close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوم
loading...

رمان فا

غذا که آماده شد میزو چیدم . .. ووی ! دختری دس پنجولت درد نکنه چی کردی ؟ خودمم فکر نمیکردم این قدر هنرمند باشم .. میز چیدم رویایی یه چی تو مایه های…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2435 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:17 نظرات ()

غذا که آماده شد میزو چیدم . ..
ووی ! دختری دس پنجولت درد نکنه چی کردی ؟ خودمم فکر نمیکردم این قدر هنرمند باشم .. میز چیدم رویایی
یه چی تو مایه های دیزاین ایتالیا !!!! رفتم صداش کردم ، میزو که دید وُِه زد ..
هنگ کرده بود ... خودمو چ.. کردم : ببخشید دیگه ، میدونم به پای دست پخت حاج خانم نمیرسه ، ولی قابل خوردنه ، بهتون قول میدم بخورین مریض نمی شین !! اگه شک دارین اول خودم تست میکنم بعد شما شروع کنین ............................................................

برام صندلی جلو کشید ، حرکات جنتلمنانت تو حلقم .. بعد در نهایت تعجبم گفت که دلش غذای خونگی میخواسته .. چون حاج خانم باید استراحت بفرماین .. گ .. بزن شانس منو ..
اون موقع که شانس قسمت میکردن من تو W.C بودم ..
خاک تو گورم این تیکه رو بلند گفم خدا کنه نشنیده باشه .. تازه شنیده باشه م برام مهم نیست ..

برام وکیل گرفته برم دنبال کارای شناسنامه و مدارک تحصیلیم .. هی بابا ، این بنده خدا معلوم نیست سرش کجا خورده .. برامم مهم نیست ..
برام مهم نیست چه نقشه ای داره فقط برام مهمه که برای یه ساعتم شده فکر کنم منم انسانم ، همین !!!

با این فکرای درهم برهم از جام پاشدم میزو جمعو جور کنم که گفت :برو بخواب فردا خیلی کار داری خودم میزو مرتب میکنم ..

چه حاجی کاش یکی با جفت پا بیاد تو فکم ، تا از خواب بپرم .. نه نه ! کاش لااقل خواب به خواب برم دیگه از این خواب خوش بیرون نیام ..
صداش منو از فکرو خیالام بیرون کشید : باز وایساده منو نگاه میکنه برو بخواب دیگه !!
هه آدم عاقلو خودشم باورش شده من دختر این خونه م که میگه بروبخواب ..
چشمامو ریز کردمو میخ چشماش شدم : من از حضورتون عذر خواهی میکنم جناب ولی میشه لطف بفرمائین محل استقرارمو نشونم بدین ؟!

در جوابم با یه لحن با مزه که دلمو زیرو رو کرد ، گفت :برو شیطون برو بالا ، میام هم اتاقو نشونت میدم هم اگه به چیزی احتیاج داشتی بگو تا برات بیارم ...

به سمت پله ها رفت ، صدام کرد : دع ! بدو دیگه تنبل !

دنبالش راه افتادم از پله ها رفتیم بالا ، طبقه ی بالا دنیایی بود برا خودش ..

یه هال بزرگ بود .. یه ست راحتی خیلی شیکو یه تلویزیون ال سی دی بزرگ با کلیه ی امکانات صوتیو تصویری با یه دیزاین عالی توی هال چیده شده بودن ..
5 تا اتاق خواب داشت که در یکی از اتاقا رو باز کرد اول منو فرستاد تو بعد خودش اومد ..
در کمد دیواری رو باز کرد : ببین اینجا ملحفه های اضافی هست ..پتو بالشت روتختی خلاصه هرچی که دوست دداشته باشی ..ملحفه های تخت تازه عوض شده ولی اگه بازم به دلت نمیشینه میتونی از این ملحفه ها استفاده کنی ..

یکی نیست بهش بگه حای فک کردی غوغای بدبخت شبا کجا کپیده که حالا این ملحفه هایی که مثه گل میمونن به دلش نشینن ..

حوله ی روبدوشامبری صورتی خیلی خوشگلم بهم داد : اینم نو ، می تونی ازش استفاد کنی .. توی اتاق یه در دیگه م بود اونم باز کرد : ببین این اتاق سرویس جداگانه داره ..

وای یه حمامو دسشوییه خوشجلو جمعو جور .. غوغا خانم وان امشب تو را می خواند !!

خواست از اتاق بره بیرون برگشت نگام کرد : راستی برای صبحانه چی میل داری ؟ مات نگش کردم بعد لبهامو به سمت پایین کش دادم ، به سرم تکونی دادم : یعنی چی ؟! صبونه ، صبونه س دیگه چه فرقی میکنه ؟!

خندید ( خدایی عجب مالیه آدم دلش ضعف میره ) منظورم اینه که حلیم میخوری یا کله پاچه ، تخم مرغ آبپز ، نیمرو ، املت گوجه ، سوسیس

پریدم وسط منوی صبونه ش خدایی ولش میکردم همین طور مسلسل وار اسمای غذاها رو ردیف میکرد : بابا همون نونو پنیر کفایت میکنه حاج آقا !!
نمی خواد خودتونو به درد سر بندازین .. اصلآ اگه بگین صبح چه ساعتی بیدار میشین خودم پامیشم یه چیز برا صبونه درست میکنم ..

باز از اون نگاهای عجیب بهم کرد : شام به انتخاب تو بودو زحمتشم افتاد گردنت دیگه صبحانه با ممن خانمی ..
از لحن حرف زدنش ،با اون خانمی گفتن عجیبش دلم قیلی ویلی رفت..

آرومو ملایم گفت : خوب بخوابی ..

ای خدا کورت نکنه د ، بی وجدان اگه قرار بود بخوابم حالا چه خوب چه بد ، الان که با این لحن تو خواب به کلی از سرم پرید !!

مونده بودم چیزی رو که می خواستم بگم یا نه !! کلی با خودم کلنجار رفتم آخر دلمو به دریا زدم : ببخشید حاج آقا شما از این شارژر سوزنیای نوکیا دارین ؟! باطری گوشیم خراب شده ، هی شارژ خالی میکنه ..

سری تکون داد : حالا شبیه گوشی برا چی میخوای ؟

میخوام اس بدم به مادرم در دیار باقی آقا تو رو سننه ! : خب میدونین من به موسیقی علاقه دارم ، برای آهنگ گوش دادن از گوشیم استفاده میکنم ..

نفس راحتی کشید : برای همین دو ساعته بالا پایین میپری که بگی شارژر میخوای ؟!باشه دارم برات میارم .. ولی به یه شرط ..
نگاش کردم : باید تماس با دوستای قدیمیت قطع بشه !!

مگه دیوونه شدی حاجی کی همچین گلستانیو ول میکنه میره تو لجنزار !!
_: چشم هرچی شما بگین !!

چشمکی زد که تمام دلو دینمو به باد داد : باشه الان برات میارم ..

انگار هنوز خیالش جمع نبود ، سریع گوشیمو از تو کیفم کشیدم بیرون ، سیم کارتش رو در آوردم ..

وقتی حاجی با شارژر برگشت ، دست مشت شدمو جلوی صورتش گرفتم نگاه متعجبش اول رو مشتم بعد روی صورتم نشست : یعنی چی اون وقت ؟!

مشتمو باز کردمو به سیم کارت اشاره کردم : خدمت شما دیگه به دردم نمیخوره ..

آروم از توی دستم برش داشت ..لبخند شیرینی زد ، کاش یکی بهش میگفت نخنده !! یا لااقل از این خنده ها نکنه که دلو دینه آدمو به زانو درمیاره : آفرین دختر خوب ، این طوری خیلی بهتره فردا که با خانم یگانه رفتی بیرون یه سیم کارتو یه گوشی خوب برای خودت بخر ..

تو ک..م عروسی بود : نه مرسی ( از این افه چ..کیا اومدم )


انگشت سبابه شو جلو صورتم تکون داد :حرف گوش کن دختر !! تازه گفتم ببرتت خرید ، هرچی لازم داری بخر لباس ، کفش ، کیف ، مانتو خلاصه هرچی به فکرت میرسه ..

این حاجی رسمآ دیوانه شده ، امیدوارم همونی که بهش اعتقاد داره شفاش بده ..

لبخندی بهش زدم .. شب به خیری گفتو رفت .. درم پشت سرش بست ..


وقتی در پشت سرش بسته شدو مطمئن شدم رفته دستامو محکم بهم زدم بعد از هم بازشون کردمو شروع کردم به رقصیدن دستو پاهامو یه طوری حرکت میدادمو از این سر اتاق به اون سر اتاق میرفتم ، انگار باله میرقصم .. بهم حق بدین خوب از خوشی قاط زده بودم دیگه .. زیر لب میخوندم : لا ! لا ! لا ! لالالا ! لا ! لا ! لا ! لالالا !
و دور خودم میچرخیدمو بالا پایین میرفتم ، تو یکی از این چرخشا چشمم افتاد به در شیشه ایه اتاق با بهت ایستادم : عاشقتم به خودا ! چرا از اون موقع ندیده بودمت !!! به سمتش رفتم پرده رو کنار زدم یه ایوون نه چنداد بزرگ جلوش بود یه دفعه بغض نشست تو گلوم درست مثه پنجره ی اتاق خودم بود تو خونه ی پدری به خودم پوزخند زدم : هه ! پدری ! کدوم پدری ؟! منظورت همون آقاییه که مثه سگ انداختت بیرون ؟!
دستگیره شو دادم بالاو درو باز کردم ، رفتم تو ایوون !! اوه اوه اوه !! چه منظره ای انگار تمام شهر زیر پاهای من بود .. خنده روی لبهام نشست .. جلوتر رفتم دستمو به نرده ی ایوون تکیه دادم هیکلمو یه کم جلو کشیدم نفس عمیقی کشیدم بعد داد زدم :
آهای ای اون که همه میگن هستی من میگم نیستی !!! ببین خوب نگا کن این منم دیدی خوشبخت شدم !!!
آهای ای که همه میگن مهربونی من میگم نیستی ! ببین این منم ( با مشت به سینه ام زدم ) غوغا ، شهر آشوب یا هرچی که عشقت کشید.. ببین هستمو دارم عشق میکنم ..
اگه فقط یه شب باشه اگه فقط یه رویا باشه بازم خوشحالم که روت کم شد ..
هه هه هه ( قهقه ی هیستریک بلندی زدم ) آهای مردم غوغا خوشـبـخـت
شـــد...
یه دفعه بغض کهنه ی چهار سالم ترکید داد زدم : آهای گوش کن ! تو که برا همه تصمیم میگیری دیدی در مورد من تیرت به سنگ خورد نتونستی برا همیشه رو سگی دنیا رو بهم نشون بدی ؟! بالاخره یه دیوونه ی زنجیری پیدا شد منو آورد توخونه ش بهم جا داد ، غذا داد آرامش داد مهم تر ازهمه احترامو حق انسانیمو داد ..
هه هه هه !! دیدی باختی ! دیدی من ( با انگشت به خودم اشاره کردم ) غوغا پیروز شدم !!
دیدی از اون گندی که منو انداختی توش نجات پیدا کردم .. تو بگو یه روز تو بگو یه شب اصلآ یه ساعت ولی بازم ( نفس عمیقی کشیدم ) دارم مثه یه خانم نفس میکشم نه یه خــــــــــــــــانــــــ ــــــــــــــــــوم معلومو الحال !!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم اشکام رو صورتم بودو فریادم به آسمون ..
چه قدر خوب بود که حاجی صدامو نمیشنید ، حسن خونه های بزرگ همینه هر کاری توش بکنی هیشکی صداتو نمیشنفه ...
دستمو محکمتر به نرده قفل کردم بیشتر خم شدم آرومو نجوا گونه گفتم:
یادته همون شب که اون کث...تها اون بلا رو سرم آوردن خواستم همین طوری خودمو پرت کنم اون موقع ترسیدم .. الانم میترسم ..
ولی ترس اون روز با ترس امروز فرق داره ..
امروز دیگه از عقوبتو چه میدونم عذابی که میگن خودکشی داره نمیترسم !!
میترسم اگه من نباشم اون وقت دیگه کسی نباشه روتو کم کنه پیش خودت فک کنی خیلی زرنگی !!
سرمو بلند کردمو به آسمون چشم دوختم بارون بند اومده ولی به معنای واقعی سرد بود سرما تو تموم سلولای بدنم نفوذ کرده بود ، میلرزیدم خودمو به اتاق رسوندم در شیشه ای رو بستمو پتوی رو تختو کشیدم دورم رفتم گوشیمو برداشتم کنار میز آرایش زدم تو شارژ خودمم با پتوی دورم نشستم رو صندلی رو به روی آیینه یکم صبر کردم بعد روشنش کردم از تو منو گزینه ی موسیقیو زدمو اولین آهنگو گوش کردم ..

( با یاد فرهاد عزیز )

شروع به خوندن کرد


میبینم صورتمو تو آینه
با لب خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم

( زل زدم به چهره ای که تو آینه بود .. یه زن شبیه دلقکهای سیرک توش بود که به خاطر اشکای ریخته شده و به کمک لوازم آرایش پخش شده نقشه ی جغرافیا رو صورتش درست شده بود )

باورم نمیشه هرچی میبینم
چشمامو یه لحظه رو هم میذارم

نا خود آگاه چشمامو بستم

با خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم برش دارم
میکشم دستمو روی صورتم

بی اختیار دستم رو صورتم کشیده شد ..

هرچی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه

چشمامو باز کردم .. خود لعنتیم بودم به دستم نگا کردم که حالا اونم از لوازم نشسته رو صورتم آلوده شده بود..

جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تتا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جاااا

با دهن کجی به خودم نگا کردم

آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ت شده
داری بی صدا تو قلبت میمیره

یاد روزایی افتادم که برای آینده نقشه میکشیدم .. دانشگاه .. شهزاده ی سوار اسب سپید ..
شعرو حفظ بود صد بار بیشتر گوش داده بودم .. پتو رو انداختم بلند شدم

می شکنم آآینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه

به سمت پاتختی رفتم مجسمه ی سنگیو سنگین رو از روش برداشتم

آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه ش عکس منه

با تمام قدرتم زدم تو آینه

عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون


شکستن آینه و بغض من همراه بود با صدای کفو سوت کسایی که خواننده رو تشویق میکردن .. انگار یه طورایی منم تشویق میکردن

با سختی خودمو به گوشیم رسوندمو کوبیدمش تو دیوار
به تیکه های آینه نگا کردم ..
حرفش درست بود ، من هنوز بودم.. با آلودگیهای نشسته رو صورتم
برگشتم وسط اتاق پشت به آینه ولو شدم رو زمینو زار زدم
در اتاقم به شدت باز شد ..
دستایی از جنس فولاد منو تو آغوشی گرم کشید ..


گریه ام شدت گرفت .. تو دلم فریاد میزدم : چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
مگه من چی کار کرده بودم .. مگه چه گناهی کرده بودم ؟ که باید از داشتن یه آغوش گرم محروم میشدم ..
گناه من جز معصومیتو پاک دلی چی میتونست باشه ؟

منو بیشتر به خودش فشرد ، با محبت موهامو نوازش میکرد .. اون قدر برام گرون تموم شد که به سینه ش مشت میزدم انگار می خواستم انتقام تمام حسرتهاو نداشته هامو از سینه ی اون بگیرم ..
تا جایی که توان داشتم بهش مشت کوبیدم .. ولی فک کنم هیچیش نشد مشتای خودم بیشتر درد گرفتن ...
به وحشی گری من اعتراضی نکرد، اصلآ هیچ عکس العملی به ضربه های من نشون نداد !! اجازه داد عقده ی چندینو چند سالمو خالی کنم .. فقط سرمو نوازش میکردو با صدای نفس گیری اسممو صدا میکرد
وقتی حسابی خسته شدم ، یه دستشو انداخت زیر زانوهام یه دستشم انداخت دور شونه م منو مثه پر کاه از زمین بلند کرد و به آرومی رو تخت خوابوندم ..
ولی ولش نکردم .. کاش می شد تا آخر عمر ولش نکنمو برا خودم نگهش دارم ..
حتی شده تا آخر عمر مثه یه کلفت تو خونه ش بمونمو زندگی کنم ! ولی به اون لجنزار بر نگردمو ه....زگی کنم ...


از در اتاقش بیرون اومدم احساس کردم هوا برای نفسم کمه اگه همونجا میموندم نمیتونستم به هوای نفسم غلبه کنم پس سریع خودمو به طبقه ی پایین رسوندم به سمت حیاط میرفتم که گوشیم زنگ خورد .. اول خواستم بی خیالش شمو برم از در بیرون ولی بعد منصرف شدم راه رفته رو برگشتمو گوشیمو نگا کردم ..
آه خدایا شکرت چه قدر بهش نیاز داشتم .. اسم عزیزش روی صفحه ی نمایشگر بهم چشمک می زد عجیب به صدای گرمش نیاز داشتم .. گوشی رو برداشتم تماسو برقرار کردم گوشی رو به گوشم گذاشتمو با آرامش به سمت حیاط رفتم ..
_: سلام ، شب به خیر !!
صدای گرمو نوازشگرش تو گوشی پیچید : سلام پسرم خوبی ؟!

روی پله های نمناک تراس نشستم پکر پوفی کردم : نه حاج بابا خوب نیستم ..
یعنی یه طورایی باید بگم داغونم ..

بابا : مهمونت اومد ؟! حالش چه طوره ؟!

_: اومده بابا ، الانم فرستادمش تو اتاقش بخوابه .. ولی خیلی داغون شده . این پریسا با اون پریسایی که میشناختین تومنی هفت سنار تفاوت داره !!
روح لطیفش بد جور ضربه خورده .. طفلک خیلی سختی کشیده ..

کمی تعلل کردم بعد دلمو به دریا زدمو سؤالمو پرسیدم : بابا !!

باز سکوت کردم نمیدونستم چه طوری بپرسم !
بابا : بپرس بابا هر سؤالی داری بپرس تا جایی که میدونم جوبشو میدم ..

با دلهره گفتم : بابا ، شما خونواده ی زن دوم پدر پریسا رو میشناسین ؟!

بابا پوزخندی زد : کیه که حاج رضا حقیقتو نشناسه !! ( زیر لب غرید ) اصلآ فامیلش بش نمیاد ..
بعد از کمی مکث گفت : حاج رضا حقیقتو که میشناسی معتمد محل .. یکی از بانیای مسجد .. ..

حرفشو قطع کردم : بابا به قول خودتون کیه که نشناسه ! ولی من منظورم اون شناختی که ظاهریه نیست ..

بابا که فهمیده بود چی میخوام بگم خنده ای کرد از اون خنده ها که عاشقش بودم : برو بچه برو باباتو رنگ کن من خودم رنگ رزم .. گنجیشکو رنگ می کنم به جا قناری می فروشم .

_: نه بابا باور کنین فقط می خوام بدونم چه جور خونواده این ؟!

بابا : میخوای بری ازشون دختر بگیری ؟!

با صدایی به بغض نشسته و بی جون گفتم : قرار نشد آزارم بدین ..

ناراحت شد و سریع گفت : پسر شوخی کردم خواستم یه کم حالو هوات عوض بشه !! ولی خب بذار برات بگم !!

انگار گفتنش براش سخت بود چون یه مکث کرد استغفرالله گفت و این طور تعریف کرد : از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون !! مادرم اول بار زیبا رو برام تیکه گرفته بود تو یکی از همین جلسه ملسه ها نمیدونم هیأت عزاداری بود چی بود یادم نیست بهم نشونش داد .. خوب خدایی ظاهری قشنگ بود ، خوش برو رو و خوش صحبت خونواده ی خوبیم داشت .. راستش یکی دو بار دیگم که دیدمش حسابی برام قرو قمیش اومد یه بادیم به چادرش دادو با بوی عطرو ادکلونی که زده بود دلبریم میکرد..
ولی چند وقت بعد که مادرم این موضوعو با آقام درمیون گذاشت قشقرقی به پا شد که بیاو ببین !! چنان فریادی کشید که همه قلاف کردنو نشستن سر جا شون .. منم یه مدتی حالم گرفته بود تا آقام خودش مادرتو برام در نظر گرفتو خواستگاری کرد .. روز عقدم وقتی دید هنوز یه کم تو خودمم برام علت مخالفتشو گفت وقتی حقیقتو شنیم فهمیدم زیبا فقط همون ظاهرش زیباس خودش دیویه تو پوست میش !! بدشم که شد زن آقا میرزا حسن رنگ رز که به بهانه ی بچه دار نشدن ازش جدا شد ..

با تعجب پرسیدم : ولی آقا میرزا که ماشاله پنج تا بچه داره ؟!

بابا : نه زیبا بچه دار نمیشد ..

دوزاریم افتاد ، بابا ادامه داد : قبل از ازدواج به سالاری گفتم خوب فکراتو بکن ولی گوش نکردو گفت مگه نمیدونی چشم آقا میرزا هنوز دنبالشه و همیشه تعریف میکنه و میگه کاش طلاقش نمیدادم .. هرچی بالا پایین پریدم حرفمو گوش ندادو آخرم گرفتش .. نفهمید که هم خودشو بدبخت کرد هم این طفل معصومو به خاک سیاه نشوند ..

_: بابا ، مگه چشه ؟!

بابا : بچه از دهن من حرف نمی شنفی ! فقط سر بسته بگم شاید نود درصد مشکلات این دختر زیر سر اون عجوزه باشه ...اون بی وجدان حتی به خواهر خودشم .... لااله الا الله ... بچه نذار نصفه شبی دهنم به ناسزا و غیبت باز شه .. برو به مهمونت برس ..

_: چشم میرم فقط یه سؤال دیگه ! البته این یه طورایی به خودم مربوط میشه !!

بابا : تو امشب فرشته ی نکیرو منکر شدیا ..

خندیدیم : بابا راستشو بگین .. هنوزم از این که با زیبا ...

حرفمو قطع کرد از لحن صداشو طرز صحبتش معلوم بود برافروخته شده ..: دیگه همچین حرفیو نزن .. هرگز همسر عزیزمم با اون عفریته مقایسه نکن .. مادر تو تنها ثروت بی حسابیه که خدا به من داده ..
کاری نداری شب خوش ..

وقتی جواب شب به خیرو ازم شنید سریع تماسو قطع کرد یاد هنرپیشه ی یکی از سریالا افتادم بابا طوری خداحافظی کرد که انگار گفت : کار نداری بری بمیری !!
سرمو روی پله ی بالایی گذاشتمو به آسمونی که از بعد از ظهر باریده بودو حالا فقط رد پایی از ابرها روش مونده بود ، چشم دوختم .. گاهی اوقات ستاره ای چشمک زن از لای ابرا چشمکی بهم میزد خنده ای کردم اینم مثه پریسای من میمونه هی گم میشه دوباره پیداش میشه .. چند لحظه بعد ابرا از جلوی ستاره کنار رفتن و انگار اونم فقط به من چشمک میزد با خودم گفتم کاش پریسای منم تا آخر همین طوری پیشم بمونه .. تو این فکرا بودم که گوشیم دوباره زنگ زد ..


صدای نازنینش دوباره تو گوشم پیچید : گوش کن ببین چی میگم ..
لحن عصبی صداش باعث شد خودمو به خاطر باز کردن بی موقع دهنم لعنت کنم : من در خدمتم قربان .. الان منو نبخشیدین ؟! اگه بگم من خاک زیر پاتونم قبوله .. اگه بگم به این بنده ی کمترین اجازه بدین تا ملازم رکاب باشم و فردا از خونه تا حجره رو کولم ببرمتون ، گناه نابخشودنیمو میبخشین ؟!

صدای خنده ی ریزش به گوشم خورد : بابای خوبم ، میدونی به اندازه ی دنیا دوست دارمو تا موقعی که زنده م افتخار نوکریتو دارم ، بازم با خنده جوابمو میدی ؟!

لحن صداش عوض شده بود : این دفعه رو بخشیدم ولی بار آخرت باشه ..

_: به روی جفت چشمام ..

بابا : زنگ زدم بگم بیشتر از چشمام به پسرم اعتماد دارم ولی شیطان همه جا هست مراقب خودتو امانتی که دستت سپرده شده باش ..

خنده ی تلخی کردم : پدر جون حواسم هست ( با خودم گفتم : از شیطان ترسیدم که الان تو این سرما روی پله های نمدار تراس نشستم .. )
ادامه دادم : فردا میبرمش سوئیت این جوری خیلی بهتره .. یه وقت فرزام خوشش نمیاد و تو ذوقش میخوره !! ( ممکنه سمانه م حسودی کنه پدرمونو درآره )

دیگه توان ندارم باید به همه چیزو همه کس فکر کنم ، روی دستهام خم شدم : خیلی سخته ، خیلی سخته بابا ! کاش از اول این بازی رو شروع نکرده بودم بابا !
کاش میتونستم موقع حرف زدن لرزش صدامو پنهون کنم ، نالیدم : وقتی بهم گفت حاج بابا دلم ترکید .. دوسش دارم بابا عاشقشم شما که بهتر از هرکسی میدونین

بابا : سخت نگیر پسر !! هرچی خیر باشه اتفاق میوفته .. خدا به دل آدما نگاه میکنه .. شاید اونم به تو دل بست ! یا شاید خدا به وسیله ی کسی یا چیزی دل تو رو نسبت به اون سرد کرد ..

مکثی کرد انگار داشت چیزی که می خواست بگه رو سبک سنگین می کرد بالاخره با صدایی آروم گفت : راستی بابا از فرزامو سمانه چه خبر ؟!

_: یکی دو ساعت پیش با فرزام صحبت کردم ولی سمانه خواب بود نذاشتم بیدارش کنم ..

بابا : پسرم ! میدونم الان تو ، توی شرایطی نیستی که این درخواستو ازت داشته باشم .. ولی بیماری مال همه س اون زنم الان مریضه و چشم امیدش به تو س بابا ! یه کم بهش توجه کن جای دوری نمیره ..

نفس خستمو بیرون دادم : خودتون میدونین هیچوقت واسه هیچکدومشون کم نذاشتم ...

حرفمو قطع کرد : میدونم بابا ، برای همینم تا آخر عمرمون منو مادرت مدیونتیم ..

_: حساب این حرفا نیست بابا ولی ..
دیگه دلم نمیخواست این بحث کش پیدا کنه برا همین گفتم : تا جایی که بتونم کمکش می کنم ولی ازم نخواین مثل قبل باشم به خصوص حالا که پریسا رو پیدا کردم ..نمیتونم همون ایلیای سابق باشم ..

بابا : همه ی حرفاتو قبول دارم .. ولی فرزام چی ؟ هرچی نباشه سمانه مادر فرزامه پس باید به خاطر اونم شده به سمانه توجه کنی .. تو باید منو مادرتو حلال کنی پسر ما تو رو تو این چاه انداختیم ..

دلم نمیخواست همچین حرفایی رو ازش بشنوم ، نمخواستم غرور عزیز ترین کسم خدشه دار بشه ، پس سریع گفتم : بگذریم بابا
نتونستم دلشو بشکنم ادامه دادم : حالا که دارن میرن مسافرت بذارید برگردن قول میدم یه کم باهاش نرم تر باشم ..

بابا : پیر شی پسر محبتات به اون جای دوری نمیره ، پیش خدا محفوظ میمونه ..
شاید واسطه ی این بشه که مشکل تو و پریسا هم حل بشه ..
تو دلم گفتم : خدا کنه ! یعنی میشه ؟!

بابا دوباره گفت : همیشه گفتم بازم میگم ، از تمام بچه های بلبل یکیشون بلبل میشه باقیش میشه سهره ! تو بلبل منی ایلیا ..

احساس کردم دیگه نمیتونم صحبت کنم برای همین تشکر کردم شب به خیری گفتمو تماسو قطع کردم ..

یه کم دیگه روی پله های تراس نشستم .. بدنم از سرما کرخت شده بود .. یه دستمو به نرده گرفتمو یه دستمم رو زمین فشار دادمو از جا بلند شدم ..
بدن لختمو به زور رو زمین کشیدمو خودمو به اتاقم رسوندم .. قبل از هرکار درو بستمو قفلش کردم بعد همان طور روی تخت افتادمو خوابم برد ..

هنوز چشمام گرم نشده بود که به صدای کوبیده شدن در اتاقم از خواب پریدم ..
کمی طول کشید تا صدای پریسا رو تشخیص دادم : آقا .. بابا .. صاب خونه .. هوی .. هی .. آقای مدبر .. بابای فرزام ...

صدای آرومش رو میشنیدم : خدا چه خاکی تو سرم کنم .. نکنه مرده باشه ، بیان بگن تو کشتیش .. خاک تو سرم نکنه خودشم دزد بوده حالا منو جا گذاشته رفت من بشم شریک دزد ..

به سختی تن خستمو از رختخوابم کندم درو باز کردم پشتش به من بود : چیزی شده ؟!

به سمتم برگشت : س.. س .. سلام ، چی شدین ؟


هرکارکردم خوابم ببره نشد که نشد پاشدم از تو کیفم یکی از قرصای آرام بخشمو برداشتم .. آب که نداشتم برا همین مجبور شدم برم تو دسشویی سرمو گرفتم زیر شیر آبو قرص رو دادم پایین .. سرمو که بلند کردم خودمو دیدم !! چشمام از حدقه زد بیرون :
ای که خاک تو گورت غوغا ، با این قیافه جلوش بودی ؟! مرده شور !! همونه که ترسید زود فرار کرد رفت بدبخت !! نه به اولش که یه خانم محترم آرایش شده دیده بود ، نه به حالا که یه مترسک سر جالیزو بغل کرده بود .. بی نوا کپ کرد دیگه!!
از دسشویی که بیرون اومدم رفتم پشت پنجره ، این جور پنجره ها برام جالبن در مقابلشون هچ اراده ای ندارم سریع به سمتشون میرم !! جلو رفتم پشت پنجره وایساده بودم ، با دستام بازوهامو سفت چسبیده بودم ! خودم خودمو بغل کرده بودمو بیرونو نگا میکردم که چشم افتاد به پله های تراس : اِ ! تو این سرما رو پله های تراس چه میکنه !!
دستش به گوشش بودو با خنده سر تکون میداد حتمآ داشت با عشقش گپ میزد ! خوش به حالش کاش منم مثه اون یه همچین حامی تو دل برویی داشتم !! اون وقت الان اون بغلم می کرد نه این که تو بغل خودم باشم !!یه کم دیگه پشت پنجره وایسادم نگاش کردم چنان گرم صحبت بود که اصلآ به اطرافش توجه نداشت ..
سرخورده از اینکه چرا من نباید همچین عاشق دل خسته ای داشته باشم به رختخوابم برگشتم .. تو جام دراز کشیدم و اون قدر به گذشته ی تاریکو آینده ی مبهمم فکر کردم تا خوابم برد ..

صبح که بیدار شدم اول سرمو از در اتاق بردم بیرون نوچ هیچ صدایی از طبقه ی پایین نمیومد .. یواش یواش رو نوک پنجه تا راه پله ها رفتم ، خبری نبود !! یکی دو پله ای پایین رفتم خم شدم یه نگا دورو بر انداختم بازم خبری نبود !! شونه ای بالا انداختم : یعنی چی شده ؟! کجا رفته ؟!
یه دفعه دستامو محکم کوبیدم به هم آخ جون لابد رفته برای صبونه حلیم یا کل پچ بخره !! بدو بدو غوغا خانم که بلیطت برده ..
سریع خودمو به حمام تو اتاق رسوندم یه دوشکی گرفتمو مرتبو ترتمیز .. تیشرت شلوارمو که بیرون میپوشیدم تن کردم .. دیشب از اون لباس مکش مرگماهام خوشش نیومد .. شالمم سر کردم .. باید با روزای ه.زه بودن خدافظی کنم ،
درسته یه مدت از زندگیم پاک نبودم ولی خودم که به میل خودم اون بلا سرم نیومده بود !! باید اونم بفهمه که من بد نبودمو نیستم ، منو وادار به بد شدن کرده بودن ..

رفتم پایین هنوز خبری نبود !! هه ! خوبه دیشب گفت صبونه با من ! نخیر غوغا خانم بازم باید خودت دست به کار شی .. معلومه این مرفهین بی درد تا لنگ ظهر تو رختخواباشون ولؤن!!

کتری رو آب کردم رو گاز گذاشتم جوش بیاد یه سریم به یخچال زدم .. اوه اوه ! ماشالله چه پرو پیمونه ، آفرین براوو بانوی منزل !! چه کدبانویی هستن ایشون !!
به نازم انواعو اقسام مرباها .. من عاشق مربا هویجو آلبالویم !! جــــــــــــون !!
ولی یه کم دیگه صبر میکنم شاید واقعآ رفته خرید !!
ساعت از 9 گذشت ولی بازم خبری نبود !! یعنی چی شده کجا رفته ؟!
زیر کتری رو که خاموشش کرده بودم دوباره روشن کردم ، یه چایم دمیدم !!

نیومد که این آقای .....

راستی چی صداش کنم ؟!
آقا ؟ نه بابا دیگه خیلی من کلفتم اون آقـــــــــــــــــــــــ ــا !!
همون حاج آقا ! نه بابا آدم یاد پیرمردا میوفته !!
بابا .. بابا ... من از این اسم خاطره ی خوبی ندارم .. عمرآ بابا صداش کنم همون دیشبم از دهنم در رفت این یکی که اصلآ به دلم نمشینه !!
بگم آقای مدبر ! مشت دستمو به حالت پتو مت تو هوا تکون دادم : یس ، خودشه !! هم با احترام صداش میکنم هم از این اسمای مسخره که بهتره !!


یه کم دیگه صبر و باز هم بی خبری ..
اعصابم به هم ریخته دیگه نمیتونم طاقت بیارم لااقل یه چایی که میتونم بخورم..
یه لیوان چای دیشلمه ی خوش رنگ واسه خودم ریختم صندلی رو جلو کشیدمو همونجا تو آشپزخونه نشستم.. هنوز لیوانم به لبام نرسیده بودو بین زمینو آسمون مطل بود که زنگ در خونه رو زدن ..
وای خودشه ، حتمآ کل پزی شلوغ بوده دیگه .. براوو ...

.
بدو رفتم سمت آیفون از نمایشگر نگا کردم اِ ! یه خانم بود !! یا جُدا زنش نباشه ؟! اگه زنش باشه چه غلطی کنم .. البته نمیتونه زنش باشه چون اون حتمآ کلید داره ..
اون قدر زنگ زد دیوانه شدم .. حالا کجای این خونه پیداش کنم ؟!


زنگ در دوباره به صدا دراومد ! من کلآ بی خیال شده بودم ولی طرف ول کن نبود !!
به صدای زنگ تلفن یه متر از جام پریدم .. فک کنم از زنگ خونه خیری ندیده به تلفن متوسل شده !! خیلی جالب بود یه بار زنگ خونه ، یه بارزنگ تلفن ..
با قهقه گفتم : زنگا برای که به صدا در می آیند !! برای آقا مدبر جینگول !!
وای نمدونم کی هست عجب کنه ایه ها .

اول رفتم همون اتاقه که دیشب رفته بود توش ، تقه ای به در زدم جواب نداد .. دوباره در زدم .. شاید تو این اتاق نیست بعد دستگیره ی درو امتحان کردم ولی در قفل بود .. پس اینجا نبود که درو باز نمیکرد .

یه دوری تو ساختمون زدمو همه ی اتاقا رو چک کردم هیچ جا نبود . دوباره به همون اتاق اولیه برگشتم این بار محکم تر ضربه زدم .. در اصل با مشتو لگد افتادم به جون در ..هرچی از الفاظ بلد بودم نثارش کردم جوگیر شه خودشو نشون بده !!
آقا .. بابا .. صاب خونه .. هوی .. هی .. آقای مدبر .. بابای فرزام ...

نه خیر فایده نداره ... خدا چه خاکی تو سرم کنم .. نکنه مرده باشه ، بیان بگن تو کشتیش .. خاک تو سرم نکنه خودشم دزد بوده حالا منو جا گذاشته رفته من بشم شریک دزد .. نه این که امکان نداره ..
فکر کردم : وقتی اون همه رو زمین یخ نشسته خب آنفولانزا گرفته دیگه الانم یا مرده یا بیهوشه ..
تو همین فکرا بودم که دوباره زنگ زد به سمت آیفون برگشتم..که صدای چرخش کلید و بعد باز شدن در به گوشم رسید ..

صدای خوش آهنگش تو گوشم پیچید : چیزی شده ..
با لبخند به پشت برگشتم ولی با صحنه ای که دیدم هنگ کردم : س.. س .. سلام ، چی شدین ؟


این چه شکلی بود ؟ چشماش دو کاسه ی خون بودن .. صورتش سرخ سرخ بود
منم بودم تا صبح با عشقم می ...سیدم همین میشدم .. لجم گرفت خواستم بی تفاوت از کنارش رد شم برم پی کارم ولی بازم دلم نیومد .. رفتم جلو دستمو روی پیشونیش گذاشتم داغ داغ بود با چشمای پر از دلهره نگاش کردم : سرما خوردین !! دیشب تا کی رو پله ها نشستین ؟ حتمآصبح اومدین تو ؟!
زبونمو محکم گاز گرفتم .، سوتی دادم در حد برج ایفل ..

با تعجب نگام کرد : تو از کجا فهمیدی ؟!


بی نوا ترسید نجواهای عاشقانه شو شنیده باشم ، خیالشو راحت کردم : از پشت پنجره ی بالا دیدم !

با چشمهای گرد شده نگام کرد : حرفامم شنیدی ؟!

نفسمو با یه آه بیرون دادم : خیر ، آقا ! مگه گوش دراز مدرسه موشام که از اون مسافت گوشام بشنون ؟!

خنده ای کرد که باعث شد به سرفه بیوفته ..

_: تا دستو صورتتونو آب بزنین براتون شیر گرم میکنم ..

صدای زنگ آیفون بلند شد به پیشونیم زدم : ای وای پاک یادم رفت !
باز زنگ تلفن !!

مدبر پرسید : اینجا چه خبره ؟!

شونه ای بالا انداختم : چه میدونم یه خانمی نیم ساعته پشت دره !!

مدبر به نمایشگر آیفون نگا کرد : اوه اوه ! این که خانم یگانه س ! کی اومده بنده خدا ؟ ( با اخم به من نگا کرد ) چرا درو باز نکردی ؟!

گردنمو چرخی دادم محکم زدم رو گونه م : خدا مرگم بده ! دیشب اسمشونو گفتینا ، من اون قدر خنگم که همون موقع نفهمیدم چه شکلین که بدونم الان باید درو باز میکردم یا نه ! ( با دستم آیفونو نشونش دادم ) حالا من خنگ بودم شما چرا زوم کردین رو من درو باز نمیکنین پشت در نگهش داشتین ..


با خنده سر تکون دادو درو زد : حواس نمیذاری برا آدم که ..
و برای استقبال او به تراس رفت ..

با خانم یگانه وارد شدن ، معلوم بود صمیمین .. گفت کیه ؟! آهان همسر دوستش بود پس حتمآصمیمیتشونم به همین خاطر بوده !!

خانم یگانه تا منو دید گفت : ای بابا 1 ساعته پشت درم چرا درو باز نمی کردین ؟

سلام کردم .. جواب داد : سلام عزیزم ، ببخشید اون قدر پشت در بودم دیگه حواس برام نمونده !!
مدبر مخاطبش بود : هی میخواستم برم دوست شفیقتون مخالفت می فرمودن !!
ماشالله یه بند حرف زد !! وکیله دیگه !!

مدبر : باید ببخشی ؟ غوغا که شما رو نمیشناخت ، منم که خواب بودم .. حالم اصلآ خوب نبود ..

یگانه : بله ، از قیافه تون معلومه !! به نظر میاد شب خوبی رو صبح کردین ..
با خودم گفتم : معلومه خب عشقش کنارش نبوده باید شب خوبی رو نگذرونده باشه

( غوغا خانم ) صدای تقریبآ بلند یگانه بود که منو به خودم آورد .._: جانم ، ببخشید حواسم نبود ..

یگانه لبخند ملیحی زد : معلوم بود !!
دستشو جلو آورد : من لیلام ، لیلا یگانه ! از آشناییت خوشوقتم

دستشو فشردم : منم که می شناسین ، غوغام ..

دستشو بالا پایین برد : نگفته معلومه ( با لحن خاصی ادامه داد ) غوغایی هستی واسه خودت !
اخمام رفت تو هم هر وقت خانمی این جوری می گفت بدم میومد دست خودم نبود ..


به سمت مدبر برگشت : بهتر نیست شروع کنیم !

این دیوونه ها چی میگن ، به فکر شکم گرسنه ی من نیستن ؟
_: ببخشید میشه اول یه چیزی بخوریم ؟آخه من هنوز صبونه نخوردم ..

اخمای مدبر رفت تو هم ، زیر لب گفت : وای ! صبحانه رو به کل فراموش کردم ..
به سمتم برگشت : هنوز صبحانه نخوردی ، نه ؟! صبر کن برم یه چیزی بخرم

نمیدونم چرا تا تا صحنه ی تراسو خوشو بش نیمه شبونه یادم اومد سرتق شدم ، پوزخندی زدم : ببخشیدا ولی الان باید به فکر ناهار بود ، نه ؟! من چای آماده کردم یه چیزی میخورم تا ناهار ..
پکر به آشپزخونه رفتم .. یه قلپ از چاییم که رو میز بود خوردم !! اّه مزه آب حوض میداد .. ریختمش دور یکی دیگه ریختم واسه خودمو نشستم از توی یخچال نونو پنیرو کره و مربا آوردم یه میز جمعو جور چیدمو نشستم ..

صدای پایی شنیدم . حتمآ خودش بود توجه نکردم دستامو دور لیوانم حلقه کردمو به آرومی چاییمو فوت کردم .. به من چه که بهش صبونه بدم .. حاج خانوم جونش بیاد ، چه طور بلده تا نصفه شب با آقا دل بده قلوه بگیره نمتونه بیاد بهش صبونه بده !! یه کاره !

گرمای دستی رو روشونه م حس کردم سر بلند کردم لیلا بود ..اون قدر لجم گرفته بود که یادم رفته مهمون داریم ..

_: وای ببخشید اصلآ حواسم نبود ، چای میل دارین ؟!

خنده ی مهربونی کرد و سرتکون داد : ممنون میشم ..

بلند شدم : لیوان یا فنجون ؟

دهنشو کج کرد یه چشمشو بست مثلآ فکر می کرد : هوم ، همون فنجون اگه سخت نیست ..

فنجونو برداشتم تا چای بریزم ..

نگاهی به اطرافش کرد و گفت : تعجب از ایلیا
ایلیا دیگه کدوم ... منظورم آدمیه ، منتظر نگاش کردم : آخه معمولآ ایلیا به کسی اجازه نمیده به آشپزخونه ش بیاد !! یه طورایی وسواس .. نه وسواس که نه .. میشه گفت حساسه !!

ابروهام پرید بالا : منظورتون چیه ؟!

صداش مجبورم کرد دست از فضولی بردارم : برای منم بریز ..

کاش میشد بگم نوکر بابات غلام سیا .. ولی خب نمیشد هم مهمون داشتیم هم بالاخره جواب محبتاشو باید یه جوری می دادم دیگه !!


چای ها را روی میز گذاشتم و خواستم بشینم که گفت : لیلا پاقدمت خوب نبودا ؟!
هردو با تعجب نگاش کردیم : آخه قرار بود شیر گرم بخورم .. شیر گرم تبدیل شد به چای تلخ !

از جام بلند شدم تا برایش شیر گرم کنم آروم وشه ی لباسمو کشید مرتیکه فکر کرده دسش بهم بخوره نجس میشه بی اختیار اخما رفت تو هم !
گفت : حالا بشین صبونه تو بخور بعد .. خودم پا میشم ..
هه فک کرده با کاری که کرد من دیگه میتونم چیزی بخورم ، خبرم !! مرتیکه ی نفهم !!

به حرفش اهمیت ندادم شیرو تو لیوان ریختم گذاشتم مکرو .
_: عسل دارین ؟

با انگشت به ظرفی روی کابینت اشاره کرد ..
یه کم آب جوش با عسل بهش دادم برای گلوش خوب بود .. بعد لیوان شیرو به دستش دادم ..
دوباره همان نگاه .. نگاهش هر زنی رو از راه به در میکرد ولی من نه ،من این قماشو خوب میشناختم . باز اخم کردم یعنی واقعآ این مردی که رو به روم نشسته رو میشناسم ؟! خب قبول یه کم با بقیه ی هم سنخیاش فرق میکنه .
یعنی فقط یه کم ؟! نه شاید از یه کم بیشتر !

شیرو ازم گرفت سر جام نشستم ولی دیگه حواسم پرت پرت بود دیگه اشتهام نداشتم ..
تمام مدتی که چای میخوردیم اون دو تا حرف میزدن منم تو فکر بودم .. به حرفهای لیلا قبل از اومدن مدبر فکر می کردم چی گفت آهان گفت که ایلیا به کسی اجازه نمیده تو آشپزخونه ش بیاد .. ممکنه این حرفش به این معنی باشه که اون منو واقعآ به عنوان دختر خونده ش قبول کرده ؟ از این فکر اخمام یه کم باز شدن .. دوباره فکرم به شب قبل و حرفاش برگشت .
واقعآ اون منو ناپاک میدونست که دستمو نگرفت ! یه دفعه نوری تو مخم چشمک زدو صدایی تو گوشم پیچید : نه ، این طور نیست چون دیشب محکم تو بغلش گرفته بودتو نوازشت میکرد !
پس چرا ... آهان محرم نا محرمی !!
با این فکر لبخند کم رنگی رو لبم نشست .


با تکون دست لیلا جلوی صورتم به خودم اومد و به سمتش برگشتم : کجایی دختر خوب بلند شو که کلی کار داریم ..

دستمو گرفتو بردم تو هال : چند تا ورقه باید امضا شون کنی و من قانونی وکیلت میشم تا برای گرفتن مدارکت وارد عمل بشیم .. بعدم میریم خرید ..
خب خب بذار ببینم ..
اسم : ... _: غوغا
نام خانوادگی .... _: ندارم ..
دِ ! نشد دیگه خانمی .. ببین اگه بخوایم برای مدارکت اقدام کنیم باید تمام مشخصاتی که میدی صحیح باشه .. حالا دوباره شروع میکنیم ..
اسمتو که گفتی غوغا ..

_: پریسا ..

لیلا : چی ؟ منظورت چیه ؟!

_: منظورم اینه که اسمم پریساس -- پریسا سالاری ..فرزند صالح ( زیر لب گفتم ناصالح )

برگه ها رو تکمیل کرد و من بعد از توضیحاتی که لیلا داد و خودم دقیق خوندم
امضاشون کردم ..

بعد از تکمیل و امضای وکالت نامه لیلا آنا رو توی پوشه ی مخصوصی گذاشتو رو کرد به من : حالا پاشو حاضر شو بریم خرید ..

_: نه ببخشید ولی من امروز آمادگیشو ندارم ..

مدبر : یعنی چی آمادگیشو ندارم ؟! مگه میخوای چی کار کنی که آمادگی نداری ؟!

دوباره سرتق شده بودم شونه بالا انداختم : در هر صورت امروز نمیتونم برم خرید ، اصلآ حوصله شو ندارم ..

مدبر مشکوک نگام کرد .. لیلام زیاد اصرار نکردو رفت .. انگار اونم زیاد مایل نبود بریم خرید ..
بعد از رفتن لیلا پریدم تو آشپزخونه ..یه سوپ براش بار گذاشتم همین طور که تند تند یچرخیدمو کارامو راستو ریست میکردم ، اومد پیشم : چرا نرفتی بیرون ؟!
باز شونه بالا انداختم : همین طوری ؟! دلیل خاصی نداشت ..
زیر چشمی نگاش کردم .. لبخند مهربونی زد که باز ته دلمو لرزوند .. جلوتر اومدو سرشو پایین آورد باچشمای ریز شده نزدیک گوشم گفت : می خواستی برای من غذا درست کنی ؟ ولی مگه از دیشب ..
اگه بازم به حرف زدنش ادامه میداد حتمآ می کردم اون کار که نباید برا همین سریع ازش دور شدمو حرفشو قطع کردم : غذاهای دیشب تو شکم گربه ها و پرنده هاس ..

با تعجب نگام کرد : واسه چی ؟

_: به نظرتون غذاهایی که تا صبح روی میز موندن قابل خوردنن ؟!

دست راستشو روی صورتش گذاشت : آخ یادم رفت !!
تو دلم گفتم : یادت نمیرفت عجیب بود ..

دستمو تو هوا حرکت دادم : برو بخوابو خسته ایو چِمدونم فردا کلی کار داری ..
صبح اومدم پایین با خونه ی خانم هاویشام مواجه شدم .. میز شام همونجوری دست نخورده ولو بود .. اه همت نکرده بودمو تمیزشون نمی کردم ، الان سوسکو موش اینجاها قدم رو می کردن ..

برگشتم سمتش به دست به سینه ، یه پاشم بالا به دیوار تکیه زده بود و با ژست قشنگی زوم کرده بود رو من.. نمیدونم چرا با حضورش دیوونه میشم ..
دست خودم نیست ولی اون قدر کلافه میشم که رگ سرتقیم بلند میشه ..
حتمآ به خاطر اینه که من کمبود محبت داشتم حالا که داره بهم کمک میکنه به سمتش کشیده میشمو مثه بچه ها حسودی میکنم .. آره مینه ..

مدبر : بازم کار داری ؟!

به گاز اشاره کردم : یه تیکه مرغم بذارم براتون ، دیگه کاری ندارم ..

تکیه شو از دیوار گرفت به سمت هال رفت : کارت تموم شد بیا بیرون میخوام باهات حرف بزنم ..

باشه ی آرومی گفتمو کارمو ادامه دادم ..
وقتی کارم تموم شد چند تا لیمو شیرینو پرتقال برداشتم ، خوشبختانه وسایل برقش همه روی کابینت بود ، آب لیمو و پرتقالارو گرفتم براش بردم ..
وقتی خم شدم تا لیوانو از تو سینی برداره بازم یه دونه از اون نگا عجیباش بهم انداخت که گیجم می کرد : دست گلت درد نکنه ( به میز روبه رو اشاره کرد : بشین کارت دارم ..

نشستم : به گوشم !!

خنده ی با نمکی کرد : گفتی اسمت پریساس ؟!

سرمو پایین انداختم و با تکون دادنش جواب دادم..

_: پس چرا از دروز به من گفتی اسمت غوغاس ؟!

سریع سرمو بالا آوردم طوری که دردم گرفت ولی دردش به اندازه ی درد له شدن قلبو غرورم نبود : واسه اینکه دیگه پریسایی وجود نداره .. برا این که پریسا رو با بی رحمی تمام کشتن .. کشتن بدون اینکه حتی اجازه ی دفنو گرفتن مراسم به کسی بدن !!

آب میوه شو با آرامش مزه مزه کردو همه شو خورد : ولی به نظر من تا کسی دفن نشه یعنی نمرده ، پس پریسام زنده س و باید این زنده بودنشو به رخ دشمناش بکشه .. باید نشون بده به کوری چشم اونا زنده س و برعکس خیلیم موفقه ، از زندگیشم لذت میبره و راضیه ..
لیوانو رو میز گذاشت ، چشمکی بهم زد : دستت درد نکنه خیلی چسبید ، قرص خوردم لطف کن برای ناهار بیدارم نکن ..خودت ناهارتو بخور منم بیدار شدم میخورم ..
اینو گفتو به اتاقش رفت .. به مبل چسبیده بودم به حرفاشو کاراش فکر کردم ..
این مرد کی بود ؟! فک کنم از دوران پارینه سنگی جا مونده آ[ه امروز روز دیگه یه همچین آدمایی پیدا نمیشن !!

2 ماه بعد .. اوایل بهمن ..
بالاخره مدارکمو گرفتم .. طفلک لیلا جون خیلی دوندگی کرد .. به کمک سر کیسه شل آقای مدبر کارامون خیلی خوب پیش رفت .. البته باید بگم دست لیلا طفلکم خیلی درد گرفت چون مجبور بود هی خمشه دستشو کــــــــش بیاره و زیر میز ببره !!! ( دوزاریاتون افتاد دیگه )
امتحانای ترم یکه پیشمو غیر حضوری دادم با نمرات عالی که نه ولی خوب درسا رو پاسیدم ..
برای کنکورم ثبت نام کردم .. امیدوارم روزانه سراسری قبول شم .
راستی آقای مدبر یه سوئیت نقلی 4-43 متری رو در اختیارم گذاشت .
طبقه ی چهارمم برا همین رفتو آمدی به طبقه ی من نیستو در آرامش کامل روزا رو میگذرونم .. یه اتاق خواب ناناز دارمو کل امکانات برای یه زندگی راحت مجردی .. ولی یه اتفاق بد داره میوفته اونم اینه که دیگه تحمل دوریش خیلی سخت شده !!

4 ماه بعد -- اوایل خرداد

درست سه ماهو نیمه ندیدمش دارم دق میکنم فقط دلم خوشه هفته ای دو بار صداشو میشنوم .. کل عیدو نبود با فرزامو سمانه ( همسرش ) رفته بود دبی .. بعد از اونم همه ش درگیر مریضی سمانه س .. نمیدونم چشه ولی امیدوارم زودتر خوب بشه شاید بتونم بازم ایلیا رو ببینم .. راستی خیلی وقته تو خلوتم شده ایلیا ..با اینکه زندگی راحتی دارم ولی نبودنش برام عذابه ..
خدا برا همه مون حفظش کنه .. هم برا من هم برای فرزامو سمانه ...


چند وقتیه یه نفر مزاحمم میشه .. ازش متنفرم هرچی کم محلی میکنم روش کم بشه نمیشه که نمیشه !! میترسم برم در خونه شون یه انگ بهم بچسبونن که چمدونم کرم از خود درخته و از این حرفا .. فهمیده یه دختر تنها و بیدفام ولم نمیکنه حالا اگه از همسایه های دورو بر بود زیاد مهم نبود لااقل میدونستم تو ساختمون امنیت دارم ولی بدبختی تو ساختمون خودمونه !! پسر همسایه ی طبقه دومه !! چند دفعه خواستم به ایلیا بگم ولی میترسم به خاطر من معذب بشه و از کارو زندگی بیوفته .. قرار نیست من همیشه مزاحم زندگیش باشم که !! بالاخره اونم مشکلات خودشو داره با یه زن مریضو یه بچه !!

دو روز مونده بود به کنکور من که سخت افتاده بودم رو درسو کتابا !! باید قبول بشم اونم حقوق روزانه سراسری به قول ایلیا باید نشون بدم زنده مو موفق ..
داشتم میگفتم اون شب حوصله ی غذا پختن نداشتم می خواستم یه املت توپ درست کنم که یه دفعه هوس نون بربری داغ کردم .. آی مزه میده آی مزه میده !!
نون بربری تازه با املت یه چیز دیگه س .. ( ای وای حامله نباشین تو رو خدا دلتون بخواد نفرینم کنین )
لباس پوشیدم چادرمم سر کردم زدم از خونه بیرون ، یه بیست دقیقه ای طول کشید .. وقتی برمیگشتم پسر مزاحمه تو کوچه وایساده بودو مثه وزغ چشم دوخته بود به من ، فک کنم منو یه پشه ی گوشتالو می دید .. نونو محکم گرفتم چادرمم کشیدم جلو و رو سرم کیپش کردم سرمم انداختم پایینو رفتم سمت خونه ..
دنبالم راه افتاد : بابا خوشگله کوتا بیا ! تو بله رو بگو مطمئن باش نمیذارم بهت بد بگذره !!
سرعتمو بیشتر کردم بازم ول کن نبود . همین طور دنبالم میومدو چرتو پرت میگفت .. به خونه رسیدم پریدم تو و درو بستم ولی چه فایده کلید انداخت درو باز کرد اومد تو ، تا بخواد بهم برسه پریدم تو آسانسور نفس راحتی کشیدم .. تا در آسانسور باز شد دیدم ای دل غافل به در آپارتمانم تکیه داده و باز چشم دوخته به من .. باز شاسی رو فشار دادم رفتم طبقه ی اول ولی هنوز در باز نشده دوبار شاسی طبقه ی چهارو زدم .. این بار چون غافل گیر شده بود از من عقب افتاده بود .. سریع رفتم بیرون کلید اندختم تو درو بازش کردم رفتم تو تا خواستم درو ببندم پاشو گذاشت جلوی درو نذاشت در بسته شه ..


همون طور که پاش لای در بودو نمیذاشت در بسته شه با دستشم درو هل میداد تا بازش کنه .. دیگه راهی نداشتم واسه همین شروع کردم به جیغو داد کردن .. اون قدر بلند جیغ زدم که نگو حرصی شد ، محکم تر فشار داد من دیگه توانم تموم شده بود داشتم کم میووردم که صدای باز شدن در آپارتمان پایین به گوشم خورد ..
دلو جرأت پیدا کردم سرمو جلوتر بردمو بلند داد زدم : کمک تورو خدا کمکم کنین .. به دادم برسین .. همین جور دادو هوار میکردم که نامرد یه دفعه بی هوا با مشت زد به نیمه ی صورتم که از در یه کم بیرون بود درد بدی تو سرم پیچید دلم ضعف رفت دستم شل شدو افتادم رو زمین ...

اینجا چه خبره ؟ ( صدای یه خانم بود )

مزاحم : سلام خانم سیاح ، ببخشید .. ولی دیگه خونم به جوش اومده .. مردم دگه ملاحظه ندارن . خجالت نمیکشن نمیگن اینجا خونواه زندگی میکنه .. به در ساختمون اشاره کرد خودش لجنه میخواد ساختمونم به لجن بکشه !!
همه ی توانمو جمع کردم خودمو عقب کشیدمو درو محکم به هم زدم .. به در تکیه دادم نشستم پاهامم تو بغلم گرفتمو سرمو رو شون گذاشتم .. آروم آروم گریه میکردم .. از سرو صداهایی که از راهرو میومد فهمیدم همسایه های دیگه م اومدن ..
_: هوشنگ جان مادر چی شده ؟!

مزاحمه یا همون هوشنگ گفت : هیچی مادر جون شما بفرما خونه ، من باید همین امشب تکلیف این خونه و این خانمو روشن کنم .. هرکی هرکی نیست که مملکت قانون داره ..


مکثی کرد : خجالت نمیکشه زنیکه ی ه..زه !

حالم بد شده بود سرم گیج می رفتو حالت تهوع داشتم ..مگه من چی کارش داشتم من که سرم به لاک خودم بود آسه میرفتم آسه میومدم کاری به کسی نداشتم .. یه دفعه صدای یکیشون توجهم جلب کرد : راست میگه منم دیدم یه یارو میاد خونه ش . چند بار خواستم بپرسم کیه و چه کاره س ولی بازم گفتم به من چه مگه من فضولم تنها من که تو این ساختمون نیستم اگه دیگران هم شاکی باشن یه چیزی میگن دیگه !!
هوشنگ : بفرما دیدین درست میگم .. ناموس آدم اگه تو خونه ش امنیت نداشته باشه کجا داشته باشه !!

صدای خانمی رو شنیدم : امشب با آقای مدبر تماس میگیرم تا بیادو تکلیفمونو روشن کنه ..

از جا پریدم ای وای بر من اگه این چیزا رو به ایلیا بگن خیلی بد میشه فکر میکنه حرفای اینا درسته .. اون وقت دیگه چه خاکی بر سر کنم !!
مخصوصآ اگه جریان آوردن مرده رو بهش بگن .. چه طوری بهش ثابت کنم دروغه و من حتی یه دوست دختر ندارم بیادتو این خونه چه برسه به یه مرد !!
چاره نداشتم باید کاری میکردم ..


یه دستمو به در گذاشتمو یه دستمو به دیوار فشار دادم تنمو از زمین کندم صورتم درد داشت تو آینه ی جا کفشی نگاهی به خودم انداختم موهام که از زیر روسریم دراومده بودنو مرتبشون کردم پایین چادرمو تو دستم گرفتم یه تکون دادم با دستمم یه کم صافو صوفش کردم و از در رفتم بیرون .. منو که دیدن پچ پچاشون قطع شد همه چشم دوختن به من هوشنگ جلو در آپارتمانم بود دستمو گذاشتم به سینه ش هلش دادم .. حواسش نبود جا خورد یه یکی دو پله ای عقب عقب رفت پایین یه دستشو به دیوارو اون یکیو به نرده ها گرفتو تنه شو نگه داشت . خوبه این قدر شلو دستو پاچلفتیه اگه یکم جربزه داشت چه غلطی میکرد ..
سلام آرومی گفتم یه نگا به تک تکشون کردم از اون نگاها که طرف حساب کار میاد دستش چادرمو محکم با یه دستم جمع کردم انگشت اشاره دست راستمو بالا گرفتم : شیش - هفت ماهه اینجا زندگی میکنم آسه میرم آسه میام .. کاریم به هیچکدومتون نداشتمو ندارم .. امروزم اگه این آقا ( به هوشنگ اشاره کردم ) مزاحمم نمیشد بازم صدام درنمیومد ..

یه دفعه پرید وسط حرفم : خوبه والله ، دست پیش گرفتی پس نیوفتی !! دلیل بهتر از این پیدا نکردی ؟! اگه تو 6-7 ماهه که اینجایی من 3-4 ساله که اینجا ساکنم تا حالام مزاحم هیچکی نشدم ..
رو به بقیه کرد : غیر اینه ؟!

همه حرفشو تأیید کردن و شروع کردن به پچ پچ کردن ..


آقایی که فکر کنم همسایه ی طبقه ی اول بود گفت :اگه راست میگیو ریگی به کفشت نیست پس اون آقایی که میاد اینجا اینجا ، کیه ؟!


هوشنگ به حالت تمسخر پوزخندی زد دو دستشو طرف مرده گرفت:جواب بده دیگه را لال شدی لابدلابد می خوای بگی نامزدی ، شوهری چیزیه ، نه ؟

عصبانیم کرد دوباره سرتق شدم گفتم : آره نامزدمه ! مشکلیه ؟
یه دفعه به خودم اومدم چی گفتم خاک تو سرم .. حالا اگه بگن بگو بیاد ما ببینیمش چی جواب بدم ؟!

هوشنگ ناباورانه نگام کرد : این آقای نامزد چه وقتایی تشریف میارن که من تا حالا ندیدمشون ؟!

موندم چه جوابی بدم که پوزشو بزنم ، نباید کم میاوردم : خب ایشون واسه دیدن من میان اگه قراربود افتخار بدنو برای ملاقاتتون بیان حتمآ بهتون میفرمودن خونه بمونین و مفتخر به دیدار بشین !!
دست به سینه روبه روش وایسادمو ابرویی براش بالا انداختم...

دندوناشو طوری رو هم فشار داد که گفتم الانه که مثه کارتونا دهنشو باز کنه و دندوناش بریزه بیرون ..

طلبکارانه دستشو به کمرش زد :اگه واقعآ نامزدته که باید کلاشو بذاره بالاتر با یه همچین عجوبه ی بی چاکو دهنی !!( دستشو سمت من بالا پایین کردو برگشت سمت همسایه ها )شنیده بودیم یه سری مردا بیغیرت شدن ولی ندیده بودیم والله ..

لبخندی زدم : تقصیر ما چیه آقا خب برید یه کم تو آینه خودتونو نگا کنید !! جلو آینه نرفتن شمام تقصیر ماست ؟!

یه لحظه چشمم به مشت گره خوردش افتاد ، ای درد بگیری غوغا ببین منو تو چه دردسری انداختی .. ( هروقت سرتقو زبون دراز میشدم تو جلد غوغا میرفتم وگرنه پریسا یه دختر ساده ی تو سری خور بیش نبود ..)
چراغی تو سرم چشمک زد .. شاید میتونستم برای آخرین بار از بهروز بخوام یه کمکی بهم بکنه ، بیادو خودشو نامزد من معرفی کنه ..برا بعدم یه فکری میکردم ..

خانم ، خانم ، ( به صدای خانم همسایه پایینی به خودم اومدم )

_: بله ، ببخشید حواسم نبود ..

خانم همسایه : ولی منم واقعآ کنجکاو شدم نامزدتو ببینم .. بالاخره مام اینجا داریم زندگی می کنیم پسرو دختر جوون داریم بهمون حق بده دلمون شور بزنه!!

تو دلم گفتم : بگو از این که شوهرم از راه بدر شه دلم شور میزنه !! زنیکه ی روانی !!
گفتم : خانم من چی کار زندگی شما دارم ! من تا الان کدوم یکی از شماها رو درست دیدم .. کدوم دفعه براتون مزاحمت ایجاد کردم..


هوشنگ هم از موقعیت سوء استفاده کرد پرید تو حرفمو گفت : خانم محترم ، من این چیزا حالیم نیست ، یا این آقای محترم میان ما می بینیمشون یا بیسرو صدا جلو پلاستو جمع میکنی میری ..
دو تا انگشتشو از رو پیشونیش رد کرد : زت زیاد ، همسایه !!
همسایه شو با یه لحن زشتومسخره گفت..
اونای دیگم باسرو صدا و پچ پچ خداحافظی کردنو رفتن ..

سر جام وایساده بودم نمیتونستم تکون بخورم انگار میخم کرده بودن به زمین که صدای همسایه پایینی به گوشم رسید : حتمآ !!

چی گفتنو چی شنیده بودنو چه قراری داشتن میذاشتن نمیدونم . یعنی چه خوابی برام دیدن شونه ای بالا انداختم : ولش کن شاید اصلآ در مورد من حرف نزدن ..

رفتم تو خونه نونی رو که با کلی ذوقو شوق خریده بودمو از رو زمین برداشتمش به آشپزخونه بردم .. تیکه تیکه ش کردم گذاشتم تو کیسه فریزرو کردمش تو یخچال تا برای بعد قابل خوردن باشه..
دیگه اشتهایی برام نمونده بود که بخوام غذایی درست کنم .. کنار کتابام نشستم یکی شونو برداشتم یه بار با انگشتم از اول تا آخر گرفتمو ولشون کردم از همدیگه باز شدنو دوباره رو هم سر خوردن ، این کارو خیلی دوس داشتم ..

دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم .. گونه م درد داشت .. دستمو روش گذاشتم خواستم کمپرس آب سردش کنم حال نداشتم .. بی حال بلند شدم یه دوری تو اتاق وچیکم زدمو
رفتم تو اتاق خوابم خودمو پرت کردم رو تخت ، بغضمو که با بدبختی تو گلوم حبس کرده بودم ولش کردم تا هرکار دلش میخواد بکنه داشت خفه م میکرد اشکامم رها شدنو ریختن .. گونه ی دردناکم از شوری اشکام میسوخت دستش بشکنه ..
احساس کردم کسی به در میزنه خودمو جمعو جور کردمو رفتم پشت در از چشمی بیرونو نگا کردم خود نامردش بود ..
با صدای آرومی که به سختی میشنیدم گفت : من که میدونم چرت گفتی اومدم بهت بگم یه راه دیگه م داری اینجا بمونی اونم اینه که با من راه بیای ..

پشت دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدای ضجه مو نشنوه .. صدای دور شدن پاش و بسته شدن در آسانسور نشون میداد میتونم راحت اشک بریزمو یه کم عقده ی دلمو خالی کنم ..
پشت در سر خوردمو خودمو پرت کردم زمین .. صدای هق هق خفه م تو وجودم پیچید
چرا یه زن انقدر بدبخته چرا اجازه نداره خودش به تنهایی زندگی کنه .. چطور یه مرد میتونه تنها زندگی کنه و هر کارم دلش خواست انجام بده ولی همیشه انگشت اتهام به سمت ما زناس .. چرا میگن اگه یه زن نخواد مرد هیچ کار نمی تونه بکنه !!
اون آدما باید بیان منه بیچاره ی درمونده رو ببینن ! این من بودم که میخواستم نابود بشم .. تنها بشم .. بی یارو یاور ، بی حامی ، بی سرپناه بشم .. یه نفرم که پیدا شد فکر کردم میتونم بهش تکیه کنم به خاطر خونواده ش از دست دادم ..
دوباره به سرم زد ، یه بار دیگه غوغای خفته تو وجودم بیدار شد .. به آشپزخونه رفتم بسته ی قرصا رو که از دوران غوغا بودنم نگه داشته بودم برداشتم جعبه شو تو دستم چرخوندم یه نگا بهش انداختم .. ولی یه دفعه یه صدا تو وجودم پیچید می خوای بگن دیدی ریگ به کفشش بود ! اگه راست میگفت که این کارو نمی کرد .. راستیما اگه این کارو بکنم یعنی مهر تأیید زدم به اراجیفشون .. جعبه ی قرصا رو تو سطل آشغال انداختمو خیال خودمو راحت کردم .. پریسا ساده بود ، بی زبونو مظلوم بود ولی دیگه محکمو مصمم شده بود..


فردا روز سرنوشت سازشه .. دل تو دلم نیست !! برنامه ریزی کرده بودیم صبح برم دنبالش ببرمش حوزه ی امتحانیش ، دانشکده مدیریت !! ولی خب دکتر دیوانه گفته سمانه فردا بستری شه که برای شیمی درمانی روز شنبه آماده ش کنن !
حالا بگو نمی شد همون شنبه این کارا انجام بشه ..
اعصابم بهم ریخته .. بابا به زور شب نگهم داشت میدونه خیلی بهم ریختم نمی خواد تنها بمونم ..دستی روی شونه م نشستو با یه فشار کوچیک تمام خستگیاو فشارارو از روش برداشت ..سرمو بلند کردم : هنوز نخوابیدی بابا !

کنارم رو لبه ی باغچه نشست و پاشو انداخت رو پاش : فکر کردی تو اینجا بشینی غرق فکرو خیال من خوابم میبره !!

لبخندی بهش زدم ، بی مقدمه گفت : با پریسا حرف زدی ؟!

سرمو به چپو راست حرکت دادم : پس کی می خوای بهش بگی ؟!

به سمتش برگشتم : یادمه 5-6 سال پیش وقتی بهتون گفتم قاطعانه گفتین نه پریسا لقمه ی تو نیست !! ولی حالا محکم وایسادین میگین باید سریع اقدام کنم باهاش حرف بزنم .. ما زوج خوبی هستیمو فقط اون به درد من میخوره و من به درد اون میخورم .. انگار اصلآ آفریده شدیم زیر یه سقف باشیم ..

قهقهه زد طوری که سرش به عقب برگشت : اووه من اینهمه حرف زدم خودم خبر نداشتم ..

سرتکون دادم : بله ، آقای پدر اون یه جمله ی شما تمام این معانی رو در برداشت ..

چونه شو خاروندو خیلی جدی گفت : حالا باید (ت) بدم ؟!

منظورشو متوجه نشدم نگاش کردم : آخه این جمله ادبیه که گفتی گفتم شاید مشاعره ای چیزیه !!

هیچوقت دست از شوخی برنمی داره .. فقط من می دونم تو دلش چه قد غصه س ولی واسه دل اطرافیانش یه لب داره و هزار خنده : امان از دست شما بابا !

دست روی شونه ام گذاشت : گل پسر اگه اون روز بهت گفتم نه امروز می گم آره دلیل داشتمو دارم ..

آرنجامو رو زانوهام تکیه دادمو به جلو خم شدم دلگیر گفتم : چه دلیلی ؟


اونم مثل من نشست : میدونی ! خب شرایط اون موقع شما اون روز با امروز کلی توفیر کرده !! اون موقع تو مردی بودی که ازدواج کرده بودو اون یه دختر 15-16 ساله ی ترگل ورگل ، من مطمئنم اگه اون موقع موضوع ازدواج شمارو مطرح میکردم میشدیم مضحکه ی عامو خاص .. پریسای امروز یه دختر درد کشیده س که مطمئنم دلش میخواد یه زندگی امنو راحت داشته باشه ، اگه پر از عشقم باشه که چه بهتر !!
بلند شد : دلم شور می زنه بابا !! تو می دونی مثل طلایه برام عزیزه !! تو اون دخترو 7-6 ( ماهه) داری سبک سنگین میکنی ، دیدی پاشو کج نذاشت ، هرز نرفت !!
طفل معصوم همه ش سرش تو درسو کتاباش بود نه آمدی نه رفتی ..
ایلیا جان بابا ، یه دختر تنهای برو رو دار توی این شهر پر از گرگ میدونی یعنی چی ؟ این مسئولیت سنگینیه به دوشت پسر !!
تن صداش بالا رفت : دِ ، دس دس نکن مرد به خودت بیا ، یه وقت می بینی دیر شده ها .. اگه خدای نکرده اون بچه دوباره تو هچل بیوفته من یکی که تا آخر عمرم نمی بخشمت ..

_: می ترسم بابا ، مترسم به خدا !! می ترسم از رفتار اطرافیانم ..فکر کردین اگه گذشته ی پریسا به گوش مامان برسه چی میشه ؟! همین طلایه ، میدونین چه حرفو حدیثایی که نمی گه !! یا همین سمانه بو ببره دودمانم به باد رفته !!

شاکی داد زد : پاشو خودتو جمع کن مرد ، مردم بودن مردای قدیم .. ده (تا) زن میگرفتنو طلاق میدادن لب تا دندون نمیفهمید ..مگه قرار جار بزنی ، چی بودو چی شد .. می خوای ازواج کنی خلاف شرع که نمی کنی !!

تو چشماش زل زدم ، عاشق گرماو محبت شون بودم : بابا ، ترسم برای خودم نیست .. نمی خوام پریسا دوباره دچار مشکل بشه به اندازه ی کافی عذاب کشیده .. بسه شه دیگه طفلک ..
اخم غلیظی کردو به سمت ساختمون راه افتاد بین راه برگشت نگاه پر از غمشو بهم دوخت : مطمئنی که اگه با کسه دیگه ازدواج کنه بدتر از این مشکلاتو نداره ؟!
دوباره رو ازم گرفت نفس پر صدایی کشید : اگه این بار اون دختر بین گرگها بیوفته به ولای علی عاقت می کنم !!
رفت تو اتاقو در محکم تر از همیشه بست ..
بابام دلش خوشه ها اگه این بار اتفاقی برا گلم بیوفته دنیارو به آتیش میکشم ..
اصلآ فردا هر جور که شده میرم سراغش .. صبح سمانه رو میبرم بیمارستان کار بستری شدنش تموم شد میرم دنبال پریساو همه چیزو بهش می گم ..
بشکنی تو هوا زدم : خودشه !!
شروع کردم به خوندن :
شب منتظرم باش
شب منتظرم باش
لب پنجره بنشین
گوش به زنگ خبرم باش ..
یه دفعه به خودم اومدم سرمو بلند کردم به اطرافم چشم گردوندم .. خوبه یکی منو میدید با خودشه میگفت : آخی جوون مردم نصفه شبی زده به سرش !!نفس آسوده ای کشیدمو بلند شدم برم بخوابم به امیده اینکه فردا میبینمش ..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 791
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,136
  • بازدید ماه : 27,017
  • بازدید سال : 177,116
  • بازدید کلی : 11,674,256