close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

احساسات ضد و نقیضی بهم هجوم آوردن. هم می خواستم برم بالا و این خان زاده ی لوس رو با مهمون فرنگیش تنها بذارم و بگم به من چه!!! اما از طرفی دلم می…

رمان آی پارا قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1861 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:58 نظرات ()

احساسات ضد و نقیضی بهم هجوم آوردن. هم می خواستم برم بالا و این خان زاده ی لوس رو با مهمون فرنگیش تنها بذارم و بگم به من چه!!! اما از طرفی دلم می خواست این ویکتوریا خانوم رو ببینم . هر کی بود مربوط می شد به گذشته ی این شازده پسر. همین موضوع کنجکاوم می کرد زیارتش کنم . احتمالاً اونجا خیلی باهم ایاق بودن که یه کاره کوبیده اومده اینجا.
چهره ی تایماز رو زیر چشمی نگاه می کردم که ببینم چه حالی داره . خوشحاله ؟ ذوق زده ست ؟ یا حتی ناراحته؟
ولی اون بیشتر متعجب نشون می داد. به اکرم گفت : بگین بیان داخل . تو اتاق پذیرایی می بینمشون...............................................................

اَه اینطوری نمی تونستم بفهمم خانوم واسه چی اومده !
بلند شدم و راه افتادم برم تو اتاقم که تایماز گفت : نمی خوای ببخشیم ؟
گفتم : چاره ی دیگه ای هم دارم ؟
گفت : این بخشش رو نمی خوام . واقعی ببخش! از ته دل ببخش!
گفتم : به شرطی که برای خودم و شخصیتم از این به بعد حرمت قائل ببخشید .
سربه زیرگفت : قائلم . فقط قاطی کردم . دیگه تکرار نمی شه . قول می دم!!!
بلند شد و اومد رو به روم ایستاد و با اشاره دست گفت : نمی یای مهمونم رو ببینی ؟
دیگه جای تعارف نبود . بی خیال گفتم : ادب این رو حکم می کنه که بهشون خوش آمد بگم .
خوشحال شد و خندید و گفت : اول شما .
اوه اوه چه با ادب شده بود .
با هم رفتیم به اتاق پذیرایی که متراژش دو برابر اتاق ناهار خوری بود و توش با مبل های عاج دار و پرده های حریر و ترمه و کلی وسایل زیبا، تزئین شده بود . تا خواستم بشینم ، در باز شد و یه دختر باریک و قد بلند با لباسهای فرنگی و یه مرد فوکل بسته ی اتو کشیده ، به همراه اکرم وارد شدن. دختر یه کم ازموهای طلاییش و زیر کلاه گذاشته بود و بقیش رو ریخته بود دورش. چشمای آبی قشنگی داشت . کلاً خوشگل بود . اما قیافش با ایرانی ها خیلی توفیر داشت و تا چشمش به تایماز افتاد ، به طرفش پرواز کرد . تایماز رو محکم بغل کرده بود و اگه تایماز به خودش نمی جنبید ، تو بوسه غرق می شد .
با وجود دلخوریم ازش ، حسادتی وصف ناشدنی به دلم چنگ انداخت و با تمام وجود سعی کردم نرم جلو و چشمای دختره رو در نیارم. این بشر به چه حقی تایماز رو می بوسید ؟
اصلاً دین و ایمون حالیش بود ؟ نبود که اینطوری بی حجاب یه مرده غریبه رو ملچ مولوچ می بوسید دیگه . بعد به خودم گفتم : بابا خارجی ها که دین ندارن . اینا این چیزا حالیشون نیست. دوباره یه نگاه بهشون کردم . همونطور تو بغل هم بودن .
وقتی تایماز رو حسابی چلوند تازه به خودش اومد و به فرانسه یه چیزی بلغور کرد . همونطور با اخم بهش نگاه می کردم . وقتی تایماز من رو معرفی کرد ، اخمای دختره درهم شد و سعی کرد با یه حالت مصنوعی بهم مثلاً لبخند بزنه . مشخص بود یه چیزی باب میلش نیست.
تایماز ویکتوریا رو به نشستن دعوت و رفت سمت مرده که ساکت وایساده بود و به گرمی باهاش احوالپرسی کرد .
هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم . همین خیلی کلافم می کرد . می خواستم بدونم این دختر ننر اینجا چی می خواد . چقدر با تایماز صمیمی بوده که اینطوری وقیحانه جلوی من و جلوی اون مرده که نسبتش رو باهاش نمی دونستم می بوستش.
منتظر نشسته بودم که بلکه این تایماز منم آدم حساب کنه بگه اینا چی می خوان .
نگاههای گاه و بی گاه دختره که توأم بود با اخم غلیظ ، خیلی به مذاقم خوش نمی اومد . انگار وجودم آزارش می داد.
تو افکار خودم غرق بودم که تایماز از رو مبل یه نفره ای که روش نشسته بود بلند شد و اومد کنارم نشست و خودش رو چسبوند به من و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت : تو رو خدا خرابم نکن و رو به اونا به فرانسه یه چیزی گفت . مرده لبخند زد ولی دختره مثل قاتل ننش داشت نگام می کرد .
از این حرکت تایماز خجالت کشیدم، شوکه شدم و بدبختی اینجا بود که خوشم اومد . دست خودم نبود . بهش کشش داشتم . فقط نمی دونستم جریان چیه . اما اونقدر ذکاوت داشتم که بدونم داره جلوی اونا به هر دلیلی نقش بازی می کنه . ولی خودش هم می دونست که وقتی تنها شدیم ، باید جواب درست و حسابیی به این کار عجیبش می داد چون از یه همچین حرکتی به این راحتی نمی گذشتم .
دلم می خواست زود از بغلش بیرون بیام . اینطوری تو بغل یه غریبه بودن برام اصلاً خوشایند نبود. حتی اگه اون فرد تایماز می بود . شرم داشت به حس غریزه و علاقم به تایماز غلبه می کرد . تمام تنم داغ بود . می ترسیدم حرارتم ، حسم رو لو بده .
بدبختی اینجا بود که انگار فهمید چون دوباره نزدیک گوشم گفت : خواهش می کنم . فقط یه کم دیگه تحمل کن . التماست می کنم آی پارا.
وقتی اینا رو می گفت ، لبخند می زد انگار می خواست اونا این حرفای درگوشی ما رو یه چیز دیگه برداشت کنن.
چند دقیقه دیگه هم گذشت و تایماز بدون که بفهمه من چه حالیم ، همونطور من رو تو محاصره ی دستاش قرار داده بود و خیلی راحت داشت با اونا حرف می زد . از اینکه حالیم نبود چی می گن ، خیلی ناراحت بودم . دلم می خواست فرار کنم .
خدا هم انگار حرف من رو شنید و اکرم رو واسه نجات دادنم فرستاد . اکرم اومد تو اتاق و من رو از اومدن استاد مطلع کرد . سریع فرار رو بر قرار ترجیح دادم و خودم رو از محاصره ی تایماز نجات دادم و در رفتم.
اما اون روز هیچی یاد نگرفتم . تمام حواسم پی گرم شدن و احساس خوبی بود که از کنار تایماز بودن بهم دست داده بود . دیگه از اون ناراحتی صبح هم خبری نبود . انگار بغلش آبی بود رو آتیش عصبانیم. فقط یه کم نگران اون مهمونهای ناخونده ای بودم که دلیل اومدنشون هنوز برام مجهول بود. حرکت تایماز نشون می داد خیلی با صادق بودن باهاشون موافق نیست . یعنی از همون اول کار داشت چیزی رو به اونا نشون می داد که وجود نداشت.
ظهر وقتی استاد رو بدرقه می کردم گفت : امروز اصلاً دل به درس ندادی . فردا دوباره درس امروز رو تکرار می کنم . ازش خجالت کشیدم . اونقدر گیج بازی درآورده بودم که اونم متوجه شده بود .
اونقدر کنجکاو بودم بدونم اینا واسه چی اومدن که داشتم می مردماز فضولی. سریع رفتم دفتر و دستکم رو جمع کردم و بردم تو اتاقم . خبری از مهمونا نبود . یعنی رفته بودن ؟
رفتم اتاق تایماز . تو اتاقش نبود . دلم هوری ریخت. باهاشون رفته بود ؟


حس حسادت چنگ انداخت به دلم. اون دختره بی دین و ایمون با تایماز من چیکار داشت ؟
شاید اگه کسی درددل من رو با خودم بشنوه بگه : اون تایماز تو نیست که اینطوری داری روش تعصب نشون می دی!
اما من اهمیت نمی دم . من اجازه نمی دم یکی از اون سر دنیا بلند شه بیاد کسی رو که قلب من رو تسخیر کرده همینطور مفتی مفتی از چنگم در بیاره.
شاید از بعضی جهات اون از من سرتر باشه اما منم یه حسنایی دارم که اون نداره .
اصلاً تمرکز نداشتم رو درسم . همش چشمم به در بود که تایماز بیاد. هم برای حرکت صبحش ازش یه توضیح محکمه پسند می خواستم و هم می خواستم بدونم دقیقاً این آدم واسه چی اومده اینجا.
تایماز واسه ناهار خونه نیومد و من حتی نتونستم یه لقمه قورت بدم . همینطور دست نخورده غذام رو گذاشتم و رفتم بالا. رو تختم دراز کشیدم . کلی فکر تو سرم بود . هی از این شاخه به اون شاخه می پریدم. آخرشم نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای ضربه ای که به در می خورد بیدار شدم . صدای تایماز بود که داشت من رو صدا می کرد . نگاهی به پنجره کردم . هوا تاریک شده بود . درسته در حقیقت هیچ حقی نداشتم دلخور باشم اما بودم . واقعاً دلخور بودم .
بعد مرتب کردن سر و وضعم در رو با شدت باز کردم و گفتم : امرتون ؟
تایماز یه قدم رفت عقب و گفت : چه خبرته ؟ ترسیدم !!!
گفتم : بهتر . منم می خواستم بترسین. حالا کاری داشتین خان زاده ؟
صورتش عصبانی و چشماش طوفانی شد و گفت : مگه من..
گفتم : بله شما صد دفعه گفتین نگو و من صد و یکمین بار در صورتی که دلم بخواد اینطوری صداتون می کنم .حالا که چی ؟ مهمون عزیزتون کجان ؟ چرا پیشش نیستین ؟ نکنه دلش تنگ بشه بیاد دوباره سر و صورتتون رو آبیاری کنه ؟
یه لنگه ابروش رو داد بالا و با شیطنت گفت : وای وای وای . حسودی می کنی ؟
گفتم : عمراً ! من چرا باید حسودی کنم ؟ فقط از این جلف بازی ها هیچ خوشم نمی یاد . باید تا حالا من رو شناخته باشین . خیلی هم از اینکه دست نامحرم بهم بخوره چندشم می شه . پس بهتره واسه حرکت زننده ی صبحتون دلیل قانع کننده ای داشته باشین .
با یه لبخند گفت : واسه همین اومدم . می شه بیام تو اتاقت ؟
از جلوی در کنار رتم و اجازه دادم بیاد تو اتاقم.
نشست رو تختم و بی مقدمه گفت : امین می گفت ؛ امروز حواست به درس نبوده!!!
اوه چغولیم رو پیشش کرده بود .
گفتم : باید دلیلش رو شما بهتر از من بدونین.
خندید و دندونای ردیف سفیدش رو به نمایش گذاشت و گفت : می دونم به خاطر کنار من بودن ، حواست پرت شده.
پوزخندی زدم و گفتم : خیلی خودتون رو تحویل می گیرید ها . من از حرکت شما شوکه بودم همین .
گفت: یه کم آروم باش آی پارا. بذار با آرامش دو کلوم حرف بزنیم . تو همش گارد می گیری!
نشستم رو صندلی و گفتم : نگیرم ؟ واقعاً برای توضیح خواستن هم حقی ندارم ؟
چرا حق داری . اما اینطوری من نمی تونتم حرف بزنم . نمی تونم توضیح بدم . همش می ترسم عصبانی بشی و حرکتت من رو عصبی کنه و حرف بی ربطی بزنم.
پوفی کشید و بی مقدمه گفت : من به کمکت احتیاج دارم.
انتظار این یکی رو نداشتم دیگه . با تعجب پرسیدم : به کمک من ؟
رو تختم دراز کشید و دوتا دستش رو گذاشت زیر سرش وچشماش و بست و گفت : من به ویکتوریا گفتم تو همسرمی.
جیغ زدم : چـــــــی؟
بلند شد نشست و دستش رو گذاشت رو لبش و گفت : هیـــــس!!! الان یه قوم می ریزن اینجا . چرا جیغ می زنی؟
با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم : پنج دقیقه . فقط پنج دقیقه وقت دارین کامل توضیح بدین منظورتون از اینکه را به را من رو همسر خودتون معرفی می کنید چیه ؟ این ویکتوریا خانومتون که دیگه مرد نیست به من نظر داشته باشه . من فقط همین پنج دقیقه ساکت می مونم و حرف نمی زنم .بعد نمی تونم جلوی زبون و عکس العمل هام رو بگیرم.
سر به زیر گفت : اون به تو نظر نداره ، به من داره !!!
چون تصمیم داشتم تا آخر حرفش نپرم تو حرفش همینطور متعجب نگاش می کردم .
همونطور که سرش پایین بود گفت : وقتی تو پاریس بودم ، با ویکتوریا تو یه کلاس بودیم . دخترای اروپایی مردای چشم ابرو مشکی شرقی رو دوست ندارن ، می پرستن ، ستایش می کنن . واسه خیلی دخترا دور و برم می پلکیدن . اما من به خاطر نوع تربیتم ، خیلی خوددار بودم و در ضمن مغرور تر از این حرفا بودم که بخوام به کسی رو بدم . ویکتوریا بیشتر از همه دورو برم بود و انصافاً تو خیلی از مشکلاتم هم کمکم می کرد . همین نزدیکی باعث شده بود ، پیش خودش یه خیالاتی بکنه . اما وقتی فهمیدم حسش به من چیه ، قبل از اینکه کار بیخ پیدا کنه ، آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم : من حتماً با یه ایرانی ازدواج می کنم و قصدم هم برگشتن به ایرانه . برخلاف تصورم که فکر می کردم پیله می کنه ، خیلی راحت گفت : من رو می فهمه و برام آرزوی خوشبختی می کنه . از حالا به بعد به عنوان یه دوست کنارمه .
خیلی از این حرکتش خوشم اومد. درسته بعد ها می دیدم که سعی در عوض کردن تصمیم داره و خیلی هم به گفته هاش پایبند نیست ، ولی تا آخر به خواستم احترام گذاشت و همنطور باهام یه دوست موند.
وقتی دیدم بی خبر اومده و من طبق گفته ی خودم عمل نکرده بودم و هنوز مجرد بودم ، تو یه تصمیم آنی ، تو رو همسر خودم معرفی کردم و اون حرکت به قول تو جلف صبح هم ، به خاطر این دروغم بود . می خواستم باور کنه به تو نزدیکم . من هیچ علاقه ای بهش ندارم . اگر هم می بینی باهاش بیرون رفتم به خاطر مهمون بودنشه . اون اونجا خیلی لطفها در حقم کرده و حالا نوبت منه جبران کنم .
اون مردی هم که همراهش بود پسر عموش بود . ظاهراً جناب لیون به فرهنگ ایرانی علاقه داره و اومده از آثار باستانی ایران دیدن کنه . ویکتوریا هم باهاش اومده . اما من نمی خوام چیزی از گذشته تکرار بشه . اونا یک ماه تهران می مونن و بعد می رن اصفهان و شهرهای دیگه.
ازت می خوام این یک ماه نقش همسر من رو بازی کنی . کمکم کن از سرم بازش کنم!!!
گفتم : الان کجان؟ این یک ماه کجا قراره بمونن؟
گفت: الان هتل هستن . اما من نمی تونم بذارم اونجا باشن . این بی احترامیه . می خوام اتاق کناریت بدم صفورا و اکرم تمیزکنن تا بیان اینجا.
اصلاً از تصمیمش خوشم نیومد . یعنی چی می خواست اینا رو اینجا راه بده . من خیلی معذب می شدم . یه هو یه چیزی به ذهنم اومد .
پرسیدم : اگه اینا اینجا بمون که لو می ره من همسر شما نیستم !!!
لبش رو گزید و سر به زیر گفت : واسه همین می گم باید کمکم کنی دیگه. تو باید تو اتاق من بمونی.
نه دیگه این خارج از ظرفیتم بود . با عصبانیت بلند شدم و رفتم درست روبروش ایستادم و گفتم : راجع به من چی فکر کردین ؟
شاید تو این سفر مجبوری دو سه شب با شما تو یه اتاق موندم اما حالا امکان نداره . خودتون این دروغتون رو یه جوری رفع و رجوع کنین.
اون بلند شد و درست رو به روم ایستاد .قدم تا زیر گردنش بود. ملتمس نگام کرد و گفت : نمی خوای کمکم کنی ؟
گفتم : اینطوری ؟ این کار غلطه تایماز خان . از بیخ و بن غلطه .
گفت : خوب شب وقتی رفتن بخوابن تو برو تو اتاقت . من که زورت نمی کنم بمونی . اما یه جوری وانمود کن اون اتاق ، اتاق تو هم هست . من می خوام بی هیچ دغدغه ای اینا رو راهی کنم و در ضمن دینم رو به این دختر ادا کنم . اگه بفهمه هنوز مجردم یه باب تازه باز می شه و من این رو نمی خوام آی پارا. واقعاً کشش ندارم یه ماجرای تازه شروع بشه.
این لحن تایماز ، چیزی نبود که بشه همینطوری با بد خلقی ازش گذشت . لحنش مسحور و اغوا کننده بود . مرد جذاب و خشن من الان داشت با اون چشمای وحشی مشکیش التماسم می کرد تا از دست عاشقش نجاتش بدم . مگه من این رو نمی خواستم ؟ مگه من نمی خواستم با چنگ و دندون از تایماز محافظت کنم . حالا که خودش داشت اعتراف می کرد به من نیاز داره ، چرا باید امتناع می کردم .
قبل از اینکه زیر نگاهش نابود بشم گفتم : به شرطی که بعد از خواب اونا بیام تو اتاق خودم . در ضمن نمی خوام راه به راه واسه نشون دادن محبتی که واقعی نیست و وجود خارجی نداره ، دست تو کمر و گردن من بندازین . این دختره دین وایمون نداره ملچ مولوچ می کنه . من نماز می خونم . من حجاب دارم . من اعتقادات دارم که سرم بره نمی ذارم بهشون خدشه ای وارد بشه . پس ازتون می خوام بهشون احترام بذارین . اینا شاید اینطوری بزرگ شده باشن که جلوی پسرعموشن خیلی راحت یه مرد غریبه رو ببوسن ، اما من یاد گرفتم جلوی دیگران دست شوهرم رو هم نگیرم . پس نشون بدین یه آذری با غیرتین و به اعتقادات من بی اهمیت نباشین .
لبخندی زد و گفت : باشه . قول می دم . ممنون که قبول کردی. ولی قبول کن بعضی وقتها مجبورم . همین امروز صبح اون بود که گفت : چرا ازت فاصله گرفتم و من مجبور شدم بیام پیشت. ولی در کل سعی می کنم رعایت کنم .
به طرف در رفت و گفت : می رم لباسام رو عوض کنم . تو هم آماده شو . بگم شام رو زودتر بیارن .گشنمه خیلی.


یک هفته از اقامت ویکتوریا و آلن تو خونه ی تایماز می گذشت . تایماز طبق قولی که داده بود سعی می کرد حریم من رو رعایت کنه و در عوض منم وقت خواب مثل یه همسر واقعی با شوهرم می رفتم تو اتاقش و تا وقتی از خوابیدن اونا مطمئن نمی شدم ، تو اتاق تایماز می موندم . تو اون فاصله هم هر دو یاکتاب می خوندیم یا راجع به مسائل روز صحبت می کردیم تا وقت بگذره.
ویکتوریا هم ظاهراً من رو به عنوان همسر تایماز پذیرفته بود . ولی حس می کردم اگه پاش می افتاد دو شقم می کرد .
با وجود اینکه می دونست من همسر تایماز هستم ، از ریختن هیچ عشوه ای کم نمی ذاشت و منم که حرفاشو متوجه نمی شدم بیشتر دیوانه می شدم .
شده بود یه مزه ای بپرونه و تایماز رو بخوندونه .اینطور صحنه ها عصبیم می کرد .
خیلی از این آلن هم خوشم نمی اومد . بد نگاه می کرد . یه چند باری نگاه بدش رو رو خودم دیده بودم که چندشم شده بود . ویکتوریا جلوی تایماز ، آلن و حتی استاد ، بد لباس می پوشید و سرلخت می گشت که این موضوع عصبیم می کرد . البته تو کوچه خیابون ، بدن خانومهایی که حجاب درست و حسابی نداشتن و چادر چاقچور رو گذاشته بودن کنار . اما محجبه ها تعدادشون می چربید به اینا. من جلوی تایماز از اینطور بد لباس بودن ویکتوریا خجالت می کشیدم . با خودم می گفتم ؛ چه فرقی می کنه ، اونو که می بینه انگار من رو می بینه و شرمم می شد
اون شب از عصر تایماز کلافه می زد . هی اسمم رو صدا می کرد بعد می گفت هیچی. بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : چی می خوایین بگین؟ اتفاقی افتاده ؟
کلافه نگام کرد و گفت : چیزی نیست!!! یه کم کارم زیاد شده خستم .
گفتم : شما می خوایین یه چیزی بگین اما نمی دونین چطوری شروع کنین.بگین چی شده ؟
لبخند کم جونی زد و گفت : تو هم باهوشی ها !!!
گفتم : طفره نرین !!!
از پشت میزش بلند شد و رفت کنار پنجره . دستش رو کرد تو جیب شلوارش و نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : نمی دونم مطرح کردنش درسته یا نه !!!
با استیصال برگشت طرفم و گفت : یه چیزی می خوام بهت بگم اما نمی دونم چطوری بگم و از کجا شروع کنم. می ترسم از دستم دلخور بشی.
اضطراب پیدا کردم . نمی دونستم چی می خواد بگه !
هنوز رو به پنجره ایستاده بود. ناگهان برگشت طرفم و نگاه نگرانم رو غافلگیر کرد .
اومد نزدیکتر و جلوی پای من نشست رو زمین.
دیگه داشتم پس می افتادم. این چش بود؟
با تشویش و اضطراب گفتم: تو رو خدا بگین چی شده ! چرا اینجوری می کنین ؟
تایماز گفت : نه نه نگران نباش . چیز بدی نیست . راستش.... راستش...ام...خوب من یه سفر کاری در پیش دارم و شاید یه ده روز نباشم. اصلاً دوست ندارم وقتی اینا اینجا هستن تو رو تنها بذارم . اما مجبورم .
مطمئن بودم داره دروغ می گه . ته چشاش دروغ موج می زد . این برنامه ی سفر همین دو دقیقه پیش به ذهنش رسید .
بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم : همین ؟ من کم مونده بود روبه قبله بشم ! آخه خبر یه سفر و اینجوری می دن ؟
از عصر تا حالا اونقدر نگران نگاهم کردین و هی این پا و اون پا کردین ،فکر می کردم حتماً حامل خبر ناگواری هستین .
شما موظف نیستین از بغل من جم نخورین که مثلاً مسئولین . باید به کار و زندگیتون برسین . اینا هم که با من کاری ندارن . می رن می یان . چیکار من دارن !
اطمینان داشتم، یه چیز دیگه هم ته دلش مونده که نگفت : هنوز چشماش حرف داشت .
با تردید پرسیدم : بازم چیزی هست ؟
همونطور که میخ صورتم شده بود و پلک نمی زد گفت : نه نه چیزی دیگه ای نیست . همین بود .
بعدم بی هوا بلند شد و رفت رو تختش نشست .
بلند شدم از اتاق بیرون رفتم و یه سر وگوش آب دادم . ظاهراً خوابیده بودن این فرنگیا . برگشتم تو اتاق وگفتم : شب بخیر . من می رم تو اتاقم .
تایماز لبخند غمگینی زد و گفت : باشه برو .شبت بخیر.
تا صبح خوابم نبرد . حس اینکه من رو احمق فرض کنه عذابم می داد .


تایماز
دیگه طاقت نداشتم . می خواستم بهش بگم . می خواستم بهش بگم ؛ از وقتی هر شب می یای تو اتاقم ، تا صبح تو اتاق ، از بوی تنت مست می شم. می خواستم بگم . عاشقت شدم و از ته دل می خوام همسرم باشی .
دوست دارم باهام بیای تو اتاقم و نه واسه نقش بازی کردن جلوی بقیه ، بله واسه اینکه تا صبح از بوی تنت سیرابم کنی.
می خواستم بگم دلم پر می زنه آبشار سیاهت رو تو دستم بگیرم و بوش کنم و بوسه بزنم.
می خواستم بگم دلم می خواد بی شرم ، زل بزنم تو مشکی چشمات غرق بشم توش.
تا وقتی نمی امد اینجا می تونستم یه کم خودم رو کنترل کنم . اما حالا که می دیدم وجودش کنارم چقدر آرامش گره ، نمی تونستم.
اون آروم و بی صدا رو صندلی می نشست و کتاب می خوند و من زیر چشمی غرقش می شدم . آی پارا دورادور با سکوتش ، با شرمش و با غرورش ، به آتیشم می کشید . اگه همسرم می شد .....
اما ترسیدم . بازم از چشمای وحشیش ترسیدم . ترسیدم از دستش بدم . ترسیدم بهش بربخوره و فکر کنه دارم تو منگنه می ذارمش . اگه یه کم فقط یه کم ، کمتر مغرور بود . اگه یه کم بیشتر به من میدون می داد که از درونم براش حرف بزنم ، شاید می تونستم امیدوار باشم اما آی پار غیر قابل پیش بینی بود و این من رو از عواقب کارم می ترسوند.
پس بهترین کار فرار بود . اگه ده روزش رو فرار می کردم ، می موند ده ، دوازده روزش . بعدش که اینا از اینجا برن ، لااقل تو اتاقم نمی اومد و من یه کم آرومتر می شدم . هر شب اضطراب بهم چیره می شد که یه وقت اختیار از کف بدم و برم تنگ بغلش کنم و بهش بگم عاشقت م آی پارا.
درست نمی دونم از کی به این روز افتادم . مهم نبود از کی اینطوری شدم . مهم این بود حالا بی آی پارا نمی تونستم نفس بکشم .
تو این یه هفته ویکتوریا خیلی عشوه ریخت و سعی کرد با وجود آی پارا باهاش رابطه برقرار کنم . جالبه بهم می گفت : اون زمان مجرد بودی نمی دونستی متاهلی چه حالی داره . حالا که مزه ی متاهلی رو چشیدی ، بهتره یه کم تنوع بدی . خوبه خودش می دونست وقتی تو تنهایی ، تو غربت، با وجود دخترای رنگارنگ دست از پا خطا نکردم . اما حالا از من چه انتظاری داشت ؟ اینکه با وجود آی پارا تن به کثافت کاری بدم ؟
حالم از بعضی حرکتهاش و حرفاش به هم می خورد . دلم می خواست این میزبانی اجباری تموم بشه و گورش رو گم کنه . من ویکتوریا رو اینطوری نشناخته بودم . آلن هم بعضی وقتها زوم می کرد رو آی پارای پاک من که این موضوع دیوانه کننده بود .
جالب بود نمی دونستم می خوام کجا برم . شاید می رفتم شاه عبدالعظیم . فقط می خواستم یه کم از آی پارا و همینطور ویکتوریا دور باشم . از اولی به خاطر شدت کششم و از دومی به خاطر شدت تنفرم.


همون شب بار و بندیلم رو بستم که صبح راه بیفتم .
وقت صبحانه چیزی بروز ندادم . آی پارا می دونست ولی ویکتوریا و آلن بی خبر بودن از برنامه ی سفرم .
صبحانه تو سکوت صرف شد و هر کسی رفت پی کار خودش. تمام طول صبحانه آی پارا نگران نگاهم می کرد حس می کردم داره تلاش می کنه از پشت پرده ی چشمام درونم رو بخونه .
ویکتوریا و آلن با هم از خونه خارج شدن. منم صبر کردم تا امین بیاد . آی پارا رو به امین سپردم و رفتم بالا که وسایلم رو بردارم.
می خواستم از در حیاط خارج بشم که با صدای آی پارا که گفت : ارزش یه خدا حافظی خشک و خالی رو هم نداشتم ؟ متوقف شدم .
برگشتم طرفش . دلخور نگاهم می کرد.
چمدون رو همونجا ول کردم و اومدم سمتش . درست سینه به سینش وایسادم . سرش رو انداخت پایین . با دستم چونش رو آوردم بالا و زل زدم تو چشماش .
چشماش برق می زد . توشون اشک نشسته بود.
گفتم : این مروارید ها رو چرا اینطور حیف و میل می کنی ؟
لبخند کم جونی زد و گفت : جوابم رو ندادین ! لیاقت یه خداحافظی رو هم نداشتم ؟
مرد ِ مرد می خواست که نزدیک یه همچین جواهری باشی و زل بزنی تو پاکترین چشمای دنیا و جلوی خودت رو بگیری که نبوسیش . که نبوئیش و بغلش نکنی .
اما من مردِ مرد نبودم . بی هوا بغلش کردم و به خودم فشردمش. رو سرش بوسه زدم و گفتم : طاقت خداحافظی نداشتم آی پارای من . می ترسیدم دیدنت منصرفم کنه از سفر.
خودم رو آماده ی یه انفجار کردم . یه دعوای جانانه . اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
می دونستم با لحنم غریبه ست و هر آن منتظر یه عکس العمل شدید بودم . اما اون بی حرکت تو بغلم ایستاده بود .
جرأت پیدا کردم و گفتم : من دوست دارم آی پارا . خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی . می دونم الان از من بدت اومده و بهت برخورده ، اما می گم . باید بگم . تو این چند ماهی که اینجا تو خونه ی من بودی و یا شاید هم قبلتر ، نمی دونم شاید از وقتی که چاقو کردی تو پهلوم . فقط اینو می دونم که از خیلی وقت پیش ، من وابستت شدم . من عاشقت شدم . عاشق غرورت ، نجابتت ، شخصیتت و پاکیت. عاشق چشمای مشکی و وحشیت . عاشق موهای شلاقوارت. آی پارا طاقت بودن در کنارت و لمس نکردنت رو ندارم . نمی دونی وقتی مریض بودم و تو تیمارم می کردی چطور آتیش می زدی به جونم .
من دیوانه وار می خوامت و مرد طاقت آوردن نیستم . من کم آوردم آی پارا.
اعتراف می کنم در برابر دختر زیبا و مغرور یوسف خان کم آوردم . همونطور که پدرم در برابر مادرت بی طاقت شده بود . من همه چیز رو می دونم آی پارا . من می دونم پدرم چطور عاشق مادرت بود . اما غرور لعنتیش نذاشت زودتر پا پیش بذاره . منم بی طاقتم آی پارا . حالا که دوباره سرنوشت داره تکرار می شه ، من نمی خوام اشتباه پدرم رو تکرار کنم . من نمی خوام وایسم یه گوشه که یکی از در بیاد تو و تو رو با خودش ببره . من طاقت نگاه هیچ مردی رو ، رو تو ندارم . من می خوام آی پارام فقط مال من باشه . همونطور آفتابی و همونطور طوفانی . من همه ی فصول آی پارا رو فقط و فقط برای خودم می خوام .
وقتی فراریت دادم ، نه به خاطر خودت بود ، نه به خاطر قولم به آیناز . فقط به خاطر خود خودخواهم بود . داشتم دیوانه می شدم . می ترسیدم نخوای با من بیای. می ترسیدم بمونی . می ترسیدم سرنوشت پدرم دوباره تکرار بشه و من از دستت بدم . فراریت دادم چون می خواستم اون دختر قوی ، با شخصیت و نجیب فقط مال خودم باشه . می دونی اون شب تو کاروانسرا چی بهم گذشت ؟ نه امکان نداره بدونی . امکان نداره بدونی . هنوزم از فکر و از یاد آوریش قلبم تیر می کشه .
بی طاقتم آی پارا . خیلی وقته بی طاقتم .
تند و تند می گفتم . مسلسل وار و بی طاقت . اشک جلوی چشمام رو گرفته بود . در حالی که از شدت هیجان و احساسات رو به غلیان به خودم فشارش داده بودم ، بی وقفه می گفتم . انگار می ترسیدم نذاره که بگم . می ترسیدم فرار کنه .
یه کم ساکت شدم و وقتی دیدم هیچی نمی گه گفتم :الانم باید برم . باید برم که نمی تونم این وضعیت رو به این شکل تحمل کنم . باید فرار کنم از این شرایط . تو می دونی وقتی می یای تو اتاقم ، من چقدر تحت فشار قرار می گیرم ؟ می دونی وقتی بوی تنت می پیچه تواتاقم تا صبح خواب از چشمام فرار می کنه ؟
می گفتم و می گفتم و آی پارا ساکت و صامت فقط گوش می داد . باورم نمی شد . دارم حرفهای این چند وقته رو که رو دلم تلنبار شده بودن و می ترسیدم با گفتن هر کدوم سیلی مقابله به مثل آی پارا رو نوش جان کنم رو به این راحتی دارم می گم .
این بعد از شخصیت آی پارا برام ناشناخته بود . حالیم نبود که ممکنه مستخدمین خونه ، آی پارا رو تو بغل من ببینن. برام مهم نبود که امین منتظر آی پاراست .حس می کردم دنیا بی حرکت شده تا من حرفام رو به عشقم بزنم . منی که بزرگترین خلافم تو زندگم چند باری لب ترکردن بود . منی که هرگز دختری رو اینطور به آغوش نکشیده بودم و در برابر همه ی خواسته های نفسانیم مقاومت کرده بودم ، حالا داشتم در برابر دختری تا چند وقت پیش کنیز خونه ی پدرم بود ، عاجزانه اعتراف می کردم .
می گفتم و گریه می کردم . آره من تایماز بد خلق و مغرور . تایمازی که هیشکی جرأت نداشت بهش بگه بالای چشمت ابروئه ، داشت اینطور پرده از زوایای پنهان قلب یخیش بر می داشت .
وقتی حرفام تموم شد ، با ترس آی پارای خشک شده رو از خودم جدا کردم . خدا شاهده چقدر از برخورد با چشماش می ترسیدم . بازوهاشو گرفته بودم . سرش پایین بود . با ترس سرش رو بالا آوردم . چشماش رو انداخت رو زمین .
نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم : به من نگاه کن آی پارا.
هنوز نگاهش به زمین بود. دستم رو گذاشتم رو صورت گلگونش گفتم : اونقدر دلخوری که نگاهت رو هم دریغ می کنی ؟
دستم رو از رو گونش برداشت و سر به زیر گفت : دلخور نیستم . به هیچ وجه. فقط غافلگیر شدم . من انتظار به وجود اومدن این شرایط رو نداشتم . معذرت می خوام که ناخواسته باعث رنجش و آزارتون شدم و الان هم دارم از خونه فراریتون می دم . من این رو نمی خواستم باور کنید.
از اینکه اینطور خوب باهام برخورد کرد خیلی خیلی خوشحال بودم . داشتم رو ابرا پرواز می کردم .
گفتم : هیچ چی نگو . الان ممکنه ناراحت باشی . خواهش می کنم الان هیچی نگو . تو رو خدا آی پارا با نگاهت بدرقم کن . من نمی خوام هیچ اجباری برای پذیرفتن من داشته باشی . نمی خوام احساس دین تو رو مجبور به کنارم موندن بکنه .
چند روزی می رم که به خودم و خودت این فرصت رو بدم که بتونیم تصمیم بگیریم. البته من تصمیم رو خیلی وقت پیش گرفتم . در واقع دارم به تو فرصت فکر کردن می دم .
مطمئن باش جوابت هر چی باشه قابل احترامه و من بی هیچ حرف اضافی قبولش می کنم .
هنوز سر به زیر بود . عاجزانه گفتم : آی پارا؟!
سرش رو بالا آورد و چند ثانیه ای تو چشمام نگاه کرد . نگاهش اونقدر گویا بود که با انرژی ازش جدا بشم .
گفتم : من می رم و امیدوارم که تصمیمت این باشه که قبول کنی خانوم این خونه باشی .
قبل از اینکه حرکت اضافیی بکنم و موجبات دلخوریش رو فراهم کنم ، ازش دور شدم و در رو پشت سرم بستم . سید علی تو درشکه منتظرم نشسته بود . سریع نشستم و گفتم که حرکت کنه . انگار می ترسیدم آی پارا از پشت بگیرتم و بگه نه من تو رو نمی خوام .


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 201
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,052
  • بازدید ماه : 18,010
  • بازدید سال : 145,113
  • بازدید کلی : 11,642,253