close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت هفتم
loading...

رمان فا

با تعجب گفتم : شما اینجا چیکار می کنید خان زاده ؟ گفت : چرا اومدی اینجا ؟ حالت بده ؟ گفتم : خوبم خان زاده . تکونهای شدید درشکه حالم رو بد کرده بود…

رمان آی پارا قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1703 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:42 نظرات ()

با تعجب گفتم : شما اینجا چیکار می کنید خان زاده ؟
گفت : چرا اومدی اینجا ؟ حالت بده ؟
گفتم : خوبم خان زاده . تکونهای شدید درشکه حالم رو بد کرده بود . الان خوبم .
داشتم از لحنش اینجور برداشت می کردم که نگرانم شده . اما تایماز با گفتن اینکه ، مادر گفت بیام ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی . حالا اگه حالت خوبه ، زود برو تو درشکه که بیشتر از این معطل نشیم ، بهم یاد آوری کرد که یه خان زاده هیچ وقت نگران مستخدمشون نمی شه و این همون پسر مغرور و گنده دماغه که تحملش رو ندارم ..........................................................

حالم مساعد درگیر شدن باهاش نبود و در ضمن با خودم قرار داد بسته بودم که به خاطر خودم هم که شده کمتر به پرو پاش بپیچم واسه همین هیچی نگفتم و راه افتادم سمت درشکه .
همین که سوار شدم ، فریبا گفت : خان زاده چیکارت داشت ؟
گفتم : نگرانم شده بود و چشمام و بستم . می تونستم تصور کنم چه حالی شده . هم داشت حرص می خورد و هم خوشحال بود که واسه ولی نعمتش یه خبر داغ داره.
دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود . حالم از عصر به اینور بهتر بود اما دل پیچه هام هنوز ادامه داشت .
وقتی وارد تبریز شدیم ، شور و شوقی عجیب همه ی وجودم رو فرا گرفت . کلی آدم و درشکه در حال رفت و آمد بود بودن . لباسهاشون تر و تمیز و کمی متفاوت تر اسکو بود و انگار چیزی رو گم کردن ، به این طرف واون طرف می رفتن . درشکه هامون یه کم که داخل شهر رفتن ، جلوی در آهنی بزرگی توقف کردن . محله ها و کوچه پس کوچه ها باریک بود اما نزدیکی های اون خونه کوچه عریض تر شده بود . بعد ها فهمیدم اسم اون محله بارن آواک هست که یه محله ارمنی نشینه.
درآهنی بزرگ رو دو تا از خدمه ی داخل خونه باز کردن و رفتیم داخل .
پیاده که شدیم ،یه عمارت به مراتب بزرگتر و زیباتر از عمارت خان رو جلوم دیدم. هنوز دهنم باز مونده بود و داشتم اطراف رو نگاه می کردم که بانو گفت : آی پارا همراه من بیا . می خوام تو رو به خواهر شوهرم معرفی کنم .
من همراه بانو و دو تا از خدمتکارهای عمارت وارد خونه شدیم .
جبروت داخل خونه بیشتر از نمای بیرونیش بود و چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد . تمام تلاشم رو برای اینکه عادی نگاه کنم ، می کردم ولی چقدر موفق شده بودم ، الله اعلم .
زنی نسبتاً چاق با لباسهای فاخر به استقبالمون اومد و بانو رو به آغوش کشید و گفت : خوش اومدی زن داداش. منور کردی . پس بچه ها و برادرم کجان ؟
بانو گفت : ممنون فخرتاج جان . آیناز نیست ولی تایماز باماست . الان می یاد دست بوس .
بعد کمی عقب رفت و من رو تو معرض دید خانم منزل که حالا اسمش رو می دونستم قرار داد و گفت : این دختر آی پاراست . دختر مرحوم یوسف خان ، خان کندوان و پاره آبادی های اطرافش . چند وقتیه با ما زندگی می کنه . قراره تو مسابقه ی اسب دوانی مخصوص زنها شرکت کنه . می دونستم بانو برای اینکه جریان مسابقه رو توجیه کنه داره من رو یه خان زاده معرفی می کنه وگرنه تو چشمم من همون کلفت بودم .
فخرتاج مات نگاهم می کرد .انگار داشت تو صورت من ، کس دیگه ای رو می دید . اونقدر بی حرکت به من چشم دوخت که آخر سر بیگم خاتون گفت : چیزی شده فخرتاج خانوم؟
فخرتاج به خودش اومد و گفت : نه نه .قیافه اش من رو یاد یکی از دوستام انداخت و بعد به طرف من اومد و من با طمأنینه نیمچه تعظیمی کردم و گفتم : سلام بانو.
جلوی من ایستاد وتو چشمام زل زد و گفت : جل الخالق این همه شباهت ؟


فخر تاج دستش رو جلو آورد و گونم رونوازش کرد و گفت : تو دختر گل صباح هستی ، درسته ؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: شما مادر من رو می شناختید ؟
گفت : من و مادرت مثل دو تا خواهر بودیم . الان باورم نمی شه تو دخترشی . اونقدر بهش شباهت داری که فکر کردم گل صباحه که جلو روم وایساده.
بیگم خاتون که ساکت یه گوشه وایساده بود ، اومد نزدیکتر و گفت : یعنی اینقدر شکل مادر خدابیامرزشه ؟
فخرتّاج گفت : خــــیلی!!!
فخر تاج به خودش اومد و من و بیگم خاتون رو دعوت کرد تا روی مبلهای زیبا و نرمی که تا به حال مبلی به نرمیه اون ندیده بودم بنشینیم .
تا فخرّتاج سالن رو ترک کرد ، رو کردم به بانو و گفتم :
بانو من رو به خاطر اینکه جسارت کردم و همراه شما نشستم ببخشید . اگر اجازه بفرمایید برم پیش فریبا و سلطان خانوم.
نگاهی گذارا به من انداخت و بعد در حالی که انگار من روبروم نشسته بودم زل زد و جلوش و گفت : نه. تو درست مثل یه میهمان مودب رفتار کن .من تو رو خان زاده معرفی کردم و حالا هم که معلوم شد ، خواهر شوهرم مادرت رو می شناخت ، دیگه نمی شه بری پیش مستخدمین. همینجا بشین . بعد از رفتنمون از این خونه ، اوضاع به روال عادی برمی گرده .
زیر لب چشمی گفتم و منتظر شدم تا فخرّتاج برگرده . زن مغرور همچین می گه تو رو خان زاده معرفی کردم که انگار از شأن خودش بخشیده به من . خوب خان زاده هستم دیگه.
همزمان با برگشتن فخرّتاج ، تایماز و خان و پشت سرشون فریبا و سلطان خانوم وارد عمارت شدن.
فخرتاج با سرخوشی به استقبال برادر و برادر زاده اش رفت و اونها رو تنگ به آغوش کشید. به طرف اونها که برگشتم ، نگاهم با نگاه متعجب تایماز و همینطور پر از نخوت فریبا تلاقی کرد .با بی خیالی سرم رو برگردوندم . وقتی تایماز و پدرش بهمون نزدیک شدن ، بلند شدم و بدون تعظیم فقط گفتم : خسته نباشین که این جمله ام رو تایماز بی جواب و پدرش با اشاره ی کوتاه سرش جواب داد.
بیگم خاتون به فریبا و سلطان خانوم دستور داد وسایل یک شبش رو به اتاقش ببرن و بعد برن پیش مستخدمین تا استراحت کنن.
می تونستم حدس بزنم فریبا الان با دیدن من تو جمع خانوادگی اونا چه حالی داره . خوبش شد. اون باید می فهمید بین من و اون یه تفاوتهایی هست . هنوز تو افکارم به خاطر کنف شدن فریبا کامل خوشحالی نکرده بودم که تایماز گفت : تو نمی خوای باهاشون بری آی پارا؟ نکنه تو سفر گوشات هم عیب کرده ؟
از تو آتیش گرفتم . نفهم بی شعور خوشیم رو زایل کرد . ؟آخه یکی نبود بگه ، تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ تو صاحبم نیستی . اربابم نیستی . شوهرم نیستی . پس چرا هی خودت رو قاطی می کنی آخه .
فخرّتاج که به خاطر نوع معرفی بانو من رو یه جور مهمون تو خونه ی خان حساب می کرد ، با این حرکت برادر زاده اش متعجب به بانو چشم دوخت . بانو هم رو به تایماز گفت : تایماز جان ، می دونستی آی پارا دختر صمیمی ترین دوست عمت هست ؟
من ناگهان به جای تایماز ، چشمم افتاد به خان که به وضوح رنگ پریده به نظر می رسید و حس کردم دستاش داره می لرزه . نگاهم به چشماش افتاد ، یه جور نگرانی غریب رو توشون دیدم که اصلاً نمی فهمیدم برای چیه .


تایماز که پسر باهوشی بود ، با این حرف مادرش جریان رو گرفت و سعی کرد لحنش رو عوض کنه و رو به من گفت : تو مگه حالت بد نشده بود ؟ خوب برو استراحت کن !!! و اینجوری مثلاً عمش رو قانع کرد و منظورش از اون حرف ، استراحت کردن من بوده . بعد برای عوض کردن بحث ، حال بچه های عمه رو پرسید.
وقتی حرفهای فخرتاج راجع به دختر و پسرش که تو فرانسه مشغول کار و تحصیل بودن ، تموم شد ، تایماز بی مقدمه گفت : عمه شما مادر آی پارا رو از کجا میشناختن ؟
فهمیدم که تو اون مدت که عمش داشت از دلتنگی واسه بچه هاش می گفت ، این پسر فضول دل تو دلش نبود تا سر از کار من در بیاره .
عمه که یه جورایی حس می کردم جلوی برادرش یه کم معذبه گفت : من و گل صباح از بچگی با هم بزرگ شده بودیم . خونه هامون تو یه کوچه بود . پدر من خان بود و پدر اون یه ملاک سرشناس و درست مثل آی پارا خوشگل بود و مهربون.
تو دلم گفتم ، الان تایماز با خودش می گه : چقدرم که این آی پارا مهربونه !!
عمه ادامه داد : دوستی ما پابرجا بود تا اینکه ، پسر خان کندوان تو یه عروسی گل صباح رو دید و خاطر خواهش شد وباهاش عروسی کرد و اون رو با خودش به کندوان برد.
چند ماه بعدش هم من عروسی کردم و اومدم تبریز . دیگه از حال هم دورادور با خبر می شدیم .با وجود اینکه اون زودتر ازدواج کرده بود ، بچه دار نشده بود ، اما من خیلی زود سولماز و سعید رو به دنیا آوردم و با اونا سرگرم شدم وکلاً از دوستم بی خبر موندم . تا اینکه با خبر شدم ، طفلی گل صبا که بعد از ده سال حامله شده بوده ، موقع زایمان از دنیا رفته . اونقدر حالم داغون شد که اصلاً نپرسیدم بچه اش زندس یا مرده یا چی هست ؟ دیگه از اون موقع هیچ خبری ازش نداشتم.
الان که آی پارا رو دیدم یه لحظه زبونم قفل کرد . آی پارا با گل صباح عین سیبیه که از وسط دو نیم شده.


تایماز نگاهی گذرا به من کرد و رو به عمش گفت : متاسفانه عموی آی پارا بعد از فوت پدرش ، اون رو به عنوان کنیز به خان بابا فروخته.
فخرّتاج با تعجب به من نگاه کرد و بعد رو خان گفت : آره داداش؟
خان گفت : بله. همینطوره.
فخرّتاج گفت : به چه حقی با یه خان زاده یه همچین رفتاری کرده ؟ آی پارا یه اصیل زاده ست . اون از مادرش ، اونم از باباش. اون حق نداشت اینطوری رفتار کنه.
خان گفت : حالا که کرده.خودش باید وجدان می داشت و این کار رو نمی کرد.
فخرّتاج بلند شد اومد سمت من و نشست کنارم و گفت : الهی قربونت برم دخترم چقدر اذیت شدی تو . بی مادر بزرگ شدی . اونم چه جواهری . حالا هم اینجوری.
اونقدر از این رفتار فخرّتاج ذوق مرگ شده بودم که لفظ کنیز که از دهن اون تایماز نامرد دراومد ، برام کم رنگ شد .
بیگم خاتون خودش رو جا به جا کرد و گفت : فخرتاج خانوم الان دیگه آی پارا یه خان زاده نیست . این رفتار شما شایسته نیست.
خان چشم غره ای به بانو رفت و برای خاتمه ی این غائله گفت : فخری به خدمه بگو اتاق ما رو حاضر کنن.
فخرّتاج گفت : چیزی نمی خورین؟
خان گفت : الان ؟ نصف شبی چه وقت غذا خوردنه خواهر من ؟ نه ما تو راه خوردیم .
فخرّتاج بلند شد و راه افتاد اما به در نرسیده برگشت رو به زن برادرش و گفت : یه اصیل زاده ، همیشه اصیل زاده ست زن داداش . حتی اگه زرد خرید باشه .
چون فخرّتاج به اندازه ی کفایت ازم دفاع کرده بود ، نیازی به استفاده از زبونم ندیدم .
اما نیشخندی رو مهمون لبام کردم که از چشم تیز بین تایماز دور نموند.
بانو رو کرد بهم و گفت : از حرفهای خواهر شوهرم هوا ورت نداره خبریه ها !!! مالک تو خانه نه خواهرش. پس حواست به رفتارت باشه . اون به هوای دوستی با مادرت نخواست دلت رو بشکنه و بعد از روی مبل بلند شد و لباسش رو مرتب کرد تا آماده ی رفتن باشه.
فخرّتاج به اتاق برگشت و گفت : اتاقاتون حاضره .
اونا بلند شدن و راه افتادن طرف در . ولی من همونجا موندم . فخرّتاج گفت : تو چرا وایسادی؟
گفتم : من کجا باید برم ؟
گفت : بیا اتاق تو رو خودم نشونت می دم.
می دونستم رفتار محبت آمیز فخرّتاج اوضاعم رو بعد از رفتن از اینجا برام بدتر می کنه . اما نمی تونستم بهش بگم من رو ندید بگیره و کاری به کارم نداشته باشه . در ضمن ته دلم از چزوندن تایماز هم لذت می بردم.


فخرّتاج کنار در یه اتاق ایستاد و بهم گفت : بیا تو
وارد اتاق شدم. کوچیک ولی دنج بود. یه تخت خواب فلزی آجری رنگ یه گوشه بود و یه کمد با در آینه ای هم کنارش.
گفت : راحت بخواب. خیلی هم حرفهای زن داداشم رو جدی نگیر. اون خودش از خونواده ی سرشناسه واسه همین خیلی اشرافیه . ولی تو دلش مهربونی هم پیدا می شه.
تو دلم گفتم : ما که ندیدم. ولی رو کردم به فخرّتاج گفتم: حتماً همینطوره خان زاده. خیلی از لطفتون ممنونم. من در جایگاهی نیستم که شما اینقدر من رو مورد لطف قرار می دین اما خوشحالم مادرم یه همچین دوستی داشته.
فخرّّّّّّّّّّّتاج خواست از در بره بیرون اما انگار پشیمون شد و برگشت کنارم و دستم رو گرفت من رو نشوند رو تخت و گفت : می خوام یه رازی رو بهت بگم .ولی باید قول بدی به کسی نگی. اگه زن برادرم به گوشش برسه ، برات خوب نمی شه.
دلم مالش می رفت . نمی دونستم چه رازی ممکنه وجود داشته باشه ولی دلم گواهی میداد ،هر چی که بود ، مربوط می شد به مادرم .
فخرّتاج به گلهای لحاف چشم دوخت و گفت : همونطور که گفتم ، مادرت و من رابطه ی خوبی با هم داشتیم و خونه ی همدیگه هم رفت و آمد می کردیم . مادرت هم مثل تو زیبا بود . تو این رفت و آمد ها یه مرد مغرور دور از چشم همه عاشق شده بود ولی غرور به لباش مهر سکوت زده بود . نمی دونم منتظر بود لابد مادرت پا پیش بذاره. چون من هیچ وقت دلیل تعللش رو نفهمیدم. اما هر چی که بود ، سرنوشت ، قسمت و یا هر چی ، درست روزی لب به صحبت باز کرد که من حامل خبر شیرینی خورون گل صباح بودم . اگه یه روز اگه فقط یه روز زودتر به من گفته بود ، شاید تو الان برادر زاده ی من بودی.
در حالی که از شدت تعجب دهنم باز مونده بود گفتم : یعنی ؟ یعنی میرزا تقی خان عاشق مادرم بوده ؟
فخرّّتاج گفت : هیس دختر ! می خوای همه رو بکشونی اینجا ؟
دستم رو گذاشتم رو دهنم و هاج و واج فقط نیگاش کردم .
فخرتاج گفت: آره . برادر مغرور من عاشق دختر چشم ابرو مشکیه همسایه شده بود و به خاطر همین لفظ خان زاده بودنش ، نمی تونست بروز بده.
ولی درست روزی لب باز کرد که گل صباح بهم گفته بود دیشبش خانواده ی پدرت بی خبر برای خواستگاری می یان و همون شب با رضایت پدر بزرگت که تاجر سرشناسی هم بود ، شیرینی خورده ی پسر خان کندوان می شه.
گل صباح با خجالت جریان رو گفت و حتی ازم خواست تا بله برون رسمی جایی حرفی نزنم . اما مگه می شد ؟
گفتم : فقط به مادرم می گم و اون هم چیزی نگفت و من با یه خبر دست اول برگشتم عمارت.
می خواستم برم به مادرم خبر بدم که خان داداش راهم رو سد کرد و گفت که می خواد باهام حرف بزنه .
اولش اونقدر من و من کرد که داشت طاقتم تموم می شد ولی دست آخر به زور گفت که از گل صباح خوشش اومده و می خواست من کمکش کنم که یه بار با خود گل صباح حرف بزنه.
باورت نمی شه چه حالی بهم دست داد. از خان داداش حساب می بردم و می ترسیدم بهش بگم چی شده ولی با خودم گفتم : آخرش چی بلاخره که می فهمه .
واسه همین با هزار زحمت لب باز کردم و گفتم چی شده.
تا به حال خان داداشم رو اونطوری ندیده بودم نه قبلش و نه بعدها. انگار که داشت خفه می شد . صورتش کبود شد و دستاش شروع به لرزیدن کرد.
فکر می کردم الان بلند می شه میره قشقرق به پا می کنه . ولی خان داداش بلند شد رفت اصطبل و اسبش رو برداشت و تاخت به دل صحرا.
اونقدر حالم بد بودکه خدا عالمه.منم که همیشه اشکم دم مشکم بود واسه همین شروع کردم به گریه . گریه ام از سر ناچاری و درموندگی بود . چیکار می تونستم بکنم . اولش فکر کردم به گل صباح بگم ، ولی بعد گفتم : که چی بشه؟ اگه پدر و مادرم می فهمیدن اون شیرینی خورده یکی دیگه شده ، هرگز به خواستگاریش نمی رفتن . پس حتی اگه جلوی ازدواجش رو با پدرت می گرفتم ، بازم اون مال برادرم نمی شد.
حال و روز خان داداش تعریفی نداشت و با همه سرسنگین بود . منم نمی خواستم تا خودش چیزی نگفته ، حرفی بزنم . اما اون دیگه پی ماجرا رو نگرفت و بعد از عروسیه گل صباح که خیلی هم به من بد گذشت ، ازم خواست به کسی چیزی نگم .
می دونستم اون گل صباح رو خیلی دوست داره . اونقدر مغرور و خود بزرگ بین بود که باورم نمی شد به خاطر گل صباح اومده با من حرف زده. همین باعث می شد بفهمم چقدر داره عذاب می کشه . ولی حقش بود . اون می تونست یه کم فقط یه کم زودتر بگه و عشقش رو مال خودش کنه.
اون شب فخرّتاج باهام خیلی حرف زد از گذشته ها . اما من هنوز تو فکر جریان عشق خان به مادرم بودم .حالا ذهنم درگیر این شده بود که کوتاه اومدن های خان در برابر بی قانونی های من و غد بازی هام نمی تونه صرفاً به خاطر رفتار مقتدرانه ی من بوده باشه . احتمالا ً اون به خاطر شباهت من به مادرم نمی تونسته به من سخت بگیره. یه جورای برش تداعی گر مادم بودم. یا شایدم چون دختر اون بودم نمی تونست اذیتم کنه.
فخرّتاج گفت : یادت باشه زن برادرم رو این چیزها حساسه . اگه بفهمه جریان رو، حاضر می شه هر کاری بکنه تا تو رو از خان دور کنه . اون با وجود زیبایی همیشه از طرف همه ی زنانهای عالم موقعیت خودش رو در شرف تهدید می بینه . پس این راز رو پیش خودت نگه دار.
اما تقدیر چیز دیگه ای بود که دو نفر دیگه هم حرفهای اون شب فخّرتاج رو بشنون .
یکی از اول و یکی فقط نصیحت آخر .


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 207
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,058
  • بازدید ماه : 18,016
  • بازدید سال : 145,119
  • بازدید کلی : 11,642,259