که تو دلم آشوبی به پا بود ، صدای قدمهایی رو شنیدیم . کمی خودمون رو بالاتر کشیدیم که در اتاقک دیده بشه . همون دیروزی ها بودن. وارد اتاقک شدن و مثل هر شب بیست تا از طبق رو بیرون آوردن.
همه ی تنم چشم بود و حواسم به خان نبود . یه لحظه متوجه شدم کنارم نیست. اطراف رو پاییدم ببینم کجا رفته که دیدم با نگهبانها دارن از پشت اتاقک به اون دو نفر نزدیک می شن.
تو یه حرکت ناگهانی ، پریدن و ضربتی هر دو شون رو گرفتار کردن.
کار من تموم شده بود . نمی خواستم بفهمن منم اونجا بودم . آروم به طرف در باغ برگشتم و سریع رفتم تو اتاقم.
فردا روز بزرگی بود. اگه اون دوتا اعتراف می کردن که کار ، کارِ آسلانه ، من شرط رو می بردم و پرونده ی تراشیدن موی زنهای این خونه برای همیشه بسته می شد. ابداً نمی تونستم بخوابم . اونقدر این دنده اون دنده شدم که دم دمهای صبح خواب مهمون چشمام شد.
تا نزدیکی های ظهر که هم تو مطبخ و هم باغ کار می کردیم ، اصلاً خبری نبود. اصلاً نمی تونستم حدس بزنم جریان چیه. تنها تفاوت اون روز با روزای قبل نبود آسلان بود . از صبح ازش خبری نبود . همه چی مثل روزای قبل خیلی آروم بود. دیگه داشتم به خود خان هم شک می کردم که خبر اومد خان همه رو جلوی ایوان عمارت خواسته .
شستم خبردار شد که حتماً راجع به موضوع دزدیه.
وقتی رسیدیم جلوی عمارت و کمی جمعیت رو کنار زدم که جلوتر وایسم ، چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم . فجیح ترین و در عین حال چندش آورترین صحنه ی تمام زندگیم جلو روم بود.
آسلان لخت مادر زاد با وضعیتی زننده در حالی که خون از سر و صورتش شیار شیار روان بود ، جلوی ایوان ، جمع شده تو خودش ، نشسته بود . می دونم هم از درد و هم از شرم نمی تونست سرش رو بلند کنه . همه هاج و واج همدیگه رو نیگا می کردن و زن ها از شرم سرشون پایین بود که خان گفت :
این بی آبرویی سزای کسیه که از میزرا تقی خان دزدی کنه . نمی خوام بکشمش .می خوام تا آخر عمر این بی آبرویی رو با خودش یدک کنه و رو به نگهبانها گفت : این سگ رو از خونه ی من بندازین بیرون .بعد با عصای منقوشش که نشان قدرتش بود به طرف عمارت حرکت کرد اما در نیمه راه برگشت و رو به جمعیت حیران گفت : در ضمن از امروز به بعد نیازی به تراشیدن موهای زنان نیست و می تونن موهاشون رو بلند کنن .
همهمه ایی تو جمع ایجاد شد. هم زن ها و هم مرد ها خوشحال شدن. بلاخره برای مردها هم دیدن کله کچل زنهایی که باید مظهر زیبایی می بودن ، خیلی سخت بود . بخصوص متاهل ها که زن و مرد اینجا کار می کردن . همه شادی می کردن و حتی چند تا از دخترکان کم سن و سال از شوق گریه کردن . همه آسلان و سرو وضعش رو فراموش کردن و فقط صحبت دستور جدید خان بود .
لحظه ایی که می خواستم به طرف باغ برگردم ، بی اختیار اون خائن کثیف رو که حالا به نظرم خیلی زشت تر هم می اومد رو نگاه کردم که دیدم نگاه پرتنفرش رو به من دوخته . انگار که فهمیده بود همه این آتیشا از گور من بلند شده.
یه لحظه ترسیدم ، اما خودم رو نباختم و سریع از اون فضا رو ترک کردم.


وقتی رسیدیم به باغ ، رقیه پرید بغلم کرد و گفت : کار تو بود نه ؟
خودم رو زدم به اون راه و گفتم : چی؟
گفت : جریان رو کردن دزدی آسلان و اجازه بلند کردن موهای ما.
لبخندی زدم و گفتم: خوشحالی ؟
حواسش از سوالش پرت شد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت : وایـــــــــ آره خیلی .
هنوز فکرم درگیر نگاه خصم آمیز آسلان بود.
سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم و به نتیجه خوبی که گرفته بودم فکر کنم .
*******
شب وقتی تو رخت خواب تمیزم که بعد از شستن و خشک کردن و دوختن مجدد تازه امشب آماده شده بود ، دراز کشیدم ، یاد خونه ی خودم افتادم . خونه ایکه بودن و زندگی کردن تو اون آرزوی همه دخترهای روستامون بود . دردانه یوسف خان بودم و زندگیم خلاصه شده بود تو کتاب خوندن تو زمستونها و اسب تاختن تو تابستونا.
پدرم مرد قدرتمند و در عین حال عادل و اهل خدایی بود که همه ی مردم ده ازش راضی بودن .مایملک پدر فقط محدود به کندوان نبود و زمینهای چند پاره آبادیه دیگه هم متعلق به پدر بود.
یاد آوری روزهای خوب گذشته دلم رو زیر رو کرد . اون شب از اون شبا بود که دوباره یاد پدر و دایه جانم همه ی وجودم رو در برگرفته و خواب رو از چشمام فراری داده بود .
هر چند دایه جان سه سال پیش با ترک این دنیا و تنها گذاشتن من غم بزرگی تو دلم به جا گذاشت . اما بقیه ی خاطرات گذشته ام تا یه سال آخر همگی روشن و زیبا بودن اما اون روزهای خوب با فوت ناگهانی پدر ،حدود یک پیش ، به یکباره تبدیل شد به کابوس زندگی من .
عموی بزرگم که همیشه به علت جانشین شدن پدرم برای سرپرستی املاک پدر بزرگم حاج حسن خان از پدرم کینه به دل داشت و همیشه ی خدا تو کار پدرم کار شکنی می کرد ، با مرگ پدرم ، زمام امور رو به دست گرفت و شد خان آبادی .
پسرش یاشار هم که نون سفره ی اون بابا رو خورده بود ، دست کمی از خودش نداشت و تا می تونست منِ تازه داغ دیده رو آزار می داد .به ظاهر خاطر خواهم بود و من رو برای خودش می خواست . اما من پشت پرده ی چشمای سبز وحشی عموزاده ام چیزی به غیر مهر و عشق می دیدم . چیزی شبیه یه عقده ی کهنه.
با هر بار همکلام شدن یاشار باهام انگار جانم رو به آتیش می کشیدن . دوستش نداشتم که هیچ ، ازش بدم هم می اومد .
املاک پدر بزرگم که پدرم سرپرست و اداره کنده ی اون بود با مرگ پدرم کلاً به عموم رسید و من بی حق شدم . عموی نامردم هم برادری رو در حق برادر مرده ی خودش تموم کرد و به من گفت : یا زن یاشار بشم و یا جایی تو خونه ی اربابی ندارم و باید به کنیزی برم.
باور اینکه عموم چنین کاری رو با برادر زاده اش بکنه برام خیلی سخت بود اما من دختر یوسف خان بودم و غرور اون تو رگهای من هم جاری بود . شاید اگه من التماس می کردم ، آبی می شد رو زخم عقده های چندین ساله ی اون . اما من و التماس؟
دو شبانه روز به من مهلت داد تا بین بد و بدتر انتخاب کنم . خدا می دونه اون دو شبانه روز من چی کشیدم . فقط خدا می دونه .
این نهایت وقاحت بود که دختر یه خان رو که از خون خودش بود به کنیزی بفرسته اما اون نامرد تا دید من کنیزی رو انتخاب کردم و ترجیح دادم کلفت خونه ی مردم باشم تا زن پسرش ، مثل مار زخمی به خودش پیچید و همون روز من رو روانه ی اسکو کرد .
از انتخابم ناراضی نیستم و خوشحالم که زن پسر عموم نشدم . اما نمی دونم تا کی می تونم این نوع زندگی رو تحمل کنم .
سخته یه عمر خان زاده باش و ملت جلوت دولا راست بشن ، بعد در عرض ی سال بشی کلفت .
سرجام هی وول می خوردم و خاطرات خوب و بد گذشته رو مرور می کردم که رقیه گفت : نمی خوای بخوابی؟
از صداش ترسیدم و گفتم : ترسیدم رقیه . تو چرا بیداری؟
خندید و گفت : یه چیزی بگم مسخره ام نمی کنی ؟
گفتم : نه بگو .
گفت : لحاف و تشکم بوی خوب می ده و اونقدر تمیزه و نرم شده که خوابم نمی بره .
اینبار من خندیدم و گفتم : واقعاً
گفت: به خدا . اصلاً نمی دونم چجوری باید بخوابم.
دلم براش سوخت . شاید تو گذشته خیلی ناشکری ها کرده بودم که سرنوشتم این شده بود.شاید قسمتم این شده بود تا ببینم یه رعیت زحمتکش چطوری زندگی می کنه.


حدود ده روز از جریان آسلان می گذشت. هنوز مباشر جدیدی برای خان نیومده بود و خودش کارها رو اداره می کرد . شاید هم اعتماد کردن براش سخت شده بود .مشغول شستن ظرفها تو حیاط بودم که دیدم یه نفر تازه وارد ، اجازه ی دیدن خان رو می خواد . در حالی که خودم رو سرگرم کارم نشون می دادم ، همه ی حواسم به مرد تازه وارد بود .لهجه ی جالبی داشت و این نشون می داد اهل اینطرفها نیست. خان بعد از چند دقیقه سر رسید و مرد رو شناخت . بعد از چاق سلامتی ، احوال کسی به اسم جهانگیر خان و همینطور علت اومدنش رو پرسید.
مرد جواب داد: حال اربابم خوبه و به شما هم خیلی سلام رسوند . از شما برای مسابقه اسب دوانی که جداگانه بین زنان و مردان خوانین ترک برگزار می شه دعوت کرده و ازتون خواسته حتماً برای تماشای مسابقه تشریف بیارید و اگه سوار کار ماهری هم دارین می تونید معرفی کنید.
خان با تعجب پرسید : مسابقه اسب دوانی زنان ؟
مرد گفت : بله خان . از امسال قراره بین زن ها هم مسابقه بذارن.
خان خندید و گفت : ضعیفه ها رو چه به اسب دوانی . جهانگیر خان چرا اینکار رو کرده ؟
مرد گفت : سال پیش که شما تشریف نداشتین ، بعد از برنده شدن اسب خان ِ قزوین ، دختر خان خرمدره بلند شد و گفت که می خواد با برنده مسابقه بده . همه اول تعجب کردن و بعضی ها هم مخالفت کردن . اما جهانگیر خان اجازه داد و مسابقه برگزار شد و دختر خان خرمدره مسابقه رو برد . حالا خان تصمیم داره برای امسال مسابقه رو بین زنها و مرد ها جداگانه برگزار کنه و برنده هر کدوم رو دوباره با هم به کارزار بفرسته .
خان زمان و مکان مسابقه رو پرسید و مرد رو فرستاد به عمارت مهمانخانه تا استراحت کنه.
فکرم بد جور درگیر مسابقه شد. یک سال بیشتر بود که پشت زین ننشسته بودم . دلم هوای اُختای ( به آذری تیز پا
) رو کرد . اسب عزیزم که مونس روز و شبم بود . چقدر دلم می خواست که من هم تو اون مسابقه شرکت کنم . سوار کار ماهری بودم و خیلی به خودم ایمان داشتم .

روز بعد، مرد مسافر که با وزوز خدمه ی فضول مطبخ فهمیده بودم مباشر خانِ زنجانه ، از خان خداحافظی کرد و به شهر خودش برگشت.


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 206
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,057
  • بازدید ماه : 18,015
  • بازدید سال : 145,118
  • بازدید کلی : 11,642,258