close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت چهارم
loading...

رمان فا

_: وای چه قدر خوردم دیگه نمیتونم تکون بخورم .. ایلیا از ته دل خندید : برو بابا دوتا لقمه غذا خوردی همه ش . بخور ببینم امروز انقدر غصه خوردیو اتفاقای…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2309 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:23 نظرات ()

_: وای چه قدر خوردم دیگه نمیتونم تکون بخورم ..

ایلیا از ته دل خندید : برو بابا دوتا لقمه غذا خوردی همه ش . بخور ببینم امروز انقدر غصه خوردیو اتفاقای مختلف برات افتاده که جون به تنت نمونده ..

تیکه ی دیگه جوجه زد سر چنگال گرفت جلوم : بخور ببینم

_: وای ایلیا دیگه نمیتونم چه قدر غذا به خوردم میدی دارم میترکم ...................................................

از پسش برنیومدم اون تیکه جوجه رم کرد تو حلقم : من دیگه با تو سر یه سفره نمیشینم دو روز نشده میشم یه چیز در حد پرنسس فیونا ..

قهقهی با نمکیش تو خونه پیچید : تو پرنسس فیونام بشی بازم عاشــــــــــــــــــــــ ــــــقتم ..

میخواست بازم برام لقمه بگیره که با یه جیغ خفیف از دستش در رفتم .. بازم صدای خنده ش بلند شد ..

داشتم آشپزخونه رو جمع میکردم که دیدم با لباس تو خونه اومد پیشم تعجب کردم : چرا لباساتو عوض کردی ؟!

ایلیا _: تو که انتظار نداری با لباسای پلو خوری بخوابم !

_: مگه میخوای شب اینجا بمونی ؟!

شونه ای بالا انداخت : خب میخوام پیش زنم بمونم تا دیگه کسی به خودش اجازه نده که مزاحم همسرم بشه ..

من با این دیوونه چه کنم محکم زدم به گونه م : خاک بر سرم جواب حاج بابا رو چی میدی ؟!

_: هیچی میگم حاجی جون ما زندگی مشترکمونو شروع کردیم لطف کن سریع تر کارا رو رو به راه کن تا آغاز زندگیمونو به همه ابلاغ کنیم ..

بشقاب از دستم افتاد شکست : ایلیا من شناسنامه ای هنوز دخترم ! برای ازدواج باید اجازه ی بابام باشه !

انگار نه انگار همون طور که به اتاق خواب برمیگشت گفت : آره خب ، نگران نباش اون دیگه کار باباس به منو تو ربطی نداره ..

بعد برا اینکه حرفو عوض کنه گفت : پریسا ، میدونی به چی فکر میکردم ؟

تیکه های شکسته ی بشقابو که ازهولم تو سینک افتاده بود ، جمع میکردم : خیر باشه !

سرشو آورد بیرون : خیر خیره .. اول اینکه چه کار خوبی کردم تخت خواب دونفره خریدم .. وگرنه یا باید رو زمین میخوابیدیم ، یا اینکه به صورت کاملآ مهربانانه روی تخت یه نفره شبو صبح میکردیم

خنده م گرفته بود : و دیگه ..

به خودش اشاره کرد : دیگه اینکه چه کار خوبی کردم یه مقدار وسایلمو گذاشتم اینجا موند وگرنه الان باید منو بدون لباس تحمل میکردی ..

لب به دندون گرفتمو به کارم ادامه دادم : چایی میخوری؟

_: نه بیا زودتر بخوابیم که فردا کلی کار داریم ..

دستامو با حوله خشک کردم : وای نه ، امروز اون قدر تو تنش بودم که دلم میخواد فردا فقط استراحت کنم ..

_: باشه فردا و پس فردا رو بهت مرخصی استعلاجی میدم بعد از دو روز باید کارامونو شروع کنیم چون من بیشتر از این نمیتونم از فرزاد دور باشم .. حقیقتش دلم برایش یه ذره شده

غمی که تو چهره و صداش بود منم ناراحت کرد ..

بهترین شب زندگیمو گذروندم .. شبی بدون دلشوره و اضطراب . شبی سراسر آرامشو خوشی ..همراه با خوابی شیرینو لذت بخش..

تصمیم داشتم فقط استراحت کنم . ایلیام که از خونه بیرون نمیرفت با ضربو زور اردنگی انداختمش بیرون .. چه معنی داره مرد همه ش تو خونه بمونه و وردل زنش بشینه ! والا!!! ..این مردا همه ش خرده فرمایش دارن نمیذارن آدم استراحت کنه که !
قرار بود برای ناهار بیاد خونه مایه ی استامبولیو درست کردم یه دستیم به سر گوش خونه کشیدم که زیاد بهم ریخته نباشه با خودم گفتم: تا یه خونه تکونی درستو حسابی فعلآ همین طوری خوبه ..

یه دوش گربه شوریم گرفتمو پریدم تو رختخواب .. وقتی دراز کشیدم به گذشته فکر کردم از فکر به اتفاقایی که برام افتاده بود حالم بد شد برا همین آروم ذهنمو از اون موقعها بیرون کشیدم ، به زمان حال برگشتم به اتفاقایی که ممکن بود ظاهری خوب باشن ولی برام فرقی نمیکرد دختری که تنها سرمایه ی با ارزششو از دست داده باشه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره مثه یه تفاله ی دور انداخته شده س که هر کلاغی به خودش اجازه میده نوکی به اون بزنه .. من یه دختر نجیب پاک نبودم که انتظار داشته باشم شاهزاده ی سوار بر اسب سفید بیادو با سلامو صلوات منو به قصر رؤیاییش ببره ..

تو همین فکرا بودم که چشمام گرم شد . یه دفه به صدای در خونه که کسی محکم بهش میکوبید از خواب پریدم : یعنی کیه ؟!
دویدم پشت در صدای عمو بود از چشمی نگا کردم خودش بود : پریسا ! پریسا ..

_: بله !

عمو با لحنی که نگرانی تو شو موج میزد گفت : کجایی بابا ؟! چرا جواب نمیدی ؟

دستپاچه گفتم : ببخشید ، ببخشید یه لحظه صبر کنین الان درو باز می کنم

لباسم ناجور بود برگشتم تو اتاق خواب اولین چیزی که جلو چشمم بود روبدشامبر بود ، کشیدم تنم بعد چادرمو از چوب لباسی برداشتم سر کردم ..
درو باز کردم عمو با اخمی که معلوم بود از ترسو نگرانیه پشت در بود سلاممو آروم جواب داد : کجایی تو دختر دیگه میخواستم با ایلیا تماس بگیرم بیاد ..

لب به دندون گرفتم : ببخشید ، رفتم حموم اومدم نفهمیدم چه طوری خوابم برد بفرمایین بشینین خوش اومدین .
کتریو سر گاز گذاشتم زیر قابلمه ی برنجمم روشن کردم با شرمندگی گفتم : یه لحظه منو ببخشید الان برمیگردم ..

پریدم تو اتاق خواب تا لباس مناسب بپوشم با خودم گفتم : خوبه قبل از خواب کارامو کردم وگرنه الان پدر شوهرم میگفت چه عروس شلخته ای دارم .. با این حرف به طرف آینه برگشتم نگایی به خودم انداختم : خواب دیدی خیره ! بشین تا اینا تو رو واسه پسرشون بگیرن ..
خودم جواب دادم : قبولم نکنن مهم نیست تا آخر عمر همین طوری با ایلیا می مونم ..

باز به خودم نهیب زدم : شاید خونواده ش مجبورش کنن دوباره ازدواج کنه !

از این فکر غم تو دلم نشست : خب ازدواج کنه من چه کاره اونا دارم من به همین زندگیم راضیم .

میدونستم خودمو گول میزنم کدوم زنی میاد قبول کنه شوهرش یه زن دیگه هرچند صیغه ای داشته باشه .. سرمو تکون دادم : نه نه ایلیاو عمو قبولم دارن ..اما حقیقت اینه که اگه اونام قبولم کنن، خاله طوبی ؟ امکان نداره ..

با صدای عمو از اون حالو هوا بیرون اومدم : جانم الان میام ..

روسری سر نکردم ، پدر شوهرم بودو محرم ! جلوی محارمم که حجاب لازم نیست دهن کجی به خودم کردم شلوار پارچه ای پاچه گشاد قهوه ای پوشیدم با یه بلوز یقه مردونه ی کرم موهامم با کلیپس جمع کردم ، سشوار نکشیده بودم برا همین خیلی شلخته ای خشک شده بود ..


از اتاق که بیرون رفتم اشت چای دم میکرد : چرا زحمت کشیدین خودم دم میکردم

با خنده ی مهربونی گفت : فرقی نمیکنه . ( به قابلمه اشاره کرد ) مثل اینکه ناهار مهمون عروس گلمم ، نه ؟

دلم غنج رفت : قدمتون سر چشم ..
جلو تر اومد دستهاشو از هم باز کرد منم که بی جنبه پر کشیدم تو بغلش سرمو به سینه ش فشرد ریه هامو از عطر تنش پر کردم بوی باباهای مهربونو میداد . آغوشش لبریز از مهربونیو آرامش بود .. خیلی سعی کرد گریه نکنم ولی نشد خیلی وقت بود دلم میخواست عقده های چندین سالمو تو آغوش پدری خالی کنم که حالا پیداش کرده بودم.. نتئنشتم خودمو کنترل کنم ..

دست نوازششو رو سرم میکشید و قربون صدقه م میرفت بوسه ای به پیشونیم زد : گریه نکن خوشگلم ..
حصار دستاشو تنگتر کرد منو بیشتر به خودش فشرد : بمیرم برای دل کوچیکت چه قدر غصه توش جا دادی !!

صدای سر رفتن برنجم مجبورم که از بغلش بیرون بیام .. رفتم به غذا سر زدم روغنشو اندازه کردم زیرشم کم کردم دو تا چایی م ریختم بردم تو عمو دسته گلی رو به طرف گرفت : اون قدر دستپاچه بودی اینو ندیدی .. درسته برای خانوم گلی مثل تو گل آوردن یه کار بیهوده س ولی خوب گفتم میذاری رو میز نگاش کردی یاد یه پیرمرد میوفتی که خیلی دوست داره ..

ماچ آبداری از گونه ش گرفتم چه قدر لذت داشت !! : دسستتون درد نکنه .. منم به اندازه ی دنیا دوستون دارم .. مثل یه بابای واقعی دوستون دارم ..

دستمو گرفت پهلوی خودش نشوندم : دخترم اومدم باهات درباره ی مسإله ی مهمی صحبت کنم .. اومدم اگه موافق باشی با بابات صحبت کنم بریم خواستگاریت .. نمیخوام کسی چیزی راجع به گذشته بدونه.. حتی طوبی ! اول با بابات صحبت میکنم بعد به صورت کاملآ معمولی مثل همه ی خواستگاریا میریم خونه تونو رسمو رسومو انجام میدیم دیگه وقته شه پریسا خانوم از فرنگ برگرده ..

تمام مدت که حرف میزد با چشمای گرد شده زل زده بودم بهش : ولی عمو ...

دستشو بالا آورد : شما به هیچ کاری کار نداشته باش فقط بله رو بده ، حالا اجازه دارم برم ؟

از شرم سرم پایین بود پدرو پسر یه چیزیشون میشد : نمیدونم چی بگم .. آخه .. خب ..

-: چرا من من میکنی یه کلمه ، آره یا نه .. همین ..


آروم سرمو تکون دادم ..منو بیشتر به خودش فشردو روی موهام بوسه زد .. خوشبخت باشین تنها آرزوم اینه که دست شماها رو تو دست هم بذارم مطمئنم که آینده ی خوبی در انتظارتونه .. کلید توی در چرخید و ایلیا وارد شد ، قیافه ی بهت زدش دیدنی بود : بابا ! شما اینجا ؟!
حاج بابا چشکی به من زد ، با خنده وابشو داد : علیک سلام پسرم ، خوبم مادرتم شکر خدا خوبه گفتم حالا که تو سرت شلوغه نمیتونی به ما سر بزنی بیام یه سری بزنم

شرمشو پشت لبخندش پنهان کرد
ک سلام بابا معذرت میخوام اون قدر از دیدنتون تعجب کردم که سلام یادم رفت . جلو رفتم سلام کردمو کتشو گرفتم نگاهی به سرتاپام انداخت انگار از سرو وضعم راضی بود که با لبخند قشنگی جوابمو داد بعد با حاج بابا روبوسی کردو به دستشویی رفت ..

وقتی سفره رو پهن کردمو وسایلشو چیدم حاج بابا سرخوش گفت : چه کردی عروس؟!( صداشو پایین آورد ) پریسا جان بابا ! ایلیام کم تو زندگیش عذاب نکشیده کمکش کن تا بتونه گذشته ی پر دردشو فراموش کنه ، بهش محبت کن و مرهمی به روی زخمای دلش باش ..

با لحن اطمینان بخشی جواب دادم : تمام سعیمو میکنم ..ایلیا حوله بدست از دستشویی بیرون اومد : بابا با حاج صالح صحبت کردین ؟

_: نه اول اومدم بله رو از عروس بگیرم بعد برم سراغ پدر عروس ..

از شرم لب به دندون گرفتمو برای کشیدن غذا به آشپزخونه رفتم ...


یه هفته گذشت و مدت محرم بودن ما تموم شد ولی از حاج بابا خبری نبود روم نمیشد از ایلیا چیزی بپرسم خودشم هیچی نمیگفت فقط تماس گرفتو گفت که شب نمیاد .. همین .. دلم بدجور گرفته بود نمیدونستم چه خبره یعنی ایلیام منو بازی داده ؟! ولی نمیتونست این جوری باشه وگرنه منو از خونه ش بیرون میکرد .. آخر شب بود که صدای زنگ تلفن دو متر منو از جام پروند .. شماره ناشناس بود : من که کسی رو ندارم زنگ بزنه اونم این وقت شب !!

با ترسو لرز جواب دادم صدای گرم حاج بابا آب گوارایی بود که آتیش دلمو خاموش کرد : پریسا جان بابا ، فردا حدود ساعت شش عصر آماده باش با ایلیا میایم دنبالت باید جایی بریم ..

پرسیدم : کجا ؟!

حاج بابا : فردا که رفتیم میفهمی .. فقط خوب استراحت کن نمیخوام فردا قیافه ت عبوسو نگران باشه ..

با لحنی پر استرس نالیدم : بابام ؟!

حاج بابا خندید : تو که از الان نگرانی بابا وای به فردا !
کمی مکث کرد : ممن فردا یه دختر با شهامتو محکم میخوام .. حالام برو استراحت کن ..
بعد از خداحافظی گوشی رو گذاشت ولی من که هنگ کرده بودم تا چند دقیقه گوشی به دست به دیوار رو به روم چشم دوختم : چه طوری با بابام رو به روش ؟ زیبـــــــــــــــــــــا ! حاج بابا دختر محکم میخواست ولی من با تصور ملاقات با زیبا خودمو خیس کرده بودم چه برسه به اینکه تو واقعیت ببینمش !
به صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم گوشی تلفنو رو سر جاش گذاشتم .. شماره ی ایلیا روی صفحه ی گوشیم چشمک میزد سریع جواب دادم : سلام ..

لحن ایلیا مثل همیشه نبود ، مهربون بود ولی نه مثل همیشه : سلام ، پریسا بابا باهات تماس گرفت ؟

_: آره همین الان باهم صحبت کردیم ..

باز با همون لحن گفت : پس فردا حاضر باش اومدم دنبالت معطل نشم .. تا فردا ..
تماسو قطع کرد ، منتظر نشد جوابشو بدم


تا نزدیکای صبح خواب به چشمم نیومد لحن سرد ایلیا ذهنمو در گیر کرده بود ..پرنده ی خیالم به هر جا که میشد سر زده بودو رو بوم همه یه یکی دو باری نشسته بود ولی به نتیجه نرسیده بودو دست از پا درازتر برگشته بود . آخرشم به نتیجه نرسیدمو با یه قرص آرام بخش به خواب رفتم ..

حدودای ساعت دوازده بود که با کرختیو سردرد از خواب بیدار شدم . بازم یه روز دیگه با دردسرای تازه ش !! شاید اگه میدونستم اون روز چه اتفاقایی در انتظارمه تعداد قرصای شب قبلو بیشتر میکردم ولی خب به قولی قسمت بود زنده بمونم..

حاج بابا گفته بود یه دختر محکمو با شهامت میخواد .. عزممو جزم کردم باید رو پا میموندم تا ببینم خدایی که همه دم از عدالتش میزدن برای کسایی که به روحو جسم یه دختر بی پناه آسیب رسونده بودن چه آخرو عاقبتی در نظر گرفته ..

یه نوار گذاشتم یه کم برا خودم قر دادم تا از اون حالو هوا بیرون بیام بعد یه دوش جانانه گرفتم یکی از بهترین لباسامو انتخاب کردم .. چادرو مانتو مجلسی رو که ایلیا برام خرید بودو گذاشتم ..

هر کار میکردم بازم فکرم آزاد نمیشد . نه اشتهایی داشتم نه حوصله ای برای پختو پز .. ساعت حدودای چهارو نیم بود داشتم آماده میشدم که باز صدای تلفن منو که غرق فکر بودم از جا پروند .. حاج بابا بود .. حتمآ میخواست گوش زد کنه که سر ساعت آماده باشم گوشی رو برداشتم : سلام

صدای گرمش تو گوشم پیچید : سلام بابا جان ..خوبی ؟ آماده ای ؟

لحن حمایتگرش لبخند به لبم نشوند : خوبم.. و آماده ی آماده ..

صدای آهش به گوشم رسید کنجکاو شدم : چیزی شده ؟!

_: چیز مهمی نیست ، فقط پریسا جان امروز که اومدیم دنبالت زیاد از رفتار ایلیا ناراحت نشو ..
یه سری حقایق هست که باید روشن بشه ..

دلم هری ریخت پایین : وای ! نگرانم کردین ، چی شده ؟

_: هیچی بابا به زودی همه چی روشن میشه .. حالام آماده باش تا بیایم ..


ذهن نگرانو پریشونم بدتر به تبو تاب افتاد تا بفهمه چه خبر شده یعنی بابا به عمو و ایلیا چی گفته بود ؟! یعنی ایلیا پشیمون شده بود . به قول عمو باید صبر میکردم .. ساعت حدوادی شیش بود که حاضرو آماده منتظر نشسته بودم . رأس ساعت شیش بود که ایلیا برام میس انداخت از پشت پنجره نگا کردم خودش بود حتی از ماشین پیاده نشده بود باید خودمو برای هر رفتاری از طرف اون آماده میکرد دیگه مطمئن شدم بابا حرفی زده و اونو پشیمون کرده ولی چه حرفی ؟!

رفتم پایین خودم در ماشینو باز کردمو سوار شدم : سلام ..

عمو مثل همیشه با لبخند مهربونش جوابمو داد ولی ایلیا یه سلام سردو سرسری کرد حتی نگامم نکرد .. خیلی بهم برخورد اجازه نداشت قبل از شنیدن حرفام این طوری باهام رفتار کنه ..

عمو به سمتم برگشت : خوبی بابا ؟

سر تکون دادم : خوبم .. فقط یه کم دلهره دارم ..

ایلیا بالاخره به حرف اومد : دلهره ت برا چیه ؟ ازچی میترسی ؟

منتظر بودم از تو آینه یه نگا بهم بندازه ولی !!! برا همین منم به همون سردی جواب دادم : دلهره دارم ولی ترس ! نه ترسی ندارم .. اونایی باید بترسن که چیزی برا از دست دادن دارن ولی من پاک باخته م دیگه چیزی ندارم که به خاطر از دست دادنش واهمه داشته باشم ..

دیگه تا موقعی که برسیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم و هر کدوم تو عالم خودمون سیر میکردیم ..


هرچی به خونه مون نزدیک تر میشدیم اضطراب منم بیشتر میشد رو به رو شدن با کسایی که منو مثه یه آشغال از خونه ی خودم بیرون انداخته بودن کار آسونی نبود .. باید خودمو باری هر برخوردی آماده میکردم مسلمآ اونا دست پیش میگرفتنو برای تبرئه کردن خودشون هر کاری میکردن .. وقتی وارد خیابون اصلی شدیم چشمامو رو هم گذاشتم حس کردم وارد کوچه شدیم وقتی ایلیا ترمز کردو ماشینو پارک کرد عمو از ماشین پیاده شد ولی انگار تو چشمای من چسب ریخته بودن ! باز کردنشون برام سخت بود .. صدای ایلیا توجهمو جلب کرد : نمیخوای پیاده شی ! نگو که نفهمیدی رسیدیم ..

چشمامو باز کردم بدون اینکه به اون یا خونه ی پدری نگاهی بندازم دست بردم درو باز کنم که باز صدای سردشو شنیدم : فقط اگه یه کلمه از حرفایی که اینجا گفته میشه حقیقت داشته باشه به ولای علی بلایی سرت میارم که از زنده بودنت پشیمون شی..

به سرعت به سمتش برگشتم یه لحظه نگامون تو هم قفل شد نگاش با لحنش نمیخوند ! چشماش هنوز همون چشمای مهربونو عاشق بودن با نگاهی به گرمی یه نسکافه ی دلچسب ! برعکس لحنش که سردو یخی بود.. یعنی چی شنیده بود ! داشتم از اضطراب قبض روح میشدم .. بعد از چهار پنج سال باز پشت این در جهنم وایساده بودم .. ایستادن امروزم با اون روز یه فرق داشت اونم داشتن دو تا حامی بود .. زیر چشمی نگاهی به ایلیا کردم یعنی هنوز میتونستم به حمایتش دلگرم باشم .. عمو صدام زد : پریسا بابا حاضری ؟

لبام از هم باز نمیشدن .. با تکون سرم اعلام آمادگی کردم ..
عمو زنگ خونه رو فشار داد چند دقیقه بعد صدای نا آشنایی پرسید : کیه ؟!

عمو پاسخ داد : مدبر هستم ..

در باز شد دخترکی با مانتو و مقنعه درو باز کرد ! بفرمایین حاج آقا ، تو پذیرایی منتظر باشین تا آقا تشریف بیارن ..

این دختر کی بود ؟!
دختری که چشمای وحشیو عشوه گرش برای به دام انداختن هر مردی آماده بود ! این نوع نگاه و طرز ادا کردن کلمات برای غوغای خفته در وجود پریسا آشنا بود او به خوبی مکر وجود این جور دخترا رو حس میکرد ..


وارد خونه که شدم یه لحظه خشکم زد ! یه بازسازی اساسی باعث شده بود تا مدل خونه کلآ عوض شه .. قبلآ از در که وارد میشدیم سمت راست سرویس دستشوییو حموم وسمت چپ یه جایی مثه حوض خونه با یه حوض کوچولو که یه فواره وسطش داشتو یه چندتایی ماهی گلی توش این ور اون ور میرفتن ولی حالا جایش یه اتاق بود کنار اتاق راه پله ها که تغییر چندانی نکرده و
فقط دیگه مثل باقی جاهای خونه سنگ شده بودن .. روبه روی پله ها آشپزخونه بعد دو پله پایین میرفتیم یه هال کوچولو ، ولی این هال کجا اون قبلیه کجا !! قبلآ هال کوچیکه با پشتی پر شده بود حالا با یه نیم ست صورتی چرک ، جای کتابخونه ی بابا یه تلویزیون ال سی دی بود ..هال با یه دکور بندی چوبی خیلی شیک که از برگهای پیچک طبیعی پوشیده شده بود از پذیرایی جدا میشد ..پذیرایی که دیگه نگو !!
قالیچه ی وسط اتاق خیلی به چشم میومد و دورش دو دست مبل استیل چیده شده بود .. تو پذیراییم که با سه چهارتا پله از پذیراییی بالاتر بود میزوصندلی هجده نفره ی ست مبلا آدمو یاد فیلمای اشرافی مینداخت ..در دیگه ای از آشپزخونه به پذیرایی باز شده بود تا پذیرایی راحت تر باشه !!
درسته خونه شیکو خوش دیزاین بود ولی هواش برای من سنگین بود دلم میخواست زودتر برم بیرون .. از این خونه خاطرات خوبی نداشتم ..

نه از پدر خبری بود نه از زیبا !! حس کردم یه جورایی داره بهمون بی احترامی میشه . من هیچی ولی از این که به ایلیا و عمو اهانت بشه خوشم نمیومد ..


چند دقیقه منتظر نشستیم تا پدرم با اخم سنگینی روی پیشونی و کاملآ بی توجه به من وارد شد .. سلامو علیک سرسری بین مردها ردوبدل شد منم که کلآ آدم حساب نشدم ! فقط یه لحظه نگاش کردم ، هیچ تغییری نکرده بود .. امیدوار بودم پیر شده باشه ، دلم پدری با چهره ی شکسته و قدی خمیده می خواست ! این پدر خوش تیپو امروزی با ریشای آنکات شده و موهای مرتب به دردم نمیخورد .. مخصوصآ جایی نشست که چشمش به من نیوفته ..

دقایقی بدون حرف گذشت دخترک با سینی شربت وارد شد اول به ما شربت تعارف کرد نمیدونم چرا حس کردم بین دخترک و پدرم سرو سری هست !!

پدر سرفه ای کرد : من زیاد وقت ندارم برا همین سریع میرم سر اصل مطلب : نمیدونم این خانوم چه اراجیفی بهم بافته تحویلتون داده ! فقط همینو بگم که همون چهار پنج سال پیش من این دندونو کندم اندختم بیرون اون دیگه برای من وجود خارجی نداره . من این لکه ی ننگو از زندگیم پاک کردم بعدم به همه گفتم فرستادمش خارج از کشور . حالا شما از کدوم کثافت خونه پیداش کردین آوردینش اینجا نمیدونم ..
مکثی کرد : حاجی جان ، ما یه عمر نونو نمک همو خوردیم به همون قسمت دادم که این ام الفسادو تو خونه ی من نیار ولی حریفت نشدم ..

تند تند حرف میزد به هیچکس اجازه ی حرف زدن نمیداد دستهای عمو در هم فشرده شده بودن آخرم طاقت نیاورد تو حرفش رفت : حاج آقا ! ما اینجاییم فقط برای اینکه به امضای شما تو محضر احتیاج هست وگرنه مزاحم شما و وقت گران بهاتون نمیشدیم

بابا با لحن زشتو پرخاشگری گفت : مگه نگفتم هر محضری بگی میام امضا میدم فقط نمیخوام چشمم به چشمش بیوفته ..

این بار ایلیا خودشو وسط انداخت : من آوردمش .بابا داد زد : تو بیجا کردی مرتیکه ی جعلق !

عمو جلوش درومد : صبر کن حاجی جون تند نرو شما یه چیزایی گفتی که باید رو به رو میکردیم !

بابا با صورتی برافروخته و دستایی به میز قفل شده به جلو خم شد فریاد کشید : خجالت بکش مرد یعنی میخوای بگی من دروغ میگم آره ؟!

مکثی کرد ، مشت گره کرده شو رو دسته ی مبل کوبید : مرتیکه ی مفنگی تو مغازه ای که من برای بستن دهنش واسش خریدم حی و حاضر نشسته برو از خودش بپرس ..

من که نفهمیدم چی گفت ! منظورش از مرتیکه ی مفنگی کی بود ؟!


ایلیا گفت : ولی من اینجام تا در حضور خودش یه بار دیگه حقیقتو از دهنتون بشنوم ..

پدر از جایش بلند شد دیگه نمیتونست سر جایش بشینه ، دوری زد به من اشاره کرد : این خانووم ..این افعی که تو آستینم پروروندمش از سادگی همسرمو اعتماد من سوء استفاده کرد .. میدیدیم همیشه سرش تو کتابه خوشحال بودیم که سر به راهه .. تا اینکه یه روز اومد گفت که حامله س ( رو کرد به عمو ) حاجی خودت دختر داری اگه یه روز دخترت زل بزنه تو صورتتو با وقاحت تمام بگه که حامله س چه کار میکنی ؟! ها چی کار میکنی ؟

عمو جوابی نداد پدر کمی صبر کرد وقتی جوابی نگرفت ادامه داد : از خونه بیرونش کردم ، همسرم بدون توجه به حرف من رفت دنبالش ولی هرچی گشت پیداش نکرد از خدا خواسته رفته بود دنبال کثافت کاریاش .. چند روز بعد هی دیدم یکی در خونه مون وایمیسته و دورو بر خونه مون میپلکه .. یه روز یقه شو گرفتم گفتم در خونه ی ما چه میکنی اولش از جواب دادن طفره رفت بعد که خوب کتک خورد اعتراف کرد که شاگرد کتاب فروشیه سر خیابون بوده که این خانوم از اونجا خرید میکرده ..آشنایی اینا از ااونجا شروع میشه بعد ادامه پیدا میکنه با کمک خدمتکار خونه م که نمک منو خورده و نمکدون شکونده بود همدیگه رو ملاقات میکردن تا اینکه خانوم حامله میشه و گندش بالا میاد .. وقتی گفتم که دیگه خانومی وجود نداره از کوره در رفت و داد بیداد کرد فهمیدم همه ی این کارا برای پول بوده مجبور شدم برای اینکه دهنشو ببنده و آبرومو نبره حقو سکوت بدم یه مغازه براش خریدم .. این کل داستان بود ..میتونید برید از خود اون مردک هم بپرسید ..

لبهام به هم دوخته شده بود از شنیدن حرفایی که همه شون تهمت بودن هنگ کردم مغزم از کلماتو جملات خالی خالی شده بود

نمیتونستم حرفی بزنمو از خودم دفاع کنم .. نگاه سنگینیو رو خودم حس کردم ! ایلیا بود که منتظر چشم به دهن من دوخته بود ..
ولی من هیچ حسی تو تنم نداشتم .. از جام بلند شدم سری تکون دادم داد زدم : تو ... تو ...

هیچ حرفی به دهنم نیومد فقط از خونه بیرون رفتم پشت سرم ایلیا اومد : صبر کن ببینم کجا سرتو انداختی پایین داری میری ؟!
برگرد ببینم من امروز باید حقیقتو بفهمم ..

داد زدم : من به اون خونه برنمیگردم ..

داد بلندتری سرم کشید : اگه ریگی به کفشت نیست برمیگردی تو اون خونه و از خودت دفاع میکنی ..

کلافه دور خودم چرخیدم : فکر میکنی باور میکنه من همه ی حقیقتو گفتم ولی اون باور نکرد ..

عمو بین ما ایستاد : بچه ها ، این جا اصلآ جای مناسبی برای این حرفا نیست بهتره یه جای بهترو انتخاب کنین .. من با یه تاکسی میرم شمام برید یه گوشه بشینین سنگاتونو وا بکنین ..

ایلیا جواب داد : اگه راست میگه باید همین جا حقیقتو بگه .

از ته دل داد زدم : نمیتونم !! نمیتونم !!

ایلیا با چشمایی که رگه های خشم توش شعله میکشید گفت : هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره رو دست بخورم ..

عمو اونو کشید کنار آروم آروم باهاش حرف زد بعد رو کرد به من : سوار شو ..

سرمو تکون دادم و دوباره شروع کردم به دویدن صدای پایی از پشت سرم شنیدم یه دفعه دستم از پشت کشیده شد : پس همه ی حرفاش حقیقته ! تو کثافت منم گول زدی !! ولت نمیکنم باید تاوان این دروغگوییتو پس بدی ..

چادرمو گرفت منو به سمت ماشین کشید .. خودشم سوار شد اول عمو رو به جایی که میخواست بره رسوند بعد خوش به مقصدی که نمیدونستم کجاست روند ..


دوباره اتفاقای خونه ی بابا جلوی چشام جون گرفت ..
وقتی بابا با حالت وقیحو زشت بهش گفت که منو به خاطر یه بارداری نامشروع از خونه بیرون کرده مشتای گره شده ش ترس عمیقی به جونم انداخت تندی سرمو بلند کردمو به چشماش نگا کردم .. وای دو کاسه ی خون بودن دیگه حتی ذره ای از عشق قبل تو چشماش نبود معلوم بود به خودش فشار میاره تا چیزی نگه ..

تو ماشین نه اون حرف میزد نه من با سرعت میروند کنار اتوبان یادگار یه دفه زد رو ترمز : پیاده شو ..

با تعجب گفتم : اینجا ؟ !

با خشم داد زد : آره همین جا ، چیه به کلاست نمیخوره .. جای باحالتری مد نظرتون بود .. نه خانم من جای بهتری بلد نیستم (به سر تا پام اشاره کرد ) تا شما رو ببرم .

ناچاری پیاده شدم ..فعلآ هرچی میگفت باید گوش میکردم ..عصبانی بود از آدم عصبیم هرکار بگی برمیاد با ترسو لرز رامو کشیدم رفتم طرف فضای سبز کنار اتوبان


صدای فریادش تو فضا پیچید تو صورتش خشمو سرخوردگی بی داد میکرد : خدااااااااااا ! چراااااااااااااااا ؟! چرا من ؟! مگه من چه گناهی کرده بودم که همچین عقوبتی برام در نظر گرفتی ؟مگه نگفتی با لوالدین احسانا ؟ مگه من بجز نیکیو محبت کار دیگه ای کردم ؟
رو زانوهاش افتاد به چمنای زیر دستش چنگ زد صداش آروم تر شد : گفتی حروم نخورین نخوردم ، خوردم ؟
گفتی مال یتیم نخور به یتیم محبت کن کردم نکردم
سر شو رو به آسمون بلند کرد این عقوبت کدوم گناه کبیره ی نکرده م بود .

نمیتونستم ببینم این طوری به خودش آسیب برسونه خب اگه مشکلش من بودم میتونستم از زندگیش برم بیرون چرا خودشو این جوری عذاب میداد ..

جلو تر رفتم وقتی حضورمو کنارش حس کرد فریاد کشید : برو .. برو کنار
روی پاهاش نشست : میخواستی شکستن غرور یه مرد به قول خودت مؤمن مإبوببینی که دیدی حالا برو
صداش میلرزید : یادته یه روز بهت گفتم عاقلو بالغم گول نمیخورم تو فکر کن زرزدم ..
با سر انگشت به سینه ش زد :آره گول خوردم من گول تو مار خوش خطو خالو خوردم
سر تکون داد و با پوزخند ادامه داد :یادته گفتم ... گفتم گول دخترای نازو ملوسو نمیخورم حرف مفت زدم من گول تو افعی هفت سرو خوردم

اون قدر برایش ارزشو احترام قائل بودم که جوابی بهش ندادم ..
دستمو رو شونه ش گذاشتم : بلند شو با هم حرف بزنیم ..


شونه شو از زیر دستم کشید : به من دست نزن خانم من حرفی با شما ندارم به رو به رو اشاره کرد : بفرما برو

نفس عمیقی کشیدم : باشه تو بلند شو بذارم خیالم از تو راحت بشه می رم ، به جون خودت میرم ..

داد زد : جون منو قسم نخور

_: باشه به روح مارم قسم میخورم که از زندگیت میرم بیرون ..بلند شو مگه صدای بوقا رو نمیشنوی .. ماشینو بد جایی پارک کردی ممکنه باعث تصادف بشی .. منم که گناهکارم اونا که گناهی ندارن ..

دستشو بلند کرد : خواهش می کنم تو یکی دیگه دم از انسان دوستی و دلسوزی برای دیگران نزن حنات برای من رنگی نداره ..فقط راهتو بکشو برو ..

بغض سنگین تو گلوم نشست : باشه میرم ..به خاطر همه ی محبتات ممنونم ..
بغضمو با آبدهنم قورت دادم : تشکر بابت اینکه اجازه دادی این چند ماه خودمو خوشبخت حس کنم ..

داد زد : بس کن .. بسه هرچی گولم زدی ..

دیگه جای موندن نبود سرمو انداختم پایینو راه افتادم یه دفعه مثه فنر از جا پرید جلوم وایساد : هه کجا به سلامتی ! کور خوند که بذارم بابای ساده ی منو گول بزنیو بهش بگی پسرت منو تو خیابون ول کرد برا همین دوباره با سر رفتم تو لجن ..

دیگه نتونستم تحمل کنم ، داد زدم : دیگه اجازه نمیدم بهم اهانت کنی ..تا همین جا بسه .. یه روز من نشستم به حرفات گوش کردم حالا تو باید بشینی پای حرفام ..بعد برا همیشه گورمو از زندگی سراسر خوبیو ثوابت گم میکنم ..

بدون حرف به سمت ماشین رفتم ..

بعد از اینکه چند تا فریاد گوش خراش کشیدو خودشو خالی کرد اومد تو ماشین نشست ..


ماشینو که روشن کرد گفتم : برو به آدرسی که بهت میدم ..

زیر چشمی نگام کرد : قرار نیست خورده فرمایشای شما رو انجام بدم ..

سرمو به پنجره تکیه دادم : همین یه شبه دیگه خودمم نمیبینی چه برسه به این که خورده فرمایشی بشنوی ..

سری تکون دادو به سمت آدرسی که داده بودم رفت ..

ماشینو گوشه کوچه پارک کرد : بفرمایین فقط سریع بیا حوصله ندارم ..

سر تکون دادمو از ماشین پیاده شدم با خودم گفت : امیدوارم گیر نیوفتاده باشی فری زبل ..
زنگ زدم در بعد از چند دقیقه نفس گیر باز شد ..

به طبقه ی دوم که رسیدم دیدم فری درو باز کرده و متعجب تو چهار چوب وایساده زل زده به من مثل همیشه خوش پوشو آرایش کرده ..: غوغا جونِ من خودتی ؟ خواب نمیبینم ؟ کجایی تو دختر چند وقت پیدات نیست ؟ یادی از ما نمیکنی ؟

بدون اینکه جواب سؤالاشو بدم رفتم تو : چی تو بندو بساطت داری ؟

خندید : تا چی بخوای !

بی حوصله گفتم : یه چیز که یه خرده از خود بی خودم کنه ..

نگاهی به صورت بی حالم کرد : فکر کنم تکیلا مناسبت باشه ..

_: آره همون خوبه یه چند بسته سیگارم میخوام پین باشه لطفآ

سر تکون داد : بشین تا بیام ..

بعد از چند دقیقه با یه کیسه ی سیاه برگشت ، چند بسته سیگارم بهم داد : حالا بشین چه عجله ایه ..

کیسه و سیگارارو گرفتم گذاشتم تو کیفم : نه ممنون وقت ندارم .. عجله دارم .
دو تا چک پول پنجاهی گذاشتم رو میز ..

برشون داشت : او لل .. بانک زدی..مهمون باش این بارو بی تعارف ..

به صورتش بوسه ای زدم ، چشمکی زد : خوش بگذره ..

پوزخندی زدم از در اومدم بیرون کی فکر میکرد این دختر خوش پوش که صورتش با مهارت آرایش شده بود چه قدر بدبخته و یه دنیا غصه تو دل مهربونشه که از سر اجبار به این کار تن میده ..

تو ماشین که نشستم بدون اینه نگاش کنم گفتم برو خونه ی خودت .لطفآ..

پوزخند زد : قرارمون نبود تا صبح شما خرده فرمایش داشته باشی ..

نفس پر صدایی کشیدم : این آخریشه ..

به خونه که رسیدیم کتری گذاشتم یه چای دم کردم بعدم برای خودم سینی درست کردم . یه کاسه ماستو خیار پر ملات .. چندتا دونه زیتونو یه مقدار گوجه و خیار خورد شده ..یه ظرفم آجیل ، همه چی تکمیل بود .. یه لیوان برداشتم تو دستم حرکتش دادم ، خوش دست بود همونی که می خواستم !سینی رو بردم تو اتاق کیفمم برداشتم از توش کیسه و سیگارارو در آوردم
تا اونا رو دید داد زد : میخوای چه کار کنی کثافت ..این مسخره بازیا چیه پاشو جمعشون کن ..

در بسته ی سیگارو باز کردم یه نخ درآوردمو گوشه ی لبم گذاشتم ..روشنش کردم پک عمیقی بهش زدم و دودشو حلقه وار به سمتش فوت کردم : مگه نمیخوای راز زندگیمو بدونی ؟ مگه نگفتی گولت زدم ؟!
دوباره پک دیگه ای زدم : حاجی نه که نخوام بگم ، نه که بخوام بهت نارو بزنم ( لیوانمو پر کردم ) نه ، ولی تو زندگیم اون قدر اتفاقای زشت افتاده که روم نمیشه برات بگم ..

قبل از این که بتونه عکس العملی نشون بده لیوانو سر کشیدم .. مزه تلخو گزنده ش باعث شد صورتم جمع بشه خنده م گرفت یه روزی تکیلا برام شیرین ترین نوشیدنی بود ولی حالا از زهر مار تلخ تر بود .. وقتی پایین رفت معده و مریمو سوزوند تازه فهمیدم تو اون مدت چه چیز کوفتی میخوردمو چه بلایی سر خودم میاوردم یه قاشق سر پر ماستو خیار دهنم گذاشتم پشت سرش یه زیتون انداختم بالا ..

-: تو این مدت که لب به این چیزا نزدم عادتشم از سرم افتاده ..

پوزخند زد مسخره م میکرد : ناراحتی که عادت زشتت از سرت افتاده

باز سر تکون دادم : نه !

کم کم داشت اثر می کرد گرمای عجیبی تو تنم پیچید ..لیوان دیگه ای پر کردم سیگار دیگه ای روشن کردم ، پک محکمی زدم صدای فریادش تو گوشم پیچید : نمیخوام بگی نمیخوام بدونم بس کن دیگه .. ادامه نده داری خودتو میکشی ..

ولی غوغای خفته تو وجودم دوباره سربلند کرده بود و باز کسی جلودارش نبود ..

مکثی کردم ، چشم به چشمش دوخته بودم پک دیگه ای زدم .. زل زده بود تو چشمام دیگه وقتش بود لیوان دومو برداشتمو سر کشیدم تا به خوش بیاد سومیم رفتم بالا. دیگه مشنگ مشنگ بودم .. شنگول شنگول .. حتی اون موقعها که از این چیزا میخوردم اینقدر زیاده روی نکرده بودم ..


ایلیا...

وقتی از غفلتم استفاده کردو لیوان سومم سر کشید پریدم شیشه رو برداشتم کاش زودتر این کارو کرده بودم شاید فکر می کردم میخواد بلوف بزنه ولی زیاده روی کرد چهره ش تغییر کرده بود . چشماش خمار شدن صداش کش داربود یه جمله رو چند بار تکرار میکرد سیگارو با سیگار روشن میکرد طوری از سیگارش کام میگرفت انگار که میخواست اونو ببلعه .. پریسا داستان زندگیشو این طور برا تعریف کرد ..

وقتی مامانم رفتو دیگه برنگشت . من خیلی غصه دار شدم شده بودم مثه کبوتر ی که بالا شو چیدن روز به روز بیشتر تو خودم فرو میرفتم هیچ دوستی نداشتم تنها مونسم درس بود همیشه سرم تو دفتر کتابام بود به کار هیچ کس کار نداشتم .. کار نداشتم بابا کی میره کی میاد .. چی می خوردم ، چی می پوشیدم برام مهم نبود تا یه روز بابا اومد خونه گفت که میخواد با یه خانم که خیلی نازنینو مهربونه ازدواج کنه من اولش مخالفت کردم .. نه برا اینکه ازدواج بابا مهم باشه ها نه ، از اومدن یه آدم جدید به خونه بدم میومد .. اون موقع یه دختر چهارده ساله بودم با افسردگی شدید که خودم به معالجه ی خودم کمک نمیکردم و همیشه دکتر روانشناسم از این موضوع شکایت داشت قرصایی که برام تجویز میکردو یکی در میون که چه عرض کنم ده تا در میون میخوردم .. اغلبشونو می ریختم دور .. بگذریم !
پکای محکمی که به سیگارش میزد اعصابمو به هم ریخته بود .. چشمای خوشگلش پر از اشک بود معلوم بود بازگویی گذشته براش سخته ..ادامه داد : هی بگذریم ! بالاخره بابا با زیبا ازدواج کرد و اونو به خونه آورد .. اولاش زیاد بهش اهمیت نمیدادم به حرفاش گوش نمی کردم .. ولی اون قدر محبت کرد تا خامش شدم اونو تنها محرم رازم می دونستم و در کنارش احساس خوبی داشتم با خودم کنار اومدم اگه مامان نبود در عوض یکی بود که به جای اون بهم خوبی کنه .. بعضی شبا خواب مامانو میدیدم که دلواپسمه و همیشه یه اخم رو پیشونیش بود نمی فمیدم چرا اونجوریه تو عالم بچگی همه رو می ذاشتم به حساب اینکه داره حسودی می کنه و می خواسته که خودش کنارمون باشه .. زیبا دوستای بابا رو از میدون بیرون کرد هی زیر گوش بابا خوند که ما دختر تو خونه داریم خوبیت نداره مردا تو خونه مون آمدو رفت داشته باشن . بابا م که شده بود برده ی حلقه به گوش و تمام حرفاشو قبول میکرد .. خودشو داشش شده بودن یکه تازه میدون ..بابام ناراضی نبود چون اون قدر از اون برادر خواهر محبت دیده بود که فکر میکرد دیگه به هیچیو هیچکس احتیاج نداره .. کوچیکتر که بودم بابا اجازه نمیداد من مهمونی برم بزرگتر که شدم بعضی از مهمونیا که زیبا صلاح می دونست می رفتم
پک عمیقی به سیگارش زد و با چشمش دود خارج شده از دهنشو دنبال کرد معلوم بود فشار سختیو تحمل میکنه .. اشکاش دیگه رو گونه ش راه باز کرده بودن .. : تا اون شب کذایی 3-4 شبی بود که بابا رفته بود دبی . قبل از شام زیبا فرستادم حموم کمک کرد موهامو خشک کنم گفت حالا که خودمونیم یه کم به خودت برسیم چیزی نمی شه منم از خدا خواسته یه رژ خوشرنگ مالیدم .. بعدم گفت نامحرم که نداریم پاشو یه دونه از لباس خوشگلاتو بپوش ..
یه پیرهن داشتم که با خودش خریده بودم البته دور از چشم بابا ، لباسه از بالا و پایین باز بود چه درد سرت بدم نه پایین داشت نه بالا ..کلی ذوق کردم سمیه خانم تا منو دید کلی تعریف کرد برام اسپند ریخت بعدم گفت نمی دونم چرا سرم درد می کنه
زیبا بهش اجازه داد زودتر بره : برو سمیه خانوم جون فردا رو که ازمون نگرفتن یه قرصم بخور تخت بخواب فکر هیچیم نکن .. دیگه جمع کردن یه میز شام که کاری نداره ..
سمیه خانم دو تا دختر داشت یکی شونو شوهر داده بود برازجون یکی شونم اهواز درس میخوند خودشو شوهرشم ته باغ زندگی میکردن .. شوهرش کم شنوا بود ..

سمیه خانومم که گوشش خوب می شنید با قرص آرام بخشی که زیبا بهش دادو نمی دونم چی بود راهی خونه شده بود ..بعد از شام زیبا منو برد تو اتاقم شروع کرد به نوازش کردنم .. برام حرف میزد بوسم می کرد ، لوسم می کرد منم تو آسمونا در حال سیر !
گفت :برم دو تا چای بریزم.
خواستم خودم برم نذاشت ..
به این جای حرفش که رسید صداش بالا رفت معلوم بود فشار بالایی رو تحمل میکنه .. اشکاش گوله گوله از چشماش پایین میومدو از زیر چونه ش میریخت رو سینه و گردنش ..

رفتم جلو بغلش کنم پسم زد : همه تون مثل همین ولم کن ..

بعد ادامه داد : وقتی برگشت تنها نبود داداش بی شرفشم باهاش بود .. دلم ریخت من با اون سرو وضع ! لباس کوتاه ، آرایشو یه نامحرم ! خودمو جمع کردم خواستم رو تختیمو بکشم روم که زیبا نذاشت بعدم یه صندلی گذاشت کنار پنجره نشست شیشه ی ویسکیم گذاشت کنار دستش دو تا لیوان ریخت .

ترسیده بودم به چشمام نگا کرد : برا تو نمی ریزم نترس . چشمای خوشگلت وقتی میترسی جذاب تره .
خودشو برادرش نشستن خوردن .. بعدم نشست با خیال راحت به زجر کشیدن من نگاه کردو به ترسو بدبختیم خندید .. بلایی که اون شب به سرم آوردن تا عمر دارم یادم نمیره .. وقتی به خودم اومدم که اون دوتا تو اتاق نبودن و سند جدایی من با دوره ی پاکیم ملحفه ی آلوده ی روی تخت بود .. کاری نمی تونستم بکنم فقط گوشه ی اتاق کز کردمو با رو تختی بدنمو پوشوندم ..
دستاشو دور بدنش حلقه کرد انگار به اون شب برگشته بودو می خواست تنشو بپوشونه . از تو اتاق پتویی براش آوردم انداختم روش معلوم بود هزیون می گه :بدم میاد از خونه هایی که نه سر دارن نه ته که هر کثافت کاریی توشون می شه لب تا دندون نمی فهمه .
دوباره سیگاری آتیش زد :
خجالت می کشیدم به کسی بگم . تازه اگرم میگفتم کی باورش میشد یه زن که ایمان خودشو خانواده ش زبانزد خاصو عام بود همچین بلایی سرم آورده باشه ..

بدنش می لرزید .از خودم خجالت می کشیدم نمی تونستم تحمل کنم اشکای منم رو گونه هامو خیس کرده بود دلم میخواست فریاد بزنم چه طور دلشون اومده یه دخترک ظریفو دوست داشتنی رو اینجوری عذاب بدن .. بی خود نبود که از آدمایی با ظاهر به قول خودش مؤمن مأب بدش میومد ..

دوباره صداش شو شنیدم این بار شکسته و داغون : تنها کسی که بهش پناه می بردم سگ گرگی خونه بود اون که خطرو حس کرده بود مواقعی که می تونستم فرار کنم پناهم میداد .. وقتی خودمو به حیاط می رسوندم می گفتم :کوچولو قایمم کن
بعد به گوشه ای می خزیدم حیوون طوری رفتار می کرد که اونا نمی تونستن پیدام کنن .. ولی خب همیشه که خوش شانس نبودم بعضی وقتا به دامشون میوفتادم .. دو سال از دست این خواهرو برادر خواب راحت نداشتم تو این مدت خواستگارای زیادی داشتم ولی من قبول نمی کردم زیبام ازم طرفداری می کرد دیگه دلم نمی خواست برم مهمونی ولی از تنها شدن با اون می ترسیدم برا همین بالاجبار به مهمونیا می رفتم .. تا اینکه فهمیدم حامله م .. وقتی به زیبا گفتم گفت : باید بچه رو سر به نیست کنیم
ولی من که ترسیده بودم قبول نکردم تهدیدش کردم که به بابا می گم

البته دیگه بزرگتر شده بودم شایدم دیگه ترسم ریخته بود .. با زیبا کنتاک پیدا کردم هر روز دعواو فحشو فحش کاری تا بابا فهمید وقتی علتو جویا شد زیبا دست پیش گرفت به بابا گفت که با یکی دوست شدم حالام که بی آبرو شدم می خوام یه جوری خودمو تبرئه کنمو اونو مقصر جلوه بدم .. بابا که از عصبانیت به مرز سکته رسیده بود به حرفامو گریه هام توجه نکرد هرچی براش توضیح دادم قسم خوردم باور نکرد که نکرد یعنی طوری مسخ زیبا شده بود که اصلآ هیچ کدوم از حرفای منو قبول نمی کرد ..

انگار دیگه نمی تونست حرف بزنه کمی مکث کرد برایش آب آوردم ولی زد زیر دستمو گفت : کوفت بخورم بهتر از اینه که از دست جماعت مردم فریبی مثه شماها چیزی بخورم ..

سرشو با دستهاش گرفت . دلم برایش سوخت چه قدر عذاب کشیده بود این دختر .. آروم صداش کردم : پریسا ، پریسا خانوم میخوای دیگه ادامه ندی ..

سرشو بلند کرد با چشمای به خون نشسته نگام کرد : میدونی بابای کثافتم چی کار کرد به جای این که طرف منو بگیره پشت زنش دراومد گفت : توی هرزه فکر کردی چی ؟! منو خر فرض کردی که نمی فهمم به اون فامیلای کثافت مادرت رفتی .. بی شرف اگه راست می گی چرا همون موقع نگفتی ؟ چرا همون شبی که این اتفاق افتاد لال مونی گرفتیو چیزی نگفتی

نالیدم : بابا اون موقع شما نبودی ..

فریاد زد : من نبودم سمیه که بود چرا به اون نگفتی
سری تکون داد : میدونی ایلیا زیبا طوری با اطرافیانم رفتار کرده بود که حتی سمیه هم باور نمی کرد . تازه از نظر اونا من یه روانی بودم که مدتی تحت درمان روان پزشک بود ..
پدرم ادامه داد : دیگه کور خوندی هرکی از در اومد شوهرت می دم بری ..

اون موقع بود که زیبا با بدجنسی تمام به بابا گفت : آخه مرد کی یه زنو با یه بچه ی حروم تو شیکمش قبول می کنه ..
بابا مثل یه اژدها غریدو مثه بختک افتاد روم تا می خوردم کتکم زد بعدم از خونه بیرونم انداخت .. توی سرمای آذر ماه زیر شرشر بارون با یه دست لباس خونه و یه جفت دمپایی رو فرشی و چادر مشکی از خونه ش با تیپا پرتم کرد بیرون .. با تنی کبودو خسته تو دل شب ویلون خیابونا شدم .. نمیدونم چه قدر راه رفتم کجاها رو زیر پا گذاشتم فقط یه لحظه احساس کردم لرز بدی به جونم افتاد و مایعی لجزو گرم پاهامو خیس کرد


ساکت شد تمام وجودش میلرزید انگار لرزش اون روز به جونش افتاده بود برایش یه پتوی دیگه آوردم روش انداختم : هه آقای مهربون تو ام یکی مثه بابامی فکر کردی گولتو می نخورم ..بشین تا باقیشو برات بگم شاید دیگه هیچ وقت نتونم بگم ..

روبه روش نشستم : باشه اگه این طوری راحتی ادامه بده ..

دیگه جونی تو تنم نمونده بود .. از چندتا آدم تنه خوردم یادم نیست .. به چند نفر تنه زدم ، اونم یادم نیست .. چه قدر فحشو متلک شنیدم بماند .. بالاخره با چشمایی تقریبآ تار خانمی رو دیدم که روی صندلی تو پارک نشسته بود تمام نیرومو جمع کردم خودمو بهش رسوندم کنارش نشستم و خودمو بهش چسبوندم متعجب نگام کرد حس کردم دهنش بازو بسته میشه ولی چیزی نمی شنیدم .. از حال رفتم وقتی به هوش اومدم سرم به دست توی یه خونه ی گرم بودم .. ظاهر خونه تمیز بود تو جام نیم خیز شدم نگاهی به اطرافم انداختم کسی پیشم نبود دوباره دراز کشیدم اونجا کجا بودو چه طوری اونجا رسیده بودم اصلآ به خاطر نمیوردم
اتفاقایی که برام افتاده بود مثه یه فیلم تلخ جلو چشمم جون گرفتن کنترلی روی اشکام نداشتم مدتی گذشت که در باز شدو خانومی وارد اتاق شد ، با سلامی زیر لبی نگاش کردم ، جواب داد : سلام خانوم خانوما .. اوقور به خیر .. خوبی !

اشکامو با دست پاک کردم سر تکون دادم : خوبم ..

خندید : خوشحالم که اینو می شنوم ..

پرسیدم : ببخشید اینجا کجاس ؟ من چه طوری اومدم اینجا ؟

کنارم نشست : اینجا خونه ی منه ، تو ام با من اومدی .. یعنی بدون این که برام توضیح بدی کی هستی تو بغلم از حال رفتی ..

به خودم اشاره کردم : لباسام ؟ ! اونا رم شما عوض کردین ..

دستمو گرفت : آره عزیزم .. لباسات کثیف شده بودن مجبور شدم عوضشون کنم ..

یادم اومد چه اتفاقی افتاده بود : اون لعنتی از بین رفت ، نه ؟

متعجب نگام کرد : از چی حرف میزنی ..

لب به دندون گرفتمو چیزی نگفتم ..

گفت : خونواده ت کجان ؟ شماره بده زنگ بزنم بهشون یا آدرس بده کسی رو بفرستم خبرشون کنه ..

با اشکو آه سری تکون دادمو پتو رو روی سرم کشیدم گریه م به هق هق تبدیل شد صداشو شنیدم : فعلآ استراحت کن بعدآ صحبت می کنیم ..

تا شب حرفی نزد سِرم تموم شده بود برام سوپم پخته بود داد خوردم .. شب که شد کنارم نشست : خب دیگه فکر کنم بتونی برام توضیح بدی که چه اتفاقی برات افتاده ..

اون لحظه کسی رو جز اون نداشتم مجبور شدم برایش اتفاقای افتاده رو با کمی سانسور بگم .. وقتی حرفم تموم شد گفت : تو اشتباه کردی ، حتی اگه از خونه ت بیرونت کردن باید می موندیو اون قدر التماس می کردی تا دوباره به خونه راهت بدن .. خونه ی خودت هرچه قدرم بد باید می موندی ..

چه طور بهش می گفتم اون خونه با خونه های فساد فرقی نداشت روم نمی شد بهش بگم بلایی که سرم اومده کار زن بابامه .. من فقط گفتم کار برادر زن بابام بوده ولی از جزئیات حرفی نزدم یعنی روم نمی شد .. : من اگه بمیرم به اون خونه بر نمی گردم ..

با اخمی تو پیشونیش پرسید : فکراتو کردی ؟مطمئنی ؟

_: مطمئن مطمئنم

نگاه عمیقی بهم کرد : اگه بهت بگم اینجام یه خونه ی فساده چی می گی ؟

از شدت درموندگی زار زدم ، از چاله دراومده و تو چاه افتاده بودم ! دستشو رو دستم گذاشت : من نون مفت به کسی نمی دم ولی نمی دونم چرا مهرت به دلم نشست ..بهت قول می دم تا وقتی پیش من هستی نمی ذارم دست کسی بهت برسه ولی بدون باید برام کار کنی .. ممکنه نذارم ازت لذت جسمی ببرن ولی باید بهشون لذت بصریو بدی تا موندگار شنو جای دیگه نرن ..

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد : ببین من یه ساقیم .. بهم میگن سوری سوروسات منظورشون اینه که همیشه تو خونه م سوروسات به پاس از هر جورش که فکر کنی از نوشیدنی بگیر تا کشیدنی خوردنی چندتا دخترم دارم برای مواقع لزوم ولی فقط برای پذیرایی ازشون استفاده می کنم .. بهت لطف می کنم تو بغلشون نمی ندازمت عوضش باید همه کار بکنی بعضی اوقات بالا میارن زیرشونو کثیف میکنن یا وقتی با دختران کثافت کاری دارن نظافتش با توئه ، باید همه ی این کارا رو برام بکنی . قبلآ این کارا رو یه دختره برام می کرد یه بار یه خر پول اومد غرش زد بردش ، دستم بسته موند حالا تو میتونی جاشو پر کنی ...


پوزخندی رو لبش بود که قلبو به درد آورد .دلم میخواست بغلش کنم ببوسمش نازو نوازشش کنمو یه کم درد شو تسکین بدم ولی هیچ جوری قبولم نمی کرد .چه قدر این دختر سختی کشیده رو فقط خدا می دونه و بس !
سرشو بلند کرد : تو می دونی به کی میگن ساقی ؟

با سر جوابشو دادم که میدونم ..

پاکت سیگارو به دست گرفت بالا پایینش کرد بعد تو دستش مچاله کرد : سوری جون هرشب مهمون داشت اونم چه مهمونایی .. هیچ کس اجازه نداشت منو طلب کنه ولی بعضی اوقات دستشون هرز میرفت که دادی از طرف من و چشم غره ای از سوری جون مجبورشون می کرد حدشونو بدونن .. من باید از هرجور آدمی با هرچی که می خواست پذیرایی می کردم بعدم که میرفتن نظافت خونه با من بود باید تمام کثافت کاریاشونو تمیز می شد .. آشپزیو خونه داریم با من بود .. یه طورایی شده بودم کلفت بی جیره و مواجب خونه ش ولی همین که مجبور نبودم تن به هر خفتی بدم برام کافی بود .. دخترای دیگه بهم حسودی میکردن آنا تقریبآ چشم دیدن منو نداشت چون سوری جون خیلی هوامو داشتو همیشه طرف منو می گرفت .. البته در ظاهر بهم فخر می فروخت که من یه کلفتمو اون خانوم ولی بعدها فهمیدم از این که من از چشم هرزه ی مردا دور بودمو اون مجبور بود تن به هر خفتی بده ازم متنفره .
شش ماه قبل از این که تو منو پیدا کنی سوری جون به خاطر ایست قلبی رفت . من دوباره بی پناه شدم .. درسته که سوری جون به خیلیا بد کردو اونا رو به خاک سیا نشوند ولی الحق که درباره ی من مردی کرد همین که اجازه نداد دست هیچ کدوم از اون کثافتا به من برسه خودش خیلی بود .. با مردن سوری جون ویلون شدیم تا این که توسط یه دختری به اسم کتی با بهروز آشنا شدیم .. بهروز خونه ی فساد داشت اون همه مون با خودش به خونه ش برد .. از اون جایی که به قول بهروز آس بودم یعنی هم خوشگل بودمو هم خوش استیل و همین که با کسی رابطه نداشتم برای این که به قول خودشون رو دور بمونمو زود تکراری نشم منو هرجایی نمی فرستاد فقط جاهایی می رفتم که با کلاس بودنو خوب پول میدادن ..

خنده ی هیستریکو تلخی کرد : می دونی سومی یا چهارمین کسی که قرار بود پیشش برم کی بود ؟

سرمو به معنی نه تکون دادم ، دیگه حتی قدرت حرف زدن نداشتم .. خیلی سخته مردی پای دردو دل زنی که عاشقانه می پرستتش بشینه و به اتفاقای تلخی که برایش افتاده گوش بده و نتونه کاری بکنه ..

زهر خندی زد : یه روز بهروز اومد گفت یه حاجی بازاری خر پولو معروف دو سه تا از دخترا رو برای یه هفته خواسته .. حاجی به همه گفته می خواد بره عمره ولی در اصل می خواسته بره شمال عشقو حال ..از بهروز ویلاو همه جور وسایل تفریحی خواسته بود .. بهروز از من خواست تا با دو سه تا دیگه از دخترا آماده شمو خودمو برسونم شمال تا قبل از رسیدن اون هم ویلا رو آماده کنیم هم وسایل پذیراییو ..
دو هفته ؟! خیلی بد بود !! بدتر این بود که حاجی که باید دو هفته رو باهاش سر میکردم کسی نبود جز حاج رضا حقیقت پدر زیبا ..

چشمام از تعجب تا آخرین حد گشاد شده بودن : همین حاج رضا حقیقت خودمون معتمد کسبه ی محل ؟!

سرشو تکون داد : آره همون .. یه طورایی بابابزرگم ! منم نامردی نکردم دو تا قرص خردم به بهانه ی اینکه عذر دارم نرفتم بهروز خیلی عصبانی شد ولی کاریش نمی تونست بکنه برا همین به جای من آتوسا رفت .. که بعدش شد رفیق فاب حاجیو دیگه همیشه حاجی اونو می خواست ..

بهروز خیلی بهم لطف کرد معمولآ دو هفته یه بار منو می فرستاد به قول خودش این طوری بیشتر پول درمیاورد ولی یکی دو تا از بچه ها معتقد بودن منو برا خودش می خواد .. اونا می گفتن عاشقم شده ولی پول لازم بود برای اینکه صدای دخترای دیگه درنیاد بعضی اوقات منو می فرسته به اعتقاد اونا منتظر بود پولاشو جمع کنه اون وقت دیگه منو جایی نفرسته و برا خودش نگه داره ..در هر صورت دلیلش هرچی بود به نفع من بود ..البته بعضی شبا که شنگول بود باید پذیراش می شدم ولی خب همیشه گفتن بد از بدتر بهتره ..

سرشو بلند کرد زل زد تو چشمام : اینم قصه ی پر غصه ی من واو به واو زندگیمو برات گفتم دیگه هیچ رازی تو زندگیم نمونده که تو ندونی جز این که تو تنها مردی بودی که کنارش احساس بودن کردم .. از آغوشش لذت برمو به آرامش رسیدم می گن مستیو راستی.. حالام دیگه گورمو از زندگیت گم میکنم ..

یه روز یه زنی که در نظر مردم یه خانم متدین بود و همیشه سجاده ش پهن بود زندگیمو به گند کشید ولی بعد زنی که همون مردم گناهکار می دونستنش بهم پناه داد .. برای همینه که از هرچی آدم به ظاهر متدینه بدم میاد..

معلوم بود دیگه اراده ای از خودش نداره از جاش بلند شد دستاشو مرتب تو هوا تکون می دادو هزیون وار چیزایی زیر لب زمزمه میکرد که واضح نبود ..بدنش به راستو چپ میوفتاد از جام بلند شدم رو دستام بلندش کردم بردمش تو اتاق خودم دیگه حسابی تو عالم هپروت بود .. گذاشتمش رو تخت سرش به بالشت نرسیده خواب بود .. لباساشو عوض کردم پیشونیشو بوسیدم :بیشتر از همیشه دوست دارم خانوم کوچولوی رنج کشیده ی خودم ..

برگشتم تو هال در اتاقو کامل نبستم ترسیدم یه وقت حالش بد بشه اول اون شیشه ی کذاییو خالی کردمو شیشه شو انداختم دور
بعدم ظرفا رو شستم تمام مدت به زندگی پر دردو رنج پریسا فکر میکردم .. بغض سنگینی تو گلوم نشسته بود که باید یه جوری یه جایی خالیش میکردم .. ولی نمیتونستم از خونه بیرون برم نباید پریسا رو تنها می گذاشتم .. ممکن بود از خواب بیدار بشه و تو عالم مستی کار دست خودش بده .. شاید حالش بهم بخوره و نیاز داشته باشه کسی کنارش باشه ..
بهترین جا تو اون لحظه حموم بود .. رفتم حموم دوش رو تا آخر باز کردم زیرش وایسادمو به بغضم اجازه ی شکستن دادم .. اشکام سرازیر شدن مشتای گره شدمو به دیوار میکوبیدم و بی صدا فریاد میکشیدم .. اون قدر بی صدا فریاد کشیدمو به دیوار مشت کوبیدم که دیگه رمقی تو وجودم نمونده بود .. با زانو رو زمین افتادم همون طور چهار دستو پا زیر دوش غرورو کنار گذاشتمو زار زدم .. نمی تونستم باور کنم دختر نازنینی رو که من به حد پرستش دوسش داشتم طعمه ی گرگای انسان نمایی شده باشه که خودشونو عابدو متدین نشون می دادن.. بعد از این که بغضمو خالی کردم از جام بلند شدم یه لیف سرسری به تنم کشیدمو از حموم بیرون اومدم .. فرشته ی معصوم من تو خواب ناز بود دختری که به ظاهر وجود خدا رو انکار می کرد ولی معلوم بود با تمام وجود قبولش داره و در هر کاری که می کنه او رو ناظر کاراش میدونه .. لباسامو پوشیدم بدون اینکه به ساعت نگا کنم گوشیمو برداشتمو به حاج بابا زنگ زدم تو اون لحظه فقط صدای گرمو مهربون پدرم میتونست روح خستمو تسکین بده و آرومم کنه ...


با تابش نور خورشید چشمامو به سختی باز کردم سردرد بدی داشتم .. نیدونستم کامو چم شده .. با کرختی نگاهی به اطرافم انداختم اتاق برام نا آشنا بود ب زحمت از جام بلند شدم دوری تو اتاق زدم : واای اینجا که اتاق ایلیاس ! ولی ن اینجا چه میکنم ..
برگشتم رو تخت نشستم یواش یواش گندی رو که شب قبل زده بودمو به خاطر میاوردم .. کمو بیش اتفاقای شب قبلو به خاطر داشتم من احمق همه چیو براش گفته بودم دیگه هیچ رازی تو زندگیم نبود که اون ندونه با خودش بود که باور کنه یا نه ! اون به من شک کرده بود ، به من ! من که باورش کردمو هر بارم که شکی تو دلم افتاده بود بهش توجه نکردم !

سر گیجه ی بدی داشتم اول رفتم دستشویی سررمو زیر آب فرو بردم بعد موهامو که آب ازش میچکید با حوله خشک کردم دوباره با کش پشت سرم بستمشون از پله ها پایین رفتم چند بار نزدیک بود پرت شم ولی تعادلمو حفظ کردم ..


پوزخندی به خودم زدم : با چه وسواسی لباس انتخاب کردم .. مثلآ دلم میخواست به چشمشون بیامو خودمو رو پا نشون بدم .. چه میدونستم ایلیا این جوری میزنه تو برجکمو جلوی همه خوردم میکنه !!
دوباره حالم گرفته شد از دست ایلیا عصبانی بودم دلم نمیخواست یه مدت ببینمش تند تند کارامو انجام دادم تا قبل از اینکه برگرده از اونجا برم ..
همزمان با خارج شدن من از در ورودی ساختمون در با ریموت باز شدو ایلیا با ماشین وارد شد : اه ! شانس ندارم که !!
روی پله های ایوون وایسادم که هم تعادلمو حفظ کنم هم برای مواجه شدن با اون آماده بشم .. چشمامو بستم چند نفس عمیق کشیدم . به صدای بسته شدن در ماشین چشمامو باز کردم ! : ووه ! این دیگه کیه ؟! نمیشناختمش ! ولی عجب تیپو قیافه ای داشت ، یه شلوار جین دودی ، کت اسپرت یه کم روشن تر از شلوارش با پیرهن یاسی تنش بود یه عینک آفتابی خیلی شیکم زده بود .. اون قدر تو کف تیپش بودم یادم رفت که با یه مرد غریبه رو به رو شدم ، ایلیا که میدونست من هنوز اینجام چرا کلید خونه رو به یه مرد غریبه داده بود ؟! باید حتمآ راجع به این سهل انگاریش برام توضیح بده .
تو این فکرا بودم که غریبه با دسته گی خوشگلی از رزهای قرمزو یه بسته ی کادو شده جلوم وایساد عینکو از چشمش برداشت : نــــــــــــــــــــــــ ـــــه ! حقیقت نداره این مرد غریبه ی خوشتیپ که صورتش شیش که چه عرض کنم ده تیغه شده نمتونه ایلیا باشه ..
نه تنها لبهاش که صورتشم به چهره ی بهت زدم میخندید

پایین پله ها جلوی پام زانو زد ، دسته گلو روی بستهه گذاشتو با دو تا دست بالای سرش آورد ، سرشو خم کرد با لحنی سرشار از شرمندگی گفت : اگه بگم غلط کردم شک کردم میتونم امیدوار باشه که ببخشیم ؟!

جوابشو ندادم .. یه کم سرشو بالا آورد از بین دستهاش با لبخند شیرینی روی لبهاش نگاهی بهم انداخت . تمام نیرومو جمع کردم از پله ها پایین اومدمو از کنارش رد شدم و به راهم ادامه دادم .. سریع از جایش بلند شد جلوم وایساد : پریسای خوبم ! معذرت میخوام منو ببخش .. تو که میدونی چه قدر دوست دارم ..

پوزخندی زدم : با اون نمایش مسخره ای که دیروز اجرا کردی اوج عشقو دوست داشتنو بهم نشون دادی .
بازم از کنارش رد شدم

دوباره پرید راهمو سد کرد : باور کن ته دلم مطمئن بودم همه ی اون حرفا دروغه ولی قبول کن منم آدمم ! اجازه دارم شک کنم ، اشتباه کنم ، غیر از اینه ؟

به چشماش که از عشقو اشتیاق میسوختن نگاه کردم : آره تو هم آدمی اجازه دای شک کنی ، اشتباه کنی . ولی میتونستی از خودم سؤال کنی نه این که منو ببری اون جا و اون یه نصفه نیمه غرورو ششخصیتم که داشتم نابود کنی .. من همون دیشب بخشیده بودمت که همه ی زندگیمو برات گفتم ولی ازم نخواه .. ( سرمو پایین انداختم ) ازم نخواه که باهات ادامه بدم ..


ایلیا بهت زده نگام کردو دستشو بالا آورد : نه پریسا ! نــــــــــــــــــــــــ ــه ! خواهش میکنم اینو نگو ، هرچی میخوای بگو اصلآ بزن بکش ولی نگو که ترکم میکنی .. چه طوره دوباره با هم بریم اونجا و جلوی همونا به پات بیوفتمو عذر خواهی کنم ، هان !
سر تکون دادم : روغنی رو که ریخته نمیشه جمع کرد تو همون یه ذره آبروییم که داشتم پیش بابامو عمو از بین بردی ..

_: حاضرم هرجا که بخوای بیام به حماقتم اعتراف کنم ولی ازم نخواه از دستت بدم ..

دوباره از کوره در رفتمو تخس شدم : به قلب شکسته ت رحم کنم ! چرا ؟ مگه تو به منو قلب پاره پاره م رحم کردی ؟! مگه تو به غرورو شخصیت له شدم رحم کردی ؟ تو منو مثه یه حشره ی بی ارزش زیر پات له کردی اونم کجا تو خونه ی پدری که منتظر بود یه بار دیگه خورد شدنمو ببینه و لذتش کامل تر شه ..
رومو برگردوندم : ایلیا ، امیدوارم هیچوقت طعم دشمن شاد شدنو بچشی ،من دیروز با تمام وجودم چشیدمش خیلی تلخ بود خیلی ..

پشتمو بهش کردم دو طرف چادرمو با دستم گرفتمو از حرص تکونش دادم : وای ایلیا ایلیا کاش بدونی چی به سر جگر سوخته م آوردی !!
بغضم شکست به هق هق افتادم ..

صداشو شنیدم آه پر صدایی کشید : هر چی بگی حق داری .. خودمم میدونم که لیاقت تو رو ندارم ولی قبول کن ( کنارم ایستاد گلارو به سمتم گرفت ) قبول کن که من مار گزیده ایم که از ریسمون سیاهو سفید میترسه ! به جون خودت که برام خیلی عزیزه ترسیدم که باز رو دست خورده باشم . خیانت سمانه زیاد برام مهم نبود چون دوسش نداشتم ولی تو همه ی عشقمی ( به سینه ش کوبید ) همه ی وجودمی ضربه خوردن از تو برام قابل تحمل نبود ..

با صدایی که به سختی شنیده میشد جواب دادم : اجازه بده یه مدت تنها باشم ، اجازه بده تیکه های شکسته ی قلبمو دوباره به هم بچسبونم ..

با لحنی که دلمو به آتیش کشید گفت : باشه هرچی تو بخوای ، ولی کاش منو لایق میدونستی تا منم تو چسبوندن اون تیکه همراهیت میکردم ..
بی هیچ حرفی پاکتی رو از تو کیفم در آوردمو به سمتش گرفتم با تعجب پرسید : این چیه ؟!

_: جواب آزمایش .. خیالم راحت شد از وجدان درد خلاص شدم .. جواب آزمایشم منفی بود .. ویروس HIVتو خونم نبود


پاکتو از دستم گرفت نگاهی بهش کرد : اجازه بده لااقل تا خونه برسونمت ..

گلا رو از دستش گرفتم و قبول کردم باهاش برم ولی روی صندلی عقب نشستم با حسرت نگام کرد ولی چیزی نگفت

همون طور که با گلبرگای گلا بازی می کردم سرمو چسبونده بودم به شیشه و طوری وانمود می کردم که حواسم به خیابونه ولی به تنها چیزی که توجه داشتم خودش بود .. سنگینی نگاشو حس میکردم ولی باهاش مبارزه میکردم تا به سمتش برنگردم .. تا خونه فقط صدای موزیک بیکلامی که گذاشته بود به گوش میرسیدو بس .. آهسته میروند میدونستم برای اینکه بیشتر کنارم باشه این طوری رانندگی میکنه ولی اعتراض نکردم ..

وقتی از ماشین پیاده میشدم گفتم : یه جای مطمئن یه کار برام دستو پا کن دیگه نمی خوام سر بار کسی باشم ..

از کوره در رفت عصبانیش کرده بودم . اونم از ماشین پیاده شد درشو محکم بهم کوبید طوری که گفتم از جا کنده شد قفل مرکزیو زدو به سمتم اومد چادرمو کشید اون قدر تند راه میرفت که مجبور بودم دنبالش بدوم.. یه نگا به صورتش انداختم خواستم چیزی بگم ولی با دیدن صورتی که از خشم قرمز شده بود پشیمون شدم .. تا موقعی که وارد واحد خودمون شدیم چیزی نگفت ولی تا وارد شدیم !! چشمتون روز بد نبینه !! یک دفه خشم فرو خورده ش فوران کرد : تو با خودت چی فکر کردی ؟ فکر کردی میذارم هر کار دلت خواست بکنی ؟! فکر کردی به همین سادگی ولت میکنم ؟ نه خانم من تازه پیدات کردم دیگه م تا لحظه ای که بمیرم ازت جدا نمیشم ، گفتی میخوای تنها باشی گفتم باشه ، این باشه به معنی این نیست که تنهاییت زیاد طول میکشی ! نخیر فوق فوقش تا فردا !

یه لحظه به چشماش نگاه کردم برای اولین بار دلم لرزید .. یه چیزی تو نگاش بود که تا عمق وجودم نفوذ کرد .. یعنی این درخشش قبلآ م تو نگاش بودو من ندیده بود ؟ دیگه مهم نبود ، مهم این بود که یه دفعه هوس آغوششو کردم .. دلم خواست بپرم بغلشو مثه روزای قبل عقده ی دلمو خالی کنم ..محو چشماش بودم که صدام کرد ، لحنش عوض شده بود ، دوباره همون ایلیای همیشگی جلوم بود : خانومی ببخش دیگه !

اون قدر مظلومانه و بانمک این حرفو زد که خودمو لعنت کردم که چرا ازش خواستم تنهام بذاره ولی حرفی بود که زده بودم و غرورم اجازه نمی داد زیر حرفم بزنم ..من که اصلآ ازش کینه ای به دلم نبود گفتم : باشه بخشیدمت ..

خنده ی دلنشینی تحویلم داد که دلم براش ضعف رفت : پس بمونم دیگه !

خنده م گرفته بود ولی لب به دندون گرفتم تا خنده مو نبینه و پررو شه ! : نخیر شما تشریف میبرید هروقت گفتم برمیگردید ، باید تنها باشم میخوام فکر کنم ..

سرشو پایین انداختو به سمت در رفت حس کردم دلخور شده ، یه جورایی خیلی غرورش جریحه دار شده بود برای این که از اون حال درش بیارم گفتم : سعی میکنم فکر کردنم زیاد طول نکشه ..

دستگیره ی در تو دستش بود به سمتم برگشت : بازم مرامو معرفت تو ! عمو جونت که دیشب برام خطو نشون کشید که اگه دوروبرت آفتابی بشم حسابم با کرام الکاتبینه ..

خنده م گرفت : که چه قدرم تو گوش کردی !!

شونه بالا انداخت : معلومه که گوش نمی کردم .. نمیدونی نه گذاشت نه برداشت زد تو روم گفت لب تر کنه خواستگارایی براش میبرم که تو انگشت کوچیکشونم نیستی !!

با خودم روراست شدم ، ولی من خودشو میخواستم نه هیچ کس دیگه رو !! : پریسا ! از دیشب تا حالا فکر کردم اگه بابا راست گفته باشه اگه تو ..
دوباره به سمتم اومد اون قدر نزدیکم شد که عطر اغوا کننده ش تو بینیم پیچید : تو که قبول نمیکنی ! هان ؟!

دستو پامو جمع کردم ، شونه ای بالا انداختم : نمیدونم ! این پیشنهاد وسوسه انگیزه ..

یه لحظه شونه مو گرفت منو به سمت خودش کشید ، چشماشو رو هم فشرد نفس عمیقی کشید بلافاصله رهام کردو از در زد بیرون اون قدر سریع رفت که وقتی پشت سرش رفتم اثری ازش نبود .. خواستم برم دنبالش ولی شیطونه گفت یه کم تنبیه برای این مرد عجول دوست داشتنی لازمه منه ساده م گولشو خوردم !!

فضولی بد قلقلکم میداد باید حتمآ جوابی برای سؤالی که ذهنمو درگیر کرده بود پیدا میکردم .. سریع به گوشیش زنگ زدم : جانم !

غم صداش به دل منم غم نشوند : ایلیا میشه بگی این تغییر قیافه و عوض شدن فرم لباسو تیپت برای چی بود ؟!

نفسشو پر صدا بیرون داد : باید میفهمیدم برای خاموش کردن آتیش کنجکاویت زنگ زدی نه به خاطر من .. ولی باید بگم هر وقت فکراتو کردیو با خودت به نتیجه رسیدی جوابتو میدم ..

گوشی رو قطع کرد ..

گوشی رو با اکراه رو دستگاه گذاشتم : فکر کنم زیاده روی کردم ولی حقته تا تو باشی یاد بگیری سر هر مسأله ای به من شک نکنی !!

دستی به سرو گوش خونه کشیدم یه شام خوشمزه م برا خودم پختم .. کاش میشد الان باهم شام بخوریم ! ولی پا رو دلم گذاشتم : اگه از الان کوتاه بیام براش جا میوفته که همیشه من باید نیم من بشم ..

بعد از شام جلوی تلویزیون دراز کشیدم مثلآ فیلم میدیدم که تلفن زنگ زد ! عمو بود گوشی رو برداشتمو سریع گفتم : سلام عمو جونم !

صدای گرمو مهربونش گوشمو نوازش کرد : سلام عزیز دلم ، خوبی بابا .

_: بله ، خوبم ! یعنی بهترم ..

_: خوشحالم عزیزم ایلیا که دیگه اذیتت نکرد ؟

مگه اون اذیت کردنم بلده : نه عمو جون ، این منم که باعث اذیتو آزار شما شده م ..

_: از تعارف تیکه پاره کردن خوشم نمیاد .. دختر گلم زنگ زدم بگم این پسر زود رنج من چیزی که تو ذاتش نیست شکاک بودنه ! ولی خب این یه بارو بهش حق بده بابا .. نمیگم تنبیهش نکنی ولی ازت میخوام ترکش نکنی

_: عمو جون !

_: جون دلم .

با شرم دخترونه ای گفتم : یه چیزو میدونین ؟!

_: چی شده !

_: .....

_: پریسا ، فکر کن من الان باباتم ..

یه هو داد زدم : نـــــــــــــــــــــــه !! شما بابام نیستین ..شما عمو رضای خوب منین

دست پاچه گفت : باشه ، باشه خانمی ! هرچی تو بگی . حالا بگو بدونم چی فکرتو مشغول کرده !


با همون لحن پر از شرم ادامه دادم : میدونین .. آخه .. یعنی ...

خندید : این کلمه هایی که گفتی یعنی چی ؟! پدر صلواتی یه جور حرف بزن بفهمم ..

معلوم بود منظورمو درک کرده : آخه چه طوری بگم !


_: دوسش داری ؟!

حرف دلمو زد ولی من لال شده بودم ..

_: ای وروجک ! تو هم دوسش داری .. خوشحالم ، خیلی خوشحالم هردوی شما لیاقت یه عشق پاکو دارین .. مطمئنم کنار هم خوشبخت میشین .. ( مکثی کرد ) حالا این خبر فرخنده رو کی بهش میدی ؟!

_: .... - فعلآ میخوام یه چند روزی تنها باشم ..این دور بودن برای هردومون لازمه ..

_: هر جور راحتی ، فقط نذار زیاد طول بکشه .. دخترم تنهایی فقط مخصوص خداستو بس ..

_: باشه چشم هرچی شما بگین ..

_: قربون تو دختر حرف شنو .. مراقب خودت باش ، شبت به خیر

_: شمام مواظب خودتون باشین ، شب شمام به خیر ..

گوشیو رو دستگاه گذاشتم ، چند بار دستم تا نزدیکی گوشی رفت تا با ایلیا تماس بگیرم ولی باز به خودم نهیب زدم . آخرم پاشدم تلویزیونو که خیر سرم خیلی از فیلمش سر در آورده بودمو خاموش کردم رفتم بخوابم ...


دو روز از سخت ترین روزای زندگیمو پشت سر گذاشتم .. دوری از ایلیا برام سخت بود ، حالام که عشقش به دلم افتاده بود دوریش عذاب آور شده بود .. یه گوشم به زنگ خونه بودو یه گوشم به تلفن ! ولی هیچکدوم به صدا در نیومده تا حدودای ظهر روز دوم زنگ تلفن شادی عمیقی با خودش آورد .. با دیدن شماره ی عمو یه لحظه شادیام پر کشیدن .. آهی کشیدمو گوشیو برداشتم ، سلام کردم ، صدای خندون عمو تو گوشم پیچید : علیک سلام خانم ، منتظر کس دیگه ای بودی ، نه ؟!

دستپاچه جواب دادم : وای نه ! این چه حرفیه عمو !

_: بچه من خودم زغال فروشم ، سیاه تر از اینم نمیشم .

خنده م گرفته بود ، عمو ادامه داد : ایلیا کچلم کرده ، می خواست زنگ بزنه من نذاشتم . بهش گفتم اسم پریسا رو بیاری نیاوردی . گفتم اگه بفهمم تلفن کردی یا رفتی خونه ش مزاحمش شدی پشت گوشتو دیدی پریسا رو دیدی برات خواستگاریم نمیرم .. خلاصه کلی حالشو گرفتم ..

این عمو م عجب شیطونیه ها دست هرچی جوونه از پشت بسته ..
صدای خندمو که شنید گفت : پریسا بابا ! فکر کنم دیگه تنبیه شده ، تازه کاراییم کرده که من هرچی تلاش کردم نتونستم ! بذار خودش بیاد برات بگه .. فقط بدون بلایی سر پدرتو زیبا آورده که قرار خواستگاری برای جمعه شب دیگه گذاشتن .. تازه به زیبا ... ولش کن بذار خودش برات بگه اون جوری مزه ش بیشتره .. میخوام بگم بهت زنگ بزنه ، دیگه میل خودت باهاش حرف بزنی بخوای ببینیش یا نه !

تو دلم کارخونه قند آب شد ، چی از این بهتر که ببینمش ..

سکوتم طولانی شد گفت : هرچه زودتر تکلیفتون روشن شه منم از فکرو خیال درمیام بابا !

صدامو صاف کردم که متوجه هیجان صدام نشه : باشه چشم ، هرچی شما بگین عمو !

صدای خنده ی از ته دلش به دلم نشست : ای پدر صلواتی ، باشه پس میگم زنگ بزنه .. مواظب خودت باش .

_: باشه ممنون ، شمام مراقب خوتون باشین ..

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تلفن دوباره به صدا درومد با دیدن شمارش دلم بی تاب شدو به درو دیوار سینه م میکوبید دستمو رو سینه م گذاشتم : آروم ، آروم باش پریسا !

تا گوشی رو برداشتم قطع شد ، ولی بلافاصله زنگ زد این بار با آرامش گوشی رو برداشتم نباید متوجه بی تابیم میشد : بله !

_: پریسا !

_: بله ، سلام .

لحنش جدی بود : درست مثه رروزای اول : خونه ای ؟ میخوام بیام ببینمت ، حرفایی دارم که باید رو در رو بگم .

از لحنش جا خوردم منم طلب کارانه گفتم : دوباره چیزی شده . خطایی ازم سرزده که باید مؤاخذه بشم ..

لحنش دلگیر شد : نه فقط باید ببینمت .

بهم برخورد تمام شادیام یه دفعه پر کشیدن : باشه ، تشریف بیارین خونهم .

بدون هیچ حرف دیگه ای گوشی رو گذاشت ..

دلم میخواست ایلیا قدیمو ببینم من مرد خودمو میخواستم ولی با لحنی شیدا نه جدی !

حدود نیم ساعت بعد با دستایی پر از کیسه های خرید وارد شد .. هنوز با سرو ظاهر جدیدش بود . این بار شلوار جین سرمه ای پوشیده بود با تیشرت یقه مردونه ی سه دگمه ی زرشکی .. واقعآ خوش تیپ بود دلم براش ضعف رفت .
ولی چهره ی مردونه ش با اون ته ریشو موهایی با مدل معمولی بیشتر به دلم مینشست ..

چنان مسخ وجودش بودم که حتی جلو نرفتم خریدا رو ازش بگیرم خودش بردشون تو آشپزخونه و با لحن جدی گفت : بستنیا رو بذار تو فریزر آب نشن ..
معلومه غذام نداری سوسیس گرفتم با سیب زمینی تخم مرغ درست کن بخوریم ..

بدون حرف رفت تو اتاق خواب ! به تصویرم تو آینه ی رو کنسول پوزخندی زدم شستمو برا خودم بالا آوردم برو بابا به خیالت رسیده براش کلاس بذاری فعلآ اونه که رفته تو حس ..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 192
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,032
  • بازدید ماه : 13,990
  • بازدید سال : 141,093
  • بازدید کلی : 11,638,233