close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست لباس زیبا به رنگ قرمز عنابی…

رمان آی پارا قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2199 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 10:1 نظرات ()

عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست لباس زیبا به رنگ قرمز عنابی و یه روسری به همون رنگ ، بابت قبولیم تو امتحان به عنوان هدیه خرید .
باهم شام کباب خوردیم و با یه روحیه ی شاد ولی حسابی خسته و از کت و کول افتاده به خونه برگشتیم .
موقعی که داشتم وارد اتاقم می شدم تایماز گفت : شب رو خوب بخواب چون می خوام فردا راجع به مهمترین مسئله ی زندگیم باهات حرف بزنم .
حدس زدن اینکه مهمترین مسئله ی زندگی تایماز چی می تونه باشه ، کار چندان سختی نبود ................................................................

برخلاف باشه ای که به تایماز گفتم ، شب دیروقت خوابم برد .چون به موضوعی که گفت ، فکر می کنم و بعد از این هم که خوابم برد تا خود صبح خوابش رو می دیدم . صبح خیلی سرحال نبودم چون خوب نخوابیده بودم . اما ظاهرم رو معمولی نشون می دادم . نمی خواستم فکر کنه به خاطر اون موضوع دارم اوقات تلخی می کنم . تایماز به تمامی قول و قرارهاش پایبند بود و حالاهم نوبت من بود که به قولی که بهش داده بودم عمل کنم .
وقتی وارد اتاق ناهار خوری شدم ، دیدم شاد و شنگول و حسابی اتو کشیده نشسته . با دیدن من لبخندش عمیق تر شد و با صدای بلند و سرخوش جواب سلامم رو داد .
صبحانه ی کامل و خوشمزه ی صفورا خانوم رو بین شوخی ها و مزه پراکنی های تایماز خوردیم . وقتی اکرم اومد تا میز رو جمع کنه ، تایماز گفت : بذار برای بعد اکرم. می خوام با آی پارا حرف بزنم .
اکرم چشمی گفت و اتاق رو ترک کرد .
تایماز نگاهی بهم انداخت و گفت : حتماً می دونی راجع به چی می خوام حرف بزنم .
سر به زیر گفتم : بله!
گفت : سرت رو بلند کن .دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم چشمات رو ببینم .
زل زد تو چشمام و گفت : باهام ازدواج می کنی آی پارا ؟ ....خانوم خونم می شی؟
خواستم سرم رو بندازم پایین که گفت : نه بهم نگاه کن و بگو .
عرق سردی نشست رو پیشونیم . خجل در حالی که زل زده بود به چشمام گفتم : بله .
شاد دستاش رو کوبید به هم و گفت : ممنونم . همه ی تلاشم رو می کنم خوشبخت باشی.
دیگه کاری به چشمام نداشت . منم با خیال راحت سرم رو انداختم پایین.
گفت : من فردا به طرف اسکو حرکت می کنم و آیناز رو با خودم می یارمش . وقتی بیاد عقد می کنیم .
جملش سوالی نبود پس منم هیچ جوابی بهش ندادم.
گفت : تو هم با اکرم برو و هر چی که لازم داری تو این مدت بخر . در ضمن این سفرم مثل قبلی طول نمی کشه ها . پس زود کارات رو بکن.
بلند شد رفت سمت پنجره و پرده رو زد بالا و در حالی که بیرون رو نگاه می کرد ، ادامه داد: خوشبخاته بین تبریز و تهران ، اتوبوس گذاشتن . چهار روز با اتوبوس راه هست .یه نصف روز هم تا اسکو با درشکه راه دارم . اگه دو روزم بخوام اونجا بمونم تا آیناز وسایلش رو حاضر کنه ، تقریبا ً سر دو هفته بر می گردم .همونجور که بیرون رو نگاه می کرد آروم گفت : دلم برات خیلی تنگ می شه . تو چی ؟
چی می گفتم می گفتم، از فکر نبودنت دلم می گیره ؟ دلم نمی خواد بری؟
توافکار خودم غرق بودم که دیدم صداش از بغل گوشم می یاد . خیمه زد روم و گفت : خیلی می خوامت آی پارای من.
از گلگون شدن صورتم سرخوش شد و با خوشی از اتاق زد بیرون .
******
موقع خدا حافظی ، اشک تو چشمام جمع شده بود . نمی تونستم جلوی ریزش اشک و همینطور آبروم رو بگیرم .
تایماز اومد نزدیکتر و جوری که بقیه نشنون گفت : اگه اینا اینجا نبودن ، بغلت می کردم و می بوسیدمت که رنج این چند روز دوری یه کم کمتر بشه . ولی الان با وجو این همه چشم و گوش نمی تونم .
داشتم از خجالت پس می افتادم . اون می دونست اما همینطور گستاخ و خیره نگام می کرد . بلاخره زبون باز کردم و گفتم : خدا به همراهتون .
همونطور که خیره نگام می کرد گفت : مواظب خودت باش خاتونم و به سمت بقیه رفت و خداحافظی مختصری با اونا هم کرد و همراه سید علی از در خارج شد .
قبلاً تایماز هر روز از خونه می رفت بیرون و شب می اومد اما چون می دونستم شب می یاد ، نبودش رو تو طول روز حس نمی کردم . اماحالا که می دونستم چند روزی خونه نمی یاد ، دلتنگش شده بودم . هنوز نرفته دلم براش پر می کشید .
*****
تایماز
گفتم : هیس !!! چه خبره خواهر من ؟ الان یه ایل می ریزن اینجا.
آیناز در حالی که دستش رو به دهنش گرفته بود آروم گفت : اصلاً باورم نمی شه . تو چرا زودتر این خبر رو بهم ندادی؟
قیافش دیدنی بود . اونقدر متعجب بود که چشماش داشت از کاسه می زد بیرون.
گفتم : کی ؟ چطوری؟ من واسه خبر دادن به تو باید می اومدم اینجا . نمی خواستم تنهاش بذارم . اگه بهت تلگراف می زدم ، ممکن بود کس دیگه ای هم مطلع بشه. در ضمن می خواستم به قولی که به تو دادم عمل کرده باشم و کمک کنم آی پارا درس بخونه . همونطور که قبلاً گفتم : مدرک نهم رو گرفت . اون خیلی باهوشه .
آیناز نگاه شیطونی بهم کرد و گفت : بد جور دل باختی ها برادر من!!! از تو این تعریفات بعیده .
خندیدم و گفتم : دل باختن واسه یه لحظشه.
با لبخند گفت : پس مبارکه !!! بعد یه دفعه انگار که از یه چیزی وحشت کرده باشه گفت : حالا چطور می خوای به مادر و خان بابا بگی ؟ اونا دو تاتون رو چال می کنن. نمی دونی وقتی از زنجان برگشتن چه حالی بودن .
همه جریان رو فهمیده بودن . فریبا جریان رو به همه گفته بود. هیشکی جرأت نداشت طرفشون بره .
گفتم : واسه همینه که نمی خوام بهشون بگم !!!
بلند گفت :چـــی؟؟
گفتم : ای بابا تو تا ملت رو نریزی اینجا ول کن نیستی ها!!! یواشتر بابا.
گفت : می خوای بدون حضور اونا ازدواج کنی ؟
گفتم : بله می خوام فقط با حضور تو عروسی کنم .
با یه لبخند کمرنگ گفت : ممنون که من رو از قلم ننداختی و حسابم رو جدا کردی . اما می دونی اگه بفمن چی می شه ؟ زندگی رو به کام و تو اون دختر بینوا زهر می کنن.
گفتم : خدا بزرگه . یه کاریش می کنیم . حالام زندگی و شهرم جداست . به این زودی ها متوجه نمی شن . وقتی ای پارا براشون یکی دوتا نوه ی خوشگل بیاره ، کوتاه می یان.
آیناز متفکر گفت : چی بگم والا.
گفتم : وسایلت رو جمع کن . به بهانه ی عوض شدن روحیّت و همینطور ادامه ی تحصیل تو دانشسرا ، می خوام ببرمت تهران . زود حاضر شو که من دیگه طاقت ندارم .
آیناز گفت : اوهوی . خواهر شوهر بازی درمی یارم ها . یه ساله من رو ندیدی طاقت آوردی حالا یه هفته نشده دلت تنگ شده براش ؟
گفتم : نمی تونی اینکار رو بکنی . این نونیه که تو ، تو دامن انداختی . آخه من رو چه به دختر جماعت؟
خندید و گفت : از سرتم زیاده . اون خیلی با لیاقته . خوشبختش نکنی چشماتو در می یارم .
حس کردم از پشت در صدای پا اومد . سریع در رو باز کردم اما کسی اونجا نبود .
******
مادر و خان بابا از زود برگشتن من خیلی دلخور بودن . در ضمن چون آیناز رو هم با خودم می بردم بیشتر اظهار ناراحتی می کردن اما چون تحصیل براشون خیلی مهم بود ، نمی تونستم مخالفت کنن.
هم اضطراب داشتم و هم خیلی مشتاق بودم . همه ی وسایل آیناز رو پشت درشکه جاسازی کردیم و راه افتادیم سمت تبریز.
خوشحال بودم که حداقل تبریز تا تهران رو با ماشین می ریم . چون واسه آیناز خیلی سخت بود که اینطوری مسافرت کنه . وقتی یاد پاهاش می افتادم ، از خودم متنفر می شدم . تصمیم داشتم ،تو تهران با یه پزشک حاذق مشورت کنم . امیدوار بودم با کمک آی پارا ، آیناز رو واسه عمل قانع کنم .
نجاری که واسه خان بابا کار می کرد ، با یه ابتکار جالب ، یه وسیله تاشو واسه دستشویی آیناز ساخته بود که می شد به راحتی تا کرد و همه جا برد . داشتن یه همچین وسیله ای باعث می شد یه کم خیالم از بابت آیناز در این مورد راحت بشه .
عصر به تبریز رسیدیم و شبانه سوار اتوبوس شدیم . صندلی چرخدار و بقیه ی وسایل آیناز ربالای اتوس تو باربند جا دادیم و قرار شد هر جا پیاده شدیم ، با کمک ، شاگر شوفر پایین بیاریم که استفاده کنه .
همه چی طبق برنامه پیش می رفت . فقط شک آیناز به مسافر پشت سریمون بود که یه کم دلهره انداخت تو دلم .
آیناز می گفت : صدای مرده رو وقتی داشت با صاحب گاراژ حرف می زد شنیده که خیلی شبیه آسلان بوده.
همین باعث شد به این مرد حساس بشم و دائم حواسم پی اون باشه.
بدبختانه صورتش رو با یه دستمال پوشونده بود. وقتی صبح واسه نماز اتوبوس رو نگه داشتن ،از فرصت استفاده کردم و ازش پرسیدم چرا صورتش رو پوشونده که با یه صدای خش داری گفت : به خاطر زخمای آبله ، صورتم بد جور چندش آوره . ترجیح می دم کسی نبینه.
نه تنها باور نکردم ، بله از نگاهش هم بدجور ترسیدم . حس می کردم این نگاه برام خیلی آشناست . اگه حدس آیناز درست از آب درمی اومد ، این یعنی یه زنگ خطر بزرگ .
اگه آسلان سر از کار من و آی پارا که خیلی هم ازش متنفر بود ، در می آورد و زودتر از اونچه که باید خبر به گوش خانوادم می رسید ، برای من و آی پارا خیلی بد می شد .
تصمیم داشتم تهران که رسیدیم خوب حواسم رو جمع کنم که ردم رو نگیره .
من ساده رو باش که فکر می کردم اگه این آدم آسلان باشه ، فقط ممکنه پیش پدرم خبر چینی کنه و جریان عروسیم به هم بخوره . نمی دونستم می تونه خیلی خطرناکتر از این حرفا باشه و نمی دونستم درجه ی تنفرش از من و آی پارا چقدر ممکنه زیاد باشه . غافل از اینکه سرنوشت شوم من و آی پارا تو دستای پلیداین مرد آبله رو بود.


آی پارا
دلم برای تایماز تنگ شده بود . مضطرب بودم . از عکس العمل آیناز می ترسیدم . اگه ناراحت می شد و به پدر و مادرش می گفت و اونا هم پا می شدن می اومدن تهران چی ؟
تایماز سپرده بود که با اکرم برم برا خرید وسایل مورد نیاز اما من چون نمی دونستم چی می شه ،نرفتم . با خودم گفتم ؛ بذار بیان ، اگه اوضاع خوب بود ، می رم می خرم .
از برخورد اهل خونه هم می ترسیدم . اونا فامیل خان بودن وبا شنیدن خبر ازدواج تایماز ، حتماً به خان خبر می دادن . در ضمن ، قبلاً تایماز گفته بود ، آی پارا دختر یکی از دوستامه . اینا نمی گن این چه پدریه که عروسی دخترش نیومد ؟
فکر کردن به همه ی این موانع و مشکلات باعث می شد ، شیرینی ازدواج با کسی که دوستش دارم به کامم تلخ بشه.
روزهای آخر ، انتظار واسه برگشتن تایماز ، دیگه داشت خفه کننده می شد .
تو اون دو هفته یه لقمه درست و حسابی از گلوم پایین نرفت . حس می کردم یه کم لاغر شدم . کارم شده بود پشت پنجره ی اتاقم نشستن و چشم به در دوختن . تنها چیزی که وقتی یادم می افتاد یه لبخند هر چند کمرنگ رو لبم می آورد ، قبولیم تو امتحان نهم بود .

تایماز
با نزدیک شدن به تهران ، بیشتر دلشوره می گرفتم . کاملاً به مرد پشت سری حساس شده بودم . دلم می خواست همین که رسیدیم گاراژ ، فرار کنم و هیچ ردی از خودم نذارم.
وقتی وسایلمون رو از اتوبوس گرفتم و تو یه درشکه جا دادم ، همه ی حواسم به این بود که از گاراژ می ره بیرون یا نه . در کمال تعجب و خوشحالی دیدم با یه درشکه از گاراژ خارج شد.
از اینکه بی خودی بهش شک کرده بودم و تا اینجا این همه بی دلیل اعصابم رو خرد کرده بودم ، به خود بد و بیراه می گفتم . ولی ته دلم خوشحال بودم حدسم غلط از آب در اومده . حالا که بعد از سالها به اون روز فکر می کنم با خودم می گم. کاش یه کم بیشتر شک می کردم و اینطور راحت گول نمی خوردم.
آیناز با دیدن تهران ذوق زده به اطراف نگاه می کرد و هرزگاهی سوالی می پرسید . یاد اولین روزی افتادم که آی پارا پاش رو گذاشت تو این شهر . چقدر همه چیز براش جالب و هیجان انگیز بود . با به یاد آوردن تعبیر اون از ماشین که اسمش رو درشکه ی بدون اسب گذاشت لبخندی ناخودآگاه اومد رو لبم . چقدر خوشحال بودم که فاصله ی زیادی باهاش نداشتم و می تونستم به زودی ببینمش.
******
آیناز رو پیاده کردم و نشوندمش رو صندلیش و در زدم .
سید علی تا ما رو پشت در دید ، با خوشحالی در رو تا انتها باز کرد و من صندلی آیناز رو به طرف داخل هدایت کردم سید علی رفت تا وسایل رو بیاره .وارد حیاط که شدم ، آی پارا رو تو همون لباس عنابی که براش خریده بودم جلوی پله ها دیدم که به استقبالمون اومده . چقدر مشتاقش بودم و چقدر برای بغل کردنش دلم تو سینه بی تابی می کرد و چقدر عشقم زیباتر شده بود . حس کردم پای چشماش گود افتاده . یعنی می تونم امیدوار باشم واسه خاطر من ضعیف شده ؟صندلی آیناز رو با سرعت به طرفش هدایت کردم .آی پارا به طرفمون اومد وقتی رسید به ما یه سلام گذرا و سر به زیر به من کرد و خم شد و آیناز رو خواهرانه به آغوش کشید .
خیلی من رو تحویل نگرفت.دلخوریم رو پس زدم چون می دونستم به خاطر حضور آینازه . من آی پارا رو خوب شناخته بودم هنوز به کاری که قرار بود بکنیم با تردید نگاه می کرد .
آیناز با سرخوشی گفت : شیطون نگفتی دل نگرانت می شم دختر فراری؟
آی پارا خودش رو از آغوش آیناز بیرون کشید و گفت : من خیلی شرمندم خان زاده! ممنون که نگرانم بودین . لطف برادرتون بود که اینجام و البته لطف شما که از ایشون برای کمک به من قول گرفته بودین .
اگه شما ازشون نمی خواستین اینکار رو بکنن ، معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد . از حرفش یه کم دلخور شدم . اون می دونست که قولی که به آیناز دادم یه بهانه بیشتر نبود . من می خواستمش واسه همین فراریش دادم نه به خاطر کس دیگه . اما چون می دونستم برای بدست آوردن دل آیناز داره اینکار رو می کنه ، هیچی نگفتم .
آیناز گفت : برو بابا کدوم کمک ؟ این داداش ما از اول هم من و رتو رنگ می کرد با اون اخلاقش . نگو از اول دل داده رو نمی کنه فقط.
اینا همش بهانس دختر . من که می دونم این چشه !
آی پارا سر به زیر گفت : خجالتم ندین خان زاده .
آیناز براق شد و انگشت اشارش رو گرفت سمت آی پارا و گفت ؟: دیگه به من نگو خان زاده . من فقط آینازم.
آی پارا صندلی آیناز رو دور زد و اومد کنار من و گفت : اجازه می دین ؟
گفتم : بفرما!
صندلی آیناز رو حرکت داد و رفت سمت پله ها .
داشت با صندلی کلنجار می رفت که ببرتش بالا که دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم جلو و آیناز رو با یه حرکت بغل کردم و به آی پارا اشاره کردم که صندلی خالی رو بیاره بالا .
برای راحتی آیناز گفته بودم بودم اتاقی رو تو طبقه ی اول براش آماده کنن تا به خاطر پله ها اذیت نشه. موقع ورود ما به ساختمون ، اکرم و صفورا مشتاقانه به استقبالمون اومدن و با آیناز احوالپرسی کردن . آیناز رو گذاشتم رو صندلیش و گفتم : یکی هم من رو تحویل بگیره از در که اومدم تو هیچ کس من رو ندیده اصلاً !
آیناز گفت: به ما چه ؟ به خانومت بگو تحویلت بگیره !
بعد روشو کرد سمت آی پارا و گفت : این شوهرت رو تحویل بگیر اینقدر خون جیگر نشه .
از تعجب چشام داشت از حدقه درمی اومد . آی پارا و بقیه هم دست کمی از من نداشتن . انتظار این برخورد آیناز رو اونم تو لحظه ی ورود نداشتم . البته بعد از چند لحظه خودم رو پیدا کردم . این جملش زیر و روم کرد و دلم غنج زد . با یه لبخند پت و پهن که هیچ تلاشی واسه مخفی کردنش نکردم ، نگاهم رو دوختم به آی پارا .
چشمم به افتاد به صورت گلگون و سرِ پایین افتاده ی آی پارا ، بدجور هوایی شدم . تا خواستم چیزی بگم ، آیناز رو به اکرم و صفورا گفت : آی پارا جان قراره عروسمون بشه . نگین که نمی دونستین.
اکرم و صفورا به هم نگاه کردن و بعد صفورا گفت : نه خانوم . ما بی خبر بودیم . ولی خبر خوشی بود . ایشالله همیشه خیر خبر باشین . خیلی به هم می یان ماشالله . خوشبخت بشن الهی. چی بهتر از این ؟
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت : پس بانو و خان کجان ؟ اونا واسه عروسی نمی یان ؟
آیناز گفت : عروسی که نیست . یه عقد سادس . منم به نیابت از اونا اومدم . بعداً می یان ایشالله .
من و آی پارا هم هاج و واج داشتیم به حرفهای آیناز گوش می کردیم .
خواهر عزیزم ، نیومد داشت کارا رو روبه راه می کرد. لبخندی بهش زدم و گفتم : خسته ای ! بریم تو اتاقت ؟
گفت : آره . بعدش هم می خوام برم حموم.
بردمش تو اتاق. آی پارا هم دنبال ما اومد . می دونستم اونم می خواد دلیل این افشای سریع آیناز رو بدونه.
در که بسته شد آیناز سریع گفت : یک کلمه حرف بزنین کشتمتون ها . خوب کردم گفتم .
با لبخند در حالی که کمکش می کردم از صندلیش پایین بیاد گفتم : خوب که کردی. این محفوظ. ولی چرا اینکار رو کردی؟
گفت : خوب اگه بعد از دو روز می فهمیدن می خواییم چیکار کنیم ، راپورت می دادن. الان خیال می کنن خان و بابا و مادر در جریان هستن.
گفتم : تو هم کم باهوش نیستیا !!!
خندید و رو گونش چال افتاد . چقدر وقتی می خندید ، بچه سال به نظر می رسید.
آیناز رو به من گفت : برو بیرون می خوام با زن داداشم اختلاط کنم .
یه نگاه سرسری به صورت خجالت کشیده ی آی پارا کردم و از اتاق رفتم بیرون.


آی پارا
از آیناز خجالت می کشیدم. بعد از رفتن تایماز از اتاق هم ، بیشتر احساس بی پناهی می کردم . می دونستم حرف واسه زدن زیاد داره.
با صدای آیناز رشته ی افکارم بریده شد.
آیناز مقتدر و در عین حال مهربون گفت : خوشحالم سالمی . بعد از شنیدن خبر فرارت بارها و بارها برات سرنوشتهای مختلفی رو تصور کرده بودم . بعضی ها خوب و بعضی ها بد. اما هرگز فکر نمی کردم که ممکنه اینجا باشی .پیش تایماز ! برادر مغرور و سخت گیر من !
وقتی بهم گفت کمکت کرده تا فرار کنی و حمایتت کرده تا درس بخونی ، از خوشحالی جیغ کشیدم . برنامه ی ازدواجش با تو هم اوج هیجان این ماجرا بود . من به شخصه از انتخاب تایماز بی نهایت خوشحال و راضیم . تو تنها کسی هستی که می تونی برادر چموش من رو رام کنی . اما ... اما..
با این اما گفتن های آیناز ، وحشتی عجیب به دلم افتاد و قلبم شروع کرد به بی مهابا کوبیدن. چشم به دهن اون دوختم که ببینم بعد از این اما ها چیه که آیناز در گفتنش تردید داره .
آیناز نفسی تازه کرد و گفت : من از جانب مادر و خان بابا نمی تونم مطمئنت کنم که اونا هم احساس من رو داشته باشن. یعنی بیشتر می تونم این اطمینان رو بهت بدم که با این ازدواج خودت رو در معرض یه جنگ نابرابر قرار می دی. از بابت من و تایماز خیالت راحت باشه که حمایتت می کنیم . در مورد تایماز این اطمینان رو بهت می دم که تا پای جونش پشتت وایسه . ولی حرف سر اینه که اونا اگه جریان رو بدونن ، اصلاً از من و تایماز نظر نمی خوان . درسته تایماز مستقله و نیازی به اونا نداره .ولی هر چی باشه پدر و مادرمون هستن و مهمتر از همه اینکه اونا هیچ بازدارنده ای ندارن و هر کاری رو که به صلاح دید خودشون درست باشه بی هیچ ملاحظه کاری انجام می دن .
اینا رو نمی گم که تو دلت رو خالی کنم یا منصرفت کنم . منظورم از گفتن این حرفها اینکه بدونی تو چه راه پر فراز و نشیبی قدم می ذاری و از الان خودت رو برای هر موضوعی ، تأکید می کنم هر موضوع و اتفاقی حاضر کنی .
من از روز اول از جسارت و مناعت طبع تو خوشم اومده و از هر حرف و رفتارت لذت بردم و اگه من مادر شوهرت بودم ، بی شک از انتخاب پسرم خیلی خوشحال می شدم اما مادرشوهر تو مادرمه که خودت بهتر از من می دونی عقایدش با من زمین تا آسمون فرق می کنه .
آیناز یه کم مکث کرد و بعد انگار که تازه یادش افتاده باشه گفت : راستی قبولیت تو امتحان نهم رو تبریک می گم . این واسه کسی که تا به حال مدرسه نرفته ، یعنی یه موفقیت بزرگ . معلومه خیلی خیلی باهوش هستی . از اینکه تو تشخیصم اشتباه نکردم ، خوشحالم و راستش به خودم خیلی امیدوار شدم .
امیدوارم هر دوتون بتونین در برابر سیل مشکلاتتون به خوبی مقاومت کنید و زندگیتون رو نجات بدین . این ازدواج با ازدواجهای معمولی خیلی متفاوته و زن و شوهر متفاوتی هم لازم داره.
اتفاقی که تو بچگی برای پاهای من افتاد ، چشم من رو به خیلی از مسائل باز کرد و نشستن یکجا و مطالعه کردن زیاد ، بهم یاد داد از یه دریچه ی دیگه به آدمهای اطرافم نگاه کنم و سعی کنم پشت چشماشون رو ببینم . من پشت چشمای تو همیشه امید ، جسارت و تلاش رو دیدم .
برادرم رو به تو می سپارم چون پشت چشمای اون بیشتر از امید و جسارت ، غرور هست و این یعنی آفت . اما نگران نباش چون از وقتی دوباره دیدمش ، پشت چشماش عشق رو هم می تونم ببینم . وقتی اسمت رو به زبون می یاره ، می تونم صدای قلبش رو بشنوم . این سومی خیلی مقدس و با ارزشه و میتونه تو همه ی سختی ها راه گشا باشه . اما شرط داره و اون حفظ غرورشه. غرورش رو حفظ کن تا ببینی چه کارا که برات نمی کنه .
ظاهراً حرفهای زیبا و به جای آیناز تموم شده بود . چون ساکت داشت نگام می کرد . اما من هنوز تشنه ی شنیدن صدای آرامبخشش بودم .
وقتی سکوت من طولانی شد ، یه لنگه ابروش رو داد بالا و گفت : چرا ساکتی ؟
گفتم : محو آرامش کلام شما شده بودم . حرفاتون هم آتیش بود هم آب . هم درد بود هم درمان. خوشحالم . خیلی خوشحالم شما اینجایین .
دستاش رو باز کرد و با این کار ازم خواست برم تو بغلش . بغلش کردم و گفت : من خیلی خوشحالم انتخاب برادرم یکی مثل توه.
وقتی می خواستم از اتاق آیناز برم بیرون گفت : به این خدمتکارا هم تو هیچی نگو . خودم یه جوری کار رو درستش می کنم . می خوام بگم پدر و مادرم چون یه کم مخالف ازدواج تایماز هستن و دلخورن از این وصلت ، خوش ندارن کسی بهشون تبریک بگه . تا من نگفتم ، باهاشون تماس نگیرین . فکر کنم اینطوری جرأت نمی کنن زنگ بزنن و خبر بدن ! یه مدت مخفی می کنیم تا ببینیم خدا چی می خواد.
زیر لب گفتم : ممنون خا... آیناز خانوم
لبخندی زد و گفت : من از تو ممنونم. تو داداش تارک دنیا و بد اخلاق من رو سربه راه کردی . این جای تشکر داره!
*****
برای سومین بار می پرسم : دوشیزه ی مکرمه ، خانوم آی پارا یوسف خانی ، آیا به بنده وکالت می دهید شما رو به عقد و نکاح دائمی آقای تایماز خانلری دربیارم ؟ آیا وکیلم ؟
با صدایی که حس می کردم از ته چاه در می یاد ، گفتم : بله
صدای دست زدن آیناز و اکرم و صفورا و چند نفر از فامیلای اونا و یکی دو تا از همسایه ها ،سکوت رو شکست .
چه عقد غریبانه ای داشتم . من با اون همه دبدبه و کبکبه ، تو این جمع کوچیک هم ، تک و تنها بودم .یه لحظه تواون همهمه ی شادی ، دلم گرفت . بغض غریبی چنگ اندخت به گلوم .
اصلاً حواسم به اطرافم نبود . دلم می خواست مادری داشتم که با شنیدن بله ی من اشک شوق تو چشماش جمع می شد . پدری داشتم که ازش اجازه می گرفتم . اما حالا...
با قرار گرفتم دست گرم تایماز رو دستم ، از اون حال بی خبری بیرون اومدم . اصلاً نفهمیدم عاقد کی خطبه عقد رو خوند . یعنی من الان زن تایماز بودم ؟
آیناز صندلیش رو حرکت داد سمت ما و گفت : مبارکتون باشه و خوشبخت بشین . بعد رو به تایماز اشاره کرد که اول حلقم رو دستم کنه.
تایماز چادرم رو عقب زد و خیره شد تو چشمام و آروم گفت : خیلی زیبا شدی آی پارا . مطمئن باش خوشبختت می کنم .
قلبم به تندی شروع به تپیدن کرد. انگشتری که در عین سادگی زیبا بود رو به دستم کرد . منم حلقه ای رو که با اصرار فراوان با فروش یکی از سکه هام براش خریده بودم رو تو دستش کردم .
لباسی که تنم بود یه لباس سفید پر چین و پولک بود . لباس عروس نبود ، چون عروسیی در کار نبود اما کمتر از اون هم نبود .
تایماز انگشتش رو به عسل زد و گذاشت تو دهنم . منم با خجالت همین کار رو کردم . از تماس انگشتم با لبش یه جوری شدم . یه حس خوشایند دوید زیر پوستم.
صفورا خانوم از یه خانوم که تو مجالس زنانه دایره می زد خواسته بود که بیاد و مجلس گرمی بکنه . مهمانان ما تشکیل شده بود از همسایه ها و فامیلِ خدمتکارامون. عجب عروسیی!!!
تمام هفته ی گذشته سرمون گرم آماده کردن خونه و خریدن وسایل مورد نیاز شده بود . دیروز هم مشاطه اومده بود تا صورتم رو بند بندازه و ابروهای دخترانه ام رو از بکارت دربیاره . بدترین و شرم آورترین قسمت این آماده شدن واسه عقد ، اومدن قابله واسه صحت بکارتم بود . آیناز و تایماز به شدت مخالف بودن اما من در حین اینکه شدیداً خجالت می کشیدم اما اصرار کردم چون نمی خواستم هیچ حرف و حدیثی واسه بعد بمونه . با خودم می گفتم شاید اینا ظاهراً می گن اعتماد دارن و تو دلشون می خوان از پاک بودن دختری که پدر و مادری بالاسرش نیست مطمئن بشن .
خدا می دونه چقدر خجالت کشیدم . وقتی زن قابله کِل کشید و گفت : مبارکه ، هم از خجالت آب شدم و هم ته دلم خدا رو شکر کردم .
همش تو این فکر بودم که با تایماز چیکار کنم . من که از یه زن تا این حد خجالت کشیدم ، بعد عقد با تایماز.................
آیناز اومد جلو و یه گردنبد شمایل قشنگ انداخت گردنم و گفت : و خوشبخت بشین الهی . نبینم زن داداشم گرفته باشه ها !!! دختر یه کم بخند ! چرا اینقدر بی حال بغ کرده نشستی ؟ الان این جماعت می گن به زور زن تایماز ما شدی ها !
از لحن شوخش که داشت حقایقی رو با شوخی بهم گوشزد می کرد لبخندکمرنگی نشست رو لبم و برای اینکه نتونه ذهنم رو بخونه گفتم : خجالت می کشم . اگه بخندم نمی گن دختره چقدر ذوق داره ؟
آیناز گفت : هر چقدر هم ذوق داشته باشی به این داداش ما نمی رسی . نیگاش کن !!! معلومه تو دلش داره قند آب می شه . وای آی پارا خدا امشب به دادت برسه .
از شنیدن این حرف ، کلاً آب شدم رفتم تو زمین . در ضمن یه دلشوره هم افتاد به جونم . یعنی شب قرار بود اینقدر وحشتناک باشه ؟
تایماز گفت : می شه این چادر رو برداری؟ می خوام ببینم مشاطه باهات چیکار کرده ؟
خجالت زده بلند شدم و چادر رو از دورم باز کردم و دوباره نشستم . تا به خودم اومدم دیدم اتاق عقد خالیه . گفتم : اِ اینا کجا رفتن ؟
گفت : چیه ؟ نکنه ناراحتی رفتن ؟ می خوای صداشون کنم ؟
با گیجی نگاهش کردم . بازوهامو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و سرش رو آورد نزدیک صورتم و گفت : بی نهایت زیبا و خواستنی هستی آی پارای من . نزدیکتر که می اومد قلب من هم بیشتر دیوانه می شد. آروم منو بوسید . حسی عمیق و شیرین تو تمام رگای بدنم جریان پیدا کرد . من رو از خودش جدا کرد و گفت : این خاص بودنت . این بکر بودنت دیوانه کنندس آی پارا.
تقه ای به در خورد و تایماز سریع خودش رو جدا کرد وگفت : بله ؟
اکرم بود گفت : آقا ، خانم دستور دادن شام رو آماده کنیم .شام شما رو بیارم اینجا ؟
تایماز گفت : بله . ما اینجا می خوریم .
شام رو در میون نجواهای عاشقانه و نگاههای مشتاق تایماز و لپ های گل انداخته ی من خوردیم .
بعد از شام ، مطرب ، با برادرش که آکاردیون می زد ، مجلس گرمی کردن و مهمانان مجلس کوچیک ما رو به وجد آوردن. مردانه و زنانه جدا بود . دخترهای جوان و نوجوانی که اصلاً نمی شناختمشون ، می رقصیدن و شادی می کردن . تایماز هم بین آقایون بود . تا اینکه اومد تو اتاق خانومها و مردانه جلوی خواهر و عروسش رقصید . بعد دست من رو کشید و بلندم کرد . قبلاً شده بود که تو عروسی های مختلف رقصیده باشم . اما خوب خیلی وارد نبودم و در ضمن الان فرق می کرد و من عروس مجلس بودم و همه چشم به حرکات کمرم دوخته بودم . از تایماز هم خجالت می کشیدم اما دستش رو رد نکردم و باهاش رفتم وسط و آروم رقصیدم . تایماز کناری ایستاد و برام دست زد . بعد جلو اومد و کلی پول رو سرم به عنوان شاباش ریخت .منم یه کم که رقصیدم زود تمومش کردم و نشستم.
آیناز هم همونجا رو صندلیش به گردن و بدنش حرکت می داد . دلم آنی برای دختر بینوا سوخت . کاش پاهاش خوب می شد . اگه خوب می شد و ازدواج می کرد ، خوب مجلسش رو گرم می کردم .
وقت مهمانی تموم شد و همه از من و تایماز خدا حافظی کردن ، تو زمان خیلی کمی ، خونه خالی شد.
دلهره ای عجیب به دلم افتاد . پایین پله ها ایستادم . پاهام باهام راه نمی اومد . می ترسیدم . از دردی که شنیده بودم کشندست می ترسیدم . از ورود به دنیای زنانه وحشت داشتم .
حرکت دستی رو رو کمرم حس کردم و بعد هرم نفسهای گرمی که گردن برهنه ام رو نوازش کرد .
تایماز گفت : نگرانی ؟
سرم رو به نشانه ی بله تکون دادم .
تو یه حرکت منِ لاغر و رو دستاش بلند کرد و گفت : تا من پیشتم نگران هیچی نباش.
چنگ زدم به بازوش و گفتم : من رو بذارین زمین . الان می بینن!
گفت : هیشکی اینجا نیست . همه رفتن بخوابن .
دم گوشم گفت : می دونی الان صفورا خانوم چی می گفت ؟
چی؟
در حالی که با پاش در اتاق رو باز می کرد گفت : می گفت که مایل باشیم مراسم دستمال خونی رو اجرا کنن!
با صدای جیغ مانندی گفتم چی ؟
من رو رو تخت گذاشت و گفت : عصبانی نشو . خودم ردش کردم . خوب چیکار کنه ، یه عمر با این چیزا بزرگ شدن و زندگی کردن . لابد می خواست واسه مادرم شاهکار پسرش رو بفرسته و شاباش بگیره .
سرم رو انداختم پایین. دوباره دلشوره اومد سراغم.
تایماز اومد کنار من نشست و سرم و با دستش بلند کرد وگفت : از چی می ترسی آی پارا؟ منو ببین! من همون تایمازم که باهات چند شب تو بیابون خوابیدم و انگشتم هم بهت نخورد . من اونقدرها هم فکر می کنی وحشی و خشن نیستم . درسته تمایلم به تو اونقدر زیاده که به راحتی نمی تونم مهارش کنم ولی مطمئن باش به عشقم صدمه نمی زنم . تو فقط نترس و خودت رو بسپر به من . مطمئن باش آرامشی که تو به من می دی رو منم می تونم به تو بدم . به شرطی که بهم اعتماد کنی .
و من بهش اعتماد کردم.........


صبح که نه نزدیکای ظهر بود که از خواب بیدار شدم . تایماز با بالاتنه ی برهنه کنارم خوابیده بود . از یادآوردی دیشب ، خون دوید به صورتم. بهش نگاه می کردم .چقدر اولین شب زندگی مشترک رو برام عاشقانه ساخته بود این مرد .
شبی که می ترسیدمش ازش و فکر می کرد چقدر می تونه وحشتناک و عذاب آور باشه . اما مرد من ، اون رو برام آروم مثل یه نسیم ساخته بود .
دوسش داشتم و حس می کردم با بودن با اون ، تمام غم ها و سختی هام تموم می شن . تو این مدت که اینطور ازم حمایت کرده بود و هر لحظه که نیاز داشتم ، هیچ چیز رو ازم دریغ نکرده بود ، ازش یه خدای زمینی ساخته بودم . اما همین شرکم به خدای بالاسری ، بلایی سر زندگیم آورد که با یادآوریش چهار ستون بدنم می لرزه . این بلا سرم اومد تا بفهمم تکیه گاه و خدا ، فقط یکیه و اگه اون بخواد همه ی تکیه گاهای زمینی رو می تونه یه شبه تبدیل به کابوس زندگی آدم بکنه .
انگار که سنگینی نگاه من رو حس کرد . چون چشماش رو باز کرد و وقتی من رو بیدار دید ، لبخندی زد و گفت : صبحت بخیر خانومم. خوبی؟
آروم گفتم : سلام . صبح که نه ، ولی ظهر شما هم بخیر .
نیم خیز شد و گفت : حالت خوبه ؟ جاییت که درد نمی کنه ؟
با شرم گفتم : خوبم .
لپم رو کشید و گفت : شما زن هم شدی باز خجالت می کشی ؟
جوابش فقط سر پایین افتاده ام بود.
تره ای از موهام رو کنار زد و گفت : خیلی دوست دارم آی پارا. خیلی !!! این گلگون شدنت می ارزه به همهی دنیا.
از جمله ی عاشقانه ی سا ده و پر معنیی که گفت ، کلی حس خوب وجودم رو پر کرد.
از همه ی اهل خونه خجالت می کشیدم. صفورا خانوم برامون واسه صبحانه کاچی درست کرده بود . همین کاچی ساده رو با کلی سرخ و سفید شدن خوردم.
آیناز تا گیرم می آورد سر به سرم می ذاشت و کلی باهام شوخی می کرد بلکه یخم آب شه . عروس غریبی بودم که هیشکی نبود براش پایتختی بگیره. تازشم کی رو می خواستیم دعوت کنیم ؟ همسایه ها رو؟ آیناز اصرار داشت مراسم بگیره . اما من و تایماز مخالف بودیم .
عصر که شد ، تایماز به من و آیناز گفت که حاضر شیم تا با هم بریم بگردیم.
بعد از اون روزی که برای گرفتن کارنامه رفته بودیم ، به خواسته ی تایماز دیگه روبند نمی زدم . تقریباً همه اینجوری شده بودن و زنایی که روبند داشتن انگشت شمار شده بودن. آیناز چادر هم نپوشید یه کت و دامن بلند پوشید و یه روسری کلاغه ای ( یه نوع روسری ابریشمی با رنگهای زیبا که منحصراً محصول شهر اسکو هستش ) هم سرش کرد. اما من چادر مشکی سرم کردم و راه افتادیم.
سوار اتوبوس شدیم و رفتیم لاله زار. تایماز از دوستاش شنیده بود چند شبه یه تأتر خنده دار اونجا نمایش می دن . خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه . اونقدر خندیده بودیم که دلم شدید درد می کرد . دایه جان خدا بیامرز همیشه می گفت ؛ بعد از هر خنده ی از ته دل و بلندی همیشه یه گریه از ته دل هست و ای کاش اون روز اونقدر نمی خندیدم .
نمایش که تموم شد ، هنوز ته خنده های من و آیناز مونده بود و می خندیدم. آخرشم تایماز طاقت نیاورد و دعوامون کرد که نباید تو خیابون صدامون رو بندازیم و بالا و هر هر و کرکر کنیم. من و آیناز هم مطیعانه اطاعت کردیم و بقیه ی خندمون رو نگه داشتیم واسه خونه.
تایماز جلوی یه آبمیوه فروشی وایساد و به ما اشاره کرد که رو صندلی های بیرون مغازه بشینیم تا بره سفارش بده . داخل مغازه شلوغ بود و تایماز تو شلوغی گم شد.چند لحظه از نشستن ما نمی گذشت که نمی دونم از کجا دو تا مرد گنده کنار من ظاهر شدن. تا خواستم اعتراضی بکنم که چرا وایسادین اینجا ، یکیشون دهنم رو گرفت و منو مثل یه کاه بلند کرد و دویید طرف اتومبیل سیاه رنگی که جلوی مغازه وایساده بود . آیناز تا اوضاع رو اینطوری دید ، شروع کرد به جیغ زدن . مردم همه متوجه شدن . یه چند نفری حمله کردن طرف مردی که منو گرفته بود . ولی دوستش مانع می شد و با مشت همه رو نقش زمین می کرد . تقلا می کردم و چشمم دنبال تایماز بود. درست تو لحظه ای که سوار ماشینم کردن ، تایماز رو دیدم که با فریاد طرف ماشین دوید . شعله ی امید تو دلم جوانه زد . امید به اینکه بتونه نجاتم بده . اما اون نرسیده به ماشین ، ماشین حرکت کرد . تایماز کنار ماشین می دوید و فریاد می زد . دست مرده رو دهنم بود . فریاد که هیچ ، نمی تونستم نفس بکشم . از بی هوایی چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی ندیدم.
همه ی بدنم درد می کرد . چشمام رو که باز کردم ، همه جا تاریک بود . کمی که گذشت ، یادم اومد چی سرم اومده . وحشت همه ی وجودم رو گرفته بود . مطمئن بودم منو دزدیدن. اما واسه چی ؟ و مهمتر از همه ،کی ؟ چادرم هنوز دورم بود . به خودم پیچیدمش و بلند شدم . چشمام یه کم به تاریکی عادت کرده بود . با نور ضعیفی که از زیر در می اومد ، اطراف رو به دقت نیگا کردم .دیدم تو یه اتاق حدوداً 3*4 هستم که یه کم خرت و پرت تو یه گوشَش جمع شده و یه فرش به نظر کهنه هم کَفِش انداخته بودن.
ترسان وحشت زده رفتم سمت در . هیچ دستگیره ای نبود . چند تا مشت زدم به در زدم و با فریاد گفتم : منو بیارین بیرون !!! کمک!!!
هیچ صدای از بیرون نمی اومد. دوباره با مشت و لگد افتادم به جون در.
همینطور جیغ و داد می کردم که صدایی از پشت در گفت : خفه شو. وگرنه خودم می یام خفت می کنم .
با ترس گفتم : منو برای چی آوردین اینجا ؟
مرد گفت : یه کم صبر کنی می فهمی . حالام بی صدا بشین وگرنه یه جور دیگه صدات رو خفه می کنم .
از ترس داشتم پس می افتادم . یه کم بگذره قراره چی بشه ؟ از تصور اینکه کسی بخواد بهم تعرضی بکنه ، همه ی بدنم شروع کرد به لرزیدن ...
می ترسیدم . دستم به جایی بند نبود . هزار جور سوال بی جواب تو ذهنم جولون می داد . اینا کی بودن ؟ چی می خواستن از من ؟ تایماز الان داره چیکار می کنه ؟
مستاصل شروع کردم به گریه . نمی دونم چقدر گذشت که در با صدای وحشتناکی باز شد . یه مرد قد بلند داخل اومد . نوری که از در اومد تو ، چشمم رو زد .چشمم رو یه لحظه بستم . اما زود بازش کردم . می خواستم ببینم کیه که منو آورده اینجا .
مرد اومد نزدیکتر و کنارم چمپاتمه زد . مثل چی می لرزیدم . با ترس نگاهش کردم . چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم . آسلان ؟
گلوم خشک شده بود . از ترس دست و پام می لرزید . لبام از هم باز نمی شد . اسمش رو به زور زبون آوردم .
خنده ی زشتی کرد ودندونهای زردش رو نشون داد و گفت : خوب شناختی قناری !!! خودمم.
با ترس گفتم : من... منو برای چی آوردی اینجا ؟ می دونی اگه تایماز بفهمه چیکارت می کنه ؟
سیلی محکمی به گوشم زد که گوشم سوت کشید و جای انگشتاش رو صورتم سوخت .
بلند شد و رفت سمت و از اونجا داد زد . چراغ بیار ! برگشن طرف من و گفت : اینو زدم تا بدونی اینجا من می گم کی چیکار کنه . اینجا تایماز ارباب نیست . این منم که دستور می دم.
چند لحظه بعد همون مردی که منو به زود داخل ماشین کرده بود ، اومد تو و یه چراغ داد دست آسلان . اتاق کاملاً روشن شد و می شد چهره زشتش رو به خوبی دید.
اومد نزدیکتر . با هر قدم اون من تو خودم مچاله می شدم .
گفت : خوب عروس خانوم ، تعریف کن ببینم دیشب بهت خوش گذشته ؟ تایماز مرد قوییه ، حتماً بهت خوش گذشته. تمام شب بیرون خونت کشیک می دادم. می ترسیدم بس کوچولویی ، زیر دست تایماز دووم نیاری. قهقه ی کریهی زد که حالم بهم خورد.
داشتم از ناراحتی و شرم پس می افتادم.
با صدای لرزونی که به زور شنیده می شد گفتم : با من چیکار داری؟ چرا منو گرفتی ؟
گفت : طفره نمی رم . من می خوام بی آبروت کنم .همونطور که تو بی آبروم کردی. یادته خان چطور در حالی که عورتم پوشیده نبود ،بین خدمه منو گردوند و مثل سگ باهام برخورد کرد.
پریدم وسط حرفش و گفتم : خودت می گی خان . مگه من اینکار رو کردم ؟
دیوانه وار خندید و گفت : تو موش کوچولو چی با خودت فکر کردی ؟ فکر می کنی نمی دونم جاسوسش کی بود ؟ اونطور که تو بی آبروم کردی ، همونطور بی آبروت می کنم .
گفتم : دستت بهم بخوره خودم رو می کشم .
اومد جلو و چونم رو سفت گرفت تو دستاش و فشار داد . همه ی تلاشم رو کردم که ناله نکنم . که نشکنم جلوی این نامرد.
دهن بوگندوش رو آورد نزدیکتر و از پشت دندونای کلید کردش گفت : من یکی اونقدر ازت بدم می یاد که نمی خوام حتی انگشتم بهت بخوره ، دختر یوسف خان .
بلند شد و همونطور که می رفت سمت در گفت : من جور دیگه ای بی حیثیتت می کنم . جوری که شوهر خودت نخوادت . در ضمن می دونم خان و بیگم خاتون هنوز نمی دونن کی عروسشون شده . دادن این خبر به اونا هم خودش عالمی داره . چند لحظه ساکت شد و بعد با خنده گفت : الان یکی تو راهه . یکی که یه زمانی بدجور چزوندیش و ترجیح دادی بری کلفتی تا زن اون بشی. مطمئناً اون بدش نمی یاد باهات یه خلوتی بکنه . اینو که گفت ، در رو بست و اتاق دوباره تو سکوت و سیاهی فرو رفت.


تایماز
حالم دست خودم نبود . اونقدر شوکه بودم که نمی دونستم چیکار کنم. دو شب بود آی پارا رو دزدیده بودن . دو شب بود عروس نازنینم ، آی پارای عزیزم رو ازم گرفته بودن . رفتم نظمیه خبر دادم . با دوستام و چند نفر آجانی که باهام آشنا بودن ، جاهایی که می شد روگشته بودم . اما آب شده بود رفته بود رو زمین . چشمای ترسیدش مدام جلوی چشام بود . لعنت به من که مواظب این گوهر با ارزش نبودم . لعنت به من .
حتی نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که ممکنه باهاش چیکار کرده باشن . داشتم دیوانه می شدم .
آیناز بی نوا هم دست کمی از من نداشت . مدام در حال مویه و ناله بود. گریه می کرد و به آسلان بد و بیراه می گفت .
مطمئن بودیم ، کار ، کار ِ خودشه . آیناز هی می گفت ؛ دیدی گفتم اون آسلانه ؟ دیدی گفتم من این صدا رو می شناسم ؟
اون از آی پارا به خاطر افشای اون دزدی بدجور کینه داشت . حالام معلوم نیست باهاش چیکار کرده . هی می گفت و هی گریه می کرد .
گریه های اون بیشتر اعصابم رو داغون می کرد . عصبی و وحشی شده بودم . تصور تن ظریف و بلورین آی پارام تو دستهای کثیف اون بی همه چیز تا مرز جنون منو می کشوند . دیوانه شده بودم . رفتم تو اتاق خوابمون . اتاق خوابی که یه شب مهمان نجواهای عاشقانم با معشوقم بود . حالم از بی عرضه گیم بهم می خورد . آینه و شمدانی که برای آی پارا خریده بودم کنار دستم بود . ناخودآگاه دست بردم و لمسش کردم . وای آی پارام کجایی ؟ لحظه ای جنون بهم مستولی شد و با قدرت هرچه تمامتر آینه رو بلند کردم و کوبیدم زمین . آینه ی بخت آی پارام هزار تیکه شد . بین خورده آینه ها نشستم و اینبار نتونستم مقاومت کنم و از شدت استیصال گریه کردم .
از اینکه نمی تونستم هیچ کاری بکنم ، از خودم بدم می اومد .
هر چقدر تلاش می کردم به دو شبی که آی پارا بیرون از خونه گذرونده فکر نکنم نمی تونستم . دلم مرگ می خواست .

آی پارا
نمی دونم چند وقت بود این تو بودم . هیچ روزنه ای واسه تشخیص روز و شب نبود. اما حدس می زدم دو شب گذشته باشه. آسلان رو فقط روز اول دیدم. بعد از اون ، همون مردی که منو آورد اینجا ، می اومد تو و یه تیکه نون می نداخت جلوم .
هیچی از گلوم پایین نمی رفت . دست به نون و آبی که برام آورده بودن نمی زدم . از اومدن یاشار وحشت داشتم . آسلان گفته بود ، تو راهه.
یعنی پسر عموی من ، هم خون من ، با من اینکار رو می کرد ؟ یعنی بی سیرتم می کرد ؟
دلم می خواست بمیرم. مرگ رو به زندگی بی آبرو ترجیح می دادم. دلم ضعف می رفت و سست بودم . کثافتای احمق یه سطل گوشه اون دخمه گذاشته بودن که واسه اجابت مزاج استفاده کنم . نمی خواستم اینکار رو بکنم ولی چاره ای نداشتم . دیگه بعد از دو روز بهش احتیاج داشتم . حس می کردم نجاست همه ی جونم رو گرفته .
بی رمق برگشتم و نشستم سرجام . چشمام سیاهی می رفت . دلم آشوب بود . نمی تونستم از در چشم بردارم. هر آن منتظر بودم یاشار با اون چشمای هیز و نگاه عریان و بی شرمش وارد اتاق بشه.
نمی دونم چقدر گذشته بود و من کی بی هوش شده بودم . اما با ریخته شدن سطل آبی به صورتم ، وحشت زده و هراسان بهوش اومدم . نفس در نمی اومد . با چند تا سرفه تونستم به سختی نفس بکشم. همه ی لباسام خیس شده بود و چسبیده بود به تنم . همین بیشتر معذبم می کردم .
با دیدن یاشار ، چشام از حدقه دراومد . کاش مرده بودم . کاش ... کاش...
پس اومد . کسی که اینقدراز امودنش وحشت داشتم بلاخره رسید.
فقط تو دلم خدا رو صدا می کردم و از خانوم فاطمه ی زهرا کمک می خواستم . همونطور که بی حرف زل زده بود بهم ، تو دلم گفتم : به ولای علی دستش بهم بخوره خودم رواز شر زندگی خلاص می کنم. مگه می تونستم تو چشمای مَردَم نگاه کنم و بگم تنم فقط مال اون نبوده . چقدر این نگاهش وهم انگیز بود . چقدر کثیف به نظر می رسید.
یاشار سرش رو آورد نزدیکتر و زل زد تو چشمام و گفت : ســــــلام دختر عمو . خوبی؟
حالم ازش بهم می خورد . همه ی توانم رو جمع کردم و تف کردم تو صورتش.
با پشت دستش صورتش رو پاک کرد و با همون پشت دست سیلی محکمی به صورتم زد که چشام سیاهی رفت .
گفت : معلومه این آسلان خیلی لی لی به لالات گذاشته اینطوری گستاخی می کنی.
با حرص برگشتم طرفش وگفتم: تو وجدان نداری ؟ غیرت نداری ؟ ناموس نداری؟
احمق من ناموس توأم !!! من همخون توأم!!! من دختر عموی توأم.
مردم چشم کسی رو که به هفت پشت اونورترشون بد نگاه کنن رو در می یارن ، اونوقت تو قشون کشی کردی من رو ، ناموست رو بدزدن بیارن اینجا که بی سیرتش کنن ؟ می تونی یاشار ؟ واقعاً می تونی ؟
گفت : می تونم .چون تو باهام بد تا کردی آی پارا . یادته وقتی بابات خان بود آدم حسابم نمی کردی ؟ یادته چطور با اسب غرور و خود بزرگ بینیت می تازوندی ؟
الان باید تاوان اون غرور خاکشیر شده ی من رو بدی . باید تاوان اون لحظه ای رو بدی که گفتی حاضری بری کلفتی و زن من ، زن پسر عموت ، زن کسی که می دونستی می خوادت نشی . باید تاوان بدی خان زاده .
تو شکستیم ، منم می شکنمت . می دونی که مثل پدرم کینه شتریم . من تا انتقام لحظه لحظه هایی که مردم ده با حقارت نگاهم کردن رو از تن تو نگیرم آروم نمی شم .
بعد تو یه حرکت ناگهانی حمله کرد و من خیس آب رو کشید تو بغلش و لبم رو وحشیانه بوسید وگاز زد . جوری که جون از گوشه ی لبم جاری شد . . چقدر دلم تو اون لحظه مرگ می خواست. حالم از زن بودنم ، از ضعیف بودنم بهم می خورد .
محکم با تمام توانم هلش دادم عقب . سکندری و خورد اما نیفتاد و خودش رو نگه داشت و به روی خودش نیاورد و رو به آسلان که پشت سرش ایستاده بود با خنده گفت : برام شراب بیار . امشب این عروس دوباره به حجله می ره . برگشت سمت من و با یه پوزخند گفت : نگران نباش ، از اون شوهر سوسولت بیشتر حالیمه چیکار کنم .
می خواست زجرم بده . می خواست یادم بیاره شوهری دارم که همین چند شب پیش عروس حجلش بودم .
با داد گفتم : آره بگو برات شراب بیارن . چون وقتی به هوش باشی نمی تونی به ناموس خودت تجاوز کنی . نمی تونی همخونت رو بی حیثیت کنی . باید مست بشی بتونی به پدر بزرگت که خونش تو رگای منم هست و خودش مظهر پاکی بود، خیانت کنی .
با حرص برگشت طرفم و محکم زد تو دهنم . جاری شدن خون رو روی پوستم و شوری اون رو تو دهنم به خوبی حس کردم. چقدر یاشار پست شده بود.
آسلان نیم نگاهی به من کرد و گفت : چشم ارباب بهترینش رو برای شب دامادیتون می گیرم . یاشار بی حرف از اتاق رفت بیرون . وقتی آسلان داشت در رو می بست گفتم : جون به جونت کنن نوکر و خانه زادی بی شرف . کی بود می گفت ؛ من می گم اینجا کی چیکار کنه ؟ تو تا ابد یه نوکر بدبختی .
نیشخندی زد و گفت : نوکر باشم بهتره تا اینکه زن شوهر داری باشم که قراره دوباره عروس بشه و قهقه زد و در رو بست .
باز سکوت و بود سیاهی . اما این سیاهی هر چقدر هم سیاه بود ، از بخت من نمی تونست سیاهتر باشه . چند تا عروس فردای عروسیشون به تاراج می رن ؟ چند تا دختر بی پناه که تو دار دنیا غیر از همسرش کسی رو نداره ، اینطوری فرداری شب حجلش ، بی آبرو می شه ؟
یاد حرف دایه جان افتادم که می گفت : خدا از خوشگلیت برداره بذاره رو بختت دخترم . راس می گفت خدا بیامرز . انگار می دونست چقدر سیاه بختم .
دیگه حتی دلشوره هم نداشتم . خودم رو مرده می دونستم . دیگه رمقی برای حرکت نداشتم . دلم برای صدای گرم و آشنای تایمازم تنگ شده بود . با خودم می گفتم ؛ یعنی الان داره چیکار می کنه ؟ دنبالمه ؟
فکر کنم یه چند ساعتی گذشته بود و من همونطور بی رمق نشسته بودم . خیسی لباسام باعث می شد بیشتر سردم بشه . باز در با همون صدای وحشتناک باز شد آسلان تو آستانه ی در ایستاد و گفت : بلند شد راه بیفت عروس خانوم . دامادت منتظره .
داشت ذره ذره نابودم می کرد . با کنایه هاش داشت مثل خوره وجودم رو می خورد. وقتی دید حرکتی نمی کنم ، به سمتم اومد و تو یه حرکت منو انداخت رو کولش . با مشتهای بی جون و لگد های بی رمق افتادم به جونش .
انگار از تقلای من بیشتر لذت می برد ، چون می خندید و بیشتر خوار و خفیفم می کرد . آزاد شدن از حصار دستهای قوی و زمختش، قدرت می خواست . چیزی که من تو اون لحظه حتی یه ذره هم نداشتم.
از راهروی باریکی رد شد و در یه اتاق رو باز کرد که روشنتر از اتاق قبلی بود و منو مثل یه بقچه انداخت رو تشکی که وسط اتاق بود . از دیدن تشک همه ی تنم لرز شد . داشت باورم می شد که یکی از گوشت و خون خودم ، برام دندون تیز کرده . برای منِ شوهر دار.
آسلان که لرزِ افتاده به جونم رو دید نیشخندی زد و گفت : جلوی ایوان ، وقتی همه بی آبرو شدنم روهوی می کردن ، بدن منم اینطوری می لرزید. بِکش که هر چی بِکشی حقته . البته الان یکی می یاد سروقتت که تنش کوره ی آتیشه . اون می تونه حسابی این لرز رو ازت بگیره . با صدای کریهش خندید و در رو محکم بست و بعد صدای چرخش کلید اومد .
حس می کردم تو هوای یخبندان کندوان بدون لباس بیرون وایسادم . جوری دندونام به هم می خورد که صدای بهم خوردنشون ، خودم حالم بد می شد و هیچ جوره نمی تونستم بدنم رو آروم کنم .
یه کم گذشت و یه خورده آروم شدم ، تازه متوجه اطرافم شدم . یه اتاق کوچیک با یه پنجره چوبی که جلوش نرده ی فلزی زده بودن .پس واسه همین بود که روشنتر از اتاق قبلی بود و می شد به خوبی چهره ی یه حیوونی مثل آسلان رو دید. یه گوشه ی اتاق یه کمد کهنه قدیمی بود و یه آینه ی شکسته کنارش رو زمین بود . یه دست لحاف و تشک هم وسط اتاق رو فرش رنگ و رفته پهن بود که من روش نشسته بودم . از تصور اتفاقایی ممکن بود رو این تشک بیفته دوباره لرز افتاد به جونم . با هر جون کندنی بود خودم رو از رو اون تشک نجس که معلوم نبود قبلاً چه گناهایی رو شاهد بوده ، کشیدم کنار و خزیدم طرف کمد . تو آینه ی شکسته ی بغل دیوار نگاهی به خودم انداختم . این من بودم ؟ چهره ی سرخاب ، سفید آب شدم کجا و این چهره مخوف کجا !!! لبم کبود و پاره بود و خون گوشه ی لبم خشک شده بود.موهای رنگ شبم ژولیده و خیس رو پیشونیم افتاده و پای چشمام سیاه بود . مثل میت شده بودم . وای تایماز کجایی؟
هنوز تو جام ننشسته بودم که صدای چرخش کلید اومد و پشت بندش یاشار با یه بطری عرق تو دستش و چشمای سرخ که مثل جغد بهم زل زده بود، اومد تو اتاق.


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 206
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,046
  • بازدید ماه : 14,004
  • بازدید سال : 141,107
  • بازدید کلی : 11,638,247