close
مجتمع فنی تهران
رمان آی پارا قسمت هجدهم (آخر)
loading...

رمان فا

دو هفته از برگشت تایماز می گذشت . دو هفته بود که زندگیم به معنای واقعی بهشت شده بود . هنوز خان و بانو از وجودم باخبر نبودن . هنوز نمی دونستن من…

رمان آی پارا قسمت هجدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2633 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 10:8 نظرات ()

دو هفته از برگشت تایماز می گذشت . دو هفته بود که زندگیم به معنای واقعی بهشت شده بود . هنوز خان و بانو از وجودم باخبر نبودن . هنوز نمی دونستن من این چهار سالی که از اون خونه فرار کردم ، کجا پناه بردم . هنوز از وجود نوه ی سه سالشون بی خبر بودن . وجود تایماز و دست حمایتگرش ، دلم رو قرص می کرد اما ته دلم از وجودشون و با خبر شدنشون هراس داشتم . البته دیگه ترسم مثل قبل نبود . حالا دیگه محکمتر از قبل باهاشون مقابله می کردم . من حمایت مطلق تایماز رو داشتم و این یعنی همه چی ................................................................

می دونستم امروز فرداست که داییم از راه برسه . چقدر واسه پیدا کردن تنها قوم و خیشم ، از خاله ممنون بودم .از دختر و پسرش هم که ندیده دوسشون داشتم هم ممنون بودم که این همه تلاش کردن و داییم رو پیدا کردن .
هوا داشت کم کم رنگ بهار می گرفت . بوی بهار رو می شد از لابه لای برفهای آب شده ی حیاط و چیک چیک ناودونا حس کرد . کل اهل خونه مشغول خونه تکونی بودن . حسابی افتاده بودن به جون خونه و بساط بساب و بشو همه رقمه به راه بود . تایماز داشت با بابک تو حیاط بازی می کرد . به کل درس و مدرسه رو گذاشته بودم کنار . دو ماهی می شد که مطلقاً بیرون نرفته بودم .
دنیام خلاصه شده بود تو دید زدن پسر و شوهرم وقت بازی . یه کم کسل کننده بود اما ارزش حفظ شخصیتم رو داشت. دلم نمی خواست حتی یه تار موم رو به خاطر اینکه بخوام درس بخونم و معلم باشم ، تو معرض دید نامحرم بذارم . درست یا غلط معتقد بودم و هیچ رقمه کوتاه نمی اومدم . خاله و سایر خدمه ی زن خونه هم به نوعی زندانی بودیم .همونطور پشت پنجره نشسته بودم و به خنده های شاد بابک که روحم رو تازه می کرد ، گوش می دادم که دیدم یکی از خدمه به سمت در بزرگ حیاط دوید . بابک و تایماز هم ایستاده بودن که ببینن کی پشت دره .
در که باز شد ، یه مرد مسن که کت و شلوار طوسی پوشیده بود و یه چمدون بزرگ هم همراهش بود ، تو آستانه ی در ظاهر شد .
دلم هری ریخت پایین . من هرگز فامیل مادری نداشتم . دیدنش حس خوبی بهم می داد . امیدوار بودم که مرد خوش برخوردی باشه . با وجود سن بالاش محکم و بااقتدار قدم بر می داشت .
سریع لچکم رو سرم کردم و به طرف حیاط دویدم .
وقتی من رسیدم ، تایماز داشت با داییم روبوسی می کرد . دایی طهماسب خم شد و گونه ی بابک رو بوسید و از جیبش یه آبنبات بهش داد . موقع بلند شدن متوجه من شد که کناری ایستاده بودم و تماشاش می کردم .
تایماز و بایک رو همونجا گذاشت و اومد سمتم . نمی دونستم باید چیکار کنم . هم خجالت می کشیدم و هم می خواست بپرم بغلش کنم .
درست مقابلم ایستاد و گفت : باورم نمی شه . تو دختر گل صباح نیستی ! خود گل صباحی. اینقدر شباهت محاله !
محکم و پدرانه به آغوشم کشید و گفت : تو این همه سال کجا بودی ؟ چرا من نمی دونستم هستی ؟
صدای سلام خاله باعث شد دایی طهماسب منو از خودش جدا کنه .
خاله بهمون نزدیک شد و گفت : خوش اومدین طهماسب خان . منور کردین منزلمون رو .
دایی تشکر کرد و گفت : ممنونم ازت فخرتّاج . باورم نمی شه . این همه سال آی پارا بوده و من از وجودش بی خبر بودم .
خاله گفت : منم تا پنج سال پیش نمی دونستم . لطفاً بیاین بالا . حرف واسه گفتن زیاده .
تایماز و بابک هم دنبال ما اومدن بالا .
همگی ساکت تو سرسرا نشسته بودیم .
خاله سکوت رو شکست و گفت : وقتی برای اولین بار آی پارا رو دیدم ، باورم نشد یکی دیگه ست . فکر کردم خود گل صباحه . آی پارا خیلی شبیه جوونیای گل صباحه .
دایی گفت : منم هر چی نگاه می کنم ، می بینم با خواهر خدابیامرزم مو نمی زنه .
لبخندی نشست رو لبم . تایماز بی صدا در حالی که بابک رو پاش نشسته بود نگاهمون می کرد . نگاهش گرک بود .نگاه گرمی که بهم اطمینان و آرامش می داد .
صبحت حسابی گل انداخته بود . دایی از خودش و زن و بچش می گفت . اینکه زنش دو ساله به رحمت خدا رفته و دختر و پسرش هم هر دو ازدواج کردن و هر کدوم صاحب یه دختر هستن . از زمانی که ایران رو ترک گفت که وقتی خبر به گوشش می رسه که خواهرش سرزا رفته ، دیگه قید ایران می زنه و اونجا موندگار می شه و ازدواج می کنه و از طریق وکیل همه ی اموال باقی مونده رو می فروشه ودیگه برنمی گرده . غافل از اینکه از خواهرش آی پارا نامی به یادگار مونده . تا اینکه چند وقت پیش از طریق یکی از دوستاش می فهمه که پسری ایرانی داره در به در دنبالش می گرده. باهاش تماس می گیره و علت رو که می پرسه ، می فهمه خواهر زاده ای داره که به کمکش نیازمنده . جل و پلاسش رو جمع می کنه و واسه دیدن این خواهر زاده راهی وطن می شه .
دو روز از اقامت دایی تو منزل نائب السلطنه می گذشت . دایی ادعا می کرد خستگیش برطرف شده میخواد پیگیر کارهای من باشه. می گفت ؛ حداقل باید زمینهای مادریت رو از چنگ اونا دربیاریم . شده تا آخر عمرم اینجا بمونم ، این کار رو واسه دختر یکی یکدانه خواهرم انجام می دادم .
دایی از ظلمی که عمو در حقم روا داشته بود ، خیلی دلخور و ناراحت بود . حالا خوبه همگی عقلامون رو گذاشتیم رو هم و نذاشتیم بفهمه خان و بانو این وسط چه آتیشایی سوزوندن . واسه وجه ی شوهرم پیش داییم هیچ خوب نبود از خونوادش بد بگیم .
واسه شروع کار و اتمام حجت با عمو ، دایی و تایماز برای مرافعه به کندوان رفتن . نگران بودم .دائم یا با خودم جلوی آینه حرف می زدم و آخرش با طرف خیالیم دعوام می شد ، یا یه گوشه می نشستم و زل می زدم به روبه روم و سالهای نه چندان دوری فکر می کردم که اینهمه برام اتفاقات خوب و بد رو به همراه داشت .
یاشارِ عمو مرده بود و من هنوز از برملاشدن این راز وحشت داشتم . اصلاً نمی دونم جسدش چی شد و چرا آسلان هیچ وقت این جریان رو رو نکرد . اصلاً مرگش ناراحت نبودم ولی از اینکه کارم به نظمیه بکشه وحشت داشتم .
خیلی دلم می خواست می فهمیدم چه بلایی سر آسلان و اون فریبای نامرد اومده .
هیچ کاری از دستم برنمی اومد . تنها کاری که می تونستم بکنم ، دعا سرسجاده بود . این بابک فسقلی هم تو این مدت کم خیلی به باباش وابسته شده و درست تو زمانی که من اصلاً حوصله نداشتم و فکرم بدجور درگیر بود ، مدام بهانه ی تایماز رو می گرفت و بیشتر کلافم می کرد.
تایماز به بهانهی تحقیقات بیشتر ، تو کندوان مونده بود و دایی رو روانه کرد . همین که دایی دلیل تایماز رو واسه موندن گفت : فهمیدم مونده تا بهشون بگه من کجام . نمی خواسته دایی متوجه بشه که من خونه ی اونا خدمتکار بودم و پنهانی با تایماز ازدواج کردم . تایماز اینطوری دایی رو فرستده بود تبریز که خودش بره اسکو و با خان و بانو صحبت کنه .
اضطرابم با برگشت دایی کمتر نشد که هیچ ، بیشتر هم شد . هم از دندون گردی و بدذاتی عموم گفت که به اعتقاد دایی خیلی مشکل می شد ازش یه ریال درآورد و هم اینکه فهمیدم تایماز می خواد از وجود من با خان و بیگم خاتون حرف بزنه.
لحظات برام کند و سخت می گذشت .. حوصلهی بچهی خودم رو هم نداشتم . اون ارث و میراث برام ذره ایم مهم نبود . فقط نگران عکس اعمل خان و بانو بودم . می دونستم الان هر چی لایق خودشونه بار تایمازم کردن و حسابی تو منگنه گذاشتنش.
دایی متوجه این بی حوصلگی و سردرگمیم شده بود و چون فکر می کرد مربوط به ملک و املاکه ، مدام بهم اطمینان می داد که برام پسشون می گیره . تنها کسی که می فهمید تو دل من چی می گذره و چرا اینطور مثل مرغ سرکنده بال بال می زنم فخرتّاج بود .
دایی بینوا هم که قبلاً با خان همسایه بودن و از سر همسایگی می شناختتش ، نمی دونست که علت این هراس و دلنگرانی من همون همسایه ی دیوار به دیوارشونه که عاشق یکی یکدانه خواهرش هم بوده . نمی دونست پسری که شاید در عالم رفاقت بامرام دیده می شد ، حالا بعد از گذشت سالها چه رنگی عوض کرده و چه ظلمی در حق رعیت می کنه و چه بلاها که سر خواهر زادش نیاورده .
بلاخره انتظار کشنده تموم شد و تایماز برگشت.


با روی گشاده و قلبی که از شدت کوبش داشت از سینم می زد بیرون ، به استقبالش رفتم . نگاهی به دور و بر انداخت و وقتی از خلوت بودن اطراف مطمئن شد . دلتنگانه و محکم منو به خودش فشرد . سرم که رو سینه ی مردانش قرار گرفت ، از خود بی خود شدم و آرامشی رو که این چند روزه گم کرده بودم ، به یکباره پیدا کردم .
منو از خودش جدا کرد و گفت : خوبی خانومم ؟ بابکم خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم : همه چی خوب بود بغیر از جای خالی تو که دنیام رو سیاه می کرد . اون شیطونم دیگه امانمو بریده ، بس که سراغت رو می گیره .
خندید و گفت : پسر باباشه دیگه ! حالا کجاست فرفره ی بابا؟
گفتم : خوابه . یعنی همه خوابن .
گفت: راس می گی سر ظهره دیگه .
همینکه رفتیم تو اتاق بی مقدمه گفتم : با خان و بانو حرف زدی ؟
گفت : نگرانی از سر و روت می باره آی پارا . آروم باش و بیا بشین همه چی رو واست تعریف می کنم .
کنارش رو تخت نشستم و منتظر چشم دوختم بهش.
گفت : وقتی خان بابا و مادر منو دیدن ، رو پا بند نبودن . چون از اون ماجرا به اینور ، اسکو نرفته نبودم .
می دونستم حاضرن هر کاری بکن که رابطه ی من باهاشون مثل قبل بشه .
من قبل از رفتن ، با عمه فخرتّاج حرف زدم . اونم موافق بود ، رو راست بهشون بگم که تو این مدت کجا بودی . عمه معتقد بود ، مورد غضب خان بابا قرار گرفتن ، می ارزه به اینکه کسی به محل سکونت تو ، توی این چهار سال ، شکی نداشته باشه و پاکی دامنت خدایی نکرده زیر سوال نره .
منم راست و حسینی ، همه چی رو گفتم . اولش واسه اینکه عمه این همه وقت تو رو مخفی کرده و منم از همون اول فهمیدم کجایی و چیزی نگفتم ، یه کم برای من و اون بیچاره شاخ و شونه کشیدن . ولی بعد وقتی از شیرین زبونیا و کارای بابک گفتم ، با وجود حفظ ظاهرشون ، می دونستم تو دلشون دارن قند آب می کنن و مخصوصاً که بعد از رفتن آیناز حسابی تنها شدن و در ضمن عاشق پسر و در واقع وارث واسه این ثروت هستن .
جریاناتمون با عموت رو هم حتماً طهماسب خان براتون گفتن .
با سر بله ای گفتم و سکوت کردم .
تایماز گفت : خوشحال نیستی همه چی حله ؟
گفتم : چرا هستم . راستش باورم نمی شه . خودم رو واسه یه طوفان آماده کرده بودم .
خندید و گفت : من موقعیت شناس خوبیم . اگه همون اول می اومدم پیش تو و به اونا هم می گفتم تو کجایی ، الان نه تو تنبیه شده بودی و نه اونا راضی .


حالا بعد از چهار سال ، جریان فرق می کنه . ولی با وجود این باید اعتراف کنم که قبل از گفتن حقیقت یه کم می ترسیدم . نمی خواستم آرامشی رو که هر سه مون بعد از مدتها بدست آوردیم از هم بپاشه . واسه ترس از برخورد خان بابا بود که داییت رو نبردم اسکو و نگفتم که می رم خونه ی پدریم . می ترسیدم بفهمه چی بین ما پیش اومده و ازم دلخور بشه که خواهرزادش رو اذیت کردم .
تو یه حرکت ناخودآگاه گونش رو بوسیدم و گفتم : تو خیلی خوبی تایماز . من خیلی بهت بد کردم . تا آخر عمرم هم اطاعتت رو بکنم ، بازم جبران مردونگیت نمی شه .
بغلم کرد و موهامو بوسید و گفت : نگو خانومم. یه تیکه جواهر پاک رو بی چون و چرا مال خودم کردم که تا آخر عمر خدمتش رو بکنم بازم برام زیادیه .
تازه گرم عشقبازی شده بودیم که بابک خوابالود گفت : بابا!!!
مثل فنر هر دو جهیدیم . زهرم آب شده بود و قلبم دیوانه وار می کوبید . تایماز رفت سمت تخت بابک و بغلش کرد و گفت : پسر خوبم خوب خوابید ؟ پسر جون یه ندا به بابا بده ! نصف جون شدیم به خدا .
بابک که چیزی از حرفای تایماز نفهمیده بود داشت با چشای پف کرده نگاش می کرد .
******
کارمون کشیده شده بود به دادگاه . تایماز و دایی طهماسب حسابی درگیر بودن . برای من خیلی پس گرفتن اون اموال مهم نبود . عذاب وجدان مرگ یاشار هم به این حس بی تفاوتیم دامن می زد . با خودم می گفتم حالا که پسرش به دست من کشته شده ، همه ی اون اموال می شه دیه ی یاشار . اما تایماز این عقیده رو نداشت و می گفت ؛ یاشار رو عمل زشت خودش کشت . یاشار رو نیت پلید خودش کشت .
خدا رو شکر که مملکت خیلی بی در و پیکر و بی قانون بود وگرنه معلوم نبود این آجانا چه به روزم می آوردن .
این سوال هم که این آسلان گور به گوری چرا دیگه گم شد و دردسری درست نکرد هر چند وقت یه بار می اومد سراغم.
*******
یه روز که با خاله نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم ، یکی از مستخدم ها سرآسیمه اومد تو سرسرا و گفت : خانوم جان برادرتون و همسرشون تشریف آوردن .
آب دهنم همونجا خشک شد . نگرانی رو می شد از چشمهای خاله هم خوند . بدبختی اینجا بود که تایماز هم خونه نبود .
خاله دستم رو فشرد و گفت : نگران نباش . من اینجام و هواتو دارم . اگه بی احترامی هم کردن ، تو چیزی نگو . بزرگترن احترامشون رو داشته باش. منم نمی ذارم از حد بگذرن و بعدش رفت تو حیاط واسه استقبالشون.
چشمی که گفتم ، فقط زباناً چشم بود ولی ته دلم مثل چی ازشون می ترسیدم . حالا من خیلی چیزا داشتم که واسه از دست ندادنشون تا پای جون وایمیستادم . تایماز و بابک برام خیلی باارزش بودن و حاضر نبودم هیچ رقمه از داشتنشون صرف نظر کنم .
همین که وارد سالن شدن ، نیمچه تعظیمی کردم و با صدایی که نهایت تلاشم رو می کردم نلرزه ، سلامی کرد .
خاله پشت سرشون وارد شد و یه لبخند دلگرم کننده زد که تا حدی آرومم کرد.
خان نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . بانو هم سلامم رو بی جواب گذاشت .
اونا که نشستن ، دلم می خواست از محیط خفقان اونجا فرار کنم . جو سنگین بود . فخرتاج سکوت رو شکست و گفت : خوش اومدین داداش . شما هم همینطور بیگم خاتون . چه خبرا ؟
بیگم خاتون تابی به گردنش داد و گفت : خبرای دست اول که پیش شماست خواهر شوهر عزیز.
وای شروع شد .
همون لحظه در با شدت باز شد و بابک بدو بدو اومد سمتمو و پرید بغلم .
گفتم : بابک پسرم سلام کردی ؟
بابک نگاهی به خان بانو که مثل مجسمه نگاش می کردن انداخت و گفت : سلام .
خان لبخند محوی زد و گفت: سلام . اسمت چیه ؟
بابک سریع گفت : اسم خودم بابکه . آسم بابام تایمازه . اسم مامانم آی پاراست .
هم خوشم اومد از جوابش و هم ترسیدم فکر کنن من یادش یادم . بابک بعد از برگشتن تایماز ، همه جا خودش رو اینطوری معرفی می کرد .
زیر چشمی می پاییدمشون. حس کسی رو داشتم که قرار بود دارش بزنن . دلم می خواست جلسه ی محاکمه زودتر شروع بشه و ببینم چه حکمی واسم می برن.
هر چند تایماز اطمینان خاطر داده بود مشکلی پیش نمی یاد . ولی ذات بد این زن و مرد برای من مثل روز روشن بود.
بانو هیچ عکش العملی نشون نمی داد . نمی فهمیدم از بابک خوشش اومده یا نه !
فخرتاج گفت : خاله کجا بودی ؟
بابک گفت : با اصغر بازی می کردم . زور گفت ، منم زدم تو کلش و فرار کردم .
اینبار خان بلند خندید و گفت : بیا ببینم اینجا و دستاش رو از هم باز کرد .
بعد در حالی که بابک رو بغل می کرد ، گفت ؛ درست عین تایمازی . هم از نظر اخلاق و هم سرو شکل .
خوشحال از برخورد خان بودم که بانو با غرور گفت : ما به خاطر تایماز از خطای تو گذشتیم دختر . درسته که هنوزم ازت دلچرکینیم و شاید تا اخر عمر هم به عنوان عروسمون قبولت نکنیم ، اما چون زن تایمازی و مادر نوه ی ما ، برنامه ی کلفتی رو لغو می کنیم . ولی هنوز هم در نظر ما کلفتی هستی که قاپ پسرمون رو دزدیده.
این دیگه از اون حرفا بود. "عروسمون نیستی ولی زن تایمازی و مادر بابک" خودشم نفهمید چی گفت.
چقدر این بدذات بود . خوبه که داییم اینجا نبود وگرنه می دونم دعوا راه می افتاد . بدجور به غرورم برخورده بود اما هیچی نگفتم . البته فخرتاج هم مدام اشاره می کرد که بذار عقده گشایی کنه و هر چی دلش می خواد بگه . منم به احترام زنی که برام مادری کرده بود و همینطور تایماز ، سکوت کردم .
بانو یه کم که دری وری گفت و به قول معروف دلشو سبک کرد ، خفه شد و با بابک خودش رو سرگرم کرد . منم دیدم که اوضاع خوبه ، از جمع عذرخواهی کردم و پناه بردم به اتاقمون .
همین که وارد اتاق شدم ، اشکام راه افتاد . بهم حسابی توهین شده بود و من به خاطر همسر و پسرم هیچی نگفتم . حتی یه اعتراض کوچیک هم نکردم . درسته به نظرم اوضاع خیلی بهتر از اون چیزی بود که تصور می کردم ولی بازم درشت شنیدن ، دل شکستن داره دیگه .
تایماز که برگشت ، حرفی از صحبتهایی که مابین پدر و مادرش و من و فخرتّاج رد و بدل شد ، نزدم . به نظرم هر چی از این حرفها کمتر زده می شد ، می تونست به بهتر شدن روابط کمک کنه .
اگه به تایماز می گفتم چیا بهم گفتن ، ممکن بود بره دعوا کنه و اونا ازم بیشتر دلخور بشن و بیشتر اذیت کنن.


چند روزی از اومدن خان و بانو می گذشت و یه کم رفتارشون باهام بهتر شده بود . البته در حضور تایماز خوب بودن ولی وقتی اون نبود ، بانو شروع می کرد به درشت بار کردن .
هی با خودم می گفتم باید عادت کنی آی پارا. همینه که هست . حالا خوبه مثل دفعه ی قبل نیومدن ببرنت کلفتی .
بلاخره مادرشوهره دیگه . عروسی که خودش انتخاب کنه رو باز با نیش زبونش آزار می ده ، تو که دیگه جای خود داری .
با این افکار خودم رو آروم می کردم که هیچی نگم تا پاشن برن خونه ی خودشون . چیزی به عید نمونده بود . اینا هم مهمون امروز فردا بودن . واسه همین دندون سرجیگر گذاشته بودم که همه چی به خوبی تموم بشه .
می دونستم تایماز از جو به وجود اومده راضیه . اینو می شد از خنده های گاه و بی گاه و شوخی های بانمکش فهمید . بلاخره اونم از این موش و گربه بازی به تنگ اومده بود دلش می خواست با خانوادش یه رابطه ی معقول داشته باشه . اونم من و بابک و خانوادش رو باهم می خواست . تایماز واسه من خیلی فداکاری کرده بود . حالا منم با آروم کردن جو بین خودم و خونوادش می خواستم جبران کنم .
از نبود فریبا کنار بانو متعجب بودم . اون که همیشه پشت سر بانو موس موس می کرد ، بعید بود اینجا نیاد . بلاخره شب آخری که منزل فخرتّاج بودن و همگی داشتیم تو سرسرا تخمه می خوردیم ، از بانو پرسیدم : بانو جان از فریبا چه خبر ؟ چرا باهاتون نیومده ؟
نگاه بانو وخان یه دفعه طوفانی شد و اخماشون رفت تو هم . از سوالی که پرسیده بودم ، مثل سگ پشیمون شدم . نمی دونم چی باعث شد اینا اینطوری نیگا کنن.
تایماز و فخرتاج و نائب خان که این وسط از تو پ و تشر بانو و خان واسه پنهون کردن حضور من ، بی نصیب نمونده بود هم با تعجب نیگا می کردن. اوضواع یه دفعه ریخته بود به هم و برا همه جای سوال داشت.
داشتم پس می افتادم که دایی به دادم رسید و گفت : میرزا تقی خان چی شده ؟ فریبا کیه ؟
خان برگشت سمتش و گفت : یکی از خدمه ی خونم بود که ازمون کلی جواهر دزدید. بدجور بهم نارو زد زنیکه ی خراب.
از شنیدن این خبر ، چشام از حدقه زد بیرون . گفتم : چـــی؟
بانو برگشت سمتم و گفت : این شب آخری نمی شد حرف این زنیکه رو پیش نمی کشیدی ؟ اوقاتمون تلخ شد .
نگاه پشیمونی به دایی کردم و بعد رو به بانو گفتم : شرمنده نمی دونستم اینکار رو کرده . وگرنه اصلاً حرفش رو پیش نمی کشیدم .
بانو برگشت سمت دایی و گفت : "طهماسب خان .این زنیکه ، خدمتکار مخصوص من بود و به همه ی اسرارم اشراف داشت . نگو زن آسلان ، مباشر سابقمون هم بوده و ما بی خبر بودیم .
اصلاً نمی دونستیم که ازدواج کرده .
وقتی آسلان دزدی کرد و خان بیرونش کرد ، این زن بیشتر بهم نزدیک شد تا بتونه کار نیمه تموم شوهرش رو تموم کنه . من ساده هم بهش اعتماد کردم .
با خودم گفتم ؛ " چقدرم که شما ساده ای !"
یه روز که مهمونی دعوت بودم و یه سرویس از جواهراتم رو انداخته بودم و بقیه رو همینجور ول کرده بودم تو اتاق ، می یاد می بینه شرایط مناسبه ، همه رو ور می داره و جیم می شه .
وقتی فهمیدیم ، در به در دنبالش گشتیم و آخر سر فهمیدیم که اومده تبریز . همون موقع بود که فهمیدیم زن آسلان بوده .
اما این آسلان اونقدر نامرد بود که به زن خودشم رحم نکرد . وقتی آجانا ریختن خونشون ، جواهرا رو بر می داره که فرار کنه ولی همون موقع میره زیر و دست و پای یه درشکه ی شش اسبه و جابه جا تموم می کنه . فریبا رو هم که پا به ماه بوده ، می گیرن می برن نظمیه . اونجا رییس نظمه که وضعیت رقت بار اونو می بینه از خان می خواد از گناهش به خاطر بچه ی یتیم تو شیکمش بگذره . خان هم مردونگی می کنه و رضایت می ده و فقط جواهرا رو پس می گیره.
همین چند وقت پیش از یکی از خدمتکارا شنیدم تو یه کاباره کار می کنه . نون حلال درآوردن گویا بهش نساخته بود . حالا داره با تن فروشی نون در می یاره ."
خان سرفه ای کرد که بانو این بحث بی حیایی رو تموم کنه .
بلاخره جلوی داییم و نائب خان ، اینطور بی پروا از تن فروشی یه زن گفتن ، خوبیت نداشت .
بانو به خان چشم غره ای رفت و ساکت شد .
چه سرنوشت اسفناکی پیدا کرده بودن این دوتا . از قدیم گفتن چوب خدا صدا نداره . ببین تو یه مدت کوتاه چطور طومار زندگیشون رو درهم پیچیده . عجبا! خدایا بزرگیت رو شکر .


روز اول عید بود و قرار بود همگی به اسکو بریم . فخرتّاج و نائب خان هم همراه ما بودن . از برگشتن به اون عمارت وحشت داشتم . هر چند اوضاع به فضل خدا خیلی بهتر از تصوراتم پیش می رفت ولی بازم به خاطر خاطرات ناخوشایندی که اونجا داشتم ، خیلی به رفتن مایل نبودم . بخصوص اینکه دیگه برگشتی هم در کار نبود و تا پایان کار پس گرفتن اموالم از عمو ، به خواست خان قرار شده بود منزل اونا بمونیم . به غرور و ابهت پوشالی خان برخورده بود که خانواده ی پسرش ، منزل دامادشون اطراق کنن. برای تشکر از زحمات و حمایتهای بی دریغ این زن و شوهر مهربون ، تایماز دو تخته فرش نفیس ابریشم ریز بافت هریس بهشون کادو داد که با کلی خواهش و تمنا ی من و تایماز ، قبول کردن . درسته این هدیه و حتی بزگتر از این هم نمی تونست کاری رو که اونا کردن رو جبران کنه . ولی محض تشکر باید اینکار رو می کردیم .
برای اونا هم رفتن ما از اونجا و دور بودن از بابک سخت بود . ولی هر اومدنی رفتنی داشت بلاخره .
دایی طهماسب هم از وقتی برگشته بود اسکو ، هوایی شده بود که موندگار بشه و یه سری کار خیر واسه مردم شهر انجام بده . یه دنیا دوسش داشتم و یکی از علتهایی رو که خان و بانو باهام خیلی ناجور تا نکردن رو حضور پررنگ اون می دونستم .
عمویی که یه عمر کنار خودم داشتمش به چندرغاز پول سیاه منو فروخته بود ولی داییی که یه عمر از وجودش بی خبر بودم ، اینطوری پدرانه حمایتم می کرد .
روزی که همراه یه ایل آدم وارد عمارت خان شدیم رو هرگز فراموش نمی کنم . چند تا حس همزمان تو وجودم جولون می داد . ترس، اضطراب ، غرور ، همه و همه وجودم رو پر کرده بود .
بابک تا خان رو جلوی ایوان دید ، دوید و خان بابا گویان خودش رو انداخت تو بغلش .
نگاههای همه ی مستخدمین و خدمه رو ما بود . از جلوی هر کدومشون که رد می شدیم ، تعظیم می کردن . نگاهاشون منو یاد نگاهها و پچ پچهاشون تو اولین ورودم به این خونه می نداخت.
دیدن منظره ی ایستادن خان همراه با اون عصای منقوشش جلوی ایوان ، منو برد به چند سال پیش که به عنوان کلفت به این خونه اومده بودم و خان جلوی همین ایوان کلی تحقیرم کرد . جلوی همین ایوان بود که به پهلوی تایماز عزیزم چاقو زدم.
حالا این من بودم آی پارا یوسف خانی که دوشاشوش خان زاده ی این خونه با غرور قدم برمی داشتم .
بین مستخدمین چشمم افتاد به رقیه که با چشمای اشکی نگام می کرد . جمع رو که در حال احوالپرسی با خان و بانو بودن ول کردم و رفتم طرفش .
اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت : سلام خان زاده. خوش اومدین . عیدتون مبارک.
در جوابش محکم به آغوش کشیدمش و گفتم : من برای تو فقط آی پارام نه خان زاده . عید تو هم مبارک. از دیدنت خوشحالم رقیه . دلم برات خیلی تنگ شده بود . کلی قصه دارم برات .
خندید و گفت : دیگه خان زاده نمی ذاره رو پای من بخوابید و برام قصه بگید .
گفتم : تو خواهر منی . تو اجازه داری همیشه پیشم باشی .
دست انداخت دور گردنم و منو بوسید .
تو همین گیر و دار خان فریاد زد : هوی رقیه معلومه چه غلطی می کنی ؟
برگشتم سمت خان و گفتم : رقیه مثل خواهرمه خان . دلم واسش تنگ شده بود .
خان زیر لب لااله الااللهی گفت و مهمانها رو به داخل عمارت هدایت کرد .
از رقیه جدا شدم و منم دنبالشون رفتم .
******
حدود سه ماه از اقامتمون تو عمارت خان می گذشت . دایی برای خودش منزل کوچیکی خریداری کرده بود و قصد داشت یه کارخونه ی ریسندگی تو اسکو راه بندازه و کارهای دادگاه منو به تایماز واگذار کرده بود .
اوضاع نسبتاً خوب بود . سعی می کردم خیلی تو دست و بال خان و بانو نباشم . فعلاً زود بود که یه رابطه ی عادی داشته باشیم . تصمیم تایماز برگشتن به تهران بود .پس بیشتر سعی می کردم احتیاط کنم که تو مدتی که تو عمارت خان هستیم کدورتی پیش نیاد .
چند روزی بود که صبح ها حالت تهوع داشتم و سرم گیج می رفت . خودم یه حدسایی زده بودم اما منتظر بودم تایماز که برای آخرین دادگاه پس گرفتن اموالم به تبریز رفته بود ، برگرده که با هم بریم دکتر.
بابک حسابی با شیرین زبونیاش ، تو دل خان و بانو جا باز کرده بود . این موضوع منو خیلی خوشحال می کرد .
عصر روز بیست پنج خرداد بود که تایماز با خوشحالی و کلی خرید تو دستش به اسکو برگشت و خبر موفقیت تو دادگاه رو داد .
دادگاه عمو رو ملزم به پس دادن اموال مادریم کرده بود . اموالی هم که از پدرم به ارث می بردم و عمو منو بی حق کرده بود رو با اصرار و خواهش از تایماز بی خیال شدم . همینقدر که اموال مادریم پس گرفتم بسم بود . من زیاده خواه نبودم . بلاخره عمو یه وارث بیشتر نداشت که اونم به دست من مرده بود . خودش نمی دونست ، ولی خدا که خبر داشت . انصاف نبود که خیلی اذیت بشه .
فردای اون روز تایماز که حالم رو خراب دید ، دکتر آورد بالاسرم که همونطور که حدس می زدم ، حامله بودم .
با پیچیدن خبر حاملگی من ،شور و هیجانی تو خونه به پا شد که بیا و ببین. تایماز از دکتر اجازه خواست واسه سفر به تهران که دکتر مانعی ندید.
خان و بانو از رفتمون ناراحت بودن و اصرار داشتن تا دنیا اومدن بچه اونجا بمونیم . خدا خدا می کردم تایماز قبول نکنه . دلم راحتی خونه ی خودم رو می خواست . تایماز هم کارهای عقب افتادش رو بهانه کرد و از موندن سر باز زد.
یک هفته بعد ، من ، تایماز ، بابک و رقیه ، با بدرقه ی شایسته ی خان و بانو و دایی طهماسب راهی تهران شدیم که یه زندگی آروم و شاد رو کنار هم داشته باشیم .

پایان
سمیه.ف.ح
29/06/1392
ساعت 11:50 شب

برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 197
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,037
  • بازدید ماه : 13,995
  • بازدید سال : 141,098
  • بازدید کلی : 11,638,238