close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

هر چقدر به این سفر یهویی فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم از آی پارا دور باشم . اونم با وجود آلن و ویکتوریا. واسه ی همین وسط…

رمان آی پارا قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1869 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 10:0 نظرات ()

هر چقدر به این سفر یهویی فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که نمی تونم از آی پارا دور باشم . اونم با وجود آلن و ویکتوریا.
واسه ی همین وسط راه ، رو به سید علی گفتم که من رو ببره به دفتر . تو مسیر جریان رو بهش گفتم . گفتم ؛ می خوام کمی از خونه دور باشم . ازش خواستم جام رو لو نده و تا برگشتن من با خونوادش شبا رو تو اتاق طبقه ی پایین خونه بمونه . در ضمن هر چیزی رو که اتفاق می افته بی کم و کاست هر روز بهم خبر بده ....................................................................

با این تدابیر یه کم خیالم راحت تر شد . خدا خدا می کردم این چند روز فرصتی که به آی پارا داده بودم زودتر تموم بشه و من برگردم پیشش . اطمینان داشتم ، این دوری واسه هردومون لازم بود. واسه من از این جهت که خیلی بی طاقت شده بودم و واسه آی پارا به خاطر اینکه بتونه خوب فکراشو بکنه. البته بهش دروغ گفتم هر تصمیمی بگیره اطاعت می کنم . من ازش فقط بله می خواستم . نمی تونستم تحمل کنم من رو نخواد و زن کس دیگه ای بشه . اینا همش واسه خام کردنش بود . من از سر عشق ، خودخواهی یا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت ،این تیکه جواهر رو فقط برای خودم می خواستم .

آی پارا
همونطور مسخ شده وسط حیاط ایستاده بودم . نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که با صدای سرفه ی استاد به خودم اومدم.
استاد رو به من گفت : نرفته دلتنگشی ؟
منگ نگاهش کردم . چی به سرم اومده بود ؟ این حرفایی که الان شنیدم ، از زبون تایماز بود ؟ مردی که در درون خودم بهش حس تعلق داشتم ولی اونقدر دنیام رو با دنیاش متفاوت حس می کردم که هر وقت این افکار به سراغم می اومد از ذهنم دورش می کردم که اون سهم من نیست ، اینطور عاشقانه از دلتنگیهاش برام گفته بود .
استاد امین نگران پرسید : خوبی آی پارا خانوم ؟
از اون حالت خلسه به زحمت بیرون اومدم و گفتم : بله ...بله خوبم.
گفت : می تونیم شروع کنیم ؟
گفتم : چیو؟
خندید و گفت : معلومه بدجور رفتن تایماز پکرتون کرده ها ! درس رو دیگه !
گفتم : آها...بله شروع کنیم . شروع کنیم.
سعی می کردم همه ی حواسم رو به درس بدم تا یاد حرفهای تایماز نیفتم. ولی زهی خیال باطل.
طرفهای ظهر وقتی استاد داشت می رفت ، آلن و ویکتوریا هم برگشتن . استاد باهاشون صحبت کرد . به سلیسی و روانی تایماز حرف نمی زد ولی باز غنیمت بود که زبون این اجنبی ها رو می دونست که بتونه دوکلوم چاق سلامتی بکنه .
زود بهش گفتم : به اینا بگین تایماز خان واسه ده روز رفته مسافرت . من زبون اینا رو نمی دونم . عصر که بشه این دختره هی ویز ویز می کنه تایماز کجاست؟
خندید و گفت : به مهمونت حسودی می کنی ؟
خجالت کشیدم و با لپای گلی گفتم : نه بخدا .
با لبخند برگشت سمت اونا و ظاهراً جریان رو گفت . نمی دونم من بدبین شده بودم یا واقعاً حس کردم خوشحال شدن.
استاد رو بدرقه کردم و سریع برگشتم اتاق ناهار خوری که دفتر دستکم رو جمع کنم که اکرم میز رو بچینه .
ناهار مون تو سکوت من و وز وز این دو تا عمو زاده ی جلف صرف شد . البته به نظرم این آلن خان ، من رو خورد تا ناهارش . حس می کردم در نبود تایماز وقیحانه تر نگام می کنه .
چه بدبختی گیر کرده بودیم ها . دختره به تایماز گیر می داد ، پسره به من .
ناهارم رو خورده نخورده بلند شدم و به زبون خودمون تعارفایی کردم . اونا هم یه چیزایی گفتن . گفتم : تو رو خدا آخر عاقبت ما رو باش . نمی دونیم فحش می دن ؟ تعارف می کنن؟ چی می گن خلاصه .
آخرین پله ی طبقه ی دوم رو که بالا رفتم ، دلم گرفت. حس اینکه تایماز رو چند روز نمی بینم یه جور دلتگی رو به وجودم تزریق کرد که باعث شد قدمام سست بشه . جلوی در اتاقش وایسادم و ناخودآگاه دستم رفت رو دستگیره .
در اتاقش روکه باز کردم ، یاد حرفاش ، یاد ابراز دلتنگیهاش ، یاد اعترافاتش افتادم .دلم براش تنگ شد . آنی دلم براش پر کشید .
یاد وقتی افتادم که مریض و رنجور گوشه ی اتاق افتاده بود . با به یاد آوردن تن جذاب مردانه اش با جود اینکه کسی پیشم نبود ، شرم همه ی جودم رو گرفت و طبق عادت سرم رو انداختم پایین.
رفتم جلو و روتختش نشستم . با خودم فکر کردم ؛ جواب من به تایماز چیه ؟
حالا وقتی برگرده و جواب بخواد چی بهش می گم ؟
خودم از خودم هم خجالت می کشیدم . آروم زمزمه کردم ؛ منم دوست دارم مرد خشن و مغرور من .
آره جواب من غیراز بله چی می تونست باشه ؟
یه لحظه افکار مزاحمی مثل ، وجود بانو ، وجود خان و اینکه اونا من رو چیکار می کنن اگه بفهمن زن پسرشون شدم ، اومد به سراغم که سریع پروندمشون . با خودم گفتم : تایماز می دونه چیکار کنه . اون که وابسته ی اونا نیست .
اما می دونستم به این راحتی هام نیست و اونا اگه بفهمن ، به این آسونی با این موضوع کنار نمی یان.
رو تخت دراز کشیدم و عطر تن تایماز رو که یادگاری رو تخت مونده بود رو با تمام وجود به ریه هام کشیدم .اونقدر تو افکار شیرین دخترانه ام غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد .
وقتی بیدار شدم ، رفتم تو اتاق خودم و تا شب یکریز درس خوندم . می خواستم نبودن تایماز رو با درس خوندن فراموش کنم .
چقدر میز غذا بدون تایماز کسل کننده بود . غذا تو دهنم مزه ی شن می داد . به خدا اگه مهمون تایماز نبودن و احترام بهشون واجب نبود . ابداً باهاشون سر یه میز غذا نمی خوردم . هی با هم بگو بخند می کردن و منم مثل کر و لال ها فقط تماشا می کردم . نگاههای هرزه ی این مرتیکه هم که قوز بالا قوز شده بود و کم کم داشت کاسه ی صبرم رو لبریز می کرد.
خدا این اولین روز بود که من اینطور بی طاقت شدم . خودت واسه نه روز بعدیش یه فکری بکن .


سه روز از رفتن تایماز می گذشت و من تمام روز خودم رو غرق درس می کردم که ساعتهای کند بگذرن و این ده روز تموم بشه. کاش نمی رفت !
هر شب تو اتاق تایماز می خوابیدم . دست خودم نبود . همین که رو تختش دراز می کشیدم ، آرامشی به سراغم می اومد که نمی تونستم از بگذرم . خلسه ای مسخ کننده وجودم رو فرا می گرفت و خوابی زیبا مهمون چشمام می شد .
روز چهارم وقتی استاد امین می خواست بره ، ویکتوریا خرامان خرامان از پله ها اومد پایین لباس بازی پوشیده بود که باعث شد سرم تا تا اونجایی که جا داشت بندازم پایین . من جای اون از استاد خجالت می کشیدم . استاد هم سر به زیر سلام و احوالپرسی کرد که ویکتوریا شروع کرد به حرف زدن که امین فقط گوش می داد. وقتی حرفاش تموم شد ، دوباره به اتاقش برگشت .
استاد رو به من گفت : خانوم ویکتوریا و پسر عموشون امشب به یک مهمانی تو سفارت فرانسه دعوت هستن . خواستن اطلاع بدن که برای شام نیستن .
آخیشی گفتم که باعث شد استاد لبخند بزنه . همونطور که به طرف در ورودی هال می رفت گفت : مثل اینکه از دستشون حسابی به تنگ اومدین ها !
لبخندی زدم و گفتم : همین که زبونشون حالیم نمی شه ، کلی واسم سر یه میز بودن باهاشون سخته . واسه همین از نبودشون نفس کشیدم . وگرنه مهمون حبیب خداست.
تا دم در حیاط هیچی نگفت و من تا اونجا بدرقش کردم .
خیلی از نبودشون سر میز شام خوشحال بودم . ناهار رو هم می تونستم یه بهانه ای بیارم و کلاً امروز رو لااقل راحت باشم .
موقع برگشتن ، رفتم پیش صفورا خانوم و جریان رو گفتم که شام این دو نفر رو حساب نکن.
کل روز رو تو اتاقم بودم و درس می خوندم . این چند روز طرفهای عصر از پنجره دیده بودم که چند تا کارگر یه سری صندوق ، شبیه صندوق میوه با خودشون می یارن بالا تو اتاق اینا . اما هی یادم می رفت از سید علی بپرسم اینا چین. بیشتر حدس می زدم سوغاتی باشن.
اون شب بعد از صرف یه شام راحت در تنهایی و سکوت ، زودتر از هر شب به رخت خواب رفتم . می خواستم از لحظه لحظه ی نبود این دو ملکه ی عذاب لذت ببرم .

تایماز
دلم برای چشمای زیبای آی پارام خیلی تنگ شده بود . حتی فکرش رو هم نمی کردم چند روز دوری ازش اینطوری بیچارم کنه.
هر روز سید علی از خونه واسم خبر می آورد . اما این پیغامهای چند جمله ای ، نمی تونست روح گرسنه ی من سیر کنه .
روز چهارم طرفهای عصر سید علی اومد دفتر و بهم گفت که ویکتوریا و آلن شب مهمون سفارت هستن .این برای من فرصت خوبی بود که برم خونه و سر از کار این صندوقهایی که درست از روزی که از خونه زده بودم بیرون ، وارد خونم می شد ، دربیارم . در ضمن یه نظر هم تو خواب عشق قشنگم رو ببینم .
به سید علی گفتم : بعد از شام وقتی همه خوابیدن ، به خونه می یام و اون رو روانه ی خونه کردم .
تو تاریکی شب وارد خونه شدم و برای اینکه وقت تلف نشه ، یکراست رفتم سراغ اتاق ویکتوریا . اتاقش قفل بود .
از این کارش بدم اومد . من همه زندگیم رو دودستی در اختیارشون گذاشته بودم . حالا اینا تو خونه ی خود من قفل می زدن به در . من از همه ی کلید های خونه ، یکی یدکی تو اتاقم داشتم . بی هوا وارد اتاقم شدم . اولش اصلاً متوجه حضورش نبودم . اما همین که خواستم برم بیرون ، تو نور ضعیف اتاق ، متوجه جسم مچاله شده ای رو تختم شدم .
نزدیکتر رفتم .وای آی پارای زیبای من بود . خاتون خونه ی من بود که با اون کمند زیباش ، مثل یه فرشته رو تخت من خوابیده بود . چقدر دلم می خواست صورت مهتابیش رو غرق بوسه کنم . حالا که می دیدمش ، متوجه می شدم چقدر دلتنگش شدم . یه آن یه تکونی خورد . ترسیدم بیدار بشه و از وجود من تو این تاریکی بترسه .
سریع از اتاق زدم بیرون . کلید رو انداختم تو قفل و در رو باز کردم . رفتم سراغ صندوق ها .آروم در یکیشون رو باز کردم و پوشالها رو کنار زدم . اتاق تاریک بود و خوب دیده نمی شد . دستم خورد به یه جسم سخت . درش آوردم . شبیه یه ظرف سفالی بود . سریع مغزم فعال شد . یادم اومد، آلن می گفت ؛ به آثار باستانی ایران خیلی علاقه داره . یعنی اینا رو خریده بود ؟ دزدیده بود ؟ می خواست ببره فرانسه ؟
خوب ! دیدنی ها رو دیده بودم . بهتر بود قبل از اومدنشون از اتاق برم بیرون .
داشتم در اتاق رو قفل می کردم که صدای حرف زدنشون رو از پایین شنیدم . ظاهراً آلن خیلی مست کرده بود چون کشدار حرف می زد . تا بخوان بیان بالا سریع پریدم تو اتاق آی پارا. از پشت در صداشون رو می شنیدم . ویکتوریا می گفت : نه اینکار رو نکن آلن . دختره می ریه میذاره کف دست تایماز . برامون بد می شه . اما آلن با همون لحن چندش کشدار می گفت : من نمی تونم از این زن زیبای شرقی بگذرم . حالا هم که شوهرش نیست و تا برگشتن شوهرش هم ما از اینجا رفتیم . من امشب می خوام باهاش خوش باشم .
ویکتوریا گفت: از من گفتن . ندیدی چطور خودش رو می پوشونه ؟ اون به این راحتی ها تسلیم نمی شه .
آلن خندید و گفت : من کار خودم رو بلدم عزیزم تو که طعم بودن با من چشیدی پس باید بدونی برای من نشد نداره .
دیگه صدای ویکتوریا نیومد . از قرار رفت تو اتاق.
دود از کلم بلند شده بود. این حرمزاده ی نجس تو خونه ی من می خواست چه غلطی بکنه ؟
از خودم بدم اومد که اینطور ساده لوحانه همه ی زندگیم رو گذاشتم و فرار کردم . اما خدا باهام یار بود که امشب اینجا بودم . از اتاق آی پارا بیرون اومدم . هیچ کس تو راهرو نبود . به سرعت از پله ها رفتم پایین و از پشت در چماقی رو که همیشه اونجا می ذاشتیمش برداشتم و به سرعت برق خودم رو رسوندم بالا و محکم در اتاقم رو باز کردم . آلن وسط اتاق بهت زده و ترسیده داشت من رو نگاه می کرد . اصلاً نفهمیدم چیکار می کنم و با چماق محکم کوبیدم وسط فرق سرش.
صدای فریاد آلن با جیغ آی پارا یکی شد . سریع رفتم طرفش و بغلش کدم . داشت مثل یه جوجه ی خیس می لرزید . به خودم فشردمش و دم گوشش گفتم : منم تایماز ! نترس عزیزم . من اینجام نمی ذارم کسی اذیتت بکنه .
با صدای فریاد ی که آلن کشید ، ویکتوریا و سید علی و خونوادش ریختن تو اتاق.
ویکتوریا با دیدن آلن که بی هوش رو زمین بود جیغی زد و رفت طرفش . سید علی دوید سمتم و گفت : خوبین آقا ؟ چی شده ؟ این اینجا چیکار می کنه ؟
با خشم غریدم که از من می پرسی ؟
اگه من اتفاقی امشب اینجا نبودم ، می دونی چی می شد ؟ من این خراب شده رو مثلاً به تو سپرده بودم . مرد حسابی اینطوری از ناموس و امانتی من مواظبت می کنی ؟
سید علی نادم گفتم : ببخشید آقا فکرش رو نمی کردم .
ویکتوریا شروع کرد به گریه که چرا با آلن اینکار رو کار رو کردم .
همونطور که سر آی پارا رو به سینم فشار می دادم ، محکم سر ویکتوریا داد زدم : زود گورتون رو از خونم گم کنید .حتی یه لحظه هم نمی خوام اینجا باشین . در ضمن حق ندارین اون صندوق ها رو ببرین . من خوب می دونم اونا چین و شما دو تا دزد واسه چی اومدین اینجا . زود وسایلت رو جمع کن . به مستخدمم می گم ببرتتون هتل . با این کاری که پسر عموت کرده ، اگه گذاشتم زنده از این در برین بیرون باید برین خداتون رو شکر کنید.
ویکتوریا سرش رو انداخت پایین و به صورت آلن ضربه می زد که بهوش بیاد . سر آلن خونی بود . با ضربه ای که بهش زده بودم ، نمرده بود خیلی بود.
سید علی نعش آلن رو برد تو حیاط و آب ریخت روش که هم مستیش بپره و هم بهوش بیاد .
آی پارا مثل بید می لرزید . سرش رو از رو سینم جدا کردم و تو اتاق نیمه روشن ، زل زدم به مردمک لزون چشماش.
خیلی ترسیدی؟
سرش رو به نشونه ی آره تکون داد.
دوباره بغلش کردم و گفتم : من اینجام نترس. از هیچ چی نترس!
تکونی خورد و خودش رو ازتو آغوشم کشید بیرون و گفت : شما کی برگشتین ؟
گفتم : نرفته بودم که برگردم. من تو همین شهر بودم و داشتم از هوای نفس تو تنفس می کردم . نتونستم برم . نتونستم دور بشم . سید علی هر روز احوالت رو برام می آورد . اومدم بفهمم این صندوقهایی که اینا آوردم چیه که اتفاقی شاهد اومدن اون کثافت به اتاقت شدم . بقیه رو هم خودت دیدی.
سر به زیر پرسید : دیگه نمی رین ؟
دلم غنج رفت و با سر خوشی گفتم : اگه خاتون من بگه نرو ، از جام جم نمی خورم.
تاریک بود وگرنه دیدن گلگون شدنش خودش عالمی داشت.
صدای بسته شدن اتاق ویکتوریا اومد و پشت بندش تو آستانه ی اتاقم ظاهر شد و گفت : این جواب محبتهای من نبود . در ضمن این صندوق ها رو با پول خودمون خریدیم . مال ماست . سوغاتیه!
پوزخندی زدم که نمی دونم دید یا نه و گفتم : جواب محبتهای من هم این نبود که پسر عموت بخواد تو خونه ی من به زنم تجاوز کنه. اون صندوق ها هم هیچ جا نمی ره. خیلی به مالکیتشون مطمئنی از طریق سفارتتون شکایت کن. در ضمن یادت نره اینجا کشور منه و منم یه وکیلم . پس بی خودی وقت و پولت رو هدر نده . نمی ذارم هیچ کدوم از اون اشیای قیمتی رو که مال این کشوره ، از اینجا خارج کنید.
بی هیچ حرفی برگشت و رفت بیرون . با صدای بسته شدن در حیاط ، انگار هوا وارد اتاق شد و من تونستم به خوبی نفس بکشم.
اکرم و صفورا هم رفته بودم کمک سید علی ، با بیرون رفتن اون ، به اتاق برگشتن . صفورا اومد نزدیکتر و آی پارا رو به آغوش کشید و گفت : الهی برات بمیرم مادر . اگه اتفاقی برات می افتاد جواب پدرت رو چی می دادیم ؟ روم سیاه که تو دوقدمیم داشتن بلا سر امانتیم می آوردن . هی قربون صدقه ی ای پارا می رفت و گریه می کرد . اکرم هم کنار در رو زمین نشسته بود و گریه می کرد .
آی پارا صفورا رو از خودش دور کرد و گفت : شما چه تقصیری دارین صفورا خانوم ! خدا رو شکر که بخیر گذشت . گریه نکنین. اکرم تو هم گریه نکن . بیا کمک کن مادرت ببر پایین . حالش خوب نیست .
اکرم اومد و زیر بغل صفورا رو گرفت و برد پایین. انگار کمر زن بیچاره شکسته بود . با خودم گفتم : بعضی زنای غیور ایران شرف دارن به مردای خارجی. اونقدر غیرت دارن که پاش بیفته از هر مردی مردترن.


عاشقانه های من و آی پارا ، از فردای اون روز شروع شد .
اونقدر از خجالت کشیدناش خوشم می اومد که دم به دقیقه سر به سرش می ذاشتم. اونم رنگ عوض می کرد و من سرخوش می شدم .
آی پارا متین و نجیب بود و هم خودش حد خودش رو می دونست و هم برای من خط قرمز تعیین کرده بود .نمی ذاشت دستم بهش بخوره . داشتم تو تب و تاب لمس دستاش ، عطش یه بوسه از لباش ، جون می دادم . اما اون با همین کاراش و همین رو گرفتن هاش من رو بدجور تنشه کرده بود .
دم گوشش حرفهای عاشقانه می زدم . ابراز عشق می کردم ولی جوابم فقط لبخند زیباش بود و بس و تنها حرف عاشقانه ای که ازش شنیده بودم ، یه دوست دارم آروم و زیر لبی بود .
من اشتیاق رو تو چشمای اونم می خوندم اما خوددارتر از این حرفها بود . اون واقعاً یه الهه بود .
چهار روز از رفتن ویکتوریا و آلن می گذشت و من هر لحظه بی طاقت می شدم .
از خونه که می رفتم بیرون ، له له می زدم کارم زود تموم بشه و بیام ببینمش .
موقع غذا خوردن همش نگاش می کردم جوری که همه ی غذام رو یخ زده می خوردم.اونم فقط بهم لبخند می زد و چند جمله ای رو با خجالت می زد . اون آی پارای زبون دار وحشی کجا و این الهه ی آرامش کجا .
دلم برای یک کلمه از حرفاش ضعف می رفت . بد جور قافیه رو باخته بود . بدجور.
بلاخره طاقت نیاوردم و دل به دریا زدم و رفتم دم اتاقش . با اجازه ی اون وارد اتاقش شدم.
مثل همیشه پوشیده و محجوب بود .
نشستم رو تختش و بی مقدمه گفتم : من دیگه طاقت ندارم آی پارا. اجازه بده عقدت کنم .
سرش رو پایین انداخت و گفت : من کسی روندارم که ازش اجازه بگیرم . اما شما خانواده دارین . باید رضایت اونا رو جلب کنید . من نمی خوام یه یاغی تلقی بشم که پسرشون رو چنگشون درآورده .
بلند شدم رفتم جلو روش و درست کنار پاهاش نشستم و گفتم : تو چشمای من نگاه کن !!! ببین غیر از عشق خودت چیز دیگه ای می بینی؟
هنوز سرش پایین بود . گفتم : آی پارا برام هیچ کس مهم نیست . تو خونواده ی من رو می شناسی . غیر از آیناز محاله پدر و مادرم به این وصلت رضایت بدن . رضایت دادن و ندادن اونا برای من که پسرشون هستم مهم نیست . برای تو هم نباید مهم باشه .من یه فرد مستقل و عاقلم و می دونم تو برام بهترینی . از هر لحاظ امتحانت رو پس دادی . من نمی خوام برم دختر یکی از اون خانهای قجری رو بگیرم که خودش قادر نیست آب دماغش رو بگیره. این خوشی رو ، این خوشبختی رو ازم نگیر . بذار کنارت باشم و بذار ازت آروم بشم . باش و بذار زندگی کنم .اونطور که آرزو دارم بذار زندگی کنم . قبول کن آی پارا!
دستم رو بردم و سرش رو آوردم بالا. صورتش گلگون شده بود . بکارت روح این دختر داشت دیوانم می کرد . مشخص بود تنها مردی که تو زندگیش اینطور برای زمزمه ی عاشقانه سر داده منم . برای اولین بودن تو زندگیش به خودم می بالیدم .
چشمام از روی چشما و صورت گل انداختش سر خورد و رسید به لبهای کودکانه ی سرخش. لبهایی که بی کمک سفید آب ، سرخاب ، به حد کافی وسوسه کننده بود .
حق داشتم ؟ نداشتم ؟ نمی دونم!!! ولی می خواستم . می خواستم که ببوسمش . خودداری و دور از دسترس بودن ، آی پارا ، کل وجودش ناز بودن و همه ی تنم نیاز بودن ، وادارم کرد بی هیچ موقعیت سنجی و بی هوا ببوسمش. بوسه ای کوتاه و بغایت شیرین رو لبش زدم . دختر بینوا نزدیک بود غش کنه بس که خجالت کشید . اما زبانه های عشقم که حالا با نیاز جسمانیم هم نوا شده بودن ، نه تنها با این شهد شیرین راضی نشدن بلکه فکر تکرار دوباره ی این حس شیرین قوی از قبل تو مغزم رژه می رفت . سکوتش من رو جری تر و مصمم تر کرد تا دوباره بهش نزدیک بشم . تا خواستم ببوسمش ، دستش رو گذاشت رو لبم وسرش رو عقب برد و گفت : نه تایماز!!!
این اولین بار بود که اسمم رو بی هیچ پسوند و پیشوندی از دهنش می شنیدم و شیرینیش اگه چه بیشتر از اون بوسه نبود اما کمتر هم نبود .
سریع بلند شد و گفت : فکر کردین من کیم ؟ چون پدر و مادر بالا سرم نیست ، می تونید بهم نزدیک بشین ؟ همین ...همین بوسه ....یه جور تعرض بود . اون وقت فرق شما با اون اجبی نجس چیه ؟
من که تو خلسه ی اون بوسه و گفتن اسمم از طرف آی پارا مونده بودم با این عکس العملش به خودم اومدم و فهمیدم در برابر این شیر غرنده که خیلی به اعتقاداتش پایبنده ، زیاده روی کردم .
بلند شدم و گفتم : من معذرت می خوام . نمی خواستم حس بدی رو بهت القا کنم . من تو رو برای همسریم می خوام و می خوام تاج سرم باشی . واسه دلمشغولی نمی خوامت . دیدی که اول گفتم بریم عقد کنیم. ازم دلخور نباش آی پارا. قبول کن من خیلی وقته دارم تحمل می کنم . اما دیگه چقدر ؟ مگه از سنگم ؟ پاش بیفته از خیلی ها مردترم اما به خاطر نجابتت ، به خاطر حفظ غرورت پا پیش نذاشتم که خودت هم من رو بخوای . شاید چیزی نمی گی ، شاید حرف عاشقانه ای مبنی بر خواستنت به زبون نمی یاری ، اما بعضی وقتها گویا ترین جمله ها پیش حرف نگاه ، کم می یارن . نگاهت می گه به من بی میل نیستی . پس بردار این فاصله رو. بذار حست کنم .
گفت : باشه می ریم عقد می کنیم . اما با حضور آیناز .
گفتم : آخه چطوری ؟
گفت : برو بیارش. برو بهش بگو چه قصدی داری . بیارش . وقتی اومد و گفت ؛ راضیه ! همسرت می شم .
با عجز گفتم : وسط سال تحصیلیه . به چه بهانه ای بیارمش . رضایت اون برات بیشتر از خواستن من مهمه ؟
دلم ازش گرفت . اون بیشتر به حرف اطرافیان و رضایت اونا فکر می کرد تا دل تیکه پاره ی من . منی که با فراری دادنش ، همه ی پل های پشت و سرم رو خراب کرده بودم . منی که به خاطرش حاضر بودم جون بدم . حالا رضایت خواهرم براش مهمتر از خواستن من بود . غرورم رو صد تیکه شده دیدم و بیشتر از این خرد شدنش رو صلاح ندونستم و از اتاقش بیرون رفتم.
از خونه زدم بیرون و به صفورا خانوم هم گفتم که برای شام منتظرم نمون.
برای اطمینان از عمل بعدی ویکتوریا و آلن و همینطور برگردوندن اون عتیقه ها تو سفارت و نظمیه هم کار داشتم . می ترسیدم اینا برن قضیه رو یه جور دیگه بروز بدن .
خوشبختانه اونا اونقدر عاقل بودن که حرفی از اون صندوق ها اونجا نزن. ظاهراً اصلاً به سفارت مراجعه نکرده بودن و تو هتل اقامت داشتن.
رفتم نظمیه و جریان صندوق ها رو گفتم . قرار شد فرداش مامور بیاد اونا رو با خودش ببره. نمی دونستم می خوان چیکار کن. راستش برام مهم هم نبود . شاید با گرفتن چندغاز رشوه دوباره بدن دست کسایی مثل آلن . واقعیتش خودم اونقدر درگیری داشتم که دیگه وقت واسه اینکارا نداشته باشم . مهم این بود که این دو تا جونور از من و اعتمادم واسه ضربه زدن به این مملکت استفاده نکنن. حالا اگه جور دیگه خواستن اینکار رو بکنن. اونقدری توان نداشتم که بتونم جلوشون رو بگیرم .
تا نصف شب تو خیابونا پرسه زدم و دست آخر خسته و بی رمق خودم رو رسوندم به خونه .
نتیجه ی این همه پیاده روی و فکر این شد که تا یه مدت آی پارا رو به حال خودش بذارم و بازم دندون رو جیگر بذارم که بلکه از خر شیطون پایین بیاد . با خودم می گفتم ؛ شاید زیادی نازش رو خریدم پرو شده .
صبح زودتر از آی پارا صبحانم رو خوردم و وقتی اون اومد سر میز ، من بلند شدم . زیر لب سلام کرد و منم سر سنگین جوابش رو دادم.
سریع به بهانه ی کار زیاد از خونه زدم بیرون . به صفورا خانوم هم گفتم که برای ناهار و شام منتظرم نمونه.
روز خسته کننده و پر تنشی رو پشت سر گذاشته بودم . بی رمق خودم رو انداختم رو تخت.
خواب بودم که بوی عطر تنش پیچید تو دماغم.


آی پارا
دوسش داشتم اما از من تواقعاتی داشت که خارج از توانم بود . من از آینده ای که می تونستم با اون داشته باشم به اندازه ی آینده ای که به تنهایی خواهم داشت ، می ترسیدم . تایماز خودش خوب بود . اما من از خانواده اش می ترسیدم . دوست نداشتم من رو یه بی کس و کار آویزون فرض کنن که واسه پسرشون نقشه کشیدم .
دلم می خواست با یه موقعیت اجتماعی بهتر وارد خانواده ی اونا بشم . این موضوع برام خیلی مهم بود.
از وقتی که اونجوری اتاقم رو ترک کرد ، غیر از یه سلام خشک و خالی موقع صبحانه ، حرفی بین ما رد و بدل نشده بود .
دلخور بود . می دونستم . اما به نا حق دلخور بود . همیشه از قهر بودن با کسی متنفر بودم . دلم می خواست حرف بزنه و قهر نباشه .
رفتم تو اتاقش . خواب ِ خواب بود . نزدیکش رفتم و کنار تختش زانو زدم . چشمام که به تاریکی عادت کرد ، تونستم چهرش رو ببینم . وقتی غرق خواب دیدمش ، شروع کردم به حرف زدن. ازش گله کردم . از این که موقعیت من رو درک نمی کرد شکایت کردم . از خودم گفتم . از حسم بهش . از اینکه می خواستمش اما می خواستم تا معلم شدنم صبر کنه . من پدر و مادر نداشتم . ثروتم از چنگم دراومده بود . عموم من رو به کنیزی فروخته بود . با این شرایط زن یه خان زاده شدن ، یعنی خریدن نگاه تحقیر آمیز اطرفیان . هیچ کس درونم رو نمی دید همه این رو میدیدن که پسر خان رو هوایی کردم و از راه بدرش کردم .
گفتم ، هر چی که تو دلم تلنبار شده بود رو به مرد خشن ، مغرور و در عین حال احساساتیم گفتم. وقتی با چشمای مخمور مشکیش بهم زل نمی زد ، راحتتر می تونستم حرف بزنم . حس می کردم شنیده . حس می کردم سبک شدم . حس می کردم تو خواب فهمید چی می گم.
با یه حس سبکباری ، بلند شدم که برم . دستش دور مچم حلقه شد که چون انتظارش رو نداشتم ، جیغ خفیفی کشدم .
دستم رو به طرف خودش کشید و بلند شد نشست و من رو کنار خودش نشوند . خیلی خجالت زده بودم . اون تمام مدت بیدار بود و من اینطور بی پرده سفره ی دلم رو براش باز کرده بودم .
با صدای ضعیفی پرسیدم : از کی بیدارین ؟
گفت : از وقتی عطر تنت پیچید تو اتاق.
دیگه سرم چسبیده بود به سینم . ازش خیلی خجالت می کشیدم . دستم رو گرفت تو دستش . خواستم از دستش بکشم بیرون که گفت : جاش خوبه . بذار باشه .دیگه این حقمه .
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : حرفات دلنشین و منطقی بودن . قبول دارم خودخواهانه رفتار کردم . اما تو هم قبول کن من 28 سالمه . تو این سن با هیچ زنی رابطه ی به این نزدیکی نداشتم . من دوست دارم .ازت خیلی خوشم می یام . شخصیت محکمت ، ایمانت ، پاکی روحت ، به شدت جذب کننده هست . حالا وقتی زیبایی ظاهری هم به اون اضافه می شه ، دیگه کنترلم رو از دست می دم اما اونقدر رو خودم کنترل دارم که نخوام بی فکر کاری بکنم . حالا که اینطوری راحتتری و من رو اینطوری قبول داری باشه . تا پایان امتحاناتت صبر می کنم .
چقدر از این تصمیمش خوشحال بودم .
گفتم : ممنون . اینطوری منم با فراخ باز درس می خونم .
دست دیگش رو آورد و دستم رو بین دو تا دستاش گرفت و گفت : اما چون برای من بودن کنارت و در حین حال نبودن باهات خیلی سخته ، سعی می کنم کمتر دور و برت باشم . از این جهت دلخور نباش . چون تنها راهیه که می تونم این مدت رو دووم بیارم.
از این حرفش خوشم اومد منم به این نزدیکی خیلی مایل نبودم . خواستم آروم دستم رو بکشم بیرون که گفت : معذبی ؟
با صدای آرومی گفتم :صبحت معذب بودن من نیست . این کار به هیچ وجه صحیح نیست . غلط بودنشه که اذیتم می کنه .دست از محاصره ی دستم برداشت و گفت : من نمی خوام اذیت بشی اما بعضی وقتها برای حس کردن حضورت می خوام اجازه بدی دستت رو بگیرم .....باشه ؟
گفتم : سهم امروزتون رو گرفتین . تا بعد هم ببینیم خدا چی بخواد و بلند شدم .
گفت : کجا ؟
گفتم : نصف شبه . می خوام برم بخوابم .
انگار تازه یادش اومده بود . آهانی گفت و من سریع فرار کردم .
وقتی به اتاقم برگشتم و راجع به اتفاقاتی که افتاد فکر کردم ،هم خوشحال بودم تونستم حرف دلم رو بزنم و هم خیلی خجل.
به فکر به فرداهای روشن ، به خواب رفتم .
******
نزدیک امتحاناتم بود و من بشدت تحت فشار بودم . هفت ماه از قرار من و تایماز می گذشت و این هفت ماه ، پر بود از قهر و آشتی های ما . دلخوری های با جهت و بی جهت .
هم اضطراب امتحانات رو داشتم و هم اضطراب پایان امتحانات و موضوع ازدواجم .
تایماز تو این مدت ثابت کرد یه مرد با اراده ی قویه که برای وجود من ارزش قائله . ابداً پار از گلیمش دور نذاشت و همیشه یه فاصله ی مشخص رو حفظ کرد .
بارها با هم پیاده روی کردیم و دو بار هم به سینما رفتیم که برای من خیلی جذاب بود .
استاد از روند درس خوندم خیلی راضی بود و به من و تایماز اطمینان می داد که مدرک نهمم رو به راحتی خواهم گرفت .
غیر از یکی دوبار شیطنت ، که با عکس العمل من روبه رو شد تایماز خط قرمز من رو به خوبی رعایت می کرد . بیشتر اوقات تو دفتر کارش بود و شبها دیر می اومد . شاید در طول یه هفته ، یکی دو بار اونم سر صبحانه دیده باشمش . اینطوری منم راحت تر بودم .
تا شب فقط درس می خوندم و درس می خوندم . نتیجه ی این امتحان ، سرنوشت خیلی موضوعات رو مشخص می کرد .
این مدت اونقدر سریع گذشت که خودم هم باورم نمی شد . در ضمن به خاطر قرار و مدار اون شب من و تایماز و پایبندی هر دومون به قرار ، خیلی بی حاشیه بود .
هوای تهران نسبت به هوای اسکو خیلی گرمتر بود و این موضوع اوایل خرداد که هواگرمتر شده بود بد جور کلافم می کرد و خوشحال بودم در طول روز تایماز خونه نیست و من می تونم راحتتر لباس بپوشم .
اون روز با یه لباس حریر نازک تو اتاق پذیرایی درس می خوندم اون اتاق خنک ترین محل خونه بود و من از اواسط اردیبهشت ، اونجا اطراق کرده بودم که بتونم درس بخونم . موهام رو بافته بودم و علاوه بر اون ، گیسهای بافته شدم بالای سرم جمع کرده بودم که کمترین مزاحمتی برام نداشته باشه .
فرداش اولین امتحانم بود و من که برای اولین بار می خواستم امتحان بدم و در ضمن تبعات این امتحان و بقیه ی امتحاناتم تو زندگیم خیلی پر رنگ بود خیلی کلافه بودم و مدام کتاب رو ورق می زدم . حس می کردم هیچی بلد نیستم .

در و پنجره اتاق پذیرایی رو باز گذاشته بودم که هوا بره و بیاد ، بلکم یه کمی خنک بشه. از درس خوندن خسته شدم وخواستم بلند شم برم پیش اکرم که یه چایی بهم بده . بلکه مخم راه بیفته .
همین که برگشتم سمت در ، از دیدن صحنه ی روبروم همه ی عضلاتم قفل کرد و مثل درخت خشک شدم . تایماز تو آستانه ی در حالی که به چهار چوب در تکیه داده بود ، داشت من رو با یه نگاه افلاطونی تماشا می کرد .نگاهم به طرز نگاهش هر چند چند ثانیه بیشتر طول نکشید ، اما دلم رو زیر رو کرد . مقاومت در برابر مرد جذابی مثل تایماز خیلی سخت بود . اما خوب منم کم با ایمان نبودم .
یه لحظه به خودم فکر کردم .منی که همیشه پوشیده ترین وضعیت رو در مقابل اون داشتم ، حالا با یه حریر بدن نما در حالی که یه کوه مو بالای سرم جمع شده بود جلو روش وایساده بودم .
کمتر از چند لحظه طول کشید که موقعیت رو بسنجم . سریع پشت نزدیکترین مبل نشستم و با صدای شبیه فریاد گفتم : به چه حقی بی اجازه اومدین داخل ؟ چطور به خودتون اجازه دادین وقتی من حواسم نیست و لباس مناسبی به تن ندارم اینطور وقیحانه زل بزنین به من ؟ درسته خجالت کشیده بودم ، اما خدای بالاسر که منکنونات قلبیم باخبر بود ، می دونست از نگاه شیفتش چقدر لذت بردم.
خندید !!! بلند و بی پروا . بعد خندش مثل خنده ی دیوانه ها شد . وقتی دیدم داره می یاد جلوتر ، ترسیدم و گفتم : تو رو خدا نیان جلو . من خجالات می کشم . تو رو قرآن برین بیرون .
بی توجه به حرفم اومد جلو و خیلی راحت مبلی رو که پشتش پناه گرفته بودم رو دور زد و دقیقاً نشست بغل دستم .
اونقدر حالم بد بود و خجالت می کشیدم که دلم می خواست می مردم . نمی دونستم کجام رو بپوشونم . کلاً مچاله شده بودم و سرم رو فرو کرده بودم تو سینم .
آروم و زمزمه وار با صدای خش دار مردانه اش گفت : فتبارک الله احسن الخالقین.
شنیدن این جمله ی با معنی عربی از زبون آدمی با اعتقادات تایماز که اصلاً اهل نماز و روزه نبود و کلاً از دین چیزی سرش نمی شد ، اونقدر شوک آور بود که بی هوا سرم رو بلند کنم و صورت رو نگاه کنم .
نگاه تو چشمای جادوییش همان وغرق شدن درش همان.
آروم گفت : بلاخره برای با تو بودن باید یه چیزایی از دینم یاد بگیرم یا نه ؟
یعنی من این تاثیر رو روی تایماز گذاشته بودم که راجع به اعتقاداتم فکر کنه ؟ راجع به دینی که من اینقدر پایبندش بودم تحقیقکنه ؟
تایماز اگر چه آدم معتقدی نبود اما به اصول اخلاقی به شدت پایبند بود . جوری که من حرکت زننده و زشتی رو تو این مدت ازش ندیده بودم .
نمی دونم چقدر زل زدیم تو چشمای همدیگه که با لبخندی محزون ، زمزمه وار گفت : کی مال من می شی خاتون ؟
آروم گفتم : چرا اینقدر محزون ؟
گفت : نباید باشه ؟ مردم عشقشون فرسنگها ازشون دوره اما با دیدن اون تو خواب ، از خود بی خود می شن . من چقدر باید بدبخت باشم که هم دارمت و هم ندارمت . سخته آی پارا خیلی برام سخته . پشیمونم از اینکه زود برگشتم خونه . پشیمونم از اینکه مرد اون نبودم که بتونم از جلوی در بی هوا بشم و وسوسه ی تماشای ظرافتهات من رو از راه بدر نکنه. پشیمونم از اینکه زودتر از پایان قرارمون این همه ظرافت و زیبایی رو دیدم. حالا کارم سخت تر شده .
من این هفت ماه رو به مدد پرونده های سنگینی که برداشتم و کمتر تو رو دیدم تونستم تحمل کنم . اما به خدا امروز با دیدنت ،تحمل این ده روز رو ندارم . باور کن نمی دونم چه مرگمه !!! دخترای بی حجاب و زیبای فرانسوی هیچ وقت نتونسته بودن احساسات من رو به غلیان در بیارن . زنای بی حجابی که تو مهمانی های فرماندار و وزیر و وکیل می بینم با سنگ برام توفیری نداره . اما تو .... تو لامصب داغونم می کنی .خودم خیلی دنبال چراش بودم . اما فقط به واژه ی عشق رسیدم و بس. شاید اینطور بی پرده حرف زدن دچار سوء تفاهمت کنه ، اما منظور من از حس کردنت ، از لمست فقط حضورته ، فقط بودنته و بس. نه چیز دیگه . دوست دارم بغلت کنم . ساعتها فقط نگاهت کنم .اینکه بدونم مال منی . فقط برای منی و تو حصار دستام بگیرمت و کل دنیا رو ازت دور نگه دارم ، برام خیلی شیرین و در عین حال دست نیافتنه.
حرفاش اونقدری حلاوت داشت که مسخش بشم ولی هنوز مستش نشده بودم که نفهمم چیکار می کنم . سرم پایین بود و با دستام همه هیکلم رو پوشونده بودم .
دلم می خواست بشینم واون همینطور آروم برام از دوست داشنم بگه . اما می ترسیدم نتونه به قولش پایبند بمونه .
درست شب امتحان یه ماجرای جدید نمی خواستم .
خدا از درونم خبر داشت و امداد غیبی برام فرستاد . اکرم تو آستانه ی در ظاهر شد و چون از حضور بی موقع اربابش تعجب کرده بود بی در نظر گرفتن موقعیت من و اون که خیلی تو چشم بودیم گفت : اِ آقا شما کی اومدین ؟
همین حرفش کافی بود که تایماز از اون حس و حال در بیاد . و بلند بشه .
به طرف اکرم رفت و گفت : همین الان و از اتاق بیرون رفت .
فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم : منم الان دیدمش . خیلی بد شد من رو اینجوری دید .
لبخندی زد که هزار تا معنی می داد . اما من معنی خوبش رو در نظر گرفتم و از اتاق رفتم بیرون و سریع رفتم اتاق خودم تا لباسهام رو عوض کنم.



31 خرداد 1310 مصادف بود با گرفتن کارنامم.انقدر سردرگم و مضطرب بودم که کارهای غیر ارادی می کردم . یه بار دست تایماز رو می گرفتم ، یه بار که اون دستم رو گرفته بوده به زور از دستش می کشیدم بیرون ، حرف می زد جواب نمیدادم، بعدش شروع می کردم به حرف زدن های بی ربط و بی مورد . مثل یه دیوانه رفتار می کردم . تایماز که ظاهراً متوجه وضع نابسامان روحیم شده بود با طمأنینه باهام برخورد می کرد .بلاخره رسیدیم . قرار بود به یکی از ادارات داخلی وزارت فرهنگ بریم که مسئول امتحانات نهایی پایه ی نهم بود .
تایماز ازم خواست رو نیمکت سبز رنگ توی راهرو بشینم و خودش رفت تو یکی از اتاقها . بعد از اون اتاق اومد بیرون و رفت تو یکی دیگه . داشتم دیوانه می شدم . پس چرا نمی دن این نامه ی اعمال رو .
بلاخره از اتاق سوم اومد بیرون و گفت : بیا تو آی پارا.
با قدمهای لرزون وارد اتاق شدم . مرد شکم گنده ای با سر کم مو و سبیل از بنا گوش دررفته که یه کراوات پهن زده بود ، پشت میز نشسته بود . با دیدن من یه نگاه اجمالی بهم کرد و گفت : روبندت رو بردار خانوم .
مستاصل به تایماز نگاه کردم که چشماش رو رو هم گذاشت که یعنی باشه . روبند رو بردم بالا . مرد یه نگاه گذار بهم کرد و گفت : آی پارا یوسف خانی هستی؟
گفتم : بله .
دفتر بزرگی رو گرفت طرفم و گفت : بیا اینجا رو انگشت بزن و کارنامت رو بگیر.
شما چون متفرقه امتحان دادی و سر کلاس نبودی ، کلرنامت دیر حاضر شده.
کارنامه رو که گرفتم سریع نمراتم رو از نظر گذروندم . همه رو قبول شده بودم . این یعنی من موفق شدم ؟
تایماز کارنامه رو ازم گرفت و نگاهی بهش کرد و بعد با رضایت سرش رو بلند کرد و گفت : مبارکه !!! من می دونستم تو می تونی . این معرکه ست. چه نمرات خوبی هم گرفتی ! امین هم حتماً خوشحال می شه.
از اینکه تونسته بودم سربلند بیرون بیام خیلی خوشحال بودم و مرتب تو دلم خدا رو شکر می کردم .
تایماز رو به مرد گفت : برای ثبت نام ایشون برای آموزش تو مقطع ابتدایی ،کجا باید بریم ؟
مرد یه نگاه بهم کرد و گفت : ایشون ؟
تایماز محکم گفت : بله .
مرد با تردید گفت : محل ثبت نام تو این ساختمون نیست . باید به اداره ی آموزش ابتدایی مراجعه کنید که تو همون ساختمان وزارتخونه هستش.
ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون .

خیلی خوشحال بودم که می تونم معلم بشم و به بچه ها درس یاد بدم . تایماز تمام مدت ساکت بود و به شور و شوق کودکانه ی من لبخند می زد . اون موقع معنی لبخند محزونش رو نمی دونستم . ولی وقتی به محل مورد نظر رسیدم وفهمیدم نمی تونم معلم بشم ، علت حزنش رو متوجه شدم . فهمیدم چقدر از این شوق من افسوس می خورده .
مردی که مسئول اونجا بود با یه پوزخند گفت : همه ی دانش آموزان این مدارس جزء فرزندان طبقه ی مرفه جامعه هستن و هیچ کدوم حجاب ندارن . در ضمن معلم با چادر چاقور نمی خوان . همه ی معلم های ما مرد و در ضمن اروپایی هستن . تو می خوای مثلاً چی یادشون بدی؟ درسته که خودت مدرک نهم داری ولی نمی شه . باز اگه مرد بودی ، یه جوری می تونستی بین اینا بُربخوری ، اما حالا نمی شه .
بعدم به صندلیش تکیه داد و با یه حالت تمسخر گفت : شما اگه تحصیلات حالیت بود اول این چادر چاقور رو می نداختی کنار . با روبند می خوای بری درس بدی ؟
اونقدر بهم توهین کرد و آب پاکی رو ریخت رو دستم که کم مونده بود همونجا بشینم و گریه کنم.
با یه کمر شکسته و غرور صد پاره شده از اونجا اومدیم بیرون .
اون هم به شخصیتم و هم به اعتقاداتم توهین کرد . خوب معلومه دیگه اونقدر زنای بی دین و ایمون اجنبی مثل این ویکتوریا با تن و بدن لخت جلوی نگاه هرزه ی این مردا راه می رن و ادا در می یارن که زن با چادر چاقور به مذاقشون خوش نمی یاد . حالا چه با سواد چه بی سواد .
رو به تایماز گفتم : پس آیناز چی می گفت ؟ چرا می گفت من می تونم معلم می شم ؟
تایماز برای یه درشکه دست بلند کرد و گفت : تو الان حالت خوب نیست . بریم خونه یه کم که آروم شدی ، دربارش حرف می زنیم .
بعد زمزمه کرد تقصیر منه که همین امروز آوردم اینجا . باید می زاشتم از شیرینی قبولیت لذت ببری. تو اصلاً یادت رفت که باید برای این موفقیت بزرگ خوشحال باشی .
حوصله ی یکی بدو کردن باهاش رو نداشتم . اون باید خودش می فهمید که یکی از بزرگترین اهداف من از درس خوندن و این همه تلاش ، معلم شدن بود . خوب اگه قرار بود نتونم معلم بشم ، همون سواد خواندن نوشتن که داشتم برام کافی بود دیگه.
افسرده و مغموم ، سوار درشکه شدم و تو تموم مسیر ساکت نشستم . خیلی دلم گرفته بود . تایماز هم خدا خیرش بده که حالم رو می فهمید و تلاشی برای بهم زدن سکوت نمی کرد .
وقتی رسیدیم خونه ، یکراست رفتم تو اتاقم و با همون چادر نشستم یه گوشه از اتاق . ذهنم خالی بود . انگار دیگه هیچ موضوعی نیست که بهش فکر کنم . چه خوب ، چه بد .
همونطور یه گوشه نشسته بودمو بی هدف چشمام رودوخته بودم به روبه روم . چقدر برای گرفتن مدرک نهم ذوق داشتم . چقدر برنامه ریزی کرده بودم .همه چی بهم ریخت . این موضوع ، ازدواجم با تایماز رو هم تحت الشعاع قرار می داد .
در اتاقم باز شد . حوصله نداشتم برگردم ببینم کیه !
وقتی جلو روم نشست ، دیدم تایمازه . غمگین نگام کرد و گفت : اینقدر خود خوری نکن عزیزم . من حلش می کنم . خوب تو تهران یه کم با شرایط تو و موقعیت الان جامعه درس دادنت با مشکل مواجه می شه اما می تونم یه آشنا پیدا کنم که واسه کارت تو شهرری و شهرهای اطراف کمکمون کنه. تو که با ایمان بودی! پس به قول خودت توکل کن به خدا . همه چی درست می شه . این جماعت امل از اینکه یه زن درس بخونه خیلی خوششون نمی یاد چه برسه به اینکه بخواد تدریس هم بکنه . پس باید برای یه مبارزه آماده باشی . آی پارایی که من می شناختم سرسخت تر از این حرفها بود که با یه نه ، عقب نشینی بکنه . یادته چطور جلوی پدرم وایسادی و نذاشتی موهات رو بتراشن ؟ پس حالا هم باید مقاومت کنی . الان یه فرق مهم با اون موقع داری . یه کم مکث کرد و وقتی توجه من رو دید گفت : فرقش اینجاست که اون موقع تنها بودی و حالا من رو داری . بعد با شیطنت لبخند زد و گفت : این از همه مهمتره !
در ضمن اگه بخوای با غصه نیگام کنی و اینقدر مظلوم باشی ، نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و حتماً گازت می گیرم.
از لحن شوخش لبخند کمرنگی رو لبم نشست وطبق معمول خجالت کشیدنام ، سرم خودسرانه فرو رفت تو گریبانم .
سرم رو بلند کرد و گفت :
نبینم چشمات غم داشته باشه خانومم. می دونی که جونم به جونت بستس. خواهش می کنم بخند . امروز روز مهمیه . شوخی نیست . خیلی کم هستن زنهایی که اجازه ی درس خوندن داشته باشن . تو از اول مهر امسال میری دبیرستان و این خیلی باارزشه . به این موضوع فکر کن . تا تو دبیرستانت رو هم تموم کنی ، اوضاع یه کم بهتر می شه و شاید تو همین تهران تونستی تو یه مدرسه درس بدی. خدا رو چه دیدی ؟ دنیا که به آخر نرسیده !!!
حالام مثل یه خانوم خوشگل و خوش اخلاق پاشو ، لباسات رو عوض کن بیا بریم ناهار بخوریم . من یکی سر صبحونه اونقدر عجله کردی که نفهمیدم چی خوردم . الانم خیلی گشمنه .
جواب این همه سخنرانی و قوت قلب دادنهای تایماز رو با یه لبخند دادم و از رو زمین بلند شدم . اونم بهم لبخند زد و از اتاقم رفت بیرون.

برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 198
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,049
  • بازدید ماه : 18,007
  • بازدید سال : 145,110
  • بازدید کلی : 11,642,250