close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت شانزدهم
loading...

رمان فا

وحشت همه ی وجودم رو گرفته بود . تا خواستم به خودم یه تکونی بدم ، مثل یه گرگ به طرفم حمله کرد . دستش رو برد و لچک خیسم رو که به اندازه ی کافی شل و…

رمان آی پارا قسمت شانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2091 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 10:3 نظرات ()

وحشت همه ی وجودم رو گرفته بود . تا خواستم به خودم یه تکونی بدم ، مثل یه گرگ به طرفم حمله کرد . دستش رو برد و لچک خیسم رو که به اندازه ی کافی شل و ول بود ، از سرم کشید .
موهای خیس و ژولیدم ریخت تو صورتم . دستش رو برد سمت یقه ی پیرهنم . دستش رو گرفتم و با همه ی توانم ، هلش دادم . به خاطر مستی خیلی رو حرکاتش کنترل نداشت. یه کم که عقب رفت ، به خودم اومدم و با چشمم دنیال یه وسیله واسه دفاع گشتم . چشمم افتاد به آینه . تو یه حرکت سریع ، قبل از اینکه دوباره خیز برداره طرفم ، دست بردم سمت آینه و محکم کوبیدمش زمین و یه تیکه ی بزرگش رو گرفتم تو دستم .....................................................................

همین که یاشار به طرفم حمله کرد ، تیکه ی شکسته ی آینه رو گرفتم سمتش و چون مست بود و شَل می زد ، نتونست خودش رو کنترل کنه و افتاد رو من و آینه رفت تو شیکمش .
خیلی وحشت کرده بودم . یه آخ بلند گفت و دیگه تکون نخورد . می ترسیدم کشته باشمش . هجوم یه مایع گرم رو روی دستام و سینم حس می کردم . توان هیچ حرکتی نداشتم . دهنم خشک شده بود . هیچ صدایی نمی اومد . فقط صدای نفسهای منقطع من بود که مثل پتک رو سرم فرود می اومد .
چند لحظه بعد ، به زحمت تن لندهورش رو از روم کنار زدم . طاق باز افتاد رو زمین . نصف تیکه آینه تو شکمش بود و نصفش بیرون . از تو زخم خون فواره می زد . اگه یه ساعت اینجوری می موند می مرد .
یه لحظه دلم براش سوخت . اما وقتی یادم افتاد این حیوون می خواست باهام چیکار کنه ، به جای دلرحمی ، خشم همه ی وجودم رو گرفت و از وضعیتی که توش بود ، بدم نیومد .
به خودم اومدم . باید فرار می کردم . باید خودم رو نجات می دادم . چادرم تو اون انباری مونده بود. لچکم رو که زیر یاشار گیر کرده بود ، از زیرش کشیدم بیرون و رفتم سمت در. دستام همه خونی بود . خون دستام رو با دامن ، پیرهنم گرفتم و آروم دستگیره رو چرخوندم . تو راهرو نیمه تاریک بود و فقط یه چراغ گیرسوز روشن بود. . تازه هوا تاریک شده بود و هنوز سرشب بود . اگه می تونستم از این خراب شده برم بیرون ، می تونستم خودم رو برسونم خونه .
نمی خواستم تو اون شرایط به این موضوع فکر کنم که تو خونه چی در انتظارمه . فقط می خواستم از اونجا برم .
تو راهرو سه تا در بود . نمی دونستم کدومش به بیرون باز می شه . یکیش حتماً درِ اون انباریی بود که منو توش زندانی کرده بودن .اما دوتای دیگه ....
صدای نفسای خودم عصبیم می کرد . حس می کردم اونقدر بلنده که همه رو می کشونه اینجا
می ترسیدم در و اشتباه باز کنم و برم تو اتاقی که آسلان و اون مرده توش نشستن.
بسم الله گفتم و درِ انتهای راهرو رو باز کردم . وای در رو به حیاط باز شد . گیوه هام پام نبود . بدو بدو ، پا لخت دوییدم سمت در حیاط . خداخدا می کردم قفل نباشه .
خوشبختانه خدا باهام بود . در رو باز کردم و دویدم تو کوچه . نمی دونستم کجام . مثل دیوونه ها می دوییدم . نمی دونستم آخرش به کجا می رسه . یه مرد و زن از دور می اومدن . نزدیکتر که رسیدن ، با دیدن سرو وضع من که چادر نداشتم و لباسام خونی بود ، زنه جیغ کشید و چسبید به مرد همراهش . گفتم : تو روخدا خانوم کمکم کنید . منو دزدیده بودن . در رفتم . بگین آخر این کوچه به کجا می رسه !!! تند تند اینا رو می گفتم که زنه ازم نترسه.
مرده اومد جلوتر و گفت : کدوم از خدا بی خبری اینطوریت کرده . جاییت هم زخم شده ؟
گفتم : نه خوبم . فقط بگین کجا می تونم سوار درشکه بشم . می خوام برم خونم .
حتی نای حرف زدن هم نداشتم . چند روز بود با شکم خالی ، اینهمه فشار تحمل کرده بودم . رمقی برام نمونده بود و چشام سیاهی می رفت . تیکه دادم به دیوار .
زن که یه کم ترسش ریخته بود ، اومد زیر بغلم رو گرفت و رو به شوهرش گفت : داره از حال می ره عماد ! چیکار کنیم؟
مرد گفت : چادر اضافی تو خونه داری؟
زن گفت : آره تو بقچه ، تو پستوه.
مرده گفت : من می رم براش بیارم .تو هم بگیرش زیر چادرت و برین سمت خیابون .
زن چادرش رو کشید رو من و همراه من راه افتاد . مرده دوید سمت مخالف ما .
تو راه زنه گفت: اسمت چیه ؟
گفتم : آی پارا
گفت : واسه چی دزدیده بودنت ؟
نمی خواستم خیلی براش توضیح بدم . اما اگه نمی گفتم ، بهم شک می کرد . زیر چادرش احساس امنیت می کردم .
گفتم : تازه عروسم . چون زن پسرعموم نشده بودم ، منو دزدید.
گفت : تهرانی نیستی نه ؟
گفتم : نه آذریم .
گفت : خدا ازش نگذره . منم تازه عروسم . خدا به دادت برسه . الان شوهرت چه حالی داره بی نوا.
از تصور صورت برافروخته و رگ برجسته ی گردن تایماز مورمورم شد .
خوشبختانه دیگه چیزی نگفت تا بیشتر نگرانم کنه . یه کم رفته بودیم که شوهرش خودش رو به ما رسوند و چادر رو گرفت سمتم .
پاهام لخت بود و ریگای تو کوچه اذیتم می کردن اما چیزی نمی گفتم .
چادر رو سر کردم . مرده گفت : بیا ما تا خونت می رسونیمت .
حس می کردم زنش از وضعیت به وجود اومده خیلی راضی نیست . واسه همین گفتم : نه خودم می رم . تا همین جا هم خیلی بهم لطف کردین . چادر خانمتون رو هم نجس کردم .
مرده گفت : تو هم جای خواهر ما . حنماً نگرانتن . در ضمن ممکنه اینایی که گرفته بودنت دنبالت باشن . ما تا خونت می رسونیمت .
دیگه جای تعارف نبود . واقعیتش این بود که از بودن دو نفر کنارم بیشتر احساس امنیت می کردم . سعی کردم از همه ی نیروم استفاده کنم که تند راه برم .
خدا رو شکر که حرفم رو باور کردن . شاید خود من یه همچین آدمی رو با سر و کل داغون و لباس خونی می دیدم ، می گفتم حتماً یکی رو کشته و در رفته .
وقتی رسیدیم سر کوچه ، عماد واسه یه درشکه دست بلند کرد و هر سه سوار شدیم .
آدرس خونه رو دادم و چشمام رو بستم . باورم نمی شد تونسته باشم از دست یاشار و آسلان فرار کنم . نمی دونم کی خوابم برده بود . با تکون دست زنه که حتی اسمش رو نمی دونستم ، بیدار شدم . آروم گفت :رسیدیم .
بلند شدم . اول گیج بودم . اما زود خودم رو پیدا کردم . جلوی در خونه بودیم . با خوشحالی گفتم : خدایا شکرت .باورم نمی شده به خونه رسیدم .
زود پیاده شدم و ازشون خواستم باهام تا خونه بیان تا هم چادر رو پس بدم و کرایه رو حساب کنم .
اما اصلاً قبول نکردن . زنه گفت : چادر هم مال خودت .
گفتن ؛ منتظر می مون تا من برم تو خونه و اونا هم با همین درشکه برگردن . دلم می خواست زودتر برم خونه . ازشون خداحافظی کردم و حلالیت خواستم و در زدم .
سید علی در رو باز کرد . تا من رو دید ، گفت : یا فاطمه ی زهرا خانوم شمایید ؟
موندن تو کوچه جایز نبود . سریع رفتم تو خونه و در رو پشت سرم بستم .
سید علی با فریاد همه ی اهل خونه رو صدا کرد .
خیلی از برخوردشون می ترسیدم . مثل یتیم های مادر مرده وسط حیاط ایستاده بودم .
تو کمتر از چند لحظه ، تایماز و اکرم و صفورا اومدن تو حیاط . آیناز هم با صندلیش تو آستانه در وایساد .
تایماز تا چشمش بهم افتاد ، پله ها رو دو تا کی پایین اومد و خودش رو رسوند بهم .
منو گرفت تو بغلش و گفت : وای تو کجا بودی آی پارا؟
منو از خودش جدا کرد و چادر رو از سرم باز کرد چشماش دودو می زد . تا چشمش به لباسای خونیم افتاد با وحشت گفت : چرا لباسات خونیه ؟ زخمی شدی ؟
با سر نه گفتم : دلم برای نگاهش ، برای وجودش ، برای آغوش امنش تنگ شده بود . غرور رو گذاشتم کنار و های های گریه کردم .
تایماز منو بغل کرد و گفت : آروم باش عزیزم . همه چی تموم شده . بهم بگو کی این بلا رو سرت آورده ؟
چقدر خوب بود که تایماز آرامش داشت . چقدر خوب بود که منو پس نزد . چقدر خوب بود....
با هق هق گفتم : آسلان بود که من ..من رو ...دزدید. یاشار... ازش ... خواسته بود . تا...تایماز... من ... خیلی ترسیده ... بودم.
تایماز منو از خودش جدا کرد و گفت : الان فقط آروم باش . بریم بالا .
می دونستم الان تو دلش غوغاییه . اما چقدر مرد بود که به روی خودش نمی آورد . شایدم در حضور مستخدمین خونه خوددار بود و وقتی تنها شدیم می خواست بازخواستم کنه .
اکرم و صفورا کنار پله ها بی صدا و مات ایستاده بودن . صفورا با گوشه لچکش اشکش رو پاک کرد و گفت : به خونه خوش اومدین خانوم .
نای تشکر نداشتم.
جلوی چرخ آیناز نشستم رو زمین و سرم رو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم . اونم همراه من اشک می ریخت .سرم رو نوازش کرد و گفت : الهی واست بمیرم که اینطوری زجر کشیدی . بلند شو بریم تو خونه . بلند شو!!!
بی رمق بلند شدم .تایماز زیر بغلم رو گرفت و کمک کرد برم تو .
هیشکی پشت سرمون تو نیومد . شاید می خواستن تنهامون بذارن . اما من می ترسیدم .
پایین پله ها گفتم : من بالا نمی رم . همه ی تنم کثیفه . می خوام برم حموم.
یه لحظه اخمای تایماز تو هم رفت که باعث شد ضربان قلبم بالا بره . نکنه فکر کرده جور دیگه ای کثیفم ؟ اما حرفی بود که زده بودم و نمی شد پسش بگیرم.تایماز از همون جا رو داد زد : سید علی حموم رو آماده کن .
همنجا رو اولین پله نشستم . تایماز هم کنارم نشست . باغیرتی که ازش سراغ داشتم ، می دونستم الان داره دیوانه می شه .
لبام رو به زور باز کردم و آروم و خجول گفتم : می دونم به چی فکر می کنی !!! اما به مدد خانوم فاطمه زهرا ، پاک موندم و دست هیشکی بهم نرسید.
عرق شرم نشسته بود رو پیشونیم . من هنوز از تایماز خجالت می کشیدم .
تایماز سربه زیر گفت : من که چیزی نگفتم !!!
گفتم : زبونت نگفت ، اما نگاهت خیلی گله منده .
تایماز هیچی نگفت و با سکوتش صحه گذاشت رو فکری که راجع به نگاهش ، کرده بودم .
گفتم : باورم داری ؟ می دونی که دروغ نمی گم حتی اگه به ضررم باشه ؟
برگشت طرفم و با چشمایی که نم اشک توشون می درخشید گفت : معلومه که حرفت رو باور دارم .
گفتم : مطمئن باش اگه می مردم هم نمی ذاشتم دامنم لکه دار بشه . توهین دیدم ، کتک خوردم ، گشنگی کشیدم ، اما پاک موندم .
لبخندی مهمون لبهای تایماز شد و گفت : می دونم . از آی پارا کمتر از این انتظار نداشتم و دوباره محکم منو بغل کرد.
یه لحظه انگار که چیزی یادش اومده باشه با پریشونی منو از خودش جدا کرد و گفت : این خونِ کیه ؟
گفتم : یاشار.
با صدایی شبیه فریاد گفت : کشتیش ؟
گفتم : نمی دونم . می خواست بهم دست درازی کنه . منم با یه آینه ی شکسته شکمش رو شکافتم . نمی دونم الان مرده یا نه .
گفت : چطوری برگشتی خونه ؟
لبخندی زدم و گفتم : می دونم می خوای همه چی رو بدونی . حالا که اینجام و احساس امنیت می کنم ، بذار از اول برات بگم.


یک ماه از زمان برگشتن من به خونه می گذشت . تایماز به خاطر اینکه حدس می زد ممکنه یاشار مرده باشه و برملا شدن اینکه کار منه ، برام دردسر بشه ، پیِ قضیه رو نگرفت . یعنی حداقل اینطوری وانمود کرد . ولی می دونستم اون دو تا آشغال رو ول نمی کنه .
اما من ممنوع الخروج بودم . چون هم خودم و هم تایماز می ترسیدیم اون زنده باشه و جری تر شده باشه و بخواد بیشتر ضربه بزنه .
تایماز خیلی مردانه باهام برخورد کرد و منو از خودش نروند . من هیچ تقصیری تو این ماجرا نداشتم . اما خوب ، بودن مردایی که سر همین قضیه یا حتی خیلی کمتر از این ، کمترین کاری که کرده بودن ، طلاق دادن زنشون بود . خیلی ها به همین قانع نمی شدن و برای نشون دادن مردونگیشون حتی زنشون رو می کشتن که نشون بدن چقدر غیورن .
اما تایماز خدا وکیلی اصلاً بروم نیاورد و باورم کرد . ولی نمی دونم اگه قضیه اینطوری تموم نمی شد و من صدمه می دیدم ، بازم رفتارش همین بود یا نه .
اون روز اصلاً حالم خوش نبود . صبح با سرگیجه بلند شدم .کمرم تیر می کشید . از وقت ماهیانم گذشته بود . با خودم می گفتم ؛ حتماً به خاطر فشارهای این چند وقته و اینکه این اولین ماهیانم بعد از ازدواجم بود ، اینطوری دیر شده و حالام قبل از اینکه عادت بشم اینقدر حالم ناخوشه.
صبحانه رو خورده نخورده ، حالت تهوع بهم دست داد . هر کاری کردم یادم بره ، نشد . دست بردم و بزور یه قاشق عسل گذاشتم تودهنم . فکر می کردم سردیم شده. اما به جای اینکه با خوردنش بهتر بشم ، بدتر حالم بهم خورد .
دیگه موندن رو جایز ندونستم و زیر نگاههای پر سوال تایماز و آیناز ، از اتاق زدم بیرون .
با حال نزار از دستشویی اومدم بیرون .عق زدن زیاد باعث شده بود گلوم بسوزه . تا به حال به این حال و روز نیفتاده بودم . یه کم با آب حوض که خنک بود ، صورتم رو شستم بلکم حالم بهتر بشه .
سرم رو که بلند کردم ، تایماز رو پشت پنجره ی اتاق ناهار خوری دیدم . اشاره کرد که چی شه ؟
با اشاره دست گفتم که چیزی نیست . اما بود . نمی دونم چم بود . کمرم داشت نصف می شد . حالم به هیچ وجه رو به راه نبود.
به اجبار ایناز و صفورا ، تا شب تو رخت خواب بودم . تایماز هم موقع رفتن اومد یه سری بهم زد و رفت سرکارش. ناهارم رو هم آوردن تو اتاقم . اما مگه می تونستم چیزی بخورم ؟ هر چی می خوردم ، برمی گشت تو دهنم .
شب موقع شام اصرار کردم که برم پایین غذا بخورم .اما از بوی غذا حالم بد می شد . تایماز و آیناز هر دو نگران بهم چشم دوخته بودن .
گفتم: میلم نمی کشه . نخورم بهتره و کشیدم کنار.
تایماز گفت : بریم دکتر ؟
گفتم : نه بابا نیازی نیست . بهتر می شم .
تایماز ناراحت به نظر می رسید . گفتم : چیزی شده تایماز ؟
گفت : نه ! چرا می پرسی؟
گفتم : قیافت که اینو نمی گه . مطمئنم چیزی شده.
دست از غذا خوردن کشید . آیناز نگران چشم دوخت بهش و گفت : آره تایماز ؟ اتفاقی افتاده ؟
تایماز پفی کرد و گفت : یاشار مرده .
اونقدر یه دفعه ای گفت که قلبم وایساد. با وحشت گفتم : چــــی؟ مرده ؟
تو این مدت دلم به این خوش بود که حتماً نمرده . درسته که ازش کینه داشتم و واقعاً به مرگش راضی بودم . اما نمی خواستم این مردن به دست من باشه . بدنم شروع کرد به لرزیدن . حالم به اندازه ی کافی بد بود . با این خبر بدتر شد . خدای من ، من کشته بودمش . من یه آدم کشته بودم !!!
آیناز نگران پرسید : تو از کجا می دونی ؟ بعد یه نگاه نگران به من کرد و با تردید پرسید :حالا چی می شه ؟
حالم دست خودم نبود . حس می کردم فشارم افتاده . چون بی حس و سرد شده بودم .
انگار یه لحظه متوجه حال خرابم شدن . چون تایماز سریع از پشت میز بلند شد و اومد طرفم. دستم رو گرفت و گفت : خوبی؟ چرا اینقدر سردی؟
از همون جا داد زد : صــــفورا ؟؟؟
صفورا خانوم فوری خودش رو رسوند و گفت : بله آقا؟
تا چشمش به من افتاد سریع دویید طرفم و گفت : وای خدا مرگم بده . چی شده خانوم ؟
آیناز گفت : برو سریع به سید علی بگو ؛ بره دکتر علوی رو با خودش بیاره .
صفورا به چشمی گفت و رفت .
تایماز گفت : بلند شو ببرمت تو اتاق .
میت شرف داشت به حال اون لحظه ی من . سرم شدیدگیج می رفت . همه ی وزنم رو انداخته بودم رو تایماز.
نمی دونم چطوری رفتم بالا و اصلاً یادم نیست چطور خوابیدم و کی دکتر معاینم کرد .
وقتی چشمام رو باز کردم ، دیدم کسی تو اتاق نیست . اما صدای حرف زدن تایماز رو با یه مرد شنیدم . حتماً دکتر بود .
حرفاشون واضح نبود . منم اونقدری حالم خوب نبود که بتونم دقت کنم . ناخودآگاه چشمام روهم افتاد. اما بیدار بودم .نای باز کردن چشمام رو نداشتم . در اتاق باز شد . حتماً تایماز بود .
خواستم چشمام رو باز کنم اما انگار یکی بهم گفت : بذار بسته باشه .
چند لحظه گذشت که دوباره در باز و بسته شد .
تایماز گفت : چطور اومدی بالا؟
آیناز چرخ رو سید علی آورد . منم ، صفورا و اکرم کمک کردن .
تایماز با صدای دلخور گفت : خوب می گفتی خودم می آوردمت .
آیناز چرخش رو حرکت داد و اومد نزدیکتر و گفت : تو از کجا فهمیدی یاشار مرده ؟
تایماز بعد از چند لحظه سکوت گفت : آسلان واسم یه نامه فرستاده . نامرد ، کثافت تو نامه گفته بود که یاشار مرده . در ضمن .... در ضمن...
آیناز با نگرانی پرسید: در ضمن چی ؟ اون چیه که اینطوری پریشونت کرده ؟
گفت: احمق زذل نوشته که یاشار به آی پارا دست درازی کرده و بعدش آی پارا کشتتش.آیناز با صدای جیغ مانندی گفت : نـــه!!! این امکان نداره . آی پارا گفت ؛ هیچ اتفاقی براش نیفتاده و قبل از اینکه یاشار به هدفش برسه ، اونو زخمی کرده .
تایماز با صدایی که استیصال توش موج می زد گفت : نمی دونم آیناز . گیجِ گیجم . من حرف آی پارا رو باور دارم . اما این لعنتی تخم شک رو کاشته تو دلم . یعنی واقعاً تو اون سه روز کسی با آی پارا کاری نداشته ؟ حق بده شک کنم !!! کم نبود فرصت برای اینکار.
خیلی پریشونم . این حرف دکتر هم دیگه بدتر داره دقم می ده. الان بدترین موقع واسه این اتفاق بود .
آیناز با ترس و تردید پرسید : کدوم حرف ؟چه اتفاقی ؟
سکوت بود سکوت .
دلم می خواست حالم خوب بود و شجاعت اینو داشتم که بلند شم و با فریاد بگم : روح و جسم من ، فقط مال شوهرم بوده و کسی بهش تعرضی نکرده . اما مگه من شاهدی هم داشتم ؟ چرا حرف من نباید به اندازه ی نامه ی اون کثافت ، سندیت داشته باشه . یعنی من دروغ می گم و آسلان راست ؟
می دونستم من اینقدر ها هم خوش شانس نیستم که یه همچین اتفاقی برام بیفته و من بتونم بی هیچ مشکلی اونو پشت سر بذارم .
چقدر دلم از قضاوت تایماز گرفت .
پس بگو چرا از سر شب اینقدر کسله !!! تازه یادش اومده باید به اون سه روز شَک کنه . همه ی اون یه ذره توانم هم ازم گرفته شد. خیلی تلخه مردت بهت اعتماد نداشته باشه .
حالا که طوری نشده ، اون اینطوری بی اعتماده ، وای به روزی که واقعاً برام اتفاقی بیفته .
مردی که باید مأمن درد و رنج من باشه و اگه برام مشکلی پیش بیاد ، بیاد جلوی جماعت سینه سپر کنه و بگه من به پاکی زنم ایمان دارم ، با یه نامه از طرف کسی که همه به نیتش آگاهن ، از این رو به اون رو شده . چقدر دلم گرفت .چقدر دلم شکست.
تایماز بعد یه سکوت طولانی بلاخره ، لب از لب باز کرد و گفت : دکتر گفت؛ امکان داره حالات امروز آی پارا مربوط به آبستنی باشه .
این همه شُک تو یه روز برام خیلی سنگین بود . بغض بدجور نشست تو گلوم . بگو چرا این بدتر شده . الان با خودش می گه حتماً این بچه ، بچه ی یاشاره !!!
دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و اونا بی صدا غلطیدن رو گونم .
آیناز گفت : اگه واقعاً آی پارا حامله باشه ، مطمئنم بچه ی توه تایماز .آی پارا اهل دروغ و دغل نیست . با شناختی که ازش دارم ، می دونم اگه یاشار بهش تعرضی می کرد ، مرد و مردونه می گفت . ما که می دونیم این آسلان ازش خوشش نمی یاد . دیده نقششون نقش برآب شد و نتونستن کاری بکن و در ضمن یاشار مرده ، گفته ؛ یه سنگه تو تاریکی . می ندازم شاید به هدف خورد . اون می خواد زنت رو پیش چشمت حقیر کنه . به آی پارا شک نکن داداش!!!
باز گلی به جمال آیناز که حداقل اگه هم شک داشته باشه ، بازم دهنش به تهمت باز نمی شه . خدایا ببین کارم به کجا کشیده که خواهر شوهرم باید ضمانت دامن پاک من رو پیش شوهرم بکنه و بچم، بچه ای که هنوز نمی دونم هست یا نه ، هنوز نیومده باید پیش چشم پدرش محکوم به ولد زنا باشه.
این همه تحقیر واسه دختر یکی یکدانه ی یوسف خان ، خیلی ثقیل بود . خیلی!!!!
خدا ازت نگذره یاشار که هم زندگی خودت رو به فنا دادی و هم آبروی منو.
با خودم گفتم : کاش دیگه ساکت شن . کاش دیگه حرف نزن. کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم . چطور اثبات کنم که بی گناهم .


نمی دونم کی خوابم برده بود. ولی با تکونای تخت بیدار شدم .آروم چشمام رو باز کردم. تایماز بود که پشت به من خوابید. حقم بود؟ نبود ؟ چرا باید مَرَدم ازم رو برگردونه .با خودم فکر کردم ؛ الان منو نجس می بینه ؟ الان بچه ی تو شکمم رو تخم حروم می بینه ؟
همینقدر که تصور بودن زن آدم ، تو بغل یه مرد دیگه می تونه برای یه مرد زهرآگین و غیر قابل تحمل باشه ، تصور بی اعتمادی مرد آدم به زنش هم خفه کننده و عذاب آوره . منی که به قیمت کشتن یه آدم ، از شرافتم دفاع کردم ، حقم نیست شوهرم حتی ذره ای بهم شک کنه . حتی اگه واقعاً بهم تجاوز هم می شد بازم من مقصر نبودم . چه برسه به حالا که پاک ِ پاکم.
دهنم مزه ی گس می داد. حالم خوب نبود اما باید باهاش حرف می زدم . باید بهش می گفتم که چه حسی دارم .
آروم صداش کردم .
بدون اینکه برگرده گفت : هوم؟
قلبم فشرده شد . اما تحمل کردم که اشکم در نیاد
گفتم : من همه ی حرفات رو شندیدم تایماز .
یکدفعه برگشت طرفم و گفت : چی گفتی؟
در حالی که به زحمت جلوی اشکام رو گرفته بودم ، گفتم : من شنیدم به آیناز چیا گفتی.نذاشتم حرفی بزنه و سریع ادامه دادم : اگه واقعاً حرف آسلان برات بیشتر از من حجته ، بِکن این دندون لقو و طلاقم بده . من با فقر و نداری می تونم زندگی کنم اما تحقیر نه!!!
تایماز فوری منو بغل کرد و گفت : نه تو اشتباه می کنی ! من منظورم این نبود که به تو شک دارم !
پریدم وسط حرفش و گفتم : من بچه نیستم تایماز . من دقیقاً می دونم منظور تو چی بود. منِ نجس ، منِ ناپاک ، خودم به همون آسونی که وارد زندگیت شدم ، از زندگیت می رم بیرون . اصراری هم واسه موندن ندارم . موندن تو جایی که حرفم سند نباشه ، واسه من هزار بار از مرگ بدتره . زجری که چند ساعت پیش با شنیدن حرفات کشیدم ، خیلی بیشتر از زجر و ترس من تو اون سه شب بود . تمام مدتی که اسیر بودم ، دلم به امید تو روشن بود اما تو با یه فوت ، شمع امید من رو خاموش کردی .
من به خاطر حفظ قداست و پاکی دامنم ، آدم کشتم . این آسلان هم چون پای خودش گیره تا حالا بروز نداده وگرنه تا حالا آجانا منو گرفته بودن . البته به خاطر خودم اینکار رو کردم و سر تو هیچ منتی نیست ، اما مهم اینه که به خاطر پاکیم دستم به خون آلوده شده ، ولی تو با چند خط نامه از طرف یه آدم معلوم الحال مثل آسلان ، اینطوری نابود شدی .
منم خان زاده هستم . منم تو ناز و نعمت بزرگ شدم اما مثل تو بی طاقت نیستم . حالا فهمیدم که با وجود زن بودنم ، از تو تحملم بیشتره . اگه مدرکی داشتی ، اگه چیزی دیده بودی یا حتی اگه یه آدم مطمئن و قابل اعتماد چیزی بهت گفته بود و اینطوری بهم می ریختی ، بهت حق می دادم. اما آسلان ؟
تحمل ارجحیت دادن به حرف آسلان دربرابر حرف من ، برام هزار بار سخت تر از مرگه .
تایماز بی صدا گوش می کرد . همه حرفام رو زده بودم . بلاخره بعد از چند ساعت خفقان ، تونستم نفس بکشم . بلند شدم از تخت برم پایین که دستم رو گرفت و محکم بغلم کرد . موهامو می بوسید و ازم معذرت می خواست . دلم گرفته بود و به این آسونی ها وا
نمی داد . هی معذرت می خواست وحق رو بهم می داد که دلگیر باشم . وسط حرفاش یه دفعه دست برد رو شکمم و گفت : تو فکر می کنی دختره یا پسر؟
نتونستم خندم رو جمع کنم . عین یه بچه شده بود .
گفتم : هنوز که معلوم نیست باردارم !!!
گفت : دکتر خیلی مطمئن حرف می زد . می گفت ؛ این حالت ها علائم بارداریه.
تایماز با این حرفها می خواست ذهن من رو منحرف کنه . می خواست یادم بره چقدر غصه دار بودم و تا حدی هم موفق شد . دیگه بلند نشم . با اینکه دلم هنوز ترمیم نشده بود اما خودم رو سپردم دست نوازشهای مردونشو سرم رو گذاشتم رو بازوشو خوابیدم.
با صدای ضربه های وحشتناکی که به در حیاط می خورد بیدار شدیم . هر دومون گیج بودیم . تایماز با نگاه نگران گفت : یعنی کیه این وقت صبح ؟
همونطور منگ نگاهش کردم . دلم بدجور شور می زد . انگار فهمیده بود طوفانی تو راهه.
تایماز از تخت رفت پایین و پیرهنش رو برداشت تا بپوشه و بره ببینه کیه که در با شدت وا شد..
قلبم دیوانه وار تو سینم می کوبید. می دونستم همین روزاست که با این صحنه مواجه بشم . اما حالا ؟ با وجود اینهمه فشارهای پی در پی ؟ این دیگه بی انصافی بود .
خان و بانو مثل دو تا گاو وحشی که هر لحظه ممکنه رم کنن و هر چی که زیر دست و پاشون باشن رو له کنن ،تو آستانه در ایستاده بودن .
من نیم خیز رو تخت بودم و تایماز با بالاتنه ی برهنه و پیرهن بدست کنار تخت ایستاده بود و هاج و واج داشت به پدر و مادر فوق عصبانیش نگاه می کرد .
خواستم بلند شم که سرم گیج رفت . چشام به دوران افتاده بود . تار می دیدمشون .
تو یه لحظه بانو به طرفم حمله ور شد . با الفاظ رکیک مخاطب قرارم داده بود و هی می گفت : دختره ی هر جایی ، هرزه ی کثیف ، بی پدر و مادر، چیکار کردی که اینطوری این مفلوک بدبخت رو تونستی تور کنی ؟
این بود مزد حمایتهای من ؟ این بود حرمت نون و نمک خونه ی من ؟ جلوی محمد علی خان سکه ی یه پولمون کردی که با این احمق فرار کنی ؟ همه ی تلاشت واسه جلب نظر ما این بود که سر از تخت پسرم در بیاری ؟
چقدر خرد شدم !! چقدر شکستم !! فقط خدا می دونست و بس .گلوم داشت می سوخت . حالم خراب بود . خیلی خراب . اونقدر شوکه بودم که نمی تونستم تکون بخورم چه برسه به جواب دادن . تایماز هم دست کمی ازم نداشت.
به خاطر کدوم گناه ، مستحق این همه عذاب و تحقیر شده بودم . چشمام رو به زحمت باز نگه داشته بودم . بانو دوباره به طرفم خیز برداشت و محکم زد تو گوشم. گوشم سوت کشید . دیگه هیچ صدایی نمی شنیدم . برای لحظه ای چشمام می دید اما اصوات ....
تایماز اومد جلو و دست مادرش رو گرفت و کشیدش اونطرف و گفت : بهش دست نزن مادر !!! به چه حقی رو زن من دست بلند می کنی ؟
بانو غرید : همین حماقتت باعث شده روزگارت این باشه . دختر قحط بود ؟انقدر بدبخت بودی که ارزشت رو به اندازه کلفت خونه پایین آوردی ؟
چقدر توهین بده ! چقدر زمین زدن شخصیت یه آدم بده ! بانو وسط اتاق نشست رو زمین و دستش رو برد سمت قلبش . خان که تا اون لحظه ساکت ولی با چهره ی درهم و عصبانی ایستاده بود ، طرفش دوید و کنارش نشست .
پوزخندی اومد رو لبم . به چه حربه هایی که متوسل نمی شد این زن بی رحم .
تایماز دستش رو برد و جای سیلی مادرش رو نوازش کرد و گفت : نگران نباش . من کنارتم . هیچ کس نمی تونه تو رو ازم بگیره . دستش رو برد سمت شکمم و گفت : من مواظب هردوتونم .
بانو ناله می کرد . ناله های اون باعث شد خان جری بشه و حمله کنه سمت تایماز . تا تایماز خواست به خودش بجنبه ، با سیلی پدرش ، خون از گوشه لبش روان شد . تایماز با پشت دست گوشه ی لبش رو پاک کرد و گفت : نذارین حرمت شکنی کنم .
خان با شنیدن این حرف عصبانی تر شد و با مشت کوبید تو دهن تایماز که خون از دندون و دماغش روان شد . دلم به حالش سوخت . به حال خودم سوخت . به حال بچم سوخت .
حالم داشت بهم می خورد . باز هم تهوع بازهم سرگیجه .
آیناز به کمک اکرم و صفورا اومد بالا . اون بیچاره ها با ترس فرار کردن . آیناز خودش رو رو صندلیی که سید علی براش بالا آورد جا به جا کرد و گفت : اینجا چه خبره ؟ شماها اینجا چیکار می کنین؟
بانو تا چشمش به دخترش افتاد ، شروع کرد به لعن و نفرین کردن . هر چیزی رو که لایق خودش و جد و آبادش بود رو به دختر و پسرش نسبت دادکه به کسی مثل من که در نظر اون یه کلفت بی مقدار بودم ، پناه دادن . دخترش رو به خاطر با خبر بودن از این اشتباه تایماز و سرپوش گذاشتن روش به شدت مذمت کرد .
تایماز که ساکت ایستاده بود ، دیگه طاقت نیاورد و گفت : مادر حرفی نزن که بعدا ًپشیمون بشی .حواست هست که داری با دختر خودت حرف می زنی ؟
بانو یه دفعه مثل دیوونه ها حمله کرد طرفم و گیس بافتم رو گرفت تو دستشو منو از رو تخت کشید پایین و گفت : آره حواسم هست به خاطر این نکبت دارم به دخترم چیا می گم ! حالم خوب نبود وگرنه مگه زورش به من می رسید ؟
تایماز خیز برداشت سمت ما و منو از دست مادرش گرفت ودر حالی که سرم رو تو بغلش گرفته بود و جای موهای کشیده شدم که شدید ذوق ذوق می کرد ، نوازش می کرد رو به بانو با فریاد گفت : از خونه ی من برو بیرون !!! به چه حقی دست رو زن من بلند می کنی ؟ آیناز مهربون و دلرحم از این همه بلبشور ترسیده بود و داشت اشک می ریخت .
مثل میت وسط اتاق بودم . تایماز بازومو گرفت تا بلندم کنه اما تو یه لحظه نتونستم در برابر هجوم مایع معدم مقاومت کنم و رو فرش وسط اتاق بالا آوردم . به زحمت نگاه نادمی به تایماز انداختم و چشام سیاهی رفت .


چشمام رو که باز کردم ، همه جا سفید بود . یه لحظه حس کردم مُردم. چقدر این حس بعد از اون همه مشکلات شیرین بود .
یه دفعه تایماز بالا سرم ظاهر شد . وای پس نمرده بودم .
لبام خشک بود . به زحمت از هم بازشون کردم و پرسیدم : اینجا کجاست ؟
با دستش سرم رو نوازش کرد و گفت : بهداریه عزیزم .
گفتم : پدر و مادرت کجان ؟
گفت : تو خونن. حالت بد شد . آوردمت اینجا.
نگران چشمم رو دوختم بهش و گفتم : تایمازحالا چی می شه ؟
دستش رو گذاشت رو گونم و گفت : هیچی . اونا برمی گردن اسکو و من و تو آیناز و بابک ( بابای کوچک ، بابایی ، خان بابا ) اینجا می مونیم و زندگیمون رو می کنیم.
با تعجب پرسیدم : بابک ؟
دستش رو گذاشت رو شکمم و گفت : آره دیگه بابک بابا .
با اخم گفتم : ولی من دختر می خوام !!!
خندید و گفت : خوب بعد از بابک برام یه دختر بیار. که نازگل باباش باشه . اما من می دونم اولی پسره .
گفتم : اگه دختر شد ؟
خم شد و پیشونیم رو بوسید و گفت : من که می دونم پسره اما اگه دختر شد ، دومی پسر می شه .
دیگه این بحث رو ادامه ندادم و گفتم : تایماز من می ترسم . من نمی خوام بین تو و خونوادت باشم . از اول هم از همچین روزی می ترسیدم . خدا لعنت کنه آسلان بی وجدان رو . دید نتونست خودش کاری بکنه ، رفت به خان و بیگم خاتون گفت که اینطوری زهرش رو بریزه .
تایماز پوفی کرد و گفت : دیر یا زود این اتفاق می افتاد . حالام چون ما یه کم بهم ریخته بودیم برامون فشار مضاعف بود وگرنه قابل پیش بینی بود این ماجرا. البته تو نگران نباش . چند روز دیگه آروم می شن . تو زن عقدی و قانونی من هستی و کسی نمی تونه حق داشتنت رو ازم بگیره . فقط این چند روز جلوی چشمشون نباش . نمی خوام بهت توهین کنن. با این حالت هم اصلاً صلاح نیست خیلی تو چشمشون باشی . مادر رو می شناسی !!! من و آیناز حلش می کنیم .
کمکم کرد بلند شم . سید علی تو درشکه منتظر بود . پیش این خونواده هم بی آبرو شده بودم . جوری که این قوم یجوج مجوج حمله کردن ، اینا الان پیش خودشون چه فکرا که راجع به من نکرده بودن .
وارد خونه که شدیم ، کسی نبود . خودم رو برای یه جنگ درست و حسابی حاضر کرده بودم . اما خوشبختانه بی خطر رفتیم تو اتاقمون .
چند دقیقه بعد اکرم اومد و از تایماز خواست به مهمونخونه بره . ظاهراً منتظرش بودن اونجا .
تایماز نگران نباشی گفت و رفت پایین .
یه حسی بهم می گفت : برم ببینم چی می گن .
پاورچین پاورچین رفتم پایین . سرم هنوز سنگین بود . اما خیلی بهتر از صبح بودم .
در مهمونخونه باز بود . بنابراین کنار در ، بغل دیوار ایستادم و گوش دادم . بانو همینطور من و تایماز و آیناز رو نفرین می کرد و هی به خاطر حماقت بچه هاش به خدایی که می دونم اعتقادی بهش نداشت شکایت می کرد .
خان با یه لحظه آروم بگیر گفتن ، سکوت رو حکم فرما کرد و رو به تایماز گفت : من به هیچ عنوان این دختر رو به عنوان عروس قبول ندارم. یا طلاقش می دی یا اگه دلت به حالش می سوزه و نمی خوای آواره بشه ، باید دوباره با اونی که من می گم ازدواج کنی وگرنه از ارث محرومت می کنم .
آیناز گفت :خان بابا؟؟
خان غرید : تو یکی خفه شو که هر چی می کشم از دست توه. اگه اینقدر لی لی به لالای این کلفت نمی ذاشتی و وقتی این برادر احمق تر از خودت این تصمیم مزخرف رو می گرفت ، خبرمون می کردی ، کار به اینجا ها نمی کشید . مگه شما ها بی کس و و کار و یتیمین که سرخود ازدواج می کنین. لابد پس فردا باید بیام حنا بندون تو ؟
منتظر بودم ببینم تایماز چی می گه !!! یعنی طلاقم میداد ؟ با یه بچه تو شکمم ؟ یا اینکه از سر دلسوزی نگهم می داشت و سرم هوو می آورد ؟
خان دوباره پرسید : هان چی می گی ؟
تایماز محکم گت : نه طلاقش می دم و نه زن دیگه ای می گیرم . زن من بارداره . من دوسش دارم و نمی خوام با هیچ کس دیگه ای ازدواج کنم . این ارث و میراثتون رو نگه دارین واسه خودتون . من نیازی بهش ندارم .
بانو با صدای جیغ مانندی گفت : خدای من !!! خدایا منو بکش از دست این بچه های دوونه راحتم کن . با چه رویی تو صورت زنای خانای دیگه نیگا کنم آخه ؟ کلفت خونم از پسرم حاملت ! این ننگ رو چطور پاک کنم ؟
تایماز با خشم گفت : آی پارا کلفت خونه ی شما نیست . خانوم خونه ی منه . زن منه . جوری حرف نزنین که انگار فعل حرومی انجام شده . بچه ی تو شیکم آی پارا ، بچه ی حلال منه .
پدرش گفت : راستی ؟ می خوای قباله ی فروشش رو نشونت بدم ؟
اصلاً نظرم عوض شد . می خوام یه کار دیگه بکنم . آی پارای تو ، از خونه ی من فرار کرده . هنوز هم کلفت خونه ی منه. اون مال منه و حتی مالک مرگ و زندگیشم .
اگه اون بچه برات مهمه و می خواییش ، می ذارم تا دنیا اومدنش پیشت بمونه . هر چند بچه ی یه کلفت چی می تونه باشه . بعدش بچش مال تو خودش مال من .
اگه نمی خوای به زندگی کلفتی برگرده ، باید هر کاری می گم بکنی . تو باید با اونی که من می گم ازدواج کنی وگرنه ، کلفت خونم رو ازت می گیرم . این یه تهدید نیست تایماز یه دستوره. اگه قبول نکنی ، همین الان با خودم می برمش . اون قبل از اینکه زن تو بشه ، مال من بوده و فرار کرده پس مجبوری منو راضی کنی تا قبول کنم مال تو باشه . منم فقط با ازدواج تو با دختر جهانگیر خان میبدی ، راضی می شم نگهش داری.
حس می کردم اونقدر بلند نفس می کشم که الان همه می شنون . خدای من رذالت تا چه حد ؟ خان بابا تو هم خان بودی . تو هم اینقدر بد بودی ؟ تو هم راجع به آدمها ، مرگ و زندگیشون ، بودن و نبودشون ، بچشون ، اینطوری با قصاوت مثل یه تیکه آشغال برخورد می کردی ؟
کجایی ببینی که با آی پارات دارن چیکار می کنن؟
دستم رو بردم سمت شیکمم و گفتم : بابک من چقدر نیومده بدبختی مادر !!! هنوز دنیا نیومده مطرودی . من حداقل چند صباحی مثل آدم زندگی کردم اما تو چی ؟
دیگه برام مهم نبود تایماز چه تصمیمی می گیره . هر کاری می کرد بازنده ی ماجرا من بودم . یا باید بدون بچم و شوهرم برمی گشتم به کلفتی یا وجود یه نازپرده ی اشرافی رو به عنوان هوو قبول می کردم .
من آی پارای یوسف خان هیچ کدوم رو قبول نداشتم . مردن بهتر از زندگی با این خفت و خواری بود .
باید می رفتم . باید دور می شدم از این آدمهای بد ذات که هیچ کس رو آدم حساب نمی کردن . باید می رفتم تا همه چیزم رو لجن نکشیده بودن .
با حال خراب رفتم بالا تو اتاق. باید فکر می کردم . اما مگه می تونستم ؟ مغزم کلاً از کار افتاده بود .
می دونستم تایماز به این زودی ها بالا بیا نیست . کلید رو تو در چرخوندم . رفتم سراغ گنجه ی مدارک . شناسنامه و قباله ی ازدواج و مدرک نهمم رو برداشتم . از زیر تشک هم سکه هام رو برداشتم . یه کم هم لباس و خرت و پرت ورداشتم و همه رو ریختم تو بقچه .
از تو پنجره نگاهی به حیاط کردم . سید علی تو حیاط نبود .
چادرم رو زدم به کمرم و آروم از پله ها اومدم پایین . اکرم و صفورا هم لابد مشغول تدارک غذا بودن . کسی متوجه من نبود .
من نمی تونستم اجازه بدم بچم رو ازم بگیرن . وجود یه زن دیگه کنار شوهرم رو نمی تونستم تحمل کنم . باید با بابکم ، یادگار تایمازم ، از این خراب شده می رفتم .
هنوز تو اتاق مهمونخونه بودن . صدای فریاد تایماز تنم رو لرزوند . با خودم گفتم : فریاد نکش مرد تنهای من ، در برابر این قوم الظالمین هیچ کاری ازت برنمی یاد . سریع خودم رو رسوندم به در حیاط . چادرم رو سر کردم . دوباره برگشتم و یه نگاه به خونه ای که کلی خاطرات خوب توش داشتم انداختم وگفتم : برمی گردم . یه روز دوباره برمی گردم . اینبار با قدرت برمی گردم و سریع از در زدم بیرون.



آی پارا
با استیصال گفتم : حالا من چیکار کنم خاله ؟
والا چی بگم ؟ خود من که جرأت نمی کنم برم بیرون . نائب هم از این وضعیت ناراضیه .
مداد رو از دهن بابک گرفتم و گفتم : من سرم بره این حجابم نمی ره. نمی تونم بی چادر یا اقلاً روسری برم تو کوچه. مجبورم قید درسو بزنم . دیگه کارم نمی تونم بکنم. همه ی زحماتم با دستور ظالمانه ی این قزاق به هدر رفت . آخه یکی نیست بگه به تو چه !!!
تو اختیار دار زن و بچه ی خودتی. اصلاً بگو لخت برن بین مردم . ولی به دین و ایمون وآخرت زن و بچه ی مردم چیکار داری آخه!!!
فخرتّاج بابک رو بغل کرد و گفت : حالا اینقدر حرص نخور . همه چی دُرس می شه .عوضش داییت داره به خاطر تو می یاد . باید خوشحال باشی . اون اگه بیاد ، می تونه کمکت کنه مال و اموالت رو از عموت پس بگیری. البته من بارها بهت گفتم ، بازم می گم؛ رو من و نائب هم حساب کن . نائب دوست و آشنا زیاد داره . می تونه خیلی کمکت کنه .
گفتم : شما و جناب نائب السلطنه ، به گردن من حق بزرگی دارین . همین الانشم برام جبران کرده هاتون غیرممکنه . نمی خوام به خاطر من درگیر بشین . درضمن ممکنه خبر به گوش خان برسه شما دارین با عموم می جنگین ، اون موقع شَستش خبر دار بشه یه خبرایی هست . من نمی خوام تا عموم رو محکوم نکردم ، کسی از جای من با خبر باشه . می ترسم خاله . می ترسم بابکم رو ازم بگیرن . من با فرارم در حق تایماز خیلی ظلم کردم. اونو تو میدون تنها گذاشتم و شاید با این کارم صحه گذاشتم رو همه ی تهمت هایی که خان و بانو بهم زدن . تایماز هر کاری باهام بکنه حق داره . چهار سال اونو از دیدن بابکش محروم کردم . فقط چون ترسیدم از دستشون بدم ، ازش دور شدم و یه جورایی واقعاَ از دستش دادم . همه ی دلخوشیم به بابکمه که یادگار عزیزترینمه. تایماز در حق من خیلی لطف کرده بود اما من بد کردم باهاش . البته دلایل خودم رو داشتم ولی از نظر اون کارم نابخشودنیه ، می دونم .
می خوام حداقل وقتی پیشش برمی گردم ، یه حرفی واسه گفتن داشته باشم . تایماز با ازدواج با من ، خیلی فداکاری کرد و هر جور لعن و نفرین پدر و مادرشرو به جون خرید . من با موندنم اونو تو فشار قرار می دادم . اما با رفتنم هم شکستمش . امیدوارم یه روز بتونه منو ببخشه.
فخرّتاج دست بابک رو که با تایماز مثل سیبی بودن که وسط به دو نیم شده بود ، گرفت و گفت : ما می ریم پایین . تو هم بشین درست رو بخون . به نظر من چاره ای نداری . شده تا پایان خرداد دندون رو جیگر بذار و بی لچک برو بیرون . حیفه بخوای درست رو ول کنی .
گفتم : نه خاله جان هر چی فکر می کنم ، می بینم نمی تونم اینکار رو بکنم . هم به خاطر خدای بالاسری و هم به خاطر خدای زمینی.
فخرتاج با تعجب پرسید : خدای زمینی؟
لبخند کجی نشست رو لبم و گفتم : تایماز رو می گم . من که می دونم اگه الان کنارم بود نمی ذاشت برم بیرون . من که می دونم چقدر متعصبه ! چقدر غیوره ! من ازش دور نشدم که خودسر باشم . دور شدم تا داشته باشمش . نمی تونم بهش خیانت کنم .
فخرتاج با عشق نگام کرد و گفت : هر روز که می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که تو بهترین انتخاب تایمازی .
با یه لبخند از تعریف شیرینش تشکر کردم .
دست و دلم به درس خوندن نمی رفت . فکرم پر کشید به چهار سال پیش . به همون روزی که با حال خراب و دلی شکسته از خونه ی شوهرم فرار کردم .
چقدر دلم برای صدای بم و چشمای مشکی گیراش تنگ شده بود . چه شبها که با یاد نفس گرمش پشت گوشم به خواب رفتم و چه روزا که با تصور صورت خندون و شیطونش بیدار شدم.
به چه سختی خودم رو تا گاراژ رسوندم . می ترسیدم متوجه نبودنم بشن و بخوان دنبالم بیان . یه بلیط واسه تبریز خریدم و منتظر شدم تا اتوبوس راه بیفته . گرسنه بودم و دلم ضعف می رفت . اما حالم بد بود . می دونستم تا یه لقمه بذارم تو دهنم ، همه رو برمیگردونم . خدا خدا می کردم اتوبوس زود پر بشه ، تا راه بیفتیم . می ترسیدم پیدام کن.
بلاخره با هر جون کندنی بود بعد چهار روز رسیدیم تبریز. فقط خدا می دونه تو اون ماشین ، چیا به سرم اومد . چهار روز بود ، یه لقمه نون از گلوم پایین نرفته بود .همش با تکونای ناجور ماشین حالم بد می شد.اما مگه می تونستم کاری بکنم . زرد و زار از ماشین پیاده شدم .
تو اون چهار روز خیلی فکر کرده بودم که وقتی رسیدم تبریز چیکار کنم . آخرش هم به دو دلیل فخرتّاج رو انتخاب کردم . اول اینکه بهم قول داده بود به خاطر مادرم ازم حمایت کنه و اخلاقش مثل آیناز بود و از اول هم با وجود اینکه فهمید من زر خرید هستم باهام مثل یه خان زاده برخورد کرد و احترام گذاشت ، دلیل دومم این بود که می خواستم روزی که دوباره با شوهرم مواجه می شم ، اون رو از مکانی که من وقتی باهاش نبودم توش زندگی کردم ، مطمئن کنم . چه جایی بهتر از کنارش عمش . اینطوری حداقل در مظان اتهام قرار نمی گرفتم که این مدت رو معلوم نیست کجا بودم .
فقط خدا خدا می کردم فخرتّاج قبولم کنه و درضمن منو به خان و بانو تحویل نده . نمی خواستم خودم تنهایی زندگی کنم . نه اینکه نمی تونستم ، اگه مجبور بودم ، می بایست تنها می موندم ولی اگه می تونستم تحت حمایت معنوی فخرتّاج باشم ، بیشتر احساس امنیت می کردم . می دونستم برای یه زن تنها که برو رویی هم داره با یه بچه تو شیکمش و بی آقابالاسر چه خطراتی ممکنه وجود داشته باشه . هنوز هم خواب یاشار رو می دیم که چطور وحشاینه به طرفم حمله کرد . یاشار ها دور و برم کم نبودن !!!
از همون گاراژ ، پرسون پرسون خودم رو رسوندم پشت در عمارت فخرتّاج .
یه آیه الکرسی خوندم و فوت کردم به خودم و با توکل به خدا ، در زدم .
بماند که چقدر فخرتّاج بعد از شنیدن سرگذشتم برام مادرانه اشک ریخت و منو مثل دختر خودش به سینش فشرد و برادر و زن برادرش رو برای جفایی که در حق من و تایماز و بچمون کرده بودن ، نفرین کرد . اما حرفی که آخر صحبتهاش بهم زد ، مثل مرحمی بود که رو زخم دلم گذاشته شد .
در حالی که هنوز تو بغلش بودم گفت : من مطمئنم خدا حقت رو از هر کسی که ناحقش کرده می گیره . تایماز هم حق تو و بچه ی تو شکمته . تا وقتی به حقت برسی ، اینجا خونه ی توه و تو امانت تایمازم هستی . مثل گل مواظبتم تا تحویلش بدم . ته مزه ی صحبتش اونقدر شیرین بود که بعد از سالها به خوبی حسش می کنم .
از اون روز شدم دختر خواهر فخرتّاج و بچه ام هم شد نوه ی خواهرش . فخرتّاج بعضی وقتها حتی گل صباح صدام می کرد . می گفت : اونقدر شکلشی که یادم می ره تو دخترشی.
سکه هام رو با کلی التماس و خواهش و تمنا به شوهرش سپردم که باهاش کار کنه و هم خودش سود ببره و هم یه مقدار به من بده . مگه قبول می کرد ! وقتی دیدن اینجوری معذبم و ممکنه اونجا رو ترک کنم ، قبول کردن و این برایِ منِ مغرور خلی عالی بود . به فکر غرور شوهرم هم بودم . نمی خواستم بعدها بگن زنش جیره خور شوهر عمش بوده .با کمک نائب السلطنه که مرد لوطی صفتی بود و به خاطر اسم و رسم و منشش خیلی برو بیا داشت ، تو مدرسه ی ابتدایی روستای لاله دره سی ( دره ای که لاله داره ) مشغول تدریس شدم و خودم هم شبانه شروع به خوندن دبیرستان کردم .
غیر از سه ماهه ی اول بارداری که بابکم بدجور اذیت می کرد ، بچم تا زمان زایمان هوای مادرش رو داشت. هر روز با یه درشکه به روستا می رفتم و عصر برمی گشتم . اونقدر از کارم لذت می بردم و زندگیم آروم شده بود که باورم نمی شد آی پارای مصیبت زده من باشم . تنها چیزی که عذابم می داد و باعث می شد خنده هام از ته دل نباشه ، دوری از تایماز و بی خبری ازش بود . می تونستم درک کنم الان چه حالی داره . من مرد با غیرتم رو خوب می شناختم . تایماز به این راحتی ها نمی تونست با فرار من کنار بیاد . اما پدر و مادر ظالمش چاره ای برام نذاشته بودن . مطمئن بودم تایماز با طلاقم موافقت نمیکرد. اونم با وجد حاملگیم . ولی واسه اینکه ازش دورم نکن ، ممکن بود تن به ازدواج با اون خان زاده بده و سرم هوو بیاره اما من نمی تونستم این رو تحمل کنم . اونم کی ؟ هوویی که حتماً یکی بود مثل بانو !!! من یا چیزی رو نمی خواستم یا اگه می خواستم تمام و کمال می خواستم . حالا که من نبودم ، خان هیچ دستاویزی نداشت که تایماز رو وادار به کاری کنه که مایل نیست .
دلم یه خبر می خواست . یه خبر از مَردَم . یه خبر که فقط بهم بگه خوبه !!! هر چند بعید می دونستم با کاری که من در حقش کردم ، خوب باشه . تایماز با نزدیک شدن به من که سلطان غم و بلا بودم ، زندگی آروم و بی دغدغه ای رو که می تونست داشته باشه ، یه آسونی از دست داده بود . همش با خودم فکر می کردم ، بودن با من ارزشش رو داشت تایماز ؟ ارزشش رو داشت که تو اینقدر برام فداکاری کنی ؟ تو جایگاهی داشتی که بهترین ها برات سر و دست می شکستن . اما انتخاب تو بدبختانه، من بودم . منی که وقتی دیدم ممکنه مال من نباشی ، مثل تو عمل نکردم. مثل تو مرد نبودم .
تو وقتی دیدی من ممکنه مال تو نشم ، برم داشتی و پشت پا زدی به همه و باهام فرار کردی و منو گرفتی زیر چتر حمایتت و ازم این آی پارایی رو ساختی که هیشکی فکرش رو نمی کرد . کمکم کردی درس بخونم و به بزرگترین آرزوم برسم . اما من مثل تو شجاع نبودم . نموندم و نجنگیدم . مثل ترسو ها فرار کردم تا نبینم ازم گرفتنت .
تا نبینم به خاطر کنار من بودن ، وارد یه حجله ی دیگه می شی . تا نبینم صبح از اتاق خواب یکی دیگه می یای بیرون .
می دونم ترک کردنت اصلاً سزاوارت نبود . اصلاً حقت نبود . اما منم مغرور بودم . منم آدم بودم .
این عذاب وجدان و این غم درونی رو با خودم چهار سال اینور و اونور کشیدم . چهارسالی که حتی یه شبش بی یاد تایمازم . مرد مغرور و دوست داشتنیم نخوابیدم و حتی یه سپیده دمش رو بی تصور چشمای جذاب و نگاه استخون سوزش بیدار نشدم . چهارسالی که دعای اول و آخر همه ی عبادتهام سلامتی اونو عاقبت بخیری بابکم بود .
آسه رفتم و آسه اومدم تا کسی ندونم مردی بالاسرم نیست . فکر ، جسمم و روحم تو تسخیر تایماز بود .
صدای خنده ی بابک که داشت با برفا بازی می کرد باعث شد لبخند نصفه نیمه ای بزنم .
باز ذهنم پرکشید به گذشته . به روزی که درد زایمان وسط امتحان بچه ها امانم رو برید. به روزی که اونقدر درد بهم مستولی شد که نتونستم قدم از قدم بردارم و همونجا تو مدرسه ی روستای لاله دره ،با کمک قابله ی پیر و مهربونی که بدجور منو یاد یاد دایه جانم انداخت ، بابکم رو به دنیا آوردم . بابکی که پدرش خوب می دونست پسره و دوست داشت اسمش رو بابای کوچیک بذاره . آره بابکم خیلی شبیه باباش بود . واقعاً بابای کوچیک بود .
خوشبختانه آخرین امتحان بچه ها بود و مدرسه سه ماه تعطیل می شد و من می تونستم با بچم باشم .
اون روز وقتی فخرتّاج منو تو درشکه با صورت زرد و زار و بچه بغل دید ، چه جیغی کشید و چه بلبشوری به پا کرد !!! بچه رو مثل یه شیء قیمتی ازم گرفت و زل زد تو صورت سرخش . گونش رو بوسید و با چشمای اشکی نگام کرد وگفت : باورم نمی شه ! چقدر شکل تایمازه ! با وجود اینکه شناسنامه و قباله ی ازدواجم رو دیده بود اما این حرفش خیالم رو از هر تصور نامربوطی که ممکن بود به بچم داشته باشن راحت کرد .
توان حرکت نداشتم ، اما با کمک دو تا از خدمه به زحمت بالا اومدم و تا رو تخت دراز کشیدم ، چشمام بسته شد .
من امانت تایمازم رو به سلامت به دنیا آورده بودم .
متاسفانه یکی از امتحانات خودم هنوز مونده بود و چون واقعاً از نظر جسمی وضعم رو به راه نبود ، تجدید شدم و بایستی شهریور ماه امتحان می دادم . ولی با وجود بابک اصلاً این چیزهای جزئی برام مطرح نبود .
فخرتّاج می دونست که خیلی دلم میخواد از تایماز خبر داشته باشم اما این مدت رو کنارم بود تا مبادا برام مشکلی پیش بیاد . وقتی به سلامت وضع حمل کردم و خیالش یه مقدار راحت شد ، به بهانه ی دیدن برادرش راهی اسکو شد تا یه خبری از تایماز برام بیاره . چقدر این زن مهربون و خوش قلب بود . هیچ کس باورش نمی شد خواهر کسی مثل میزا تقی خان باشه .
درست یکی بود عین آیناز . این ضرب المثل که می گن (خانیم قز بی بیَ چکره ) ( دختر به عمش می ره ) مصداق واقعی این عمه و برادر زاده بود .
خوشبختانه خان و بانو وقتی از تهران برگشته بودن اسکو ، منزل فخرتّاج توقف نکرده بودن . وگرنه ممکن بود از وجودم باخبر بشن . با خبرایی که یکی از مستخدمین خونهی خان که به فخرتّاج وفادار بود به دستمون می رسید ، معلوم شد ، خان و بانو شش ماه خونه ی تایماز مونده بودن و تازه سه ماه بود که برگشته بودن اسکو . این موضوع منو می ترسوند . می ترسیدم اتفاقی واسه تایماز افتاده باشه که اونا این همه وقت ، خونه زندگیشون رو به اَمون خدا ول کردن و رفتن .
با میل و رغبت ، فخرتّاج رو راهی کردم تا برام از عشقم خبر بیاره .
چه روزهای پرتشویشی بود. بابک چلّش هنوز تموم نشده بود و مدام گریه می کرد. خسته و کسل بودم . خبری از برگشتن فخرتّاج هم نبود . همه ی اینا بدجور منو بهم ریخته بود.
باز صدای خنده های شاد و کودکانه ی بابک منو از حال و هوای قدیم بیرون آورد . طاقت نیاوردم و رفتم کنار پنجره. بابک به همراه فخرتّاج تو حیاط بازی می کردن . یه آدم برفی درست کرده بودن به چه بزرگی .


برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 193
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,033
  • بازدید ماه : 13,991
  • بازدید سال : 141,094
  • بازدید کلی : 11,638,234