close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

تایماز خسته بودم اما خواب به چشمم نمی اومد.دلم براش می سوخت . ولی دست خودم نبود اونقدر از اتفاق دیشب شوکه و نارحت بودم و کس دیگه ای هم برای تنبیه…

رمان آی پارا قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2043 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:54 نظرات ()

تایماز
خسته بودم اما خواب به چشمم نمی اومد.دلم براش می سوخت . ولی دست خودم نبود اونقدر از اتفاق دیشب شوکه و نارحت بودم و کس دیگه ای هم برای تنبیه دم دستم نبود که ناآخود آگاه همه ی عصبانیتم رو سر آی پارا خالی کردم .
ساعدم رو از چشمام برداشتم و زیر چشمی پاییدمش ببینم داره چیکار می کنه .
داشت شلوارش رو بالا می زد. خدای من!!!! ساق پاش به چه بزرگی کبود شده بود. بی هوا بلند شدم و به سمتش رفتم که از حرکت ناگهانیم و اینکه اون رو تو اون وضع دیدم ، جیغ کشید و سعی کرد با سرعت پاچه ی بالا زده ی شلوارش رو پایین بده که دستش رو گرفتم و دوباره شلوار رو بالا زدم .........................................................

گفتم : این دیشب اینطوری شده ؟
سرش پایین بود و جوابی بهم نداد.
داد زدم این دیشب اینطوری شده ؟
دستم رو به تندی از شلوارش جدا کرد و بلند شد. در حالی که بلند می شد پاچه ی شلوارش رو انداخت و پشت به من کرد و در حال گریه گفت : به شما چه مربوطه این کی اینطوری شده!!! اصلاً به چه حقی به لباس من دست زدین ؟
از رو زمین بلند شدم و روشو برگردوندم سمت خودم و گفتم : آی پارا اون کثافت باهات چیکار کرده ؟ جای دیگه ای از بدنت هم زخم هست ؟ کبود هست ؟
سرش رو به علامت نه تکون داد. هنوز سمت چپ صورتش یه کم قرمز بود و باد داشت. چشماش پر اشک بود که می غلطیدن رو صورتش.
سرش رو آوردم بالا و گفتم : چرا بهم نگفتی ؟ چطوری با این پای ضرب دیده اسب سواری کردی ؟ چرا نگفتی دختر ؟
تند تند اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت : کِی می گفتم ؟ شما یه سره تا اینجا تاختین . اصلاً براتون مهم بود ؟ نبود . به خدا مهم نبود . برای چی شل کن سفت کن می کنید . یه لحظه دلتون واسه این خان زاده ی یتیم که بدبخت شده و هی به این و اون پاس داده می شه می سوزه و لحظه ی بعد می شین یکی مثل همونهایی که عذابم دادن . چی می خوایین از جونم خان زاده ؟
شما کمکم کردین فرار کنم؟ ممنون. یه دنیا هم ممنون. دیروز از دست اون لاشخور نجاتم دادین ؟ تا عمر دارم مدیونتونم . اما جوری باهام برخورد نکنین که حس کنم وبال گردنتونم . من که نصف شبی نیومدم تو اتاقتون تا بگم من رو فراری بدین ؟ اومدم ؟ حالا که بهم لطف کردین ، چرا دوست دارین بسوزونیم ؟
آی پارا حرف می زد و من از تو می شکستم . حق داشت ازم دلگیر باشه اما منم حرفهایی برای زدن داشتم .
حرفاش که تموم شد ، گفتم : این محکوم حق داره از خودش دفاع کنه ؟
رو زمین نشست و سرش رو گذاشت رو زانوش. کنارش نشستم و گفتم : من با خودم بدجور درگیرم آی پارا. من تا به حال مسئولیت هیچ کس رو نداشتم . یه بار مسئولیت خواهرم رو بهم دادن ، فلج شد افتاد یه گوشه.
وقتی اونطور هول هولکی این تصمیم رو گرفتم که از اونجا درت بیارم ، فکر اینجاش رو نکرده بودم که مسئولیت هر اتفاقی که ممکنه برات بیفته با منه. فقط می خواستم اونجا نباشی.
با اتفاقی که دیروز افتاد ، هر لحظه ترس من از آینده بیشتر می شه. می ترسم . می ترسم حواسم از تو پرت بشه و اتفاقی برات بیفته . مدام حادثه ی دیشب رو جلوی چشمم مجسم می کنم و می گه اگه می خوابیدم و غافل می شدم چی ؟ اگه دیر می اومدم چی ؟ آی پارا حق بده . تصورش دیوونم می کنه . حالم هیچ خوب نیست .
آی پارا ساکت زل زده بود به روبه روش
آروم گفتم : پات چرا اینجوری شده ؟ چجوری زده ؟
همونطور که سرش پایین بود گفت : با لگد زد به ساق پام . فکر نمی کردم اینطوری کبود بشه.
گفتم : ببینمش؟
سریع گفت : نه . برا چی ببینین؟ خوب می شه. یه کبودیه دیگه .
اصراری نکردم و با درک معذب بودنش که از شرم و حیاش نشأت گرفته بود ، گفتم : خسته ای یه کم بخواب . کاروانسرای بعدی شب رو می مونیم و فردا ظهر می رسیم تهران.
بقچه اش رو دادم دستش و گفتم کنار اون درخت بخواب . من بیدارم . نگران نباش.
بقچه رو گرفت و رفت زیر درخت و تو خودش مچاله شد.
با فاصله ازش نشسته بودم . آروم خوابیده بود.مژه های سیاهش مثل یه سایه بان چشمهای معصومش رو مراقبت می کرد. پای چشمش چپش کبود بود . یه لحظه از تصور دست و پا زدنش زیر دست اون کثافت ، خونم به جوش اومد .
دوباره صورتش رو نگاه کردم . دماغ کوچکی داشت و لبهای ......
من اینجا چیکار می کردم . اصلاً چرا باید بیام و جز و به جز صورتش رو نگاه کنم.
ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اسبها . از همون فاصله ی دور صداش کردم . تکونی خورد و بیدار شد . بهش گفتم که باید راه بیفتیم .
بی صدا بلند شد و رفت سمت اسبش. حس می کردم با اتفاق دیشب غرور و ابهت این دختر به بدترین شکل شکسته.




******
خیلی با سرعت نمی رفتیم . می دونستم تایماز برای این آروم می ره که پای من اذیت نشه.
دلم حمام می خواست . بهم گفته بود قزوین می ریم حمام .اما با اتفاق دیشب ، انگار خودش هم دلش می خواست زودتر برسیم.
تا شب تاختیم . یکی دوبار هم وسط راه نگه داشتیم تا هم خودمون و هم اسبها خستگی در کنیم .
هوا کاملاً تاریک شده بود که به کاروانسرا رسیدیم.
از دیدن فضای کاروانسرا ، وحشتی عجیب همه ی وجودم رو گرفت. فکر کنم تایماز فهمید . چون گفت : من هستم آی پارا نگران نباش.
خودم رو از تک و تا ننداختم وگفتم : نگران نیستم خان زاده . من خوبم . اما واقعیت این بود که بد بودم خیلی بد.
تایماز لبخندی زد و گفت : می دونم . اگه اینطور نبود تعجب می کردم . آخه تو آی پارایی .
حرفش برام خوشایند اومد. یه جورایی تاییدش رو لازم داشتم تا بتونم فراموش کنم چقدر ضعیفم.
خرما و نون و پنیری رو که از قزوین گرفته بودیم و باز کردم و مشغول خوردن شدیم . هرزگاهی نگاه تایماز رو خودم حس می کردم .
بلاخره طاقت نیاوردم و وقتی داشت نگاه می کرد ، سرم رو بالا بردم و نگاهش رو غافلگیر کردم و گفتم : چیزی می خوایین بگین ؟
لقمشو فرو داد و گفت : نه .یعنی آره.
گفتم : چی ؟
از پای سفره کنار رفت و گفت : خوب به حرفام گوش کن . یه کم مکث کرد و ادامه داد : تهران که رسیدیم ، می خوام تو رو دختر یکی از دوستام معرفی کنم که برای تحصیل به تهران اومدی و دوستم تو رو به من سپرده.
وسط حرفش پریدم و گفتم : اما کارم چی می شه؟
با غیظ گفت : وسط حرفم نپر.
ساکت شدم تا ببینم این هوای طوفانی چجوری آروم می شه .
تکیه داد به پشتی کهنه و گفت : کار کردنی در کار نیست آی پارا. تو مثل یه مهمون وارد اون خونه می شی و مثل یه مهمون زندگی می کنی . تنها انتظارم از تو خوب درس خوندن و موفق شدنه و البته بی دردسر.اون خونه اونقدر بزرگ و جادار هست که وجود یه فرد اضافه خللی تو امورات جاری اون ایجاد نمی کنه. من تا وقتی بتونی با استفاده از دَرست پول دربیاری حمایتت می کنم. بعد از اون آزادی که هر جا خواستی بری و اگه خواستی بمونی . اما تا اون زمان ، این من هستم که در هر مورد چه کلی و چه جزئی نظر نهایی رو می دم . مثل یه قیم باید به همه ی خواسته هام اهمیت و ارزش بدی و اجراشون کنی.
گفتم : اما...
گفت : اما و اگر و نه و اینا برام قابل قبول نیست . آی پارا اونجا با کندوان ، اسکو و حتی تبریز خیلی فرق داره. من و تو ناخواسته وارد یه مسیر سخت شدیم . تو یه نوعی و من به نوعی دیگه . تو هم باید باهام راه بیای . من خیلی گرفتارم . دوست ندارم حرفی رو تکرار کنم و موضوعی من رو از کارم دور کنه . می دونم دختر عاقلی هستی و می فهمی چی می گم . کل مسئولیتت رو می دم به صفورا به خانوم . من معمولاً روزها خونه نیستم و خونه روزها زنونه ست. می تونی آزادانه یه زندگی راحت مثل خونه ی پدرت داشته باشی و درس بخونی .
حرفی برای گفتن نداشتم . درسته که از زیر دین کسی بودن ، بشدت متفر بودم ولی این برنامه ای بود که ارباب خونه برام تعیین کرده بود . یه جورایی دلم واسه زندگی گذشته ام هم تنگ شده بود . واسه لباسام واسه رخت خواب تمیزم و بوی صابون ها خوشبویی که واسه پدرم از تبریز می آوردن . من متعلق به زندگی خدمتکاری نبودم . حالا که فرصتش پیش اومده بود ، باید برمی گشتم به زندگی قبلیم .
تایماز رشته ی افکارم رو برید و گفت : خوب ؟ حرفی نداری ؟
گفتم : نه .
گفت : خوبه.
بلند شدم سفره رو جمع کنم که تایماز گفت : بذار باشه می یای جمع می کنی . بیا بریم دستشویی .
چقدر بدبخت شده بودم من که واسه دستشویی هم باید نگهبان می داشتم . بی حرف دنبالش راه افتادم.
تو نوز ضعیفی که از شیشه های نباتی در حجره داخل رو داشن کرده بود ، تایماز رو نگاه می کردم . چقدر این مرد با تصوراتم متفاوت بود . مردی که در عین مهربونی می تونست مثل یه شیر وحشی و خشن باشه .اما دیگه از تحقیر خبری نبود .این خیلی آرومم می کرد. سینه ی ستبرش آروم بالا و پایین می رفت . اونم تو این گرما ، مثل من با همون لباساش می خوابید و به قول رقیه با حجب و حیا بود.
وای رقیه . الان از فرارم بی خبره و فکر می کنه من تو خونه ی خان زنجان دارم خوش می گذرونم . بیچاره اگه بفهمه دق می کنه. ولی زندگی همینه دیگه . یه روز هستیم و روز دیگه ....


صبح زودتر از تایماز بیدار شدم و شروع به جمع و جور کردن وسایل کردم . با سر و صدای من تایماز هم بیدار شد . گفت : چه عجب تو زودتر بیدار شدی؟
گفتم : می خوام زودتر برسیم. از دربه دری خسته شدم.
خندید و گفت : بهت نمی یاد نازک نارنجی باشی.
گفتم : نیستم . ولی منم آدمم دیگه. خستم خوب.
بلند شد و رفت تو حیاط کاروانسرا. منم دنبالش راه افتادم. هر دو دست و صورتمون رو شستیم و یه لقمه نون پنیر خوردیم
تایماز گفت : کبودی زیر چشمت یه خورده بهتر شده .
ناخود آگاه لچکم رو کشیدم جلوتر
اونم دیگه چیزی نگفت . سفره رو جمع کردم و راه افتادیم.
بی وقفه تا تهران تاختیم . نزدیک ظهر بود که رسیدیم تهران.
خیلی هیجان داشتم . اولین بار بود که پایتخت رو می دیدم. تایماز جلوی یه در بزرگ آهنی که توش پر از درشکه بود ، ایستاد و از اسب پیاده شد . منم به دنبال اون پیاده شدم . تایماز تو ورودی اونجا اسبها رو به مردی که جلوی در بود سپرد . مرد بعد از بررسی اسبها ، یه مقدار پول به تایماز . اون موقع بود که فهمیدم اسبها رو فروخته . دنبال تایماز راه افتادم . کنار یه درشکه ایستاد و بعد از پرداخت پول به درشکه چی ، به من اشاره کرد که سوار شم.
وقتی نشستم ، گفتم چرا ملت اینجوری نگاه می کنن به من ؟
گفت : خودت نفهمیدی؟
گفتم : نه !!!
گفت : به خاطر لباساته. تو لباس محلی پوشیدی. چادر چاقچور نداری . روبند نداری. واسه همین اینطوری نگات می کنن. حالا هم اون پرده های کنار درشکه رو بنداز تا تو شهر کسی زل نزنه بهت . خیلی متفاوت لباس پوشیدی . جلب توجه می کنی.
راس می گفت : همه ی زنا چادر داشتن ولی من با لباس محلی و زَرزَری بودم.
یه نیم ساعت بود که با درشکه داشتیم تو تهران حرکت می کردیم و من غرق شلوغی و جذابیت این شهر شده بودم که چشمم به چیزی افتاد که تا به حال شبیهش رو ندیده بودم . یه درشکه بدون اسب .
با تعجب به تایماز نگاه کردم که بی خیال داشت جلو رو نگاه می کردم . وقتی دیدم اصلاً به روش نمی یاره که چند دقیقه پیش چی دیدیم ، با هیجان گفتم : دیدی؟ اونو دیدی؟ یه درشکه بدون اسب بود .
اول گنگ نگام کرد . بعد یه دفعه زد زیر خنده . اخمو گفتم: واسه چی می خندی؟
گفت: دختر خوب، اون درشکه نیست . اسمش اتومبیله . اون یه ماشینه. تازه بزرگتر از اون هم هست که بهش می گن اتوبوس. از این ماشینها تو تهران ده بیست تا بیشتر نیست و مال اعیان و اشراف و درباری هاست . ولی اتوبوس یه پنجاه تایی هست که مسافر جابه جا می کنه.
وای جل الخالق . چی می دیدم . تهران چقدر فرق داشت.
هنوز تو فکر اون ماشین بودم که درشکه چی اسبها رو نگه داشت . جلوی یه در چوبی کنده کاری شده ، از درشکه پیاده شدیم .
گفتم : خونه ی شما اینجاست ؟
گفت : بله و در زد.
مرد میانسالی در رو باز کرد و با دیدن تایماز تعظیمی کرد و گفت : سلام آقا خوش اومدین . بعد نگاهی به من کرد و گفت : سلام خانوم.
تایماز و من همزمان سلام کردیم و وارد شدیم . حیاط مصفایی داشت و یه خونه ی نسبتاً بزرگ و دوطبقه . از سنگ فرش وسط حیاط گذشتیم و وارد خونه شدیم. زنی میانسال ، قد بلند و سبزه به پیشوازمون اومد . جلوی تایماز تعظیم کرد و احولش رو پرسید. بعد با تعجب نگاهی به سرتا پای من کرد و رو به تایماز گفت : مهمان زیباتون رو معرفی نمی کنید آقا ؟
تایماز با یه لبخند کمرنگ گفت : ایشون آی پارا هستن . دختر یکی از بهترین دوستام .برای تحصیل اومده و تا اتمام درسش اینجا مهمان خواهد بود .
بعد رو من گفت : ایشون هم صفورا خانوم هستن . و آقایی که در رو باز کردن ، سید علی همسرشون هستن.
از صفورا خانوم سراغ اکرم دخترش رو گرفت که جواب داد رفته خرید.
صفورا خانوم من رو به آغوش کشید و گفت : خوش آمدی دخترم .
چقدر این جور حرف زدن ها رو دوست داشتم . مودبانه و همراه با احترام . تایماز خیلی با احترام من رو به اهل خونه معرفی کرد و این یعنی یه شروع خوب.
خوشحال بودم که از کبودی زیر چشمم سوالی نکرد. چون نمی دونستم چطور توجیهش کنم.
صفورا خانوم گفت : الان به سید علی می گم حمام رو روشن کنه . حتماً خیلی خسته و گرسنه هستید . تا شما حمام کنید ، من هم غذا رو حاضر می کنم.
تایماز من رو همراه خودش به یه اتاق تو طبقه ی دوم برد و گفت : اینجا از این به بعد مال توه. اتاق بغلیش هم اتاق منه .
یه کم استراحت کن تا حمام داغ بشه .
جلوی در ایستادم و گفتم : ممنون خان زاده . لطف شما قابل جبران نیست . بی نهایت ممنونم.
تایماز با قیافه جدی گفت : دیگه من رو خان زاده خطاب نکن .
گفتم : چی بگم ؟
گفت : مثل آیناز ،تایماز صدام کن.
با وجودی که خجالت می کشیدم اما برای رضایت خاطرش گفتم : چشم .
گفت : حالا برو تو . حمام که آماده شد خبرت می کنم.
وارد اتاق شدم. یه اتاق سه در چهار بود با یه پنجره ی چوبی بزرگ به شیشه های رنگی رو به حیاط. یه کمد چوبی کوچک و یه تحت چوبی یه نفره گوشه اتاق بود که یه لحاف صورتی که گل های ریز قشنگی داشت روش انداخته بودن . یه قالی کوچیک ولی زیبا هم کف اتاق پهن بود .
داشتم اتاق رو برانداز می کردم که تقه ای به در خورد .
گفتم : بله ؟
تایماز بود که گفت : می شه بیام تو ؟
گفتم : بفرمایید.
وارد اتاق شد و گفت : خوب بود ؟
گفتم : می خوایین من رو شرمنده کنین؟ این از عالی هم یه چیزی اونور تره .
بقچه ام رو گرفت طرفم و گفت : وسایلت رو جا گذاشته بودی.
بقچه رو گرفتم و گفتم : باورم نمی شه از اون زندگی نجات پیدا کردم و قراره درس بخونم .
گفت : باور کن . داری به چشم خودت می بینی که .
بعد بی حرف از اتاق رفت بیرون.
یه ساعتی دراز کشیدم که اکرم اومد دنبالم که برم حموم . دختر بانمکی بود . مثل مادرش قد بلندی داشت . سفید بود با چشمهای سبز خوشرنگ . در کل خوشگل بود و یه کم هم حراف . حمام بیرون خونه ، گوشه ی حیاط بود. حوله و وسایل حمام رو اکرم برام آورده بود .
تایماز فکر همه چی رو کرده بود. می دونست من هیچی همراه ندارم.
بعد از حمام یکی از لباسهایی که بانو برام گرفته بود و پوشیدم و موهامو همونطور خیس بافتم و از حمام اومدم بیرون.
طرز لباس پوشیدنم با اهل خونه خیلی فرق داشت. با ید با سکه های جایزه ام چند دست لباس و یه چادر برای خودم می خریدم.
بعد از حمام ، حس می کردم یه ده کیلو لاغر شدم . خیلی سبک شده بودم . تایماز تو حیاط بود . تا من رو دید گفت : عافیت باشه . خوب یود ؟
گفتم : عالی بود خان ...
با چشمای عصبانی نگام کرد .
سریع گفتم : عالی بود تایماز خان.
گفت : این خان رو یه جوری بچشبون به اسم من ها.
گفتم : اینطوری منم راحتترم . شما که به خصوصیات من آشنایی دارین !!!!
گفتم : بله می دونم چه لجبازی هستی .
لبخند زدم که ادامه داد . برو خودت رو تو آینه ی راهرو یه نیگا بکن . اصلاً نمی شه شناختت . نمی دونستم اینقدر با یه حموم فرق می کنی.
خجالت زده سرم رو پایین انداختم و ازش دور شدم .
پشت بند من اون رفت و حمام کرد .
تایماز کلاً عوض شده بود . خیلی خوش اخلاق شده بود . این هم خوب بود و هم بد. یه جورایی وقتی خوش خلق می شد ازش می ترسیدم . من کلاً قیافم بد نبود . می ترسیدم بخواد اینطوری بهم نزدیک بشه . من اینو نمی خواستم . من فقط به آرزوهام فکر می کردم . واقعیت این بود که وقتی بد اخلاق می شد احساس امنیت بیشتری می کردم.
برای ناهار صدام کردن . دیگه داشتم از گشنگی می مردم . زمان ناهار خیلی وقت بود که رد شده بود . دیگه عصر بود.
به دنبال اکرم رفتم پایین.
من رو هدایت کرد سمت یه اتاق نسبتاً بزرگ که مثل خونه ی فخر تاج ، یه میز غذا خوری داشت . اما به بزرگی اون نبود . کلاً هشت تا صندلی داشت .
تایماز تا من رو دید گفت : زود بشین که می دونم گشنه ای .
بازم این فکر از سرم گذشت که کلاً از وقتی اومده بودیم ، کلی تغییر کرده بود رفتارش و خیلی خیلی ملایم شده بود و با احترام باهام برخورد می کرد . مثل اینکه خودش هم باورش شده بود من دختر دوستشم.
با فاصله یه صندلی باهاش خواستم بشینم که گفت : فقط من و تو اینجا غذا می خوریم. برو روبروم بشین . بی حرف میز رو دور زدم و روبه روش نشستم . یه نگاهی به اتاق انداختم و گفتم : چرا صفورا خانوم اینا اینجا غذا نمی خورن؟
گفت : اونا خدمتکارن . درسته من باهاشون عین خانواده ام رفتار می کنم . ولی بعضی چیزها باید رعایت بشه .
بی حرف شروع به خوردن غذا کردم . بی نهایت گرسنه بودم . واسه همین خیلی زیاد خوردم .
وقتی غذام تموم شد و سربلند کردم ، دیدم تایماز با یه خلال دندان گوشه لبش زل زده به من .
لقمه ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم : چرا اینطوری نگاه می کنید ؟
با یه لخند گفت : خیلی گشنت بود ؟
گفتم : بله . مگه شما نبودین ؟
گفت : چرا . ولی تو ته ظرف رو در آوردی .
هم ناراحت شدم و هم خجالت کشیدم . واسه همین صورتم در هم رفت که تایماز هم متوجه شد.
گفت : شوخی کردم . به دل نگیر.
واقعیت این بود که به دل گرفته بودم . حس می کردم یه جور منت گذاشته سرم .
اونم فهمید که من چرا ناراحت شدم . واسه همین گفت : گفتم که شوخی کردم . من از این طور با لذت غذا خوردن تو لذت می برم. اگه بدت می یاد دیگه اینطوری نمی گم . تو مثل خیلی از دخترایی که من دیدم نیستی . بی غل و غشی . با وجود ارباب زاده بودنت ، الکی عشوه نمی یای. همین باعث شد من اینطوری راحت اینو بگم.
چقدر این بشر رک بود . هم خوشم اومد از حرفاش و هم یه کم خجالت کشیدم .
گفتم : من از عشوه ریختن برای مردی که نه پدرمه . نه برادرم و نه همسرم ، خوشم نمی یاد . اینطور خواستم جایگاهش رو بهش یادآور بشم . من واسه داشتن بعضی چیزها نمی خواستم چیزهای باارشترم رو از دست بدم .
لبخند زد وگفت : می دونم آخه تو آی پارایی.
این دومین بار بود که اینطوری می گفت .
دیگه از لبخند زدن های گاه و بیگاهش می ترسیدم . این بشر چش بود آخه . من همون تایماز اخمو رو که با یه من عسل هم نمی شد خوردش رو بیشتر می پسندیدم.
برای اینکه این بحث ادامه پیدا نکنه ، بلند شدم و گفتم : می تونم برم تو اتاقم .
گفت: باشه برو . ولی قبل از شام بیا تو اتاقم . می خوام باهات حرف بزنم .
با تعلل چشمی گفتم و پناه بردم به اتاقم . می خواستم تا شب بخوابم . در حد مرگ خسته بودم. ولی یه کم فکرم درگیر این ملاقات شبانه با قیمم بود.


با صدای ضربه ای که به در اتاق می خورد بیدار شدم. اول منگ بودم و نمی دونستم کجام . اما کمی که اطراف رو پاییدم ، فهمیدم کجام .
بلند شدم و گفتم : بله ؟
اکرم بود . گفت : خانوم آقا کارتون دارن.
وای دیر کرده بودم . هوا تاریک بود . از همون پشت در گفتم : ممنون تو برو منم میام .
بلند شدم. لچکم رو سرم کردم و جلو آینه لچک ولباسام رو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون.
جلوی در اتاق تایماز توقف کردم. یه بسم الله زیر لب گفتم و در زدم . تایماز گفت : بیا تو.
وارد اتاقش شدم . پشت میز کارش نشسته بود . سرش رو بلند نکرد و گفت : بشین .
نشستم رو صندلی کنار تخت خوابش. اتاقش از مال من خیلی بزرگتر بود. تخت خواب و میز کارش نقشوش عین هم داشت. یه طرف اتاقش هم کمد دیواری بزرگی بود که همه ی دراش آینه داشتن و وسط کمد هم قفسه کتاب بود. مشغول بررسی اتاقش بودم که گفت : خوب خوابیدی؟
نگاهش کردم و خجالت زده گفتم : بله . ببخشید دیر کردم . اصلاً نفهمیدم کی شب شده . لبخند محوی اومد رو لبش و تکیه داد به صندلیش و گفت : اینجا چطوره ؟
گفتم : از چه نظر؟
گفت : فضاش ! آدماش!
گفتم : خیلی خوبه . هم فضاش و هم اهل خونه.
گفت: عالیه . صدات کردم که راجع به یه چیزهایی حرف بزنم.
این خانواده که اینجا کار می کنن ، از آشناهای دور پدرم هستن . پس در نتیجه خانواده ی من رو میشناسن . نباید جوری رفتار کنی که اونا بفهمن چه گذشته ای داری. اگه شک کنن ، با یه تلگراف یه پدرم ، همه چی داغون می شه. باید واقعاً به عنوان دختر دوست من اینجا رفتار کنی و چیزی از اتفاقات گذشته بروز ندی که اونا هم بخوان کنجکاوی نشون بدن . در مورد درس خوندنت باید یه معلم سرخونه برات بگیرم که بهت درس بده تا بتونی امتحان نهم رو بدی و بری دبیرستان . اینطوری کمتر وقتت تلف می شه و یه کم از عقب موندگیت جبران می شه.
بعد یه لحظه انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت : تو شناسنامه داری؟
گفتم : نه !!! شناسنامه چیه ؟
لبخندی زد و گفت: سند هویت هر فرده . البته همه ندارن اما کم کم دارن به فکر می افتن. اگه اجباری بشه همه باید داشته باشن. می سپرم به دوستم که برات شناسنامه بگیره .
گنگ بودم و نمی فهمیدم چی می گه . اما چون بهش اعتماد داشتم ، گذاشتم هر کاری می خواد بکنه .
تایماز ادامه داد : فردا می سپرم به صفورا خانوم که برات چادر بدوزه. وقتی چادرت حاضر شد و تونستی بری بیرون ، پول می دم برین پارچه به دلخواه خودت ، بخرین بدین خیاط تا لباسهایی رو که با فرهنگ اینجا متناسبه برات بدوزه.
در ضمن هر چی احتیاج داشتی به خودم بگو . برات تهیه می کنم .
بعد منتظر به چشمام نگاه کرد و گفت : تو حرفی نداری؟
گفتم : ممنون از لطفتون . اما من خودم الان پول دارم. می تونم برا خودم پارچه بخرم . همین که برام یه سرپناه امن تامین کردین و مقدمات درس خوندم رو فراهم می کنید به اندازه ی کافی من رو مدیون خودتون کردین . این سکه ها اونقدری هست که من بتونم به راحتی از پس مایحتاجم بربیام.
تایماز خشمگین نگام می کرد . همین که ساکت شدم گفت : دیگه چی ؟ اینقدر بی غریت نشدم که دختری که به من پناه آورده ، دست تو جیبش کنه . اون سکه ها رو نگه دار برا خودت . من همیشه نیستم . معلوم نیست سرنوشت چه خوابهایی برامون دیده باشه . تا وقتی که اینجایی و تا وقتی که من هستم ، حق نداری به یه دونه از اونا دست بزنی . این حرفم رو دوباره تکرار نمی کنم و امیدوارم به خواستم احترام بذاری.
اونقدر با صلابت این رو گفت که جایی برا اعتراض نبود.
وقتی دید ساکتم ، از پشت میزش بلند شد و گفت : بریم شام بخوریم . حتماً تو هم گرسنه ای!!
منم بلند شدم و همراهش به اتاق ناهار خوری رفتیم.
موقع غذا خوردن هر دو ساکت بودیم . غذا که تموم شد تایماز گفت : بهت چند تا کتاب می دم که بخونی تا وقتی که معلمت بیاد.
گفتم : کتاب چی؟
با یه شیطنت خاصی که از تایماز اخمو بعید بود گفت: داستان . البته از نوع عاشقانش.
نمی دونم چی باعث شد خجالت بکشم . اون داستانها ربطی به من نداشتن . اما خجالت کشیدم . شاید هم از لحن تایماز بود که شرم کردم .
به هر حال جلوی اتاقش توقف کرد و گفت : بیا تو بهت بدم .
پشت سرش وارد اتاقش شدم.
به طرف قفسه ی کتابها که یه تو مرکز کمد دیواری تعبیه شد بود رفت و یه چند تایی رو برداشت و نگاه کرد . دست آخر سه تا کتاب بهم داد و گفت : خوبن . سطح بالایی ندارن و داستانشون هم ملموسه . بخون تموم کردی بازم بهت می دم .
تشکر کردم و گفتم : جبران محبت شما شاید برام غیر ممکن باشه . اما دعای خیرم پشت سرتونه خان زاده. کم کم احساس می کنم دارم آی پارای یوسف خان می شم . موقع ادای این جمله چشمام نمناک شد که از چشم تیز بین تایماز دور نموند.
این تایماز مهربون و آقا برام تازگی داشت انگار روح دیگه ای تو کالبد تایماز رفته بود .
تایماز بهم نزدیک شد و این نزدیکی باعث شد سرم رو بندازم پایین. سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی لچکم اشکم رو پاک می کردم که دستاش رو بازوهام حس کردم . محکم بازومو گرفت و گفت : گریه می کنی ؟ آی پارای مغرور یوسف خان که چاقو کشید رو پسر یکی یدونه میزا تقی خان ، نباید گریه کنه!!!
سرم رو بلند کردم و خیره شدم به چشماش. چقدر چشماش قشنگ بود وقتی با محبت نگاه می کرد.نمی دونم چقدر خیره نگاهش کردم که دستاش از دور بازوهام شل شد و کلافه ازم دور شد .
خودم از خودم بدم اومد . چرا من اینجوری کردم ؟ با دستپاچگی گفتم : من می رم اینا رو بخونم، ممنون و سریع از اتاقش اومدم بیرون. انگار نفس کم آورده بودم. رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. همش رو کندم و دورم پخش و پلا کردم. گرمم بود . خیلی هم گرمم بود .

تایماز
من وا دادم . باید اعتراف می کردم در برابر معصومیت ، بزرگی و شخصیت این دختر وا دادم. باید حداقل به خودم راستش رو می گفتم . باید با خودم روراست می بودم . من از کمندزیبا و چشمهای وحشی دختری که با قصاوت چاقو رو فرو کرد تو پهلوم خوشم اومده بود .
باید اعتراف می کردم از اون همه نزدیکی بهش وقتی آختای رو براش بردم ، همه موهای تنم سیخ شده بود . باید اعتراف می کردم تو اون کوچه باغ دلم میخواست به جای اون حرفهای زهرآگین ، عاشقانه می بوسیدمش.
اما از همون روز اول لج کردم . لج کردم چرا یه دختر لچک به سر با من کاری کرد که ویکتوریا نتونست .ویکتوریایی که خیلی سعی کرد تو رو مال خودش کنه و با وجود اینکه دوسش داشتی و بهش احترام می ذاشتی نتونستی همسرش باشی و برگشتی ایران . خواستم از خودم پنهونش کنم که چرا اون ضربه ی چاقو برام شیرین بود .
هی لج کردم و هی گفتم : برام مهم نیست این کیه . هی تحقیر کردم تا رنگ شب چشماش برام بی اهمیت بشه . اما این تیکه گوشت که اینجا خودش رو می کوبید به در رو دیوار وقتی نفرت چشماش رو می دید ، بهم نهیب می زد که تمومش کن تایماز تو من رو به اون باختی . تو من رو به دلش دادی . فقط کافیه قبول کنی.
اما از روزی که جسم نیمه جون و چشمای وحشتزده اش رو گوشه ی اون حجره دیدم ، مدام به خودم می گفتم : برات یه دختر بی پناهه که به خاطر خواهرت می خوای کمکش کنی ؟ برات زر خرید باباته که می تونی باهاش هر غلطی بکنی و کسی نگه چرا ؟ پس چرا جوش آوردی؟ چرا داری دق می کنی بدونی که بهش دست درازی کردن یا نه ؟ مگه دست درازی به کلفت خونه ی بابات برات مهمه؟
دیگه وقت اعتراف بود . من این دختر و با تموم لج و لجبازی هاش ، غد بودنش ، معصومیتش و اشک چشماش بی نهایت می خواستم .
اما می دونستم راه سختی پیش رو دارم . می دونستم اگه بفمه بهش نظر دارم ، همه ی تلاشی که برای از بین بردن نفرت ته چشماش کردم ، پر می کشه . من خودم به خاطر لجبازی با خودم ، متنفرش کردم و حالا داشتم تل ش می کردم برش گردونم .
باید این حس سرکش و لجام گسیخته و وحشی رو که بهش داشتم و تو این چند وقته به بدترین شکل سرکوبش کرده بودم ، سرو سامون می دادم . باید حس زن بودنش رو آروم آروم بیدار می کردم . من باید وقتی خودش من رو خواست ، بدستش می آوردم . آی پارا باید مال من می شد اما نه به هر قیمتی.
آی پارا یه دختر معمولی نبود . یه کتاب بود که باید ورق به ورقش رو می خوندم تا بدونم تهش چی می شه . اون غیر قابل پیش بینی بود . مغرور بود اما بشدت منطقی . با صلابت بود اما به وقتش فروتن . اون خوب تربیت شده بود . اون ...اون عالی بود.
پوفی کردم و از پشت میز بلند شدم . از نوری که از پنجره ی اتاق بغل حیاط رو روشن کرده بود ، فهمیدم بیداره . کاش تو هم به من فکر می کردی همسایه.


یه هفته از افتضاحی که بار آورده بودم و زل زده بودم تو چشای یه مرد نامحرم و نمی دونم تو نگاهش دنبال چی می گشتم می گذشت. تایماز رو جز وقت شام ، در طول روز نمی دیدم . که فقط احوالپرسی می کردیم و حرفهای معمولی می زدیم . از این بابت ممنونش بودم . چون تو طول روز تو خونه راحت می گشتم .
صفورا خانوم اون روز چادرم رو تموم کرد و قرار شد با اکرم برای خرید بریم بیرون. هیجان داشتم . از وقتی اومده بودیم به خاطر بی چادر بودن ، همش تو خونه بودم و سرم رو با کتابهای تایماز گرم کرده بودم.
وقتی روبند رو انداختم ، انگار یه جور زره پوشیدم که من رو محافظت می کرد .اونقدر خوشم اومده بود که چی . با خیال راحت به همه زل می زدم و همه رو نگاه می کردم بدون اینکه کسی رد نگاهم رو بگیره . با اکرم به یه مغازه پارچه فروشی رفتیم . چند نوع پارچه واسه لباس های مختلف خریدیم . یه کم هم پارچه ی نخی واسه دستمال خریدم . چیزی به ماهیانه ام نمونده بود و امروز فردا بود که وقتش بشه و من چیزی واسه استفاده نداشتم.
بعد رفتیم به یه مغازه خرازی و یه چند تا کش و سنجاق و شونه و اینا خریدیم و برگشتیم خونه .
اکرم دختر سر زبون دار و اجتماعی بود و با همه به خوبی ارتباط برقرار می کرد . از شخصیتش خوشم اومده بود .
همین که برگشتیم خونه ، صفورا خانوم ازم خواست قبل از تعویض لباسام باهاش برم خیاط . می گفت تایماز خیلی تاکید کرده زودتر لباسام حاضر بشه که بعدش از معلمم بخواد بیاد خونه .
وقتی اندازه هام رو گرفتن و پارچه ها رو تحویل دادیم ، برگشتیم خونه . روز خوبی بود و من حسابی سر ذوق اومده بودم . که شبش هم این ذوقم تکمیل شد.
وقتی برای شام رفتم پایین ، دیدم تایماز قبل از من نشسته . بعد از سلام و احوالپرسی ، یه دفترچه کوچیک گرفت طرفم و گفت : اینم شناسنامت .
با ذوق بازش کردم که ببینم اصلاً چی هست این شناسنامه . دیدم نوشته اسم: آی پارا . شهرت : یوسف خانی .
با تعجب نگاهش کردم که گفت : خوب تو اسم فامیل نداری . پدرت هم فوت شده . من گفتم یه فامیلی برات بگیرم که با اصل و نسبت بخونه.
تو دلم بی نهایت ازش ممنون بودم. اون تو اسم فامیل من ، نام پدرم رو زنده کرده بود .
نگاهم رو از شناسنامه گرفتم و رو به تایماز گفتم : ممنون . این لطفتون رو هرگز فراموش نمی کنم .
تایماز گفت : من کاری نکردم . البته به زن تنها شناسنامه نمی دن . باید پدر یا همسرش براش بگیره . اما خوشبختانه دوستم که بهم مدیون هم بود ، یه جوری جریان رو ماسمالی کرد.
باز این اشک لعنتی چشمام رو پر کرد.
تایماز با نگاه خاصی بهم گفت : آی پارا !!! چرا اینطوری شدی ؟ چرا مدام اشک می یاد تو چشمات ؟ من گیج شدم . راستش این آی پارا رو نمی شناسم.
اشکم رو با پشت دستم پاک کردم و در حالی که بشقاب خالی غذا خیره شده بودم ،گفتم : وقتی عمو و پسرعموت باهات اونطوری برخورد کنن. وقتی کل ثروت پدری و مادریت رو مفت ازت بگیرن و شرط بذارن که یا با یابویی مثل یاشار ازدواج کنی و یا بری به کلفتی و تو به خاطر غرورت کلفتی رو انتخاب کنی .وقتی دختر یکی یکدانه ی یوسف خان باشی یه ایل برات خم و راست بشن ولی مجبور شی تا شب جون بکنی و تحقیر بشی وبعد تو یه رخت خواب پر شیپیش بخوابی ، بایدم برای حمایت و کمک بی چشم داشت یه کسی که هفت پشت باهات غریب ست ولی از هر هم خونی بیشتر به فکرته اینطوری دم به دقیقه چشات بارونی می شه.
این آی پارا ، آی پارای یوسف خانه . آی پارایی که تا خان باباش رو می دید ، مثل بچه ها می پرید بغلش می کرد و اگه شب باباش موهاشو ناز نمی کرد خوابش نمی برد . این آی پارا ، آی پارایه که نازکش زیاد داشت و نازش خریدار داشت .
آی پارایی که شما تو خونه ی پدرتون دیدید ، اوایل واسه خود من غریبه بود .یه دختر وحشی که وحشت زده بود از هجوم این همه اتفاقات بد. یه دختر داغدار که می خواستن غرور و شخصیتش و له کنن. غرورم تنها چیزی بود که برام مونده بود . پس باید با چنگ و دندون ازش محافظت می کردم . من بیشتر این آی پارام تا اونی که شما شناختینش.
پدر خدا بیامرزم همیشه می گفت : تو مثل گربه ای . وقتی کسی نوازشت می کنه و احساس خطر نمی کنی ، آرومی . اما اگه کمی بترسی ، چنگ می ندازی . من این آرامش خیالم رو مدیون آرامشی هستم که شما تو این خونه بهم دادین . اگه همه چی همینطوری باشه ، منم این آی پارایی هستم که می بینید.
تایماز که متفکر نگاهم می کرد گفت : فکر نمی کردم شناخت یه دختر اینقدر سخت باشه . تو از همون روز اول همه ی معادلات من رو در مورد جنس خودت به هم ریختی.
خندیدم و گفتم : شناخت شما مردها هم سخته . شما هم با این کار جوانمردانتون ، همه تصورات من رو راجع به خودتون عوض کردین.
تایماز گفت : چه تصوراتی راجع به من داشتی؟
گفتم : الان بعد از این همه محبت ، نمک نشناسیه که بگم.
خم شد به جلو و گفت : تا نگی نمی ذارم از این در بری بیرون.
گفتم : نه نمی تونم .
تایماز گفت : دختر یوسف خان ، اگه خواهش کنم چی ؟
چی خواهش ؟ اونم تایماز ؟ باورش برام سخت بود . اما لحنش و اینکه من رو دختر یوسف خان خطاب کرد کلاً خلع سلاحم کرد.
گفتم : نه نیازی به خواهش نیست . بیشتر خجالتم ندین. من فکر می کردم شما یه پسر مغرور و از خود راضی هستین که جلوتر از دماغتون رو نمی بینین و همه براتون حکم برده رو دارن . هیچکس حتی پدر و مادرتون براتون مهم نیست . فکر می کردم مهربونی کردن بلد نیستین.
بسش بود . بیشتر از این می گفتم ، شاید پرتم می کرد بیرون.
تایماز همینطور خشک نگام کرد و بعد زد زیر خنده . از نگاه اولش ترسیدم ، ولی وقتی خندید خیالم راحت تر شد.
وقتی خندش تموم شد گفت : راستی ؟ پس اژدهایی بودم واسه خودم . حالا چی ؟ مهربونی کردم بلدم یا باید یاد بگیرم ؟
از این حرفش در حد مرگ خجالت کشیدم . چرا باید یه همچینین چیزی می گفتم که اونم اینطوری جوابم رو بده . ولی جملش سوالی بود و این یعنی منتظر جواب منه .
با خجالت گفتم : من اشتباه می کردم . ذات شما با ظاهرتون فرق داره . من فقط ظاهر رو می دیدم .
تو جمله ی سر بسته بهش جواب دادم . من خیلی پر رو شده بودم . از روح پدرم شرم کردم که اینطوری نشستم با یه پسر جوون راجع به مهر و محبت حرف می زنم .
بلند شدم و گفتم : من می تونم برم تو اتاقم ؟
تایماز با یه محبت خاصی گفت : تو خونه ی خودت از من اجازه نگیر آی پارا . این هزار بار !!! در ضمن از پس فردا معلمت می یاد . ده ماه وقت داری که خودت رو واسه امتحان نهم حاضر کنی .
با یه تشکر کوچیک از اتاق فرار کردم.


تایماز
نمی دونم چقدر تو اتاق موندم . می دونستم کارم سخته . اما با حرفهای امروز آی پارا فهمیدم که خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو می کردم . آی پارا به حساب اینکه من بی هیچ چشم داشتی دارم به اون کمک می کنم ، اینطوری اشک تو چشمای زیباش جمع می شد .اما من احمق بی هیچ چشمداشتی نبودم . من اون رو می خواستم و به خاطر این بود که بهش پناه داده بودم که کنارم باشه و از آدمهای دیگه هم دورش کنم. این یعنی یه زنگ خطر . اگه می فهمید پشت این چهره ی به ظاهر آروم و جنتلمن ، چه خواستن و چه نیازی پنهان شده ، مطمئنن من رو نمی بخشید .
اما این وسط چیزی که برام خوشایند اومد جواب سربسته ی اون بود . اون فکر می کرد من یه تیکه یخم که محبت کردن بلد نیستم . ولی حالا نظرش راجع به من عوض شده . این یعنی یه قدم به جلو .
باید بیشتر باهاش وقت می گذروندم . باید اون رو به خودم نزدیک می کردم . باید وابستش می کردم . باید عین خودم عاشقش می کردم .
با خودم فکر کردم ، برای اینکار قبل از اینکه درس شروع بشه ، بهتره ببرمش بیرون و باهاش تهران رو بگردم . از اتاق رفتم بیرون و به سید علی گفتم که صبح زود بره به دفتر کارم و به آقا مراد بگه که من نمی یام .
اون شب رو با فکر به همسایه ی بغلیم به خواب رفتم . صبح زود بیدار شدم و قبل از رفتن سید علی ازش خواستم حمام رو روبه راه کنه .
سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی حوله گوشم رو تمیز می کردم که خشکم زد . آی پارا پشت به من با اون خرمن زیبا که مثل سیاهی شب برق می زد و بلندیش زیر باسنش بود ، داشت تو آینه ی راهرو خودش رو نگاه می کرد.
وقتی من رو تو آینه دید ، وحشت زده برگشت به عقب و جیغی کشید و دوید طبقه ی بالا.
منم مثل دختر ندیده ها همونطور وسط راهرو حوله به دست خشک شده بودم .
واقعاً تفاوت حسی که به آی پارا داشتم رو با ویکتوریا به خوبی می فهمیدم . ویکتوریا و بقیه ی کسایی که با من همکلاس بودن ، هیچ لچک و چادری نداشتن و موهای مواج و زیباشون که با انواع شوینده های خوشبو می شستن ، همیشه خالصانه در معرض دیدم بودم . اما به جز چند ماه اول که چشمام به خاطر این همه تفاوت از حدقه می زد بیرون ، هیچ کششی نداشتم بهشون . چون به صاحب اون موها هیچ گرایش نداشتم . اما همه چیز آی پارا به خاطر تعلق خاطری که بهش داشتم ، برام زیبا و رویایی می اومد.
به خودم اومدم و پشت سرش رفتم طبقه بالا .
ظاهراً از خجالت به اتاقش فرار کرده بود . در زدم . با صدای ضعیفی گفت : بله ؟
گفتم : می تونم بیام تو ؟
با صدای بلندی گفت : نـــــــــه!!!
گفتم : نه ؟
گفت : یعنی صبر کنید لطفاً
با گونه های گل انداخته و لچکی که به طرز ناشیانه ای سعی کرده بود موهای بلندش رو تو حداقل زمان ، بپوشونه ، در رو باز کرد . سر به زیر سلام کرد و گفت : من نمی دونستم تو خونه هستین خان زاده .
گفتم : نمی ری کنار بیام تو اتاقت ؟
بی حرف کنار رفت و من وارد شدم . خودش هم برگشت تو اتاق . اما در رو نبست . این دختر آخه چه فکری می کنه پیش خودش.
چند شب با من به تنهایی خوابیده حالا در رو باز می ذاره .
نشستم رو تختش و گفتم : من معذرت می خوام . باید می گفتم امروز نمی رم سر کار.
از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم :چون از فردا درست شروع می شه ، می خوام امروز ببرمت بیرون واسه گردش.
حین ادای جملم همه ی حواسم بهش بود تا عکس العملش رو ببینم.
برق توی چشماش رو هنوز هم بعد از سالها به خوبی به خاطر می یارم .
خوشحال گفت : واقعاً
در حالی که از فراموش شدن موضوع چند دقیقه پیش خوشحال بودم گفتم : بله . امروز کارم رو تعطیل کردم با هم بریم بیرون.
بعد هم بلند شدم و گفتم : اول صبحانه بخوریم . بعد حاضر می شیم که بریم .
بعد از صبحانه هر کدوم به اتاقامون رفتیم که حاضر بشیم . وقتی اون رو تو چادر و پوشیه دیدم . دلم یه جوری شد . دلم می خواست بغلش کنم . اونقدر که خانوم شده بود .
قدم به قدم کنار هم راه افتادیم . اول می خواستم با درشکه بریم اما بعد تصمیم گرفتم پیاده بریم که زمان زیادی با هم باشیم .
ذوق کودکانش در برابر هر چیز جدیدی که برای بار اول می دید ، خیلی برام شیرین بود . کلی پیاده روی کردیم و کلی از هر دری حرف زدیم . مهم نبود چی می گیم . برام این مهم بود که آی پارا کاملاً ملموس از این همراهی خوشحاله و بودن در کنار من براش لذت بخشه .
نزدیک وقت ناهار به کبابی رفتیم و بیرون مغازه روی تخت زیر یه بید مجنون قدیمی، ناهارمون رو خوردیم . آی پارا با وجود روستایی بودنش ، خیلی آروم و قشنگ غذا می خورد . انگار که پیش یه مادام فرانسوی آموزش دیده بود .
وقتی که خوب فکر می کردم می دیدم هر چیزی که به آی پارا مربوط می شد و هر کاری که می کرد ، برام جالب و زیبا بود . همه چیزش رو دوست داشتم . من از کی اینطوری شده بودم ؟
غرق افکارم بودم که گفت : ممنون . خیلی خوشمزه بود . شما این مهمونتون رو دارین خیلی لوس می کنید. هر روز که می گذره حس می کنم دینم به شما سنگین تر می شه.
اخمی کردم و گفتم : تو مهمون نیستی . دیگه این حرف رو نزن . تو خودت نمی دونی با ورودت به اون خونه چه نشاطی با خودت آوردی . همه چی زنده شده . تو ناجی اون خونه هستی . در ضمن شاید یه روز تونستم بهت بگم که چقدر من مدیون تو هستم .
با تعجب نگاهم کرد و گفت : شما مدیون من هستین ؟
گفتم : می گم چرا اما به وقتش
با یه لبخند زیبا ازم بازم تشکر کرد.
هر دو بعد شخصیتیش برام زیبا بود هم خوی وحشیش و هم اینطور رام.
حجب و حیای این دختر اون رو خواستنی تر و من رو بی قرار تر می کرد .
راه رفته رو با همون آرامش برگشتیم . می خواستم یه کم دیگه بگردیم که آی پارا گفت : من نمازم رو نخوندم اگه می شه زودتر برگردیم .
باشه حتماً ، گفتم و راهمون رو به سمت خونه کج کردیم .


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 186
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,026
  • بازدید ماه : 13,984
  • بازدید سال : 141,087
  • بازدید کلی : 11,638,227