close
تبلیغات در اینترنت
رمان آی پارا قسمت چهارم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

منتظر بودم ببینم که خان چه کسی رو برای شرکت تو مسابقه ی زنها انتخاب می کنه . چند روزی گذشت و دیدم خبری نشد. بلاخره طاقتم تموم شد و زجر فلک رو به جون خریدم و وقتی خان کار شمارش طبق ها رو تموم کرد رفتم پیشش. سفت جلوش وایسادم و گفتم : خسته نباشین خان. سرش رو از حساب و کتاباش بیرون آورد و…

رمان آی پارا قسمت چهارم

منتظر بودم ببینم که خان چه کسی رو برای شرکت تو مسابقه ی زنها انتخاب می کنه . چند روزی گذشت و دیدم خبری نشد. بلاخره طاقتم تموم شد و زجر فلک رو به جون خریدم و وقتی خان کار شمارش طبق ها رو تموم کرد رفتم پیشش.
سفت جلوش وایسادم و گفتم : خسته نباشین خان.
سرش رو از حساب و کتاباش بیرون آورد و با اخم گفت : چی می خوای؟..................................................................

از بی ادبیش حرصم گرفت و برای اینکه لجش رو در بیارم با همون لحن خودش گفتم : می خوام تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنم .
چند لحظه با همون چشمهای نافذش که درست عین تایماز بود اما گرد پیری روش نشسته بود ، صامت نگام کرد و بعد گفت : خودت فهمیدی چی گفتی ؟
گفتم : من شنیدم فرستاده ی جهانگیر خان به شما چی گفت . من می خوام تو قسمت زنان شرکت کنم .
خان بلند شد و به طرفم اومد . اگه بگم یه لحظه همه ی شجاعتم ته کشید ، دروغ نگفتم .
توی چشمام نگاه کرد و گفت : تو فکر می کنی کی هستی کلفت ؟
اگه حرفهای اون مباشر رو شنیده باشی ، باید این رو هم شنیده باشی که گفت ، مسابقه بین خان زاده هاست . تو یه رعیتی . مثل اینکه هنوز برات جا نیفتاده ؟
گفتم: خان شما نماینده ی زن برای فرستادن به مسابقه رو ندارین .جایزه ی این مسابقه خیلی خوبه . در ضمن برنده کلی هم اعتبار کسب می کنه . درسته که من الان به خاطر نامردی عموم خونه ی شما کنیزم اما خودتون هم خوب می دونید خون کی تو رگای من جاریه . خودتون هم می دونید که یه خان زاده همیشه یه خان زاده ست حتی اگه به زمین بخوره . حتی اگه بمیره .
خان اخماش رو یه کم وا کرد و گفت : تو چطور فکر می کنی که اگه تو اون مسابقه شرکت کنی ، می بری؟
گفتم : من سوار کار قابلیم . همه ی عمرم سوارکاری کردم و خیلی مهارت دارم . می تونید امتحانم کنید.
خان یه کم رفت تو فکر و گفت : بهش فکر می کنم وزیر لب زمزمه کرد : نمی دونم چرا در برابر تو اینقدر کوتاه می یام . واقعاً نمی دونم.


دو روز از زمان درخواستم از خان ، می گذشت و تو این مدت ، خان سرسنگین و درست مثل قبل باهام برخورد می کرد .
تقریباً کارهای باغ تموم شده بود و من و رقیه داشتیم می رفتیم که یه کم استراحت کنیم که قباد یکی از کارگرها ، از پشت صدام کرد .
وقتی بهم رسید ، بنده ی خدا نفسش بالا نمی اومد . رو کرد به من و گفت : آ ..آی ..آی پارا..
گفتم : یه نفسی بگیر بعد بگو چی شده .
یه کم که آروم شد گفت : آی پارا ، خان می خوادت. خدا به دادت برسه دختر. خان زاده و بانو هم هستن .
گفتم : من کار اشتباهی نکردم که بترسم . رو کردم به رقیه و گفتم : تو برو منم می یام . آثار ترس رو می شد تو صورت رنگ پریده ی رقیه دید.
آروم و با قدمهای استوار به طرف عمارت رفتم . لچکم رو درست کردم که حتی یه تار مو هم دیده نشه . می دونستم بانو حساسه . نباید تحریکش می کردم . یه کم از رویارویی با تایماز واهمه داشتم . بعد از اون اتفاق ، ندیده بودمش.
همه ی خدمه ی داخل خونه یه جور ترحم آمیز نگام می کردن . انگار که دارن من رو به مسلخ می برن.
از این همه بزدلی و تو سری خور بودنشون حالم به هم خورد .
تقه ای به در زدم و با صدای بیا توی خان ، در رو باز کردم .
سلام کردم و در رو بستم و بهشون نزدیک شدم . جلوی بانو تعظیم کردم و رو به خان گفتم : با من امری داشتین ؟
خان گفت : چرا فقط جلوی بانو تعظیم می کنی؟
صاحب و خان این خونه منم . ندیدم جلوی من هم کُرنش کرده باشی.
گفتم : خم و راست شدن یه زن جلوی یه مرد کار صحیحی نیست . دور از تربیت یه خان زاده ست . من یاد گرفتم ، جلوی مردها ، لطیف نباشم و حرکت اضافی نکنم.
برق تحسین رو می تونستم به وضوح تو صورت بانو و حتی خود خان ببینم .
برای کم کردن حساسیت بانو ، اصلاً به خان زاده نگاه هم نمی کردم . نمی دونستم در مورد من چی فکر می کنه .
خان گفت : من خواسته ی تو رو با بانو در میان گذاشتم . می خواست راجع به این مسابقه سوالاتی ازت بپرسه .
رو کردم به بانو گفتم: من در خدمت بانو.
بانو تره ای از موهای مواجش رو پشت گوشش فرستاد و چین دامنش رو مرتب کرد و گفت : من به شرطی اجازه می دم تو توی این مسابقه شرکت کنی که قول بدی برنده بشی.
اگر برنده نشی و من و خان رو سرافکنده کنی ، تنبیه سختی در انتظارت خواهد بود .
تایماز به اسب سواری علاقه ای نداره و ما تا به حال هیچ وقت شرکت کننده ای تو این مسابقات نداشتیم . همیشه تماشگر و مهمان افتخاری بودیم . حالا که از امسال برای زنان هم این مسابقه برگزار می شه و تو ادعا داری که توان شرکت در اون رو داری ، نمی خوام وقتی برای اولین بار تو این مسابقه شرکت می کنیم ، بازنده باشیم و همسران خانهای دیگه مسخره ام بکنن.
این موضوع برام خیلی اهمیت داره .می خوام از الان عواقبش رو بدونی و بعد تصمیم بگیری.
با اعتمادی که به سوارکاری خودم داشتم گفتم : من قول می دم برنده باشم بانو . اما این برد من منوط به داشتن اسبم اُختایه. اون یه اسب اصیل عربه که برای پدرم از کویت آوردن . اگه بتونید اون رو از عموم بگیرید و من با اون مسابقه بدم ، بردم حتمیه.
چشمای بانو برق زد و گفت : می خرمش .
بعد رو به تایماز گفت : به کندوان برو و اون اسب رو هر طور شده بخر.
موندن تو بحث خانوادگی و تصمیمات اونا رو بیشتر از این جایز ندونستم و با کسب اجازه از اونجا بیرون اومدم .
وقتی رسیدم تو اتاق دیدم ، رقیه داره نماز می خونه . نمازش که تموم شد ، نگاهی به سرتا پام کرد و گفت : تو سالمی ؟
در حالی داشتم موهای بافته شدم رو که تاکمرم می رسید رو باز می کردم تا کمی هوا بخورن ، گفتم : مگه قرار بود نباشم ؟
گفت : اونجور که قباد گفت : گفتم الانه که فلکت کنن.
مست از حرکت شانه تو موهام گفتم : قباد شلوغش کرده بود . کار خاصی نداشتن .
رقیه اخم کرد و گفت : نمی خوای بگی ؟
گفتم : می گم . یه چند روز بهم فرصت بده .
اونم که دختر ساکت و کم حرفی بود ، دیگه ادامه نداد.


وقتی جلوی در باغ چشمم به اُختای افتاد ، انگار دنیا رو بهم دادن. اصلاً نفهمیدم افسارش دست کیه. خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم . نازش می کردم و با گریه باهاش حرف می زدم . غرق روزای خوبی شده بودم که یکه و تنها توی دشت باهاش می تاختم .
یه کم که آروم شدم ، تازه چشمم افتاد به تایماز که کمی دورتر از من و اُختای ایستاده بود و ابراز احساسات شدید من و تنها مونسم نگاه می کرد .
دستم ناخدآگاه به سمت لچکم رفت و از گوشه اش گرفتم و کشیدمش جلو . با چشمای سرخ نگاهش کردم و گفتم : چطور از عموم گرفتینش؟
از تنه ی درختی که بهش تکیه کرده بود ، جدا شد و اومد نزدیکتر و گفت : گرون خریدمش اما بلاخره خریدمش. پسر عموت خیلی دندون گرد بود گیسو کمند . خیلی هم بهت ارادت داشت.
وقتی من رو اینجوری صدا کرد ، ناخود آگاه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو دوختم بهش . می دونستم از عنوان کردن این اسم منظوری داره. می خواست بهم اولین برخوردمون رو یاد آوری کنه و بگه که هنوز فراموش نکرده . چشمای رنگ شبش به نظر شیطون می اومد . نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم : من یه عذر خواهی بابت اولین برخوردم به شما بدهکارم خان زاده.
افسار اُختای رو ازم گرفت وسرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : فراموشش کن گیسو کمند.
از این همه نزدیکی بهش ، شرم همه ی وجودم رو گرفت و شدیداً معذب شدم. تایماز افسار اُختای رو کشید و از در باغ وارد حیاط شد تا اون رو به اصطبل ببره .
از اینکه اُختای برگشته بود پیشم ، احساس خوبی داشتم . با یه روحیه ی بهتر برگشتم سر کار و اینبار رقیه رو از این احساس فضولی که چند روزی بود خفه اش کرده بود نجات دادم و جریان مسابقه رو گفتم .
داشت از هیجان سکته می کرد . موهای سرش بلند شده بود ولی هنوز در حد پسرانه بود که قیافه اش رو خیلی بامزه تر کرده بود.
عصر بعد از اتمام کارم ، از خان اجازه گرفتم که با اُختای سواری کنم .
خان همراه بانو ، تایماز و دخترش آیناز با من به دشت اومدن تا سوارکاری من رو ببینن.
اولین بار بود که آیناز رو می دیدم . دختری بی نهایت زیبا بود . اگه پاهش فلج نبودن ، مطمئن بودم بهترین خواستگارها رو داشت .
منی که به چهرم ایمان داشتم و اون رو معقول می دونستم با دیدن آیناز ، به کل از خودم ناامید شدم. آیناز کمرو و خجالتی به نظر می رسید و لام تا کام حرف نمی زد .
بلاخره به دشت رسیدیم و من بعد یک سال و خورده ای دوباره رو زین اُختای نشستم. حسی که تو اون لحظه همه ی وجودم رو گرفته بود رو نمی تونم توصیف کنم . اما می دونم رها شده بودم . رها از همه ی ناملایماتی که اینطور بی رحمانه تو این مدت بهم تحمیل شده بود .
تاختم . رها و آزاد تاختم. خودم رو سپردم دست باد . خودم رو سپردم دست قدمهای استوار و برق آسای اُختای وفادارم .

صبح فردای اون روز ، برنامه ی نان پختن به راه بود و با اوضاعی که من می دیدم ، تا شب هم نمی تونستم از زیرش در برم .
تو اسکو نان مخصوصی پخته می شه که تو کل ایران بخصوص آذربایجان معروفه و محبوبیت خاصی داره چون هم طرز پختش خاصه و هم نوع گندمی که تو پخت اون استفاده می شه مخصوصه . بسیار خوش طعمه و ماندگاریه طولانی داره.
بنابراین از این نوع نان به مقدار زیاد می پزن و تو انبار مخصوص ، انبار می کنن تا به مدت طولانی استفاده کنن. گندمش از نوع گندم زرد تا به آذری ساری بوغدا ست که طعم فوق العاده ای داره . خمیر رو روی یه صفحه ی فلزی قوس دار به اسم ساج پهن می کنن و وقتی دو طرف نان پخته شد ، اون رو خشک کرده و انبار می کنن. برای پختنش افراد زیادی در گیر می شن و کارش سخت و طاقت فرساست اما نتیجه ی خشمزه ای داره . اون روز تا عصر فقط کار بود و کار حتی برای استراحت وسط روز که معمولاً هر روز داشتیم هم ، نرفتیم . از کت و کول افتاده بودم . من عادت به این همه کار سخت نداشتم . درسته همه ی کارها رو به لطف دایه جان یاد گرفته بودم ولی در حد آموزش بود نه اینجوری .
مشغول کار بودم که دیدم تایماز داره به طرفم می یاد . جلوی پام ایستاد و بدون اینکه نگام کنه گفت : سریع بیا که باید به تمرینت برسی . آیناز رو با خودمون می بریم .
این یعنی اینکه خود اخموش هم می خواد باهامون بیاد.
سریع بلند شدم و کارم رو سپردم به یکی از خدمه و راه افتادم . مسیر خونه ی خان تا دشت خرمن دره ، یه کوچه باغ با صفا بود که بوی دیوار های کاه گلیِ آب زده و بوی برگ درختای گردو تمام فضای مصفای اون رو پر کرده بود . اون کوچه باغ من رو عجیب یاد کندوان می انداخت . یاد پدرم . یاد دایه جان و خیلی چیزیهای خوب دیگه .
اونقدر غرق فضای زیبای اونجا بودم که گویا بعد از دوبار صدا کردن تایماز ، صداش رو نشنیده بودم . غرق اوهام بودم که دستم از پشت کشیده شد . این حرکت من رو به بدترین شکل از رویا بیرون کشید و به هم یاد آوری کرد حالا کیم و جایگاهم چیه . با تعجب به بازوم که دست تایماز بود نگاه کردم و اون بازوم رو رها کرد و گفت : تو کری؟

عصبانی شدم و گفتم : شما نباید چون پسر خان هستید ، وقت و بی وقت بی هیچ دلیلی به دیگران توهین کنید .
گفت : من بی دلیل حرفی نمی زنم . دوبار صدات کردم نشنیدی . مگه فاصله ی ما چقدره ؟ آیناز هم شاهده .درضمن تو هم نباید چون یه زمانی دختر خان بودی ، با خود فکر بی خود کنی که با باقیِ خدمه فرق می کنی و می تونی هر طور خواستی حرف بزنی . مراقب لحنت باش وگرنه می دم زبون درازت رو از حلقومت بکشن بیرون . تو زر خرید پدرمی . مفهمی ؟ رز خرید !! پس حد خودت رو بدون . فکر نکن حالا که پدر و مادرم به خاطر اون مسابقه ی سوار کاریِ مسخره که چند نفر بی کار ترتیبش رو دادن ، بهت میدون دادن ، می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی .


اونقدر سریع این توهین ها روپشت هم ردیف کرد که یه لحظه از شوک حرفاش نتونستم پلک بزنم و اون پیش خودش خیال کرد ، خوب دُم من رو قیچی کرده .
آیناز ساکت نگاهمون می کرد و می شد فهمید از حرفهای برادرش ترسیده .
وقتی چهره ترسیده ی آیناز رو دیدم ، از تایماز بیشتر بدم اومد .
چشمام رو که تنفر توشون بیداد می کرد دوختم به چشماش و گفتم : چیه خان زاده ،حسودی می کنی ؟ نکنه از اسب می ترسی؟
انگار که آتیش زده باشم به انبار باروت . افسار اسبی رو که آیناز سوارش رو بود رو ول کرد و خیز برداشت طرفم و گفت : چه گ.و.ه.ی خوردی؟ هـــــــــــــــان ؟
بازوهای لاغرم رو بین دستهای قدرتمند مردانه اش فشرد و صورتش رو تو چند سانتی من گرفت و با خشم به من خیره شد و یکدفعه فریاد زد . تو به چه جرأتی به من گفتی ترسو ؟ هــــــــــــان ؟ دهاتیه بدبخت . تو یه کلفتی که پولت رو دادیم . فکر کردی کسی هستی ؟
می فهمی کلفت یعنی چی بدبخت ؟ یعنی همه جوریه می تونیم ازت استفاده کنیم احمق . حد خودت رو بدون و زبون دراری نکن وگرنه کاری می کنم خودت با دست خودت قبرت رو بکنی .
وقتی داشت با نفرت این حرفهای تلخ رو بهم می زد از هرم نفس هاش که مستقیم به صورتم می خورد مشمئز شدم . ازش متنفر شدم . از خود ضعیفم متنفر شدم . تا به حال اینطور خودم رو حقیر حس نکرده بودم .
نتونستم جلوی اشکی رو که چشمم رو می سوزوند رو بگیرم . قطره ی سمجی از چشمم رو گونم چکید . هنوز با نفرت من رو نگه داشته بود خیره شده بود تو چشمام . نمی دونم با دیدن اشکم بود یا غلبه ی حس تنفرش که دستاش شل شد و بازوهام و که حالا می دونستم حتماً کبود شدن رو ول کرد و پشتش رو کرد به من و رفت طرف اسب آیناز .
همونطور بی حرکت وسط کوچه باغی که تا چند لحظه ی پیش احساس خوبی رو به من تزریق کرده بود و حالا از همه ی بوهای خوبش بدم اومده بود ، ایستادم . تایماز همه ی شخصیت ، غرور و انسانیت من رو با چند جمله به باد داده بود . حرکتی به خودم دادم و بدون اینکه به این دو خواهر و برادر نگاه کنم ، افسار اُختای رو دستم گرفتم و راه افتادم .
شور و شوقم برای سواری که بعد از یه روز سخت کاری ، من رو سر پا نگه داشته بود ، دود شد رفت هوا . مغموم به خرمن دره رسیدیم . تو همون جای دیروری توقف کردم و سوار اُختای شدم و تاختم . تاختم تا راحت تر گریه کنم . من پشت این چهره ی مغرور ، دختری هفده ساله بودم که بعد از مرگ عزیزانش ، خیانت نزدیکانش و آوارگی اش ، همه ی سرمایه اش حس زیبای زن بودنش بود . حس لطیف بودن و دست نیافتی بودنش بود . تایماز با چند جمله گند زده بود به همه ی دار و ندارم . مثل برق می تاختم و مثل ابر گریه می کردم . اون روز خسته بودم از همه ی دنیا خسته بودم .
وقت برگشتن ، تایماز رو حتی نگاه هم نمی کردم . آیناز رو بهم گفت : تو خیلی ماهری آی پارا . من سواری تو رو دوست دارم .وقتی تو می تازی حس می کنم رها می شم .
لبخند کم جونی بهش زدم و گفتم : شما لطف دارین خان زاده . من لایق این تعریف خالصانه نیستم . لبخند زیبایی زد که زیبایی چهرش رو بیشتر کرد و بعد آروم گفت : از برادرم دلگیر نباش . بعداً بهت می گم چرا اونطور عصبانی شد .
لبخند زورکی بهش زدم و سرم و انداختم پایین که ادامه نده . برام مهم نبود تایماز چرا اونطوری کرد . مهم این بود که روشنم کرد من کجام.


درباره :
برچسب ها : رمان آی پارا ,
بازدید : 1764 تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 زمان : 9:37 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,637
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 741
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,637
  • بازدید ماه : 2,637
  • بازدید سال : 2,637
  • بازدید کلی : 11,709,209
  • مطالب