close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت هشتم
loading...

رمان فا

شب رو با خوابهای پریشان به صبح رسوندم . وسایلم هنوز تو بقچه ام پشت درشکه بود و واسه همین نتونستم موهامو شونه کنم . با سر انگشتم کشیدم توشون که…

رمان آی پارا قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1841 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:43 نظرات ()

شب رو با خوابهای پریشان به صبح رسوندم . وسایلم هنوز تو بقچه ام پشت درشکه بود و واسه همین نتونستم موهامو شونه کنم . با سر انگشتم کشیدم توشون که یه کم وا شه . بعد بافتمشون و لچکم رو سرم کردم و تو راهرو سرک کشیدم . کسی نبود.
در اتاق رو بستم و راه افتادم سمت همون سالنی که دیشب نشسته بودیم. یکی از خدمتکارهای فخرّتاج که داشت اونجا رو جارو می کرد ، من رو دید و تعظیم کرد و گفت : لطفاً همراه من به اتاق غذا خوری تشریف بیارین......................................................................

چقدر این طرز حرف زدن باهام غریبه شده بود . دلم یه جوری شد. از وقتی به اسکو اومده بودم ، مدام تحقیر شده بودم . این بنده خدا هم به حساب اینکه فک و فامیل خانوم هستم اینطوری باهام حرف زد . ولی هر چه که بود برام خوشایند بود و زندگی خوب گذشته رو برام تداعی کرد.
دنبال دخترک راه افتادم . من رو به اتاقی که درِ قهوه ای کنده کاری شده ای داشت راهنمایی کرد . با بازکردن اتاق ، دهن منم تا آخر مثل یه غار وا شد . بی نهایت زیبا و باشکوه بود. اتاق بزرگ با پرده های ترمه و یه میز بزرگ غذا خوری حدود پنج متر که دور تا دور اون صندلی های منشوق قرار داشت .
زیر پامون فرش های زیبای هریس انداخته بودن و بالای میز یه چلچراغ شمعی بود که مطمئنن برای روشن کردن همه ی شمع های اون کلی باید زمان صرف می شد. رو دیوار ها هم چراغهای نفتی با پایه های طلای نصب شده بود که جلوه ای شاهانه به اتاق داده بود. هیچ کس تو اتاق نبود. رو کردم به خدمتکار و گفتم : من هنوز دست و روم رو نشستم . دستشویی کجاست؟
گفت : همراه من بیایید بانو.
اوه بانو !!! چقدر وقتی با احترام با آدم حرف می زنن ، لذت بخشه. سالها این لذت و این نعمت رو داشتم اما هرگز به خاطر اون شکر گزاری نکرده بودم تا اینکه اینطوری از دستش داده بودم.
دنبال دختر وارد حیاط بزرگ خونه که شب ، کامل ندیده بودمش شدیم و راه افتادیم سمت انتهای حیاط و نزدیک در ورودی.
از حوض بزرگ وسط حیاط ، آفتابه ای پر کرد و راه افتاد . منم در حالی که همه ی جزئیات اون حیاط مصفا رو نگاه می کردم ، دنبال دختر راه افتادم .
وقتی برگشتم تو اتاق غذا خوری ، هنوز کسی نیومده بود . دختره گفت : شما تشریف داشته باشین تا بقیه هم بیان و اتاق رو با یه با اجازه ترک کرد .
اولین بار بود که پشت میزمی خواستم غذا بخورم. همیشه رو زمین و سر سفره غذا خورده بودم. یکی از صندلی ها رو کشیدم جلو و نشستم .
هنوز خوب جا به جا نشده بودم که فخرّتاج اومد تو. سریع بلند شدم و سلام کردم .
سلامم رو جواب داد و گفت : دیدم تو اتاقت نیستی . پرسیدم گفتن اینجایی. قبل از بقیه اومدم دیدنت که بازم تاکید کنم ، راجع به چیزهایی که دیروز گفتم، به کسی حرفی نزنی.
گفتم : چشم خان زاده . حواسم هست . دلیلی نمی بینم خاطرات یه عشق قدیمی رو برای نامحرم بگم . مطمئن باشین.
لبخندی زد و گفت : حالا بشین. الان بقیه هم می یان.


حرف فخرّتاج تموم نشده بود که یه مرد میانسال چهار شانه با ربدوشامبر مخملی قهوه ای رنگ وارد اتاق شد و به دنبال اون ، خان ، بانو و تایماز هم داخل شدن. همونجور که سرپا بودم سلام کردم و همگی جوابم رو دادن. حتی تایماز.
مرده که فهمیدم که شوهر فخرّتاجه گفت : حتماً تو آی پارا هستی ؟
گفتم : بله.
گفت : چند سالته؟
گفتم : هفته ی پیش هجده ساله شدم .
گفت : بشین . چرا سرپا جواب می دی.
با اجازه ای گفتم و نشستم .
گفت: چقدر مطمئنی که تو این مسابقه می بری؟
گفتم : نمی دونم ولی نهایت تلاشم رو خواهم کرد که اول بشم.
خندید و لقمه ای نون و پنیر گرفت و همزمان که می خورد رو به خان گفت : میرزا تقی خان ، اگه این دختر ببره ، یه اسب اصیل بهش می دم.
خان گفت : ممنون ولی خودش یه اسب اصیل داره که می خواد با همون مسابقه بده.
نایب خان قجر رو به من گفت : اگه ببری ، چی واسه پاداش می خوای ؟
گفتم : همین که بتونم ببرم و اعتماد بانو و خان رو به خوبی جواب بدم برام کافیه.
گفت : ولی بردن تو برای من هم خوب می شه. می خوام اگه ببری ، یه چیزی بهت بدم.
گفتم : هر چی بانو بفرماین.
فکر کنم بانو از ذوقش داشت سکته می کرد.
از اینکه تونسته بودم ، این حس رو تو بانو زنده کنم که تعریفها و نزدیکی فخرّتاج به من نتونسته تو بزرگی اون اثر بذاره ، خوشحال بودم .
بانو برگشت سمت من و گفت : اگه ببری می تونی درس بخونی واگه نه ، هرگز نباید دیگه راجع به این موضوع حرفی بزنی.
شوکه شده بودم . این هم یه خبر خوب بود و هم بد.
می دونستم حرفش رو یه بار بیشتر نمی زنه . اگر می بردم که به آرزوم می رسیدم و اگه می باختم باید اون رو به گور می بردم چون می دونستم از حرفش برنمی گرده .
یه احساس دو پهلو داشتم و یه جور خنکی تو سرم حس می کردم ولی در عوض همه ی تنم داغ بود.
تایماز داشت با یه پوزخند نگام می کرد و چشمهای فخرّتاج هم نگران بود . اما خان بی توجه داشت صبحانه می خورد.
قدرتم رو جمع کردم و گفتم : ممنون از لطفتون بانو که به خواسته ی من فکر کردین . ان شالله اگه قسمتم درس خوندن باشه. پیشتون رو سیاه نمی شم .
بانو با یه لبخند پیروز مندانه گفت : ان شاالله و مشغول خوردن شد.
نایب خان قجرگفت : خوب پس دختر جان. اگه ببری، می تونی بیای تبریز و همینجا ساکن بشی و درس بخونی . اینم هدیه ی من به تو .


هاج و واج نگاهم بین خان و نایب در حرکت بود . من زرخرید خان بودم و می بایست برای اون کار می کردم . اما با این پیشنهاد تکلیف مالکیت خان چی می شد ؟
هنوز با تردید به همه نگاه می کردم که نایب خان گفت : من پولی رو که به یونس خان کندوانی عموی این دختر ، پرداخت کردی و برادرزاده ی اون رو خریدی بهت می دم میرزا تقی خان . چطوره ؟
خان سرفه ای کرد و گفت: اگه قرار بر این باشه که این دختر بیاد اینجا ، من مانعی نمی بینم اما می خوام اختیار دارش خودم باشم. نمی خوام پولی از این بابت بگیرم.
انگار داشتن سر یه گونی برنج حرف می زدن . اونقدر این مزه ی گس تحقیر تو دهنم ، بد بود که از توصیفش عاجزم . حتی محبتهاشون هم بوی تحقیر می داد .
ناخودآگاه سرم چرخید سمت تایماز که بی صدا غذا می خورد و منتظر بود این مزایده به پایان برسه و ببینه بلاخره این جنس مال کی می شه.
نایب خان گفت : عیبی نداره . من نمی خواستم اموالت رو مفت از چنگت در بیارم واسه همین این پیشنهاد رو دادم.
خان یه قلپ از چاییش رو خورد و گفت : اموال من اموال خواهرمه . من و اون این حرفها رو نداریم . انگار می کنم که یه مستخدم برا کمک به خواهرم فرستادم .
حالم داشت به هم می خورد . حس م کردم یه حیون خونگی هستم که داشتن راجع به اینکه صاحبش کی باشه بحث می کردن. سرم به شدت درد می کرد . نمی دونم تایماز تو صورتم چی دیدکه گفت : حالت خوبه آی پارا؟
با این جمله ی تایماز همه ی نگاهها برگشت سمت من و من که واقعاً داشتم بالا می آوردم ، دستم رو جلوی صورتم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم .
دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و معده ی خالیم رو که فقط اسید ترشح کرده بود رو تو باغچه خالی کردم .
دو تا از خدمه که من رو زرد و زار کنار باغچه دیدن ، به طرف دویدن و زیر بازوم رو گرفتن و کمکم کردن بلند شم . حالم بهتر بود . صورتم رو شستم و همونجا رو پله ها نشستم تا بهتر بشم .
فخرّتاج اومد کنارم و گفت : می فهمت دختر جان . باورم نمی شه برادرم اینطوری باهات برخورد کنه . احتمالاً دلش از جریان مادرت خونه که می خواد خوردت کنه ولی مقاومت کن. من دیشب با شوهرم حرف زدم و از اون خواستم یه جوری تو رو بیاره اینجا حتی اگه حتی... حتی اگه لازم باشه بخردت . ایشالله همه چی درست می شه . اینطوری ضعیف باشی مسابقه که هیچ تو زندگیت هم می بازی ها.
بلند شدم و گفتم : من اصلاً آدم ضعیفی نیستم خان زاده . یه کم ناخوشم فقط . از این همه لطفی هم که من دارین ممنونم.
بعد از یه سال و خورده ای تحقیر ، فقط لفظ محبت آمیز شماست که یادم می ندازه کی بودم. اگه خدا بخواد می برم. من سوار کار قابلیم.
خندید و گفت : عین مادرت. مادرت عاشق اسب بود. حتماً دختر گل صباح می بره. من مطمئنم.
تو همین موقع در عمارت باز شد و خان و بقیه اومدن تو حیاط. پشت سرشون فریبا و سلطان خانوم بودن . پس معلومه وقت رفتن بود.
هیچ کس حالم رو نپرسید و ابراز نگرانی نکرد .
خدا حافظی ها انجام شد و ما سوار درشکه ها شدیم و راه افتادیم . با وجود نخوردن صبحانه ، گرایشی به نان و پنیری که تو درشکه برای نیم چاشت گذاشته بودن ، نداشتم و ترجیح دادم . معده ام رو که تو این یه روزه دوبار آبروریزی کرده بود و خالی بذارم
طرف های ده صبح بود که به طرف اوجان( بستان آباد امروزی ) حرکت کردیم.


تمام طول سفر ، چه زمانی هایی که تو درشکه بودیم و چه وقتهایی که تو کاروانسراهای بین راه اتراق می کردیم ، فریبا باهام سر سنگین بود و جوری با کینه بهم نگاه می کرد که باید اعتراف کنم از نگاهش می ترسیدم. می دونستم دختر حسودیه و از من هم اصلاً خوشش نمی یاد اما دیگه حتی نیش و کنایه هم نمی زد فقط با غیظ و نفرت نگاهم می کرد اما بقیه رفتارشون عادی بود. فقط بعضی وقتها متوجه نگاه خیره ی تایماز می شدم که برام جای سوال داشت.
بلاخره با هر بدبختی شده رسیدیم زنجان . همگی کثیف بودیم. مردها تو حمام کاروانسرای خرم دره یک بار حمام کرده بودن و ما هموم یکبار رو هم نتونستیم چون قسمت زنانه اش خراب شده بود . عادت ماهانه ام هم روز هفتم تمام شده بود ولی نتونستم حموم کنم و نمازام همه قضا شده بود .بازم دست رقیه درد نکنه که کلی پارچه ی کوچیک به در نخور رو دوخت کنار هم و گفت بیا تو سفر اینا رو استفاده کن اونجا که جا واسه شستن پیدا نمی کنی .اگه اینا نبود نمی دونستم باید چیکار می کردم .حالم از بوی عرق خودم به هم میخورد . خدا خدا می کردم وقتی رسیدیم اونجا بانو بخواد اول بره حموم که ما هم دنبالش راه بیفتیم .
عمارت خان زنجان هم خیلی با شکوه بود و خونه زندگی میرزا تقی خان در برابر اون معمولی محسوب می شد . اما ظاهراً بانو و خان اینجا برای خودشون اسم و رسمی داشتن .چون هم محمد علی خان و هم همسرش صفیه خانوم به گرمی از کاروان کوچیک ما استقبال کردن .
هم خسته بودم و هم کثیف واقعاً دلم حمام می خواست . که خدا رو شکر صفیه خانوم پیشنهاد حمام رو داد و برخلاف انتظام که فکر می کردم قراره به حمام عمومی شهر بریم ، به وسیله خدمتکارها به انتهای باغ هدایت شدیم که اونجا بازم از اینکه این همه کم اطلاعات هستم از خودم شرمنده شدم .
دو تا حمام بزرگ کنار هم قرار داشت یکی برای مستخمین و خدمه و یکی برای اعیان و اشراف. من داخل حمام اشراف رو ندیدم اما حمام مستخدمین عین حمامهای عمومی بود . شامل خزینه و رختکن و سکّو. اونقدر از دیدن حمام ذوق داشتم که هر کی من رو می دید فکر می کرد چند ساله تنم رو نشستم.
وقتی از حمام بیرون اومدیم حس می کردم واقعاً دنیا قشنگتر شده.
خان ، تایماز و مستخدمین مرد هم ظاهراً بعد ما حمام کردن . چون اونها هم ترگل ورگل شده بودن.
چون شرط شرکت در مسابقه ، بودن از خانواده ی خانی یا اعیان و اشراف بود ، منم سر سفره ی طویلی که خان زنجان برای همه ی میهمانانش انداخته بود نشستم و خدمتکار بودنم انکار شد.
زنا و دخترای زیادی نشسته بودن . نمی دونستم هر کدوم مال کدوم شهر هستن و یا کدوم یکی تو مسابقه شرکت می کنن . اما حس می کردم برتر از همه شون هستم . خیلی آروم بودم و سعی می کردم ذهنم رو از هر چیز ناراحت کننده پاک کنم.
بعد از شام برای اون همه جمعیت هندوانه آوردن . خیلی وقت بود نخورده بودم . دقیقاً از وقتی پدرم به رحمت خدا رفته بود . خیلی بهم چسبید .
برای مردها قلیون چاق کردن و هدایت شدن به ایوان بزرگی که جلوی عمارت بود . زنها همگی داخل نشسته بودن . لباسهاشون همه زرق و برق دار و از پارچه های گرون قیمت بود و سعی می کردن با تکون دادن بی هدف دستاشون برق الگوهاشون رو به رخ هم بکشن . لباسهایی رو که بانو برام گرفته بود و پوشیده بودم و از این لحاظ خیالم راحت بود که سر و وضعی آبرومندانه دارم .
خان زنجان به جمع زنها اومد و همگی با مرتب کردن لچک و شالهاشون سعی در حفظ حجاب کردن . خان رفت روی مبلی بالای مجلس نشست و گفت : همونطور که می دونید فردا روز مسابقه ست . دستور دادم همه ی اسبهایی رو که قراره تو این مسابقه شرکت کنن رو امشب تیمار کنن تا آماده مسابقه باشن .
به نفر اول این مسابقه یه اسب اصیل عرب و یه سرویس طلا خواهم داد و به نفر دوم یه سرویس طلا و به نفر سوم یک گردنبند طلا.
الانم مستخدمین جای خواب همه رو فراهم می کنن. امیدوارم از مهمان نوازی خان زنجان برای شهر و دیار خودتون قصه ها ببرید و بعد بلند شد و به ایوان و پیش مردها رفت . با این جمله ی آخریش هدف اون رو از این همه بریز و بپاش خوب ملتفت شدم . معلوم شد که آدم شهرت طلبیه و دوست داره از جلال و جبروت و دست و دلبازیش همه تعریف کنن. یه لحظه یاد پدرم افتام . چقدر خان متفاوتی بود.
کلی لحاف و تشک آوردن و همه ی زنها کنار هم تو اون سرسرای بزرگ خوابیدن . اگه اتفاق نمی افتاد ، باورم نمی شد که یه روز کنار بانو بخوابم . بانو با کلی قر و قمیش که ای وای بالشم سفته و تشکم نرمه و لحافم گرمه ، بلاخره خوابید .پیش خودم گفتم : باید امشب خوب بخوابم تا برای فردا سرحال باشم . فردا برای من روز مسابقه نبود . روز تعیین سرنوشتم بود . با این افکار چشمام رو هم افتاد و بی هوش شدم.


افسار اُختای تو دستم بود و کنار بانو و تایماز ایستاده بودم که دستور سوار شدن و پشت خط ایستادن از طرف محمد علی خان صادر بشه . وقتی اعلام شد که همه سوار شن ، بانو گفت : یادت باشه آی پارا باید ببری تا بتونی درس بخونی. با به یاد آوردن این مطلب قلبم فشرده شد و عرق سردی رو پیشونیم نشست.
در حالی که من سوار اُختای بودم و افسارش دست تایماز بود به طرف خط شروع مسابقه حرکت کردیم. وقتی افسار اسب رو به دستم می داد گفت : من مطمئنم تو می بری آی پارا . نگران درس خوندت هم نباش . من و آیناز حمایتت می کنیم حتی اگه بازنده شی . پس خودت باش.
شوک حرف تایماز و لحن و نگاهش برام خیلی تکان دهنده تر از حرف بانو بود. سعی کردم افکار مزاحم رو از ذهنم دور کنم و فقط به خط پایان فکر کنم .
با صدای سوت ، رها و آزاد تاختم. اُختای جوری با سرعت می تاخت که حس می کردم دارم پرواز می کنم . من و نسترن نوه ی دختریه محمد علی خان جلو تر از همه بودیم . اونم هم سن و سال من بود و به جد می تاخت . لابد اونم واسه آبروی پدر بزرگش اینجور دیوانه وار اسبش رو می تازوند. به انتهای مسیر نزدیک می شدیم و می تونستم دو تا سنگی رو که باید از وسطشون به منزله پایان مسابقه رد می شدیم رو ببینم .
درست کنار هم و تو یه سطح حرکت می کردیم و چیزی به خط پایان نمونده بود که یه دفعه اسب نسترن رم کرد و دو تا پاهای جلوش رو داد بالا و نسترن از عقب افتاد ولی چون پاش تو رکاب گیر کرده بود ، کامل زمین نیفتاد و وقتی اسب دیوانه وار شروع به دویدن کرد . نسترن روی زمین کشیده شد . مسیر مسابقه و فاصله چند متری ای که به خط پایان مونده بود رو با یه تصمیم آنی ول کردم و دنبال اسب نسترن رفت و بهش رسیدم و خم شدم و درحالی همزمان اُختای رو می تازوندم ، افسار اسب رو گرفتم و کشیدم . اسب ایستاد . سریع پیاده شدم و به سمت دیگه ی اسب رفتم و پای نسترن رو از تو رکاب در آوردم . از سر و دستش خون می اومد و حسابی خراشیده شده بود . بی هوش شده بود . نمی دونستم سرش به سنگی چیزی خورده یا نه . دیدم که یه سری سوار دارن به طرف ما می یان . حتماً برای کمک می آمدن . نسترن رو کشوندم کنار و سرش رو بغلم گرفتم و به صورتش سیلی زدم . و صداش کردم . سوارها رسیدن و از اسب پیاده شدن . محمد حسین خان پدرنسترن و پسری که ظاهراً برادرش بود همراه چند نفر دیگه به طرف من دویدن . پدرش سر نسترن رو از تو بغل من کشید بیرون و محکم در حالی که گریه می کرد ،به صورتش سیلی می زد . صورت و دست نسترن خونی شده بود . نمی شد فهمید زخمش چقدر عمیقه. گفتم : زنده ست خان . نفس می کشه باید از ترس بی هوش شده باشه.
محمد حسین خان با یه حرکت دخترش رو بغل کرد و به پسرش گفت که سوار اسبش بشه . برادر نسترن سریع سوار شد و خواهرش رو از بغل پدرش کشید بالا و به طرف محلی که همه اونجا جمع شده بودن تاخت . به طرف اُختای رفتم و سوار شدم و محمد حسین خان و بقیه هم سوار شدن و با هم به محل شروع مسابقه برگشتیم .
همه دور نسترن حلقه زده بودن و مادر و مادربزرگش و چند زن دیگه هم شیون می کردن . یه لحظه با خودم گفتم ، نکنه مرده باشه . با این فکر سریع از آختای پیاده شدم و به طرف حلقه ی جمعیت دویدم و همه رو کنار زدم . با دیدن چشمهای باز نسترن که از دست یه نفرداشت آب می خورد و دیگری خون خشک شده ی خراش های سرش رو می شست خیالم راحت . مادر نسترن تا چشمش به من افتاد . خیز برداشت طرفم . جوری که واقعاً ترسیدم و یه قدم عقب رفتم . نسرین خانوم من رو بغل کرد وگفت : ممنونم دخترم . تو جون دختر من رو نجات دادی . اگه زود به دادش نرسیده بودی . الان نسرتم از دست رفته بود . من و محکم به خودش می فشرد و ضبحه می زد . گفتم : بانو هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کرد . وظیفه ام بود .
نسرین خانوم من رو از خودش جدا کرد و دوباره به طرف دخترش برگشت . بین اون همه جمعیت داشتم خفه می شدم . نمی دونستم بانو هم بینشون بود یا نه .چون می ترسیدم که چشمم تو چشمش بیفته . جمعیت رو کنار زدم و به طرف اُختای رفتم . ظاهراً نسیرین خانوم دستور متفرق شدن جمعیت از اطراف نسترن رو داده بود چون همه پرا کنده شدن .
غرق بدبختی خودم بودم که تایماز اومد کنارم و گفت : حالت خوبه آی پارا؟
من به همون اخلاق سگی تایماز بیشتر عادت داشتم و خوش اخلاقی بهش نمی اومد.
با تعجب بهش نگاه کردم . لبخندی زد و گفت : حیف که نبردی . ولی از همه بهتر بودی. هنوز تو شوک رفتار محبت آمیز تایماز بودم که دیدم خان ، بانو و محمد علی خان دارن به طرفم می یان .
سلامی کردم و با اضطراب به بانو چشم دوختم . از چهرش هیچ چیز رو نمی شد خوند . نگاهم به طرف محمد علی خان رفت . قدم جلو گذاشت و گفت : برنده ی اصلی مسابقه تو بودی دخترم. تو هم تو سوارکاری بی نظیری و تو انسانیت. فاصله ی زیاد تو با بقیه سوارکارا نشون می داد که تو چقدر ماهری و اینکه جایزه و عنوان اول شدن رو فدای نجات نوه ی عزیز من کردی نشون می ده چقدر روح بزرگی داری .
مرحبا به پدر و مادری که فرزندی مثل تو تربیت کردن .
از شنیدن این حرفها و توصیفات از زبان فرد مقتدر و صاحب نامی مثل محمد علی خان ، قند تو دلم آب می شد . مخصوصا که جلوی بانو ، خان و تایماز این حرفها رو می زد.
محمد علی خان گفت : همراه من بیا دخترم .
اون جلو راه افتاد و من و بانو و بعدش خان و تایماز پشت سرش.
بانو گفت : خوب آبرومون رو حفظ کردی . خوشحالم که از اعتماد کردن بهت پشیمون نشدم .
از اینکه جریان اول شدن و این حرفها کلاً منتفی شده بود ، خوشحال بودم .
خان سوار اسب شد تا صداش به همه برسه . رو به جمعیت کرد و گفت : همگی شاهد مسابقه بودین و نفرات اول تا سوم رو هم دیدین . همونطور که دیروز گفتم ، جوایز نفرات اول تا سوم طبق قرار به اونها تعلق می گیره اما همگی شاهد اتفاق ناگواری که حین مسابقه افتاد بودین و همگی به چشم خودتون دیدین اونی که شایسته عنوان اولی بود ، چطور از این عنوان گذشت و جون نوه ی من رو نجات داد . هر چند نمی شه با پول کار این دختر جوان رو جبران کرد اما من اون رو برنده ویژه ی این مسابقه اعلام می کنم و بهش صد سکه ی طلا جایزه می دم .
چیزی رو که می شنیدم رو نمی تونستم باور کنم . من اینطوری دیگه آزاد می شدم اینطوری مال خودم می شدم . خدایا این بهترن هدیه ای بود که می تونستم از کسی بگیرم .همگی صلوات فرستادن و بعض ها هم دست زدن.
چهره ی خان ، بانو و تایماز هم بشاش بود و معلوم بود از وضعیت پیش اومده خوشحالن .
اما اونا نمی دونستن من می خوام با این پول آزادی خودم رو بخر . مسلماً این تصمیم به مذاقشون خوش نمی اومد .
از صحرا به طرف عمارت خان حرکت کردیم تا برنده ها جوایزشون رو دریافت کنن.
نسترن رو قبلاً به خونه منتقل کرده بودن . خیلی دوست داشتم زود برم ببینم در چه حالیه .
وقتی رسیدیم به عمارت اول از همه اجازه دیدن اون رو گرفتیم و رفتیم بالا سرش . بیدار بود ولی در حال استراحت .
کنار بانو ایستادم خیلی مودبانه عرض ادب کردم .
نسرین خانوم دوباره من رو به آغوش کشید و از من بابت نجات دردانه دخترش تشکر کرد .
به طرف تخت نسترن رفتم. لبخندی زد و گفت : ممنونم آی پارا . اسمت همین بود نه ؟
گفتم : بله خان زاده . خوشحالم سالم و سلامت می بینمتون.
گفت : تا عمر دارم مدیون توام و امیدوارم روزی بتونم جبران کنم . امکان داشت بمیرم یا دست کم فلج بشم .
یه لحظه یاد آیناز افتادم . فکر کنم بانو هم یاد اون افتاد چون چهرش درهم شد .
برای اینکه ذهن بانو رو عوض کنم گفتم : خواست خدا بود خان زاده . امیدوارم این خراش های جزئی هم زود التیام پیدا کنن و بعد با اجازه از نسرین خانوم ، اتاق رو ترک کردیم.
مراسم اهدای جایزه برگزار شد و در کمال ناباوری پدر نسترن هم به من پنجاه سکه ی طلا داد. خیلی خوشحال بود . بعد از فوت خان بابا ، رنگ خوشی ندیده بودم . این اولین اتفاق خوب تو این مدت بود .


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 202
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,053
  • بازدید ماه : 18,011
  • بازدید سال : 145,114
  • بازدید کلی : 11,642,254