close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

منتظر معلمم بودیم. برخلاف تایماز که خیلی ریلکس نشسته بود ، من داشتم از هیجان و اضطراب پس می افتادم. بلاخره در زده شد و من از پشت پنجره اتاق ناهار…

رمان آی پارا قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2017 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:56 نظرات ()

منتظر معلمم بودیم. برخلاف تایماز که خیلی ریلکس نشسته بود ، من داشتم از هیجان و اضطراب پس می افتادم. بلاخره در زده شد و من از پشت پنجره اتاق ناهار خوری که قرار بود محل کلاس درس ما باشه ، قامت بلندش از پشت سر سید علی دیدم . نگاهم به تایماز افتاد که داشت به استقبالش می رفت . نمی دونم کی از اتاق رفته بود بیرون .
استاد امین یه سر و گردن از تایماز که خودش هم قد بلند بود ، بلند تر بود . البته تایماز ورزیده تر به نظر می رسید........................................................................

در حالی که صمیمانه دست دادن ، به طرف ساختمان حرکت کردن. سن و سالش از تایماز شاید ده سالی بیشتر بود . مثل تایماز کت و شلوار پوشیده بود و یه کیف دستی بزرگ هم دستش بود. منم یه لباس آبی آسمانی که از کمرش چین داشت و بلندیش تا زانوم بود پوشیده بودم و یه شلوار آبی تیره ی سنبادی که تهش کش داست و توردوزی شده بود با یه روسری همرنگ اون که صفورا خانوم خریده بود پوشیده بودم . اولین بار بودکه به جای لچک از روسری استفاده می کردم . موهامو هم اکرم دو لایه بافته بود که کوتاهتر بشه و از زیر روسری بیرون نیاد .
قلبم داشت از تو دهنم بیرون می زد بیرون . یعنی استعدادش رو دارم ؟ یعنی می تونم در عرض یه سال ، مدرک نهم رو بگیرم ؟
تایماز با استاد امین وارد اتاق شدن . اونقدر هول بودم که یادم رفته بود از کنار پنجره بیام کنار . کاملا مشخص بود داشتم اونا رو دید می زدم .
سلام کردم . استاد امین به گرمی جوابم رو داد . تایماز همگی رو دعوت به نشستن کرد و خودش رشته کلام رو تو دست گرفت و گفت : امین جان ایشون خانوم بنده آی پارا هستن . خیلی به درس خوندن علاقه داره . بنابراین طبق صحبتهایی که باهات داشتم ، ازت می خوام تا امتحانات سال بعد ، آی پارا رو واسه امتحان نهم حاضر کنی . خودش خیلی با استعداد و ساعی هست و من مطمئنم با کمک شما می تونه موفق بشه .
کلاً قفل کرده بودم . چی ؟ خانومم؟ این چرا من رو اینطوری معرفی کرد ؟ هم از خودش که من رو همسرش خطاب کرد و هم استاد امین به شدت خجالت کشیدم .
صدای استاد که من رو مخاظب قرار داده بود ، من رو به خودم آورد.
استاد گفت : خوب آی پارا خانوم امیدوارم در کنار هم به کمک هم بتونیم در برابر این مسولیتی که همسرتون برامون در نظر گرفتن ، رو سفید از این در بیرون بریم .
اونقدر از نسبتی که تایماز بهم داده بود ، تو شک بودم که به یه منم امیدوارمِ زیر لبی اکتفا کردم . تایماز رو به استاد گفت : خوب من تنهاتون می ذارم تا به کارتون برسین و اونجا رو ترک کرد.
یعنی دستم بهش می رسید از وسط دو شقش می کردم . اونقدر این ای پارای آروم رو جلو روش دیده بود که یادش رفته بود من چقدر می تونم وحشی باشم . به چه جرأتی بدون در نظر گرفتن من ، خودش رو همسرم معرفی کرد؟
با وجود اعصاب داغونی که تایماز برام ساخته بود ، سعی کردم تا حد توان با دقت به حرفهای استاد گوش کنم . من و استاد قرار بود روزی پنج ساعت با هم درس بخونیم . کلی کتاب برام آورده بود .که قرار بود به مرور با هم بخونیم. اون روز چون جلسه ی اول بود ، سه ساعت بیشتر اونجا نموند و بعد از چند تا سرمشقی که بهم داد ، اونجا رو ترک کرد . باهاش تا دم در رفتم و خدا حافظی کردم . وقتی داشتم برمی گشتم داخل ساختمان ، چشمم به اتاق تایماز افتاد . بیرون نرفته بود . تعجب کردم چرا برای بدرقه ی استاد پایین نیومد . اما بهتر . باید تکلیفم رو با این بشر روشن می کردم .کنار پنجره بود و در حالی که یه دستش رو به شیشه تکیه داده بود ، با دست دیگش پیپ می کشید . بعد از اومدن به این خونه اولین بار بود که پیپ دستش می دیدم . چند باری خونه ی پدرش دیده بودم پیپ می کشه ولی اینجا نه .
با دیدنش انگار خون تو رگام فوران کرد . با سرعت به طرف اتاقش رفتم . باید باهاش اتمام حجت می کردم . اون کار خیلی بی ادبانه و بی خودی کرده بود و باید جواب قانع کننده ای به این کارش می داد.
با اجازه ای که داد ، وارد اتاقش شدم. پشت میزش نشسته بود . سرش پایین بود و مثلا داشت می نوشت . سرش رو بالا آورد و گفت : چطور بود خانوم محصل ؟
از این همه بی خیالیش بیشتر حرصم گرفت . با صدای نسبتاً بلندی گفتم : توضیح لطفاً تایماز خان ؟
به صندلیش تکیه داد و گفت : در چه مورد ؟
این می خواست من رو بازی بده . واسه همین رفتم سر اصل مورد و گفتم : من از کی همسر شما شدم و خودم بی خبرم ؟
خندید و گفت : مشکل همینه ؟ این موضوع کوچیک باعث شده اینطوری بشی همون بچه گربه ای که یوسف خان گفته بود و داری چنگ می ندازی ؟
از اینکه مسخرم می کرد بیشتر کفری شدم . گفتم : من اجازه نمی دم بهم توهین کنین و مسخرم کنین . چرا یه همچین چیزی به استاد گفتین ؟
گفت : تو دقیقاً از چی این جمله اینقدر ناراحت شدی؟
گفتم : من چیه شمام ؟ من همسرتونم ؟ من دوست ندارم دروغ بگم . چرا باید این رو می گفتین ؟ مثل اهل این خونه می گفتین دختر دوستتون هستم دیگه .
رگه هایی از عصبانیت رو می تونستم به وضوح تو صورت تایماز ببینم .
از پشت میزش که بلند که شد یه آن ترسیدم اما خودم رو نباختم و سفت وایسادم سر جام . اومد نزدیکتر و زل زد تو چشمام و گفت : چیه نکنه گلوت پیشش گیر کرد که ناراحت شدی ؟ اگه اینطوره برم حرفم رو پس بگیرم . البته زن داره محض اطلاع .
از تصوری که راجع به من کرده بود حالم بهم خورد . چرا مردها اینطور به همه چیز کثیف نگاه می کنن؟ من از دروغ بی موردی که گفته بود ناراحت بودم و دلیل می خواستم . شایدم ته دلم می خواستم اون دلیلی که دوست دارم بشنوم . اما تایماز گند زد به همه تصوراتم .
گفتم :حالم از افکارت بهم خورد خان زاده . چی راجع به من فکر کردی هان ؟ با یه بار دیدن اون مرتیکه دیلاق عاشقش شدم ؟
عصبی دستش رو لای موهاش برد و گفت : پس چی ؟ چرا اینقدر با این دروغ مصلحتی به هم ریختی ؟
گفتم : من اومدم دقیقاً مصلحت عنوان کردن این دروغ رو بدونم که شما اینطوری شلوغش می کنی .
بهم نزدیکتر شد و درست سینه به سینم ایستاد و گفت : مصلحتش اینه که نمی خوام با یه مرد هر روز پنج ساعت از عمرت رو بگذرونی در حالی که اون فک کنه صاحبی نداری و با وجود اعتمادی که بهش دارم شیطون بره تو جلدش و برا خودش خیالاتی داشته باشه . اینطوری خیال منم از پشت اون در راحت می شه . مصلحتش اینه .همین .
گفتم : مگه بهش اعتماد نداری ؟ مگه به من اعتماد نداری ؟ چرا همه رو با یه چوب می زنی ؟ در ضمن اینکه اون در مورد من خیالاتی داشته باشه به شما چه ارتباطی داره . من که همیشه اینجا موندگار نیستم .
داشت دیوانه می شد . منم همین رومی خواستم . من خنگ نبودم . فهمیده بودم اون چرا باهام خوب رفتار می کنه . اون نسبت به من تعصب خاصی داشت . یه جور حس مالکیت . این حس می تونست نشأت گرفته از یه احساس باارزش باشه . اگه اینطور می بود باید همین امشب ازش اعتراف می گرفتم.
گفتم : بلاخره نه با این دوست درازتون بلکه با یه بنده خدایی ازدواج می کنم . نکنه اون موقع هم باید از پشت در خیالتون راحت باشه ؟ من دوست ندارم پشت سرم حرف باشه . رفتار من همیشه سنگین و متین بوده و دلم نمی خواد وقتی واقعاً اسم کسی روم نیست ، متاهل فرض بشم . این کارتون یه جور توهین به من هست . می خوایین بگین نمی تونید به من به عنوان یه دختر بی شوهر اعتماد کنید و با یه مرد تنهام بذارید و مجبوری اسم خودتون رو رو من بذارید که اوضاع تحت کنترل باشه ؟
من باید با خودم و حسی که از رفتارهای اخیر این پسر چموش این چند وقته دستگیرم شده بود ، تکلیفم رو روشن می کردم . در ضمن تکلیف اون رو هم با خودش روشن می کردم . یا باید من رو به عنوان یه کسی که چند وقتی ازحمایتش بهره مند می شم قبول کنه و بدونه که رفتنیم حالا تنها یا با یه بنده خدایی یا اینکه با اون احساس خودش کنار بیاد و اون مهر لبهاش رو باز کنه و من رو از سردرگمی نجات بده . منی که الان چند شب بود با یه احساس تازه داشتم سرم رو زمین می ذاشتم .
چشماش از زور عصبانیت داشت می ترکید . با خشم گفت : مسئولیت تو با منه . نمی خوام تو خونه ی من کسی دست از پا خطا کنه . ظاهراً کارم هم خیلی درست بود چون تو همین رو می خواستی . اینکه پای یه مرد به این خونه باز بشه و تو آهنگ رفتن کنی هان ؟
از طرز فکرش دلم شکست . در حالی که یه لحظه بغض به گلوم چنگ زد و من با قدرت تمام اون رو پس زدم ، گفتم : متاسفم خان زاده .
عصبانی سرم داد زد : اینقدر خان زاده خان زاده نکن . می دونی که بدم می یاد اینطوری صدام کنی .
با دلشکستگی گفتم : متاسفم که آی پارا رو اینطور حقیر و پست و کثیف شناختین . شما هم یه مرد بودین . نبودین ؟ من در برابر شما حرکت بدی کردم که فکر کردین قابل اعتماد نیستم ؟ . من فقط می خواستم علت این رو بدونم که چرا بی مقدمه من رو همسر خودتون دونستین. نمی دونستم با مطرح کردن این سوال نجابت و متانتم رو زیر سوال می برید. من چه این اینجا باشم و چه یه جای دیگه محبتها و لطفهایی که درحقم کردین رو هرگز فراموش نمی کنم و اینجا بهم بد نگذشته که بخوام پشت پا بزنم به همه چی و فرار کنم . منظور من از رفتن ، رفع زحمت و مسولیت از رو دوش شما بود . البته حق دارین . دختری که یه بار فرار کنه ، دیگه اسم فراری روشه . به شما حق می دم . حق م دم . حق می دم .....
خواستم برگردم به طرف در که از پشت بازوم رو گرفت و با یه لحن رنجیده گفت : آی پارا ؟
هیچ فکر نمی کردم اولین روز درسم اینطوری من وتایماز بهم بپریم . تقلا کردم که دستم رو آزاد کنم و فرار کنم به اتاقم که منو برگردوند و گفت : نرو . اینطور دلخور نرو . من نمی خواستم پاکی تو رو زیر سوال ببرم . هدف من از این کار فقط حمایت از تو بود . تو که انتظار نداشتی بذارم بی هیچ تضمینی با یه مرد درس بخونی . اگه تو رو دلبسته می کرد چی ؟ اگه تو رو از من می گرفت چی ؟ فکر نمی کردی من تو مدتی که تو اون کلاس بودی چی به سرم می اومد ؟ باید یه جوری وجودت رو تضمین می کردم که کسی نتونه بهت نظر داشته باشه . دوستم متاهله اما این دلیل نمی شه از یه دختر زیبا بگذره . اما اونقدر نجیب هست که با یه زن شوهر کاری نداشته باشه . من ... من نیمخوام تو رو ازدست بدم آی پارا.
این ها چه معنی می داد ؟ اون چرا نمی خواست من رو از دست بده ؟ چرا با همراهی من توسط یه مرد دیگه معلوم نبود چی به سرش می اومد ؟ هر کلمه ای که می گفت و هرم نفسهاش که به صورتم می خورد حالم رو دگرگون می کرد . چه بلایی سرم اومده بود که از نزدیک بودن این مرد نامحرم بهم به خروش نمی اومدم و سر و صورتش رو چنگ نمی زدم . چی به سرم اومده بود که هر جمله حمایتگرش رو به پای جمله ای با احساس و درونی می نوشتم . محو آرامش کلام تایماز شده بودم و با دیدن شفافیت توی چشماش ، داشتم به نتیجه ای که چند وقته بهش رسیده بودم صحه می ذاشتم . تایماز صرفاً به خاطر حمایت از من اینطور سینه سپر نکرده بود . منگ بودم . باورم نمی شد پسری تا همین چند ماه پیش ازش بدم می اومد ، اینطور راحت قلب من رو به تبش واداشته و از نزدیکی باهاش حالت انزجار بهم دست نمی ده . اما باید ازش جدا می شدم . اون خیلی بهم نزدیک بود و این کار درست نبود . اصلاً با اصول تربیت آی پارا جور در نمی اومد . غلط بود . شیطان درست بین من و اون لبخند به لب نشسته بود .
تایمازی رو که محو صورتم شده بود و اشک چشماش که حالا لرزیده بود و روی صورتش می غلطید رو همونطور بهت زده گذاشتم و از اتاقش فرار کردم .
تایماز به حسی که داشت به زیباترین طریق اعتراف کرد . هیچ فکر نمی کردم عاقب من اینطوری بشه . اونم به این زودی. شاید برای من زود بود و از قبل .... نه اگه اینطور بود چرا اینقدر خردم می کردم . داشتم دیوانه می شدم . هجوم کلی افکار زشت و زیبا مغزم رو به تسلیم وا داشته بود . آخرش در حالی که از زور خستگی خواب داشت مهمون چشمام می شد ، این بیت شعر به یادم اومد . اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی.


شب با صدای ضربه هایی که به در می خورد بیدار شدم . خیلی خوابیده بودم و حسابی منگ بودم . اکرم بود که واسه شام صدام می کرد . تصور روبه رو شدن با تایماز لرز انداخت به جونم . حالا با این اعتراف زیر پوستی تایماز من چطور چشمم بیفته تو چشماش. درضمن کنار این حس ، یه حس آزار دهنده هم بود که مدام تو مغزم رژه می رفت و عرض اندام می کرد.
حس اینکه تایماز از روی یه غریزه ی نفسانی من رو بخواد و همه ی کارهایی هم که کرده نشأت گرفته از این حس باشه ، یه جورایی اذیتم می کرد . تصمیم داشتم تا کاملاً موضع خودش رو مشخص نکرده ، هیچ سرنخی از درونم بهش ندم . نمی دونستم تایماز با این ابراز احساسات می خواد چه نتیجه ای بگیره بنابراین بهترین اقدام سکوت بود .
لچکم رو مرتب کردم و همه ی کمند موهامو به طرز ماهرانه ای زیر اون یه تیکه پارچه کامل پنهان کردم و رفتم پایین. اکرم مشغول آماده کردن میز بود . با دیدن من سلام کرد و منم به گرمی جوابش رو دادم . یه لحظه از وجود این دختر خوشگل تو این خونه حسی شبیه حسادت به سراغم اومد که زود پروندمش . من با صاحب این خونه هیچ صنمی نداشتم که بخوام به اطرافیانش حسادت کنم . باید همون آی پارای مغرور می شدم که کلی خواستگار خان و خان زاده از سیزده سالگی پاشنه ی در خونش رو کنده بود و اون حاضر نشده بود محض رضای خدا ، یه بار ببینتشون . جلوی تایماز رو همون صندلی همیشگی نشستم . سر به زیر بود . حتی با سلام علیک من و اکرم هم سرش رو بلند نکرد . وظیفه ی من بود بهش سلام کنم . همین که نشستم با صدایی که سعی می کردم کاملاً عادی باشه گفتم : سلام ، شب بخیر.
سرش رو بلند کرد و گنگ نگام کرد و گفت : سلام . کی اومدی ؟
گفتم : الان . ظاهراً خیلی تو فکرین که متوجه نشدین .
سرش رو به نشونه آره تکون داد.
اکرم همه چیز رو چید و اتاق رو ترک کرد . تایماز طبق هر شب غذای خودش و من کشید و ساکت مشغول شد . هم خوشحال بودم از ماجرای بعد از ظهر چیزی نمی گه و هم یه جورایی بهم بر خورده بود که اینطوری ساکت شده . انگار از اتفاق پیش اومده پشیمونه .
از خودم بدم اومد که اینطور زود احساساتی شدم . یعنی از خودم تعجب می کردم . مشغول حلاجی افکارم بودم که گفت : آی پارا من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم .
خیلی سعی می کردم عادی باشم اما نمی دونم چقدر موفق شده بودم گفتم : بابت ؟
گفت : من بعد از ظهر کلاً قاطی کرده بودم . حرفهایی بهت زدم که نباید می زدم . من نباید تو رو محکوم و متهم می کردم . تو یه فرد آزادی که من به خاطر قولی که به خواهرم دادم ازت حمایت کردم و تا وقتی که این حمایت رو بخوای ، کمکت خواهم کرد . من یه جورای مالکانه راجع به تو حرف زدم که از بیخ و بن غلط بود . از لحظه ای که اونطوری اتاق رو ترک کردی ، مدام به خودم لعنت فرستادم که اینطوری امانت دستم رو رنجوندم . من هیچ مالکیتی رو تو ندارم و نبایدم داشته باشم . از اول این راه هم برنامه ی ما همین بود . همه ی هدفم از گفتن اون دروغ به امین هم صرفاً حمایت از تو بوده و بس . اما اینکارم ظاهراً خیلی ناراحتت کرد و برخورد من بیشتر خرابش کرد . من نباید راجع به افکار تو اونطوری قضاوت و خودم رو به این شکل درگیر می کردم . اینکه گفتم تو همسرمی کار غلطی بود اونم بدون مشورت با توکه تو من رو متوجهش کردی . ولی حرفیه که زدم و ازت می خوای بذاری به همین صورت باقی بمونه . اما قول می دم این حس مالکیت رو از روی اعمال و رفتارم بردارم .
حرفاش هم خوب بود هم بد . خوب از این لحاظ که بهم احترام می ذاشت و بد از این لحاظ که داشت دروغ می گفت : من اون اشکی رو اون لحظه تو چشماش حلقه زده بود رو یه چیز دیگه دیدم . یه چیزی فراتر از حس حمایت و حتی فراتر از حس مالکیت . اون اشک یه معنی دیگه می داد و تایماز حالا به هر دلیل داشت اون رو انکار می کرد .
بازم تو دلم به روح دایه جان فاتحه ای فرستادم که همیشه می گفت : صبر رو سر لوحه ی همه کارات قرار بده . همیشه بذار اطرافیانت همه چیز و رو کنن بعد تو اقدام کن . می گفت : تو مالک این همه املاک می شی باید یاد بگیری عجولانه اقدام نکنی وگرنه اطرافیانت با استفاده از عجول بودنت همه چیزت رو به باد می دن . حالا هم با وجود این رفتار تایماز و کتمان اون چیزی که به چشم خودم دیدم ، من با خیال راحت می رم تو جلد آی پارای غد و مغرور و منتظر می شم ببینم تایماز می خواد با من و این حسش چیکار کنه .
حرفای تایماز که تموم شد گفتم : نیاز به معذرت خواهی نیست . من یه آذریم . با مردای آذری بزرگ شدم و خوب می شناسمشون . شما کاری رو کردین که هر مرد آذریی تو این مواقع می کنه . خرج کردن غیرت بیش از حد . همه ی شما به همه ی زنهای اطرافتون حس مالکیت دارین . من از این حس شما نسبت به خودم ناراحت نیستم چون همیشه این رو تو اطرافیانم احساس کردم . علت ناراحتی من تصمیم شما درباره ی من بدون مشورت با خود من بود . من از اینکه مثل یه زرخرید نادیده گرفته بشم و اقدامی در مورد من بشه که خودم درش هیچ دخالتی نداشته باشم متنفرم . این من رو عصبی کرد . وگرنه حس حمایت شما یا حتی مالکیت خیلی برام غریبه نیست و اذیتم نمی کنه . حالا هم به قول شما حرفیه که زده شده و در صورت پس گرفته شدن ، پیش استاد وجهه ی خوبی نخواهد داشت پس اگه امکان داره با اهل خونه هم خود شما هماهنگ کنین که دستمون رو نشه .
تایماز سرش رو به نشانه ی موافقت تکون داد و گفت : تو دختر عاقل و فهمیده ای هستی آی پارا . حالا می فهمم چرا آیناز اینهمه به ادامه تحصیل تو اصرار داشت .
تشکر کردم و گفتم : راستی کی آیناز رو از جریان مطلع می کنید ؟
گفت : برای اینکار باید به تبریز برم . می خوام وقتی امتحاناتت تموم شد و به سلامتی مدرکت رو گرفتی برم و بیارمش . الان اگه بخوام تلگراف بزنم ، ممکنه کس دیگه ای اون رو بخونه و همه چی خراب بشه . در ضمن مطمئن هستم آیناز می خواد تو رو ببینه و حتما می خواد باهام بیاد . باید درس اون هم تموم بشه که بشه راحت آوردش . آیناز امسال دیپلمش رو می گیره و من می خوام بیارمش تهران که درسش رو ادامه بده و درضمن به تو هم کمک کنه . اما دیدن آیناز و گفتن جریان تو به اون تا سال بعد امکان نداره.
زیر لب اهمی گفتم و مشغول غذا خوردن شدم .
تایماز زودتر از سر میز بلند شد و گفت : من امشب جایی کار دارم و شاید تا صبح نیام . از صفورا خانوم می خوام شب رو تو این ساختمان بخوابه که تنها نباشی .
گفتم : من نترس تر از این حرفام . بهتره از کنار دختر و شوهرش دورش نکنید . اصلاً نیاز نیست .
با تحکم گفت : یادت باشه . قرار ما این بود که تا وقتی تو این خونه هستی و من قیم تو هستم حرف اخر رو من بزنم . من تو همه چی نظر تو رو نمی خوام . بعضی وقتها امر می کنم و همه باید اجرا کنن . الان هم نظر نخواستم . اطلاع دادم .
ناخود آگاه لبخندی اومد روی لبهام و گفتم : خوشحالم خودتون شدین . داشتم کم کم نگرانتون می شدم . من به این تایماز خان بیشتر عادت دارم و راحت تر باهاش ارتباط برقرار می کنم .
چشماش برقی زد و در حالی که از اتاق خارج می شد با لبخند گفت : خوشم می یاد مثل خودم وحشی هستی و با آرامش میونه ی خوبی نداری و گرنه اینجا خیلی کسل کننده می شد .
در که بسته شد ، یه آرامش عجیبی که واقعاً منشأش برام نامشخص بود به وجودم تزریق شد که حال خراب بعد از ظهرم رو کلی بهبود بخشید .
به اکرم تو جمع کردن میز کمک کردم و با وجود اصرارم برای شستن ظرفها ، اونا فرستادنم که برم بالا . اینجا به خاطر آب لوله کشی ، ظرف شستن یه کیف دیگه داشت . خیلی با اسکو متفاوت بود . سرم راهم چراغ نفتی های توی راه پله رو روشن کردم و رفتم بالا .
نشستم رو تختم و شروع کردم به خوندن داستانهایی که تایماز بهم داده بود . تازه چند صفحه خونده بودم که یادم اومد امروز اولین روز درسم بود و استاد امین برام چند تا تکلیف داده که تا فردا براش حاضر کنم . کتاب داستان رو بستم و مشغول انجام تکالیفم شدم .
هرزگاهی فکرم پر می کشید پیش تایماز که چرا امشب رو خونه نیومد و الان کجاست ؟ درسته هی به خودم تشر می زدم که به تو چه ؟ نکنه واقعاً فکر می کنی زنشی ؟ اما بازم نگرانش بودم . بازم یه جور حس بد وجودم رو می گرفت .
من تازه بیست روز بود تو خونه ی تایماز بودم . نمی دونستم زندگی اون قبل از من چطوری بوده . با کیا رفت و آمد داشته . حتماً بین اونا زنا و دخترای زیادی بودن .
به خودم اومدم دیدم یه ساعته تایماز رو کردم ملکه ی ذهنم و دارم راجع به اون فکر می کنم . با صدای بسته شدن در اتاق بغلیم که مربوط به تایماز یهو از جام پریدم . اول فکر کردم صفورا خانومه . اما به خودم گفتم اون تو اتاق تایماز چیکار داره ؟ نکنه دزده ؟
اولش ترسیدم اما بعد به خودم گفتم : که چی ؟ بلند شو خودت رو جمع کن. انگار چند روز تایماز لوست کرد فکر کردی خبریه . تو همونی نبودی که شبونه رفتی تو باغ و دست آسلان رو رو کردی ؟ حالا اینجا که امنیت بیشتره .
بلند شدم لچکم رو سر کردم و چوبی رو گذاشته بودن زیر تختم تا پایه هاش هم اندازه بشن رو از زیر تخت کشیدم بیرون. خیلی محکم و بلند نبود اما از هیچی بهتر بود .
راهرو روشن بود . در اتاقم رو باز گذاشتم که صدای بسته شدنش آقا دزده رو هوشیار نکنه . آروم دستگیره ی در اتاق تایماز رو پایین کشیدم و بازش کردم . داخل اتاق تاریک بود .
گفتم : به فارسی گفتم : کی اینجاست ؟
صدایی نیومد . یه قدم رفتم تو و گفتم : بهتره خودت رو نشون بدی. اما باز سکوت بود و سکوت . داشتم مطمئن می شدم کسی این تو نیست که صدای جیر جیر تخت تایماز اومد . داخل اتاق شدم و دیدم جسمی رو تخت داره حرکت می کنه . جلوتر رفتم . ترسیده بودم . اما باز مثل بچه های تخس ول کن نبودم . نزدیکتر که رفتم دیدم تایمازه .
خدای من این چرا اینجاست ؟ چرا این شکلی درب و داغونه . سریع برگشتم تو راهرو و چراغ رو برداشتم و بردم تو . انبار چهرش به خوبی دیده می شد . سر و صورتش خونی و کبود بود. کت و پیرهنش پاره شده بود .
کنار تختش نشستم و آروم صداش زدم . اشک تو چشام جمع شده بود . کدوم از خدا بیخبری اینطوری زده بودتش ؟
چند بار دیگه هم صداش زدم . دیگه داشتم واقعاً می ترسیدم و علناً گریه می کردم که چشمای پف کرده و کبودش و باز کرد . مردمک چشماش دیده نمی شد . چشماش یه باریکه شده بود . چشماش رو که باز دیدم با گریه گفتم : چی شده ؟ چرا اینطوری شدین ؟
کنار لبش پاره بود و خونمرده شده بود . لبش رو که باز کرد حرف بزنه ، زخمش سر باز کرد و خون اومد . به زحمت گفت : آی پارا برام آب بیار .
سریع بلند شدم و رفتم پایین . پایین پله ها هم سکندری خوردم . کم مونده بود کله پا بشم . سریع براش یه لیوان آب بردم . کمکش کردم کمی سرش رو بلند کنه و آب بخوره . تو وضعیتی نبود که ازش بپرسم چی شده . سریع یه کم پارچه تمیز پیدا کردم و زیر اجاق رو هم روشن کردم تا آب جوش بیاد . یه کم هم مرکورکورم از تو گنجه پیدا کردم و بردم بالا . تایماز داشت ناله می کرد . از این می ترسیدم که جاییش شکسته باشه . زخم های صورت و دستاش رو تمیز و ضد عفونی کردم و بستم. تایماز بین خواب و بیداری بود . مدام این سوال رو از خودم می پرسیدم که چی شده ؟ کی این بلا رو سرش آورده ؟ کت و پیرهنش پاره و خونین مالین بود. تصمیم گرفتم درش بیارم . پیرهنش روکه در آوردم دیدم عرقگیرش غرق خونه . تکون دادن بدن تایماز برای من امکان نداشت . با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن تصمیم گرفتم عرق گیرش رو پاره کنم . با قیچی از وسط پارش کردم . وضع کتف راستش خیلی خراب بود . واقعاً مونده بودم چیکار کنم . دکتر لازم بود اما این وقت شب دکتر کجا بود . اونجا رو هم پاک کردم و بستم . زخم های ظاهری رو می تونستم پانسمان کنم . اما اگه شکستگی چیزی داشت من سرم نمی شد . حالش خوب نبود . جوری ناله می کرد که دلم یش می شد . با گریه زخمای بالاتنه اش رو تمیز کردم و همه رو بستم فقط مونده بود زخمای پاهاش . پایین شلوارش که بالا زدم ، دیدم ساق چپش بد جور زخمیه . اما پاچه شلوارش جوری نبود که بتونم زخمش رو ببندم . باید شلوارش رو در می آوردم . خودش حواسش نبود اما من که حواسم بود ، این باعث می شد خجالت بکشم . تا اینجاش هم بیشتر از بلیطم خرج کرده بودم . من و دست زدن به بدن یه مرد غریبه ؟ اگه لباس زیر نداشت چی ؟ از تصورش سکته کردم . دیگه خجالت رو گذاشتم کنار و گفتم : می رم سید علی رو بیدار می کنم . بلاخره که چی ؟ اربابشه دیگه . خوب نصف شبه که باشه . مگه من مقصرم ؟ . اینطوری خودم رو قانع کردم . بالاتنه ی لخت تایماز رو با لحاف پوشوندم و رفتم سراغ سید علی و صفورا خانوم .
پایین پله ها بودم که یادم اومد صفورا خانوم امشب رو می بایست تو این ساختمون می خوابید . پس رفتم سراغ اتاق طبقه ی پایین . آروم در رو بازش کردم . دیدم بله خوابه . اونم چه خوابی !!! کل خونه رو به اضافه من می بردن ، پلکش هم تکون نمی خورد . تایماز رو باش که واسه من چه محافظی گذاشته بود . با کلی تکون بیدارش کردم . اول گیج بود . بعد که حواسش اومد سرجاش ، بلند شد نشست و پرسید که چی شده . می دونستم خیلی زود هول می کنه . یواش یواش گفتم که تایماز برگشته و حالش خوب نیست . بهتره یه مرد بهش برسه . صفورا خانوم اول فکر کرد تو مهمونی عرق خورده و حالش خوب نیست که نیاز به حضور یه مرد هست. ولی یه کم که توضیح دادم ، با شیون بلند شد رفت طبقه ی بالا . چشمش که به سرو صورت تایماز افتاد ناله کنان رفت تا سید علی رو بیاره .


با سردرد بدی بیدار شدم . تمام شب بالا سرش بیدار بودم . از سید علی هم آبی گرم نشد . چنان دست و پاش رو گم کرده بود که خودش دکتر لازم داشت . پاهای تایماز رو هم خودم پانسما کردم . سید علی شلوارش رو درآورده بود و بعد از اطمینان از داشتن لباس زیر، زخم پاهاش رو هم بستم. چند باری نیمه هوشیار شد و آب خواست . زخم کتفش و کشاله ی رانش عمیق بود .می ترسیدم زیاد آب بخوره ، خونریزیش بدتر بشه. یه بار که پای پدرم تو شکارگاه تیر خورده بود ، دکتر گفت : نباید زیاد آب بخوره . از اون روز این دستورش یادم بود . نزدیکای صبح بود که رفتم بخوابم . دیگه نمی تونستم سرپا باشم.
دست و روم رو شستم و یه راست رفتم اتاق تایماز .داخل که شدم، دیدم استاد امین کنار تختش نشسته . این دیگه اصلاً یادم نبود . سلام کردم ورفتم بالاسر تایماز . جلوی پام ایستاد که خجالت زده دعوت به نشستنش کردم . پرسشگرانه نگام کرد و گفت : چی شده ؟
نگاهی به تایماز غرق خواب کردم و گفتم : والا منم مثل شما . دیشب گفت : جایی کار داره شب رو نمی یاد . اما چند ساعت بعد این شکلی برگشت. حالش جوری نبود که بشه سوال کرد چی شده.
چشمای تایماز تکونی خورد و یه باریکه بین اونهمه خونمردگی و تاول باز شد .
رفتم کنارش و گفتم : خوبی؟
دستش رو گذاشت رو کتفش و گفت : کتفم داره می سوزه .
استاد اومد کنارش و گفت : چیکار کردی با خودت مرد ؟ چرا این شکلی شدی؟
تایماز خواست بشینه که امین جلوش رو گرفت و خوابوندش. صندلی پشت میز تایماز رو کشید کنار تخت و نشست و دست تایماز رو گرفت تو دستش و گفت : نمی خوای بگی چی شده ؟ خانومت هم نگرانه!!!
تایماز سرش رو به طرفم برگردوند و نگام کرد. نگاهش نادم بود . سرم رو به نشونه ی آروم باش تکون دادم که خیلی خودش رو واسه این چاخانی که کرده عذاب نده . چشماش رو بست و گفت : به خاطر پرونده ی یکی از موکلام این بلا سرم اومده . طرف دعوی قبلاً هم تهدید کرده بود اگه بخوام پا رو دمش بذارم و نخوام بی سر و صدا ببازم ، یه بلایی سرم می یاره اما فکر نمی کردم جرأتش رو داشته باشه .
امین لبخند به لب گفت : ظاهراً جربزش هم بدک نیست. حالا اون وقت شب کجا می رفتی که اینطوری شد ؟
مهمونی نخست وزیر!!!
امین با تعجب گفت : واقعاً !!! با بالاییا می پری تایماز خان . مواظب باش اینجور آدما به خاطر سیاست ، پدر و مادر خودشون رو می فروشن. قاطی سیاست نشو.
کنار تخت تایماز همونجور ایستاده بودم . حرفهای تایماز و برخورد امین نگرانم کرده بود .
می خواستم وارد بحثشون بشم که سید علی با دکتر اومد تو.
به خاطر راحتی تایماز همگی از اتاق بیرون رفتیم . امین گفت که به خاطر پرستاری از تایماز ، اونروز کلاس رو تعطیل کنیم و من هم با کمال میل قبول کردم و استاد رو تا دم در بدرقه کردم .
موقع برگشتن ، دکتر رو دیدم که از اتاق تایماز خارج می شد . جلو رفتم . تا من رو دید گفت : خوشبختانه شکستگی نداره ولی حال عمومیش خیلی رو به راه نیست . تقویتش کنید و زخماش رو تمیز نگهدارید و روزی یه بار حتماً پانسمانشون کنید. بازم بهش سر می زنم . این چند تا دارو رو هم برای بهتر شدن زخماش براش نوشتم که بدین براتون بپیچن. از دکتر تشکر کردم و از سید علی خواستم ضمن حساب کتاب ، تا دم در همراهیشون کنه و دارو ها رو هم بگیره .
به صفورا خانوم دستور پخت ماهیچه واسه ناهار رو دادم و خواستم که جگر گاو هم بخرن و هر وقت حاضر شد بیارن تو اتاق تایماز و برگشتم پیشش. چشماشو بسته بود. حالا که هوا روشن شده بود و به خوبی می تونستم کبودی ها و زخماش رو ببینم ، دلم واسه دردی که تحمل می کرد ریش شد. با حس حضور من ، چشماش رو باز کرد . رو صندلی کنار تختش نشستم و گفتم :چیکار کردین با خودتون ؟ واقعاً ارزشش رو داشت ؟ اگه می مردین چی ؟ اگه زنده نمی ذاشتنون چی ؟ فکر نکردین چه بلایی سر من بیاد ؟
با لبخند گفت : آهان پس تو نگران خودتی!!!
اخم کردم و گفتم : می دونین که اینطور نیست. اما واقعاً همه رو ترسوندین.
خندید و گفت : عوضش عزیز شدم همه بهم می رسن.
زیر لب گفتم : عزیز بودین . نیازی به این همه زخم نبود.
گنگ نگام کرد . زیر نگاهش تاب حضور نداشتم . از وقتی رسیده بودیم تهران ، تایماز خیلی عوض شده بود و کار من خیلی سخت تر.
هول هولکی بلند شدم و گفتم : برم ببینم این صفورا خانوم سفارشات دکتر رو حاضر کرد یا نه .
خودم می دونستم به این زودی حاضر نمی شه ولی خواستم فرار کنم. خواستم از حرفی که شاید معنی دیگه ای برای اون داشته باشه و ناخواسته زدم زده بودم ، فرار کنم.
اکرم جگر رو حاضر کرد و خودم براش بردم بالا. حالا نوبت من بود که محبتهاش رو جبران کنم . براش لقمه می گرفتم و می دادم دستش . نگاه خیرش رو روی خودم حس می کردم ، اما نمی خواستم سر بلند کنم و ببینمش . غذاش که تموم شد ، سینی رو گذاشتم کنار و گفتم : باید پانسمانهاتون رو عوض کنم.
با تعجب گفت : تو ؟
گفتم : پس کی ؟
گفت: اینا رو کی پانسمان کرده ؟
با خجالت گفتم : من!!!
گفت: من فکر کردم کار دکتره یا سید علیِ
ناخودآگاه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم: دکتر که نصف شب اینجا نبود تا زخماتون رو ببنده. سید علی هم اونقدر هول بود که کم مونده بود برا خودش دکتر خبر کنیم .
دیگه چیزی نگفت .
منم بلند شدم پارچه و بقیه وسایل رو آوردم. از همونجا هم داد زدم و از اکرم آب جوش خواستم.
نصف شب بیدار نبود ، اونقدر خجالت می کشیدم . حالا که داره خیره نگاهم می کنه ، دلم می خواست بمیرم بخدا.
همه لباسهاشو در آورده بودیم .فقط لباس زیرش تنش بود. ملافه رو کناز دم تا باندها رو باز کنم ، داشتم از شدت خجالت پس می افتادم . بدن مردانه و جذابش جلو روم بود و می فهمیدم با هر دست زدن من ، هم اون گرمش می شه و هم من بی ظرفیت.
کتف و شکمش رو زیر نگاههای خیره و ناله های آرومش بستم. دستم که به رانش خورد خندید. با تعجب نگاهش کردم که گفت : من شدید قلقلکی ام تو رو خدا یواش دست بزن که از خنده بی هوش می شم . لحن شوخش ، من رو از اون حالت خفگان نجات داد و باعث شد یه کم بتونم نفس بکشم . کارم که تموم شد ، به بهانه ی شستن دستام از اتاقش فرار کردم . من با دست زدن به بدنش بخصوص حالا که بیدار بود و داشت با چشماش من رو می خورد یه حالی می شدم . یه حسی که تا به حال تجربش نکرده بودم. ولی می دونستم این حس نباید باشه . چون اگه بیاد کنترلش سخته . تکالیفی که استاد بهم داده بود هنوز تموم نکرده بودم . رفتم تو اتاقم و سعی کردم ذهنم رو متمرکز درسم کنم . چند ساعتی تو اتاق بودم که اکرم اومد و گفت که وقت ناهاره و آقا هم اصرار داره من با اون تو اتاقش غذا بخورم .
من هی می خواستم فرار کنم ، اون نمی ذاشت. بلند شدم رفتم تو اتاقش. داشت به زور می نشست. همزمان با من اکرم هم با سینی غذا وارد شد .
بالش زیر سرش رو برداشتم و گذاشتم پشتش . وقتی خم شده بودم روش که بالش رو مرتب کنم ، حس کردم یه نفس عمیق کشید . یه چیزی مثل آه . منم مثل آدمای ساده که هیچی حالیشون نیست گفتم : چرا آه می کشین ؟ اگه کمکتون می کنم به خاطر اینه که اذیت نشین وگرنه شما از من هم سالمترین و خواهش می کنم این حس رو نداشته باشین که محتاج شدین.
نگاه استخون سوزی به من کرد و گفت : سادگی و قلب پاک تو می تونه کوه رو از جا بکنه آی پارا.
خجالت زده سرم رو انداختم پایین و در حالی که اصلاً نمی دونستم چرا این حرف رو زد سینی رو گذاشتم رو پاش که دادش رفت هوا.
وحشت زده سینی رو برداشتم و گفتم : وای ببخشید . اصلاً حواسم نبود .
سینی رو گذاشتم رو زمین کنار تخت و فقط بشقاب غذاش رو تو دستم گرفتم و گفتم : می تونید با دست چپ قاشق بگیرین ؟
گفت : تو بده.
چی؟
گفت: گفتم ؛ تو بده بخورم با دست چپ نمی تونم.
می دونستم می تونه ولی داره ناز می کنه . اما چاره ای نبود . خودش رو یه کم کنار کشید و واسه من جا باز کرد . نشستم رو تختش و قاشق رو بردم طرفش . جوری نگاه می کرد که داشتم از خجالت می مردم .
بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : اگه اینطوری نگاه کنید ، بلند می شم می رم. کو اون تایماز غد که آدم جرأت نمی کرد نگاش کنه . من اینطوری معذبم .
لقمه ی تو دهنش که تموم شد گفت : اون تایماز خیلی وقته مرده بانو. نفهمیدی؟ نگو که متوجه نشدی آی پارا غروری واسه تایماز نذاشته .
از لفظ بانو گر گرفتم . از این همه نزدیکی به بدن مردانه و برهنه اش گرمم شده بود . کجایی دایه جان ببینی این آی پارات آب ندیده ولی شناگر ماهریه ؟ کجایی ببینی چقدر چشماش هرز می پره ؟ کجایی ببینی داره بی طاقت می شه و همه ی آموزشات با یه نفس گرم این مرد به فنا می ره ؟ شاید ظاهراً خوددار بودم اما پیش خودم از امتحان رد شدم . شاید تایماز با همه ی حس قوی مردانگیش خوددار تر از من بود .
قاشق بعدی رو برای اینکه دهنش پر بشه و نتونه حرف بزنه بردم سمت دهنش که پسش زد و گفت : نگاه من خیلی وقته دیگه با جذبه نیست . همش هم تقصی توه.
خودم رو زدم به اون راه و گفتم : وا به من چه؟ من چیکار به جذبه ی نگاه شما دارم خان زاده؟
چشماش یه لحظه عصبانی شد و گفت : نگفتم اینطوری صدام نکن ؟
گفتم : خوب شما برای من همون خان زاده ی عصبانی هستین که ازش حساب می برم. بعضی وقتها یادم می ره خوب.
رنگ نگاهش عوض شد. نمی دونم چی گفتم که اینطوری ساکت شد. منم از فرصت استفاده کردم و قاشق رو بردم طرفش.
بقیه ی غذاش رو تو سکوت خورد و دیگه خبری از اون نگاه شیطنت بار نبود . خودم نفهمیدم چیکار کردم اما هر چی بود ، اون جو خطرناک رو عوض کرد .
تایماز بنا به هر دلیلی داشت به من تمایل نشون می داد و می خواست سر بسته حالیم کنه . شاید می خواست مزه ی دهن من رو بفهمه ولی من تا وقتی که کامل چیزی نگه ، از منکنونات قلبیم چیزی بروز نمی دم .
غذاشو که خورد گفت : ممنون خیلی تو زحمت افتادی.
گفتم : دربرابر لطفهایی که در حق من کردین ، کوچکترین جبرانه . من هنوز خیلی به شما بدهکارم .
اخماش تو هم رفت و گفت : من واسه جبران کاری نکردم.
سر به زیر گفتم : می دونم .
وقتی داشتم می رفتم بیرون گفت : به سید علی بگو بیاد . می خوام لباس بپوشم و برم دستشویی .
باشه ای گفتم و از اتاق زدم بیرون.


تایماز دو هفته تحت نظر دکتر و من به خوبی استراحت کرد و زخماش داشتن خوب می شدن . تو اون دو هفته غیر از روز اول ، کلاس درس من با استاد برگزار می شد و من بعد از رسیدگی به کارهای مربوط به تایماز ، تکالیفم رو انجام می دادم . استاد ازم راضی بود و بهم امید می داد که سطحم خوبه و احتمال موفقیم توامتحان نهم زیاده.
تو این مدت ، سعی می کردم سریع زخمهای تایماز رو عوض کنم چون ناخودآگاه دیدن و دست زدن بهش بی طاقتم می کرد و اصلاً دست خودم نبود . بعد از پانسمان به خاطر این بی ظرفیتیم سر روی سجاده می ذاشتم و از خدا طلب بخشش می کردم . هر چقدر تلاش می کردم مثل یه پرستار نسبت به مریضش باشم ، نمی تونستم با اولین تماس گر می گرفتم و چیزی تو دلم فر می ریخت . فقط خدا خدا می کردم از رنگ به رنگ شدنم تایماز متوجه غوغای درونیم نشه و همه ی دلخوشیم به ظاهر جدی و بی تفاوتم بود . من حس تمایل زیادی به این مرد پیدا کرده بودم . ولی وقتی تو خلوت خودم به این حسم فکر می کردم ، به این نتیجه می رسیدم که این حس نشأت گرفته از غریزه ی زن بودنمه و عشق نیست . چون فکر نمی کردم حس تعلق اینطوری و بی صدا پا بذاره تو حریمم. اما واقعیت چیز دیگه ای بود . من حتی نمی تونستم به صورت استاد نگاه کنم یا بیشتر از دو کلمه با سید علی حرف بزنم . من با هیچ مرد دیگه ای این حس رو تجربه نکرده بودم .چرا از یاشار چندشم می شد ، اما دلم می خواست ساعتها تو خواب به چهره ی تایماز نگاه کنم ؟ این یعنی عاشقش شدم ؟ چرا دیگه چشمای عصبانیش من رو نمی ترسونه؟ چرا دیدن رنجش ، دیدن زخمش اینطوری زیر رو روم می کنه ؟ چرا ....چرا دوست دارم مال من بشه ؟
این نمی تونست غریزه ی صِرف باشه . شاید غریزه هم این وسط می خواست خودی نشون بده اما این حس شیرین بود . این حس قشنگ بود . غریزه ی تنها ، نمی تونه اینقدر خواستنی ، شیرین و قشنگ باشه.
کم کم حس می کردم زندگی با تایماز برام خیلی سخت پیش می ره . اون باهام شوخی می کرد ، می خندید، عصبانی می شد و بعضاً قهر می کرد اما من بی ظرفیت با هر عملش حتی عصبانیتش کلی کیف می کردم . حرف محبت آمیز که می زد دلم غنج می رفت و وقتی ناراحت می شد از دستم به خودم نهیب می زدم که خیلی دلت رو خوش نکن . این کجا تو کجا . شاید یه اصیل زاده باشی ، اما تنها حسنت همینه و بس . یه یتیم بی کس و کاری که از خونه ی اربابش فرار کرده و از قضا اون ارباب بابای این معشوق هم هست . خود تایماز هم اگه سرش به جایی بخوره و من رو بخواد ، خان و بانو هر دو مون رو تیکه تیکه می کردن. اما اون چی ؟ اون یه وکیل با سواد و فرنگ رفته ست که پدر و مادرش مثل کوه پشتشن . یه عالم آدم جلوش دولا راست می شن .مهمونی نخست وزیر دعوت می شه و واسه خودش کسیه . آخه تو کی هستی آی پارا؟
از وقتی حس دوست داشتن تایماز قطره قطره رفته بود تو خونم ، اعتماد بنفسم پایین اومده بود . کاش همون آی پارایی بودم که این مرد رو پشه هم حساب نمی کرد . چقدر اون موقع ها خوشبخت بودم و خودم خبر نداشتم .
به این فکر می کردم که چند وقت دیگه زن می گیره و می یارتش اینجا و من باید جل و پلاسم رو جمع کنم برم . به قول خودش من رو به خاطر قولی که به آیناز داده بود داشت حمایت می کرد وگرنه آخه با من چه صنمی می تونست داشته باشه . تنها دلخوشیم رنگ نگاه تایماز بود که حس می کردم توش محبته .لحن گرم و صمیمیش بود که می دیدم فقط با من اون لحن گرم رو داره . اما مگه می شد با اینا دلخوش بود که کسی مثل تایماز عاشق من بشه ؟ نه به نظرم این امکان نداشت.
اون روز نحس ، بعد از دو هفته ، تایماز که زخم رانش بهتر بود و دیگه می تونست بدون کمک قدم بزنه ، تو حیاط داشت قدم می زد و من داشتم با هوای نگاه نافذش گریه می کردم . چند باری رفتم پشت پنجره و نگاهش کردم و دوباره اشکم سرازیر شد . چه بلایی سر من اومده بود آخه . چه مرگم شده بود . دایه جان کجایی که ببینی پر پر شدم رفت .دیوانه شدم رفت . خل شدم رفت . دارم از عشق مردی حرف می زنم که تا چند ماه پیش سایه هم رو با تیر می زدیم . دارم از حس قشنگم به مردی می گم که اولین بار چاقو کردم تو پهلوش . حالا اون آی پارای وحشی که دو ساعت قربون صدقش می رفتی بیاد یه خواستگار ببینه و اون دزدکی اُختای رو بر می داشت و رها می زد به دل کوه ، نشسته کنج خونه ی این مرد و داره از تب عشقش جزغاله می شه . عشقی که معلوم نبود یه دفعه از کجا پیداش شد و در عرض دو هفته ، آره دو هفته ی ناقابل آتیش زد به همه ی غرورش و بهش فهموند بی تفاوتی هاش همش کشکه .
شایدم کار دو هفته نیست . شایدم از همون شبی که اونطور مضطرب اومد تو اتاقم و کمکم کرد فرار کنم این حس تو دلم کاشته شده بود و حالا داشت جوانه می زد .
فقط به ظاهر بی تفاوتم دلخوش بودم که لااقل حالا که جلوی خودم و خدای خودم بی آبرو شده بودم ، جلوی تایماز یه نمه آبرو برام بمونه.
تو آینه ی کمد دیواری که خودم رو دیدم وحشت کردم . چشمام سرخِ سرخ بود . بعد از مرگ پدرم ، یادم نمی یاد اینطوری گریه کرده باشم . همیشه سعی می کردم برخلاف روح لطیفم ، ظاهر سردی داشته باشم که اطرافیانم سوء استفاده نکنن . اما حالا دیگه حداقل واسه خودم دستم رو شده بود .
نمی خواستم اینطوری برم بیرون . چون همه ممکن بود سوال پیچم کنن.
در رو باز کردم و از همون جا اکرم رو صدا کردم . اومد جلوی پله ها و گفت : بفرمایید خانوم کاری داشتین ؟
گفتم : من خیلی سرم درد می کنه . می خوام بخوابم . واسه ناهار بیدارم نکن . بعداً بلند می شم می خورم.
چشمی گفت و منم سریع برگشتم تو اتاق.
موهای بافته شدم رو باز کردم و بعد از شونه کردن پخششون کردم دورم . این کار من رو یاد دایه می نداخت . چقدر دوست داشت این کمند مشکی رو . البته از وقتی فوت شده بود موهام بلند تر شده بودن . باید می دادم یکی پایین هاشو کوتاه کنه که موخوره نداشته باشه .
با همون موهای باز رفتم تو تختم . خیلی اینجور نمی خوابیدم چون همش زیرم گیر می کردن اما دلم میخواست به یاد وقت هایی که خان بابا موهامو ناز میکرد و منم می ریختم دورم که بیشتر واسش عشوه بیام اینطوری بخوابم .

تایماز
قدم زدن تو هوای پاییزی تو حیاط مصفای خونه حسابی حالم رو جا آورده بود. پام خیلی درد نمی کرد اما کتفم هنوز هم موقع حرکت دادن عذابم می داد وحس می کردم یه تیکه از چاقو توش مونده و این دکتر متوجهش نشده . اما حُسنی که این همه زخم برام داشت و از باعث و بانیش هم بابتش ممنون بودم ، توجه و رسیدگی آی پارا بهم بود . رنگ نگاه مهربونش و دلسوزی و نگرانیش ، گر گرفتنها و خجالتش موقعی داشت زخمام رو می بست و نگاه با حیاش به بدنم . همه و همه ، تمام وجودم رو زیر و رو میکرد . من بد جور به این دختر لجباز ودر عین حال نجیب و مهربان دلبسته بودم . دست نرم و کوچکش که به پوستم می خورد ، تمام احساسهای زیبا و در عین حال حس های خفته ی مردانه ام رو بیدار می کرد . تمام لحظات حضورش در کنارم ، بدجور دست به دامن خدا می شدم که مقاومتم رو زیاد کنه و نذاره پام بلغزه .
من می باید از احساس آی پارا به خودم خیالم راحت می شد تا بهش نزدیک بشم . می خواستم من رو به خاطر خودم بخواد نه لطفهایی که در حقش کردم . می خواستم عاشقم بشه و من رو انتخاب کنه نه از سر بی کسی و ناچاری .
تو این مدت که اینطوری کنارم بود ، حس می کردم بهم بی میل نیست . خنده های محجوبانه و گاه و بی گاهش ، مواظبت و دلسوزیش و چمشهای نگرانش وقتی برای حفظ آبرو جلوی دردی که می کشیدم لبم رو می گزیدم و صدام در نمی اومد . همه من رو به مورد توجه آی پارا بودن دلخوش می کرد .
این زخم ها هر چند دردناک ، من و آی پارا رو به هم نزدیک کرد .
از پیاده روی خسته شدم . گرسنه هم بودم . رفتم اتاق ناهار خوری برای غذا که اکرم گفت : آی پارا خواسته بیدارش نکنیم چون سردرد داره . نگرانش شدم . این چند وقته به خاطر پرستاری از من خواب و خوراک نداشت . امروز هم کارش با امین طول کشیده بود و مطمئناً خسته بود .
غذام رو جوییده نجوییده قورت دادم . بدون اون هیچی بهم مزه نمی داد. بلند شدم تا برم تو اتاقم . دم در اتاق ، نگاهم کشیده شد به در اتاقش . یه حسی من رو به طرف اونجا می کشید . یه نیروی نامرئی که نمی تونستم خیلی در برابرش مقاومت کنم .
ضربه ی کوچیکی به در زدم . جوابی نیومد . فهمیدم که خوابه . در کمال بی ادبی ، آروم دستگیره رو پایین دادم و سرک کشیدم . دیدم تو تختش خوابیده .رفتم تو و در رو پشت سرم بستم . می دونستم اگه بیدار بشه ، کلاهم پس معرکه ست و حسابی دعوام می کنه ولی می ارزید به دیدن چهره ی معصوم و دوست داشتنیش تو خواب . موهای بلند و براق و رنگ شبش رو دورش پخش کرده بود و معصومانه به خواب رفته بود . کنار تختش زانو زدم و کمی از موهاشو که رو صورتش بود رو کنار زدم . یه تکون خورد که نزدیک بود از ترس پس بیفتم . موقعیتی که الان داشتم می تونست من رو تو معرض بدترین اتهام ها قرار بده .
چقدر دلم می خواست بهش دست بزنم . چقدر دلم می خواست ببوسمش . می دونستم شیطان داره نگام می کنه و تشویقم می کنه. اما مگه من می خواستم چیکار کنم ؟ من عاشقش شده بودم و دیدنش حقم بود . من قصد بدی نداشتم . آخرش تو جنگ بین بدی و خوبی ، بدی برنده شد و مقاومتم رو شکستم و پیشانیش رو بوسیدم . حس زیبایی که اون لحظه بهم دست داد، بی نظیر و وصف ناشدنی بود . هم از کار بی شرمانه ام خجالت می کشیدم و هم عاشق لحظه ی بوسیدنش شده بودم . من دیگه مطمئن بوم بدون اون نفس کشیدن برام غیر ممکنه . آروم گفتم : تو بردی آی پارا. حالا من زر خرید توأم . تو زیر رو روم کردی دختر . کاری کردی که دخترای اروپایی یه هزارمش رو نتونستن بکنن. کمی تکون خورد . وحشت زده شدم . خواستم بلند شم که خوردم به میز کنار تخت و صدای وحشتناکی داد. نگاهم افتاد به نگاه وحشت زده ی آی پارا.


همونطور که نگران زل زده بودم به چشمهای ترسیده ی آی پارا ، زبون لال شدم رو به کار انداختم و گفتم : خوبی؟ سردردت بهتره ؟
مشکوک نگام کرد و بلند شد نشست و کمند قشنگش ریخت دورش و گفت : اینجا چه خبره ؟ تو اتاق من چیکار می کنید ؟
واقعاً صدام می لرزید و موقعیت بدی بود .گفتم : اکرم گفت حالت بده. نگران شدم و اومدم ببینم چطوری؟ خواب بودی وگرنه در زدم . بیشتر دلم شور زد اومدم تو . وقتی دیدم حالت خوبه . خواستم برم که خوردم به میز و بیدار شدی.
خشمگین نگام کرد و با عصبانیت گفت : می گفتین اکرم بیاد خوب. می بینی وضعیتم رو . من یه تار موم رو گذاشتم بیرون تا حالا ؟ من لباس ناجور پوشیدم تا حالا ؟ چیکار کردم که فکر کردین می تونین وقتی خوابم بیان تو اتاقم . اینجا درسته خونه ی خودتونه و همه جاش مال شماست ، اما اینجا رو به من دادین . شما تحت هیچ شرایطی حق نداشتین اینطوری دزدکی وارد اتاقم بشین . این گیس ها به جهنم اگه لباس درست و حسابی تنم نبود چی ؟ کارتون اصلاً درست نبود و نمی بخشمتون .این کار بی ادبیه خان زاده . اکرم بود . صفورا بود . چه لزومی داشت خودتون بیان ؟
واه واه چه دوریم برداشته بود . بازم واسه حرص دادن من گفت خان زاده .خوشم نیومد از برخورد تندش . شدم تایماز تلخ زبون. اصلاً حواسم نبود که چی بلغور می کنم . بلند شد تا لچکش رو از رو صندلی برداره که جلوش ایستادم و گفتم : فکرکردی کی هستی خانوم خانوما؟ درسته کارم همچین صورت خوشی نداشت اما نگرانت شدم اومدم . خیالات برت نداره خبریه . من و تو چه صنمی باهم داریم که دزدکی بیام سروقتت . قبل از اینا خیلی فرصت داشتم خیلی کارا بکنم . دیدی که بهت میلی ندارم پس بی خودی تهمت ناروا بهم نزن. ظاهراً نگرانیم هم بی مورد بوده چون تو از منم سالمتری و ماشالله زبونت هم خوب کار می کنه . عذاب وجدان داشتم شاید به خاطر این چند روزه که ازم پرستاری کردی مریض شدی واسه همین اومدم . حالام می رم . موقع رفتن هم زیر لب گفتم : تحفه. فکر کرده کیه؟
حالم هیچ خوب نبود . خراب کرده بودم . تایماز قبل از بیدار شدن آی پارا کجا و این تایمازی که الان بودم کجا . اون حق داشت عصبانی بشه . اصلاً واسه همین لج و لجبازی ها و این خوی وحشیش عاشقش شدم . حالا با اون مزخرفاتی که واسه کم نیاوردن به هم بافتم ، همه ی رشته هام پنبه شدن . محاله به این زودی ها دلش باهام صاف بشه. دوباره غرورش رو که براش از نون شبم واجبتره له کردم . منتظر عواقبش باش تایماز خان . اینم عوض تشکرم از اون همه زحمتش . بی فکر عمل کردم . زدم هر چی ساخته بودیم شکستم .
سر شام بی صدا نشسته بود و آروم غذاشو می خورد . چون ناهار درست و حسابی نخورده بودیم ، گفتم شام رو زدتر بدن . می دونستم اونم گشنشه . زیر چشمی می پاییدمش. بی صدا و سر به زیر غذا می خورد . باید ازش معذرت می خواستم . جای تشکر زدم خرد و خاکشیرش کردم .
تا خواستم دهن باز کنم ، با گفتن . ممنون من سیر شدم از سر میز بلند شد .
منم نتونستم حرفی بزنم .
تمام طول شب کابوس دیدم و حتی نتونستم یه لحظه چشم رو هم بزارم . خواب می دیدم . یکی اومده و آی پارا رو با خودش برده . به چشمم آسلان بود و به یه چشمم یاشار. تا صبح به جای خواب جنگ اعصاب داشتم . تصمیم داشتم وت صبحانه و قبل از اینکه امین بیاد به گه خوردن خوردم اعتراف کنم و از دلش دربیارم . با این اعصابی که براش ساخته بودم مگه می تونست حواس جمع درس بخونه ؟
سر میز صبحانه دیر تر از من اومد و زیر لب سلام کرد و نشست . یا میز رو نگاه می کرد یا نگاهش کشیده می شد به طرف پنجره و زل می زد به حیاط.
منتظر شدم تا اکرم میز رو جمع کنه . می خواست بلند شه که گفتم: لطفاً بشین . می خوام باهات حرف بزنم .
نگاه دلخوری به من کرد و گفت : چیزی رو جا انداختین ؟ توهینی مونده نکرده باشین ؟
گفتم : بشین آی پارا من از دیشب داغونم . می خوام .... می خوام بگم
پرید وسط حرفم و گفت : ولی من از دیروز عصر اونقدر حالم خوبه !!! جاتون خالی با آرامش هم خوابیدم شب رو!!!
می خواست بگه وضعش از من بهتر نبوده .
گفتم : من معذرت می خوام .
پوزخندی زد و گفت : شما عادت دارین هر کاری بکنین و هر حرفی بزنید بعد بگین ببخشید ؟
دیروز که من کسی محسوب نمی شدم . حتی آدم هم نبودم که به خاطر اعتراضم برای ورودتون به اتاقم تو شرایطی که بیدار نبودم ، ازم عذر بخوایین . هر چی از دهنتون دراومد بهم گفتین . حالا چی رو می خوایین درست کنید ؟
حق داشت هر چی که می گفت : حق بود .
گفتم : من نفهمیدم چی گفتم آی پارا . تو من رو متهم کردی و این عصبیم کرد .
اشک تو چشماش لرزید و غلطید رو گونش و گفت : من باید تاوان عصبی بودن شما رو بدم ؟ اصلاً تقصیر من دیروز چی بود ؟ جز اینکه بعداز دو هفته بی خوابی و خستگی خواستم استراحت کنم؟
دیگه حرفاش و گریه هاش خارج از توانم بود . عجب ابلهی بودم من . چیکار کرده بودم با این دختر بی گناه ؟
گفتم : تو رو خدا گریه نکن . اشتباه کردم . ببخشید . من نگرانت بودم . هیچ نیت بدی نداشتم . وقتی اونطوری از خودت روندیم ، مغزم از کار افتاد و نفهمیدم چی گفتم . حالام پاک کن اون اشکا رو که طاقت دیدنشون رو ندارم . خواهش می کنم .
نمی دونم آخرین باری که خواهش کردم کی بوده ؟ اما الان ازت خواهش می کنم ماجرای دیروز رو فراموش کنی .
تا آی پارا دهن باز کرد حرف بزنه ، اکرم اومد تو . همزمان سرمون رو بردیم طرف در . اکرم گفت : آقا ، آقاجانم می گه یه خانوم و آقا دم در کارتون دارن.
گفتم : الان ؟ کی هستن ؟
یه نیگا به آی پارا که چشماش سرخ شده بود ، انداخت و گفت : می گن از فرانسه اومدن . خانوم ویکتوریا لیون.


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 780
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,125
  • بازدید ماه : 27,006
  • بازدید سال : 177,105
  • بازدید کلی : 11,674,245