close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سوم
loading...

رمان فا

پوف بالاخره تموم شد .. پدرمو درآورد این کنکور کذایی .. خودمو کشتم براش .. ولی خب اون همه سختی کشیدن ارزششو داشت اون همه کلاس رفتنو درس خوندن نتیجه…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2491 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:20 نظرات ()

پوف بالاخره تموم شد .. پدرمو درآورد این کنکور کذایی .. خودمو کشتم براش ..
ولی خب اون همه سختی کشیدن ارزششو داشت اون همه کلاس رفتنو درس خوندن نتیجه ش این بود که امروز تونستم راحت به سؤالا جواب بدم .. خدا کنه یه رشته ی خوب ، یه جای خوب قبول شم .. تا لااقل بتونم محبتای ایلیا رو جبران کنم ..

_: پریسا ، پریسا جان ...............................................................................

کی بود که منو صدا می کرد ؟! این صدا رو می شناختم .. پاهام به زمین چسبیده بودن .. نه، اشتباه می کردم با من نبود .. هیچوقت این طوری صدام نمی کرد .. اصلآ از کجا باید می دونست که من اینجام !! چه کار کنم ؟ فرار کنم ! بمونم !
نه نه ، وهموخیال بوده مطمئنم !!

_: پریسای قشنگم ! دختر خوبم ، عسل عمو !!

نفهمیدم چی شد فقط تونستم خودمو به نرده های دانشکده برسونم .. محکم به نرده ها چنگ زدم ، سرم گیج میرفت داشتم میخوردم زمین که یه دست محکمو امن پیچیده شد دور بازوم ..

عسل عمو کجایی تو ! بیا بریم برسونمت !!

نه ی بلندی گفتم .. دیگه جونی تو تنم نمونده بود ، با این که دلم نمیخواست ولی تقلا کردم دستمو از تو دستش بکشم بیرون ولی زورش بیشتر بود ..به سمتش برگششتم اشکای چشمم باعث شدن چهره ی نازنینشو تار ببینم ..بازم دستمو کشیدم : نمیام ولم کنین تورو خدا ..

_: اِ ، چرا قسم میدی دختر !! بیا بریم ببینم ..
دستشو دور بازوم محکمتر کردو منو با خودش کشید : قدیما سرتق نبودیا !!

دلم ضعف رفت براش : نه عمو ، نمیام .. می خوام خودم برم ..

نگام کرد ، هنوزم نگاش مثل اون وقتا مهربونو گرم بود : بزرگتر شدی ، خانم تر شدی ، چشمام کف پات خوشگل تر شدی ، قبول !! ولی قرار نبود سرتقم بشیا گفته باشم ..

چه قدر دوسش داشتم از همون کوچیکیام میمردم براش .. برای مهربونیو جذبه ی به موقعش .. تنها کسی بود از دوستای بابام که اجازه داشت با خانمش بیاد خونه مون .. یادم دو تا پسر داشت یه دختر که هیچ وقت اجازه نداشتن بیان خونه مون .. هر وقتم بابا اینا می رفتن خونه شون من اجازه نداشتم برم .. یادم پسر بزرگش که تو تصادف از دنیا رفت همه برای تسلیت گفتن رفتن ولی به من اجازه نداد برم از اون به بعدم که دیگه درست ندیدمش تا تسلیت بگم..

ولی الان دیگه ازش خجالت می کشیدم.. اگه می فهمید من چه کاره بودم ..
اگه از گذشته ی سیاه من باخبر میشد ؟! نه نه ! به هیچ وجه نباید بفهمه ،
باید فرار کنم آره بهتره برمو خودمو یه جا گموگور کنم که دیگه منو نبینه بعدم برم خونه .. اگه بره به بابا بگه منو دیده !! ای خدا چه خاکی به سرم کنم .. بازم نتونستی ببینی یه آب خوش از گلوی من پایین میره ها ..
باز دستمو کشیدم .. این بار داد زدم : ولم کن ، نمیام ..



اطرافمون خیلی شلوغ بود.. بچه هایی که اومده بودن امتحان بدن ، پدرو مادرایی که اومده بودن دنبال بچه هاشون و مأمورای نیروی انتظامی که جلوی در دانشکده بودن، پیاده روو خیابونو پر کرده بودن .. همه شون برگشتن سمتمون ..
یکی از مأمورا جلو اومد رو کرد به عمو : مشکلی پیش اومده ؟!

دلم نمی خواست براش دردسر درست کنم برا همین سریع گفتم : مشکل پیش اومده آقا ! اونم یه مشکل بزرگ !!

هردو شون با تعجب نگام کردن : آقا اجازه ندادن من برم کلاس کنکور .. حالام نتونستم امتحانمو خوب بدم ( رو کردم به مأموره ) مشکل از این بزگتر آقا ؟!

هردوشون سعی کردن خنده شونو جمع کنن .. عمو چشماشو برام ریز کرده بود .. فکر کنم منظورش این بود که قراره به خدمتم برسه .. منم بهش لبخند زدم .. یعنی اگه تونستی .. دستمو گرفت با خودش همراهم کرد : بیا بریم بابا پدر سوخته .. مزاحم جناب سرگردم شدیم .. خداحافظی کردو راه افتاد منم دنبالش کشیده میشدم ..


ای عمو رضای زور گو !! ای وای جای آقا جونم خالی هروقت به جای حاج رضا میگفتم عمو رضا خونم پای خودم بود.. اما الا دیگه هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره منم عشقم میکشه عمو صداش کنم ..

_: دخترک کجایی بابا !! سوار شو پختیم تو آفتاب .
آخی حیفش باشه ماشینشو عوض کرده .. یادمه قدیما یه پژو 405 نقره ای داشت .. ولی من این مزدا 3 جیگرشو بیشتر دوس می دارم .. یه کمکی بفهمی نفهمی هلم داد تو ماشین سوار شدم درو بست ماشینو دور زدو کنارم نشست .. نگام رو صورت گرمو مهربونش می چرخید : پیر شدی عمو جون ! این همه چینو چروک چرا نشسته رو صورت خوشگلت ؟!

خندید از اون خنده ها که میمردم براش : عسلک ، فکر نمیکنی چیزی رو فراموش کرده باشی ؟!

با تعجب نگاش کردمو شونه بالا انداختم : ای بابا عمو من دیگه خودمم فراموش کردم ..
بازم خندید ، اگه بگم از بابام برام عزیزتره دروغ نگفتم : فدای روی ماهت خودتم فراموش کنیا نباید سلامتو فراموش کنی !!

خنده ام گرفت ولی براش اخم کردم : عمو باز شروع کردینا ..
در ماشینو باز کردم پیاده شدمو درو بستم ، جا خورد خواست در ماشینو باز کنه و پیاده شه که سریع در ماشینو باز کردم خم شدم سرمو بردم تو : اِ ! سلام عمو خوکشلم ! اینجا چه میکنین ؟! من ؟ من اومده بودم اینجا امتحان بدم ..
خوبم ممنون ! نه مزاحم نمیشم !! باشه حالا که خیلی اصرار میکنین تا هر جا که مسیرتونه منو برسونین باقیشو خودم میرم ..
قهقهه زد : علیک سلام .. بیا بالا ..
یه اخم با مزه کرد : میگم سرتق شدی بگو نه !
دوباره لبش با خنده باز شد : بیا بالا دورت بگردم .. هرجا که بخوای میبرمت ، عزیز دل !!
سوار شدم : عمو میدونین آرزوم بود یه روز تو ماشین پهلوتون بشینم البته تو اون پژوهه ، بعد با هم بریم اکبر مشتی بستنی بخوریم .. نگام کرد همین طور که استارت میزد گفت : دردو بلات به جونم ! هر کار که بگی برات انجام میدم اون که کاری نداره ..خندیدم : ممنون .. وای عمو نمیدونین چه قدر خوشحالم دیدمتون .. ولی هنوز نگفتین چه طوری منو پیدا کردینا ..

سری تکون داد : می گم ، می گم حالا بابا چه قد عجولی !! بدتر از اون بابای ....

حرفشو بریدم : من بابا ندارم .. یعن هیچکسو ندارم به جز یه خیر مهربون..


به در ماشینش تکیه دادو یه جور بامزه ای نگام کرد : خیر مهربون ؟! جالب شد ! میشه یه کم بیشتر از این خیر برام بگی !!

سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم ، چشمامو بستم احساس کردم پلکای بسته شدم ، سدی شدن برای اشکای سمجم که به چشمام هجوم آورده بودن ..
صدای عمو گرمو نوازش گر تو گوشم پیچید : چی شدی دختر ؟!

بغضی که این چند روز مثه کنه به گلوم چسبیده بودو دست از سرم برنداشته بود بالاخره کوتاه اومدو شکست .. با صدایی لرزون گفتم : خیرم ،یه جوون مرد ، یه تکیه گاه محکم ، یه پناهگاه امن و در کل باید بگم یه انسان واقعیه که خدا شاید هر صد سال یه دونه خلق میکنه و بعد به زمین میگه دیگه بسته تو گنجایش بیشتر از اینونداری ..

با صدای استارت و روشن شدن ماشین ساکت شدمو به خیابون چشم دوختم ..عمو پرسید : جوونه پیره ؟ چند ساله شه ؟!

بدون آنکه نگامو از خیابون بگیرم گفتم : چه اهمیت داره که چند ساله شه ! مهم اینه که یه مرد باغیرته .. این مدت که پیششم هیچ وقت پاشو از گلیمش درازتر نکرده ..
یه هو به خودم اومدم ! من این حرفا رو به کی داشتم میزدم ؟! به عمو رضا !!
خاک تو سرت پریسا ! باز دهن گالتو باز کردی زدی حرفی رو که نباید ..
شاید از دلتنگی و بی همزبونی بود ! از خجالت مردم کاش زمین دهن باز کنه منو بکشه تو خودش ..

دوباره شنیدم : خب منظورم اینه که اگه جوونه شاید نظرش چیزه دیگه ایه که داره ازت مراقبت میکنه ؟!

به سمتش برگشتم با چشمهای گرد شده نگاش کردم : عمــــــــــــــــو؟!

قهقه زد : جونم ! قربون اون شکل ماهت برم ..خب گفتم شاید دوستت داره و میخواد باهات ازدواج کنه !!

سرمو به پشتی ماشین تکیه دادم خندیدم ، بلند خندیدم خیلی بلند طوری که اشک از خنده ی زیاد به چشمم اومد : عمو نه من شکل جودی ابوتم ، نه ایلیا شکل جرویه !! البته چرا بگی نگی شبیه یه بابای لنگ دراز هست !!

عمو که از خنده نمیتونست درست حرف بزن گفت : ایلیا ؟!

_: همون خیری که کمکم می کنه دیگه !!

عمو : آهان ! .... جالبه !!

_: چی ؟! چی جالبه ؟!

عمو : این .. که اون .. قدر صمیمی هستین ... که به اسم صداش میکنی !!

جیغ کوتاهی کشیدم : وای نه به خدا عمو ! الان خودش که اینجا نیست ! باشه به اسم فامیلش صداش میکنم ..

عمو : ها !! از اون لحاظ !! خب ادامه ش داشتی میگفتی !! از بابا لنگ درازت میگفتی ، چرا نمیشه دوباره اون داستان زنده بشه ؟!

آهی ناخواسته از گلوم بیرون اومد : آخه اون زنو بچه داره ؟!

محکم زد رو ترمز : چی زنو بچه ؟!

سرمو تکون دادم : بله عمو ! اتفاقآ خانمشم بنده خدا مریضه برا همینم هست که یه 3-4 ماهیه ندیدمش .. فقط هفته ای یکی دو بار با هم صحبت میکنیم .. اونم خیلی کوتاه ..


عمو : خب منظورت اینه که اگه زنو بچه نداشت حاضر بودی زنش بشی ؟!

خندیدم ، من که آب از سرم گذشته دیگه چه فرق میکنه چه قدر : عمو حرف دهن من میذارینا !! من کی همچین رفی زدم ؟!

عمو شونه های مردونه شو بالا انداخت : خب صریح نگفتی ، ولی از حرفات این جوری میشه فهمید که بدت نمیومد اگه زن نداشت زنش بشی !! انگشتمو رو لبام گذاشتم انگار دارم به یه موضوع مهم فکر میکنم : خب میدونین !! کدوم آدم عاقلیه که دوست نداشته باشه یه زندگی آروم داشته باشه ؟!

عمو لبخند مرموزی زدو به سمتم خم شد : یعنی کسی که با این ایلیا خان شما ازدواج کرده زندگی آرومی داره ؟!

به رو به رو چشم دوختم سر خم کردم : عمو من از کجا باید بدونم آخه! ولی با چیزایی که من ازش تو این چند ماهه دیدم به نظرم باید مرد آرومو منطقی باشه !!

عمو : حالا اگه یه روز ازت بخواد زنش بشی قبول میکنی ؟! آفتاب گیرو پایین کشیدم خودمو تو آیینه ش نگا کردم ، دستی رو سرم کشیدم : نه بابا اتفاقی نیوفتاده ! شهر در امنو امانه !!

عمو از خنده قرمز شده بود : دختره ی سرتق منو مسخره می کنی ؟!

_: غلط بکنم ولی با حرفی که شما زدین بایدم انتظار رویش یه جفت شاخ خوشگلو رو سرم اشته باشم ..

کنار خیابون پارک کردو پیاده شد ..

بشین تا بیام سرتق !!

نگاهی به اطرافم انداختم با دیدن خیابونو جایی که عمو رفت لبام کش اومدنویه لبخند گلو گشاد روی لبام نشست دستامو محکم به هم زدم : دمت گرم عمویی !! جیگری بستنی اکبر مشتیو عشقه !
لبامو محکم به دندونم گرفتم سرمو خم کردمو چشمامو بستم بعد یکی شونو باز کردم به خودم نهیب زدم : باز غوغا رفت زیر جلدت !! خوبه عمو نبود وگرنه آبروم رفته بود ..

عمو با دو تا بستنی به قول ما مشت برگشت .. آب از لبو لوچه م راه افتاده بود ..
سمت من اومد قبل از این که به شیشه بزنه اونو پایین کششیدمو برای گرفتن بستنیا دستمو دراز کردم .. با خنده اونا رو سمتم گرفت : بگیرشون ببینم !!

بستنیا رو گرفتم همون طور که نگام بهشون بود یه مرسی کش دارو شکمویی گفتم.. ماشینو دور زدو سوار شد .. لحظه شماری می کردم سوار شه سهمشو بگیره منم با خیال راحت مشغول شم ..

درو باز کرد سر جاش نشست : فعلآ دندون بذار سر اون شیکم شیکموت !! تا ببرمت یه جای خوب ..

دلم میخواستبپرم یه ماچ آب دار از لپش بگیرم ، ولی خب هم من روم نمی شد هم عمو اهل محرم نامحرمی بود ..
یه کم که جلو تر رفت پیچید تو یه خیابونو رفت تو یه کوچه ی دنجو خوشگل..
ماشینشو پارک کرد .. خب بده ممن ببینم اون بستنیمو .. بستنیشو دادم خودمم شروع کردم به بلعیدن بستنی خودم که همش بهم چشمک می زد ..


ماشینشو پارک کرد : خب بده من ببینم اون بستنیمو !
بستنیشو دادم خودمم شروع کردم به بلعیدن بستنی خودم که همش بهم چشمک می زد..

یه لحظه دست از خوردن کشیدم رفتم به زمانهای قبل ، قاشوقو بی هدف تو ظرف می چرخوندمو با چشم ردشو دنبال می کرد ، بی مقدمه گفتم : راستش من زیاد بستنی اکبر مشتی خوردم ، ولی نمی دونم چرا همیشه دلم می خواست با شما بیام ..
سنگینی نگاشو حس کردم بی اون که سرمو بلند کنم ، ادامه دادم : شاید به خاطر اینه که یه بار اومده بودین خونه مون بهم گفتین دارم بچه ها رو میبرم بهشون بستنی بدم ، تو هم بیا بریم قول می دم بهت خیلی خوش بگذره ..ولی بابا چنان با اخم نگام کرد که مجبور شدم قبول نکنم ..ولی تو دلم مونده بود که باهاتون بیامو خوش بگذرونم ..
دوباره شروع کردم به خوردن .. به نظرم خوشمزه ترین بستنی عمرم بود ..
چند بار برگشتم نگاش کردم .. : نترس ! با خیال راحت بخور ، واقعیم خیال نیستم که روتو برگردونی دیگه نباشم ..
لبخند اطمینان بخشی تحویلم دادو به ظرفم اشاره کرد ..
نفس آسوده ای کشیدمو تا ته بستنیمو نوش جون کردم..

_: خب خانومی ! خوردی خیالت راحت شد ؟!

کاملآ به سمتش برگشتمو دست به سینه نگاش کردم : بله دستتونم درد نکنه ، فقط اگه میشه قبل از هر چیز بگید منو چه طوری پیدا کردین ؟!

منتظر بهش چشم دوختم ، دستشو دورانی رو فرمون می چرخوندو به دستش نگا می کرد معلوم بود داره سبک سنگین می کنه که چی جوابمو بده : خب چی شد عمو جون ... این همه از من اطلاعات کسب کردین حالا چرا خودتون جوابمو نمیدین !!

سرشو بلند کرد به دیوار رو به رو نگا انداخت :
من پیدات نکردم ؟! ( به سمتم برگشت ) : ایلیا پیدات کرد ..

چشمام داشت از حدقه می زد بیرون : یعنی چی ؟ من که نمی فهمم !!

عمو _: دردت به جونم ، یه بار ایلیا به زور دوستش تو یکی از اون مهمونیای آن چنانی میره که تو رو اونجا میبینه .. یه روز تو حجره نشسته بودم که زنگ زدو جریانو برام گفت ، ازم کمک خواست تا بتونه تو رو نجات بده .. نقشه ای که برات کشیده شد کار من ، ایلیاو دوستش بود ، شوهر لیلا !!

بهت زده نگاش کردم : شما ایلیا رو از کجا می شناسین ؟!

عمو : کدوم پدریه که پسرشو نشناسه ؟!

_: پس .. خب یعنی .. وای عمو شما همه چیو میدونین ؟! شما از گذشته ی من خبر دارین ؟!

سرشو پایین انداخت و تکونش داد : آره ..

انگار دنیا رو با جاهو جلالش کوبیدن تو سرم ، بستنی کوفتم شده بود .. کارد بخوری پریسا اون آشغالی که خوردی ارزش این خواریو خفتو داشت .. کاش از اول سوار این لکنته نشده بودمو دنبالش راه نیوفتاده بودم .. لااقل تو بی خبری میموندمو خودمو گول میزدم که یه آدم خوب پیدا شده داره ازم نگه داری میکنه ..

دست بردم درو باز کنم قفل مرکزیو زد برگشتم شاسی رو بزنم درو باز کنم دستمو گرفت : صبر کن عزیز دلم !!

بذار برات بگم .. صبر کن همه رو بشنوی بعد ....

سرمو به شیشه تکه دادمو زدم زیر گریه : چرا بهم نگفتین !! با حرص برگشتم طرفش : اگه بفهمم بازیم دادینو فکرای بی خود تو سرتونه ازتون نمی گذرم ...
با محبت نگام کرد : نه قربونت برم ، هیچ فکر بدی تو سرمون نیست به خدا !!

داد زدم : حتمآ بابام جار زده به همه گفته !! نه ؟!

دستشو بالا برد : نه قربونت برم الان یه چند وقتی هست که باباتوندیدم فقط تو مهمونیا و دوره هامون می بینمش اونم خیلی مختصرو مفید ..راستش از زنش زیاد خوشم نمیاد ..

با بغضو حرص گفتم : زن نه عفریت مرگ ..

دستشو آروم رو بازوم گذاشت : حالا به حرفام گوش میدی ؟!

سرمو تکان دادم که ادامه داد : پریسا ایلیا چند ساله ...
مکثی کرد : تو رو می شناسه و ... اصلآ چرا من بگم بذار خودش همه چیو بگه ..

اشکامو با دستمالی که بهم داد پاک کردم : نمی خوام ، دیگه نمی خوام ببینمش .. دیگه فهمیدم نیتش چی بوده ..
زنش که مریضه و عذرش موجه .. منم یه دختر بی سر پناه .. با خودش گفته این بدبخته یه مدت میارم نگهش میدارم آبو دونش میدم بعد که افتاد تو دامم شکارش می کنم به همه م می گم واسه این که ه ..ز نپره صیغه ش کردم.. نه کسی میگه این حاج آقا پا شو کج گذاشته نه چیزی تازه همه بهش احسنتم میگن که یه آدم بدبخت بیچاره رو نجات داده و از لجنزار کشیده بیرون .. همه ی شما مؤمن معابا همین طورین ، گربه ای هستین که محض راه رضای خدا موش نمیگیرین .. شایدم راه رضای خداتون میگیرین !!! دیگه حتی نمی خوام صداشو بشنوم اون منو چی فرض کرده ؟ ( داد زدم ) هان ؟ من هر کثافتی باشم خونه ویرون کن نیستم .. اگه یه روز از سر بدبختی به اون لجن زار رفتم دلیل بر این نیست که بتونم به هر خفتی تن بدم ...

باید می دونستم ، باید میدونستم تمام آدمایی که از خدا پیغمبر حرف میزنن یه پاشون می لنگه .. اصلآ این دین چیه که هرکی میره طرفش فکر میکنه میتونه گند بزنه به شخصیتو غرور دیگران ..

دوباره سرتق شده بودم دیگه صبر نکردم دست بردم شاسی رو زدمو درو باز کردم، پیاده شدم درو کوبیدم به هم .. بدون توجه به عمو که صدام میکرد راه افتادم که سریع تر از اونجا دور شم ..

دستی روی بازوم نشست به سمتش برگشتم : صبر کن دختر چرا جوش میاری !! دِ بذار همه چیو برات بگم خب !! اصلآ خودم می گم همه رو از اول تا حالا ، ایلیا اگه عرضه داشت خودش تا حالا یه کاری کرده بود..

دستمو از دستش بیرون کشیدم ، پنجه مو باز کردم بین شستو سبابمو گاز گرفتم دستمو چرخوندم طرف دیگه شم گاز گرفتم ، چند بار این کارو کردمو با لحن کش دارو مسخره گفتم : ای وای حاج آقا قباحت داره من نامحرمم ! یه وقت خداتون میبینه گناه براتون می نویسه ها !!
صدام بالا رفت : یه وقت خداتون نکرده دستتون نجس میشه !! اون وقت همه چیز خوبا رو که بهتون داده پس میگیره ها ..

با دستم ماشینشو نشون دادم : برید ، برید پی دینتون یه وقت از دست نره !!
خدا نکرده !! ( خدا نکرده رو با عشوه ی زشتی گفتم )
بعد با صدای کوتاه تو حلقی جیغ زدم : عمو منو ببین ، نگام کن خدا گند زده به زندگیم ، گ.ه زد به غرورو شخصیتم.. اول یه زن آشغالو که فک کردم می تونه هم رازم باشه و راهنمام فرستاد تا نابودم کنه بعدم که شماها رو فرستاد که کار ناتمومو ، تموم کنین که شکر خداتون موفقم بودین !! دیگه هیچی ازم نمونده ..
دستامو از هم باز کردم : هیچی میبینی دیگه هیچی !! پریسا دیگه وجود نداره از بین رفت کاملآ ..

سرمو رو به آسمون گرفتم : بازم تو بردی ، ولی کور خوندی 6 ماه خوش بخت زندگی کردم ارزش اون 6 ماه از تموم روزات بیشتره .. بالاخره یکی پیدا شد نشون بده تو ید الله فوق ایدیهم نیستی !!
به سمتش برگشتم گونه هاش از اشک خیس بودن کلیدو از کیفم درآوردم کف دستش گذاشتم: من رفتم عمو ، به پسرتون بگین خونه ش خالیه من میرم رد کارم .. بهش بگین فک میکردم فرقه بین اونو پسرهمسایه که همه ش مزاحمم میشه و اذیتم میکنه .. دنبالم نیاین اون موقع داد میزنم ، کوتام نمیام که ولتون کنن این دفعه میگم مزاحم شدین ..اون وقت ممکنه براتون بد شه حاج آقا !!
دستومو بالا پایین کردم : اگه به اعتبار دینیتون که این همه براش زحمت کشیدین خدشه وارد شه خدا نکرده ، چه کار میکنین ؟!

راه افتادم برم کلیدو پرت کرد زیر پام: خونه بمون ایلیا خودش میاد کلیدو ازت میگیره من اون خونه رو بهت ندادم که حالا واسطه ی پس دادنش بشم ..از خودش گرفتی به خودشم پس بده ..

سر تکون دادمو با قدی خمیده و دلی شکسته تر به سمت خونه رفتم .. دیگه ایلیا به نظرم یه مرد باغیرت نبود .. گوشیمو در آوردم ، هدفونشو تو گوشم گذاشتمو آهنگ مورد علاقه مو گوش کردم


تو به این معصومی تشنه لب آرومی
غرق عطر گلبرگ تو چه قدر خانومی

چادرمو ول کرده بودم رو سرم ، از دو طرف آویزون بودو رو زمین کشیده میشد

کودکانه غمگین بی بهانه شادی
از سکوتت پیداس که پر از فریادی

برام مهم نبود دورم چه خبره فقط اشکام بود که میریخت ...

همه هر روز اینجا از گلات رد میشن

آدمای خوبم این روزا بد میشن

عمو! عمو .. کاش این کارو نکرده بودی .. کاش به باورای تازه جوونه زدم مثه تگرگ نمیباریدی..

توی این دنیایی که برات زندونه

جای تو اینجا نیست جات توی گلدونه

دستمو رو قلبم گذاشتم کاش جای منم تو گلدون قلبه یکی بود..

غرورمو ببخش حضورمو ببخش
منم یه عابرم عبورموببخش

یعنی واقعآ آدمای دنیا کسایی مثه منو نمیبینن یا نمی خوان که ببینن..

تویی که اشک تو شبیه شبنمه
همیشه تو نگات یه حس مبهمه

انگار اشک تمام وجود شکسته و داغونمو
میسوزوند

همین لحظه همین ساعت همین امشب
که تاریکی همه شهرو به خواب برده
یه سایه رو تن دیوار این کوچه س
توییو یک سبد گلهای پپژمرده

این بیتو با تمام وجودم حس میکردم .. کسایی که مثل من باشن عمق
معنیش درک میکنن


همه دنیا به چشم تو همین کوچه س
هوای هر شبت یلداییو سرده

حتی جلوی پامو نمیدیدم .. انگار یه مشت خورده شیشه تو چشام بود ..

کجاس اون ناجی افسانه ی دیروز
جوون مرد محل ما چه نامرده چه نامرده

نفهمیدم چی شد فقط یه ماشین دیدم که مماسم وایساده این صدا تو گوشم بود ..

جوون مرد محل ما چه نامرده ..

صدای دیگه ای تو گوشم نبود ، با دستای لرزونم هدفونو در آوردم تازه صدای دادو بیداد راننده رو شنیدم ولی صدای خواننده رسا تر بود ..

جوون مرد محل ما چه نامرده ... چه نامرده .. چه نامرده ...

تا خونه همین صدا تو گوشم می پیچید ...


تو خونه نشستم بودم ، فکر میکردم : چه طور بابا گفته بیام اینجا بعد خودش رفته بیرون ..شب زنگ زد گفت که کار ضروری داره بیام اینجا ولی وقتی اومدم نبود ..
یه بار زنگ زد گفت بمون دارم میام بعد از اون دیگه گوشیش خاموش بود ..
نرسیدم برم دنبال پریسا !!

خیلی عصبانی بودم کارد میزدن خونم در نمیومد اون قدر دور هالو سالن قدم رو کرده بودم که سرم گیج می رفت.. هر بار مامانو طلایه می پرسیدن چی شده ، فقط سر تکون میدادم میگفتم هیچی !!
آخر رفتم سراغ مامان : بابا نگفت کجا میره !!

مامان نگاه مشکوکی کرد : بابات کی گفته کجا میره و کی میاد که دفعه ی دومش باشه .. می دونه من نگران میشم برا همین نمیگه !

بازم شروع کردم به متر کردن هالو سالن !! یه ساعت بعد صدای زنگ گوشیم تو هال پیچید بدو خودمو بهش رسوندم ، بابا بود ، سریع دکمه ی اتصالو زدم : بابا کجایین شما ؟!

بابا کلافه آهی کشید : سلام پسرم ، ببخش اذیتت کردم !!

سریع گفتم : سلام از منه بابا ، اون قدر فکرم مشغول بود که حواسم پرت شد ، کجایین ؟ چی شده ؟

با لحنی که برام تازگی داشت گفت : یلیا بابا ، آب دستت بذار برو خونه ی پریسا ! حق با تو بود بچه م خیلی عذاب کشیده ..
صداش میلرزید : مراقبش بابا ! دس دس نکن ! همین امشب کارو تموم کن به من خبرشو بده برم پیش سالاری !! دیگه نذار تنها بمونه !!

خومو رو مبل پرت کردم ، آهی کشیدم : شما چی کار کردین بابا ؟!

صدای گریه ی مردونش تو گوشم پیچید : فقط می دونم برای اولین بار تو زندگیم دل شکستم .. اونم دل شکسته ی یه گل سختی کشیده رو ...

حرفشو قطع کردم ،از جام بلند شدم برای اولین بار موقع حرف زدن باهاش صدام یکم بالا رفت : نگرانم کردین بابا چی شده ؟!

مامان خودشوبهم رسوند با حرکت لب پرسید : چی شده ؟

منم مثه خودش باحرکت سرو لب جوابشو دادم : هیچی ! چیزی نیست ..
سرشو بوسیدم ..دستی براش تکون دادمو کیفمو برداشتم از راهرو زدم بیرون :
بابا ! بابا چرا جواب نمیدین ؟! بهم بگین بابا !!

بابا با صدایی لرزون گفت : فقط برو پیش ، فکر کنم الان فقط به تو احتیاج داره ..
کمی مکث کرد : فقط می تونم بگم خیلی دوست داره ولی نمی خواد باور کنه !!
و به خاطر زنو بچه ته که ازت دوری می کنه !!

دستم به در ماشین خشک شد : مگه شما چی بهش گفتین که این حرفا رو براتون گفته ؟!

بابا : هیچی یعنی نذاشت حرف بزنم ، فقط می دونه من بابای تو ام ..
این قدرم طول نده سریع خوتو برسون ..

سوار شدم ، خداحافظی گفتم ، گوشی رو روی صندلی بغلم پرت کردمو به مقصد دیدن عزیز دلم راه افتادم ..

چه طور روندمو خیابونا رو رد کردم نمیدونم فقط یه لحظه خودمو سر کوچه ی خونه ش بودم.. یه جای پارک پیدا کردم ، ماشینو پارک کردم کیفمو برداشتم دزدگیرو زدم.. کلید یدک آپارتمانو درآوردم .. با حرفای بابا مطمئنم درو باز نمی کنه .. به قول قدیمیا کار از محکم کاری عیب نمیکنه .. کلیدو بالا پرت کردمو محکم از تو هوا قاپیدمش ، محکم تو دستم فشردمش بعد دستمو باز کردم به کلیده نگا کردم : بزن بریم ..

زنگ زدم .. یه بار.. دو بار .. سه بار... حدسم درست بود .. درو با کلیم باز کردم رفتم تو .. آسانسورو زدم طبقه ی دوم بود صبر کردم رسید پایین ، در اتاقک باز شد یه پسر ......... از اتاقک اومد بیرون ، با لبخند زشتی پرسید : میری طبقه ی چهارم ؟

منم با لحن مسخره ای جواب دادم : سرایدارین ؟! ندیدمتون تا حالا ؟!

اومد تو سینه م : حرف دهنتو بفهم .. توخودت اینجا چی کار داری ؟! کدوم طبقه می خوای بری ؟!

احساس خوبی بهم دست نداد برا همین گفتم : طبقه ی سوم .. خونه ی آقا متین .. مشکلی هست ؟!

با دست خاک نداشته ی کتمو پاک کرد: خیر قربان ، بنده چاکر آقای متینم هستم سلام مخصوص برسونین خدمتشون .. فعلآ با اجازه ..

شونه ای بالا انداختم رفتم تو اتاقک آسانسور دکمه ی طبقه ی سوم زدم که خیالش راحت شه .. باید ته توی قضیه رو در بیارم ..
یه طبقه رو از پله ها بالا رفتم .. پشت در واحدش رسیدم .. نفس عمیقی کشیدم ، دو سه بار به سین م زدم : یواش یواشتر بطپ !! ریلکس ریلکس !!
دستوپاتو جمع کن پسر ، مگه می خوای چی کار کنی ؟ یه واستگاری خصوصیه دیگه !!
کمی این پا اون پا کردم ، بالاخره عزممو جزم کردمو دستمو به سمت زنگ دراز کردم ..
زنگو با دست لرزونم فشار دادم .. بعد از چند دقیقه در باز شد .. قیافه ش نشون می داد با اکراه درو برام باز کرده ..


بدون هیچ کلامی به سمت آشپزخونه رفت .. باز روسری سرش نبود فهمیدم دوباره بد بهم ریخته .. دیگه اخلاقش دستم اومده بود .. یه تاپ شلوارک کوتاه پوشیده بود که هیکل خوشگلشو به نمایش گذاشته بود .. موهای خوش حالتشم رو شونه ش ریخته بود .. دلم ضعف رفت براش ، لرزونو بی قرار بوذ، بیقرار تر شد ..
نفس عمیقی کشیدم عطر خوش بوشو با ولع به مشامم کشیدم : خدایا کمکم کن .. کمک کن بتونم تمامو کمال حرفامو بگم...
دنبالش رفتم : اومدم باهات حرف بزنم ..

سرتق جواب داد : من حرفی با شما ندارم ..

خنده م گرفت : ولی من دارم .. فقط یه جفت گوش شنوا میخوام ..

شونه بالا انداخت : که من ندارم ..

سرمو خم کردم تو صورتش به چشماش نگا کردم : باید داشته باشی ، شما مجبوری حرفامو گوش کنی ..

برگشت بر بر بهم نگا کرد : اون وقت کی مجبورم میکنه ؟!

عطر وجودش از خود بی خودم کرد با دستم به قلب زدم ، به ظاهر برا تأکید ولی در اصل برا کم کردن از طپشش : من ! می فهمی من !! تا الان هرچی خواستی برات مهیا کردم حالا یه بار من می خوام تو باید برام مهیا کنی ..

چشماش گرد شد : اون وقت چی ؟!

خدایا کمک کن نپرم ماچش کنم لبخند به لبم نشست : یه جفت گوش شنوا !!

نیم دور زد برگرده طرفم که خورد بهم داشت میوفتاد گرفتمش تقریبآ که نه ، کاملآ تو بغلم بود .. دیگه حالم بد شد .. ولش کردم به سمت تلفن رفتم ، گوشی رو برداشتم به بابا زنگ زدم .. تمام کارامو با تعجب زیر نظر گرفته بود ..


زدم رو پخش ، بابا سریع جواب داد : جانم بابا ! چی شد ؟ پیش پریسایی ؟ حالش چه طوره ؟

چشم دوختم تو چشماش : بابا جان ! نگران نباشین ، پیششم حالشم از منو شما خیلی بهتره ..

بابا مکثی کرد صدای نفسش که از آسوده شدن بودو شنیدیم : خب خدا رو شکر .. باهاش حرف زدی بابا ؟

چشم ازش برنداشتم : هنوز که نه ! ولی یه زحمت دارم براتون !

بابا : چه زحمتی ؟ شماها برام رحمتین عزیزای دلمین !!

_: میشه یه صیغه ی یه هفته ای برامون بخونین ؟!

بابا : خودش راضیه ؟

داد زد : نه ، نه ، نه !!

به سمتم اومد با مشت تو سینه م زد : از همه تون متنفرم .. همه تون کذابین !! همه تون مغضوبین !! ازتون بدم میاد .. بدم میاد .. بدم میاد .. به چهره ی کریهتون نقاب آدمای خوبو میزنین دامتونو پهن میکنین بعد صیدتونو آرومو بی صدا زیر پاتون له میکنین .. اّه اّه اّه

می خواستم بغلش کنم ، دلم میخواست با تمام قدرتم بین بازوهام بگیرمشو به سینه م فشارش بدم ، داد زدم : دِ ، بخونین بابا !!

بابا عصبی با پرخاش گفت : راضی نباشه که نمیشه !! اذیتش نکن ..

دوباره جیغ کشید : من که به این حرفا اعتقاد ندارم .. باید از اول می فهمیدم نقشه ات چیه .. اینا همه ش کلا شرعیه !!

از خود بی خود شدم تو بغلم گرفتمش ، دستاشو تو دستام گرفتم دلم میخواست غرق بوسه شون کنم ولی نمیشد ، نمی تونستم ببینم به خودش آسیب برسونه : اگه تا لحظه ی مرگمم بزنی خم به ابرو نمیارم .. ولی دستای قشنگتو نگا کن فدات شم .. دلم نمیخواد کوچکترین آسیبی ببینی ..
بذار بابا بخونه این دو کلمه رو من با خیال راحت حرفا مو بزنم بعد هرچی تو گفتی .. مگه نمی گی اعتقاد نداری ! مگه نمی گی کلا شرعیه ، باشه ولی من قبول دارم .. به خداوندی خدا به تمام مقدسات هیچ نقشه ای در کار نیست .. همه کسم عزیزترینم من بهت قول میدم هیچ کاری باهات نداشته باشم .. فقط دلم میخواد مثل حالا که دارم حرفای عاشقونه میزنم به یه نامحرم نباشه .. می خوام وقتی تو چشمای خوشگلت عاشقونه نگا میکنم گناه نکرده باشم ..

یه کم نرم شد : باید به مرگ پسرت قسم بخوری ..

نفس عمیقی کشیدم یه کم حبسش کردم پر صدا بیرون دادمش : باشه به مرگ پسرم قسم میخورم تا موقعی که خودت نخوای حتی دستتم نگیرم ..

نگاه عاقل اندر سفیهشو حوالم کرد : باشه ، ولی مهریه م سنگینه !

دستاشو ول کردم: باشه ، هرچی باشه قبوله !

نگاهی به اطرافش انداخت : من این خونه رو میخوام ..

پلکامو بسته و باز کردم : با این که گذاشته بودم کادوی قبولی دانشگات .... ولی باشه مهریه ت میکنمش ..

مشکوک نگام کرد : چرا این کارو می کنی ؟!

شونه ای بالا انداختم : چون عاشقم .. عاشقام واسه کاراشون دلیل ندارن !!

خنده ی شیرینی کرد : تو دیوونه ای به خدا ، یه دیوونه ی زنجیری ..


خنده شو با لبخندی گلو گشاد جواب دادم : تازه فهمیدی دیوونه م .. آره دیوونه ، دیوونه ی یه دختر خوشگل که حرف تو گوشش فرو نمیره ..


صدای بابا تو خونه پیچید : ایلیا جان ، بابا فکر نمیکنی بعضی حرفا رو باید تو خلوتو خصوصی بهم بگین !!


محکم زدم تو پیشونیم آروم به پریسا گفت : یادم رفت یه جفت گوش شنوام اون جاس ( به تلفن اشاره کردم )


دستشو جلوی دهنش گرفت .. باز صدای بابا رو شنیدیم : خب پریسا خانم ، گل عمو .. اجازه میدی این دو کلمه رو بخونم یا نه ؟!


خنده ش قطع شد ، دستاشو عصبی تو هم مشت کرد : چند تا شرط دارم عمو !

بابا : بگو شرطاتو ، خانم ..

سرشو بلند کرد چشم دوخت تو چشمای بی تابم :

اول- حق نداره حتی دستمو بگیره .. ( پلکامو رو هم گذاشتم و سر تکون دادم )

دوم : هیچکس نباید بفهمه ، مخصوصآ سمانه .. ( با حرکت لب گفتم باشه )

سوم .... سوم... ( با اشک نگام کرد ) سوم .. وقتی .. وقتی حرفاشو زد .... میره دیگه پشت سرشم نگا نمی کنه ....

اشکاش نشست رو گونه ش .. نفس خسته مو بیرون دادم : باشه ، اگه حرفامو شنیدی بازم خواستی که تو زندگیت نباشم میرمو پشت سرمو نگا نمیکنم ..

بابا : عروس گلم ، چی شد بابا !.... بخونم ؟! ......چه قدر ناز داری بابا ! دق دادی بچه مو ..

بعد شروع کرد به خوندن : بگو بله ، بگو بله ، عروس خانم بگو بله ..

لبخند بی جونی زد : بله

و بابا شروع به خوندن کرد منم یه نفس راحت کشیدم ...


وقتی عمو صیغه رو میخوند انگار یه چیزی تو وجودم نشست .. وقتی باید می گفتم قبلت نگاهی به چشمای منتظرو مشتاقش انداختم .. یعنی میشه بهش اعتماد کرد ؟ اون حرفای مهمی که می خواد بگه چیه ؟! این مردی که رو به رو ایستاده با مردای دیگه فرق داره ؟!

صدای عمو منو به خودم آورد : پریسا جان ، عمو ! جوابمو نمی دی ؟!

دل به دریا زدم - خب یه بار برای همیشه این کتابو می خونمو می بندیمش : چی باید می گفتم یادم رفت ..

عمو گفت : باید بگی قبلت ..

بدون اینکه چشم از اون تیله های مشکی بردارم گفتم : قبلت

صدای رها شدن نفس حبس شده ی هردو شونو شنیدم ..

عمو : خب بچه ها ، مواظب هم باشید .. ایلیا! دخترم دستت امانته . مثل دو گل چشمت ازش مراقبت میکنی .. نمی ذاری آب تو دلش تکون بخوره .. راستی یه کار خصوصیم باهات دارم ..
با اکراه چشم ازم رفتو به سمت تلفن رفت گوشی رو برداشت : جانم ، بله - بله -
یه دفعه طوری که گفتم ستون مهره هاش ترک خورد برگشت سمتم : نه ! یعنی نمی دونم ، کدوم ؟!... نه ، ولی فکر کنم دیدمش .. حتمآ ... حتمآ بابا ..رو چشمم ! شمام مراقب خودتون باشین .. در پناه حق..
گوشی رو سر جاش گذاشت و برگشت رو به روم وایساد ..

انگار نوع نگاش فرق کرده بود یا شایدم نگاه من بود که عوض شده بود..نه ، نه ! هیچی عوض نشده بود .. اون هنوزم همون آدم مزخرفیه که اومده منو گول بزنه ..پس چرا قبول کردم ؟ چرا قبول کردم محرمش باشمو به حرفاش گوش بدم ؟
چرا با دادو بیداد از خونه بیرونش نکردم ؟ یا چرا چادرمو سرم ننداختم از خونه برم بیرون ! از همسایه ها ترسیدم ؟ آره آره ! از ترس آبروم .. ولی نه به اونا چه ! وقتی از این جا برم چه فرق می کنه در موردم چی فک کنن !!

نفسشو رو صورتم حس کردم ، صداش تو گوشم پیچید : خانمی باز کجایی عزیز دلم ..

یه قدم رفتم عقب ، با اخم نگاش کردم : قرار نشد از این حرفا بزنین !

خنده ای کرد : نه دیگه ، نشد .. خانم خانما شما فقط گفتی دستم بهت نخوره ، پس میتونم حرفایی که این 5-6 سال تو دلم تلنبار شده رو به زبون بیارم..

متعجب نگاش کردم : نمی فهمم !!

سری برام تکون داد : می فهمی ، میفهمی خانمی !! حالا بگو ببینم ، ناهار که نخوردی خوردی ؟

سری به معنی نه تکون دادم: فکر کردین با اتفاقای پیش اومده ، چیزی از این گلوی وامونده پایین میره ؟!

بی هوا دستش جلو اومد ، قبل از این که چیزی بگم اونو عقب کشید : ببخشید ، ولی قرار نشد از این حرفا بزنی اولآ - بعدشم چی دوست داری برات سفارش بدم ..

شونه بالا انداختم : راستش می خواستم املت گوجه درست کنم .. چند روزه هوس کردم ولی نشده بخورم ..

دستاشو محکم زد به هم: آخ جون ! عالیه می دونی چند وقته نخوردم ..

مثه بچه ها بود .. می گم دیوونه س .. آخه املتم ذوق کردن داره : دوست دارین ؟!

با ذوق سر تکون داد : اوهوم ، علی الخصوص دست پخت سرکار عالیم باشه که دیگه دیگه .. نون بربریو پیازم باشه که دیگه چه شود ..

یاد دو روز قبل افتادم .. اخمام رفت تو هم ، یه قدم جلو اومد : چیزی بدی گفتم که ناراحت شدی ؟عشق من !

هرچی هیچی نمیگم چه الفاظیم واسه خودش ردیف میکنه : دیگه دارین خیلی تند میرینا !!

چشماشو ریز کرد : حالا کجاشو دیدی ، صبر کن به موقعش اوج سرعتمو نشون میدم ..

با چشمایی که تا آخرین حد گرد شده بود نگاش کردم ، خندید دستاشو بالا آورد : بابا از نظر الفاظ گفتم به خدا ! چرا میزنی حالا !
به درخونه اشاره کرد : حالا اجازه می فرمایین تا شما املت درست میکنین من برم سر کوچه نون بگیرم ؟ سر کار خانم

لحن شوخش باعث شد خنده م بگیره ولی برای این که خوش به حالش نشه
پوفی کردمو خندمو قورت دادم : من که حریف شما نمی شم ( درو نشونش دادم ) بفرمایین ..
ساعتو نگا کردم : فقط سریع تر جمعه س نونوایی زودتر تعطیل می شه ..

چشمی گفتو از خونه بیرون رفت ..

موهامو با یه کلیبس پشت سرم جمع کردم .. پریدم تو آشپزخونه ..
بدون اینکه بفهمم داشتم سنگ تموم می ذاشتم .. باید براش از اون املت خوشمزه هام بپزم که بچه ها عاشقش بودن ..
سیرو پیاز سرخ کردم .. فلفل دلمه و گوجه رم تفت دادم یه ماستو خیارم درست کردم ، پیازم براش گذاشتم .. زنگ زد .. درو براش باز کردم .. نگاه پر از عشقشو بهم دوخته بود ، با دستم به خونه دعوتش کردم : نمی فرمایین تو !!

پاشو که توخونه گذاشت نفس عمیقی کشید : اوه اوه ! چه بو برنگیم راه انداخته .. خانم کوچولوم !!

لبمو به دندون گرفتم ، مثه یه زندونی بود که آزاد شده حالا هر کار دلش می خواد می کنه ..
سفره رو پهن کردم نونا رو گذاشتم توش : تا یه آبی به دستو صورتتون بزنین غذا آماده س ..

باز از اون نگا عجیبا مهمونم کرد : باشه ..

تخم مرغا رو شکوندم وسایلو تو سفره چیدم .. حوله به دست از دست شویی بیرون اومد نگاهی به سفره انداخت : همیشه دوست داشتم همچین کدبانویی تو خونه م داشته باشم ..

_: به خاطر یخچاله ، که از دولتیه سر شما همیشه پره .. با یخچال پرم همه خانما کدبانو میشن .. کدبانوی حقیقی اونه که از هیچی همه چی بسازه ..

نگاهی بهم کرد .. تو نگاهش خواهشو تمنا فریاد می زد نتونستم نگامو ازش بگیرم .. فکر کنم حالش داشت دگرگون می شد که یه دفعه به آشپزخونه نگا انداخت با این بویی که راه انداختی
به پشت سرش اشاره کرد : این سفره ای که چیدی دلم ضعف رفت ناهار نمی دی ؟

چشم ازش گرفتم : چشم الان میارم ..

ای خاک بر سرت پریسا ! نه به اون نه ، نه ، گفتنت نه به الان که چشم ازش بر نمی داشتی ..
خودم جواب خودمو دادم : خب چه کار کنم ، چشاش سگ داره لامصب .. بعدم یه طورایی شوهرمه دلم می خواد نگاش کنم
به خودم نهیب زدم .. بی خود اونم مثه مردای دیگه قابل اعتماد نیست .. با حرص پشت دستمو گاز گرفتم و آخ بلندی گفتم .

برگشت سمت آشپزخونه : چی شد ؟

با صدایی که که به زحمت شنیده می شد گفتم : هیچی !

ولی اشک تو چشمام جمع شده بود .. نفسشو تو گردنم حس کردم .. نکنه دستتو سوزوندی ؟

سرمو عقب کشیدم : نه ، چیزی نبود داشتم فکر میکردم ..

چونه مو با دست گرفتو سمت خودش چرخوند : منو نگا کن ، چرا چشای آهوی من باز بارونی ؟!

_: چیزی نیست الان غذا یخ می کنه بیاید ناهار بخوریم ..

دستشو دور شونه م حلقه کرد یه فشار داد : باشه نگو ، ولی می دونی که من به موقش می فهمم ..


رو به روی هم نشستیم اولین لقمه رو که دهنش گذاشت سر تکون داد : هـــــوم ، هیچوقت فکر نمیکردم املت به این خوش مزگی وجود داشته باشه ..

اخمام تو هم رفت .. چاپلوس ..

سر بلند کرد ، به غذام اشاره کرد : چرا نمی خوری ؟! اون قدر خوش مزه س که اگه نخوری سهمتو خودم می خورم ..
اخمم غلیظ تر شد احساس کردم داره مسخره م می کنه ..
به اخمم لبخند زد ، یه چشمکم چاشنیش کردو به خوردن ادامه داد ..

ناهارمونو تو سکوت خوردیم .. کمک کرد با هم سفره رو جمع کردیم .. تا به خودم بیامو آشپزخونه رو جمعو جور کنم جلوی سینک وایسادو شروع کرد به شستن ظرفا : ای وای ! نشورین خودم می شورم !!

اخم با مزه ای گفت : گفتم شاید نشوری ..
خودم بشورم خیالم راحت تره .. ( چشمک با مزه ای زد ) یه چایی بذار کارمون تموم شد یه دو تا چایی قند پهلو ام بنوشیم تا برات بگم اون چه که باید بدونی !!


کارامون که تموم شد دو تا چایی ریختم ، سینیو از دستم گرفت گوشه ی تاپمو کشید با خودش بردم تو اتاق .. شیطون می گه بزنم لهش کنما ! از اون موقع هر کار خواسته کرده هرچی خواسته گفته حالا لباسمو می گیره .. پررو ..

اشاره کرد : بیا بشین ببینم دیگه تحملم تموم شد !

یه لحظه ترسیدم : منظورتون چیه ؟

خودش نشست اشاره کرد منم بشینم .. وقتی نشستم بی مقدمه پرسید : پریسا ، تو راجع ه من چی فکر می کنی ؟

_: چی فکر میکنم یا چی فکر می کردم ؟!

ایلیا : باور کن ایلیای امروز با ایلیای روزای قبل هیچ فرقی نداره ، وقتی برات همه چیو بگم متوجه می شی .. حالا بگو فکر میکنی من چه جور مردیم ؟

صادقانه گفتم : ببه نظرم مردایی مثل شما تو دنیا به اندازه ی انگشتای دستم نیستن .. همیشه با خودم می گفتم خوش به حال همسرتون که همچین شوهری داره ..

خنده ی قشنگی کرد : توجه کردی که جمله بندیت غلط بود ! باید می گفتی خوش به حالم که همچین شوهری دارم ..

یکی از ابروهام بالا پرید : باز شروع کردینا !! از مردای خائن خوشم نمیاد ..
چاییمو دستم داد : نمی خوام باعث به هم خوردن زندگی خونوادگیتون بشم

هنوز خنده قشنگه رو لباش بود : خب بقیه ش !!

بغض کردم دلم نمی خواد خدای نکرده نفرین همسرتون دنبالم باشه ، نمی خوام فکر کنه شوهرشو دزدیدم ..

باز بلند خندید : خانم کوچولوی خودم ، دیدی بازم تمام جمله بندیات غلط بود

دیگه طاقت نیاوردم چه قدر ملاحظه ی کوچیک بزرگیو بکنم : امروز یه چیزیتون میشه ها ! خدا وکیلی چی خوردین نکنه چیز خوره تون کردن ..

منظورم فهمیده بود ، شونه بالا انداخت : ناهار که غذای دست پخت خانوممو خوردم ! چیز خورم کرده یا نه رو نمیدونم !

_: نه منظورم قبل از اومدنتون به اینجا بود ..

نفس خسته ای کشید : باور می کنی از 5-6 ماه پیش تا به امروز درستو حسابی غذا نخوردم ..

_: درکتون می کنم ، خب بالاخره همه ش نگران همسرتون بودین ..

چشمکی زد : آره همه ش نگران خانم خوشگلم بودم اما امروز دیگه خیالم راحت شد .. دیگه حسابیم که هوامو داشتو بنده نوازی کرد .. حالا نمی دونم بعد از این که حرفامو بشنوه اجازه می ده بمونم یا می گه دمتو بذار رو کولتو برو ..

اخم کردم : منو وارد بازی مسخره تون نکنین .. نمیتونم راضی بشم که زندگیه یه خونواده به خاطر من از هم پاشیده بشه ..

یه دفعه از جا پرید بغلم کرد ، غافلگیر شدم با هم افتادیم رو زمین ، عصبانی شدم جیغ زدم : مگه قول نداده بودی بهم دست نزنی ؟!

خواستم بلند شم نذاشت : چی می گی تو ی پای همسرمو می کشی وسط ! تو می دونی همسر من کیه ؟

دلم نمی خواست این طوری باشه ، دلم نمیخواست مرد رویایی که برای خودم ساخته بودم مثه مردای دیگه هوسرانو پوشالی از آب در بیاد ..

اشکام سرازیر شد : همه تون مثل همین فقط بلدین به زنا ظلم کنین .. سمانه بنده خدا همسرته ، هنوز زنده س ، هنوزم به امید شوهرو پسرش داره با مرگ دستو پنجه نرم می کنه .. اون الان مریضه چشمش به دره که که از در وارد بشی اون وقت میای اینجا با من ....
دستمو رو سینه ش گذاشتم هلش دادم ولی زورم بهش نمی رسید که بدون این که به تلاش من اهمیت بده یه دستشو زیر سرم گذاشت ، خیمه زد روم سرشو پایین آورد فاصله ی صورتمون یه وجبم نبود .. یه لحظه از عطرش مست شدم داشتم اراده مو از دست می دادم که وجدانم نیب زد : چی کار می کنی دختر ! دوست داری یه روز همین بلا سر خودت بیاد ؟
دوباره سرتق شدم داد زدم : ولم کن ،
مشتامو تو سینه ش می کوبیدم : ولم کن تو هم یکی مثل همه .. متأسفم برا سمانه که همچین شوهری داره !

یکی از دستامو تو مشتش گرفت بوسید ، شوکه شدم یه لحظه بهت زده نگاش کردم ، صداش تو گوشم پیچید اخم غلیظی رو پیشونیش بود: تو راجع به من چی فکر کردی ؟ ( داد زد ) هان ؟ فکر کردی اون قدر پستم که با وجود زنو بچه بیام کوچولویی مثل تو رو صیغه کنم !
لحنش آروم تر شد : خانمی تو این قدر منو سیاه می دیدی ؟

گیج شده بودم ، دستمو که رو سینه ش شل مونده بود ، دست دیگه مو ول نکرد صورتشو پایین تر آورد : تنها زن زندگی من تویی خانومم .. در حال حاضر فقط یه زن دارم اونم تویی ..
نگاهش پر از تمنا شد همون طور که سرش پایین تر میومد با صدای لرزونی گفت: حالا اجازه دارم همسرمو ببوسم ؟!

دستم محکم رو سینه ش فشار دادم چنان نه ی بلندی گفتم که خودم ترسیدم ..

وقتی دید دوست ندارم بهم نزدیک بشه ، خنده ای کردو به عقب رفت : دروغ نمی گم به خدا !


دستشو آروم از زیر سرم کشید ، رفت سر کیفش درشو باز کردو از توش چیزی بیرون آورد به سمتم برگشت شناسنامه ش بود .. گرفتش طرفمو مظلومان گفت : نگا کن ، اینم شناسنامه م ، اگه فکر می کنی دروغ می گم ..

نذاشتم بقیه ی حرفشو بزنه از جام پریدم شناسنامه رو از دستش قاپیدم ..
اسم سمانه به همراه مهر طلاق تو شناسنامه ش بود ولی اسمی از فرزام نبود..
نگاش کردم : یعنی فرزام پسر تو یست ؟!

آه پر سوزی کشید : از وقتی پدرش از بینمون رفت ، من پدرش شدم !!

با تعجب پرسیدم : اگه فرزام پسرت نیست پس بچه ی کیه ؟!
اگه سمانه 6-7 ساله زنت نیست پس چرا این همه حواست بهش هستو هواشو داری ؟!

دستمو تو دستش گرفت با شستش دستمو نوازش کرد : یه جفت گوش شنوا داری تا برات بگم ..

دیگه دلم نمی خواست دستمو از دستش بیرون بکشم ، سرمو براش تکون دادم تا از سرنوشت پر نشیبو فرازش برام بگه ..


باید زودتر از اینا راجع به زندگیم برات میگفتم ، ولی صبر کردم که امتحانات تموم بشه . خواستم با خیال راحت کنکورو پشت سر بذاری .. نمی دونم شاید اشتباه می کردم ولی تنها چیزی که برام مهمه موفقیت تو اِ !
نشست عقب به پشتی تکیه داد نگاهی به دورو برش کرد : همیشه عاشق زندگیای ساده و بی غلوغش قدیمیا بودم برا همین اینجا رو به سبک سنتی چیدم .. چند وقت پیش خواستم برات مبلو یه مقدار وسایل لوکس بفرستم ، بعد با خودم فکر کردم قرار نیست که زیاد اینجا بمونی ، پس صبر کردم .. حالا دیگه تصمیم با خودته که بعد از صحبتام بازم بخوای اینجا بمونی یا بخوای با من همراه بشیو به خونه ی خودمون بیای ..
یه هو دلم ضعف رفت با خودم گفتم : یعنی میشه منم یه خونه زندگی برا خودم داشته باشم ، با یه مردی که فقط من مال اون باشمو اون مال من ! به چشماش زل زدم وقتی حسو حالمو دید دستشو باز کرد بهم اشاره کرد ، منظورشو فهمیدم کنارش نشستم سرمو رو شونه ش گذاشتم دستشو دورم حلقه کردو منو به خودش چسبوند بوسه ای به پیشونیم زد و با دست دیگه ش دستمو گرفتو نوازشش میکرد ، زیر گوشش گفتم : تو که به من دروغ نگفتی ، گفتی ؟
سرشو به سرم تکیه داد : نه فدات شم ولی قبول کن یاد آوری بعضی خاطرات برای آدم ناراحت کننده س با این که تموم شدنو رفتن ولی وقتی یادشون میوفتی ...
ولش کن بگذریم ..
خب جونم برات بگه عزیز خانم !
خندیدم : مگه داری قصه می گی ؟
سرشو لای موهام برد نفس عمیقی کشید : آره یه قصه ی پر غصه ..
بعد یه بوسه ی نرم روی سر شونه ی لختم گذاشت ..
برای اولین بار از بوسه ی یه مرد رو تن لختم نه تنها بدم نیومد که یه حس خوب بهم دست داد .. سرمو تو گودی گردنش گذاشتم صدای مردونه ش به گوشم بهترینو خوش آهنگترین صداها بود..

_: خونواده ی ما یه خونواده ی مذهبیه ، تا حدودی خودتم می دونی ! پدرو مادرم هر دوشون اهل خدا پیغمبر بودن و همیشه تو سفره مون نون حلال بود ، همه مون به هم احترام میذاشتیم ..
ما سه تا بچه بودیم ، طاها برادر بزرگم که 5 سال از من بزرگتر بود .. من و طلایه که حدود 10 سالی از من کوچیکتره .. به قولی یه دختر ناز دونه ی ناخواسته ..
طه پسر ارشد بودو عزیز گرامی .. تا قبل از دنیا اومدن طلایه من بچه کوچیکه بودمو همیشه باید به حرف بزرگترم گوش می دادمو رو حرفش حرف نمی زدم .. بعدم که طلایه دنیا اومد شدم برادر بزرگه که باید هوای خواهر کوچیکترو داشته باشمو تو کاراش کمکش کنمو از گل نازکتر بهش نگم .. خب هم ته تغاری بودو هم یکی یه دونه گلو نازدونه ..

لبخند تلخی رو لبم نشست سرمو از رو شونه ش برداشت : چی شدی باز نازدونه ی خودم ؟!

_: هیچی یاد مامانم افتادم که همیشه می گفت پریسا ، یه دونم گله هندونم!

پیشونیشو آروم به پیشونیم زد : به نظرم باید برای تو باید یه جور دیگه می خوند ..
نرم مشتمو به بازوش زدم : دیوونه م خودتی !

خنده ای کرد دوباره تو بغلش فرو رفتم ، با این که هنوز هیچ حس عشق یا دوست داشتن به عنوان همسر یا یه همچین چیزایی تو وجودم نبود ولی آغوشش بهم امنیتو آرامشو القا می کرد و باعث می شد از کنارش بودن لذت ببرم ..

دوباره صداش تو گوشم پیچید : همه عادت کرده بودن ایلیا آسه بره آسه بیاد ، درسته از هیچی برام کم نذاشتن یا بهم بی احترامی نکردن ولی خیلی کارا رو که دوست داشتم انجام بدم یا اجازه ندادن یا باعث شدن نصفه نیمه بمونه ...


یه طورایی دلم براش سوخت بیشتر تو بغلش فرو رفتم اونم حلقه ی دستشو تنگ تر کرد .. نفس خسته شو بیرون داد : دیگه نمی زارم تو رو هم که تنها دل خوشیمی ازم بگیرن .. مگه یه آدم چند بار باید کوتاه بیاد ..
انگار این قسمتا رو به خودش می گفت خواستم از اون حالو هوا در بیاد : ببخشید اون وقت شما تلافی همه رو سر من بیچاره در آوردی دیگه !
سرمو بلند کردم با دستام شمردم : نگهم داشتی ، چادر سرم کردی ، از قبل وکیل تسخیری برام گرفتی ، مدرسه تعیین کردی ، رشته انتخاب کرده بودی ،کلاس کنکور که بایدی بود ، ای فقط تو خرید لباسا یه وقتایی نظر منو هم دخیل نمودی ..
بینمو کشید : بد کردم نذاشتم با اون سلیقه ی درو دیوارت خودت انتخاب کنی ؟!

دهنم اندازه ورودی غار باز شده بود نـــــــــــــــــــــــه این چی گفت الان : بله بله نفهمیدم ، انتخاب من درو دیواره یا مال جناب عالی !! ( به خودم اشاره کردم ) با این انتخابت ..

با خنده نگاشو تو صورتم چرخوند رو لبام مکث کرد : نوچ ، هنوز زوده ! داری این کارا رو میکنی مثلآ وادارم کنی لباتو به طرز فجیعی بهم بدوزم ! نخیر کور خوندی خانم هنوز زوده صبر کن باقیه حرفامم بگم بعدآ !

_: برو خداتو شکر کن می خوام بفهمم چی به سرت اومده وگرنه الان میزدم لهت میکردم ..

دیگه تو بغلش نرفتم مثلآ قهر کردم ، هرچی تلاش کرد منو تو بغلش بکشه نذاشتم آخرش سرمو رو پاش گذاشتم ، کلیبسمو باز کردو شروع کرد به نوازش موهام ..

ایلیا : دانشگاه که میرفتم برای اولین بار عاشق شدم .. دختر خوبی بود خونواده ی خوبیم داشت هم رشته بودیم منتها من دو سال بالا تر بودم ..
ترمای آخر فوقم بود که به بابا گفتم می خوام ازدواج کنم ، قبول کرد تحقیقم رفت و اکی داد اون موقع 24 سالم بود طاها ازدواج کرده بود و یه بچه ی 7 ساله م داشت همسرش از یه خونواده ی محترمو متدین بود که تو فامیل همه از ایمانو خانمیش تعریف می کردن.. همه ی کارامونو کرده بودیم که برای خواستگاری از دختر مورد علاقه م بریم که اون اتفاق شوم افتاد ..


طاها دس فرمون فوق الاده ای داشت هیچ وقت فکر نمیکردم تصادف کنه چه برسه به این که اون تصادف منجر به مرگش بشه .. اون شب یکی بهش تلفن میکنه اون جور که شاگردش میگفت خیلی عصبانی میشه و با همون حالت پشت فرمون میشینه و با سرعت حرکت میکنه .. اون فاجعه ضربه ی بدی به زندگیم زد ..بد درگیر شدم .. از یه طرف برگزاری مراسماش و درد بزرگ از دست دادن یه عزیز، از طرف دیگه پاس کردن چکاشو برنامه های دانشگاهی خودم ..


چند ماهی از فوت طاها گذشت بود که یه روز بابا عصبانی اومد خونه و گفت چند نفر از کسبه سمانه رو با پسر یکی از هم صنفیا دیدن .. مامان بلافاصله گفت که مسأله ای نیست بچه رو می گیریم خودش بره پی زندگیش ، پدرم قبول نکرد گفت همین طوری که نمیشه هر چی باشه اون الان ناموس ما حساب می شه مردم روش یه حسابای دیگه میکنن .. یه شب دعوتش کردن اومد خونه مون همه چی رو انکار کردو گفت بهش تهمت زدن .. وقتی که رفت بابا به من گفت بهتر از فکر اون دختره بیرون بیامو با سمانه ازدواج کنم .. اولش اهمیت ندادمو قبول نکردم ، بابا کلی به پرو پام پیچید ولی موفق نشد تا این که وقتی بعد از 6ماه که رفتم دانشگاه فهمیدم دختری که فکر می کردم بهترینه و برای ازدواج انتخابش کرده بودم از غیبت چند ماهه ی من به خاطر مشکلاتم استفاده کرده و لقمه ی چرب تر پیدا کرده و رفته سر خونه زندگیش .. وقتی برگشتم خونه به پدرم گفتم با پیشنهادشون موافقم .. مادرم کلی دعام کردو گفت که سمانه رو میشناسیم اهل زندگیه متدینه و ضربه خورده س و این از خودگذشتگیم بااعث می شه تو زندگیم خیر ببینم . بعد از سال طاها ازدواج کردیم .. اولش بد نبود یه زندگی معمولی داشتیم .. چند وقت بعد متوجه تغییراتی در سمانه شدم ..


سمانه به منو خونه نمیرسید ..
یه روز صداش کردمو ازش دلیل بیتوجهی هاشو پرسیدم ..
بی حال جواب داد : خسته شدم ، همه ش میپزم می شورم نه گردشی نه تفریحی نه چیزی ..
در صورتی که همیشه تو کارای خونه کمکش میکردم چند تا کلاس مختلفم ثبت نام کرده بودو با دوستاشم دوره داشتن ولی پیشنهاد یه مسافرتو دادم : خب کاری نداره بیا چند روز بریم مسافرت .. دوست داری کجا بریم ؟ بگو تا بلیط بگیرم میریم یه آبو هوایی عوض می کنیمو بر می گردیم ..

بغض کرد : دوستام دارن دسته جمعی میرن .. دلم میخواست با اونا برم ..
قبول کردم فرزامم نگه داشتم که راحت با دوستاش بره و خوش بگذرونه ..
ولی بعد برام خبر آوردن که ....

دستش روی سرم بی حرکت موند ، احساس کردم یاد آوری ادامه ی خاطراتش براش سخته .. آروم از جام بلند شدم صورتشو با دستام قاب گرفتم .. چشماش پر از غم بود نالید : به خدا هیچ وقت اذیتش نکردم ، عاشقش نبودم ولی همیشه همراهیش کردمو از هیچی براش کم نذاشتم ..

پیشونیمو رو پیشونیش گذاشتم آروم گفتم : می دونم ، اگه حمایتای این چند وقتتو ندیده بودم شاید باورش سخت بود ولی با کارای این مدتت مطمئنم شوهر خوبی بودی ..

آروم شده بود ، دستامو تو دستش گرفت : خوردم کرد ، غرورمو شکست ،
بعد از یه مدت به کاراش شک کردم یه مدت مثه سایه دنبالش بودم تا فهمیدم با همون پسر همکار بابام سرو سر داره .. وقتی براش گفتم کتمان نکردو گفت عاشق اون پسرس میخوان ازدواج کنن برن خارج از کشور ..


سر دو راهی موندم اگه نگهش می داشتم و همین کاراشو ادامه می داد برای همه مون به خصوص فرزام بد بود ..
اگه جریاو برای پدرو مادرم می گفتم سکته می کردن و از دست می رفتن با بی آبرویی چه می کردم ..
برا همین با سمانه قرار گذاشتیم بدون این که سرو صدا راه بندازیم از هم جدا شیم و هرکس بره دنبال زندگی خودش ، فرزامو ازش گرفتمو طلاقش دادم .. خیلی راحت قبول کرد فرزامو بهم بده خواستگارش اونو قبول نکرده بود ..

متعجب پرسیدم : خب چرا اولش باهات ازدواج کرد خب همون اول میگفت کسی رو دوست داره فرزامو می دادو می رفت ..

خنده ی عصبی کرد با پشت انگشتش گونه مو نوازش کرد : دختر کوچولوی من ، همه که مثه تو نیستن کلی سر کیسه م کردو رفت .. هم مهریه اش از طاها ، هم مهریه ای که به عهده ی من بودو گرفتو رفت .. تازه این بار حساب بانکیشو پر کرده بود ، تمام عیدیا و هدیه هایی که برای فرزام آورده بودن.. تا تونست هم از خودم پول گرفت .. خلاصه رفتو سایه ی شومشو از سرمون کم کرد ..
من موندمو یه پسر بچه ی 12 ساله که براش هم پدر بودمو هم مادر تمام زندگیمو گذاشتم برای بزرگ کردنو به ثمر رسوندن تنها یادگار برادرم ..

یک سال بعد بود که یه فرشته رو توی یکی از مهمونیا دیدمو عاشقش شدم ..


از بچگی عادتم بود وقتی کسی موهامو نوازش میکرد به یه خلسه ی دلنشین میرفتم صدای گرمو مخملیشم که گوشمو نوازش میکرد کلی کیفور بودم : چشمم به یه دختر خوشگلو ملوس افتاد که صورت معصومشو چادر گلدار صورتیش قاب گرفته بود نمیتونستم ازش چشم بردارم یه دفعه حاج بابا با آرنج اومد تو پهلوم گفت : چه میکنی چشم درومده ؟ با چشمای هیزت قورت دادی دختر مردمو حیا کن !
گفتم : حاجی بد دلمو برد ..

حاجی اخم غلیظی کرد : لاالله الالله . کوتا بیا مرد میفهمی چی میگی؟ اون دختر نصف سنتو داره اوله جونیشه توی نره خر مطلقه با یه پسری که فقط 2-3 سال با اون اختلاف سن داره چه سنخیتی باهاش میتونی داشت باشی ، هان ؟! حاج سالاری تابوتشم رو دوش تو نمیذاره ، صالحه و همین یه عزیز کرده ..

دنیا رو سرم خراب شد با نا امیدی سرمو پایین انداختم ، راست میگفت منو چه به دختری که بعدها فهمیدم اسمشم مثل خودش زیباس و واقعآ برازنده شه ..

گونه مو به نرمی کشی : ولی تو مثل پری نبودی واقعآ پری بودی ..
مثل اسپند رو آتیش از جام پریدم زل زدم تو چشاش : این اتفاق دقیقآ کی افتاد ؟

کمی فکر کرد : دقیق بگم .. هوم .. چند ماه قبل از این که پدرت برای اولین بار بره دبی .. دقیق میدونم چون برای صلاح مشورت اومد سراغ حاجی اون موقع چند بار اومد تو دهن راجع به تو سؤال کنم ولی باز به خودم نهیب زدمو پا رو دلم گذاشتم ..

دیگه طاقت نیاوردم دوباره از کوره در رفتم و سرتق شدم داد زدم : چرا نیومدی ؟ چرا اون موقع مثه امروز تخس نشدیو یه لنگه پا واینستادی تا حاجی بیاد خواستگاریم ؟

دست انداختم یقه ی تاپمو طوری کشیدم که پاره شد محکم به بدن نیمه برهنه م مشت میکوبیدم : چرا گذاشتی به اینجا برسه ؟ چرا ؟ چرا؟ چرا ؟ تو با فکر احمقانه ت باعث شدی که جسمو روحم به گند کشیده بشه ..

پرید با یه دستش دستهامو مهار کرد و با دست دیگه ش بدن نیمه جونمو به سینه ش فشرد : به جون خودت که می خوام دنیا نباشه اگه یه درصد فقط یه در صد به فکرم میرسید ممکنه همچین اتفاقی میوفته زمینو زمانو به هم میدوختم تا بدستت بیارم .. ولی آدم از یه دقیقه ی دیگه ی خودش خبر نداره ، باور کن با اون سرو شکلو حجبو حیایی که داشتی با اون کیا بیایی که پدرت داشت فکر میکردم بهترین آدما که از من برات مناسب ترن میان خواستگاریت و تو رو خوشبخت میکنن ..

تنه ای بهش زدم تا خودمو از حصار دستاش آزاد کنم : ولم کن .. ( داد زدم ) میگم ولم کن .. مگه نگفتی وقتی حرفاتو شنیدم اگه گفتم برو میریو پشت سرتم نگا نمیکنی ، هان ؟ حالا حرفاتو شنیدم بهت میگم پاشو برو ، ( درو بهش نشون دادم ) برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت ، دیگه نمیخوام چشمم به چشمت بیوفته .. ازت متنفرم .. میفهمی .. تو .. تو ...
نتونستم چیزی بگم یعنی انگار هیچ کلمه ای تو ذهنم نبود مغزم خالی خالی بود . میخواستم عقده ی این چند سالو سر اون خالی کنم . دلم میخوست تقاص تمام اتفاقای بد زندگیمو اون پس بده .. اون مقصر بود .. اون لحظه اونو مسبب تمام بدبختیام میدونستم ..
دستاش شل شد سرش رو سینه ش افتاد یه لحظه حس کردم صدای شکستن قلبشو با آهی که از گلوش بیرون اومد شنیدم ..


وقتی غوغا جای پریسا رو میگرفت دیگه هیچکسو هیچ چی جلو دارش نبود .. سریع از جام بلند شدم رفتم تو اتاق خواب درو محکم بهم کوبیدم طوری که اصلآ بسته نشد فقط به چهار چوب خوردو برگشت خودمو رو تخت پرت کردم سرمو تو بالشتم فرو بردمو زار زدم ، ضجه زدم .. وقتی خوب گریه هامو کردمو دق دلم خالی شد تازه وجودشو کنارم حس کردم خواستم اهمیت ندم ولی نمیشد خدایی مقصر نبود .. بدون اینکه از جام تکون بخورم سرمو رو بالشت چرخوندمو نگاش کردم .. دستاشو رو تخت گذاشته بودو سرشو رو به لبه ی تخت تکیه داده بود طوری که فقط موهاشو پشت گردنشو میدیم .. یه لحظه دلم لرزید من چه کردم ؟ چه بلایی سر قلب مهربونش آوردم ؟ یعنی اگه اون موقع برای خواستگاری اومده بود من قبولش میکردم .؟ یه مرد با دو برار سن من ، یه پسر بچه ی دوازده ساله و یه ازدواج اجباری نا موفق !! مطمئنم خودم اولین نفر بهش لقب مردک هیز ایکبیری میدادم ..لبخند روی لبم نشست اشکایی که رو صورتم بودوبا پشت دستم پاک کردم بینیمو بالا کشیدم ، سرشو از رو دستش بلند کرد لبخندمو که دید با سری کج مظلوم نگام کردو خندید : دختر چه میکنی با خودت ؟ ببین جون تو تنت نمونده .

رو بینیم چینی انداختم : مردک هیز ایکبیری !
از تعجب چشماش گرد شده بود : جاااا نم !
_: چیه خب ، اگه اون موقع میومدی خواستگاریم همین فحشو بهت میدادم بعدم یه ایش غلیظ میگفتمو رامو میکشیدم میرفتم ..

خندید : که این طور ..

باز بینیمو بالا کشیدم : آره همین طور .

دوباره بغض کردم : ولی قبول کن که شرایط سختیو گذروندم ..نمیدونی چه رنجی کشیدم .هنوز که هنوزه کابوس اون روزا رو میبینم .. شبا وقتی از خواب میپرم اولش خوشحال میشم که همه ش کابوس بوده ولی بعد اون حس تنها بودنو بی کسی آزارم میده ..

حرفمو قطع کرد : حالا اگه ( روم خم شد نوک بینیشو رو بازوم کشید ) وقتی از خواب بیدارشیو ببینی کسی کنارت خوابیده که یه دنیا دوست داره مشکل حله ؟ دیگه ازم دلخور نیستی ؟

اول نفهمیدم چی میگه ولی وقتی با چشمای شیطونو خمارش زل زد تو چشام همه چی دستگیرم شد : یعنی اون آدم قول میده تا آخرش همرام باشه و یه لحظه م تنهام نذاره ؟

بوسه ای به بازوم زد : قول شرف میده .

_: یعنی تا آخر آخرش باهامه بدون اینکه به گذشته م اهمیت بده ؟

خودشو رو تخت انداخت کنارم دراز کشید : تا آخر آخرش ، تا هر وقت که تو بخوای ..


تو بغلش فرو رفتم ، دیگه چی بهتر از این ؟ ایلیا به من قول داد بود که کنارم میمونه .. با اینکه هنوزبهش اطمینان کامل نداشتم قبولش کردم .. حرفش به دلم نشست اصلآ اگه دروغم بود برام شیرین بود دلم می خواست گول بخورم ، چندتا آدمن در روز که کلاه سرشون میرم یکی شونم من ..

تو بغلش داشتم از نوازش دستاش لذت میبردم که صداو شنیدم : حاج بابا رو بفرستم بره از محضر وقت بگیره ؟

سرمو بلند کردم : برای چی ؟!

دوباره سرمو رو سینه ش گذاشت : واسه اینکه اسم خوشگلت بره تو شناسنامه م ..

کپ کردم ! این چی گفت : ایلیا مطمئنی ؟!

_: چرا نباشم به بزرگترین آرزوم رسیدم دیگه نمیخوام حتی یه لحظه م وقت تلف کنم ..

از جام پریدم : دیوونه اگه من ای...

دستشو رو دهنم گذاشت نذاشت ادامه بدم : هیچی برام مهم نیست .

دستشو پس زدم : تو یه دیوونه ی احمقی ! میفهمی چی میگی ؟! خونوادت چی میگن ؟ پدرت ، مادرت ، اون پسر که امیدش تویی ! هیچ به آینده ت فکر کردی ؟

پشت دستمو نوازش کرد : مطمئن باش فکر همه چیو کردم که الان اینجام ..

خواستم از جام پاشم : ولی من نمیذارم ..

دوباره منو کشید رو تخت : کجا ؟ جات همین جاس مگه من میذارم بری ..


_:خانمی پاشو ..

_: هوم ..

_: پریسا خانومم میگم پاشو این بلوزو بپوش دوباره بخواب ..

نمیخواستم از خواب شیرینم بیدار شم : نمیخوام ، ولم کن بذار بخوابم .

_: خانومم کولر روشنه سرما میخوری ..

خودمو لوس کردم پشتمو بهش کردم: هوم .. نمیخوام .. نمیخوام ..

منو کشید تو بغلش بوسه ای پشت گوشم زد : پس بیا بغلم سردت نشه ..

نمیدونم چه قدر خوابیده بودم که با نوازش دستی بیدار شدم صدایی گرم تو گوشم پیچید : پریسای من خواب بس نیست ؟ بیدار شو دیگه .
ضعف میکنیا .

با بی حالی چشمامو باز کردم هوا تاریک شده بود ولی بازم دلم میخواست بخوابم ایلیا رو که روم خم شده بود کشیدم تو رختخواب : حالا بیا یه کم دیگه بخوابیم بعدآ ..

خنده ای از ته دل کرد : شیطونک خوش گذشته پا نمیشیا ..

منم خندیدم : آره واقعآ . باور کن از موقعی که مامانم رفته اولین خواب راحتو بی دغدغه م بود .. شاید چون دلم گرم بود یکی کنارم هستو تنها نیستم .. راستی چند ساعت خوابیدم ؟

_: به ساعت چیکار داری ؟ مهم اینه که راحت خوابیدی باقی چیزا اهمیت ندارن ..

یک دفعه چشمام تا آخرین حد باز شد ، مهم بود آره اتفاقی که افتاد خیلی مهم بود : وای ایلیا ! میدونی چیکار کردی ؟ حالا من جواب عمو رو چی بدم ؟! اگه بگه پسرمو گول زدی ! تو باعث شدی این بلا سر پسرم بیاد .. خاک بر سرم چه طوری تو چشم خاله طوبی نگا کنم ؟

با یه حرکت منو کشید تو بغلش : ای وای مادر دیدی سر پسر جوون جاهل مردمو گول مالیدی ..

از جام بلندم کرد : پاشو ببینم انگار من بچه ی دو سالم که بتونه منو گول بزنه .من خودم عاقلو بالغم . اونقدر تو اجتماع گشتم که خوبو بدو تشخیص بدم ..بعدم خونواده م منو خوب میشناسن میدونن هیچ دخترک نازو ملوسی نمیتونه منو از راه بدر کنه .. من خودم دلم خواست پس به کسی ربط نداره ..

_: تو رسمآ دیوونه ای ..من که آدم عاقلی نمیبینم ..

دستمو کشید سمت حموم هلم داد : حالا ول کن این حرفا رو برو سریع یه دوش بگیر ، حاضر شو بریم یه چیز بخوریم مردم از گرسنگی ...


ایلیا زودتر از من حاضر شد : پریسا من رفتم پایین ، منتظرم نذاریا .

باشه ای گفتمو تند تند مانتوسرمه ایم که با لیلا خریدمو خیلیم دوسش داشتم پوشیدم شالمو با کلیپس محکم کردم تو آینه به خودم نگایی انداختم : فکرشو میکردی بازم بتونی مثه آدم بری بیرون جوری که مردی کنارت باشه که فقط جسمتو نبینه ؟ رفتم پشت پنجره پرده رو زدم کنار ایلیا گوشی به دست به ماشینش تکیه زده بود خنده ی از ته دلش نشون میداد با هر کی حرف میزنه از مکالمه ش لذت میبره یه دفعه چرخی زد سرشو بالا آورد منو که دید روشو یه طرف دیگه کرد حس بدی بهم دست داد پرده رو انداختم همون طور که داشتم به دلیلش برای این بی توجهی فکرمیکردم چادرمو سر کردم کیفمم برداشتمو رفتم بیرون ..
وقتی طبقه اول از آسانسور رفتم بیرون دیدم حیاط شلوغه ، یکی داشت فریاد میزد خوب که گوش کردم فهمیدم ایلیاس معلوم بود خیلیم عصبانیه داشت برای یه نفر خطو نشون میکشید . در آسانسور طبقه ی اول باز میشد که با 5-6 پله به حیاط میرسید . سریع خودمو به حیاط رسوندم از بالای پله ها گفتم : چی شده ؟!

ایلیا به طرفم چرخید تقریبآ داد زد : چی شده ، هان ؟! ( با سر به هوشنگ اشاره کرد ) پسر مزاحمه که به حاج بابا گفته بودی همینه ؟

زیر چشمی به هوشنگ که با سروصورت خونی گوشه ی دیوار کز کرده بود نگا کردم بیچاره معلوم بود ایلیا حسابی از خجالتش درومده جای من خالی بود کتک خوردنشو ببینم ..

دوباره فریاد ایلیا بلند شد : بهت میگم همینه ؟
فقط سر تکون دادم ..

این بار بلند تر فریاد کشید : چند وقته مزاحمته ؟
باز هیچی نگفتم ..

_: تو امشب کر شدی ؟ میگم چند وقته ؟
چنان دادی زد که همه حساب کار اومد دستشون ..

از پله ها پایین رفتم دستشو کشیدم آروم گفتم : بسه دیگه بیا بریم بعدآ صحبت میکنیم ..

صداشو یه کم پایین آورد ولی هنوز اون قدر بلند بود که بقیه م بشنون : یعنی اونقدر بی غیرت شدم که اجازه بدم هر کسو ناکسی از راه میرسه به خودش اجازه بده مزاحم تو بشه ..


سرمو انداختم پایین رفتم سمت در حیاط که به صدای متین مجبور شدم وایسم : خانم مدبر کاش زودتر گفته بودین که نامزد آقای مدبر هستین تا این اتفاقا پیش نمیومد ..

نگاه خشمگینمو مهمون چشمای طلبکارش کردم : اولآ اون روز گفتم نامزد دارم کی باور کرد اگه میگفتم نامزد آقای مدبرم که چهارتا انگ دیگه م بهم میچسبوندین .. در ثانی مگه یه دختر تنها چه گناهی کرده که اگه سایه یه مرد تو زندگیش نباشه هر آشغالی که از راه میرسه به خودش اجازه بده مزاحمش بشه مگه من چه کارتون داشتم که قشون کشی کردین پشت در آپارتمانم کدومتون صدامو شنیده بودین یا حتی منو دیده بودین .. کدوم دفه مزاحم یه کدومتون شده بدم . یه دفعه صدام بالا رفت اون روز عوض این که از این آ قا ( به هوشنگ اشاره کردم ) بپرسین اصلآ تو در واحد این زن تنها چی میخوای منو محاکمه کردینو انگشت اتهامتونو سمت من گرفتین ..

وقتی داشتم این حرفا رو میزدم بغض تو گلوم باعث شد صدام بلرزه و نم اشکی تو چشام بشینه دیگه نتونستم به حرفم ادمه بدم ..

وقتی ایلیا این حالتمو دید دوباره به سمت هوشنگ هجوم برد یقه شو گرفت قبل از این که کسی بتون کاری بکنه اونو از جا بلند کرد دو تا چک جانانه گذاشت تو گوشش هوشنگ نالید : آقا غلط کردم . خانم مدبر غلط کردم ببخشید دیگه از این گو.. ها نمیخرم ..

متین ایلیا رو عقب کشید : صلوات بفرستید حاج آقا .. تو همسایگی خوبیت نداره والله ..

ایلیا با اخم غلیظی که تمام صورتشو پر کرده بود گفت : تو همسایگی خوبیت داره این آقا مزاحم ناموس مردم بشه .. اگه مزاحم دختر خودتونم میشد همین حرفا رو میزدین ..

از در بیرون رفتم دیگه برام مهم نبود چی میگنو چی میشنون .. تنه مو به ماشین تکیه دادم منتظر ایستادم تا ایلیا در ماشینو برام باز کنه .. بعد از چند دقیقه به همراه آقای متین از در بیرون اومد از همونجا دزدگیرو زد نشستم تو ماشین .. آقای متین چند دقیقه ای باهاش حرف زد بعدم باهاش دست داد روشو بوسیدو خداحافظی کردن

وقتی تو ماشین نشست دستاشو رو فرمون گذاشت بدون اینکه به من نگا کنه با لحنی پر از دلخوری گفت : پریسا ! چرا بهم نگفتی مزاحم داری !!

جوابشو ندادم خب منم ازش دلخور بودم که جلوی اون همه آدم سرم داد زدو بازخواستم کرد ..

به سمتم برگشت : امروز وقتی بابا بهم گفت فکر کردم یه مزاحمت معمولیه که میشه با حرف زدن رفعو رجوعش کرد
یه کم صداش بالا رفت دستاشو رو فرمون فشار داد : ولی وقتی منتظرت وایساده بودم دیدمش که داشت تلفنی با کسی صحبت میکرد اول توجه نکردم ولی بعد وقتی دیدم راجع به تو حرف میزنه گوشیمو الکی دستم گرفتم که یعنی منم سرم گرمه و حواسم بهش نیست ..پریسا اون میخواست برات دردسر درست کنه میفهمی ..
باز داد زد : میفهمی چی میگم اگه من از قبل خبر نداشتم کسی مزاحمته واگه اتفاقی ظهر تو راه رو ندیده بودمش که بفهمم همسایه ی ماس بعدم حرفای اونو نمیشنیدم میدونی چی میشد ؟ اون داشت به مخاطبش میگفت یه دختر تنهاس طبقه ی چهارم که قبلآ ذهنیت بقیه رو راجع بهش خراب کردم .. اون میگفت نصفه کارا انجام شده فقط مونده حرکت آخر که امشب انجامش میدیم بعدم دیگه تو مشت خودمونه .. به طرف میگفت بی کسو کاره این مدت حتی یه نفرم نیومده سراغش .. خدا یه تیکه بی درد سر انداخته تو سفره مون باید دست دراز کنیم برش داریم .. دیگه نتونستم طاقت بیارم کشیدمش تو حیاطو به خدمتش رسیدم ..

ماشینو روشن کرد ادامه داد : میدونی فکرشو که میکنم میبینم تقصیر خودمه آره مقصرر اصلی منم که تو رو آوردم اینجا ..

وای چی میشنیدم یعنی به من شک کرده بود برگشتم سمتش متعجبو منتظر نگاش کردم ..

_: چرا این طوری نگا میکنی راست میگم خب .. اشتباه از من بود دیگه که ..

دیگه چیزی نمیشنیدم .. انگار بدنم سبک شده بود .. یه لحظه چشمام سیاهی رفتو تو خلآ رها شدم ..

با احساس دست گرمی که نوازشم میکرد و خنکی آبی که به صورتم پاشیده شد به خودم اومدم .. خوب که نگا کردم دیدم تو ماشینم ایلیا تنه شو روم خم کرده بود یه دستش دورم حلقه شده بود با دست دیگه شو گونه مو نوازش میکرد صداش تو گوشم پیچید : پریسا !
چشمامو که باز دید لبخند زد : تو که منو زهره ترک کردی خانمی .. چت شد یه دفه..

هنوز یادم نمیومد چشمامو بستم ، آره یادم اومد ! یادم اومد که ناراحت شده بود از این که منو پیش خودش آورده : ایلیا !

_: جونم ..

تو چشماش نگا کردم : تو از آوردن من پشیمون شدی ؟

با انگشتش زد رو پیشونیم : آره پشیمون شدم.. پشیمون شدم که چرا تنها آوردمت اینجا منه خنگ فکر نکردم تو یه جامعه پر از گرگ نباید پری دسته گلمو تنها میذاشتم .. شکر خدا زود متوجه شدم .. حالام تو غصه نخور یه فکرای تازه به سرم زده ..

باز تو دلم خالی شد : چه فکری ؟

چشمک بامزه ای زد : بماند .. حالا بهتری ؟

_: بله خیلی بهترم ..

دستاشو از دورم باز کرد نیم تنه شو بیرون برد آروم درو بست ماشینو دور زد تا دوباره بره سر جایش بشینه : فکر کنم امشب دیگه نتونیم بریم رستوران بهتره غذا بگیریم بیاریم خونه بخوریم موافقی ؟

من که دوباره دلم گرم شده بود با تکون سر حرفشو تأیید کردم : این سر تکون دادنو از سرت میندازم ببین چه روزی بهت گفتم ..

بعد با صدای بلند خندید ..
خوشحالم که به من شک نکردو بازم میتونم یه خونه ی امنو پر از آرامش داشته باشم ..

_: خب حالا خانمم بگه ببینم فست فودیه یا پلو خورشتی ؟

لب به دندون گرفتم : اگه بگو دلم جوجه میخواد خیلی پروییه ؟

انگشتشو رو گونه م کشیدو بعد یه بوسه بهش زد : نه اتفاقآ خیلیم عالیه چون میونم با فست فود شکر آبه .. پیریه و هزار درد سر

خنده م گرفت با خودم گفتم : کاش همه ی مردای زمین مثه تو بودن اون وقت خانومام برای بر طرف کردن هزار تا درد سرشون دو هزارتا راه حل داشتن ..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 182
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,022
  • بازدید ماه : 13,980
  • بازدید سال : 141,083
  • بازدید کلی : 11,638,223