close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت هفدهم
loading...

رمان فا

شب که نائب خان اومد خونه ، سر شام ازم پرسید : دخترم تصمیمت چیه ؟ می دونستم منظورش در مورد این برنامه ی کشف حجابه . لقمه رو به زور قورت دادم و گفتم…

رمان آی پارا قسمت هفدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2105 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 10:7 نظرات ()

شب که نائب خان اومد خونه ، سر شام ازم پرسید : دخترم تصمیمت چیه ؟
می دونستم منظورش در مورد این برنامه ی کشف حجابه .
لقمه رو به زور قورت دادم و گفتم : بیرون نمی روم. هر چی فکر می کنم ، بیشتر به این نتیجه می رسم که درس دادن و درس خوندنم با این شرایط ، ارزش زیر پا گذاشتن عقایدم رو نداره . یه مدت می مونم تو خونه تا ببینم خدا چی می خواد .از طرفی دایی هم که ایشالله همین روزا می یاد و احتمالاً سرم گرمِ گرفتن حق و حقوق مادریم از عموم بشه ......................................................................

زیر لب اوهومی گفت و مشغول غذا خوردن شد . ولی من لبخند رضایت رو برای چند ثانیه رو لبش دیدم .
نائب السلطنه با وجود اینکه یه خاطر کارش ، با آدمهای رده بالا و به اصطلاح متجدد و درباری خیلی نشست و برخواست داشت ، یه آذری با غیرت و اصیل بود و خوش نداشت ناموسش در معرض دید نگاههای هرزه ی گرگهای اطرافش قرار بگیره . بنابراین بیرون رفتن خاله رو قدغن کرده بود . اما در مورد من ، نمی خواست حس کنم مجبورم وگرنه می شد فهمید که چقدر از تصمیم راضیه.
بعد از شام ، به زور بابک شیطون رو از خاله جدا کردم و رفتم تو اتاقم واسه خواب . اما چه خوابی ؟ من از وقتی که از خونه ی تایماز دراومده بودم ، شبا تا دیر وقت خوابم نمی برد . اونقدر به چیزای مختلف فکر می کردم که بلاخره خواب به چشمم می اومد .
بابک چند باری سراغ باباش رو ازم گرفته بود . جواب من و بقیه هم همیشه همین بود . رفته سفر!!!
پسر قشنگم ، بابکم نمی دونست اونی که هجران کرده منم . نه باباش.
با اینکه سه سالش بود ، هنوز هم از روپام خوابیدن خوشش می اومد . رو پام انداختمش و با تکون تکون دادن باهام ، اونا خوابوندم و خودم هم پر کشیدم به گذشته .
فخرتّاج بعد از ده روز بلاخره دل از اسکو کند و برگشت تبریز .
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . بد خلقی ها و گریه های بابک هم بیشتر اذیتم می کرد . وقتی از در اومد تو ، مثل دیوونه ها پریدم طرفش . بغلم کرد و گفت : این همه اشتیاق واسه من که نیست ؟
شرمنده شدم از لفظش . اونقدر هول بودم که از ده فرسخی داد می زد واسه چی بی قرارم .
برای اینکه بیشتر خجالت نکشم گفت : شوخی کردم دخترم . خوب واسه همین رفته بودم که برات خبر بیارم دیگه!!! غیر از اینه؟
بابک رو که تو قنداقـش آروم خوابیده بود بوسید و گفت : حال بابای پسر دست گلم خوبه . البته ظاهراً
نگرانی منو که دید گفت : بذار از اول برات بگم : آیناز برام همه ی ماجرا رو تعریف کرده.
گفتم : مگه اینجاست ؟
اخم کرد و گفت : وسط حرفم نپر دختر .
چشمی گفتم و اون ادامه داد : آیناز با خان داداشم اینا برگشته . این شیش ماهی که تهران بودن ، واسه دوا درمون آیناز مونده بودن. یه دکتر فرانسوی کمرش رو عمل کرده . دخترم الان می تونه روزی نیم ساعت با کمک عصا راه بره . چون هنوز کامل خوب نشده ، به کسی بروز ندادن . واسه همینه موقع برگشتن هم اینجا نیومدن .
از خوشحالی اشک تو چشام جمع شد . تایماز رو پاک فراموش کرده بودم . خیلی برای آیناز خوشحال بودم . دنیای اون خیلی بزرگتر از همه ی آدمهایی بود که دیده بودم . اون یه استثنا بود واسه همین بی نهایت از خوشیش و تصور چهره ی زیبا و ملیحش که با خنده قشنگتر هم می شد ،خوشحال بودم .
فخرتّاج که چشمای اشکی منو دید ،گفت : خدا به اندازه ی دل بزرگت بهت بده . این اشکاخیلی با ارزشن .
گفتم : آیناز رو به اندازه ی خواهر نداشتم دوست دارم . اونقدر در حقم محبت کرده که اگه تا آخر خدمتش رو بکنم بازم جبران نمی شه. حق آیناز نشستن رو اون صندلی و خریدن نگاه ترحم آمیز کسایی که از بزرگی دلش بی خبر بودن ، نبود . خوشحالم . خیلی خوشحالم دوباره می تونه راه بره.
خاله نگاه شیطونی به من کرد و گفت : و اما شوهرت ....
میدید خیلی بی قرارم ها ، ولی هی طولش می داد .
فخرتّاج سر به زیر گفت : الان حالش خوبه . ولی ...
نشستم جلوی پاش و گفتم : تو رو خدا خاله !!! جون به لبم کردین.
گفت : بی قراری نکن . می گم . ولی یه کم طاقت بیار.
دیگه حالم دست خودم نبود . جمله ی الان حالش خوبه هم تو کتم نمی رفت . اشک جلوی چشام رو گرفته بود و فخرتّاج رو تار می دیدم .
فخرتاج گفت : بعد از رفتن تو و این در و اون در زدن های زیاد و خسته شدن از پیدا نکردن تو ، مریض می شه و می افته گوشه ی مریض خونه . آیناز برای بهتر کردن روحیه ی تایماز ، تن به این عمل می ده . عملی که می دونست تایماز خیلی پیگیرشه . به قول خودش دیده این تنها راه بیرون کشیدن تایماز از لاک خودشه .شنیدن خبر تصمیم آیناز ، پسرم رو از اون حال و هوای دلمردگی در میاره . داداش و زن داداشم هم که می بینن به خاطر رفتن تو که مسببش اونا بودن ، چی به سر تک پسرشون اومده ، یه خورده از خر شیطون میان پایین و نرم می شن.
آیناز می گفت : خان بابا خودش آدم فرستاده دنبالت بگردن و برت گردونن پیش تایماز .
بعدش هم قضیه ی آیناز و عملش پیش می یاد و سرشون گرمِ اون می شه . تایماز بعد بهتر شدن آیناز حالش یه مقدار رو به راه می شه . البته آیناز می گفت : مطمئن بوده تایماز داره وانمود می کنه که رفتنت رو پذیرفته و نارحت نیست . اما هر چی که بود ، اون به زندگی عادی برمی گرده . اونام یه کم که وضعیت آیناز بهتر می شه ، برمی گردن اسکو.
آیناز گویا می خواسته بمونه که با مخالفت شدید شوهرت مواجه می شه و اونم ناچاراً همراه پدر و مادرش برمی گرده .
با ترس پرسیدم : آیناز از دستم ناراحت بود ؟
فخرتّاج نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : والله خیلی خواستم زیر زبونش رو بکشم ، چشماش که داد می زد از وضعیت برادرش ناراحت و ناراضیه اما چیزی راجع به حسش به تو بروز نداد. خودت که می شناسیش چقدر مواظب رفتاراش هست . حالا هم به نظر من ، حساب روزی رو می کرد که تو برگردی و بشی عروسشون . نمی خواست غیبت عروسشون رو پیش عمش بکنه . اما منم این گیسا رو تو آسیاب سفید نکردم . می فهمیدم که چقدر چشماش نگرانِ تایمازه و شایدم از دست تو دلخور.
سرم رو پایین انداختم . چی می تونستم بگم ؟ خیلی در حق شوهرم جفا کرده بودم . حقم بود سه طلاقم بکنه و دیگه تو حریمش رام نده . من باید می موندم . یا حداقلش با همفکری اون ، اونجا رو ترک می کردم . کارم عجولانه و بی فکر بود . حالام نمی تونستم آب رفته رو به جوب برگردونم . روزی هزار بار به خاطر خبطی که کرده بودم خودم رو محاکمه و محکوم می کردم ، اما چه فایده ؟ بچگی کرده بودم و پلای پشت سرم رو بدجور شکسته بودم .
فخرتّاج منّ و منّی کرد و گفت : می خوام یه چیزی ازت بپرسم . تو رو روح گل صباح اشتباه برداشت نکن مادر .
گفتم : قسمم ندین خاله . من می دونم پشت همه ی حرفهای شما ، نیتِ خیره .
یه کم که سکوت کرد پرسید : حالا که یه کم برادرم نرم شده و بابک هم دنیا اومده ، نمی خوای برگردی پیش شوهرت ؟ اگه بخوای برگردی ، من خودم می برمت . خودمم هم واسطه می شم . خوب نیست زن و شوهر از هم دور باشن . میدونم پسر برادرم مثل پدرش کوه غرور و تعصبه و ممکنه اون اوایل محلت نده و باهات خوب برخورد نکنه . اما بلاخره که چی ؟ این بچه حق داره سایه ی پدر بالاسرش باشه . اون وارث برحق داداشمه . باید پیش خونوادش زندگی کنه و زیر پر و بال اونا بزرگ بشه . الان واسه تایمازم هم این جدایی سخته . جای خالی تو می دونم تا حالا دیوونش کرده . مخصوصاً که پدر و مادرش رو تو رفتن تو مقصر می دونه . اون که نمی دونه جای تو امنه !!! تا حالا هزار جور فکر بد کرده و سر هرکدومشون ، کلی عذاب کشیده .
شوهرته ، مردته ، غیرت داره . الان داره آتیش می گیره وقتی به این فکر می کنه که زن و بچش الان کجان!!!
یه کم مکث کرد و با نگاهش خواست اثر حرفاش رو تو صورتم ببینه . سکوت رو دوباره شکست و گفت : مدیونی اگه فکر کنی خدایی نکرده از بودنت اینجا نارحتم !!! تو با دختر خودم هیچ فرقی نداری . اما اینطوری که بی قراریت رو واسه شوهرت می بینم ، اینطوری که زل زدنت رو به صورت بچت می بینم ، اینطوری بال بال زدنت رو می بینم وقتی اسم تایماز به میون می یاد و اینطوری پیشیمونی رو از چشات می خونم ، دلم خون می شه . می دونم چقدر دوسش داری . اونم خیلی می خوادت که به خاطرت حاضر شده بره به جنگ برادرم . حیف نیست دلاتون اینطوری دور از هم باشه ؟
تقه ای به در خورد و باز منو از مرور گذشته بیرون کشید .فخرتّاج بود . اومد تو و گفت : بابک خوابید ؟
بله ای گفتم و بلند شدم و گذاشتم تو جای خودش . پاهام در اثر وزن بابک خواب رفته بود . ماشالله دیگه مردی شده بود برای خودش .
فخرتاج گفت : بی خواب شده بودم ، گفتم حتماً تو هم طبق معمول بیداری . اومدم پیشت .
لحاف بابک رو روش مرتب کردم و گفتم : خوش اومدین .
می دونستم یه چیزی می خواد بهم بگه . یه چیزی که تو همین نیم ساعتی که من اومدم تو اتاق ، پیشآمد کرده.
نشست رو صندلی گهواره ایم و یه تاب به خودش داد و گفت : برات یه خبر دست اول دارم .
خوب شناخته بودمش . لبخندی زدم و گفتم : چی شده خاله ؟ خوشحالی انگار .
گفت : هول نکنی ها !!! تایماز داره می یاد اینجا !!!
صدای کوبش قلبم رو به وضوح می شنیدم . تایماز من ، داشت می اومد اینجا ؟


فخرّتاج که رفت ، اضطرابی عجیب افتاد به جونم . هنوز هم یاد سه سال پیش عذابم میداد . یاد زمانی که نادم از کارم ، چشمم تو چشمش افتاد . اما...
یادآوری لحظه لحظه ی اون زمان ، حالم رو خراب میکرد . چقدر بهم سخت گذشت . این اومدن تایماز رو اینطور یکدفعه و بی خبر ، نمی تونستم به فال نیک و به حساب بخشش گناهم بذارم . البته حالا من هم بقدر کفایت از دستش عصبانی بودم و نمی تونستم به راحتی ببخشمش .
از برگشتن مرد مغرور و عصبانیم می ترسیدم . خیلی هم می ترسیدم .
سه سال پیش ، وقتی خاله ، اشتیاق من رو برای برگشتن پیش تایماز دید ، از اون خواست برای کمک تو یه موضوع حقوقی به تبریز بیاد . می خواست اون رو بکشونه تبریز تا جریان من و بابک رو بهش بگه .
چقدر مضطرب بودم !!! اگه تنفس کردن غیر ارادی نبود ، مطمئناً یادم می رفت نفس بکشم . وقتی از پشت پنجره ی اتاقم ، قامت رعنای عزیزترینم رو بعد از یازده ماه دوری و انتظار ، دیدم ، کم مونده بود جا به جا تموم کنم . اونقدر به نظرم دور و دست نیافتی اومد که لحظه ای از حس عجیبم ترسیدم . فقط چند دقیقه از حس خفه کننده ای که بهم چیره شده بود ، می گذشت که تایماز به طرف درشکه برگشت و کمک کرد یه زن ازش پیاده بشه.
زنی بدون روبند و چادر. زنی بی حجاب. یه زن فرنگی!!!!!
مطمئناً قلبی برای تپیدن تو سینم وجود نداشت . چون اگه بود باید کوبشش رو حس می کردم . اما من دیگه هیچی رو نمی تونستم حس کنم . هجوم احساسات مختلف تو یه لحظه داشت منو پا درمی آورد. حسادت ، ترس ، عشق ، ندامت ، هر کدوم یه تیکه از قلبم رو داشتن به یغما می بردن .
تایماز من ، مرد من ، دست تو دست یه زن فرنگی ؟؟؟
بس بود . برای امشبم بس بود نبش قبر احساسات مرده ی گذشته . لحاف پشم شترمو رو سرم کشیدم و سعی کردم بخوابم . ولی مگه می شد ؟
باز ترس بهم مستولی شد . نکنه برگشته تا بابکم رو ازم بگیره؟ نکنه... نه تایماز اینقدرها هم بی رحم نیست !!! چرا هست !!!
وقتی با بی رحمی تمام حتی به صورتم سیلی هم نزد ، سیلیی که می تونست آتیش خشمش رو مهار کنه ، وقتی با قصاوت تمام ،بی اعتنا به من ، به منی که مادر بچش بودم ، به منی که ادعا داشت زمانی عشقش بودم ، بی تفاوت نگاه کرد و گفت : اِ تو هم که اینجایی آی پارا. به منی که بارها تو خیالاتم ، صحنه ی رویارویی با تایماز رو به شکل های مختلف برای خودم مجسم کرده بودم و هر بار نهایتاً تو آغوشش فرو می رفتم، بی اعتنا نگاهی کرد و شروع کرد به نوازش دستهای زنی که وقیحانه با چشمهای شیشه ای و نگاهی سرد و بی تفاوت داشت به مکالمه ی بی روح و اجباری ما نگاه می کرد.
آره یادم اومد . تایماز می تونست خیلی بی رحم باشه . وقتی در برابر چشمهای به اشک نشسته و نگران خاله و دل مچاله شده ی من ، رو به عمش گفت : بعد از خیانت همسرش و فرار اون از منزل ، با ژوزفین که حالا در نظرم منفورترین زن دنیاست ازدواج کرده و می خواد دوباره به فرانسه برگرده و فرصت هر گونه دفاع یا حتی اظهار ندامت رو از من گرفت و گفت : تو خیلی وقته تموم شدی آی پارا. درست از وقتی که پاتو بی اجازه از در اون خونه بیرون گذشتی ، تموم شدی . بیشتر از این خودت رو کوچیک نکن ، فهمیدم تایماز چقدر می تونه بی رحم باشه . اون ثمره ی پیوستگی خان و بانو بود . کمتر از این انتظار نمی رفت .
منم هم به خواسته ی اون و هم به ته مانده ی غرورم احترام گذاشتم و خودم رو دیگه کوچکتر از اونی که شده بودم ، نکردم و همونطور که بی صدا از پله های سرسرا پایین اومده بودم ، با بابک عزیزم محو شدم .
تایماز داشت به خیال خودش در حقم لطف می کرد که سایه اش رو از سرم برنمی داشت . وقیحانه به عمش گفته بود ، حاضره منو به عنوان یکی از همسرانش بپذیره و برای بچم که مطمئن نبود مال خودشه یا نه ، شناسنامه بگیره و پدری کنه .
چقدر سخاوتمند شده بود به خیال خودش.
هنوز هم کینم از آسلان به همون قدرت باقی بود . مطمئن بودم روزی زهرم رو بهش میریزم.
باید دوباره آی پارای یوسف خان از خاکسترش متولد می شد و نشون می داد به تایماز میرزا تقی خان کوچکترین نیازی نداره .
همون موقع به خاله پیغام دادم که بهش بگه بچه ی حرام من ، نیازی به سخاوت و مردانگی خان زاده نداره . درضمن خودش وکیله بهتره بره و غیاباً زن خطاکارش رو طلاق بده .
عمه خیلی بهم اصرار کرد که از خر شیطون پایین بیام و برم التماسش کنم .زن بیچاره به خیال خودش ته چشمای بی تفاوت و نگاه خالی تایماز ، عشق و تحسین به من رو دیده بود. هی می گفت ؛ مرده با رفتنت غرورش پیش خونوادش و حتی خود تو لگد مال شده ، می خواد اینجوری حفظ ظاهر کنه . مطمئنم دستش هم به این زن کاباره نخوره. وقتی خاله زن تایماز رو شبیه زنهای هرجایی کاباره توصیف کرد . لبخند نیم بندی زدم . چقدر سلیقش تو این یازده ماه عوض شده بود .خواستم بگم: ولی من دیدم دستش رو به اون زن زد . من خودم دیدم . اما چه فایده داشت ؟
نیومدم. از خر شیطون پایین نیومدم و اونم سوار بر اسب مراد ، بی تفاوت از کنار من و پسرش گذشت . حتی یک بار نخواست ببینتش . حتی یه بار اسمش رو صدا نکرد .
طلاقم نداد . منم دنبالش نرفتم .به خاطر بابک نرفتم .خیلی دلچرکین بودم ازش . اون که دیده بود پدر و مادرش چه بلایی سرم آوردن . یه کم هم به من و ترسهام حق می داد چی می شد ؟ چی می شد حرفم رو گوش می کرد ؟ چی می شد به خاطر اشتباهم دعوام می کرد، قهر می کرد ، حتی کتکم می زد ؟ اما یه خورده هم حق می داد !!! چی می شد ؟
من با فرار کردن ، بزرگترین و غیرقابل بخشش ترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شده بودم .خودم قبول داشتم . اما انصاف نبود جلوی عمش پاکی دامنم رو زیر سوال ببره و به بچه ی خودش لقب حرومی بده .ولی باید عاقلانه تصمیم می گرفتم . به خاطر بابکی که ثمره ی عشقی بود که یه زمانی قداست داشت . شناسنامه ای برای بابک گرفت که با دیدنش اول خواستم کودکانه پارش کنم و براش بفرستم اما وقتی دستهای تپل و لپهای گل انداخته بابک رو که وقتی می دوید و گرمش می شد ، بامزش می کرد ، دیدم ، پشیمون شدم . بس بود هر چی به خاطر حفظ خودم از این بچه مایه گذاشته بودم . من برای آینده ی بابک به این چند برگ کاغذ که نشون می داد بابک کیه ، احتیاج داشتم .
می دونستم ته دلش می دونه چقدر بهش وفادار بودم . حداقل سر جریان یاشار فهمیده بود واسه حفظ دامنم از گناه قادر به انجام چه کارهایی هستم . این شناسنامه رو می دونستم از ته دل واسه بچش گرفته . اما جگرم هنوز از حرف تندش می سوخت.
برخلاف ادعایی که می کرد ، فرنگ نرفت . با اخباری هم که عمه تونست از زیر زبون صفورا بکشه بیرون ، فهمیدیم هرگز زن فرنگیی به خونش رفت و آمد نکرده . عمه که چشمهای متعجب منو وقتی نامه ی صفورا رو می خوندم دید، گفت : دیدی گفتم ؛ واسه حفظ ظاهره ؟ اون زنه رواز همین کوچه برزده بود آورده بود تو رو حرص بده . یه کم براش ناز می کردی و دلش رو بدست می آوردی الان هر دوتون به آرامش رسیده بودین .
دروغ چرا !!! ته دلم بهش افتخار کردم .به خودم هم برای داشتن چنین مردی .هنوز هم دوسش داشتم و هنوز هم مسبب اصلی این جدایی رو خودم می دونستم . بچگی کرده بودم و هرسه مون رو با این کار عذاب داده بودم . می دونستم بهم خیانت نمی کنه . هر کی به آدم دروغ بگه ، دل آدم دروغ نمی گه . دلم می گفت خیانت نمی کنه . اما عقل و چشمم می گفت ؛ دیده ها و شنیده هات خلاف اینو می گن .
الان سه ساله اون اونجا تو غربته و من اینجا تو غربت . من پشیمونم و می خوام معذرت بخوام به شرطی که بهم فرصت بدن. و اون نمی دونم دنبال چیه ؟
شب اونقدر خوابهای آشفته دیدم که صبح خسته تر از دیشب بیدار شدم . روزهای بدی بود . بی کاری و تو خونه نشستن ها کلافم می کرد . منی که هم معلم بودم و هم درس می خوندم و کلی کار واسه انجام داشتم ، حالا یه گوشه کز کرده بودم و منتظر اومدن مسافرام بودم . مسافرایی که از هر دوشون به نوعی می ترسیدم .


تایماز
دیگه طاقت دوری از آی پارا و بابک رو نداشتم . باید می رفتم و از عطر بودنشون مست می شدم . با اینکه از کارش هنوز دلچرکین بودم و نتونسته بودم ببخشمش اما این دل لاکردار مگه دووم می آورد! می دونستم برای تنبیه آی پارای مغرور و خود سر هیچ چی نمی تونه از بی تفاوتی وحشتناکتر و سنگین تر باشه .
من گله داشتم از آی پارا .من تنهاش نذاشته بودم . تو بدترین شرایط کنارش بودم . لعن و نفرین پدر و مادرم رو به خاطر بودن با اون به جون خریدم .باهاش فرار کردم و کمکش کردم به بزرگترین آرزوش برسه . اون نباید تو اون شرایط منو تنها می ذاشت اگه نیاز به فرار بود ، باز هم دوتایی فرار می کردیم . باز هم دوتایی گم می شدیم تا دست کسی به بهمون نرسه . چرا باید سر یه همچین مسئله ای اینطور خودسرانه تصمیم می گرفت . این کار آی پارا بد جور منو پیش خونوادم سرافکنده کرد و باعث شد بیشتر از قبل منو به باد توهین بگیرن . هم نگرانش بودم و ازش دلخور.
ولی اون کوچولوی مغرور ، تایماز رو دست کم گرفته بود . فکر می کرد پیدا کردنش برای من مشکله . ظرف سه روز ، فقط سه روز ناقابل ، فهمیدم برگشته تبریز و فقط یه ماه زمان برد تا آدمام بفهمن رفته خونه ی عمه فخرتّاج .
اما همون مدت بی خبری ازش به قدری کلافه و داغونم کرده بود که کارم به مریض خونه کشید . از جاش ، از غذاش ، از خوابش بی خبر بودم ، واسه همین خودم هم نه غذا داشتم ، نه مکان و نه خواب . می دونستم اونقدر عاقل هست که جای خطرناک نره ، اما نمی تونستم جلوی مشکلاتی رو که ممکن بود براش پیش بیاد ، بگیرم . همین عصبی و تند خوم کرده بود . اما این بی خبر رفتن آی پارا و بیماری من یه حسن هایی هم داشت . آیناز واسه اینکه فکر منو مشغول یه چیز دیگه بکنه ، بدون اینکه زحمت و منتی بکشم ، تصمیم گرفت برای درمان پاهاش اقدام کنه و شکر خدا الان بعد از گذشت سه سال که کاملاً بهبود پیدا کرده و منو از یه رنج و عذاب وجدان طولانی و خفه کننده نجات داده ، با حمایتهای عموم تو فرانسه مشغول تحصیل تو رشته ی پزشکی شده .
خان و بابا و مادر هم هم که ظاهراً اوضاع روحی من رو نابه سامون دیده بودن ، دیگه خیلی کاری به کارم نداشتن . حتی خان بابا چند تا از آدماش رو فرستاد پی آی پارا.
وقتی پیداش کردم و فهمیدم کجاش ، اول خواستم برم پیشش و یه فصل کتک مفصل بهش بزنم و هر چی تو اون یه ماه رو دلم سنگینی کرده بود رو بهش بگم . اما یه کم که فکر کردم ، دیدم بهترین فرصته واسه محک کردنش . آی پارا یه دختر ساده ی معمولی نبود . یه زن خونه نشین و ساکت نبود . اون درس خونده بود ، می خواست معلم بشه ، خوشگل بود و یه زندگی پر فراز و نشیب داشت .مگه چند تا دختر مثل آی پارا وجود داشت ؟ درسته تو اون یه سالی که کنارش بودم ، پاکی و نجابتش رو بارها محک زده بودم اما حالا قضیش فرق می کرد .
براش بپا گذاشتم . جوری که آب می خورد خبرم می کردن . وقتی از سنگینی و وقارش موقع رفتن به مدرسه ، چه واسه درس دادن و چه درس خوندن می گفتن ، دلم غج می رفت و خیلی دلتنگش می شدم . اما دوست نداشتم برم پیشش . اینبار اون اشتباه کرده بود و اون بود که باید غرورش رو زیر پا می ذاشت نه من .
وقتی خبر رسید وضع حمل کرده و برام یه پسر کاکل زری آورده و اسمش رو گذاشته بابک ، داشتم رو ابرا سیر می کردم . تو دلم باهاش حرف می زدم و می گفتم ؛ دیدی گفتم پسره ؟ چقدر بد بود که من اونجا نبودم .
ولی این غرور لعنتی نمی ذاشت پا پیش بذارم . دلم واسه دیدن خودش و پسرم ضعف می رفت . دست به دامن خدا شدم تا بلکه آی پارا رام بشه و پا پیش بذاره . با خودم می گفتم ؛ دِ لامصب خودت خراب کردی ، خودت بیا درستش کن دیگه . کی به تو گفته بود فرار کنی؟ آخه آدم عاقل با چارتا لیچار خونواده ی شوهر فرار می کنه ؟ گیرم اصلاً تهدید هم کردن ، مگه من گوش دادم به حرفاشون ؟ مگه من قبول کرده بودم شرط و شروطشون رو که تو منو ، کسی رو که پشت بوده و وقتی دزدیدنت و معلوم نبود چه بلایی سرت آوردن بازهم مرد و مردونه پات وایسادم وحتی یه کلمه بهت چیزی نگفتم ، ول کردی و گذاشتی تو این فراق بسوزم .
وقتی این چیزها رو بارها و بارها با خودم تکرار می کردم ، بیشتر تو این راه ثابت قدم می شدم و می خواستم مقاومت کنم تا آی پارا به خاطر این خطلاش طلب بخشش کنه .
وقتی عمه ازم خواست به خاطر حل یه مشکل حقوقی برم پیشش ، فهمیدم این برنامه رو چیدن تا بهم بگن آی پارا اونجاست . غاقل از اینکه من یک ماه بعد از فرارش فهمیده بودم کجاست .
من دلم می خواست آی پارا برام نامه می نوشت و ازم معذرت می خواست . اما بازم این دختر خیره سر کاری نکرد و عمه رو فرستاد جلو تا مثلاً میانجی گری کنه . من این برگشت رو نمی خواستم . این برگشت غرور له شده ی من ، جلوی خونوادم رو بهم بر نمی گردوند . وقتی دیدم اونی که خطا کرده کوتاه نمی یاد ، جری ترم شدم . یه دختر فرانسوی ر*و*س*پ*ی رو از تو کاباره برداشتم و بهش گفتم که فقط تا آخر این نمایش نگاه می کنه و لام تا کام حرف نمی زنه و بعدش پولش رو میگیره و می ره . اونم باکمال میل قبول کرد .
چزوندم و تاختم تا وسط قلبش . صدای شکستنش گرچه بعدها آزارم می داد اما درست لحظه ای که اتفاق افتاد ، مرهم دردام شد . همه ی زجری که با این بی گدار به آب زندش نصیب من کرده بود رو یکباره انداختم به جون خودش .
خودم بعدها پشیمون شدم که چرا اونطوری خردش کردم اما شاید همین کار هم برای آی پارا لازم بود .
حالا بعد از گذشت سه سال از اون ملاقات ، به خاطر این جریان کشف حجاب و مشکلاتی که واسه زنای محجبه ایجاد شده بود ، باید می رفتم و از نزدیک مراقبش می بودم . خبرش رو بهم داده بودن که دیگه نه واسه تحصیل و نه تدریس از خونه خارج نمی شه .
بازهم تو امتحان نجابت آی پارا بیست گرفته بود . اون به شوهر فرسنگها دور از خودش ، جوری وفادار بود که انگار هر لحظه از گرمای وجودش سیراب می شه . کاش به همین اندازه که نجیب بود ، فروتن هم بود . اون وقت تایماز چه غمی داشت ؟
دلم واسه دیدن بابک له له می زد . اون بار جلوی آی پارا بابک رو نگاه هم نکردم تا بیشتر بسوزونمش ، همونطور که اون با خودسریش ، تا عمق وجودم رو سوزونده بود . ولی تمام اون یک هفته ، هرشب می رفتم تو اتاق آی پارا و هر دوشون رو یه دل سیر تماشا می کردم .
صفورا بهم گفته بود که عمه چه چیزهایی ازش پرسیده و من چقدر خوشحال بودم که آی پارا به معشوقه های خیالی من حسادت می کنه .
فکر می کردم با حرفهای گزنده ای که راجع به اصل و نسب بابک زدم ، آی پارا شناسنامه رو قبول نمی کنه ، ولی وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد ، فهمیدم واقعاً درصدده که آب رفته رو به جوب برگردونه و این رشته ی اتصال رو نگه داره . اما اونقدر مغرور بود که حاضر نمی شد پا پیش بذاره . البته دفعه ی قبل خواست باهام حرف بزنه ولی کله ی من اونقدر داغ بود و فکر سوزوندنش اونقدر قوی بود که نذاشتم بیاد جلو. اونم از خدا خواسته مثل یه نسیم از کنارم رد شد و دیگه اصرار نکرد .
به خاطر افکار گوناگونی که تو ذهنم بود ، اصلاً نفهمیدم کی به در خونه ی عمه رسیدم . همراه درشکه وارد حیاط شدیم و درشکه چی جلوی در عمارت باشکوه نائب خان که سر قضیه ی حمایت از زن و بچم من رو تا آخر عمر به خودش مدیون کرده بود ، ایستاد و من سعی کردم در کمال شکوه پیاده بشم . می دونستم چشمای آی پارام از یه روزنه ی کوچیک این عمارت شاهد ورودمه . می خواستم در نظرش همون تایماز با ابهت جلوه کنم .


آی پارا
از پشت پرده ی اتاق که یه کم کنار زده بودم ، دیدمش . تا وقتی ندیده بودمش ، نمی دونستم چقدر دلم براش تنگ شده . دلم برای آغوش و صدای گرمش پر پر می زد . از برخورد باهاش می ترسیدم . می ترسیدم مثل سه سال پیش ، تردم کنه. مردم هنوز منو نبخشیده بود . حقم داشت . من بد کرده بودم اما پشیمون بودم . کاش ندامت رو از تو نگاهم می خوند . بابک من به پدرش ، پدری با جذبه مثل تایماز نیاز داشت . بچم داشت بزرگ می شد . دیگه خوب و بد رو از هم تمیز می داد.
بابک تو اتاق داشت با یه اسب چوبی بازی می کرد . دلم برای بچم گرفت . نمی دونست پدری که اینقدر از سفرش براش گفتم ، حالا از سفر برگشته . نمی دونستم تایماز با بابک چطور می خواد برخورد کنه . دلم می خواشت حداقل دلخوری که از من داره به بچش منتقل نکنه وباهاش مثل یه پدر و پسر عادی برخورد کنه .
افکارم بدجور مشوش و پریشون بود. صدای تقه ای که به در خورد ، منو از حال و هوای برزخی خودم بیرون کشید . یکی از خدمه بود که اومدن تایماز رو خبر می داد . بلاخره زمان رو به رو شدن فرا رسیده بود و من و بابک با مردی که همه جوره می ستودمش باید روبه رو می شدیم . لباسهای مهمونی بابکم رو تنش کردم که بچم کلی ذوق زده شد . خودم هم گیسامو شونه کردم و یه مقدارش رو با گیره ی نگین داری که نائب خان از سفر برام آورده بود ، بستم و بقیه رو ریختم رو شونه هام ..موهام بلند تر شده بود و تا زیر کمرم می رسید . به یاد گیسو کمند گفتن های تایماز ، لبخند کمرنگی اومد رو لبم . یه کم سرمه کشیدم به چشمام و سرخاب زدم به گونه هام که از رنگ پریدگی که به خاطر اضطراب بهم مستولی شده بود ، کم بشه لباسمو که یه پیراهن بلند نیلی بود که روش یه حریر همرنگش دوخته شده بود رو پوشیدم و یه آیه الکرسی خوندم و فوت کردم رو خودم و بابک و از اتاق بیرون رفتم .
قلبم جوری تو سینم می کوبید که می ترسیدم سینم رو بشکافه و بیاد بیرون . از پله های سرسرا پایین رفتیم . تایماز پشت به پله ها رو مبل نشسته بود . خاله رو بروی تایماز بود و اومدن ما رو نگاه می کرد . از لبخند رضایت بخش که رو لباش بود ، فهمیدم از ظاهر من و بابک کوچولوم راضیه.
خاله همونجور که نشسته بود گفت : بیا اینجا دخترم و به مبل کناریش اشاره کرد .
تایماز هیچ حرکتی نکرد و وقتی خاله منو مخاطب قرار داد ، برنگشت ببینه کیه . یه کم بهم برخورد اما ظاهرم رو حفظ کردم وخرمان خرمان و در حالی که سعی می کردم همه ی ناز و عشوه ای که می تونستم تو حرکاتم استفاده کنمو رو کنم ، به طرف خاله راه افتادم . بابک دستم رو رها کرد و رفت بغل خاله. از بغل مبل تایماز رد شدم و روبه روش قرارگرفتم و در حالی که به شدت سعی می کردم جلوی لرزش صدا و دست و پام رو بگیرم ، نگاهم رو دوختم به نگاهش و گفتم : سلام . خوش آمدین .
تایماز بلند شد و بی حرکت نگاهم می کرد . نمی دونم درست دیدم یا نه ! ته چشماش یه جور خواستن بود ! یه جور دلتنگی . بلاخره بعد از کلی سکوت لباش جنید و گفت : سلام . ممنونم و خودش رو انداخت رو مبل . حس می کردم کلافست . یعنی به خاطر حضور من بود ؟ خیلی دلم می خواست بدونم الان با دیدن من که خیلی فرق کرده بودم ، چه حسی بهش دست داد !
همه ی این تغییر ظاهر دادن ها ،دستور خاله بود . می گفت باید کاری کنم تایماز تفاوت رو حس کنه . خود عزیزم هم کلی فرق کرده بود . چند تار موی سفید کنار شقیقه هاش خودی نشون می دادن که چهره ی مردانه و جذاب عزیزترینم رو بیشتر برام خواستنی کرده بودن .
ناخود آگاه خیره شده بودم بهش که نگاهم رو غافلگیر کرد و من خجالت زده سرم رو پایین انداختم . اون با وجود مرد بودنش از من آرامتر به نظر می رسید . تلاطمات درونی من داشت بی قراریم رو به روم می آورد . می ترسیدم بفهمه چه مرگمه.از مورد تمسخر قار گرفتن به شدت هراس داشتم . منم لنگه ی تایماز بودم و غرور برام حکم نون شب داشت . دلم برای یه آی پارا گفتنش له له می زد . تمام توانم رو جمع کرده بودم ظاهرم آرام و متین باشه . جوری که نفهمه چقدر دلتنگشم و چقدر برای آغوشش بی قرارم.
خاله رو به بابک گفت : سلام کردی پسرم ؟
بابک یه نگاه به تایماز کرد و یه نگاه به خاله و گفت : من این عمو رو تا به حال ندیدم خاله !
خاله اخمی کرد و گفت : ایشون عموی تو نیستن . پدرت هستن عزیزکم و تازه از سفر اومدن . یادته چقدر دلت می خواست ببینیشون؟
بابک تو سکوت نگاهی به تایماز کرد و همونطور بی حرکت نشست . از عکس العملش تعجب کردم . پس چرا نپرید بغل تایماز ؟
تایماز هم بی صدا فقط نگاه می کرد بلاخره قفل از لباش برداشت و گفت : بیا پیشم پسرم و دستاش رو واسه به آغوش کشیدن بابک باز کرد .
از این همه خودداری و آرامشی که داشت ، حرصم گرفت . من اینجا داشتم از تب و تاب پس می افتادم . اونوقت اون آروم نشسته بود . من هیچ ، در برابر بابک که تکه ای وجودش بود هم خیلی خونسرد برخورد کرد .
بابک سرش رو برگردوند و خودش رو تو سینه ی خاله پنهان کرد و گفت : این آقا بابام نیست . بابای من مرده .
نگاه نگرانی به تایماز انداختم . این اولین بار بود که بابک همچین حرفی می زد . نگران بودم تایماز فکر کنه من اینو یادش دادم .
خاله آرومتر از من بود . در حالی سربابک رو نوازش می کرد گفت : نه . این چه حرفیه بابک جان ! کی گفته بابات مرده ؟
هنوز نگران برداشت تایماز بودم . لحظه ای حس کردم خشمگین نگام می کنه .
بابک گفت : اصغر گفته . اصغر می گفت ؛ هیچ کس اینقدر تو سفر نمی مونه . بابات مرده ولی به تو می گن سفررفته .
اصغر پسر نرگس مستخدم خونه بود که درواقع می شد هم بازی بابک.
هم دلم از حرف بچم گرفت و هم خوشحال شدم که مسبب این فکر غلط معلوم شد. چقدر از پسر دور بودم که بچم یه همچین غصه ی بزرگی رو تو دلش نگه داشته بود .!
گفتم : بابک جان . این آقا پدرت هستن . کارشون طولانی بود ، واسه همین دیر کردن . مگه مامان نگفته ؛ فقط به حرفای مامان و خاله گوش کنی ؟
بابک وقتی تایید منو دید ، نگاه مرددی به تایماز انداخت . تایماز بلند شد و اومد سمت خاله و بابک روکه مثل کنه چسبیده بود به خاله جدا کرد و بوسید و گفت : کی به پسر گلم گفته من مردم ؟ نشونم بده تا با هم حسابش رو برسم .
چقدر از پسر گلم گفتن تایماز حس خوبی بهم دست . انگار یه رایحه ی زیبا ، تو هوای اتاق پیچید .
خاله بلند شد و گفت : من برم به این خدمه دستور ناهار رو بدم . می دونستم این رفتن ، یعنی تنها گذاشتن من و مرد مغرورم .


بابک ، تایماز رو جوری نگاه می کرد که انگار یه موجود عجیب غریب رو داره نگاه می کنه . دلم برای پسرم سوخت و بیشتر از کارم شرمنده شدم . اگه من اون اشتباه رونمی کردم ، حالا پسرم اینطوری زل نمی زد به پدر تازه پیداکردش.
تصمیم داشتم یه بار دیگه هم معذرت خواهی کنم . اینبار می خواستم حرفم رو بزنم . من خراب کرده بودم ، منم باید درستش می کردم . حضور تایماز تو خونه ی خاله و طلاق ندادن من و گرفتن شناسنامه واسه بابک و کج نذاشتن پاش تو این مدت بهم اثبات می کرد ، اون قلباً واسه پابرجا بودن این زندگی تمایل داره و با این کارش فقط می خواست منو تنبیه کنه . دایه جان خدابیامرز می گفت : مردا بلد نیستن مثل زنا حرف بزنن. فقط می تون نشون بدن چقدر طرف براشون اهمیت داره . مرد من استثنا نبود . مَردم برای من و بابک اومده بود .منی که واقعاً متنبه شده بودم و دیگه اگه قرار بود سلاخی هم بشم ، از کنارش جم نمی خوردم . همین خواستن های پنهانی و غیر زبانی تایماز شجاعم کرد تا پیشش اعتراف کنم . همیشه اون بود که برام پیش قدم می شد. همیشه اون بود که تو مشکلاتم راه جلو پام می ذاشت و سختی رو برام آسون می کرد . حالا نوبت من بود که تلافی کنم .
تایماز همونطور سرپا ایستاده بود و با بابک شوخی می کرد . بابک هم از شوخی ها و قلقلکهای تایماز ، از خنده ریسه رفته بود . چقدر خوب بود منم شریکشون می شدم !
دل به دریا زدم و رفتم طرفشون . تایماز دست از قلقک دادن بابک برداشت و خیره شد بهم . به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : از دیدنت خوشحالم تایماز.
لبخند کمرنگی زد و گفت : واقعاً ؟
پس می خواست شروع کنه . خودم رو برای بدترین توهین ها آماده کرده بودم .هر چی که بود ، باید امروز تموم می شد . این بلاتکیفی بلاخره به یه جایی باید ختم می شد.
گفتم : تو که خوب می تونستی ته چشام رو بخونی ! الان می بینی ته چشام چیه ؟
بابک رو جابه جا کرد و گفت : ترجیح می دم حرف چشات رو از زبونت بشنوم.
پس می خواست حرف بزنیم . خوشحال بودم مثل دفعه ی پیش مانعم نشد .
گفتم : پیش بابک نه !
با سر تایید کرد و گفت : اول می خوام یه کم با پسرم بازی کنم . بعداً حرف می زنیم .
همین هم غنیمت بود . گفتم : باشه ، تنهاتون می ذارم و راهِ پله ها رو پیش گرفتم .
انگار که خیلی نیرو مصرف کرده باشم ، بی حال شدم و خودمو انداختم رو تخت. اصلاً حواسم به گیره ای که پشت موهام بسته بودم ، نبود . دندونه ی گیره ی فلزی با فشار رفت تو پوست سرم و دادم رفت رو هوا .
عصبانی بلند شدم و از سرم کشیدمش و پرتش کردم . جاش بدجور ذق ذق می کرد و دستمو بردم که مالشش بدم تا بلکه دردش آروم بشه که حس کردم دستم خیس شد . با دیدن خون تو دستم جیغم رفت رو هوا .
از خون نمی ترسیدم ولی این خون دیگه مال خودم بود و قضیش فرق می کرد . با صدای من ، مستخدمی که مشغول گردگیری راهرو بود ، سراسیمه اومد تو اتاق . با دیدن دست خونی من ، چنگی به صورتش زد و گفت : وای خدا مرگم بده خانوم چی شد ؟
گفتم : هیچی . گیره رفت تو پوست سرم . چیزی نیست . الان می شورمش . یهو شوکه شدم جیغ زدم وگرنه مهم نیست .
دختره اومد نزدیکتر و یه نیگا به سرم کرد و گفت : جای دندونش بدجور رفته تو خانوم . بذارین دستمال تمیز بیارم خونو پاک کنیم . بشورینش ، ممکنه چرک کنه !
نایی واسه مقاومت نداشتم . گفتم : باشه برو بیار.
دختره به جای دستمال با یه ایل آدم اومد تو اتاق . از بین اونایی که اومدن تو اتاق ، فقط حضور یه نفر بود که بهم دلگرمی و آرامش داد .
خاله با نگرانی اومد سمتم و موهامو بررسی کرد . گفتم : شماها چرا اومدین . من که چیزیم نیست . این گیره رفت تو سرم . خراش جزئیه.
خاله با نارحتی گفت : تو به این می گی خراش جزئی ؟ نصف موهاتو خون برداشته دختر. همچین رفته تو گوشتت که انگار با چکش کوبیدنش تو . تو چرا حواست رو جمع نمی کنی ؟ البته منم بودم حواسم پرت می شد .
می دونستم داره یکی به نعل می زنه یکی به میخ.
تایماز بابک رو زمین گذاشت و همزمان با دویدن بابک به سمتم ، اومد طرفم و بی حرف دست برد تا سرم رو ببینه .
این همه نزدیکی بهش بی قرارترم می کرد . بوی عطرش رو عمیقاً به سینم کشیدم .عطر تنش حس آرامشی بهم داد که برام تو این سه سال خیلی دور و دست نیافتنی شده بود . دست برد و موهامو لمس کرد و گفت : پس این مستخدمه چی شد ؟
همون موقع دختره نفس زنان با یه کاسه آب و یه دستمال سفید اومد تو و کاسه و دستمال رو گرفت سمت تایماز . تایماز دستمال رو خیس کرد و کشید به جای زخمم . چقدر حضورش کنارم و لمس شدن توسطش برام شیرین وخواستنی بود . من این مرد رو می خواستم . باید برای خواسته ی خودم هم که شده ، به این هجران و فراق پایان می دادم .
بابک در حالی که با دستهای کوچیک و تپلش نازم می کرد ، رو به تایماز گفت : بابا سر مامان رو خوب کن .بعد با لحن مظلومی گفت : خیلی اوف شده ؟ خیلی درد می کنه ؟
سر پسر ناز و شیرین زبونم رو تو بغلم گرفتم و گفتم : من خوبم پسرم . چیزی نیست گلم .
نمی دونم عمداً یا سهواً تایماز دستش رو نوازش گونه رو سرم کشید که دلم غنج رفت . می ترسیدم یه کم اینطوری بمونیم ، من دل بی قرارمو لو بدم .
زخمم رو پاک کرد ، گفت : عمیق نیست اما چون دندونه ی گیره تیز نبوده ، خوب نبریده یه جوریایی له کرده . واسه همین خونریزی یه مقدار بیشتر از حد معمول بود .
زیر لب تشکر کردم .
خاله اوضاع رو واسه خلوت ما مناسب دید گفت : خدا رو شکر چیز مهمی نبود . من برم پایین که الان نائب می یاد و از اتاق خارج شد و مستخدم ها رو هم با خودش برد .
بابک که خیالش از من راحت شد . پرید بغل تایماز و تایماز رو بوسید و گفت : مرسی مامانو خوب کردی.
تایماز لپش رو کشید و گفت : این کلمات رو از کجا یاد گرفتی ؟
بابک گنگ نگاش می کرد . شاید معنی کلمات ، براش سخت تر از معنی مرسی بود .
رو به بابک گفتم : الان نائب خان می یاد . نمیری سلام بدی ؟
بابک با بی میلی از بغل تایماز پایین اومد وگفت : زود برمی گردم . بابک عاشق نائب خان بود . اونم مثل نوه ی خودش به بابک محبت می کرد .اما حالا ...
از کار پسرم خندم گرفت . انگار نمی خواست این پدر عصبانی و مغرورش رو یه کم بهم قرض بده تا سنگام رو باهاش وا بکنم.
بابک که رفت ، زود از فرصت استفاده کردم و بی مقدمه گفتم : منو ببخش تایماز . منو به خاطر کار بی فکر و بچگانه ای که کردم ببخش . حس کردم با این جمله هوا رو راحتتر تونستم یه ریه هام بکشم.
بی صدا ایستاده بود و داشت گلهای قالی رو نگاه می کرد . بلند شدم و رفتم طرفش . درسته خیلی بلد نبودم عشوه و غمزه بیام ، اما باید از همین یه ذره هنرم هم نهایت استفاده رو می کردم . من کسی مثل بانو رو رام کرده بودم . رام کردن شوهرم نباید خیلی سخت می بود . درست رخ به رخش ایستادم . سرش رو بلند کرد و خیره شد تو چشمام . خدایا چقدر دلتنگ این نگاهش بودم . دستم رو روی سینش گذاشتم و در حالی هنوز نگاهم تو نگاهش قفل بود گفتم : تنبیهم رو بس کن تایماز . من از بی تو بودن دارم رنج می برم . ترسیده بودم . فکر می کردم پسرم رو ازم می گیرن و دوباره منو می یارن برای کلفتی . می ترسیدم برات زن بگیرن و تو برای حمایت از من قبول کنی . اشتباه کردم که خودسر تصمیم گرفتم . اشتباه کردم به تو نسپردم که هردومون رو نجات بدی . ببخش و بگذر از خطام . بذار بابک هردومون رو باهم داشته باشه .
مسخ نگام می کرد . منتظر نگاهش می کردم .
دستش رو بالا آورد و گذاشت رو گونم . حرف نمی زد . فقط نگاه می کرد . نگاهش پر بود از دلتنگی ، پر بود از گله ، پر بود از نیاز .
سرم رو کمی برگردوندم و دستش رو بوسیدم .
محکم بغلم کرد . محکمِ محکمِ محکم ، منو به خودش فشرد . این نهایت دلتنگیش رو نشون می داد .گریه کرد . تایماز من ، مرد مغرور من گریه کرد . ببین با این مرد چه کرده بودم من که اینطوری بی طاقت شده بود . صدای آروم هق هقش با تکون خوردن شونه هاش مثل آوار خراب می شد رو سرم .
چقدر یه مرد باید آزرده باشه که اینطوری گریه کنه . میون هق هقش گفت : من بخشیده بودمت آی پارام. فقط دلخور بودم ازت . این مدت تنهات نذاشته بودم خانومم ، چراغ خونم . همیشه یه محافظ داشتی که لحظه به لحظه ، همراهت بود . من بی خبر از تو و بابکم مگه می تونستم دووم بیارم . مگه می تونستم همینطوری ولتون کنم . مگه می تونستم پاره های تنم رو بی یاور بذارم .
چقدر این مرد خوب بود . چقدر حمایتگر بود و چقدر من در حقش بی انصافی کرده بودم . هم خودم رو آزار داده بودم و هم اونو .
منو از خودش جدا . اشک پنهای صورت هردومون رو پوشونده بود . نگاهی بهم کرد و دوباره به آغوشم کشید . چقدر این آغوش امن بود و چقدر من دلتنگش بودم .
بابک بی هوا درو باز کرد و باعث شد ، هر دو بترسیم و سریع جدا شیم . پسرک شیطان من وقتی چشمای من و پدرش رو اشکی دید ، با ترس گفت : داری میری بابا؟
الهی بگردم که فکر می کرد هر اشکی واسه جداییه . نمی دونست وصال هم اشک به چشم می یاره .
تایماز اشکاش رو پاک کرد و بابک رو بغل کرد و گفت : من تازه شماها رو پیدا کردم . کجا رو دارم برم ؟
بابک گفت : پس چرا گریه می کنی ؟
تایماز خندید و من با خندش صاحب و مالک همه ی دنیا دنیا شدم و گفت : از خوشحالی دیدن تو ومادرته اینطوری گریه می کنم .
زود بود واسه بابک که بدونه این اشک هزار بار زیباتر از لبخنده .
کناری ایستاده بودم و خنده های کودکانه تایماز و بابک نگاه می کردم . خدا می دونه که چقدر برای رسیدن این لحظه ، اَمَّن یُجیبو خونده بودم .
ملاقات تایماز با نائب خان ، کسی که پدرانه از من و پسرم حمایت کرده بود هم ، خیلی احساسات برانگیز بود . وقتی دو مرد ، دو مردی که مردانگی و معرفتشون وزین تر از بقیه اخلاقاشون بود ، مردانه همدیگه رو به آغوش کشیدن ، لرزان شدن ، چشمهای خاله رو از پشت پرده ی اشکی چشمام ، حس خوشایندی رو بهم القا کرد . این زن برای برگشتن تایماز پیش ما ، چه نذرها که نکرده بود . مثل مادر نداشتم دوسش داشتم .
بعد از ناهار که خواستیم برای استراحت بریم بالا ، مردد بودم چیکار کنم . از نائب خان هم خیلی خجالت می کشیدم . اما نائب خان بی خیال از همه اجازه خواست و واسه خواب بعد ظهرش مثل همبشه رفت تو اتاقش . شایدم می دونست امروز یه جوری دوباره من و تایماز حجله گاه داریم و واسه همین زود خلوت کرد .
خاله رو به بابک گفت : بریم تو حیاط آدم برفی درست کنیم ؟
وای خدا می خواست با این کار منو تایماز رو باهم تنها بذاره . تا خواستم چیزی بگم ، بابک سریع رفت بالا که شال و کلاهش رو برداره . تایماز بی خیال یه خلال دندون برداشت و راه افتاد بالا . انگار که چند ساله بالا اتاق داره . من یه کم این پا و اون پا کردم . وقتی رفت بالا گفتم : حالا چیکار کنم خاله ؟ من ازش خجالت می کشم ؟
خاله خندید و گفت : برو دختر ! یعنی چی خجالت می کشم . ناسلامتی زنشی . مادر بچشی .
بابک نفس زنان اومد پایین و دست خاله رو گرفت و گفت : بریم .
خاله گفت : برو پیشش . فقط کافیه براش آی پارا باشی . منم این شیطون رو می برم پیش خودم . کاری نکنی پسرم دوباره در بره ها !!! پابندش کن .
خجول سرم رو انداختم پایین . خیلی وقت بود که یادم رفته بود چطور زن باشم . برای خودم مردی شده بودم ناسلامتی.
آروم دستگیره رو چرخوندم و سرک کشیدم . تایماز راحت و بی خیال رو تختم خوابیده بود . وارد اتاق شدم و روسریم رو باز کردم .زیر چشمی بهش نگاه می کردم .چشماش بسته بود ولی معلوم بود بیداره . تو چند دقیقه که نمی شه خوابید.
نمی دونستم چیکار کنم . روم نمی شد برم پیشش. اونم لامصب حرفی نمی زد .می دونستم که بیداره . امروز برام بس بود . دیگه منتش رو نمی کشیدم . همونجوری تو اتاق ول می گشتم و الکی مشغول بودم به جمع و جور کردم وسایل بابک.
بلاخره صبرش تموم شد و همونجور که خوابیده بود گفت : نمی خوای دل بکنی ؟ داره خوابم می یادها.
خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خسته ای خوب . بخواب.
چشماشو باز کرد و یه نگاه سراسر شیطنت بهم کرد وگفت : که خستم ؟ که بخوابم ؟ آره ؟
از لحنش جا خوردم و واسط اتاق هاج و واج وایسادم .
بلند شد و اومد سمتم. تو یه حرکت دستش رو انداخت زیر رونم و بلندم کرد . شوکه شدم . منو گذاشت رو تخت و گفت : که خستم آره ؟
چشماش دودو می زد . هر چی نباشه ، یه ماهی زن بودن رو باهاش تجربه کرده بودم . می دونستم پشت این نگاه چیه .
منم دلم مهربونی دستاش رو می خواست . منم دلم مردم رو می خواست . انگار مهر زده بودن به لبام . نه می تونستم چیزی بگم و نه می خواستم که بگم . فقط می خواستم یه بار دیگه داشته باشمش و یه بار دیگه داشته باشتم . چشمام رو بستم و خودم رو سپردم به دستهای مهربون و تشنش.
همه چی مساوی بود . اول من طلب بخشش کردم و حالا اون بود که سیراب شدن از وجودم رو طلب می کرد .

برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 737
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,082
  • بازدید ماه : 26,963
  • بازدید سال : 177,062
  • بازدید کلی : 11,674,202