close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پنجم
loading...

رمان فا

رفتم آشپزخونه سیب زمنیا رو پوست میکندم نمیدونستم خلالشون کنم یا نگینی ! سیب زمینی رو تو دستم گرفته بودمو فکر میکردم که صداشو از پشت سرم شنیدم…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2291 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:26 نظرات ()

رفتم آشپزخونه سیب زمنیا رو پوست میکندم نمیدونستم خلالشون کنم یا نگینی ! سیب زمینی رو تو دستم گرفته بودمو فکر میکردم که صداشو از پشت سرم شنیدم : خلالشون کن ، بیشتر دوست دارم ..

ماهیتابه رو روی گاز گذاشت روغن ریختو روشنش کرد .. لباس خونه تنش بود یه شلوارک سفید چهارخونه ی مشکیو آبی با یه تیشرت آبی پوشیده بود ! این ایلیا رو نمیشناختم باهاش غریبه بودم !
مثل قدیما غذا رو با هم آماده کردیم . یه دفعه بی مقدمه قاشقو پرت کرد تو ماهیتابه : ممن این جوری برام سخته !....................................................................

متعجب نگاش کردم : میخوام زنگ بزنم بابا باز برامون یه صیغه بخونه ( تو چشام زل زد ) البته اگه اشکال نداره و راضی هستی !

فهمیدم طرز برخوردو عوض شدن لحنش برا چی بود : چه طور !

غم صداش دلمو لرزوند : خودت بهتر میدونی !

پس داشت حرص میخورد ، دلش پر میزد بغلم کنه ! دلم خنک شد : من که همین جوریم راحتم .. مشکلی نیست ..

از آشپزخونه رفت بیرون سرمو بلند نکردم نگاش کنم ولی فهمیدم رفت تو اتاق خواب بعد از چند دقیقه صداشو شنیدم : من رفتم خدافظ ..

سریع برگشتم طرفش دستم خورد به ماهیتابه انگار تا عمق وجودم سوخت آخ بلندی گفتمو اشک تو چشمام جمع شد سریع خوشو رسوند شیر آب سردو باز کرد : دستتو بگیر زیر شیر .

بعد خیلی آروم گفت : لجبازی نکن بذار محرم بشیم . فقط حرف میزنیم . تو که میدونی من در مقابلت هیچ اراده ای ندارم پس نذار وارد گناه بشم ..

خنده م گرفت خوبه میگفت فقط حرف میزنم قضیه ی اراده چی بود ، نمدونم!
صدام از سوزش دستم میلرزید : اول زیر ماهیتابه رو خاموش کن سیب زمینیا سوخت ..

گازو خاموش کرد : خب !

_: خب ؟!

_: تو داشتی میگفتی چرا باهام لج میکنی !

شیر آبو بستم شیشه ی عسلو از تو کابینت در آوردم ، جلو اومد کمک کرد تا رو دستم عسل بمالم .. سوزشش بیشتر شد ولی بهتر بود نمیذاشت تاول بزنه : یادته باهام چه کار کردی .. من اصلآ از مردای شکاک خوشک نمیاد ! میخواستی از گذشته م بدونی درست ولی شکاکی ....

داد زد : به پیر به پیغمبر شکاک نیستم . من اون لحظه م بهت شک نکردم !
ولی تو حتی به پدرت نگفتی ساکت شه ، تو هیچ شکایتی نکردی ! حتی نگفتی حرفاش دروغه . خب هررکی جای من بود فکرش درگیر میشد .. درسته تند رفتم ولی تو ام قبول کن مقصر بودی !

یه جورایی راست میگفت من اون لحظه لال شده بودمو هیچ اعتراضی نکردم .
الان که فکرشو میکنم کاش لااقل یه ساکت شو یا خفه شو بهش گفته بودم یا حتی یه داد سرش زده بودم یه کم دلم خنک میشد .. چه قدر افسوس خوردم !

دوباره صداش منو به خودم آورد : حالا نمیخواد زیاد با خودت کلنجار بری .. فرصت برا خالی کردن دقو دلیت زیاده ..

خنده رو لبام نشست : احیانآ شما یکی از اون قهرمانا نیستی ! که ذهن آدما رو میخوندن ؟!

خنده ی با نمکی کرد : فقط بتونم فکر تورو بخونم برام کافیه . حالا چه کار کنم ؟

به غذا اشاره کرد زود باش دیگه مردم از گشنگی ! با ناز نگامو ازش گرفتم : فقط یه مدت کوتاه .. چون هنوز باید فکر کنم ..


به سمت تلفن رفت همون طور که شماره میگرفت پرسید : مدت کوتاه یعنی چند وقت ؟

زیر لب گفتم : یه هفت ، هشت ماه

لبمو به دندون گرفتمو خندیدم که یهو صورتشو با ابروهایی بالا رفته و چشمایی گرد شده جلو روم دیدم : جـــــــــــــــــــــــا ن !

این از کجا پیداش شد : شنیدی ؟!

گوشی رو به گوشش گذاشت : مگه کرم خدا نکرده ، تازه برای شنیدن حرفای خوب خوبم شنوا تر میشم ..

یعنی خاک بر سرت پریسا الان میگه چه هوله ! خب چیکار کنم دوسش دارم .. همین تغییر اخلاقش که به موقع جدی بودو به موقع مهربون برام دلچسب بود ..

صداشو شنیدم : مگه میتونست قبول نکنه ... حقش بود پدر من هرچی گفتم قبول نکرد منم مجبور شدم تهدیدش کنم ..... هه پدر ! حرفا میزنی ... در هر صورت آخر ... باشه ... باشه ... حالا بعدآ میگم .... ای بابا ... باشه حالا ناهار بخوریم بعد ... بله رو گرفتم البته با یه مدت کوتاه موافقه ( گوشی رو بین گردنو گوشش نگه داشت رو به من با انگشتاش شیشو هفتو نشون داد )

خنده مو با گاز گزفتن لبمو یه اخم غلیظ محو کردم .. باز ادامه داد : باشه هرچی بگید قبول ..

تلفنو زد رو پخش : پریسا بابا !

_: جانم ، سلام ..

_: جانت بی بلا ، علیک السلام با دو ماه موافقی ؟

یه نگاه به ایلیا انداختم که دستشو رو دهنش گذاشته بودو بی صدا میخندید ، شیطونه میگفت یگم نه ولی این دل بی صاحاب مگه گوش کرد : بله ..

وقتی تلفنو قطع کرد یه نفس راحت کشید ، به آشپزخونه اشاره کرد : مردم از گشنگی !

با کمک هم ناهار درست کردیم ، بازم یه سفره ی خوشمزه براش چیدم .. حتی یه کلمه م حرف نزد معلوم نبود چشه ولی یه جور خاصی بود ..
سفره رو جمع کردم بعد از مرتب کردن آشپزخونه با یه سینی چای رفتم تو اتاق نمیخواستم من سکوتو بشکنم خودش باید شروع میکرد .. استکان چاییمو برداشتم که برم اتاق خواب صدام کرد : بشین ..

تلفنو برداشت شماره گرفت صدای عمو در فضای ساکت خونه پیچید : ناهار خوردین نوش جونتون ! حالا تمام اتفاقا رو برامون تعریف کن ..


شماره ی حجره رو گرفتم بابا ازم خواسته بود تا تمام اتفاقای چند روز گذشته رو براشون تعریف کنم ..

بابا : ناهار خوردین بابا نوش جونتون حالا تمام اتفاقا رو تعریف کن ..

_: آخه حاجی قربونت این طوری پای تلفن !!

_: خیلیم خوبه وقت ناهار هم میخورم هم به حرفای تو گوش میدم ..اگه بخوام بیام اونجا که نرسیده باید برگردم .. خب شروع کن .
جای این حرفا الان کلی تعریف کرده بودی ..

زیر چشمی نگاهی به چشمای منتظر پریسا انداختم : باشه میگم .. بعد از اینکه شما گفتین حاج صالح هیچ جور قبول نمیکنه که مراسم طبق رسمو رسوم انجام بشه رفتم در خونه شون .. در که زدم همون دختر جوونه درو باز کرد ولی معلوم بود یه جورایی خوشش نیومده زنگ زدم .. یه اخمی رو صورتش بود پرسیدم حاج صالح تشریف دارن ؟
سر تکون داد

_: میشه صداشون کنی ؟

ایشی گفت رفت تو بعد حاجی که معلوم بود داشت لباسشو مرتب میکرد اومد دم در تا منو دید جا خورد بعد از سلامو علیک با اکراه تعارفم کرد برم تو ..

این که چرا جفتشون از دیدنم جا خوردنو قیافه شون تو هم رفت اول برام عجیب بود ولی دیگه حل شد برام ..

پریسا پرید وسط حرفم : اون وقت چرا ؟!

موندم جوابشو بدم یا نه که بابا پرسید : برا منم جالب شد ، نمیخوای که بگی حاجی دوباره تجدید فراش کرده ؟!

تاب چشم تو چشم شدن با پریسا رو نداشتم سرمو پایین انداختم : حدود یه سالیه که همون دخترک صیقه شه الانم بارداره .. زیبا خودش این لقمه رو براش گرفته ..

سرمو بلند کردم اشکای رو صورتش به دلم آتیش زد ، حس کردم برای تحمل این غم نیاز به یه پناه گاه داره دستامو از هم باز کردم مثه یه جوجه ای که گم شده و تنها مونده به آغوشم پناه آورد محکم تو بغلم گرفتمش .. اشکاشو بوشیدم ..

صدای بابا رو شنیدم : خوبین بابا !

منظورشو فهمیدم : خوبیم .. بهتر از این نمیشه !

صدای خنده ی بابا منم به خنده انداخت ، با مشتش آروم به بازوم زدو لبشو به دندوناش گرفت ..

_: داشتم میگفتم ، اول پرسید : حاجی جون شما کجا اینجا کجا ! حاج رضا چه طورن ؟

_: خوبیم حاج آقا زیر سایه ی شماییم ..

_: زیر سایه ی ائمه ، خب نگفتی چی شد خونه رو منور کردی ؟

_: راستش در رابطه با صحبتایی که با پدر داشتین خدمت رسیدم .

یه دفعه داد زد : ول کن آقا اسمش نیار ..

هرچی گفتم یه چیز دیگه گفت آخرم گفتم : حاجی اولو آخرش که من با دخترتون ازدواج میکنم چون سنش قانونیه میتونیم بریم اقدام کنیمو بدون اجازه ی شما ازدواج کنیم ولی من میخواستم آبروی شما حفظ بشه تو دهنا نیوفتین ..

یکم فکر کرد بعد دخترکو صدا زد : الهه . الهه.. ، زنگ بزن زیبا بگو سریع خودشو برسونه به کمکش احتیاج دارم ...

بعد اون جفنگیات اون روزو برام تعریف کرد .. اولش باور نکردم ، یعنی از خدا پنهون نیست یه کوچولو فکرم درگیر شد نه که نشده باشه ولی خب ته دلم امید داشتم که پریسا میزنه تو دهنشو میگه همه ی حرفاش دروغه .. که خب سکوت پریسا باعث شد هم من اشتباه کنم هم پدرش به حرفای خودش مهر تثبیت بزنه ..


پریسا رو بین پاهام نشونده و زانوهامو بالا آورده ، یه وری به زانوم تکیه داده و نگام میکرد .. لباش وسوسه م کرد یه دفعه دلم برا بوسیدنش ضعف رفت سرمو جلو بردم انگشت روی بینیش گذاشت به تلفن اشاره کرد باخنده شونه ای بالا انداختم .

بابا ببخشید گلوم خشک شده ، با اجازه تون یه گلویی تازه کن .

بابا : باشه پسرم !

حلقه ی دشتمو دور شونه ی پریسا تنگ تر ککردمو با ولع لبهای شیرینشو بوسیدم اون قدر لذت بخش بود که بدون فکرو نا خواسته گفتم : آخیشـــــــــــش !

بابا : نوش جونت بابا ! حالا ادامه بده ..
پریسا لبشو به دندون گرفت و آروم رو بازوم زد هردو ریز خندیدیم .. همون طور که تو بغلم بود سرشو رو شونه م گذاشت و چشمای منتظرشو به لبام دوخت : خب کجا بودم ؟

تا اونجا که تهدید کردی تا برای حفظ ـآبرو باهات همراه بشه..

_: بله حاج صالح بهم گفت که انتخابم اشتباهه و دخترش به درد من نمیخوره .. و بعد هم ماجرای پسر کتابفروشو برام گفت که من هیچ جور زیر بار نرفتم .. بعدم که با هم رفتیم اونجا ! اول فقط قبول کرد بیاد محضر ولی اون قدر رفتمو اومدم موی دماغش شدم که قبول کرده به طور کاملآ رسمی روزی تعیین بشه تا با مامان بریم خواستگاری ..

بابا ایلیا جان ! میخواستی بهشون تأکید کنی که مادرت تحت هیچ شرایطی نباید از ماجرا باخبر بشه ..

_: بله به حاجی گفتم اگه هرکس غیر از ما از جریان باخبر بشه آبروی خودشه میره !

بابا : خب بابا دیگه موضوعی نمونده که من باید در جریان قرار بگیرم ؟!

_: مطمئن باشین هرچی رو که لازم بود بگمو گفتم ..

بعد از این که تماسو قطع کردم پریسا بلند شد بره که نذاشتم ..


دوباره محکم تو بغلم کشیدمش : این حاجی ما همیشه تیز بود زود متوجه شد حرفام سانسوری بود .. حالا میخوام چیزایی رو بگم که فقط به منو تو مربوط میشه ..

متعجب نگام کرد : تو رو خدا ایلیا باز چی شده ؟!

بوسه ای به چشماش که منو مجنون خودشون کرده بودن زدم : وقتی خاطراتتو برام گفتی فکرم مشغول شد .. اگه تو راست مسگفتی پس قضیه ی اون پسره چی بود ! اون که نمیتونسته سر خود در خونه ی شما اومده باشه ! هان ! به گفته ی پدرت اون خودشو معشوق تو معرفی کرده بوده .. این موضوع یه جورایی مرموز بود .. صبح قبل از اون که بیدار شی خودمو به آدرسی که پدرت داده بود رسوندم . هرچی باهاش صحبت کردم باز همون حرفا رو میگفتو هیچ جور راه نمیومد .. حتی پولم قبول نکرد .. مستأصل مونده بودم ! به لیلا زنگ زدمو ازش راه حل خواستم .. اونم راهنماییم کرد ..
منم خوشحال از پیدا کردن راه حل از ماشین پریدم بیرون بهش گفتم اگه حرفت درست باشه پس تو با یه دختر رابطه ی غیر شرعی داشتی و حالا مجرمی .. الان زنگ میزنم صدو ده بیان ...

پرید تو حرفم : اِ ! آقا یعنی چی تو چی کارشی که اول صبح اومدی تهدید میکنی ؟! فهمیدم ترسیده خیلی ریلکس گفتم : فکر کن یه آدمی که سرش درد میکنه برای لو دادن پسرای ولگردی که کارشون گول زدن دخترای ساده س برای اخاذی از خونواده شون ! به یه ژست به قول شما جوونا خفن گوشیو از تو جیبم درآوردم دستمو گرفت خواست باهام گلاویز بشه : خب که میخوای منم بزنی ، ها! پرونده ت سنگینه سنگینترم میشه ! دست رو مأمور قانون بلند میکنی ؟!

جا خورد نه که قیافه مم غلط انداز بود صداش میلرزید : آقا .. آقا جون عزیزت .. به پیر به پیغمبر من اهل این گ.ه خوریا نیستم

دیگه داشت گریه ش درمیومد : پس چرا اون خانم ازت شکایت کرده که گولش زدی ؟!
بیچاره معلوم بود خیلی ساده س چون اصلآ نپرسید برگه ی دادخواستت کو ؟

_: ننه من غریبه م بازی درنیار راستشو بگو !

گفت : دو سه سال پیش یه آقایی اومد سراغم یه عکس نشونم داد عکس یه آقا با یه دختر جوون بود اون بهم گفت : اینا رو میبینی پد دخترن .. این مردی کلی ثروت داره ولی دخترش لاابالی و ه ..زه س با هر قشری میپره حالام که داره گند کاراش بالا میاد اومده میخواد خودشو بند کنه به پسر من .. من یه پدرم که دلم به حال پسرم میسوزه اگه کمکم کنی یه پول خوبی بهت میدم .. منم یه چند روزی رفتم دورو بر خونه شون مثلآ یواشکی ولی در اصل یه کار میکردم که منو ببینه .. آخر یه روز یقه مو گرفت که در خونه ی من چی میخوای میدم چوب تو آستینت کنن منم گفتم اومدم دنبال پریسا منو اون با همیم اون بهم قول ازدواج داده .. باباهه چند تا مشت حواله م کرد دیگه میخواستم اعتراف کنم که گفت پس اون توله سگ حروم مال تو بوده کثافت .. فهمیدم حرفای اون مرده درست بوده منم که دیدم این جوریاس تهدیدش کردمو از اونم پول خوبی به جیب زدم ..

_: پس به اینکه اخاذی کردی اعتراف میکنی !

بغضش ترکید : آقا .. به خدا من اهل خلاف نیستم .. ولی خب چند سال بود خاطر دختر خاله مو میخواستم چون وضعم خوب نبود بهم نمیدادنش وقتی دیدم شرایط جوره و تنور داغه نونو چسبوندمو یه مغازه خریدم ..

_: اونا نپرسیدن تو یه شبه چه جوری تونستی یه مغازه بخری ..

_: اولش گفتم یه مقدار قرض کردم یه وامم گرفتم با یکی از دوستام مغازه رو که صاحبش پول لازم بودو زیر قیمت میدادش شریکی خریدیم .. تازه تازه م میخوام بگم تونستم قرضامو بدم میخوام دوباره وام بگیرم کل مغازه رو بخرم ..آخر همین هفته عروسیمونه .. تو رو خدا آقا این حرفا پیش خودمون بمونه چون اون آقاهه تهدید کرده اگه کسی حقیقتو بفهمه پدرمو درمیاره .. آقا تو رو خدا ببخشید .. یه غلطی کردم رفت من اصلآ اون خانومو درستو حسابی نمیشناختم .. نذارین سیاه بخ شم ..

من مدرکی نداشتم با اخمو خیلی جدی بهش گفتم : اگه فقط یه بار دیگه بفهمم از این کارا کردی دوباره میام سراغت و مطمئن باش اون وقت دیگه انقدر خوش شانس نیستی ..

چشمای سرخو گونه های خیس پریسا دلمو ریش کرد : عزیز دلم ! باور کن اگه یه مدرک هرچه قدر کوچیکم از داشتم واقعآ میدادم دمار از روزگارشون دربیارن ولی لیلا گفت وقتی هیچ مدرک محکمه پسندی ندارم نمیتونم کاریکنم .. تازه نمیدونیم اونا کیو فرستادن تا پسر رو بخره . بعد اگه ادعای حیثیت کنن این ماییم که شکست میخوریم ..

آروم گفت : میدونم !

بوسه ای به پیشونیش زدم : فقط یه سؤال !

من : بپرس عزیزم .

دستشو روی گونه م کشید : این تغییر ظاهرت برای چیه ؟!

خندیدم دستشو گرفتم ، لبهامو روش گذاشتم : اون شب وقتی بردمت تواتاق هزیون وار چیزایی میگفتی که راجع به ظاهر بود .. درست متوجه نمیشدم ولی منو یاد حرفایی که روز اول راجع ریشو تسبیحو اینا گفتی افتادم .. فهمیدم که این مسأله ی ظاهر برات یه معضل شده که هیچ جوریم باهاش کنار نمیای .. خواستم بفهمی که آدما رو با ظاهرشون محک نمیزنن

صورتشو به صورتم مالید ، دلم قنج رفت : ولی من دیگه در مورد تو اون جوری فکر نمیکنم ..
اون ریشایی که باعث میشن صورتت پخته ترو مردونه تر بشه رو دوست دارم..
دستمو نوازش کرد : انگشترایی رو که به پاکی دستات جلوه ی بیشتری میدن دوست دارم
اون لباسایی که هیکل خوشگلتو خواستنی تر میکنه دوست دارم .. از اون تسبیحایی مثل یه زنجیر اتصالن بین تو و اون کسی که بهش اعتقاد داری خوشم میاد ..
از اون کلمه هایی که روی لبای خوش فرمت میشینن و باهاشون احساس درونتو نشون میدی لذت میبرم ..
برای اولین بار خودش لبهامو بوسید : مهربونم من تو رو هر جوریو با هر ظاهری که باشی دوستت دارم .. مرد من عاشقتم !

خودمو رو ابرا حس میکردم نمیدونستم چه کار کنم ! دیگه نتونستم طاقت بیارم بلندش کردم بردمش تو اتاق خواب .. چنان تو بغلم گرفتمش انگار که میخواستم تو خودم حلش کنم ..


وقتی بیدار شدم با احساس گرمی دستش رو کمرم غرق لذت شدم .. حس حضورش و کنارش بودن به دنیایی می ارزید حاضر نیستم با دنیا عوضش کنم به حرفایی که با هم زدم فکر میکردم میدونستم تکیه گاه محکمیه ، فقط یه مسأله ذهنمو درگیر کرده بود و اونم خاله طوبی بود .. ایلیا میخواست خاله چیزی ندونه ولی من نمیتونم باید بهش بگم ..اگه خودم بهش بگم خیلی بهتره تا از زبون کس دیگه بشنوه به نظرم اون جوری خیلی بدتره شایدم بهش بربخوره !
فکری که قبل از خواب به کله م افتاده بودو باید عملی میکردم .. آروم خودمو از حصار دستاش بیرون کشیدم : کجــــــــــــــا !!


-: میخوام برم آب بخورم بعدم دوش بگیرم ..

با همون لحن خوابالوش گفت : دستت طلا واسه منم بیار ..

اول رفتم سراغ گوشیش امیدوارم شماره ی مادرشو تو گوشیش سیو کرده باشه !

یه کم دفتر تلفنشو بالا پایین کردم : هوم ، ایناهاش پیداش کردم .. مامان طوبی .
سریع شماره رو یاداشت کردمو یه شیشه آب برا ایلیا برم باید تو اولین فرصت با خاله تماس بگیرم ..

تنمو زیر دوش رها کرده بودم که زد به در : پرسا خانمی ، میشه سریعتر بیای بیرون من باید برم

آبی که جلوی دهنمو گرفته بود فوت کردم : باشه الان میام ..

با خودم فکر کردم : یعنی چی شده که انقدر عجله داره ؟!

از حموم بیرون اومدم ملحفه رو دور خودش پیچیده بودو با یه اخم غلیظ رو پیشونیش به زمین چشم دوخته بود اونقد غرق خودش بود که حتی حضور منو حس نکرد .صداش کردم : ایلیا ، چیزی شده ؟!

کلافه از جاش بلند شد : نه ، یعنی چیز مهمی نیست ..

نتونستم چشم ازش بگیرم تا پشت در حموم با نگام دنبالش کردم ، به سمتم برگشت : پریسا ، کاش زودتر پیدات کرده بودم .

رفت تو حموم .. دوباره دلم شور زد یعنی چی باعث تشویش دوباره ش شده ! به صدای زنگ گوشیش چشم از در حموم گرفتمو اسم روی نمایشگر موبایلش دلمو لرزوند : سمانه !

یعنی ممکنه دلی نگرانیش سمانه باشه ! با اینکه قبلآ میگفتم فقط میخوام زنش باشم برام مهم نیست که زن دومم داشته باشه ولی حالا اون حسادته حس تملک به دلم چنگ مینداخت .. سمانه چه کاری میتونهن باهاش داشته باشه .. تو این مدت هیچوقت بهش زنگ نزده بود .. دلم شور زد ..

حوله به تن وسط اتاق سیخ سر جام وایساده بودم ، چشم رو گوشی ایلیا و فکرم در پرواز که یه دفعه دستاش حلقه شد دورم و نفس گرمش گردنمو قلقلک داد : چی شده خانومی ؟

با صدای لرزون نالیدم : سمانه بود !

بوسه ای به گردنم زد محکمتر تو آغوشش گرفتم : نگران نباش سمانه یه مهره ی سوخته س ، همچین سوخته که خاکستر شده تازه خاکسترشم باد برده !

نفس راحتی کشیدم خودمو بیشتر تو بغلش رها کردم : طاقت ندارم سایه ی یه زن دیگه رو زندگیمون باشه ، حتی اگه اون زن سمانه باشه .

خندید منو به سمت خودش برگردوند بازوهامو گرفت و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند این کار همیشه ش بود ، از این کار لذت میبره حوله ی منو خودشو در آوردو پرت کرد رو در منو کشید تو آغوشش باز مست گرمای آغوشش شدم : عزیزم خاکستری که باد بردتش میتونه سایه داشته باشه ؟

دوباره به تخت برگشتیم سرمو از رو سینه ی امنش بلند کردم مگه عجله نداشتی ؟!

_: هیچی برام از تو مهم تر نیست ! بلند شو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم خیلی وقته یه گردش درستو حسابی دونفره نرفتیم ..

چشمامو ریز کردم سر بینیمو به سینه ش کشیدم با ناز گفتم : چشم آقامون .

خندید : ببین میتونی یه کار کنی یه حموم دیگه بندازی گردنمون ..

دوری تو خیابونا زدیم به خواست من غذامونو تو ماشین خوردیم .. دلم شیطونی میخواست تو رستوران که نمیشد شیطونی کرد !

منو رسوند خونه : پریسا امشب باید برم خونه ی خودم .. خواهشآ فکر بد نکن ذهنتم درگیر فکرای درهم برهم نشه لطفآ..

سرمو از پنجره بردم تو : بهت اعتماد دارم ، آقامون ..

یه ضربه ی آروم به پیشونیم زد : برو بالا .
خواستم برم دوباره صدام کرد برگشتم : فقط برام دعا کن تو کاری که دارم انجامش میدم موفق بشم ..

امیدوارم موفق باشی .. بوسه ای به دستم زدو رفت .. طبق معمول دل سر به هوامم دنبالش رفت ...


هنوز تختمون به همون شکل بود با همون لباسا پریدم رو تخت بالشت هنوز بوشو میداد نفسمو از عطرش پر کردم بغضم ترکید یعنی میشد این تخت برای همیشه جایی برای آرامشو استراحت منو ایلیا باشه ، راهی که پیش رومون بود اصلآ روشن نبود ..

صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم اصلآ خوب نخوابیده بودم تا نزدیکای صبح به روبه رو شدن با خاله فکر کرده بودم باید تا ترس باعث منصرف شدنم نشده سریعتر کامو انجام بدم .. تا عمو یا ایلیا خونه نرفتن باید نقشه مو عملی کنم ..
با اضطراب گوشیو برداشتم شماره رو گرفتم بعد از چند بار بوق زدن صدای خانومی تو گوشی پیچید : بله !

مضطرب اما مطمئن گفتم : سلام ، منزل حاج آقا مدبر ؟

چند لحظه سکوت کرد : بله شما ؟!

من یکی از آشناهای قدیمیه حاج خانومم . طوبی خانم تشریف دارن ؟

مخصوصآ اسم کوچیکشو گفتم شاید شکی پیش نیاد ..

صدا ازم دور شد : مامان ، مامان بیاین تلفن ..

کسی جواب داد : کیه مادر ؟

-: نمیدونم فقط یه خانمیه با شما کار داره

صداهایی که به گوشم رسید نشون از این بود که کسی گوشی رو برداشت . صدای گرم خاله گوشمو نوازش کرد دلم براش تپید ذوق عجیبی به دلم نشست : سلام بفرمایین ..

لبای به هم قفل شدمو از هم باز کردم : سلام از منه حاج خانم ! لطفآ طوری حرف بزنین که کسی متوجه نشه کی این وره خطه

سکوتش نشونه ی دلهره ش بود برا اینکه زیاد فکرشو مشغول نکنم گفتم : پریسام ! دختر حاج صالح به جا آوردین ؟

همون طور که خواسته بودم جواب داد : بله ! بله . خوبین شما ؟ خیلی وقته ازتون بیخبریم .
_: خوبم شکر خدا .. میخوام اگه میشه بون این که کسی متوجه بشه یه ملاقاتی باهم داشته باشیم ..

مشکوک پرسید ؟ چه طور .. خیر باشه !

_: شما به این آدرس بیاین تا بهتون بگم این شمایین که باید خیرو شرشو تشخیص بدین ..

_: من نمیتونم بهتون اطمینان کنم ..

لبخند زدم : از یه آژانس آشنا ماشین بگیرین اینجا نگهش دارین و ازش بخواین اگه دیر کردین با پلیس یا عمو تماس بگیره ..

بعد از قطع شدن تماس سریع آماده شدم میخواستم مادرشوهرمو ببینم ..هه هه مادرشوهر !
حدود یه ساعت بعد زنگ خونه رو زد درو براش باز کردم با یه دسته گل خوشگل اومد تو مثل همیشه طوری رو گرفته بود که فقط نصفه صورتش معلوم بود . هیچوقت نتونستم مثه مادرمو خاله چادر سر کنم .. هیچوقت چادر از سرشون سر نمیخورد انگار با چسب چسبونده بودنش ..

در بالا رو باز کردم همین که از آسانسور اومد بیرون تا چشمش به من افتاد دستاشو از هم باز کرد پریدم تو بغلش : سلام خاله جونم .

خاله بوسیدم : سلام خوشگلم ، بدو بریم تو یه وقت یکی میاد دخترکمو بدون حجاب میبینه ..
گلارو ازش گرفتمو تعارفش کردم تو خونه ..

گلا رو عسلی گذاشتم دوباره رفتم تو بغلش : کجا بودی این همه مدت مادر !

سرمو به شونه ش فشردم : یه جا همین دورو برا زیر سایه ی شما ..

بوسه ای به پیشونیم زد : زیر سایه ی امیرالمؤمنین ..

بعد از حالو احوال معمولی کنار هم نشستیم : خب خاله برام بگو کجاها بودی چه کارا کردی ؟

از جام بلند شدم براش یه لیوان شربت بردم : بشین مادر دست گلت درد نکنه زحمت نکش ..
نگاهی به دورو برش انداخت : تو کجا این جا کجا ؟ چرا اومدی تنها زندگی میکنی ..

جوابی ندادم یعنی جوابی نداشتم بدم اون جورام که فکر میکردم گفتن حقایق راحت نبود ..

دوباره پرسید : با زیبا مسأله پیدا کردی ؟

فقط سرمو تکون دادم ..

دستمو تو دستاش گرفت : میدونم مادر ، میدونم که جای مادر خودتو نمیگیره نور به قبرش بباره واقعآ یه خانم نمونه بود . ولی خب چاره چیه تو هم باید یه کم باهاش راه بیای نمیشه که این جوری زندگی کنی بالاخره یه دختر تنها تو این جامعه ی پر از گرگ ..

چه طور میتونم بهش بگم گرگای خونه ی پدرم از گرگای جامعه درنده ترن ..


انگار چيزي يادش اومده باشه با تعجب گفت ک صبرکن ببينم ولي اونا ميگفتن رفتي خارج از کشور ...

سريع گفتم : همه ش دروغ بود خاله ، همه ش دروغ بود .. اونا منو از خونه ي خودم بيرون کردن ..

وقت داشت ميگذشت بايد سريع تر حرفامو ميزدم : خاله جون ! نميدونم چه طوري براتون بگم ، گفتنش خيلي سخته
با خودم گفتم : و پذيرفتنش سخت تر !! : ولي مجبورم براتون بگم ..

_: بگو عزيزم نگرانم کردي ..

دوباره بلند شدم رفتم آشپزخونه برايش ميوه آوردم : بفرمايين گلو تازه کنين ..

_: ممنون شربت خوردم همون کافيه ! رو به روش نشستم سرمو پایین انداختم: میدونین خاله بعضی اتفاقا هست که آدما فکر میکنن فقط برای دیگران اتفاق میوفتن حتی به مغزشونم خطور نمیکنه مکنه قربانی بعدی خودشون یا اطرافیانششون باشن

چشمای نگرانو متعجبشو اطراف چرخوند معلوم بود میخواد قطره اشک سمجشو جمعو جور کنه : حالا این اتفاق برا تو افتاده ؟!

گریه م شدت گرفت : خاله اون موقع فقط 15-16 سالم بود .. اون کثافتا دو نفر بودن من بد بخت هیچ کار نمیتونستم بکنم بعدم خجالت میکشیدم به کشی بگم پدرمم عوض حمایتم کنه ولم کرد تو کوچه خیابون ..
خلاصه ای زندگیمو بدون بردن اسمی از زیبا و برادر منفورش براش گفتم ..

اشکاش گونه شو خیس کرده بود : حالا می خوای چه کار کنی ؟ هنوزم داری به اون کارا ادامه میدی ؟

از خجالت سرمو بلند نکردم : نه ، هفت هشت ماهی هست که پاکم .. کنکرم دادم منتظر جوابشم..

خاله نفس راحتی کشید : خب خدا رو شکر پس حالا چه کار میکنی ؟

لبمو با آب دهنم خیس کردم : برای همین مزاحمتون شدم ..
باز لال شدم ..

سنگینی نگاشو حس میکردم : خب !

من : راستش ... راستش .. آخ چه طوری بگم ..

صداش بالا رفت : دِ بگو دختر جون به سر شدم ..

من : خاله خواستم شما بیاین اینجا چون میخوام شمام در جریان باشین .. نمیخوام بدون اجازه ی شما ...
هقهقم نذاشت ادامه بدم ...

بغض صداش دلمو ریش کرد : حاجی ؟!

با عجله سر بلند کردم : وای نه !

چادرشو تو دستش مچاله کرد : نگو که ایلیا ....

اشکام همین طور میریختن پایین : به خدا خاله خودش منو پیدا کرد . خودش منو آورد اینجا .. هفت ، هشت ماهه که خرجمو میده گذاشت درس بخونم کنکور شرکت کنم من اصلآ یه درصدم فکر نمیکردم نظرش ازدواج باشه . به روح مادرم تا همین دو سه هفته پیش فکر میکردم زنو بچه داره .. من فقط میخواستم پاک زندگی کنم . ولی حالا اون میخواد با من ازدواج کنه ..

خاله دستشو روی قلبش گذاشت ، پریدم جلو پاش نشستم : خاله به جون خودم ، به جون شما که از دنیا عزیزتری برام اگه بگی نه میرم تو این دنیای بی درو پیکر خودمو گم میکنم که پیدام نکنه .. نمیخوام شما اذیت بشین ..

دست دیگه شو بالا آورد تا ساکت بشم : حاجی خبر داره ؟

باز سر تکون دادم .. بدنشو حرکت داد تا از جاش بلند شه : یه کم خیالم راحت شد ، حاجی هیچ کاری رو بدون فکر انجام نمیده .. چی تو وجودت دیده که راضی به این کار شده نمیدونم ..

از جاش بلند شد چادرشو رو سرش مرتب کرد : آماده ی رفتن شد : با این که ته دلم اصلآ راضی نیستم ولی حالا که ایلیا تو رو خواسته حاجیم قبول کرده منم حرفی نمیزنم .. یه بار مجبورش کردم ازدواج کنه طفلکم به پای خواست مادرو ب کسی بچه ی برادرش سوخت اگه فکر میکنه با تو خوشبخت میشه مانعش نمیشم .. از خدا میخوام این بار به پای دل خودش نسوزه ..
مکث کرد انگار تحمل شنیدن جواب سؤالشو نداشت ولی بالاخره پپرسید : الان بهم محرمین ؟

باز نتونستم جوابشو بدم فقط سر تکون دادم : پس با هم زندگی میکنین !

دستامو از خجالت تو هم گره کردم : زیاد نه ولی بعضی اوقات میاد .
رنگ چهره ش عوض شد : خاله ، به جون خودش که میخوام دنیا نباشه رفتم آزمایش دادم به هرکی قبولش دارین پاکم هیچ بیماری مسری ندارم ..

احساس کردم نفس آسوده ای کشید ف به سمت در رفت خواستم مانعش بشم باز دستشو بالا آورد : هیچوقت ازم نخواه که مثل قبل بهت نگا کنم .. سعی کن تنها خونمون نیای . فقط زمانی که با ایلیا همراهی مجبورم بپذیرمت ..

تا دم در با فاصله دنبالش رفتم ، خودمو جای اون گذاشتم سخت بود خیلی سخت .. یه مادر با هزار آرزو بچه شو بزرگ کنه یه دفعه یه زن مثل من پیدا بشه و بهش بگه پسرت میخواد با من ازدواج کنه .. احساس کردم خاله شکست .. ولی به روی خودش نیاورد کفشهاشو پوشید قبل از این که وارد آسانسور بشه به طرفم برگشت : فقط یه چیز دیگه م ازت می خوام

_: هرچی بگین قبول میکنم .. هر کار بگین تا جایی که بتونم انجام میدم ..

_: حالا که قراره همراه زندگیش باشی ( مکث کرد ) مرهم دلش باش قلب مهربونش تحمل شکست دیگه ایو نداره

_: خاله ! میدونم هرکاری بکنم نمیتونم خوبهای شما ، عمو و آقا ایلیا رو جبران کنم ولی بهتون قول میدم همسر خوبو وفاداری باشم ..

سری تکون دادو وارد اتاقک آسانسور شد ..

خودمو پشت پنجره رسوندم .. خاله با قامتی خمیده از در بیرون رفت و سوار ماشینی که بیرون منتظرش بود شد .

امیدوارم روزی برسه که دوسم داشته باشی و بوسه ای براش فرستادم

تا موقعی که ماشین در دیدم بود همون جا ایستادم و دور شدنشو نگاه کردم ..


کارامو راستو ریست کردمو به محمودی گفتم آخر هفته میرم مسافرت .. باید با پریسا یه سفر بریم این مدت طفلک اصلآ استراحت نداشته .. سوار ماشین شدم از پارکینگ پاساژ زدم بیرون برای دیدنش بی تاب بودم باید زودتر خبر سفرو بهش بدم . باید یه کم خریدم بکنیم ..

برا اینکه غافلگیرش کنم زنگ پایینو نزدم .. ماشینو پارک کردم درو با کلید خودم باز کردم . پشت در واحدمون که رسیدم بوی قرمه سبزی هوش از سرم برد : خدایا شکرت ، چه قدر خوبه که یه نفر تو خونه منتظر آدم باشه ..

این بار زنگو زدم .. اوه اوه !! چه کرده بانو : ببخشید خانم ، شما !

خندید : همسر شوما !

_: اِ ! پس بدو بیا بغل آقا !

یه کم بغلو بوسو ..... ___ که یه دفعه چشمم افتاد به دسته گل خوشگلی که رو اپن بود : کی اینجا بود ؟!

از بغلم بیرون اومد : بذار ناهارمونو بخریم میگم .

بازوهاشو گرفتم : میگم کی اینجا بوده !

دستاشو تکون داد تا از چنگم آزادشون کنه : ولم کن ایلیا دردم گرفتم .

اهمیت ندادم صدامو بالا بردم بازوهاشو محکمتر گرفتمو تکونش دادم : زود باش جوابو بده !

اشک تو چشماش جمع شد : اگه راستشو بگم ناراحت نمیشی ؟!

فشار دستمو کمتر کردم : دوست دارم همیشه با هم صادق باشیم ..

سرشو به سینه م تکیه داد : خاله طوبی اینجا بود .

بهت زده نگاش کردم ، حس کردم قلب چند ثانیه نتپید : چیـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی ؟!

دستاشو دور کمرم حلقه کرد خودشو تو بغلم قایم کرد : من ازش خواستم بیاد ..

با یه حرکت از خودم دورش کردم : پریسا تو چیکار کردی ؟!

_: دوست نداشتم خاله در جریان نباشه . ایلیا خاله مادرته یه عمر با زحمت بزرگت کرده حق داره بدونه عروسش کیه و چیکاره س !

ازش جدا شدم دوری تو اتاق زدم : خب ؟!

_: هیچی خاله اومد یه کم حرف زدیم بعدم براش گفتم که چه تصمیمی داریم . یه کم ناراحت شد ولی قبول کرد ..

گوشیمو از جیبم در آوردم شماره ی خونه ی مامانو گرفتم ، وقتی تماس برقرار شد طلایه جوابمو داد : الو طلا مامان کجاس ؟!

طلایه : اتاقشه ، یکی زنگ زد گفت از آشناهای قدیمیشه ، دو ساعتی رفت بیرون وقتی برگشت اصلآ حالش خوب نبود رفت تو اتاقش گفت صداش نکنم میخواد استراحت کنه !

حسابی بهم ریختم ، چشمامو با دو انگشت فشردم : بابا کجاس ؟

_: هنوز نیومده .

سریع گفتم : باشه ، مراقب مامان باش تا برسم ..

تماسو قطع کردم ، پریسا وسط اتاق وایساده بودو منتظر نگام میکرد : خاله چه طور بود ؟!

اخم غلیظی رو پیشونیم نشست : میخوای چه طور باشه !

بدون اینکه بهش توجه کنم درو باز کردم قبل از اینکه برم بیرون برگشتم سمتش : وای پریسا اگه حالش بد بشه نمیبخشمت ..

منتظر آسانسور نشدم از پله ها دویدم پایین ..

با سرعت میروندم : خدا ! مادرم .. ای خدا حالش بد نشه ... چرا این کارو کرد .. چرا بدون اینکه بگه این کارو کرد ..

به خونه که رسیدم ماشینو بی دقت تو حیاط پارک کردم . طلایه در ساختمونو باز کرد : سلام داداش . چی شده ؟

با اخم گفتم : هیچی مامان کجاس ؟

طلایه متجعب از کارام جواب داد : تو اتاقشه استراحت میکنه ..

به سمت راه پله ها رفتم : خوابه ؟!

طلایه : نه بیداره ، ولی گریه میکنه ! چی شده داداش ؟!

شونه ای بالا انداختم : نمیدونم !

پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم ، پشت در اتاقش وایسادم چند لحظه سرمو به در گذاشتم بعد آروم به در زدم : مامان ، مامان خوبم ! طوبی خانم !!

از صدای لرزونش دلم گرفت : بیا تو !

روی تخت دراز کشیده بودو ملافه شو رو سرش کشیده بود کنارش نشستم : حاج خانم تحویل نمیگیری شاه پسرتو ؟!


جواب نداد ، بازوشو آروم ماساژ دادم : حاج خانم ، نمی خواستم ناراحت بشی وگرنه خودم بهت میگفتم ..

کسی به در زد ، در باز شد بابا اومد تو : مادرو پسر خوب خلوت کردینا !

پکر از جام بلند شدم : سلام .

بابا با خوشرویی جواب داد : علیک سلام .. خوبی بابا .

به مامان اشاره کردم : اگه حاج خانم خوب باشن ، منم خوبم ..

بابا با اشاره پرسید : چی شده ؟

منم آروم با اشاره گفتم : از من ناراحته ..

بابا رفت بالا سرش : حاج خانوم !

مامان تکونی خورد از بابا فاصله گرفت : سلام .

بابا : سلام به رو ماهت خانوم ، چی شده ؟!

مامان از جایش بلند شد : رفته بودمو عروسمو ببینم . پیش از ظهر دعوتم کرد خونه شون .

بابا دستشو گرفت : خب !!

مامان گریه ش شدت گرفت . برای اولین بار تو عمرم بابا جلوی من مامانو تو بغلش گرفت : چی بگم آقا وقتی شما قبولش کردی ، حتمآ خوبه دیگه !

بابا سرشو بوسید چشمام گرد شده بود حاجی مام بله !

بابا : خوبه خانم ، خوبه ! به دلت بد نیار بگو مبارکه بذار برن زندگیشونو بکنن . دختر خوبیه اونم مثه ایلیا سختی کشیده س ..

مامان سرشو بلند کرد ، نگاش بین منو بابا گشت بعد به سمت پنجره برگشت : مبارکه ، از خدا میخوام جفتشون خوشبخت بشن ..
بعد به سمت بابا برگشت : میدونی دلم از چی میسوزه از این که اون دختر برای من ارزش قائل شد حقیقتو برام گفت ، بهم گفت نمیخوام بدون اجازه ی شما ازدواج کنیم .. اون وقت شما دو تا ...
نتونست حرفشو ادامه بده سرشو گذاشت رو سینه ی بابا و هقهقش بالا رفت ..

ناراحت شدم : باور کنین به خاطر اینکه نگران حالتون بودیم نگفتیم ..

سرشو بلند کرد : بچه تو فکر نکردی اگه بهم نگی یه نفر دیگه ممکنه بهم بگه اون وقت بیشتر بهم برمیخوره !

بابا : مطمئن باش خودمون بهت میگفتیم ..

باز عصبانی گفت : کی اون وقت وقتی که سر سفره ی عقد بودن یا موقعی که بچه شون تو بغلم بود ، هان !

رو کرد به من : برو خدا رو شکر کن پریسا بهم گفت وگرنه اگه به هر دلیلو توسط هر کسی حقیقتو بعد ازدواجت میفهمیدم تا آخر عمرم اسمتو نمیوردم ..

خندیدم : پس باز خدا مادرشو بیامرزه که پیش دستی کرد وگرنه که معلوم نبود حاج خانم چه به روزم میاورد ..

مامان : ایلیا خیلی مراقبش باش اون بچه مادر نداره ! پدرشم که بودو نبودش یکیه .. نکنه باعث شکستن قلبش بشی . آه دل بی پناه زود پاگیر آدم میشه ..

با این حرفش یادم افتاد که با چه حالت از خونه اومد بیرون با خودم فکر کردم : طفلک با چه اشتیاقی میخواست این خبرو به من بده بعد من چه کار کرده بودم ولش کردم اومد اینجا ..

گوشیمو در آوردم شمارشو گرفتم . خاموش بود ..

از اتاق اومدم بیرون شماره ی خونه رو گرفتم جواب نداد .. دوباره گرفتم بازم جواب نداد .. سرتق بهش برخورده جوابمو نمیده .. باز باید برم منت کشی ..
از تو راه پله خداحافظ بلندی گفتمو از خونه زدم بیرون ..

امروز همه ی وقتم پشت فرمون ماشین گذشت ، گوشیم زنگ خورد فکر کردم پریساس با عجله گوشیو برداشتم بدون فکر گفتم : جانم عزیزم !

صدای پر عشوه ی سمانه تو گوشم زنگ زد : جونت بی بلا ، سلام ..

داد زدم : کوتا بیا سمانه دست از سرم بردار ..

گوشیو انداختم کنارم رو صندلی .. به خونه که رسیدم ماشینو همونجا تو کوچه پارک کردمو رفتم بالا میدونستم درو برام باز نمیکنه برا همین خودم بازش کردم ..
خونه ساکت بود .. تو هالو آشپزخونه و دستشویی کسی نبود ! اتاق خوابو حمومم خالی بودن ! وسط هال وایسادم دستمو رو سرم گذاشتم : خــــــداااااا !!
دوباره به اتاق خواب برگشتم همین طور که دور خودم میگشتم چشمم افتاد به تکه کاغذی روی میز آرایش دفعه ی اول متوجه تکه ش نشده بودم ! یه غنچه ی رز از دسته گل مامان روش بود.. خط پریسا بود چند جاشم از اشکش خیس بود ..
با ترسو دلهره بازش کردم ..

آقای مدبر عزیز ،

شما خوبیو مهربونیو در حقم تموم کردین . به خاطر محبتاتون تا آخر عمرم مدیونتونم ..
من نمیتونم به این طرز زندگی ادامه بدم .. دیگه توان ندارم برای اینکه شما به حرفام گوش کنین و دلایلمو قبول کنین تا پای مرگ برمو برگردم .. به خاطر تمام کمکهاتون و اینکه اجازه دادین چند ماه طعم خوشبختی رو حس کنم ممنون ..
چیز زیادی با خودم نبردم فقط یه مقدار پول برداشتم اونم اگه کار پیدا کردم پستون میدم ..
با آرزوی خوشبختی و موفقیت برای شما ..
پریسا ..

نعره زدم : نــــــــــــــه ! خداااااااا !! نـــــــــــــــــه!!!

چه کار باید میکردم دیگه مغزم کار نمیکرد .. روی صندلی میز آرایش نشستم .. بازم تند رفته بودم خیلی تند .اجازه ندادم حرفی بزنه .. عزیز دلم گفت نمیخواسته بدون اجازه مامان زنم بشه !

بغضم ترکید ، از مرگ طاها تا حالا این طوری گریه نکرده بودم .. صدای تلفن تو خونه پیچید به این امید که خودش باشه دویدم گوشیو برداشتم : جانم !

بابا بود : پدر صلواتی ، اون قدر هول بودی بری دیدن یار یه خداحافظی درستو حسابیم نکردی !

گریه م شدت گرفت : بابا ، پریسا !!

بابا : چی شده ؟ پریسا چی ؟!

_: رفته !!

بابا : رفته ؟ یعنی چی که رفته ؟!

_: بابا پریسا منو تنها گذاشته و رفته !

بابا مضطرب گفت : شاید رفته سر کوچه چیزی بخره !!

بینیمو بالا کشیدم : نه ! یه نامه برام گذاشته و رفته !

بابا : ایلیا چرا رفته ؟ درست حرف بزن ببینم !

_: دلشو شکستم ، نذاشتم حرف بزنه ! اول که اومدم خونه دسته گلو که دیدم ترسیدم فکر کردم پدرش یا زیبا پیداش کردن ولی بعد که گفت مامان اینجا بوده بدونه اینکه بذارم کامل حرفشو بزنه ولش کردم اومدم اونجا ..

بابا داد زد : ایلیا ، تو با اون بچه چه کار کردی ؟!

گریه م شدیدتر شد : بابا کمک کنین پیداش کنم ، من بدون اون میمیرم ..

بابا : پیداش میکنم ولی دیگه نمیذارم چشمت بهش بیوفته ..

صدای بابا قطع شد و به جاش مامان باهام حرف زد : ایلیا ، پسرم !

با شنیدن صداش گریه مو جمع کردم : جانم مامان !

_: پسرم برام میگی چی شده !

تمام اونچه که اتفاق افتاده بودو تعریف کردم ، گفت : اشتباه کردی پسرم ! خیلی اشتباه کردی ..( مکثی کرد ) امروز وقتی با پریسا حرف زدم فکر کردم از این به بعد نگرانیم برای تو دوبرابر میشه ولی اشتباه میکردم من بیشتر از تو باید نگران اون طفل معصوم باشم .. ایلیا پیداش کن اون بچه نه جایی داره بره نه کسیو داره که بهش پناه ببره ..
نالید : واای ! ایلیا تو چه کردی ؟! اگه این بار خطا کنه گناهش گردن ماس ! بگرد پیداش کن ..

صدای گریه ش آزارم میداد : پیداش میکنم مامان قول میدم !

ولی به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ! از کجا میخواستم پیداش کنم ! اون بارم که پیداش کردم لطف خدا بود ..


بهت زده وسط اتاق با پاهایی به زمین چسبیده وایساده بودم ، وقتی ایلیا درو بهم زدو رفت تازه به خودم اومدم من چه کار کرده بودم اگه خاله حالش بد شده باشه چی ؟ حق با ایلیا بود .. دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشتن همونجا روی زمین افتادم . هقهقم بالا گرفت دستای مشت شده مو به زمینو روی پاهام میکوبیدم .. همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد به سرعت خودمو به تلفن رسوندم .. عمو بود با اضطراب گوشیو برداشتم : سلام ..

عمو : سلام خانوم ! خوبی .

از گریه به سکسکه افتادم : عمو .. عمو .. خاله .. خوبن ..؟!

خندید : بله خوبه ، الان تلفنی با هم حرف زدیم از دسته گلی که به آب دادی برام گفت
مکث کرد : ولی خیلی اشتباه کردی ، خدا خیلی بهمون رحم کرد ، خطر از بیخ گوشمون رد شد ..

گریه م شدید شد : غلط کردم عمو ببخشید .. به روح مامانم خواستم خاله م تو جریان باشن .. گفتم بعدآ که بشنون ناراحت میشن ..

عمو : میدونم عزیزم شاید خدا به خاطر قلب مهربونو نیت خیرت کمکمون کرده .. ولی بابا جان تو باید با من هماهنگ میکردی ..
سکوت کرد بعد ادامه داد : آخه طوبی دوبار سکته کرده .. یکبار وقتی طاها برای همیشه ترکمون کرد و دفعه ی دومم وقتی ایلیا از همسرش جدا شد .. طوبی خودشو به خاطر اون ازدواج اشتباه مقصر میدونه ..

خودمو جمعو جور کردم با هق هق گفتم : عمو .. منو ببخشید .. ایلیا حق داره منو نبخشه ..

عمو : ببینم تو به ایلیا گفتی ؟

_: بله !

عمو : خب ؟!

تمام اتفاقایی که از صبح تا اون لحظه افتاده بودو براش گفتم .. بعد از این که حرفم تموم شد آهی کشید : عجب کاری کردی دختر ! میدونی این بار یه جورایی حق با ایلیاس ، با توجه به این که قلب مادرش ضعیفه و به گفته ی دکتر بار سومی وجود نداره ، اون ترسیده تو باید به من میگفتی طوبی رو یه کم آماده میکردم بعد خودتو نشونش میدادی تو یه دفعه بدون هیچ زمینه چینی صداش کردیو بهش گفتی پسرت میخواد با من ازدواج کنه .

چند لحظه هر دومون ساکت شدیم بعد عمو ادامه داد : اصلآ میدونی چیه من باید شما دو تا رو از اول تربیت کنم ..
لحنش کمی عصبی شد : شما دوتا دیگه بچه نیستین پس این کارای عجولانه و بچگانه برا چیه ، خدا عالمه ..

حالا گوش کن چی میگم !یه کاغذ برمیداری چند تا دلیل درستو حسابی برای رفتنت توش مینویسی چمدونتو جمع میکنی وقتی بهت خبر دادم میری تو پارکینگ قایم میشی تا من خودمو برسونم ..

معترض گفتم : ولی عمو ...

حرفمو قطع کرد : همین که گفتم ، شما دو تا باید یه مدت از هم دور باشین ..

با اینکه دور بودن از ایلیا برام سخت بود ولی به خاطر کار اشتباهی که کرده بودم باید تاوان پس میدادم ، تمام کارایی که عمو گفته بودو انجام دادم ، با قلبی پر از دلهره و غم گوش به زنگ تلفن تو هال نشستمو چشم به عکس ایلیا دوختم : عزیز دلم چه طوری ازت دور شم کاش لااقل عمو اجازه میداد ازت عذر خواهی کنم ..

اونقدر گریه کرده بودم که چشمام میسوخت ولی دلم آروم نمی گرفت .. تو همین فکرا بودم که تلفن زنگ زد ایلیا بود واب ندادم ، برام پیغام گذاشت : پریسا عزیز دلم گوشی بردار خانومم ..

دستمو جلوی صورتم گذاشته بودمو ضجه میزدم ، دلم ایلیامو میخواست ولی نمیتونستم ...

دوباره زنگ زد : خانمی ، ببخش .. باور کن تو حال خودم نبودم دلم برا مامان شور زد یه دفعه .. گوشیو بردار دیگه ..

بی اختیار دستم به سمت گوشی رفت ولی وقتی یاد حرفای عمو افتادمو یادم اومد کاری که از روی بی فکری انجام داده بودم ، ممکن بود به قیمت جون یه آدم تموم بشه دستمو کشیدم .. من باید تنبیه بشم و چه تنبیهی سخت تر از ندیدن کسی که عاشقانه میپرستیدمش ..
برای بار سوم صدای زنگ تلفن از جا پروندم این بار عمو بود : پریسا ، سریع بپر پایین داره میاد ..


سریع گوشیو برداشتم : عمو چی شده ؟ خاله خوبن ؟

از ته دل خندید معلوم بود خیالش راحت شده : بــــله ، چه جورم ! فقط برای عروس گلش نگرانه .

خنده ش خنده به لبم آورد ، همون موقع صدای خاله تو گوشم پیچید : پریسا ،

با لحنی پر از شرم نالیدم : بله خاله ، خوبین ؟

_: الان که حاجی خندون پیشم نشسته و فهمیدم تو این مدت چه اتفاقایی افتاده خیلی حالم خوبه .. خوشحالم از این که ایلیا تو رو انتخاب کرده .. ( صداش بالا رفت ) ولی باید یه درس درستو حسابی به این پسره بدم تا دیگه زود از کوره در نره و عروس گلمو اذیت نکنه .. باید بفهمه احترام همه رو باید نگه داره ، درسته برای من نگران شده ولی نباید زود تصمیم میگرفته و باهات اون طوری رفتار میکرده ..

حالا جلد باش تا نرسیده بپر پایین بقیه حرفامون بمونه واسه بعد ..

تلفنو قطع کردم رفتم پایین قایم شدم ..


وقتی که ایلیا رسید سریع ماشینو تو پارکینگ گذاشتو با آسانسور رفت بالا کاش لااقل میتونستم ببینمش !

حدود بیست دقیقه بعد عمو رسید اومد تو پارکیگ آروم صدام زد : پریسا بابا کجایی ؟!

از پناهگاهم بیرون اومدم : اینجام عمو .

منو تو بغلش گرفت : ندیدت که ؟1

خندیدم : نه ، دیگه تو این سالا هیچیو یاد نگرفته باشم قایم شدنو خوب یاد گرفتم ..

پیشونیمو بوشید : حلال کن بابا اگه باهات یه کم تند حرف زدم .. دلم برا طوبی شور میزد ولی وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم دخترم بزرگ شده ، خودش میدونسته با مادر شوهرش چه طوری صحبت کنه .. الحق که خوب از پسش بر اومدی ..

خودمو براش لوس کردم : پس بیام بالا ؟!

خندید : نخیر این بار حاج خانوم میخواد پسرشو ادب کنه !

پوفی کشیدم : باشه .. حالا چه کار کنم ..

من میرم بالا تو هم برو تو کوچه طوبی تو یه پراید سفید دم در منتظرته ..

بوسه ای به گونه ش زدم : دوستتون دارم ... بابا !

بیشتر فشارم داد : منم دوست دارم عزیزم .. حاا بو تا شوهرت نیومده پایین ، کلافه س .. بدجور !!!

وقتی آسانسور به طبقه ی چهارم رسید ، سریع از تو حیاط پریدم تو کوچه یه پراید سفید برام چراغ داد ، فهمیدم ماشینیه که خاله باهاش اومده ..

دویدم طرفش سریع سوار شدم سلام کردمو جواب شنیدم ..

خاله : آقا حالا میریم به آدرسی که بهتون دادم ..

بعد برگشت طرف من خیلی آروم نار گوشم گفت : قدرت خدا رو میبینی امروز چه حرفایی بهت زدم ! حالا دوباره خودم با پای خودم اومدم دیدنت ..

دستمو گرفت : خانومی درسته گفتم میخوام ایلیا رو ادب کنم ولی ازش به دل نگیر . بعد از طاها من خیلی رنجورو ضعیف شدم برا همینه که همیشه مراقبمه کاریم که امروز کرده از سر دلشوره بوده ، نه فکر کنی کارشو توجیه میکنم نه ،

لب به دندون گرفتم : هیچ وقت از ایلیا دلگیر نمیشم ( بغض سمجمو قورت دادم ) الانم به خاطر شماو عمو از خونه اومدم بیرون ..

دستو محکم تر گرفت : میدونم عزیزم ولی باید یه مدت تو رو ازش دور کنیم ، اون باید دلشو صاف کنه اگه قرار باشه همیشه شک داشته باشه یا تو رو بچه بدونه و عادت نکنه باید به حرفابی توام گوش بده هیچ وقت زندگی آرومی نخواهید داشت
این طوری هردو تون عذاب میکشین ..

راننده جلوی در یه خونه ی سه طبقه ی با نمای سنگ سفید نگه داشت .. هر کار کردم خاله نذاش کرایه ی آژانسو بدم .. در خونه رو با کلید خودش باز کرد رفتیم تو
خونه ی جالبی بود توی حیاطش که زیادم بزرگ نبود چند تا وسیله برای بازی بچه ها و دو تا تیر دروازه برای فوتبال ، البته گل کوچیک دیده میشد . از تو حیاط چند تا پله میخورد به ایوون که دو تا تخت فرش شده داشت .. دوباره خاله در چوبیه ورودیه ساختمونو با کلیدش باز کرد .. یه راهرو بود که یه در سمت راست داشت و سمت چپ راه پله ی بالا بود .. این بار آروم به در زد ..

کسی با صدایی آروم پرسید : کیه ؟!

_: منم خاله طوبی باز کن عزیزم ..

دختری با چادر نماز سفید گلدارو مقنه ای سفید درو باز کرد : سلام خاله !

خاله : سلام گلم ، بچه ها کجان ؟!

همون لحظه منو دید با هم سلام علیک کردیم

خاله منو معرفی کرد : عاطفه جان ا پریسا نامزد ایلیا !

عاطفه با خوشرویی گفت : به به ، خوشحالمون کردین تشریف آوردین ..

از این که خاله خیلی راحت نو نامزد ایلیا معفی کرد دلم غنج رفت ..

خاله : خب ، عاطفه جون نگفتی بچه ها کجان ..

عاطفه همون طور که به پذیرایی تعارفمون میکرد جواب داد : مامان ملی بالاس اتاق پسرا ، مثل اینکه مهرانو مصطفی باز دعواشون شده ..

خاله : امان از دست این دو تا ووروجک !

عاطفه : احسانو برنام رفتن استخر .. مرضیه آتنا و ماهان رو میخوابونه .. مهسا و سودابه طبق معمول پای کامپیوترن .. بقیه م یا خوابن یا شیطونی میکنن !



از در که وارد شدیم یه هال بود که به ترتیب سه تا در بعدم در آشپزخونه ، سمت راستم یه پاسیو که بیشتر شبیه اتاق بازی بود ،داشت .. یه پذیرایی تقریبآ بزرگ با یه دست مبل هفت نفره بین آشپزخونه و پاسیو بود . چیزی که تو پذیرایی خیلی جلب توجه میکرد بوفه ی بزرگ بدون شیشه پر از اسباب بازی بود

به اصرار عاطفه به پذیرایی رفتیم نشستیم نگاهی به اطرافم انداختم

خاله رو کرد به من : بیا تو ، اینجا بهتریت جا برای موندنته .. ما به اینجا میگیم خونه ی مهربونی .. اینجا پونزده تا گل داریم .. ده تا دخترو پنج تام پسر ..

پسرا طبقه ی بالان و دخترا پایینن ..


همون موقع در باز شدو خانمی تقریبآ همسن خاله وارد شد ، چادری سرمه ای با گلهای ریز سفید صورتشو قاب گرفته و چهره شو نورانی تر کرده بود .. وقتی منو خاله رو دید سلام علیک کنان اومد پیشمون باز خاله منو نامزد ایلیا معرفی کرد ..

خاله رو کرد به من : پریسا جان ، خانم طلوعی مدیر انجمن هستن ، البته بچه ها مامان ملی صداشون میکنن
خطاب به خانم طلوعی گفت : برات نیروی جدید آوردم ..

خانم طلوعی : واقعآ به موقع بود ، راستش امروز فهمیدم دیگه پیر شدمو از پس همه ی کارای بچه ها بر نمیام ..
رو کرد به من : خوش اومدی عزیزم ..

خاله دستمو گرفت : ملیحه جون ، دخترم یه مدت دستت سپرده فقط میخوام ایلیا نفهمه که پریسا اینجاس ..

طلوعی : چرا ؟!

خاله : بعدآ برات میگم ، به همه سفارش کن که بهش چیزی نگن ..

فکری کرد : اصلآ به بچه ها نگیم اسم اصلیش چیه ..

عاطفه که با سینی چای پیشمون میومد گفت : چه طوره از بچه ها بخوایم پریسا جونو پری مهربون صدا کنن ..
چادرشو از سر برداشته بود . موهای سشوار کشیده و مرتبش تا روی شونه ش میرسید ، بلوز دامن ساده ولی خوش آبو رنگی پوشیده بود با دمپایی رو فرشیای سفید .. در اوج سادگی شیک بود ..
حرفشو قبول کردن البته منم از داشتن این اسم خیلی خوشحال شدم .

عاطفه : حالا که قراره پری مهربون اینجا پیشمون بمونه و یه مدت کنارمون باشه ، بهتر با بچه ها آشنا بشه ..

خاله : این کارم دیگه کار خودته .. ( دستمو رها کرد ) بلند شو دخترم برو گلای ما رو ببین .. خیلی دوست داشتنین ..

من که تا اون موقع شنونده بودم از جا بلند شدم : با کمال میل ( خطاب به خانم طلوعی ) با اجازه ی شما .

طلوعی : بفرما دخترم ، اینجا دیگه خونه ی خودته ..

با عاطفه همراه شدم .. آروم به در یکی از اتاقا زد صدای خنده های آرومی که به سختی به گوش میرسید قطع شد در باز شدو یه کله بیرون اومد : بله !

عاطفه : المیرا درو باز کن مهمون داریم ..

المیرا درو بیشتر باز کردو کنار رفت ، وقتی وارد شدیم همه شون بلند شدن و سلامو خسته نباشید گفتن از ادبو تربیتشون خوشم اومد .. بچه ها تقریبآ تو رده های سنی نزدیک هم بودن شاید با یکی دو سال اختلاف !

عاطفه : خب اینجا هشت دختر خانم گل داریم ..

به یکی از دخترا که به نظر کوچیکتر بود اشاره کرد : مونا هشت ساله شه .. واقعآ با سلیقه س و تو کارا به همه کمک میکنه ..

با لبخند نگاش کردم : امیدوارم به منم کمک کنه تا زودتر بتونم جا به جا بشم ..

عاطفه به دخترکی که درو برام باز کرده بود اشاره کرد : المیرا 9 ساله شه و برنامه ریزیای شیطنتامونو به عهده داره ..

چشمکی بهش زدم : این دفعه رو منم حساب کن ..
خنده ی سرخوشی تحویلم داد ..

دختر بعدی سبزه رو و با نمک بود : آتوسا 10 ساله شه .. بچه داریش حرف نداره تقریبآ تمام کارای آتنا خواهرشو رو خودش انجام میده .. آتنا 3 ساله شه ، مرضیه جون داره می خوابونتش ..

_: خوش به حالت من اصلآ از بچه داری هیچی نمیدونم امیدوارم یادم بدی ..

نفر بعدی از موقع وارد شدنم نگاه مهربونش به صورتم بود : زینبم 10 ساله شه ، مهربونو دوست داشتنی و البته نقاشیشم حرف نداره ..
با لپایی گل انداخته سرش پایین رفت ..

رسیدیم به دختری که موقع ورود نظرمو جلب کرده بود ، نسبت به بقیه خوش پوشتر بود و موهاشو با کلیپس ساده و شیک بالای سر مهار کرده بود : ساناز سیزده ساله شه ، موقعی که مهمون داریم یا مهمونی میریم انتخاب لباسامونو آرایش موهامون کار سانازه .. ببینین چه خوشگل موهای منو سشوار کشیده ..

تعجب کردم : واقعآ ؟! خیلی جالبه ! شاید تیم جالبی بشیم منو ساناز !

از این حرفم خنده ی شیرینی رو لبش نشست ..

نفر بعد دختری قد بلند با چشمای سبز تیره ، معصومیت خاصی تو چشماش بود ، عاطفه با خنده گفت : از این ورژن دو تا داریم !
مهتا و مهسا دو قلو هستن و یازده ساله .. مهسا طبق معمول پای کامیوتره ، مهتا عاشق کتابه و نوشتنم دوست داره کلآ ادبیاتیه .. و هر دو والیبالیستای موفقیم هستن ..

_: ووه ! اینجا خیلی خبراس بابا !

فقط یکیشون مونده بود : و در آخر بزرگترین دخترمون که یه جوراییم نمایندشونه شکوفاس که چهارده ساله شه .. برادر شکوفا اسمش برناس که با پسرا طبقه ی بالان ..

بعد به من اشاره کرد : حالا شما با پری مهربون عضو جدیدمون آشنا بشین ..

دیگه نوبت اونا بود که چیزی بگن ..

مهتا گفت : پری مهربون اگه دروغ بگیم دماغمونو دراز میکنین ؟!
همه خندیدیم ..

زینب : پری مهربون میشه وقتی این آتوسا شبیه اون دراز گوش سربه زیر شد نجاتش ندیدن ..

آتوسام با کتابی که تو دستش بود محکم زد به پشتش : خودت خری مسخره ..
با این حرف هر دو چشم غره ی معنا داری از طرف عاطفه نسیبشون شد ..

شکوفا که کمی آروم تر بود به خودشون اشاره کرد : به جمع ما دیوونه ها خوش اومدین ..

کنار این بچه ها بودن لذت بخش بود .

عاطفه : خب خب ، فعلآ منو پری مهربون میریم تا از بقیه ی مهمونا پذیرایی کنیم ، شب بیشتر با هم آشنا میشیم ..

وارد اتاق بعدی شدیم ، دو تا دختر که یکی شون با مهتا مو نمیزد جلوی کامپیوتر نشسته بودن اونقدر محو بازیشون بودن که اصلآ متوجه ما نشدن عاطفه صداشون کرد : دخترا ، دخترا ! مهمون داریم ..

با دیدن ما سریع از جاشون بلند شدنو سلام خسته نباشید گفتن .. عاطفه منو بهشون معرفی کرد بعدم رو به من کرد : مهسا رو فکر کنم شناختی و دختر دیگه مون سودابه که یازده ساله س و کارای هنری مون به عهده شه . سلیقه ش تو تزئینات حرف نداره ..

_: از دیدنتون خوشحالم ..

از اون جام بیرون اومدیم عاطفه به اتاق دیگه اشاره کرد : مرضیه داره ماهانو میخوابونه ..

تقریبآ به جز مرضیه ، کوچولوا و پسرا با همه آشنا شده بودم . مطمئن بود اونجا خوش میگذره تنها ناراحتیم ندیدن ایلیاس و این خیلی دردناکه!!


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 755
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,100
  • بازدید ماه : 26,981
  • بازدید سال : 177,080
  • بازدید کلی : 11,674,220