close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت اول
loading...

رمان فا

دختری تنها سر خورده .. موجودی که پاکی و معصومیتش با دستان آلوده ی نامادری و برادرنامادری به تاراج رفت .. رها شده در خیابانهای بی درو پیکر شهر…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3562 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:1 نظرات ()

دختری تنها سر خورده .. موجودی که پاکی و معصومیتش با دستان آلوده ی نامادری و برادرنامادری به تاراج رفت ..
رها شده در خیابانهای بی درو پیکر شهر .. جدا افتاده و مطرود ... ولی درست در لحظه ای که فکر میکرد همه ی خوبی های دنیا به پایان رسیده ..........................................................

یه روز بارونیو سرد پاییزی توی یه کوچه ی بن بست طرفای شمرون زندگیم به جایی کشیده شد که اصلآ فکرشو نمیکردم شاید داستان زندگیم شبیه داستان کاراکترای کارتونیو فیلم فارسیا باشه ولی قدرت بی پایان خدا رو حس کردم و فهمیدم در عدل الهی هیچ چیز از قلم نمیوفته و واقعآ مثقالآ ذرةِ رعایت میشه !!


کیف کولی سنگینمو رو پشتم بالا پایین کردم دلم شور میزد که نکنه وسیله هام خیس بشن : اّه ! این بارون چی بود این وسط ! صد دفعه به این آنا گفتم از این لقمه ها واسه من نگیر به گوشش نرفت که نرفت .. نکبت .. یارو نیم ساعته منو اینجا کاشته ، معلوم نیست کجاس ! انقد این پا اون پا کردم پاهام کش اومدن !!

اینجام که سال تا سال یه ماشینم رد نمیشه .. لعنتی شارژ موبیلمم تموم شده .. خاکبرسر باتریش غزل الوداعو خونده باید برم یه گوشی دیگه بخرم .. یه ماس میخوام برم نمیشه ، وقت ندارم که .. این مشتریای بروز( بهروز ) ولم نمیکنن !! حالا باید دید این جدیده چه طوره !
خب خدا رو شکر یه ماشین پیدا شد .. او لا لا ، پورشه ی مشکی .. خدا کنه خودش باشه ..
بله خودشه ، درو با ریموت باز کرد .. بروز چی گفت ، آهان درو با ریموت باز میکنه من سریع بپرم تو حیاط پشت اولین کاج قایم شم .. بدو بریم خانوم خانوما که بلیطت برده .. آناجونم بنده غلط کردم رسمآ ، همیشه از این لقمه ها برام بگیر نیم ساعت که سهله 2 ساعت براش میصبرم ..

بپرم تا در بسته نشده .. ای بابا اینم شد کار همیشه دزدکی و یواشکی باید بریم نشد یه بار با یه همچین کیسی راحت بریم ددر .. خب اینم اولین کاج .. اوه اوه اینجا خونه س ؟! هنوز تو تهران از این خونه ها پیدا میشه ؟! جالبه .. خب جناب آقا بپر پایین از ماشینت بینم مثه ماشینت گوگولی هستی یا نه !! اوه اوه ! این که از این مدلاس که باهاش حال نمکنم .. از این مؤمن مأبا که آبم باهاشون تو یه جوب نمره .. اّه اّه بدم میاد ریش میذارن ، پالتو بلند ، یه عالم انگشتر منگشتر با نگینای گنده ، تسبیح به دست لباشونم میجنبه معلوم نیست واس چی بازو بسته میشه .. لعنتی معلوم نیست حاج خانومو کجا فرستاده زنگ زده به بروز ترگل ورگل آس طلب کرده .. چه خوش اشتهام هست ..

لعنتی معلوم نیست حاج خانومو کجا فرستاده زنگ زده به بروز ترگل ورگل آس طلب کرده .. چه خوش اشتهام هست ..
تف به ذات پدر هرچی آدم دورو و جا نماز آبکشه ..نگا نگا هرکی اینو ببینه میگه پسر پیغمبره از آسمون اومده زمین .. نکبت .. اصلآ یکی نیست بگه به تو چه یارو هرکی میخواد باشه ، باشه .. حقو زحمه ی مارو تمامو کمال بده مثه او کث...ت پریشبیه پولمونو هاپولی نکنه به درک که حاج خانم بدتر از خودشو کج (کجا ) فرستاده ..داره میاد این طرف لابد دنبال من میگرده بپرم جلو بگرخه حال کنیم .
پخ ..

با تعجب نگام کرد : شما ؟

خندیدم : شوما که شومایی من منم .

با اخمو خیلی جدی گفت : خانم محترم بنده یه سؤال پرسیدم جواب میخوام ..

اخمام رفت تو هم بی شعور نه به دیشب که کلی عزو جز کرده بود نه به حالا : منو بروز فرستاده زیادم وقت ندارم میخوام زود برم ..

با همون لحن گفت : مطمئنم اشتباه شده خانوم بفرمایین تا زنگ نزدم 110 بیان به یه روش دیگه ببرنتون بیرون ..

پوزخندی زدم : خدا پدرو مادرشونو بیامرزه شمارشونو رند کردن تا یکی حرف زد زود 110 - 110 میکنین .. اصلآ به درک چیزی که تو این شهر ریخته مشتری .. این خر نشد یه خر دیگه پالون بساز رنگ دیگه ..
با دهن اندازه دروازه غار نگام کرد : هان چیه ؟! آدم خوشگل باحال ندیدی

این بار تقریبآ فریاد زد : از خونه ی من برو بیرون !!

یاد اون کشیشه تو کارتون رابین هود افتادم که با شکمش میزد به داروغه و میگفت از کلیسای من برو بیرون برای همین بلند خندیدم .. صورتش سرخ شد : گمشو بیرون زنیکه ی ..لااله الا لله.. ( لحنش آرومتر شد) خانوم بفرمائید بیرون تا طور دیگه باهاتون رفتار نکردم ..

_: برو بابا آقای فرزام مدبر این دفعه چیزی نمیگم ولی دفعه ی دیگه سر کاری باشه با بروزو آدماش طرفی ..

تا اسم خودشو از زبون من شنید کپ کرد : شما چی گفتین ؟

_: مگه شما فرزام مدبر نیستین ؟!

مکثی کرد : چرا خودمم ولی با چیزایی که بهروز گفته بود فکر نمیکردم اون که گفته شما باشین..

به خودم اشاره کردم : خوشگل آس خواستی اونم منو فرستاد..
نگاهی بهم انداخت ، مرتیکه ی هیز ..خندید : چند سالته ؟

دیگه شاکی شدم : فرقی میکنه ؟! فک کن 14 سال !
خوشش اومده مرتیکه نه به اون هارتو پورتش نه به این خنده هاش : ببخشید بارونه ها !

شونه ای بالا انداخت : باشه مگه فرقی میکنه اینجام که زیر سایه بونی خیس نمیشی که !

از این که از کلمه های خودم برا جوابم استفاده کرد خوشم نیومد
از حرصم اخم کردم : نکنه میخوای همینجا ..

حرفمو برید : مگه فرقیم میکنه !

شیطونه میگه بزنم لهش کنم : ببین آقا من حوصله ندارم من میرم میگم یه کیس دیگه بروز برات بفرسته ..

دستشو جلو آورد : نه صبر کن ، یه کم خرید کردم بذار بیارمشون با هم بریم تو ..

خب حالا این شد یه چیزی لااقل گرسنه نمیمونم ، زکی چه قدرم خرید کرده . عمرآ کمکت کنم ، ولی خو گنا داری , خاک تو سر دلت کنن آدم نمیشی ؛ دل رحمم دیگه خو چی کار کنم : بده منم کمکت کنم ، یه وقت قور میشی حاج خانوم از چشم من میبینه .

یه کیسه چیپسو پفک دستش بود : تو به فکر خودت باش الان حاج خانوم در حال عشقو حاله ..

_: به من چه کجاس ! فعلآ این کیسه رو عشقه

کیسه رو از دستش کشیدم بیرون یکیشو در آوردم ، اشاره کرد : نخوری همه رو امشب بازیه ..

_: اه اه اه طرفدار اس اس اسی

با ابروهای بالا نگام کرد : مگه چشه ؟

شونه بالا انداختم : هیچی فقط همشون سو..

دستشو آورد بالا : اوه اوه توهین نداشتیما !

دستمو به معنی برو بابا براش تکون دادم و به سمت ساختمون راه افتادم ..

_: مگه نگفتی کمکم میکنی ؟!

به سمتش برگشتم : این مال اون موقع بود که نمدونستم اس اسی ..

صدای خنده اش بلند شد ..بفرما حضرت والا به من میگن غوغا نه برگ چغندر دیدی یختو آب کردم بزن کف قشنگ رو به افتخار خودم ..

زیر سقف ایوون وایسادم تا بیاد خریدارو از توی صندوق عقب خالی کرد : بابا بامرام راضی به زحمت نبودم رفتی کل بازارو بار زدی .. من شیکم کوشمولوهه اندازه ی یه گنگیشک ..

صورتمو مظلوم کردم : ببین چه قدرم یه ذره ..

با یه جست خودشو رسوند بهم درو باز کرد : بیا تو کم نمک بریز ..

اع باز این چرا همچینی شد ؟!: تو ام اعصاب مصاب نداریا ! یه دفعه ای چت شد ؟!

نفس عمیقی کشید : هیچی بیا تو ..

اوه مای گاد این خونه س یا کاخ واتیکان ! خوش به حال حاج خانوم ! بابا مردمم شانس دارن مام شانس داریم !گ..ه زدن شانس مارو جایی که آب نبوده ..لا اقل بتونیم یه کم نظافتش کنیم ..
صداشو پشت سرم شنیدم : بشین الان برمیگردم ..

وسایلو گذاشت تو آشپزخونه و رفت تو یکی از اتاقا چرا بالا نرفت معمولآ اتاقای بالا اتاق خوابه ماله این چرا پایینه ..شونه ای بالا انداختم: به تو چه بچه

بیشعور یه جارم به من نشون نداد برا آماده شدن برم اونجا .. بی خی بابا همین جاها یه جا تعویض لباس میکنم دیگه ! به این جور چیزا عادت کردم لابد یارو فک کرده دستم کجه برم تو اتاقاشون یه چی برمیدارم حاج خانوم بیاد خیطه !!
رفتم پشت دیوار پذیرایی که با دو سه تا پله از هال جدا میشد مانتومو در آوردم پرت کردم رو مبل بعد به جای تاپو شلوارم پیرهن قرمز جینگولویو که آنا تازه خریده بود پوشیدم .. لامصب نه بالا داشت نه پایین از اونا که پوشیدن نپوشیدنش یکیه ! ولی خیلی دوسش دارم .. آیینه و وسایل آرایشمو از تو کیفم در آوردم شروع کردم به طراحی صورتم یه آرایش ملیحو ماهرانه میطلبید این لباس .. ووی حاج آقا ببین چه مایه ای برات گذاشتم برا هرکی از این کارا نمیکنما .. امروزم جو گیر این لباسه شدم
جون دادا !

باز یه نیم ساعتی مطلش شدم .. پس چرا نمیاد ! هه هه نکنه داره استخاره میکنه ببینه وارد گود بشه یا نه !

اوه اومد بیرون بابا عجب تیکه ایه خداییش ! با دیدنم تکونی خورد چند دقیقه ای محوم بود عجب چشماییم داره به هیچ جام نگا نکرد فقط زل زد تو چشام .. زدم تو خال جون تو ! دل حاجی رو بردم میخوام باش یه قل دو قل بازی کنم ..

بیچاره به زور چشم از چشم ورداشتو سریع رفت آشپزخونه یکم بعد صدام کرد : اسمتم نمیدونم ولی چاییتو با چی میخوری قند ، نبات یا خرما ..

کلاست تو حلقم : اسمم غوغاس..

_: خب غوغا خانوم نگفتی چاییتو با چی میخوری ؟

داد زدم : شاخه نبات !


_: نداریم ..

_:پّ ! مجبورم با همون خرما بخورم ..

با سینی چای اومد نشست رو مبل روبه روم .. خداییشو بگو ، غوغا کجا رفتی این طوری تحویلت بگیرن جای با کلاس اومدی با کلاس رفتار کن یه وری نشستم پاهای خوش تراشمو انداختم رو هم دستامم با ناز یکیشو گذاشتم رو رون لختم ، آرنج اون یکیو تکیه دادم به مبلو ستون سرم کردم .. با یه فیگور مکش مرگ ما که دل میبرد از هر عابدی چه برسه به حاجی اهل دل خودمون و یه نمه عشوه تو صدام : ممنون خجالتم دادی !

سری تکون داد : خواهش میکنم ..خب حالا شروع کن !

منم سرمو با ناز براش تکون دادم
: ای بابا چه عجله ایه هستم حالا بذار اول این چایی و خرما که چشمک میزنه رو بخوریم بعد وقت برا اون کارم هست ..

ای بابا دوباره رفت تو فاز اخم : منظورم این که تعریف کن !

دستمو آروم رو پامم بالا پایین کشیدم با لحنی که دل سنگو آب میکرد چه برسه به یه مرد معلوم الحال : چیو اونوقت ؟!

انگشت اشاره شو به عنوان تهدید بالا آورد تو هوا تکون داد : ببین بچه من صد تای تو رو تشنه میبرم لب آب تشنه برمیگردونم ، حالا مثه بچه آدم بگو این جا رو از کجا پیدا کردی و چه جوری اومدی اینجا ؟!

صاف تو جام نشستم شیطونه میگه پاشو همین چاییا رو خالی کن سرش : تو حیاط گفتم براتون

از جاش بلند شد دوری زد رفت پشت مبلی که روش نشسته بود دستاش رو تکیه داد به پشتی مبل خم شد طرفم : ببین جنس زن جماعتو خیلی خوب میشناسم .. فکر بد راجع به من نکن تا همین الان که اینجا روبه روت وایسادم به جز همسرم با هیچ زن دیگه ای رابطه نداشتمو ندارم از این کارام خوشم نمیاد یعنی اصلآ تو کتم نمیره این آشغال بازیا ..

پریدم تو حرفش : ببین آقا فرزام..

حرفمو برید : من فرزام نیستم !

داد زدم : نیستی پس برای چی این همه منو مطل کردی ..( صدامو پایین آوردم ) معلوم نیست اون الان کجا منتظر منه موبایلمم که شارژ نداره .. خدا بدادم برسه آنا پدرمو درمیاره ..باید زودتر برم ..

صدای محکمش تو گوشم پیچید : بشین ! ( وقتی دید اهمیت نمیدم داد زد) بهت میگم بتمرگ ( و تقریبآ هلم داد روی مبل )..

پرت شدم رو مبل : آقا تو رو خدا بذار برم .. الان فرزام دنبالم میگرده تلفن میکنه میبینه نیستم یه مشتری بروز میپره پدرمو درمیارن ..

رو مبل نشست : فرزام دنبالت نمیگرده

_: از کجا میدونی ؟!

به خودشو من اشاره کرد : به خاطر اینکه الان من روبه روی تو نشستم اون اصلآ این ورا آفتابی نمیشه حدود یه ساعت پیشم زنگ زد که میره خونه ی مادربزرگش پیش مامانش ..

مشکوک نگاش کردم : این آمار دقیق رو چرا به شما داد اون وقت ؟!

نگاهی بهم کرد ، پوزخندی زد : آخه من باباشم ..

میگم شانسمو گ..ه زدن میگین نه !!


گفتم شانسمو گ..ه زدن جایی که آب نبوده ! بفرمایین بدو بدو باید با پدر آقا فرزام رو به رو بشم !! ولی خدایی اگه راست بگه پس فرزام چند ساله شه ؟! باباهه که فوق فوقش چهل سالشه .. کره خر چه زود بالغ شده !!

وقتی سکوتم طولانی شد ، ادامه داد : خب حالا برام بگو !

نگاش کردم دستاشو روی پشتی مبل از هم باز کرده بود و زل زده بود به من : چی بگم خب !! همه چیو که گفتم ! پسرتون زنگ زده بود به بهروزو گفته بود یکی از ماها روبراش بفرسته که قرعه به اسم من فلک زده افتاد .. همین !

دستهاشو از پشت مبل برداشت کمی به جلو خم شد لیوان چایی رو با ظرف خرما جلوم گذاشت : خب اون مسأله که تموم شد ! میخوام ببینم چی باعث شده که تو الان تو این جایگاه با این شغل نادرست باشی ؟!

دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد : ببینید آقای محترم ! هرکس برای خودش گذشته ای داره که به دیگران ربطی نداره ، زشت یا زیبا مال خود خودشه ؛ متوجه هستین که !!

با چشمای به رنگ شبش زل زد تو چشام ، خدایی عجب چشایی! یه برق خاصی داشت که مثه سگ آدمو میگرفت : اینا هیچکدوم جواب من نبود !
چشماشو ازم نگرفت ، تکیه داد : می خوام بدونم چرا سر خوردی ؟ چرا خطا رفتی ؟ چرا وارد گناه شدی ؟

این چی میگه ؟ مردک مزخرف !! از کوره در رفتم باید بهش بفهمونم با کی طرفه ، فریاد زدم : چیو می خوای بدونی ،آقای پاکو مقدس ؟!
از جام بلند شدم یه دور دور خودم چرخیدمو دستهامو به پشتی مبل تکیه دادمو و به سمتش خم شدم ،برام مهم نبود کجامو با کی حرف میزنم فقط دلم می خواست عقده ای که این چند سال تو دلم بودو سر یکی با همین شکلو شمایل خالی کنم و حالا اون کیسو پیداکرده بودم ، مردک مذبذب ( آدم دورو ) !!!! :آره من گناهکارم .. لجنم برای امثال تو لکه ی ننگم اصلآ انگل اجتماعم .. ولی ظاهرو باطن همینه هیچوقت نخواستم کسیو گول بزنم ..

دستامو از پشت مبل برداشتم مشتشون کردم کنار تنم به سمت پایین کشیدم پامو به زمین کوبیدم با تمام حرصو قدرتم فریاد زدم : ازت بدم ، از همه ی اونایی که مثل تو اّن بدم میاد .. شماهایی که فکر میکنین با پاکو مقدس جلوه دادن ظاهرتون میتونین کثافتکاریاتونو لا پوشونی کنین .. شماهای که فکر میکنین عالمو آدم آفریده شدن برای راحتیو لذت شماها .. همه تون یه مشت آشغالین که ... که ... گند زدین به باورای یه عده بدبخت عین من !!!

سیل اشکی بود که رو گونه ام میریخت و من تمام بغض این چند سالو سر اون خالی میکردم ، سر کسی که شکل بابای بی غیرتمو اون برادر زن کث.. فتش بود : تو چی می دونی حضرت آقا ! چی میفهمی ؟! همه تون مثل همید یه عده آدمی که یاد گرفتید ظاهرتونو طوری درست کنید که وقتی هم قماشاتون دیدنتون به به چه چه کنن و کسایی که هم سنخیه خودتون نیستن با دیدنتون بگرخنو نق شون بالا نیاد ..

ازتون متنفرم ، از همه تون متنفرم ، از همه تون ..

دیگه توان نداشتم ولی دست برنداشتم ، جلو رفتم دست انداختم یقه شو گرفتم تکونش دادم باز فریاد زدم : میشنوی از تون متنفر
از شماهایی که با ریشای پرپشتتون ظاهر کثیفتونو پوشوندین تا کسی رذالتو پستی تونو نبینه
از اون انگشترای نگین درشتتون بدم میاد که باهاشون کثیفیو آلودگی دستاتونو مخفی میکنین ..
از اون پالتوهای بلندتون بیزارم که هیکل منفورتونو باهاش میپوشونین تا کسی متوجه نشه چه زالوهایی هستین
از اون تسبیحای دستتون بدم میاد که مثل زنجیر مرگ تو دستاتون میچرخونین تا یه آدم ضعیفو باهاش بچزونین ..
از اون چیزایی که زیر لب میگینو لباتون بازو بسته میشه تا بوی گند گناه دهناتونو باهاش مخفی کنین بدم میاد ..

دور اتاق میچرخیدم پامو زمین میکوبیدم مشتامو هواله ی موجود خیالی میکردم جیغ میزدم :
بدم میاد ... بدم میاد .. بدم میاد..

با زانوهام روی زمین افتادم .. گلوم میسوخت تمام تنم درد میکرد انگار یکی حسابی کتکم زده بود ..از اون روز کذایی که پدر بی غیرتم منو از خونه ش بیرون کرده بود تا به امروز ضجه نزده بودم یاد اون روز افتادم .. اون روزم سرد بودو بارون می بارید ..

لیوان چایی مو برداشت برد آشپزخونه ، با یه لیوان چای دیگه برگشت .. چایو خرما رو برام آورد ، رو به روم نشست : نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده ! نمیدونم چه کسی ، چه جوری آزارت داده ! ولی همیشه با یه چوب همه رو نزن .. همه ی آدما مثل هم نیستن !

محکم زدم زیر دستش ، اون قدر کارم غیر منتظره و ناگهانی بود که لیوان چای از دستش افتاد رو زمین ، هم کف اتاق کثیف شد هم لیوان هزار تیکه شد ..

قهقه زدم : ببین حتی عرضه ی نگه داشتن یه لیوانم نداری .. اون قدر ضعیفین که حتی نمیتونین در مقابل یه ضربه ی کوچیک از خودتون دفاع کنین .. اون وقت ادعاتون گوش فلکو جر داده ..

با آرامش عجیبی از جاش بلند شد : از جات تکون نخور ممکنه شیشه تو پات بره !!

دستمو تو هوا تکون دادم : برو بابا فک کردی گولتو میخورم .. زهی خیال باطل !!
توو امثال تو رو خوب میشناسم .. فقط ظاهرتون خوبه .. همه تون خوش ظاهرو گند باطنین ..

هیچی نگفت به آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با جارو و خاک انداز و یه جفت دمپایی برگشت ..

دمپایی ها رو جلو پام گذاشت : آرومو با احتیاط از جات پاشو اینا رو به پوش برو اون طرف تر بشین تا من اینجا رو تمیز کنم ..
رفتم گوشه ی دیگه ی هال نشستمو کاراشو زیر نظر گرفتم ..


با دقت شیشه خورده ها رو جمع کرد ، آخرم یه تی آوردو زمینو تمیز کرد ..
بعد از این که وسایلو به آشپزخونه برد با یه سینی چای دیگه برگشت : اون چاییا که قسمتمون نبود حالا بیا از این یکیا بخوریم .. تازه دمه ..

دوباره سرتق شدم ، شونه بالا انداختم : نِمخورم ، کوفت بخورم بهتره تا از دست تو متقلب دورو چای بخورم ..

روی همون مبلی که قبلآ نشسته بود نشست : اسمت چیه ؟!

بینیمو پر صدا بالا کشیدم : غوغا !

مشکوک نگام کرد : نه ، اسم واقعیت چیه ؟!

هر هر خندیدم : ندارم ، بی هویتم .. هیشکیو ندارم .. دیدی بعضیا میگن به غیر از خدا کسیو ندارم ! من حتی از اونام تنها ترم چون خدارم ندارم .. یعنی اصلآ خدا منو گذاشته کنار .. من تو قبرستون تاریخ خدا افتادم ..

سر تکون داد : آ.. آ .. آ.. دیگه قرار نشد کفر بگی ! هرچی راجع به منو امثال من گفتی اشکال نداره ! مهم نیست ! هرکس درست یا غلط نظرو عقیده ی خودشو داره ! ولی درباره ی خدا و قدرت خدا این طور صحبت کردن اصلآ درست نیست ..خداوند هیچ وقت هیچ کدوم از بنده هاشو فراموش نمی کنه .. درست نقطه ی مقابل بنده هاش که همیشه خدا رو فراموش می کنن


باز بینیمو بالا کشیدم : همه ش شعاره .. حرفه.. میدونی چند ساله عذاب می کشم ..( صدامو بالا بردم ) میدونی چند ساله در حسرت یه شب خواب راحت می سوزمو می سازم ..
صدام بالا تر رفت :می دونی چند ساله به امید این می خوابم که صبح فرداشو نبینم ..

دستهامو بلند کردم ، مچ دستهامو نشونش دادم داد زدم: می دونی چهار بار خودکشی کردمو باز پرو پرو زنده موندم .. نه نمی دونی !

با خنده ی ملیحی حرفمو قطع کرد : دیدی گفتم خدا بنده هاشو فراموش نمیکنه ! اگه یه بار از این چهار بار موفق شده بودیو از بین رفته بودی می دونی الان چه عقوبتی در انتظارت بود .. سختی این دنیا هرچه قدرم که زیاد باشه در مقابل سختیو عذاب اون ور مثه کاهو کوهه ..

دوباره داد زدم : همه ش حرفه .. همه ش شرو وره ..

دستهاشو رو زانوهاش گذاشتو تو هم چفتشون کرد یه کم جلو اومد : اصلآ بیا یه معامله کنیم ..
چشمکی زد : اهل معامله که هستی ؟ هان !

خندیدم ، بلند مثه خنده های شیطانی تو فیلم ترسناکا : دیدی ! دیدی خوب شناختمت ! تو هم مثه همون آشغالایی هستی که تا حالا با خیلیاشون رو به رو شدم ..

_: باشه من آشغال ..
سری از سر تأسف تکون داد نفسشو پر صدا بیرون داد : راست میگی! اگه واقعآ آدم بودم که از حال دخترک معصومی مثل تو ، توی جامعه م بی خبر نمی موندم .. حالا بیا یه چیزی بخور گلویی تازه کن .. خسته شدی از بس فریاد زدیو گریه کردی . یه کم خستگی در کن تا با هم صحبت کنیم ، شاید معاملهه بد نبودو ضرر نکردی ..

از اونجا بلند شدم رفتمو سر جای اولم رو به روش نشستم .. نمی دونم چرا یه کم نرم شدم !تن صداش یه جوری بود ، اون قدر مهربون بود که ازش خوشم اومد .. عیب نداره من که گول عالمو آدمو خوردم این یکیم روش .. من که همه چیمو باختم ، دیگه چیزی برای باختن ندارم پس بذار باهاش معامله کنم یا سود میکنم یا کلآ نابود میشم .. چاییو خرمامو تو آرامشو سکوت خوردم .. واقعآ مزه داد ..
بعد از این که جرعه ی آخر چاییمو خوردمو لیوانو زمین گذاشتم گفت : ببین خانمی ، نمیدونم چرا از همون لحظه ی اول که دیدمت احساس کردم تو چشمات یه جور معصومتو پاکی هست ..درسته به نظر خیلی از مردم موجود درستو قابل اعتمادی نیستی ، ولی به نظرم تو ، تو اون قماش استثنایی و می خوام بهت اعتماد کنم
دستهاشو پشت سرش قلاب کردو تو مبل فرو رفت : حالا چند تا سؤآل ازت میپرسم دلم می خواد حقیقتو بهم بگی ! قبول ؟!

سری تکون دادم یعنی قبول ..

_: خب اول اینکه برام بگو چه طور شد که به اینجا رسیدی ؟!

نگاهی بهش انداختم ، آیا باید اعتماد میکردم ؟ آیا باید پرده از این راز سر به مهر برمیداشتم ؟ رازی که چهار سال تو دلم نگهش داشته بودم !


نگاهی بهش کردم : رو چه اصلی باید بهت اعتماد کنم ؟!

شونه ای بالا انداخت : نمی دونم !

خنده ام گرفت تو دو راهیه بدی گیر افتاده بودم ، باید با فکر جلو میرفتم ، اوضاعو سبک سنگین میکردم ..
من غوغام ، من بلدم چه طوری غوغا به پا کنم : خب حاج آقا ، یه کار می کنیم ! شما سؤالای دیگه تونم بپرسین تا من ببینم چه کار میشه کرد !

با چشمای خوشگلش نگام کرد : بچه من خودم گنجیشکو رنگ می کنم جای قناری می فروشم اون وقت تو میخوای منو رنگ کنی ؟!ولی باشه عیب نداره تو فکر کن زرنگیو من ازت رو دست خوردم ..قسمت دوم حرفم اینه !!
اگه کسی پیدا شه کمکت کنه حاضری دیگه سراغ این کارا نری و دیگه پاک زندگی کنی ؟!

آمال آرزوهای منو تو یه جمله گفت ، نگاهی بهش کردم : در ازاش چی می خواد این آدم شریف ؟

سری تکون داد : هیچی !

پوزخند زدم : باور کنم ! آخه تو این دنیایی که پدر به بچه ش رحم نمی کنه چه طوری قبول کنم یه آدم خیر بدون هیچ چشم داشتی می خواد کمکم کنه !

دستی به ریشای مرتبش کشید: فکر کن این آدم بین تمام اون آدمای فرصت طلب بر خورده و اصلآ به فکر سودو زیان نیست . فکر کن یه کسیه که می خواد به یه هم نوعش کمک کنه و دست بر قضا تو سر راهش قرار گرفتی .

بغض کردم : ولی اونا ازم سفته دارن ..
اونا رو چه کار کنم ؟!

خندید ، خنده ای دلگرم کننده : اون با من ، کسیو دارم که زبون اونا رو بهتر بلده ، می فرستمش دنبال کارات ..

نگاش کردم : اگه زیر آبی رفتم ؟ اگه نارو زدم ؟اگه همه ی حرفایی که زدم دروغ بود ؟ اونوقت چه کار میکنید ؟!

اخم غلیظی رو پیشونیش نشست : جای تو بودم حتی فکرشم نمیکردم ..چون اون وقت کاری میکنم که روزی صد بار آرزو کنی کاش از مادر زاییده نشده بودی ..
سرمو پایین انداختم ، طوری این جمله رو گفت که کلی خودمو فشردم تا زیرم خیس نشه ، زیر چشمی نگاش کردم با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم: چه خشن !!

اخماش یه کم باز شد : همینه که هست .. بدون اگه دختر خوبی باشیو آسه بری آسه بیای مثه یه شاهزاده لوست میکنم ، ولی ( انگشت اشاره شو به حالت تهدید تکون داد ) ولی وای به حالت اگه پاتو کج بذاری به خداوندی خدا دمار از روزگارت در میارم .. آدمای زیادی دارم که کارشونو بلدن ..
به سختی آب دهنمو قورت دادم ، آمرانه گفت : حالا اگه هستی بگو چرا به این راه کشیده شدی ؟ خودت وارد شدی ، گولت زدن ...

نذاشتم ادامه بده حرفشو بریدم : باشه خلاصه ای شو برات میگم .. اگه یه روز کاملآ بهت اعتماد پیدا کردم و فهمیدم راست می گیو ریگی تو کفشت نیست تمام حقیقتو برات میگم ..

سر تکون داد: باشه، قبول.

چشمامو بستمو اون چه که برام اتفاق افتاده بودو مرور کردم ..
تمام اون اتفاق زشتو دردناک مثه فیلمی جلوی چشمم جون گرفت ..

13 سالم بود که مادر نازنینم تو زلزله ی بم از بین ما رفت .. ما تهران زندگی می کردیم و خونواده ی مادرم در بم ساکن بودن .
بابام زیاد با خونواده ی مادرم مراوده نداشت برا همین زیاد اونجا نمیرفت به منم اجازه ی رفتن نمیداد خیلی منت سرم می ذاشت سالی یه بار اونم با کلی اخمو تخمو خون به جیگر شدن مامانم ..چند وقتی بود پدر بزرگو مادربزرگم تماس میگرفتنو از مادرم میخواستن که پیششون بره ، پدرم اول اجازه نمیداد ولی مادرم اونقدر اصرار کرد که بالاخره پدرم کوتاه اومد .. مادرم رفتو دیگه برنگشت
تمام خونواده ی مادرم در اون فاجعه از بین رفتن .. دو تا داییام با خونواده شون و حتی عزیزترین داییم که مجرد بودو با پدرو مادرش زندگی میکرد .. دیگه کسی از خونواده ی مادری برام نموند !!

بدون این که به خوام اشکهام رو گونه م سر میخوردن..

جعبه ی دستمالو به طرفم گرفتو متأثر گفت : ببخش که باعث شدم خاطرات تلختو به یاد بیاری ..

دستمالی برداشتم ، اشکامو پاک کردم : این خاطره تلخو غم انگیز بود ولی تلخ ترینو غم انگیزترین اتفاق 3 سال بعد اتفاق افتاد .. که همه ی بدبختیام از اونجا شروع شد ..

14 سالم بود که پدرم با خانمی به اسم زیبا که به واقع زیبا هم بود ازدواج کرد ..
همسرش به حدی متدین بود که آوازه ی دینداری و پاک دامنیش تو تمام بازاریا زبون به زبون می چرخید ..

یاد بلاهایی که به سرم اومده بود افتادم .. دستهامو مشت کردم ناخونام تو گوشت دستم فرو می رفتن، عذابها و شکنجه های اون موقع رو به یادمیاوردم .. هیچ دردی برام بدتر از اون دردا نبود : پدرم به معنای واقعی به همسرش اعتماد داشت
من اوایل سر ناسازگاری گذاشتم ولی اون قدر محبت دیدم که نرم شدم و با زیبا کنار اومدم ..همسر پدرم برادری داشت که با خونواده ش در کرج زندگی میکردن ..
ولی محل کار مازیار تهران بود .. بعضی شبا که مجبور بود تا دیر وقت کار کنه به خونه ی ما میومد و پیش ما می موند .. مرد شریفو مهربونی بود ، هیچوقت کار زشت ازش سر نمی زد ، حتی حرف زشت ازش نمی شنیدی ..
یه سالو نیم دو سالی گذشت من دختر 16 ساله ای بودم که وارد دوره ی جوونی شده بودم ، یه دختر ترگل ورگل..

تا اون شب کذایی که بابا برای یه معامله به ترکیه رفته بود ..

اون شب کذایی که بابا نبود اون اتفاق افتاد و من بدبخت شدم .. دو سال از اون ماجرا گذشت ..خواستگارای زیادی داشتم ولی زیر بار زدواج نمیرفتم بابا هی اصرار میکرد با یکی از پسرای تجار ازدواج کنم که به قولی پول رو پولش بیاد ولی من نمی تونستم قبول کنم.. تا یه روز که خیلی ناراحت بودم یعنی فهمیده بودم که ..
فهمیده بودم که ...
مکث کردم گفتنش به یه مرد برام سخت بود .. درسته پاک نیستم ولی بی پروا و بی حیام نیستم ..

انگار متوجه شده بود آروم گفت : اگه سختته نمیخواد بگی باقیشو بگو ..

خودمو جمعو جور کردم : با زن بابام دعوام شد وقتی بابام رسید زن بابا بهش گفت که علت رد کردن خواستگارام چیه و این که من تن به ازدواج نمیدم اینه که بی آبرو شدم ..

پدرم مثل یه بشکه ی باروت شده بود هر آ ن ممکن بود منفجر بشه و همه چی رو هم با خودش بفرسته هوا .. سعی کردم با آرامش باهاش صحبت کنم ولی خیلی ناراحت بود بهم گفت دیگه نمی تونه سرشو بالا بگیره و به همه فخر بفروشه که دخترش یکی از نجیب ترین دختراس .. من حقیقتو بهش گفتم ، گفتم اون کث.... تایی که این بلا رو سرم آوردن کیان ولی اون قبول نکردو منو با یه دست لباس تنمو یه چادر مشکی از خونه بیرون کرد ..
با بغض از پنجره ی اتاق به آسمون نگاه کردم : اون روزم آسمون مثل امروز غم داشتو میبارید ..

نگاهم کرد : بالاخره نگفتی این اتفاق چه طور افتاد ..

سرمو به زیر انداختم : دو نفری بهم حمله کردن هر کاری کردم حریفشون نشدم .. بیشتر از اینم نخواین بگم که نمی گم ..

مشکوک نگام کرد : چرا همون اولش به پدرت درست نگفتی که اصل ماجرا چی بوده ..

دستامو روی پاهام گذاشتمو سرمو به اونا تکیه دادم:
باور نمیکرد !! نه تنها پدرم که کل تهران ، نه کل ایرانم باور نمیکردن ..
اون زمان که برای بار اول اون اتفاق افتاد من یه دختر بچه ی 16 ساله بودم که به راحتی می شد ترسوندش و از سادگیش استفاده کرد ..

_: خب حالا سرتو بالا بگیرو به من گوش کن .. می دونم این داستان بی سرو تهی که برام گفتی کل اون اتفاق نیست ، خودم ازش یه چیزایی حدس زدم ..
کمکت می کنم ولی وای به حالت که بخوای منو بپیچونیو دورم بزنی ..
یه آپارتمان دارم که هیچکس نمی دونه کجاس برای مواقعی گرفتمش که وقتی دلم از همه چی گرفته بود میرم اونجا .. از این به بعد میری اونجا زندگی میکنی ..

دوباره شیطون شدم : اونوقت اگه دلتون از حاج خانم اینا گرفت که نمی خواین بیاین اونجا ، خدای نکرده !!

با چشمای ریز شده و خنده ی بامزه ای گفت : بس کن بچه !! گوش کن باید ...
حالت تأکیدی به صداش داد :شنیدی .... باید درستو ادامه بدی .. تا یه مدت سر کار هم نمیری ولی هر وقت صلاح دونستم و خودتم دوست داشتی می تونی بری سر کار .. البته جاشم من تعیین میکنم .. و اینم به خاطر اینه که خودت رو مدیون من ندونی ..

لب به دندون گرفتم : چرا این محبتو در حقم میکنین ؟!

کمی مکث کرد : میخواستم ماه رمضون سرپرستی یه کوچولویی رو قبول کنم نشد یکی زودتر از من این کار رو انجام داد .. وقتی تو حیاط دیدمت یه پاکیو غمی از چشمات حس کردم وقتی کمی باهام حرف زدی متوجه شدم خودتم از این وضعی که توش هستی راضی نیستی پس به دلم افتاد که کمکت کنم ..
فکر میکنم که
شاید خدا میخواست تو رو برام بفرسته که نگهداری از اون کوچولو قسمتم نشد ..حالا تو می شی دختر خودم و من از تو سرپرستی می کنم ..


حاجی لبخند گرمی زد : راستی نگفتی چند سالته ؟!

با سری پایین افتاده نالیدم 20 سالمه !!

پوفی کرد و عصبی دستشو به صورتش کشید : لااله الا لله ... تا کلاس چندم درس خوندی ؟

تو صداش یه جور لرزش حس میشد انگار خیلی تو عذاب بود : دیپلم دارم .. ولی پیشمو نصفه ول کردم .. یعنی نتونستم بخونم اونقدر فکرم درگیر بود که نمیتونستم حواسمو جمع کنمو درس بخونم ، این شد که ولش کردم .. یکی از دلایلی که بابام خیلی به ازدواجم پافشاری میکرد همین بود ..

حاجی فکری کرد : اشکالی نداره .. چه رشته ای خوندی ، حالا ؟!

از طرز گفتنش خندم گرفت : رشته ام علوم انسانی بود ، بچه درس خون بودم خیر سرم..
همیشه دلم میخواست تو دانشگاه حسابداری بخونم ولی از وقتی این مشکل برام پیش اومد فکر کردم اگه یه وکیل بودم میتونستم از کسایی مثل خودم دفاع کنم ..

حاجی مهربون گفت : فعلآ پیشت رو بخون ، تا موقع کنکور وقت هست فکر کنی ..



از جا پریدم : ولی من هیچ مدرکی ندارم حتی شناسنامه !!

حاجی با اطمینان گفت : نگران نباش چون سنت به حد قانونی رسیده خودت میتونی درخواست شناسنامه و کارت ملی بدی و مدارک تحصیلیتم از مدرسه ای که توش درس میخوندی میشه گرفت ..

یا خدا این فرشته تو کجا قایم کرده بودی که تا حالا نبود که به دادم برسه : ممنون بابت تمام کمکهاتون ..

خنده ی بلندی کرد از جاش بلند شدو خم شد ظرفهای روی میزو تو سینی گذاشت همون طور چشم دوخت تو چشمم: هروقت کاری انجام دادم تشکر کن هنوز که کاری نکردم ..

قد راست کردو به سمت آشپزخونه رفت چند قدمی جلو رفته بود که برگشت سمتم : فقط یه درخواست ازت دارم ! میدونم برات سخته ولی اگه میشه انجامش بده ..

ای خدا حرفمو پس گرفتم دیدی هیچ گربه ای محض رضای تو موش نمیگیره : بفرمائین !

سینی رو با یه دست گرفته بود و با دست دیگه ش با لبه ی اون بازی میکرد و چشمش به حرکت دستش بود : میشه ازت بخوام بیرون که میری چادر سرت کنی !! می دونم خودخواهیه و براتم سخته ولی اگه میشه قبول کن ..


خنده م گرفت امان از دست این حاجی بازاریای ظاهر ساز : باشه اونم به چشم سر می کنم ، دیگه ؟!

چشمک بامزه ای زد که دلمو لرزوند : هیچی بابا ! گفتم که می دونم برات سخته ولی لطف کن به خاطر من این کارو انجام بده ..

سر تکون دادم : باشه بابا من 18 سال از 20 سال عمرمو چادر سر کردم ، هیچ نامحرمی هم یه تار مومو ندیده بود ( عصبی پوزخند زدم ) تا اون از خدا بی خبر ....

با تعجب ساختگی نگام میکرد : تو چی گفتی ؟! تو تا 18 سالگی حجاب داشتی ؟

اونی که فکر کردی منم خودتی حاجی جون ، منم خودمو زدم به اون راه : بله من حجاب داشتم ، یعنی تا وقتی که بابام منو از خونه اش بیرون نکرده بود ! از اون به بعد که آواره شدم حجاب مجابم رفت کنار ..

با تأسف سر تکون داد : متأسفم

_: تأسف دردی ازم دوا نمی کنه ، همین که کمکم می کنین تا به اون لجنزار برنگردم یه دنیا برام ارزش داره ..


یه دفعه انگار چیزی یادش اومده باشه به ساعتش نگا کرد : ای خدا بگم چی کارت نکنه دیدی یه ربع از بازیو از دست دادم ، اگه اتفاق خاصو جالبی تو این یه ربع افتاده باشه من دانمو تو !!
سریع به طرف تلویزیون رفتو روشنش کرد ، زد کانال سه بازی شروع شده بود ..
تلویزیونش اونقد بزرگ بود که خیال کن تو استادیوم نشستی از نزدیک بازیو می بینی .. جل الخالق اونجا بارون نبود ، اون وقت اینجا این جوری می بارید !!
همون طور سینی به دست جلوی تلویزیون نشست محو جعبه ی شیطان شد ..
یاد بابا افتادم که این اسمو برای تلویزیون گذاشته بود ، با فکر به گذشته و افکار پوسیده و داغون بابا از جا بلند شدم سینی رو از حاجی گرفتم : حالمو بهم زدی آخه این اس اسا که آدمو یاد یه حالت بدو یه مایه ی بد بو تو دستشویی میندازن نگا کردنو تشویق کردن دارن ..

خنده ی بلندی کرد : نه خیر اون تیم داغون شماها که آدمو یاد حمومای قدیم میندازن تشویق کردنو هورا کشیدن دارن ..
بعد با لحن با مزه ای گفت : خــــــــــــــشـــــــــ ــــــک

دهنمو کج کردم اداشو درآوردم : خشک !! باز خیلی بهتر از اون مایه ی بدبو و حال بهم زنه !!
دمپاییشو از پاش درآورد و حالت پرت کردن گرفت ، من به سمت آشپزخونه دویدم اونم دمپاییشو انداخت زمینو دوباره پوشیدش ..
دوباره شیر شدم ، داد زدم : کم آوردی سوت بزن چرا دمپایی در میاری ..


به به چه آشپزخونه ای !! بابا با کلاس ! خوش به حال حاج خانم این خونه چه سلطنتی می کنه تو این کاخ !!
یه هوهوا ورم داشت .. کدبانو گریم گل کرد .. دلم خواست تو همچین آشپزخونه ای غذایی بپزمو خودی نشون بدم ..
سرمو از آشپزخونه بیرون بردم : حاج آقا ، شام ..

صدای من تو صدای گزارشگر و حاجی گم شد .. نه خیر اینجوری نشود !!
یه ظرف رو میز بود توش چیپس ریختم از تو آب چکون یه ظرف دیگه برداشتم بسته ی پفکو باز کردمو ریختم توش .. دوتا ظرفو برداشتم بردم تو هال گذاشتم رو میز ..
نگاهی بهم انداخت ، تو نگاهش یه چیز غریبی بود زود خودشو جمع کرد : دست گلت درد نکنه !! خودتم بیا بشین ببین چه می کنه این داداش فرهاد !!

سری تکون دادم : یه دفعه نزدیک بود دمپایی بیاد تو سرم بیام بشینم که با گرزی ، تبری چیزی بزنینم .. ( به گرزو تبر تزئینی روی میز کنار اتاق اشاره کردم )

خندید : مال فرزامه ، هرچی میگم از اینجا برشون دار جاشون اینجا نیست ببرشون تو اتاق خودت قبول نمی کنه ..
با حرکت دستش منو به رفتن کنار دعوت کرد : حالا برو کنار ببینم ، باقی بازیو ندیدم..
بعد ظرف چیپسو گرفت دستشو به پشتی مبل تکیه داد ..


بهم برخورد ، دلگیر کنار رفتم : حاج آقا شام چی میل دارین ؟

زل زد تو چشمام : یه چیزی از بیرون میگیریم ..

به سمت آشپزخونه رفتم : خب برا خودتون بخرید من میخوام برای خودم غذا بپزم .. با اجازه تون !!
با اجازه تونو به لحن مسخره ای گفتم که دلخوریم کاملآ مشخص بود ..

_: همه چی تو فریزر هست .. کمو کسرتم بگو بیارن ..

رفتم سر فریزر .. خوراکیها و بسته های گوشتو مرغ مرتب چیده شده بود و روی تمامشون برچسب داشت .. چه حاج خانم کدبانویی !!

یه بسته مرغ سوپی برداشتم ، همیشه دوست داشتم تو هوای بارونی سوپ یا آش بخورم .. سریع یه سوپ بار گذاشتم بعدم یه بسته مرغ گذاشتم عجیب هوس زرشک پلو کرده بودم .. خودش گفت هرچی خواستم بردارم .. منم کابینتا رو میگشتمو وسایلو ظرفایی که لازم داشتم برمیداشتم ..
خدا به داد برسه حاجی جون اگه حاج خانم بیاد بفهمه یه کسی مثل من دست به وسایلش زده !! لابد باید همه ی آشپزخونه رو بذاری دم درو یه سری جدید بخری .. هه هه شایدم بگه کلآ خونه رو عوض کن ..
برنجو پیدا کردم توی قابلمه خیسش کردم حالا زرشک ..اوم ..اگه زرشکم نداشته باشه از سوپری میگیرم ، البته با وجود کدبانوی خونه بعید میدونم نباشه ...
یه سر به مرغ زدم دور خودم چرخیدم که برم یخچالو برای لوازم سالادم چک کنم که یه دفعه خوردم به حاج آقا که پشتم ایستاده بود تقریبآ تو بغلش بودم خوبه منو محکم گرفته بود وگرنه با سرعتی که بهش خوردم حتمآ نقش زمین میشدمو له بودم .. اع پس چرا ولم نمکنه !! سرمو بلند کردم ، اوه اوه چرا اینجوری نگا میکنه ؟!
ولم کرد : مواظب باش دختر!! نمیخواست خودتو به دردسر بندازی ، زنگ میزدیم رستوران هرچی دوست داشتی سفارش میدادیم ..

تکونی به خودم دادم ازش دور شدم : اونقدر آشپزخونه تون خوشگلو با کلاس بود دلم خواست خودم آشپزی کنم .. اگه دلتون خواست برای خودتون از بیرون سفارش بدین ..

نگاهی به قابلمه ها رو گاز انداخت ، جلو رفت دراشونو برداشت یه نگا توشون انداخت : نه امشب هوس کردم غذای دختر پز بخورم ببینم باباها چه حسی دارن وقتی غذای دست پخت دختراشونو میخورن ..

با صدای گزارشگر که شروع نیمه ی دوم بازی رو اعلام میکرد به اتاق رفت
همون طور که با شتاب میرفت که حتی دقیقه ای از بازی رو از دست نده ، گفت : همه چی خریدم ، هر چی دوست داری بردار بخور فعلآ وقت پذیرایی ندارم تازه دیگه تو دختر این خونه ای باید از من پذیرایی کنی !!

دستمو به کمر زدم با دهنی کجو اعصابی خورد ادا شو در آوردم : یی یی !!
دختر خونه ! خوبه والله بگوکلفت میخواستم .. بانو رفته بود ددر دودور من مونده بودم چه کنم که خدا خری مثه تو فرستاد ..


نگاهی به اطرافم انداختم .. خب غذاهام که دارن میپزن برنجمو خیس کردم ..
رفتم سر یخچال وسایل سالادم آماده کردم یه ظرف برداشتم میوه چیدم توش رفتم تو هال .. رو کاناپه دست به سینه نشسته بودو بازیو تماشا میکرد ولی معلوم بود زیادم حواسش به بازی نیست .. خم شدم ظرفو رو میز گذاشتم ، پکر نگام کرد
به زیردستیای چیده شد رو میز گوشه ی دیوار اشاره کرد : اونا رم بیار یه پرتقالم برام پوست بکن .. ( قیافه مو که دید گفت )لطفآ ..

یکی بزنم تو سرش بره با برف سال دیگه بیادا !! یه کاره !!

زیر دستیا رو آوردم ، خودمو رو زمین پهن کردم داشتم پرتقالو پوست میکندم که نگاه سنگینشو روی پاهای خوش تراشم حس کردم ، یه کم خودمو جمع کردم ولی نمیشد دستام از آب پرتقا نوچ شده بودن خواستم بلند شم زودتر از من بلند شد رفت تو همون اتاقی که اول رفته بودو با یه ملحفه برگشت .. آروم رو پام کشیدشو مچ دستمو محکم گرفت با اخم غلیظو لحنی پرخاشگر گفت : دیگه نبینم اینجوریو با این وضع بشینی ..

شرمنده سر پایین انداختم چشمی گفتمو حرکتی به مچم دادم دستمو از دستش آزاد کردمو سریع خودمو به آشپزخونه رسوندم ..

اشکام همین طوری میریختن : غوغا خاک توسرت کنن ، جون به جونت کنن آدم نمیشی فکر کردی اینم از اون مردای آشغالیه که باید سر کیف میاوردیشون تا چندر غاز کف دستت بذارن !! مثه یه آشغال زیر دستو پاشون له شی بعدم پرتت کنن بیرون !!
خب من تقصیر ندارم به اون فرم نشستن عادت کردم یعنی عادتم دادن !! بی وجدانا !!

_: تو هنوزم اشک داری من گفتم اون قدر گریه کردی چشمه ی اشکت خشکید .. ولی میبینم بازم داری گریه میکنی !

از خجالت نمی تونستم سرمو بلند کنم .. دلم میخواست زمین دهن بازکنه و منو ببلعه ..

جلو اومد دستشو بفهمی نفهمی زیر چونه ام گذاشت سرمو بالا آورد: دختر من باید یه سری بایدها و نبایدها رو رعایت کنه .. دوست دارم بین همه تک باشی ، جمع کن اون اشکا رو دیگه حالم بد شد .. حواست هست که امروز کلآ یه کاری کردی به فوتبال دیدن ما !!

خندم گرفت .. راست میگفت بیچاره این همه تدارک دیده بود که بازی رو تماشا کنه من هر بار یه جوری مزاحمش شده بودم ..


از آشپزخونه بیرون رفت : میرم یه استراحتی بکنم شامو آماده کردی صدام کن ، دختری !!

باشه ی آرومی گفتم که فکر کنم اصلآ نشنید ..


خدایا مشکرم .. اگه تمام عمرم سر به سجده ت بذارم بازم نمیتونم شکر این لطفتو به جا بیارم ..توی رویامم نمیدیدم که پریسای من تو خونه م باشه چه برسه به اینکه برام غذا م بپزه !!
من به حضور یه لحظه ش هم قانع بودم ولی اون قدر دوسم داشتی که اجازه دادی کنارش بشینم ، باهاش حرف بزنم ، طعم پرتقالی رو که برای من پوست کنده بچشم !! عزیزم !!

وقتی توی اون مهمونی کذایی که به ضربو زور اردلان رفته بودم با اون وضع دیدمش دلم طاقت نیاورد ، باید از اون منجلاب میکشیدمش بیرون .. به هر ترفندو حقه ای بود با اردی پیداش کردمو طبق نقشه کشیدمش اینجا ...

آخ خدا ، نمیدونی وقتی بارون گرفت چه قد دلم شور زد که نکنه سرما بخوره ..
این شهر مام که درست نمیشه تا یه نم بارون میزنه همه جا رو آب برمیداره و حرکتا کند میشه .. دیر تر رسیدم .. خودمو لعنت کردم که چرا این جوری باهاش قرار گذاشتم ولی چاره ی دیگه ای نبود !!
از پیچ کوچه که پیچیدم وجود عزیزشو زیر سایه بون یه خونه دیدم که وایساده بود این پا اون پا میکرد ..گوشیمو در آوردم زنگ زدم : اردی رسیدم ، اینجاس ! بهروزو ولش کن ولی بهش بگو هیچوقت سراغش نمیان ! نه خودش نه اون آنای ک.ث ..ت تر از خودش !! اگه خدای نکرده دورو برش ببینمشون یا بخوان مزاحمش بشن حسابشون با کرام الکاتبینه !!

درو که باز کردم پرید تو خونه بعد از دو - سه سال با خیال راحت میتونستم ببینمش .. همه تن چشم شدم .. دلم میخواست تا قیام قیامت نگاش کنم ..

پریسای من ، عشق من ، همه ی هستیو زندگی من ..
اولین کسی که با تمام وجود عاشقش شدم ..کمی نگاش کردم بعد پیاده شدم ، هرچی که ممکنه یه جوون به سن اون دوس داشته باشه براش خریدم ..
مثل همیشه زیباو خوش اندام .. دلم ضعف رفت ..کاش همون موقع که از حاج بابا خواهش کردم بره از حاج سالاری خواستگاری کنه تو کارم نه نمیورد ..
ولی خب تقصیرم نداشت من اون موقع یه مرد 30 ساله بودمو اون یه دختر 15 ساله ی ترو تازه ..


اون یه دخترک نوشکفته بودو من مردی که ازدواج کرده بودمو یه پسرم داشتم ..
وقتی بعد از اون مهمونی با توپ پر رفتم حجره و همه چی رو براش گفتم خودشم افسوس خورد که چرا همون 4-5 سال پیش قدم جلو نذاشته و تو کارم نه آورده .. با این وجود تشویقم کرد که حتمآ نجاتش بدم خودشم الحق که از هیچ کمکی دریغ نکرد ..
آه خدا فقط تو میدونی که چی کشیدم .. 5 سال درد آور تو خوابو بیداری فقطو فقط چهره ی زیبای اونو میدیدم .. چه قدر ازت خواستم کمکم کنی تا فراموشش کنم ولی تو به همین اشکای پاکو بیریا رحم کردیو سر راهم قرارش دادی ..

خدا ، خدا ! فقط تو میدونی چی کشیدم وقتی شنیدم حاج سالاری دخترشو فرستاده خارج از کشور .. شوکه شدم .. درسته که سهم من نبود ، درسته که عشق ممنوعه بود !! ولی خوشحال بودم از اینکه تو هوایی نفس میکشم که اونمنفس میکشه .. زیر آسمونی شبو روز میکنم که اون با چشمای خوشگلش بهش نگا میکنه ..
ولی وقتی شنیدم رفته شبو روزم یکی شد .. یه سوئیت 50 متری توی برج 14 طبقه شد تنها شاهد تنهاییامو اشک ریختنام .. وقتی که دلم هواشو میکرد به خلوت گاهم پناه میبردم ، خلوتگاهی که حالا میشه محل زندگی و آرامش عزیزم !!

خدایا شکرت که حالا اون اینجاس تو خونه ی من !!
الان تنها فکرم اینه که بتونه به زندگی عادیو پاک برگرده و مثل تمام دخترای هم سنو سال خودش از زندگیش لذت ببره تحصیل کنه ، بتونه عاشق بشه و با مردی که دوسش داشته باشه خوشبخت باشه ..
منم به خوشی اون خوشم ..

تقه ی آرومی به در خورد و پشت سرش طنین صدای زیباش : شام آماده س حاج آقا تشریف نمیارین !!

نفس عمیقی کشیدم ، تجدید قوا کردمو از اتاق رفتم بیرون ..

_: به به چه میزیم چیده دختر بابا !!

سرشو پایین انداخته بود با مکث کوتاهی گفت : ببخشید دیگه ، میدونم به پای دست پخت حاج خانم نمیرسه ، ولی قابل خوردنه ، بهتون قول میدم بخورین مریض نمیشین !! اگه شک دارین اول خودم تست میکنم بعد شما شروع کنین ..

صندلی براش بیرون کشیدم : بشین ، کم حرف بزن .. میدونی چند روزه هوس غذای خونگی کردم ؟! دلم لک زده بود واسه یه کوکو سبزی یا سیب زمینی این که الان آمال آرزوهامه !!

با تعجبنگام کرد : اع ! مگه حاج خانم غذا نمیپزن ؟!

مکثی کردم : اولآ چند روزیه رفته خونه ی پدری هم سری به اونا بزنه همم یه آبو هوایی عوض کنه ، بعدم دوست ندارم دستاش خراب شه از بیرون سفارش میدیم ..

سری تکون داد طوری که مثلآ من نفهمم زمزمه کرد : خوش به حالش ، اون موقع که شانس قسمت میکردن من تو W.C بودم ..

خندم گرفت ولی لب به دندون گرفتمو به روی خودم نیاوردم ..


به سمت دیگه ی میز رفتمو رو به روش نشستم .. بسم اللهی گفتمو شروع کردم ، با پوزخند نگام کرد .. نمیشد ازش توقع داشت که عظمتو بزرگیه خدا رو به این سرعت قبول کنه و بپذیره چه قدر مهربونو رئوفه.. منم که باید ذره ذره اونو با خدا آشتی میدادم پس باید چند برابر قبل مراقب رفتارم باشم تا ضربه ی بدتری به روحش وارد نشه و از این بیشتر از خدا فاصله نگیره ..

_: راستی با این آقا پسرتون چه برخوردی میکنین ؟!

بیچاره فرزام بدبخت که روحشم از این اتفاقا خبر نداره و فقط برای کشوندن خانم به اینجا
ازاسمش استفاده کردیم با این فکر خنده ای رو لبم نشست : معلومه کاریش ندارین ! شنیدین میگن هرچی سنگه مال پای لنگه !! همیشه منو امثال من مؤاخذه میشیم که آقا زاده هایی مثه فرزند برومند شما قصر در برن !!

نگاش کردم : همچین خبرام نیست ، اونم به موقعش تنبیه میشه ( طفل معصوم )
ولی الان با حضور تو تو این خونه که نمیشه احضارش کنمو مورد بازخواست قرارش بدم .. یه کم که خیالم از دخترم راحت شد میرم سراغ ادب کردن پسرم ..

مکث کردم با لبخند نگاش کردم : تازه برم بهش چی بگم ؟ بگم غوغا خانمی که باهاش قرار داشتی اومد تو خونه مون یه شبم پیش من موند فکر میکنی اونم راحت قبول کنه اینجا هیچ خبری نبوده ؟!
خودمو به ندونستن زدم : راستی این شاه پسر من که تو رو ندیده که ؟!

_: ماشالله به این حافظه !! مگه همون اولش که اومدم متوجه نشدین نمیشناسمش که شما رو با اون اشتباه گرفتم !! فکرم نمیکنم اون منو بشناسه چون اگه میشناخت آنا به من میگفت ..

سری تکون دادمو براش غذا کشیدم .. این شام لذیذ ترین شام زندگیم بود !!
هم کنارمه ، هم خودش غذا پخته : امشب میری سوئیت یا فردا ببرمت ؟

فکری کرد : فرق نمیکنه هر جور شما راحتین ..

_: باشه پس امشبو بمون فردا خانم یگانه میاد دنبالت ، وکیل خوبیه و به کارش وارده . برای گرفتن شناسنامه و مدارک تحصیلی کمکت میکنه ..

چشمای خوگلشو زوم کرد رو صورتم دل بیتابم ، بیتابتر شد : چیزی شده ؟!

سری تکون داد : نه !

شام بی نظیرمون که تموم شد تشکر زیر لبی کردم : برو بخواب فردا خیلی کار داری خودم میزو مرتب میکنم ..

بازم نگاش کلافم کرد : باز وایساده منو نگاه میکنه برو بخواب دیگه !!

_: من از حضورتون عذر خواهی میکنم جناب ولی میشه لطف بفرمائین محل استقرارمو نشونم بدین ؟!

منو مسخره میکرد سرتق : برو شیطون برو بالا ، میام هم اتاقو نشونت میدم هم اگه به چیزی احتیاج داشتی بگو تا برات بیارم


اتاقی رو که براش آماده کرده بودم بهش نشون دادم و جای لوازمو چیزایی که ممکن بود لازمش بشه رو بهش گفتم و از اتاق بیرون اومدم ..

داشت یادم میرفت ! باید یه زنگیم به فرزام بزنم طفلک منتظر تلفنمه !
رفتم طبقه ی پایین روی صندلی میز تلفن نشستم با لختیو بی حوصلگی تلفنو برداشتمو شماره گرفتم .. 1 بوق .. 2 بوق ... 3 بوق ..

_: بله ؟!

_: سلام آقای احتشام شبتون به خیر ایلیا هستم ..

احتشام : سلام پسرم ، خوبی شما؟ خانواده ی محترم خوبن ؟

ایلیا : بله خوبیم شکر خدا ، آقای احتشام میتونم با فرزام صحبت کنم ..

احتشام : چرا که نه ! الان صداش میکنم .. یه لحظه صبر کن با مادرش تو اتاق بودن ..

_: اشکال نداره ، مزاحم نمیشم ..

احتشام : چه مزاحمتی صبر کن ( فرزام ، فرزام آقاجون بیا پدرت پای تلفنه )

دقایقی گذشت .. صدای شادو هیجان زده ش توی گوشی پیچید ..


سلام بابایی خوبی ؟

_: سلام گل پسر ، خوبم . آماده ی سفر شدی ؟

فرزام : بله ، مامان خوابیده ولی گفت اگه زنگ زدی بیدارش کنم ؟

_: نه بیدارش نکن بذار بخوابه .. صبح قبل از این که راه بیفتین تماس میگیرمو باهاش حرف میزنم ..بهتر شده که ایشالله

فرزام : آره ، خیلی بهتره .همه شم به خاطر توجهاتو محبتای شما بود ..
بابایی دلمون براتون تنگ شده !

_: منم دلم تنگ شده پسرم ..امیدوارم سفرتون بی خطر باشه ، به سلامت بریدو برگردید ..

فرزام دلگیر گفت : کاش میشد شمام بیاید !

_: میدونی که کارام زیاده و سرم خیلی شلوغه ، ایشالله دفعه ی دیگه پسرم .. منو از حال خودتون بی خبر نذارین .. حتمآ یه گوشی روشن باشه که بتونم باهاتون تماس بگیرم ..

فرزام : باشه حتمآ ، دیگه کاری نداری ؟

_: نه عزیز دلم برو زود بخواب که صبح قبراقو سرحال بلند شی .. مراقب مادرتم باش ..

فرزام : چشم ، حتمآ .. خب شب به خیر ..

_: شب تو هم به خیر پسری !!

گوشی رو روی دستگاه گذاشتم ، با دو انگشتم چشمام رو فشردمو سرم رو به دیوار تکیه دادم ..توی عالم خودم سیر میکردم که صدای شکستن چیزی از بالا به گوشم رسید ..


پشت سرش صدای فریاد پریسا بلند شد ..

سریع خودم رو به اتاقش رسوندم ..بدون این که در بزنم پریدم تو اتاقش ..
آینه شکسته بود و خورده هاش توی اتاق پخش بود معلوم بود بهش ضربه ی شدیدی زده ! خودش رو زمین ولو شده بودو گریه میکرد ..


رفتم جلو حواسم نبود نزدیک بود به اسم خودش صداش کنم ولی خدا کمکم کردو
خودمو لو ندادم : غوغا ، غوغا جان ! چی شده ؟!

کنارش نشستم ، وای خدای من ، نـــــــــــــه !!
خودشو تو آغوشم انداخت نتونستم خودمو کنترل کنم با تمام وجودم تو بغلم گرفتمش ، خیلی سخته کسی که به حد پرستش دوسش داری تو آغوشت باشه و نتونی ببوسیش !! تا جایی که دستهام قدرت داشتن به سینه م فشردمش .. سرش رو رو سینه ام گرفته بودمو موهاش رو آروم آروم نوازش میکردم و همان طور آروم اسمشو صدا میکردم : غوغا ، غوغا جان ، خانمی !! بسه دیگه عزیزم از جون رفتی .. از موقعی که اومدی یا اشک ریختی یا کار کردی ... خسته شدی عزیز !!

اونقدر جیغ زدو ناله کرد و به سینه ام مشت زد که خسته شدو تو بغلم بی حال افتاد روی دو دستم بلندش کردمو رو تخت خوابوندمش .. خواستم ازش دورشم که دستهامو تو دستهاش گرفت : تو قبولش داری ؟!

با تعجب نگاش کردمو منتظر بهش چشم دوختم : تو قبول داری که هستو همه ی آدما رو میبینه ؟ که از رگ گردن نزدیک تره ؟
خنده ی هیستریکی کرد : هه هه هه ! من که بعید میدونم !!
به دستهام آویزون شد یکم خودشو کشید بالا : اگه منو میدید نمیذاشت یه دختر 16 ساله ی معصومو مظلوم زیر دست دو تا گرگ بیوفته و له بشه !!
جواب داری بدی ؟
مکثی کرد و بعد داد زد : آره ، جواب داری بدی ؟
چیزی نگفتم ، باز خندید : دیدی تو هم جوابی نداری ! دیدی تو هم به وجودش شک داری !

سرمو تکدن دادم : جواب دارم بدم ، ولی الان تو توی موقعیتی نیستی که جوابمو گوش کنیو بپذیریش ..

با تکیه به دستام خودشو بالا کشیدو تو تخت نشست : حالم هیچوقت به این خوبی نبوده !! هم میشنوم ، هم اگه جوابت منطقی باشه میپذیرم ..

از کنارش بلند شدم تا از اتاق بیرون برم : ولی من حالتو مناسب نمیبینم ، صبر کن به موقعش جوابتو میدم ..

با تمسخر گفت : دیدی ، دیدی جواب نداری ، یعنی اصلآ کسی یا چیزی به اسم ((الرحم الرحمین ))وجود نداره ، یا اگرم هست ماله یه قشر خاصه ..
اصلآ خودش طرفدار گرگاس !!

استغفر اللهی گفتم به طرفش برگشتم تمام عشقمو تو نگاهم ریختم ، این دختر طعمه ی ش..ت شده بود و من باید با عشق درمانش می کردم :
فعلآ بخواب خانمی ، بعد مفصل راجع بهش صحبت میکنیم ..

به چشمام نگاه کرد آروم گفت : قول !!

چشمامو ستمو باز کردم مطمئن جوابشو دادم : قول !!

دراز کشید : رو قولت حساب میکنم ، حاج بابا !!

درسته از لفظی که بکار برد خوشم نیومد ولی من چند وقت با نفسم جنگیده بودم و به این نتیجه رسیده بودم واقعآ بدردش نمیخورم ..
از اتاق بیرون رفتم احساس کردم هوا برای نفس کشیدنم کمه خودمو به حیاط رسوندم ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 754
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,099
  • بازدید ماه : 26,980
  • بازدید سال : 177,079
  • بازدید کلی : 11,674,219