close
تبلیغات در اینترنت
رمان آی پارا قسمت پنجم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

وقتی مغموم و گرفته به اتاقم برگشتم ، رقیه با دیدنم خشکش زد . معلوم بود قیافه ام خیلی داغونه که دختر بینوا اون شکلی زل زد بهم . لچکم رو از سرم باز کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام که از صبح بوی اجاق گرفته بود . رقیه اومد پیشم و شروع کرد به بازی کردن با گیسام . می دونست این کار رو خیلی…

رمان آی پارا قسمت پنجم

وقتی مغموم و گرفته به اتاقم برگشتم ، رقیه با دیدنم خشکش زد . معلوم بود قیافه ام خیلی داغونه که دختر بینوا اون شکلی زل زد بهم .
لچکم رو از سرم باز کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام که از صبح بوی اجاق گرفته بود .
رقیه اومد پیشم و شروع کرد به بازی کردن با گیسام . می دونست این کار رو خیلی دوست دارم و آرومم می کنه . آروم گفت : نمی خوای بگی چی شده آی پارا ؟
گفتم : رقیه کنیز و کلفت یعنی چی ؟
با تعجب نگام کرد و گفت : تو نمی دونی ؟
گفتم : بگو . می خوام از تو بشنوم.......................................

سرش رو انداخت پایین و گفت : یعنی وسیله . یعنی خونه . یعنی اسب . یعنی زمین . یعنی هر چی که با پول خریده باشن . اینجا خدمه زیاد داره . اما همه کنیز نیستن !!!. بعضی ها فقط کارگرند . خودشون زندگی دارن . اینجا نشد یه جا دیگه . اما من و تو خیلی های دیگه، کلفت این خونه ایم یعنی تا آخر عمر مال این خونه ایم تا جسدمون از اینجا بره بیرون .
چشمام رو بستم و بی هوا شروع کردم به بلند بلند گریه کردن . رقیه ترسید و من رو به آغوش کشید و گفت : چی شده باجی ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ کسی کاری کرده ؟
بعد یه دفعه من رو از خودش جدا کرد و زل زد تو صورتم و با وحشت گفت : نکنه باهات کاری کردن ؟ نکنه به بهانه کلفت بودن اذیتت کردن ؟
نای حرف زدن نداشتم . اصلاً زبونم نمی چرخید که حرف بزنم . سرم رو به اطراف تکون دادم که یعنی نه .
نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : یه لحظه ترسیدم . بگو دیگه آی پارا ! چرا اینقدر دمغی؟
گفتم . همه ی دردهایی که از روز ورودم به این خونه کشیده بودم رو گفتم . گفتم از رنج دختریکه تا چند وقت پیش همه اسمش رو با احترام به زبون می آوردن . گفتم : از زخم های دختری که هم خونِش چطور از هستی ساقطش کرد و اون رو خوار و ذلیل یه عده تازه به دوران رسیده کرد . گفتم : از حس حقارتی که با تمام وجودم از حرفهای تایماز حس کردم . گفتم از همه ی غصه هام ، که پشت نقاب غرور و بی احساسیم قایم کرده بودم. همه رو ریختم رو دایره. یه کم که حرف زدم و همزمان رقیه موهام رو نوازش کرد . خوابی آرام مهمون چشمام شد و دیگه هیچی نفهمیدم .
صبح با یه حس بهتر از خواب بیدار شدم. چقدر درد دل می تونه آدم رو آروم کنه . با خودم عهد کردم ضعفی رو که روز قبل به خاطر اراجبف پسر خودخواه خان به همه وجودم چیره شده بود رو از خودم دور کنم و بشم آی پارایی که پدرش معتقد بود بزرگتر که بشه ،به راحتی می تونه همه ی املاک آبا و اجدادیش رو به خوبیِ یه مرد اداره کنه .
با خودم گفتم : آی پارا نیستم اگه پوز این پسر ننر رو به خاک نمالم. فهمیده بودم از اسب می ترسه . حتماً یه دلیل محکمی باید پشت این ترس باشه . باید می فهمیدم و کی بهتر از آیناز . اون از نقطه ضعف من بهم زخم زده بود . باید زخمش رو با زخم جواب می دادم . حالا که خان و همسرش اینقدر به سوارکاری علاقه دارن و پسر بی دست و پاشون از اسب می ترسه . چه فرصتی بهتر از این ؟


صبحم رو با توکل به خدا شروع کردم و رفتم مطبخ. کارهای روزمره ام رو انجام می دادم که یکی از خدمه ی داخل عمارت اومد تو مطبخ و گفت : آی پارا آیناز خانوم کارت داره . گفته زودی بری پیشش.
ظرف سیب زمینی های رو که تا نصفه پوست کنده بودم و سپردم به یکی از خدمه و همراه اون دختر راهی عمارت شدم .
دختر پشت در اتاق آیناز از من جدا شد و من بعد از یکمی مکث در زدم و با اجازه ی آیناز وارد اتاقش شدم . اتاقش خیلی بزرگ و در عین حال زیبا بود .تخت خواب قشنگی داشت که دورش رو پرده های زیبای از جنس حریر پوشونده بود . تا به حال چنین تختی ندیده بودم . یکی دو بار با پدرم خونه ی چند تا از دوستاش تو تبریز که همگی ثروتمند بودن و القاب دهن پرکنی داشتن شب رو مهمون بودم ، اما اونجا هم یه همچین جبروتی ندیده بودم . خیلی از اتاق بانو بهتر بود.
نمی دونم قیافه ام چقدر شوکه به نظر می رسید که آیناز با لبخند گفت : قشنگه نه ؟
به خودم اومدم و گفتم : چی خان زاده ؟
گفت : اتاقم .
گفتم : بله . خیلی زیباست .
خوشگل خندید و گفت : بیا کنار تختم . تو که خودت خان زاده ای ، نباید خیلی برات تازگی داشته باشه .
از اینکه اون من رو به چشم یه کلفت نمی دید خوشحال شدم .
کنارتختش ایستادم و گفتم : اما اتاق من کجا اتاق شما کجا!!!
گفت : بشین رو تختم .حس کردم ، یه لحظه غمگین شد و ادامه داد: من زیاد از تختم پایین نمی یام . واسه همینه که مادرم اینو برام از فرانسه سفارش داده ، تا حداقل تمام روزم رو تو یه همچین تختی بگذرونم .
نگاهی به پاهاش کردم که از نظر ظاهر عادی به نظر می رسید و گفتم : از وقتی دنیا اومدین اینجوری بودن ؟
گفت : نه . دیروز برادرم در حقت بی انصافی کرد و بدجور باهات حرف زد . امروز ازت خواستم بیای اینجا تا علت رفتار تایماز رو برات بگم که بی ربط به پاهای من هم نیست.
چهرم در هم رفت و سرم رو انداختم پایین که آیناز گفت : به دل نگیر ازش آی پارا .
گفتم :به دل نگرفتم خان زاده .
دوباره لبخندی زد و گفت : آره از قیافه ی تو هَمت معلومه.

 

کتابی که دستش بود رو گذاشت کنار و گفت : من بیست سالمه .وقتی پنج ساله بودم و تایماز سیزده ساله ، پدرم یه اسب اصیل ترکمنی برای تایماز خرید که بی نهایت زیبا بود. من اجازه نداشتم سوار اون اسب بشم ، چون کوچیک بودم . یه کره اسب هم بود که خان بابا برام خریده بود . من فقط اجازه داشتم سوار اون بشم اونم نه تنهایی . حتماً باید مِهتر همراهیم می کرد . کره ام رو که اسمش رو گذاشته بودم زرتاک خیلی دوست داشتم . یه مادیون خوشگل بود. اما وقتی تایماز صاحب اون اسب زیبا شد ، دیگه سواری با زرتاک بهم مزه نمی داد. بلاخره با ناز و عشوه تونستم برادرم رو که عاشقانه دوستم داشت مجبور کنم من رو هم با خودش سوار زُمُرد بکنه. تایماز نتونست در برابر من مقاومت کنه و یواشکی زمرد رو برداشت و با هم به خرمن دره رفتیم تا سواری کنیم.
دو دور با هم سواری کردیم ، اما دور آخر به تایماز التماس کردم که اجازه بده خودم به تنهایی سوار زمرد بشم . تایماز برخلاف میلش قبول کرد و من تنهایی سوار شدم . کمی با زمرد تاختم و برگشتم سمت تایماز . چند متری مونده بود که برسم به تایماز ، یه مار اومد جلوی زمرد و اون ترسید و جفت پاهاشو بلند کرد و من از پشتش افتادم رو زمین.
اشک تو چشمای آیناز جمع شده بود. دلم برای هر دو شون سوخت .سر آیناز رو تو بغلم گرفتم و گذاشتم دلش رو سبک کنه . یه کم که آروم تر شد ، در حالی که هنوز تو بغلم بود ،گفت : تایماز خودش کوچک بود . فکر کن یه اسب رم کننده ، یه مار سمی و خواهرش که اسب افتاده و تکون نمی خوره . تا خواسته بود از شوک صحنه ای که دیده بود در بیاد ، مار نیشش زده بود و اونم بی هوش شده بود .
وقتی بیدار شدم که دو روز از بستری شدنم تو مرض خونه ی تبریز می گذشت. تایماز و هم همونجا برده بودن . حال تایماز بعد از اینکه بهش پادزهر دادن بهتر شد ، اما هر دو پای من شکسته بود و ماهها تو گچ بود ، بعد از باز کردن گچ ها ، نتونستم حرکت کنم . پدر و مادرم خیلی تلاش کردن و حتی تهران هم رفتیم اما باز افاقه نکرد که نکرد . تیمور خان عموی کوچکم که تو فرانسه ست و این تخت رو برام فرستاده ، بارها گفته که اونجا بریم . می گه اونجا دکترهای خوبی داره اما خان بابا دیگه راضی به آلاخون والاخون کردن ما نیست و می گه اگه خوب شدنی بود ، همین جا خوب می شد.

آیناز سرش رو از سینم جدا کرد و گفت : از اون زمان به بعد که همه با زبون بی زبونی تایماز رو مقصر دونستن ، اون از اسب و اسب سواری متنفر شد. همه می گفتن ، اون نباید عقلش رو می داد دست من . اما من خیلی به این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که قسمت من این بوده و هیچ کس مقصر نیست . تایماز خیلی خودش رو عذاب می ده و هنوز هم ته نگاهش عذاب وجدان رو می بینم . اما من سرنوشتم رو راحت قبول کردم و مشکلی باهاش ندارم .


آیناز زل زد تو چشمام و گفت : می دونی آی پارا تو اولین کسی هستی که اینطور ماجرا رو براش گفتم . یه چیزی تو وجود تو هست که من رو جذب می کنه . حس می کنم یه خواهر پیدا کردم . البته نمی خوام مامان چیزی بدونه . اون یه کم به روابط من با خدمتکارا حساسه . اما تو به نظر من خدمتکار نیستی . تو رفتار تو اصالت موج می زنه.
لبخندی زدم و گفتم : شما به من لطف دارین خان زاده.
آیناز گفت: شنیدم سواد داری.
گفتم : بله اکابر خوندم .خوندن نوشتن بلدم .
گفت : دوست داری کتاب بخونی؟
با ذوق گفتم : عاشق کتابم . اما عموم وقتی اموال پدرم و تصاحب کرد همه ی کتابام رو آتیش زد.
آیناز به قفسه ی کتاباش اشاره کرد و گفت : هر کتابی خواستی می تونی برداری و بخونی . من به تحصیل زن جماعت اهمیت می دم و دوست دارم زن ها هم سری تو سرها در بیارن .
من اینجا درس نخوندم .عمم تبریز زندگی می کنه . من مدرسه ی ملی تبریز درس خوندم . تابستونها اینجا بودم و زمستونها می رفتم تبریز. اما اگه تو علاقه داشته باشی ، می تونم بهت درس بدم تا فقط موقع امتحانات بری امتحان بدی.
چیزی رو که می شنیدم نمی تونستم باور کنم . درس خوندن و دیپلم گرفتن برای من دست نیافتنی ترین رویا بود که حالا داشت واقعی می شد .
اشک شوق چشمام رو پر کرد . دست های آیناز رو گرفتم تو دستام و گفتم : راست می گین خان زاده ؟
لبخند شیرینی زد و گفت : من هیچ وقت دروغ نمی گم.
دستاشو بوسیدم و گفتم : این لطف شما رو هرگز فراموش نمی کنم .
آیناز گفت : اشکاتو پاک کن و این کتاب رو بگیر بخون ببینم سطحت چجوریاست.
کتاب رو گرفتم دستم و گفتم : چرا اینقدر به من خوبی می کنید خان زاده ؟


طره ای از موهاشو داد عقب و گفت : اسم دختری به گوشم خورد که برای داشتن موهاش ، روی پدر مقتدر و برادر مغرورم چاقو کشیده بود . اسم دختری رو شنیدم که دزدی آسلان رو و کرده بود . اسم دختری رو شنیدم که می خواست تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنه . اینا تو این خونه بی سابقن. تو یه جورایی خود منی. منی که اگه الان پاهام سالم بود ، خیلی از بی عدالتی را بر می داشتم . خیلی از دزدی ها رو رو می کردم و دست خیلی از زنا رو می گرفتم .من از پدرم شنیدم که در ازای کاری که کردی چی ازش خواستی . من با کمک به تو دارم به خودم کمک می کنم .
چشمامو بستم و زیر لب یه بسم الله گفتم و کتاب رو باز کردم . بیشتر از یه سال بود که یه خط کتاب هم نخونده بودم .
یه صفحه که خوندم ، آیناز گفت : کافیه . وضعت خیلی بهتر از چیزیه که تصور می کردم . من با تایماز حرف می زنم و ازش می خوام کمکم کنه که مامان رو راضی کنیم .خان بابا اونقدر درگیر کار املاکش هست که خیلی به مسائل داخل عمارت کاری نداره . مادرم مسئول اداره ی اینجاست .
گفتم : اما برادرتون از من خوشش نمی یاد .ممکنه سنگ اول رو اون جلو پاتون بندازه .
ملیح خندید و گفت : نه !!! نیگا به ابروهای گره کردش نکن . اون خیلی فکرش بازه . تحصیل کرده ی فرانسه ست و دروغ نگفتم اگه بگم فقط به خاطر بودن کنار من موقعیت عالی اونجا رو گذاشته و برگشته اینجا .
همینه که بعضی وقتها ناراحتم می کنه . نمی خوام به خاطر یه خطا تو بچگی ، آینده ی خودش رو نابود کنه . خیلی باهاش حرف زدم که برگرده و یه زندگی بهتر شروع کنه اما مرغش یه پا داره .منم از سر لجبازی باهاش ، واسه درمون پام اونجا نمی رم . اونم اصرار داره برم دکترهای اونجا رو هم امتحان کنم اما چون اون حرف من رو گوش نمی ده منم به حرفش گوش نمی دم .
آیناز بی مقدمه گفت : راستی داداشم بهت می گه گیسو کمند . می دونستی؟
گفتم : بله ایشون یکی دوبار من رو اینجوری صدا کردن .
گفت: راستش اونم از خدمتکارای کله کچل این خونه بدش می اومد و در ضمن دلش هم براشون می سوخت . واقعیتش از جسارت تو خوشش اومده . اینجام وقتی حرف تو پیش بیاد همینجوری صدات می کنه که کفر مامان رو دربیاره.
آیناز کتاب رو گرفت وگفت : بلند شو لچکت رو باز کنم ببینم موهاتو . می خوام ببینم ارزش این همه گرد و خاک کردن رو داشت ؟ بعدش بلند خندید.
از اینکه اول و آخر جمله هاش ربط و بی ربط می خندید خیلی خوشم اومده بود . آدم وقتی باهاش بود شاد می شد .
بلند شدم و لچکم رو گذاشتم کنار . بعد موهای بافته ام رو هم از هم باز کردم و گفتم : شاید خیلی زیبا نباشن اما یه زن بدون مو خیلی زشت می شه خان زاده . اینطور نیست ؟
گفت : خدا پدرت و رحمت کنه . شنیدم به مادرم گفتی عاشق موهات بود و واسه همین اینقدر روشون حساسی؟
گفتم : بله .
گفت : حق داشت . خوشحالم این ابریشم ها رو ندادی دست جلادی مثل آسلان.
از تعریفش خیلی کیف کردم اما این کیف کردن چند لحظه بیشتر طول نکشید . چون باز شدن در همان و خشک شدن من وسط اتاق همان.

درباره :
برچسب ها : رمان آی پارا ,
بازدید : 1831 تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 زمان : 9:39 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,634
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 739
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,634
  • بازدید ماه : 2,634
  • بازدید سال : 2,634
  • بازدید کلی : 11,709,206
  • مطالب