close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت ششم
loading...

رمان فا

عاطفه به اتاق آخر اشاره کرد فکر کنم مرضی رفت کوچولوا رو بخوابونه خودشم خوابید ! رو کرد به من : آخه دیشب ماهان نذاشت بخوابیم حالا منو مامان ملی…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1835 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:28 نظرات ()

عاطفه به اتاق آخر اشاره کرد فکر کنم مرضی رفت کوچولوا رو بخوابونه خودشم خوابید !
رو کرد به من : آخه دیشب ماهان نذاشت بخوابیم حالا منو مامان ملی یه چرتی زدیم ولی مرضی تا صبح بیدار بود طفلی بعدم که آقا ماهان لطف کردن خوابید ما باید به اونای دیگه میرسیدیم !
آروم به در زد ، تو اتاق سرک کشید بعد دستشو رو دهنش گذاشتو ریز خندید ، دست منو گرفت با خودش برد تو نجوا گونه گفت : میبینم که هنوزم سر کارت گذاشته ....................................................

دخترک ریزه میزه و بانمکی پسرکی رو در بغل داشت و برای اینکه بخوابوندش تو اتاق میچرخوندش تا خواست جواب بده چشمش به من افتاد سلام کرد دستشو جلو آورد : من مرضیه م ..

باهاش دست دادم : خوشبختم ، پری ...
موندم چی بگم که عاطفه به کمک اومد : پریسا جون .. عروس خاله طوبی س .. البته قراره بچه ها پری مهربون صداش کنن ..

مرضی با ذوق خندید مثل خواهری که زن برادرشو دیده باشه جلوتر اومدو بوسه ای به گونه م زد : آفرین به داداش ایلیا با این انتخابش !

عاطفه طوری که انگار کسی تو اتاقه که نباید حرفشو بشنوه ، سرشو نزدیک آوردو آروم گفت : آره این دفعه درست نشونه گیری کرده .

مرضی اخم با مزه ای کرد لب به دندون گرفت : غیبت نکن دختر !
به نظرم مرضیه از منو عاطفه بزرگتر و البته عاقل تر بود ، عاطفه شونه بالا انداخت : مگه دروغ میگم !

مرضی ماهانو گرفت طرفش : کم حرف بزن فعلآ یه کم این سرتقو نگه دارش . منم برم خاله رو ببینم .. بعد بیام یه کم بخوابم که هلاکم ..

عاطفه ماهانو گرفت ، هرسه بیرون اومدیم مرضی رفت سمت پذیرایی منو عاطفه م تو هال نشستیم .. عاطفه بوسه ی محکمی رو بازوی پسرک زد که از خنده ریسه رفت : این ماهان ماهان خوشمله مون پری مهربون .. عشق همه ی ماس از بس جیگره ..

گذاشتش زمین ، ماهان پسرک شیرینو شیطونی بود ازش خوشم اومدم اولش یه کم غریبی کرد پشت عاطفه قایم شد ، یواشکی سرشو بیرون میاورد نگام میکرد دوباره به پناهگاهش برمیگشت منم دل به دلش دادمو همراهش شدم هر بار با خنده جوابشو میدادنم تا یخش آب شدو جلوتر اومد ..
بین منو عاطفه نشست ..دستمو جلو بردم اجازه دادم با انگشتام بازی کنه اونم خودششو رو زمین کشید نزدیک تر اومد خواستم بغلش کنم که دوباره به سمت عاطفه رفتو خودشو تو بغل اون انداخت ..

همون موقع مرضیه که چشماش از خستگی باز نمیشد تلو تلو خوران دستی برامون تکون دادو رفت تو اتاق ..

یه کم با هم صحبت کردیم .. عاطفه از خودش برام گفت : من دانشجو ام رشته ی روانشناسی کودک میخونم .. دو ماه دیگه 23 ساله میشم ..

با تعجب نگاش کردم : جدآ من فکر میکردم همسن من باشی !

عاطفه : مگه تو چند ساله ته ؟

_: حدود 21 ..

عاطفه : تو هم دانشجویی ؟

_: نه یه مدت درسو گذاشتم کنار ، ولی امسال کنکور شرکت کردم ..

عاطفه : ایشالله یه رشته ی خوب قبول میشی ..

تشکر کردم .. کسی آروم به در زد ، عاطفه پشت در رفت : بله ؟

صدای مردانه ای به گوشم رسید : شاهینم .

عاطفه با خنده به در اشاره کرد : همسرمه ..

سری تکون دادم از جام بلند شدم به پذیرایی رفتم ..خاله و خانم طلوعی راجع به ایزوگام پشت بومو جشن نیمه ی شعبان صحبت میکردن .. کنار خاله نشستم لبخندی زد : با بچه ها آشنا شدی ؟

_: بله ، خیلی مؤدبو دوست داشتنین ..

خاله به خانم طلوعی اشاره کرد : دست پرورده ی ملیحه جونن دیگه !

طلوعی : خواهش میکنم همه کمکم کردن وگرنه من که تنهایی نمیتونستم کاری از پیش ببرم ..
بعد رو کرد به من : خب خانمی از اینجا خوشت اومد ؟

با لبخندی که خوشحالیمو نشون میداد جواب دادم : البته ، کیه که خوشش نیاد..

همون موقع عاطفه با چند تا نون سنگک رسید : خیلیا ..
وقتی اخم خانم طلوعی رو دید زیر لب ببخشیدی گفتو نونو بهمون تعارف کرد ..

طلوعی : ماهانو شاهین برد ؟

عاطفه : بله !

طلوعی : میخواستی بهش بگی بیشتر هوای این پسرا رو داشته باشه ..

عارفه تکه نونیو که میخواست بذاره دهنش نگه داشت : گفتم رفت بالا به خدمتشون برسه ..

نونو با لذت تو دهنم گذاشتم خاله متوجهم شد آروم پرسید : گرسنه ت بود ؟

لقمه مو سریع قورت دادم : بله صبح تا حالا چیزی نخوردم ..

یه دفعه صداش بالا رفت : ای خدا ! چرا نگفتی ؟

سرمو پایین انداختم با شرم گفتم : مهم نیست ..

خاله رو کرد به عاطفه : خاله قوربونت ، پریسا رو ببر یه چیز بده بخوره .. از صبح چیزی نخورده ..

خانم طلوعی : از غذای ظهر داریم دست نخورده س ..

تشکر کردمو مثه جوجه ای که برا دونه بال بال میزنه دنبال عاطفه راه افتادم

_: وای چه آشپزخونه ی باحالی !!

عاطفه با خنده گفت : اینجا بیشتر سالن غذا خوریمونه به دری که پشت آشپزخونه بود اشاره کرد : آشپزخونه ی اصلی اونجا ، بچه ها اجازه ی ورود به اونجا رو ندارن خطرناکه !

_: چه جالب ..
دور تا دور آشپزخونه کابینت داشت یه میز بزرگ هم وسطش بود سینک ظرفشوییو یه یخچال متوسطم داشت ولی خبری از گازو لباسشویی این چیزا نبود .
.


از در پشتی وارد آشپزخونه ی اصلی شدیم ، یه فریزر بزرگ ، گاز ، ماشین لباسشوییو ظرفشویی از هرکدوم دو تا ، یه یخچال ساید بای ساید ! اووه اینجا چه خبره سقف حیاط خلتم بسته بود اونجا یه سماور بزرگ مثل هیأتا و یه میزو صندلی چهار نفره داشت یه اجاق گاز دیگه و دو تا مکروفرم اونجا بود..

با چشمای گردشده و دهنی باز یه دور دور خودم چرخیدم : عاطفه اینجا چه خبره ؟

خندید : حاج عمو دیگه هرچی بگی برامون تهیه میکنه .. البته تنهایی نه آقا ایلیا و چند تا دیگه از دوستاشونم هستن که کمک میکنن ..

یه کم برنجو خورشت ریخت تو بشقاب گذاشت تو مکرو ، پرسیدم : عاطفه چند وقته اینجا مشغول کاری ؟!

همون طور که میزو میچید گفت : من اینجا کار نمیکنم ، اینجا خونه مه ! منو شاهین همین جا بزرگ شدیم ..

از خجالت آب شدم ، نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود ...


از دست خودم عصبانی بودم لب به دندون گرفتمو خجالت زده سرمو به بازی با رومیزی گرم کردم ، برگشت سمتم بشقابو بذاره جلوم صدای خنده ش بلند شد : چته ؟ چرا این شکلی شدی ؟

_: ببخش نباید این سؤالو میپرسیدم ! ناراحت نشدی که ؟

شونه بالا انداخت : چرا مگه چیه ؟ بالاخره هرکسی یه سرنوشتی داره ..
دستشو زیر چونش زد انگار به روزای گذشته رفته بود : میدونی روزی رو که به اینجا اومدم خوب به خاطر دارم . اولش گریه میکردمو نمیخواستم بمونم ولی مامان ملی اون قدر مهربون بود که دیگه هیچ وقت دلم نخواست ازش جدا شم . الانم با شاهین طبقه ی سوم زندگی میکنیم ..
سرشو بلند کرد : باید خونه مون بیای

لبخندی زدم : حتمآ میام عزیزم

دستهاشو تو هم قفل کردو روی میز گذاشت : دو سال پیش حاج عمو داد طبقه ی سومو دو تا واحد جدا درست کردن یکی برای منو شاهین یکیم برا مرضیه و سعید ..
به بشقابم اشاره کرد : یخ کرد بابا اون غذا ، بخورش دیگه !

قاشقی که برام گذاشته بودو برداشتم : بفرما ، یه قاشقم خودت بخور ..

_: نه ممنون یه کم وقت دیگه پسرا میان پایین میخوایم شام بخوریم ..

_: پسرا واسه شام میان پایین ؟

عاطفه : ما بیشتر با همیم فقط یه ساعتایی از روز که وقت استراحتو حموم رفتنو ایناس پسرا بالان ..
به وسایل اشاره کرد : برا همین از همه چی دو تاس ..

لقمه مو قورت دادم : هوم ، چه برنامه ریزه ی دقیقی !

غذام تموم شد : وای دستت درد نکنه چه قدر چسبید خیلی وقت بود خورشت اسفناج نخورده بودم ، مزه داد ..

عاطفه : نوش جونت عزیزم ، میخوری بازم ..

دستمو بالا آوردم : نه ممنون ، سیر شدم ..

عاطفه _: باشه ، میخوای برو تو تا من وسایلو جمع کنمو یه سینی چای بیارم ..

از جا بلند شدم : خب اگه اجازه بدی چاییو من بریزم ..

عاطفه : باشه ..هرجور راحتی نمیخوام اینجا احساس غریبی کنی ..

استکانا مرتب کنار سماور چیده شده بودن چهار تاشونو برداشتم چایی خوش رنگی ریختمو رفتم پیش خاله اینا ..

خاله : غذا خوردی عزیزم ؟

_: بله ..

از خانم طلوعی تشکر کردم ، خاله گفت : نمیدونم چرا حاجی دیر کرد ، گفت میاد دنبالم !

طلوعی : لابد کار پیش اومده براشون ..

باز صحبتامون گل انداخت راجع به بچه هاو درسشونو اخلاقاشون حرف میزدیم که زنگ زدن . عاطفه آیفنو جواب داد : حاج عمو اومدن ..

در دو تا اتاقی که دخترا بودنو زد : دخترا ، حاج عمو اومدن .. یکیتونم بیاد بره بالا پسرا رو خبر کنه !

چادرامونو سر کردیم ساناز مانتو شلوار کرمشو با شال قهوه ای کرم شیکی ست کرده بود ، از اتاق اومد بیرون به خاله سلام کرد بعدم گفت : من میرم بالا خونه ی پسرا خبرشون کنم ، آتو گفت با حاج عمو کار خصوصی داره !

طلوعی : باشه عزیزم میگم بهشون ..

چه جالب عمو با این بچه ها چه قدر راحت بود ..

صدای یاالله ش تو خونه پیچید جلو رفتم سلام کردم جوابمو با بوسه ای به سرم داد اشک تو چشمم جمع شد آروم طوری که خودش بشنوه گفتم : چه خوبه مادرو پدری مهربون داشتن !!

دست دور کمر انداخت با هم رفتیم تو پذیرایی .. با خانوما حالو احوال میکرد که پسرا با سرو صدا اومدن تو ..

عاطفه : سرو صدا نکنین مرضیه خوابیده ..
انگار چیزی یادش اومده باشه : خدا به داد برسه آتنا هنوز خوابه بیچاره ایم امشب نوبت اونه ..

صدایی اومد : من ته اینجام خاله !

عاطفه : تو کی بیدار شدی ووروجک ؟!

آتنا : من پاشدم مامان ملی دفت آپشزخونه ای من نیام .. یفتم بالا عمو سعید تتاب بوخونه برام ..

عاطفه به گونه ش زد : وااای تنها رفتی ؟

آقایی که به نظرم سعید بود گفت : نه اومدم مامان گفتن مرضیه خوابه خواستم برم بالا خانم خانما رم با خودم بردم ..

عاطفه : دستتون درد نکنه ..

سعید با تکون سر : خواهش میکنم ..

با پسرا آشنا شدم ..

یکی شون که شیطنت از صورتش میبارید مهران و یکی دیگه که خیلی بانمک بود مصطفی .. این دو تا 10 سالشون بود..
دو تا پسرای بعدی برنا برادر شکوفا سیزده ساله و احسان شونزده ساله که نسبت به دو تای دیگه آروم ترو سر به زیر تر بودن ..

با شاهینو سعید شوهرای عاطفه و مرضیه هم آشنا شدم ..
شب خوبی بود حاج عمو به خاطر ورود عضو جدید که من باشم سور دادو همه مونو به یه چلو کباب به قول خودش مشت مهمون کرد ..
دلم پیش ایلیا بود .. موقع شام به سختی اشکامو مهار کردم ..
بچه ها اون قدر شیطنت کردن گفتنو خندیدن که متوجه گذشت زمان نشدم .. یه کم بعد از جمع شدن وسایل شام که به کمک بچه ها و مدیریت عاطفه و مرضیه انجام شد عمو از جا بلند شد : خب آتوسا خانم پاشو ببینم چه کار داشتی با من بابا جان !!

آتوسا با عمو همراه شد گوشه ی هال دور از همه با هم مشغول صحبت بودن با خودم فکر کردم چه قدر فرقه بین پدر منو حاج عمو . . سایه ی حاج عمو اون قدر وسعت داره که نه تنها رو سر بچه هاشو نوه ش که رو سر این بچه هام هست! اون وقت سایه ی پدر من حتی رو سر بچه ی خودشم نبود ..

به صدای خاله از فکر بیرون اومدم : خب دخترم ما دیگه میریم .. مراقب خودت باش میام بهت سر میزنم ..

عمو و خاله رو تا دم در همراهی کردم . لحظه ی آخر عمو منو در آغوش گرفت : پدر سوخته چه کردی با دل پسر من !
سرمو از رو سینه ش بلند کردم ، گفت : فکر نمیکردم تا این حد عاشق باشه !
با لحن دلسوزانه ای ادامه داد : خیلی کلافه و سردر گم بود . اونقدر نا آرومی کرد که نزدیک بود دهنم باز بشه و همه چیو براش بگم .

آه سردی کشیدم : دلم نمیخواد اذیت بشه ..اگه اجازه بدین همین الان برمیگردم خونه ..

خاله : نه عزیزم این جوری برا جفتتون بهتره .. ایلیا باید بفهمه که باید به تو هم حق اظهار نظرو حرف زدن بده ، تو ام با ملی بمونی چیزای زیادی یاد میگیری ..


زندگی تو خونه ی مهربونیا قوانین خاص خودشو داشت! شبا پسرا تا ساعت 9.5 - 10 پایین بودن بعد باید میرفتن ، صبحا 7.5 تا 9 صبحانه بود بعد تا 12 باید میرفتن تا دخترا برای انجام کاراشون راحت باشن .. ظهرام 2تا5 وقت استراحت بود .. البته این قانونا با اومدن مهمون تغییر میکرد ..

کنار اومدن با این همه بچه راحت نبود ولی مامان ملی خوب از پسشون برمیومد ..

نگهداری از کوچولوا رو به من سپردن ..
روز اول بلد نبودم پوشک ماهانو عوض کنم بچه ها کمکم کردنو یادم دادن .. وقتی برای بار اول بردمش حموم متوجه جای زخمهایی عمیق روی تنش شدم وقتی از عاطفه پرسیدم گفت : بعدآ مامان خودش برات تعریف میکنه ..

آتنا دخترک شیرین زبونو با مزه ای بود .. ولی ماهان بیشتر به دلم نشست وقتی اولین بار صدام کرد چنان جیغی کشیدم که همه ترسیدن ..

روزا و شبا به سرعت میگذشتن و من به زندگی بدون ایلیا ادامه میدادم .. دلم میخواست یه زنگ بزنم حداقل صداشو بشنوم ولی نمیشد ! منم بیشتر سرمو به بچه ها گرم میکردم تا حواسم پرت بشه ..

اولین پنجشنبه بود که با بچه ها بودم مامان ملی آروم صدام کرد تو اتاق مشترکمون : پری جون مامان میتونی کمکم کنی بچه ها رو نگه داریم بگم عاطفه و مرضیه با شوهراشون فردا برن خوش باشن !

خندیدم : چرا که نه ! بالاخره اونام باید به شوهراشون برسن ..

مامان : دست گلت درد نکنه .. فردا قراره آقا ایلیام پسرا رو ببره بیرون گفتم موقعیت خوبیه که این بچه هام یه تفریحی بکنن .. این طفلکام حیرون منو این بچه ها شدن

ولی من دیگه حرفاشو نمیشنیدم با شنیدن اسمش حالم دگرگون شد ، کاش بتونم ببینمش .. فکرم مشغول شده بود .. از اتاق بیرون اومدیم ماهان گریه میکرد بغلش گرفتم سوزنش گیر کرده بود هی پری پری میکرد .. صورت خیسو کثیفشو بوسیدم : خوبه که تو رو دارم اگه نه چی به روزم میومد ؟!

آبی به سرو صورتش زدم همون طور محکم تو بغلم چلوندمش ذوق کردو از اون قهقه بامزه هاش زد برام ..همون موقع حسود خانوم صدام کرد : خاله بیشین برا ماهان تتاب بوخونم بگلت خسته میشه ..

جوابشو دادم : بله بله ، حق با شماس ! شما نگران خستگیه منی .. با یه دستم ماهانو نگه داشتم با دست دیگه م اونو قلقلک دادم که بغلم خسته میشه نه ! حالا تو یه کم بیا بغلم تا خستگیم در بره .. ماهانو گذاشتم زمین آتنا رو بغل گرفتم اونم بوسیدم : گرسنه ت نیست عزیزم ؟!

سرشو تکون داد : اوهوم دلم بستنی میخواد با سامببیچ ..

_: اوه اوه پس معلومه خیلی گرسنه ته ها ! الان میرم یه ساندویچ خوشمزه برات میارم ، حواست به پسرک باشه ..

سرشو کج کردو باشه ی بامزه ای گفت دوباره بوسیدمش . ماهانو که به پام آویزون بودو باز پری پری میکرد از خودم جدا کردم ..
تقه ای به در اتاق دخترا زدم : دخترا یه کدومتون بیاین ببینم ..

سودابه درو باز کرد اومد بیرون : بله خاله !

-: قربونت ، مواظب این دو تا ووروجک باشین برم یه چیز بیارم بخورن گرسنه شونه ..

المیرا داد زد : خاله دستت خیلی مرسی که برا مام خوراکی میاری ..

تو اتاق سرک کشیدم : دست خودت بی بلا که میری برا همه مون خوراکی میاری ...
بچه ها هورای بلندی کشیدن و البته از ضرب شست الی بی نسیب نموندن ..

ماهان تو بغلم با انگشتام بازی میکرد آتنام کنارم نشسته بودو کتاباشو ورق میزد برای منو ماهان قصه میگفت ولی من اصلآ حواسم به اونا نبود .. باز پرنده ی خیالم بالو پر درآورده بود رفته بود نشسته بود رو پشت بوم خونه ی مردم ، عشقم .. دلم میخواست بدونم چه کار میکنه به من فکر میکنه ؟ دنبالم میگرده ؟

به صدای مامان به خودم اومدم : آقا ایلیا امشب میاد پیش پسرا کلید ویلاشم میده بچه ها یه سفر یه روزه برن آبو هوایی عوض کنن ..

دل بیچارم بیچاره تر شد .. ایلیا قرار بود بیاد بره بالا بخوابه ؟!

مامان دوباره صدام کرد : مادر حواست به بچه ها باشه من یه کم خوراکی برای تو راهشون آماده کنم ..

چه کاری ازم میخواست ؟! مگه دیگه اختیار حواسم دست خودم بود که جمع بچه ها کنمش !
به هر جون کندنی بود ایلیا رو گوشه ی ذهنم نگه داشتم تو خلوت شبم میتونستم با خیالش خلوت کنم ، بچه ها دستم امانت بودن پس باید به قول مامان حواسمو جمع اونا میکردم ..

مرضیه و عاطفه خونه ی خودشون بودن میخواستن به خودشونو خونه شون برسن .. معمولآ شبای جمعه با شوهراشون خونه ی خودشون شام میخوردن ..وقتی پایین اومدنو بهشون گفتیم اول قبول نمیکردن و نمیخواستن مارو با بچه ها تنها بذارن به هم تعارف میکردن که اون یکی با شوهرش بره ، من که اعصاب نداشتم اونام ول کن نبودن آخر داد زدم : پاشید راه بیوفتید برید اینقدرم حرف نزنید .. دیوونمون کردین ..

دوتایی با تعجب نگام کردن : چیه شاخ در آوردم یا دم ؟! یه ساعته دارین حرف میزنین حالا که من هستم ایلیام هست از موقعیت استفاده کنین برین حالو هواتون عوض میشه با روحیه بهتر میاین پیش بچه ها ..

عاطفه آروم به بازوی مرضیه زد : داشتی سنگ کیو به سینه زد ؟!

مرضیه شونه بالا انداختو لبشو کج کرد : نه !

عاطفه آروم به سرش زد : بابا خنگول اگه ما بریم آقا ایلیا میاد بالا !

مرضیه ابرو بالا داد : آهان ، از اون نظر ..

مامان خندید : پاشین پاشین کم حرف بزنین .. خیلی دیروقت تو جاده نباشین بهتره ..

اون دو تام همون جور که ریز میخندیدن رفتن بالا وسیله هاشونو جمع کنن ..

داشتم لباسای شسته شده ی بچه ها رو تا میکردم اتوییاشو جدا میکردم که عاطفه ی شیطون خودشو انداخت تو !! با چشمای گرد شده نگاش کردم : پاشو پاشو ،
دستم تو دستش بود مکث کردم : اُه میگم پاشو زود باش ..

منو کشید بلندم کرد : دیوونه دستمو کندی چی میگی ؟

منو پشت پنجره ی اتاق خودمو مامان برد : طوری که معلوم نشی پرده رو بزن کنار

شالشو رو سرم انداخت با کنار رفتن پرده دل منم به باد رفت !! اونجا بود ! تو حیاط داشت با سعیدو شاهین حرف میزد معلوم بود راجع به سفرشون چیزایی رو گوشزد میکنه ! عاطفه تنهام گذاشت .. دستمو به شیشه گذاشتم دلم میخواست تمام عشقمو از طریق دستمو شیشه بهش برسونم .. همون لحظه ایلیا سرشو به سمت پنجره چرخوند حرفشو قطع کرد یه نگاه گذرایی به پنجره انداخت پرده رو انداختم دستمو رو سینه م گذاشتم : امیدوارم منو ندیده باشه !!
دوباره برگشتم سمت پنجره پرده رو کنار زدم ، نه خدا رو شکر متوجه نشده بود چون دوباره با بچه ها صحبت میکرد ..



تا وقتی که از حیاط بیرون رفت از جام تکون نخوردمو نگاش کردم .. برگشتم تا از اتاق برم بیرون مامان پشتم ایستاده بود : چشمت روشن !

اشکامو با پشت دستم پاک کردم : دلم براش تنگه مامان ..

مامان : قربون دلت برم مادر !
منو تو بغلش گرفت آرومم کرد .. دست نوازششو رو سرم میکشید : میدونی به حاج عمو چی گفته ؟

_: چی گفته ؟

مامان : گفته مطمئنم پریسا رو پیدا میکنم چون عشقم حقیقیه همون کسی که دفعه ی اول کمک کرد پیداش کنم این دفعه م کمکم میکنه .. هر سال برای روز پدر باهامون بود ولی امسال نیست نذر کرده بره مسجد اعتکاف ..

سرمو از رو شونه ش بلند کردم : اعتکاف یعنی چی ؟

دست رو شونه م گذاشت : الان نمیتونم توضیح بدم فقط بدون میخواد بره با خدای خودش خلوت کنه ! میخواد ازش کمک بگیره تا تو رو پیدا کنه !
به طرف در هلم داد : فعلآ برو امشب خیلی حرفا باهات دارم بسه هرچی ساکت موندی ..


بچه ها رو راهی کردیم ، به هر ترفندی بود مامان ملی شام پسرا رو فرستاد بالا تا ایلیا همراهشون پایین نیاد .. دخترا بعد از شام رفتن تو اتاقاشون .. با مامان ملی تو اتاق مشترکمون نشستیم رو کرد به من بی مقدمه گفت : عزیز دل پری مهربون ، تو با خدا قهری ؟!

از تعجب چشمام گرد شد سر بلند کردم ، ادامه داد : از تجسس تو زندگی مردم خوشم نمیاد ولی این مدت که اینجایی حتی یه بارم اسمی از خدا به زبونت نیومده .. نماز ، ذکر یا دعا حتی یه آیه قرآن نمیخونی
مکثی کرد : و این اصلآ خوب نیست !!

نگاهمو دور اتاق چرخوندم تا اشکمو مهار کنم : مامان ملی ! شده کسی فراموشتون کنه و اصلآ به یاد نیاره ملیحه نامیم وجود داره ؟ چند بار برید سراغش ولی بازم بهتون اهمیت نده و محلتون نذاره ؟ اون وقت شما چه کار میکنین ؟

مامان : برای چی میپرسی ؟!

_: اگه میشه جواب بدین ..

مامان : خب بستگی داره که اون شخص کی باشه و من چه کاری انجام داده باشم ..

_: مثلآ از سر بچگی و نادونی کاری انجام داده باشینو بزرگترتون تنبیه سختی براتون در نظر گرفته باشه و دیگه هیچوقت شما رو نپذیره و در خونه شو به روتون باز نکنه ..

مامان : صبر کن ببینم ! تو که نمیخوای بگی از لطفو رحمت خدا نا امید شدی ؟!

_: ناامید ! ( پوزخند زدم ) کلآ بی خیالش شدم ..

مامان خندید : واقعآ !

_: بله واقعآ !

مامان : ولی من این جوری فکر نمیکنم ؟

_: چرا ؟

مامان : چون اگه این طور بود تو الان اینجا نبودی و کسی مثل حاج عمو کنارت نبود .. تو فقط به یه تلنگر نیاز داری تا دوباره به راه بیای ..

_: تلنگر هه ! کسی که شما میگی چنان با سنگ زده تو سرم ، تلنگر که هیچی پتکم جوابگو نیست .

مامان : پریسا چرا فکر میکنی بدبخت ترین آدم دنیا تویی !

_: نه بدبخت ترین نیستم یکی از بدبخت ترینام چون مثل من زیادن ..

مامان : ولی عزیزم خداوند کسیو بدبخت نیافریده .. این خود آدمان که با دست خودشون باعث بدبختیشون میشن ..

_: هه ، یعنی بچه ای که ناقص دنیا میاد خودش باعث بدبختیش شده ؟! مامان : نه ، ولی مادرو پدر مقصر بودن !

یعنی اون این وسط اصلآ هیچ کاره بوده ! فقط گناه به گردن والدینه ..

مامان : میخوای یه مثال برات بزنم ..

سر تکون دادم ..

مامان: خداوند میخواد عظمتشو نشون بده ..

حرفشو قطع کردم عصبی گفتم : یعنی برا نشون دادن عظمتش یه آدم باید زجر بکشه ؟!

مامان : صبر کن تا بگم .. فکر کن من هر روز غذا میپیزم ، این دیگه برای همه جا افتاده که من بپزم اون بخورن یه تشکر بکنن یا نکنن همین ! اصلآ یادشون میره منم هستم حالا تصمیم میگیرم یادشون بندازم منم که این غذا رو پختم و اگه من نباشم غذاییم نیست .. بنابراین خرق عادت میکنم یعنی کاری میکنم که تناوب روزانه رو از بین ببره غذا رو شور یا بی نمک میکنم تازه همه یادشون میاد مامان ملیم هست که اگه بخواد میتونه هر کاری خواست با این غذا بکنه ..

اخمی روی پیشونیم نشست ..مامان ادامه داد : انسانها تا شادنو روزگار وفق مرادشونه یاده خدا نیستن همین که یه ناراحتی پیش اومد یاد خدا میوفتن .. این خدا همون خداس چرا در زمان شادیو خوشی یادش نمیکنن ! این به خاطر اعتقاد سستشونه


یعنی برای نشون دادن عظمتش باید یه سری آم عذاب بکشن !

مامان : نظم ، نظم اون چیزیه که خداوند آفریده و ما انسانها از اون اطاعت نمیکنیم ..در آفرینش انسان نظمی موجوده که خودش با پیشرفت علم بهمش زده . هرچی علم مادی پیشرفت میکنه مشکلاتی رو با خودش میاره و ضررهاش جبران ناپذیره ..
دستی تکون داد : همین کوتاه شدن عمر !
سری تکون داد انگار برای تأیید حرفش ازم نظر میخواست : میدونی که پیشرفت علم نظم دنیا رو برهم زده و روی عمر آدما تأثیر منفی گذاشته ..
ماشینای مختلفو میسازن وارد خیابونا میکنن سرب ناشی از سوخت ناقص بنزین به سلامتی انسانها ضرر میرسونه ..
انواع سلاحهای شیمیاییو اتم و یه چیزایی مثل اینا ..
کودها و خاکهای آلوده که تو بدنامون سم تولید میکنه
اعتیاد به انواع مخدرا .. و از همه مهمتر تلاش بیش از حد و فکرو خیال برای رسیدن به تجملاتی که ساخته ی همین پیشرفتهای مادیه ..

اینا رو با باز کردن دونه دونه ی انگشتاش برام شمرد و در آخر گفت : اینا که گفتم نه تنها رو عمر آدما تأثیر میذاره که روی جنیناشونم اثر مستقیم داره .. بازم به نظرت این خداس که بچه های ناقص خلق میکنه یا سلامتی آدما رو ازشون میگیره ؟!


یواش یواش غوغای خفته بیدار میشد ، پوزخند زدم : اوناییم که زیر آوار زلزله میمونن به خاطر همین پیشرفتای مادیه ؟!

مامان : نه عزیز دلم ، از زیاده خواهی یه سری آدمای بی وجدان از خدا بی خبره !
از کوره در رفتم : منظورتون این نیست که مادر منو افرادی که کشته شدن زیاده خواه بودن !!

دستمو گرفت : نه عزیز دل ، منظورم کسایین که خونه ها رو میسازن ..
ببین تو ژاپن بیشتر زلزله میاد یا اینجا ؟

اخم غلیظی رو پیشونیم نشست : فکر کنم ژاپن چه ربطی داره ؟!

مامان : ربطش اینه که اگه این زلزله ها که تو ژاپن میاد اینجا میومد تا حالا ایران با خاک یکسان شده بود ، ولی اونجا در حد یه لرزش خفیف احساس میشه .. چون با وجدان کار میکنن ..

با لحن طلبکارانه گفتم : اینو میتونی به حساب مسلمون نبودنشون ..

مامان : نه اینو میتونی بذری به حساب اینکه ایمان دارن ..کسی که ایمان داشته باشه همیشه و همه وقت خدا رو ناظر اعمالش میبینه برای همین درست زندگی میکنه .

به چشماش دقیق شدم : پس مهم تر از مسلمون بودن ایمان داشتنه !

مامان خندید دستمو نوازش کرد : آ قربون دختر گلم ! دقیقآ همینه .. اول از هرچیز باید ایمان داشت .. و به گفته ی حضرت امیر بالاترین ایمان حیاس .. میدونی چرا ؟چون وقتی در مقابل خداوند حیا کنی یاد میگیری و برات عادت میشه که همه جا حیا داشته باشی .. وقتی موقع حرف زدن با خدا حیا میکنیو کفر نمیگی یاد میگیری که هیچوقت حرف لغو نزنی .. یا حیا میکنی پول ناحق بگیری .. کم فروشی کنی و باقی گناها ..

_: خب حالا یه سؤال ..

مامان بپرس عزیز ..

_: خیلیا هستن که میگن ایمان داریم ، نماز میخونن ادعیه و قرآن میخونن بعد هزار کار خبطم میکنن ...

حرفمو قطع کرد : اونا ایمان واقعی ندارن ، اونا یه عده متظاهرن .. میخوان گناهاشونو پشت سنگر دینو ایمان به خدا پنهان کن .. و اونا مغضوبینن چون یه عده ی دیگه رو هم به گمراهی میکشن ..


با خودم فکر کردم : درسته زیبا و برادرش چهره ی زشتشونو پشت نقاب تدین پنهان کرده بودن ..

_: اون وقت از کجا میشه فهمید کی راست میگه کی دروغ ؟ کی مؤمن واقعیه ، کی تظاهر میکنه ؟

مامان آهی کشید : این مشکلیه که از خلقت آدم وجود داشته و تا آخر دنیام ادامه داره ..ولی خب با اعمالی که انجام میدن میشه تا حدودی مطمئن شد ..

سر پایین انداختمو با آه سردی اضافه کردم : و چه قدر معصومیتها و پاکیها که زیر دستشون له میشه آیا کسی بفهمه یا نفهمه !

مامان : متأسفانه همینه ..

با نفرت سر بلند کردم : خب پس تکلیف اون بدبختایی که توسط این متظاهرا نابود میشن چی میشه ؟!

مامان : مطمئن باش خدا تنهاشون نمیذاره ..


_: یعنی چی تنها نمیذاره من با این حرف مخالفم که میگن بنده هاشو تنها نمیذاره .. کدوم بنده شو تنها نمیذاره باید از چه رنگو چه صنفی باشه ..

مامان : برای خدا بنده هاش هیچ فرقی ندارن .. پولدار همونقدر ارزش داره که فقیر وبالعکس ..

یعنی الان اگه یه بنده ی بی حجاب قرتی فقیر بیفته تو هچل دستشو میگیره ! تقریبآ داد زدم : اگه یه بچه ی بی گناه پونزده ساله گیر گرگای آدم نما بیوفته بازم به دادش میرسه ؟!

متوجه حال خرابم شد : آره ، براش هیچکسو هیچ قشری مهم نیست ..
لب به دندون گرفت اخمی که تا اون موقع ندیده بودم رو پیشونیش نشست : تا حالا به رفتار شکوفا دقت کردی ؟

_: آره بیشتر تو خودشه کمتر با کسی حرف میزنه ..

مامان : خدا منو ببخشه ولی برای اینکه ببینی خدا چه قدر بزرگه برات میگم ..


مامان خدا منو ببخشه ولی برای اینکه متوجه بشی چی میگم رازشو برات میگم .. البته عاطفه ، مرضیه و برنا برادرش میدونن ولی حتی خانواده ی حاج عمو در جریان نیستن ..

کمی مکث کرد معلوم بود عصبی شده و تو دلش غم بزرگیه : مادرو پدرشون معتاد بودن یه جایی اون پایین مایینا خونه شون بوده .. اون بی وجدانا .. ( صداش یه کم اوج گرفت ) کثافتا برای پول موادشون اون دختر برگ گلو ...
گریه ش گرفت هق هق میکرد منم لال شده بودم خودشو جمع کرد بریده بریده گفت : اونو .. به مردای ... هرز

دیگه نتونستم طاقت بیارم خودمو پرت کردم تو بغلش از اعماق وجودم نعره ی خفه کشیدم .. این جور نعره زدن خیلی دردناکه حس کردم تمام گلوم پاره پاره شد اشکام روی گونه هام میریختن و پشت سر هم واژه ی نه رو تکرار میکردم ..خیلی درد ناک بود من اگه یه تن فروش شده بودم گناهش به گردن زن بابامو برادرش بود .. اما .. اما .. خیلی سخته که پدرو مادر آدم این بلا رو سر آدم بیارن ..
یاد حرف ایلیا افتادم وقتی نگا کنی میبینی از تو درد کشیده ترم هست راست میگفت .. چه قدر دلم براش تنگ بود آغوش گرمشو میخواستم اگه ایلیامو نداشتم هنوزم تو اون لجنزار بودم ..

کمی که آروم شدم دست نوازش مامانو رو سرم حس کردم : آره مادر کلی زحمت کشیدیم از روانپزشک متخصص داخلیو زنان بگیر تا کلاسای ایروبیک ، گردش بزن برقص خلاصه محیط شاد براش فراهم کردیم تا شد این که میبینی ..

_: آخه مگه چند ساله شه ؟!

مامان : شونزده ..

خونم خشک شد : اون که ...

مامان : آره به همه گفتیم دوازده ساله شه ولی برای اینکه نتونسته درس بخونه پیش بقیه سرخورده نشه به تجویز روانپزشک ، درخواست بهزیستی و حکم قاضی این شناسنامه ی دوم براش صادر شد ، شناسنامه ی اصلیش تو بهزیستیه ..

_: اما اصلآ معلوم نیست ..

مامان آه کشید : خب بچه م سوخته دیگه رشد نکرده تو الان روزای خوبشو میبینی .. به همه گفتیم مشکل روحی داره به خاطر اینکه پدرو مادرش شکنجه ش میکدن ..

_: مگه درغه شکنجه از این دردناکترم مگه هست ؟!

راست میگفت منم این دورانو گذرونده بودم درکش میکردم .. مامان : حالا ببین چه قدر خدا دوستش داشته .. همسایه ها از پدرو مادرشن به خاطر کارای خلاف شکایت میکنن وقتی اونا دستگیر میشن بچه ها به بهزیستی تحویل داده شدن حدود یک سال پیش اون وقت شکوفا رو تحویل من دادن .. برنا رم آوردم که تنها نباشه و دلش گرم باشه که برادرشم اینجاس ..

سری تکون داد : شکوفا نگو بگو رباط..

دلم ریش شد : مامان ملی تو رو خدا دیگه نگین ..

مامان خندید یه دونه آروم پشت دستم زد : ولی اینو باید بگم . یعنی تو خجالت نمیکشی که از خدا تشکر نمیکنی ؟ به خاطر قدو بالاو صورت خوشگلت شکر نمیکنی به خاطر ایلیا باید سجده ی شکر به جا بیاری ..

خنده م گرفت با خودم گفتم اگه میدونستی ایلیا برام چه کردی چی میگفتی : اون که عشقه ، تاج سره ..

بازومو گرفت : پس پاشو وضو بگیر دو رکعت نماز شکر بخون و از خدا به خاطر تمام نعمتهایی که بهت داده ، به خصوص ( با طعنه گفت ) عشقت ، تاج سرت تشکر کن..


من چه طور میتونستم نماز بخونم ! چه طور بهش بگم اگه بخوامم نمیتونم . من یه گناهکارم اجازه ندارم روی سجاده بشینم ..

لب به دندون گرفتم : مامان !

مامان : جانم !

سرمو از شرم پایین انداختم : اگه یه روز شکوفا ازتون بپرسه ... بپرسه که ...

مامان بازومو آروم نوازش کرد : چی بپرسه عزیزم ؟!

لبامو تا جایی که میشد توی دهنم فرو بردم با دندون جویدمشون .. فشاری به دستم داد : نکن اون کارو حرفتو بزن ..

_: اگه بپرسه .. منم اجازه دارم نماز بخونم چی بهش میگین ؟!

مامان بغلم کرد آروم در گوشم گفت : اون وقت من داستان زندگی زن بدکاره ی یهودی رو براش میگم که مسلمون شد مشرکا دستگیرش کردنو برای این که دست از دینش برداره در سیاه چال انداختنش فهیدن اونجام تیمم میکنه و نمازشو میخونه هر کار کردن هرچی شکنجه ش کردن دست از عقیده ش برنداشت آخرم شهیدش کردن ..

منو از خودش جدا کرد : شکوفا الانم نماز میخونه ، روزه میگیره ، تمام فرایض دینیشو انجام میده و مطمئن باش اعمالی که اون انجام میده از عبادت حاج عمو ، خاله طوبی و من مقبول تره ..


سرمو بوسید : بلند شد ، قهر نکن با تنها دوستی که هیچوقت ریا نداره .. وقتی که آب رو دستم ریختم و برای وضوم نیت کردم انگار اولین بار بود که دستمو میشستم . دستو دلم لرزید .. مقنعه و جانماز برداشتم رفتم تو پذیرایی خواستم نیت کنم که صدای مامان رو شنیدم : تو این نماز هر چی میخوا به خدا بگو .. برای همه دعا کنبرای من روسیاهم دعا کن .. که به جرأت بهت میگم ثواب این نماز کم از نماز اصحاب پیامبر نیست ..

دوباره اشکام سرازیر شدن .. قامت بستم و تنها گفتم نماز میخوانم قربۀ الی الله .. الله اکبر .. دو رکعت خوندم ولی به اندازه ی صد رکعت بهم آرامش داد .. بعد از نماز سر به مهر گذاشتم ... خدایا یعنی این منم که اینجام .. خدایا این منم که سرم به سجده ته .. ولی بازم سؤال دارم .. هنو میخوام بدونم .. بهم گفتن برای خدا نباید گفت چرا ، ولی هنوز تو ذهنم چراهای زیادی هست که باید جواباشو پیدا کنم ..


تمام جاهایی که فکر میکردم پریسا رفته باشه رو به کمک اردلانو لیلا گشتم ولی خوشبختانه اونجاها نرفته بود .. به هر دری که زدم بسته بود هرچی تلاش میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم .. از هر خیابونو اتوبانی رد میشدم حواسم به اطرافم بود به هر صدای پایی به سمتش برمیگشتم . هر بار که تلفنم زنگ میخورد با سر میدویدم که شاید خودش باشه ولی همه ش خیال باطل بود پریسا گوهر گرننبهام تو این شهر در اندر دشت گم شده بود .. تنها دل خوشیم این بود که پیش بهروزو هم پیالگیاش نبود و این جای شکر داشت .. دست به دامن خدا شدم و ازش خواستم همون طور که دفعه ی قبل کمکم کرده بود بازم کمکم کنه ...
اون روز تو حجره نشسته بودم که حاج غفور یکی از کله گنده های بازار اومد : سلام حاج آقا .

حاجی : سلام جوون ، بابات کجاس ؟!

_: نیست رفته یه سر رفت خونه، مادرم جایی کار داشت .

حاجی : خیر باشه ایشالله . اومدم ببینم خبر جدیدو شنیده که نیست .

خندیدم ، آخه حاج غفور یه جورایی کلانتر راستمون بودو خبرای داغو دست اولو به گوشمون میرسوند : باز چی شده حاجی جون ..

سرشو کمی جلو آورد : حاج صالحو که میشناسی ؟!

گوشام تیز شد، منم جلوتر رفتم : کدوم حاج صالح ؟!

دستشو پشتش برد به جهتی نامعلوم اشاره کرد : بابا همین حاج صالح سالاری خودمون دیگه ! همون که زنش مرد رفت دختر مطلقه ی حاج حقیقتو گرفت ..

ولش میکردم شجره نامه ی حاج صالحو برام ورق میزد سریع گفتم : بله بله ، یادم اومد .

حاجی : آره داشتم میگفتم ، چند وقت پیش دخترش رفت فرنگ ، البته جای تعجبه ها ! آخخه قبلآ اجازه نمی داد دختره تا سر کوچه بره . من که می گم با زنه نمی ساخته حاجیم دندون لقو کشیده انداخته دور ! تو این طوری فکر نمکنی ؟

سلولای خاکستری مغزم به کار افتادن : نمیدونم والله ولی شما پر بیراه نمیگی .

سر تکون داد : معلومه که حق با منه آخه می دونی دختر جماعت زیاد با زن دوم کنار نمیاد حالا پسرا یه کم بهترن . خوب اخلاقای دخترا ...

دیدم داره از موضوع اصلی دور میشه گفتم : بله درست می فرمایین ایشالله اتفاق بدی که برا حاجی نیوفته ! خودا نکرده کمو کثری چیزی که پیش نیومده ؟!

حاجی نه بابا مث که دخترش داره از فرنگستون برمی گرده . چو افتاده درس دختره تموم شده می خواد برگرده ..

خندیدم آروم گفتم : شایدم می خواد شوهر کنه ..

حاجی : منم فک کنم حاجی زودی شوهرش بده . ان جوری که نتونست دختر رو از سرش باز کنه . معلومه طفلک مثه مادر خدا بیامرزش خیلی با حجبو حیاس که اونجا آرومش نگرفته می خواد برگرده وگرنه هرکی جای اون بود می موند همونجا .

لب به دندون گرفتم با خودم گفتم : عجب گوشایی داره ، شنید چی گفتم !

حاجی همون طور که تسبیح شاه مقصودشو تو دستش تاب می داد، گفت : یه سری از این فرصت طلبا افتادن به هولو ولا !

لبمو بیرون دادم : واسه چی ؟

خندید، دونه تسبیاشو سریعو بی هدف یه دور دور زد : که زودتر برن خواستگاری . کم کسی نیست خو دختر حاج صالح سالاری کلی جهازو ثروت دنبالشه دیگه !
یه کم دیگه حرف زدو رفت . ولی فکرم همچنان مشغول بود . یعنی این فکر کی بود که دوباره پریسا رو سر زبونا بندازه ؟!
بعد از ساعتی به خودم نهیب زدم : معلومه کار زیباو اون داداش نامردشه ، می خوان دوباره اسم گل پریسا رو بندازن سر زبونا .
ولی نمیدونن کارو واسه من هموار کردن . حالا می تونم عزیز دلمو با یه مراسم شاهانه و چشم دشمن کور کن ببرم تو خونه م !!
با لبخند پر رنگی بلند شدم رفتم اتاق پشتی که به عنوان دفتر ازش استفاده میکردیم . اسنادو مدارک ، گاوصندوقو چند تا صندلی اونجا بود . معامله های بزرگ که احتیاج به گپوگفت بیشترو امضا کردن اوراق مهم تری داشت تو دفتر انجام میشدن .

با خوشحالی تو آینه ی دفتر سرو شکلمو مرتب می کردم : ولی کو پریسا ؟!

پشتم لرزید، چه کار میتونستم بکنم ! حبیبو صدا کردم : حبیب ، حبیب ! کجایی تو!

حبیب سریع خوشو رسوند دفتر : بله ، حاجی ؟!

سریع وسایلمو جمع کردم : من جایی کار دارم مراقب حجره باش حاج رضا اومد بگو رفتم بیرون کار مهم پیش اومده بود برام .

منتظر جواب حبیب نشدم از حجره زدم بیرون .

نمیدونستم کجا برم چیکار کنم . مستأصل مونده بودم . فکرم کار نمیکرد . یه دفعه به خودم اومدم که خیابون پشتی امام زاده بودم سریع ماشینو گوشه ای پارک کردم از همون در پشتی پریدم تو !

سریع وضو گرفتم رفتم تو صحن . دو رکعت نماز حجت خوندم، مشغول رازو نیاز با همدم تنهاییام بودم که دستی روی پشتم نشست
سر بلند کردم بابا حسین خادم امام زاده بود با لبای خندونو مهربونش صدام کرد : ایلیا بابا !

سرجام تکونی خوردم تا پاشم ولی نذاشت : سلام بابا !

کنارم نشست : سلام جوون ، راه گم کردی ؟ یه دو هفته ای بود ندیده بودمت .

سر تکون دادم ، قطره اشک سمجمو که نتونستم کنترلش کنم با دست جمعش کردم : یه مدتی گرفتار بودم وقت نشد بیام ..

بابا حسین : خیر باشه بابا چه گرفتو گیری تو کارت بوده که اینجا اومدی ؟!

_: گرفتاریای قبلم زیاد مهم نبود ، ولی این جدیده...

حرفمو برید : اون قدر بزرگه که الان اینجا کشوندته .

_: باور کن به پای خودم نیومدم بابا ، انگار یکی منو آورد !

بابا حسین : پس بدون مشکلت همین جا حل میشه . بعدم معلومه مشکلت مادی نیست چون تو هیچوقت واسه مادیات این جوری به هم نمی ریزی .
به اشکام اشاره کرد .

سرمو پایین انداختم : یه گ شده دارم بابا ، نمی دونم کجا دنبالش بگردم !

دستشو رو شونه م گذاشت بلند خندید : پس بگو دلت گرفتاره مرد مؤمن ! پاشو پاشو که نخسه ت دست خودمه ..

متعجب دنبالش راه افتادم رفتیم تو دفتر امام زاده . دفتر نسبتآ بزرگی رو باز کرد چیزی توش یاداشت کرد بعد رو کرد به من : ده روز دیگه ایام البیضه، اسمتو جزوه معتکفا گذاشتم . میای پیش حلال سخت ترین مشکلات مطمئن باش دست خالی برنمی گردی ..

بوسه ای به گونه ش زدمو با دلی پر امید از امام زاده بیرون اومدم .


مامان .. مـــــــــــامـــــــــــ ـــان ... طلایه ! خونه نیستین ! یکی بیاد اینا رو از دست من بگیره !

طلایه بدو از هال اومد : سلام داداش چه خبره ؟

به کیسه های خرید که رو زمین گذاشته بودم، اشاره کردم : کجایی دو ساعته ، بدو بیا اینا رو ببر تا باقیشو بیارم .

طلایه خم شد کیسه ها رو سرسری وارسی کرد : اینا چیَن ؟

_: هیچی یه کم خرید کردم ، شاید دیگه وقت نکنم ..

خندید : چی شده حالا انقدر خوشحالی ؟!

یه ابرومو کج دادم بالا اخم ریزی کردم : چه طور ؟

چند تا از کیسه ها رو برداشت : آخه هروقت که خیلی خوشحالی میری هرچی تو بازاره جمع میکنی، میاری ..

کشیدمش طرف خودم بوسه ای به پیشونیش زدم : آفرین به تو خواهر مهربون که انقدر خوب برادرتو شناختی !

با خنده شونه ای بالا انداختو رفت . منم به حیاط رفتم تا باقی خریدارو از ماشین بیارم .
کیسه ها رو برداشتم ، در صندوقو می بستم که کلید تو در چرخید ، مامان اومد تو و پشت سرشم هیل بابا تو چهارچوب قرار گرفت سلام مامان ، سلام بابا ! کجا بودین باز دو تایی ؟! خوب برامون جا انداختین به این راندوو های وقتو بی وقتتون اعتراض نکنیما !

مامان با اخم جوابمو داد : علیک سلام ، خجالت بکش بچه . هر چی هیچی نمیگم ..

پشت سرش بابا گفت : سلام ، اوقور به خیر !
به کیسه ها اشاره کرد : چه خبره باز رفتی بازارو کول کردی آوردی ؟!

چند تا از کیسه ها رو از زمین برداشت خواستم از دستش بگیرم ، دستشو کشیدو اجازه نداد .

_: هیچی بابا رفتم یه کم خلو خورده خریدم چند روز کار دارم سرم شلوغه یه سه چهار روزیم که نیستم کارتون یه کم سبک تر باشه ..

مامان : حالا تصمیمت قطعیه مادر واسه رفتن !


بقیه ی خریدامو برداشتم با مامان همراه شدم به سمت ساختمون : بله حاج خانم ، هرچی این درو اون در زدم به نتیجه نرسیدم دیگه می خوام برم در خونه ی خودش می دونم دست رد به سینه م نمی زنه .

خنده ی محوی رو صورت حاج بابا نشست می دونستم از ته دلش راضیه !

موقع ناهار فکری که تو سرم بودو با بابا درمیون گذاشتم : بابا می خوام جمعه بچه های خونه ی مهربونیو ببرم گردش .

لقمه ای که مامان به دهن گذاشته بود پرید تو گلوشو به سرفه افتاد . طلایه سریع به پشتش زد ، مامان باه سختی لقمه شو فرو دادو با چشمایی پر آب به سختی گفت : حالا اونجا میخوای بری چی ار بهتر نیست این چند روز به فرزام برسی ؟!

لیوان آبی رو که براش ریخته بودم دادم دستش : فرزامو امشب می برم با هم قرار گذاشتیم ، بعدشم جمعه فرزامم با خودم می برم .

مامان جرعه ای آب نوشید : حالا چی شد بعده این همه مدت یاد خونه ی مهربونی افتادی ؟

سرمو پایین انداختم با قاشقم غذامو زیرو رو کردم : دیشب خواب طاها رو دیدم .

حاج باباو مامان نگام کردن : خیر باشه بابا چی دیدی ؟

مکث کردم : خواب دیدم با طاها تو مسجد نشستیم دعا می خونیم یه دفعه برگشت طرفم گفت : " می دونی چند وقته خونه ی بچه ها نرفتی ؟ " پرسیدم : کدوم بچه ها ؟
خنده ای کردو گفت : " خونه ی مهربونی ! خیلی وقته نرفتی برو یه سر به بچه ها بزن "
_: یه چیزای دیگه م گفت ولی من یادم نمونده ! حالا می خوام قبل از رفتنم یه سر اونجل بزنم

مامان خواست بازم چیزی بگه که بابا اشاره کرد سکوت کنه : باشه بابا برو ولی قبلش حتمآ خبر بده تا حاج خانم بچه ها رو آماده کنه .

چشمی گفتمو باقی غذامو خوردم .

باید سریعتر آماده میشدم به فرزام قول یه شام مردونه ی مجردی داده بودم ساعت هفت منتظرم بود .
مشغله های این مدت باعث شده بود نتونیم با هم بیرون بریم . دلم براش تنگ شده بود .
رأس ساعت هفتو پنج دقیقه پشت در بودم حرفایی که می خواستم بهش بگمو مرور کردم : کاش بتونم باهاش حرف بزنمو آماده ش کنم .

باهاش تماس گرفتم : بپر پایین پسر .


فزام : سلام بابا !

_: سلام بدو که کلی حرف دارم باهات .

فرزام که معلوم بود اون طرف با کسی حرف میزنه ، مکثی کرد : بابا ! مامان میگه اگه میشه بیا بالا کارت داره .

پوفی کردم : فعلآ بیا بعدآ باهاش حرف می زنم . امشب فقط می خوام با تو باشم .

فرزام باشه ای گفتو بعد از چند دقیقه در باز شد اول سمانه بیرون اومدو پشت سرش فرزام ، دلم واسه پسرم تنگ شده بود با سمانه سلام علیکی سرسری کردم فرزامو تنگ تو آغوشم گرفتم به شونه ش ضربه ای زدم : چه طوری مرد ؟

خنده ای کرد که دندونای مرتبو سفیدشو به رخم کشید : خوبم ، شما خوبین ؟

سرشو به شونه م تکیه دادم بوسه ای به پیشونیش زدم : الان عالیم .

سمانه اومد طرفم ، سعی می کرد موهای کوتاهو رنگ شده شو زیر شاله ش پنهون کنه که زیادی سمج بودنو دوباره بیرون میزدن : وای که عاشق این صمیمیت بین شما دو تام !

پوزخندی تحویلش دادم : میدونم !

سمانه با لوندی سرشو جلو آورد : فردا وقت دکتر دارم بابا رو نمی ذاره تنها برم . فرزامو که نمی تونم ببرم ، بابام که می دونی قلبش مریضه .

اهمیت ندادم فرزامو رها کردم رفتم تا سوار ماشین بشم . دنبالم اومد : میشه خواهش کنم ؟!

در ماشینو باز کرده بودم ولش کردم آروم در گوشش طوری که فقط خودش بشنوه گفتم : میدونی چیه ؟ موندم این قدر شیمی درمانی میکنی چرا موهات هنوز مقاومنو نریختن !
من که علمم زیاد نیست ولی اکثر کسایی که میشناسم موهاشون ریخته خیلی خوبه ها شانس آوردی موهای تو بر عکس پر پشت ترم شده !
و به موهای غیر قابل مهارش اشاره کردم .

به سمت ماشین رفتم به فرزامم با یه چشمک اشاره کردم بشینه . حتی جواب خداحافظیمونم نداد . مام اونو با چشمایی گشادو دهنی باز تو کوچه تنها گذاشتیم .


می خواستم پسرمو به رستوران سنتی که خیلی دوسش داشت ببرم ، قبلآ تماس گرفتمو میز رزرو کردم تا به مشکل برنخوریم .
فرزام می دونست هروقت دو تایی بیرون بیایمو ببرمش اون جا موضوع مهمی هست که باید راجع بهش حرف بزنیم که فقط به خودمون مربوط میشه !
به سمتش برگشتم نگاه پر مهری بهش انداختم : خب مرد مؤمن چه خبر ؟! خوش میگذره ؟

زهر خندی زد : بدون شما ؟ خوش بگذره ؟
سری تکون داد ، یه چشمم به خیابون بود یکیش به پسر جوونی که مستأصل کنارم نشسته بود، دست مشت شده شو به سمت دهنش برده و انگشت سبابه شو می جوید . نمی دونستم چه طور سر حرفو باهاش باز کنم که خودش سکوتو شکست
بابا یه چیز بپرسم ناراحت نمی شی ؟!

زیر چشمی با اخم ریزی نگاش کردم : کی تا حالا ناراحت شدم دفعه ی دومم باشه ؟!

فرزام یه وری طوری که منو خوب ببینه نشست ، دستاشو تو هم گره زدو به در یله داد : قبلآ آره ولی حالا رو نمی دونم !

اخمم غلیظ تر شد: مگه الان چه فرقی کردم ؟!

فرزام : آخه سؤالی که می خوام بپرسم و اینکه ... هوم ....
یه کم جلو اومد : بابا چی شده ؟ یه مدته فرق کردی ، یه جوری شدی !

اخم تبدیل به لبخند شد : آقای فرزام من چه جوریم الان ؟! بد شدم ؟
مکثی کردم : باور کن این مدت که کمتر بهت سر زدم یه مقدارش به خاطر مادرت بود .

حرفمو برید : و مقدار دیگه ش ؟!

به سمتش برگشتم : پدر سوخته ! می خوای زیرزبون کشی کنی !

فرزام به رو به رو اشاره کرد : حالا حواستون به جلو باشه .
فرزام : می دونم شمام از بودن من خونه ی آقابزرگم خوشحال نیستین !

سریع پرسیدم : منظورت چیه ؟

دستشو تکون داد : راجع به اون بعدآ صحبت می کنیم ، الان تو فکر یه چیز دیگه م ..
ولی ادامه نداد سر جاش برگشت به پشتی صندلی تکیه دادو به ظاهر توجهش به خیابون بود.تو خودش فرو رفت .

یه کم بعد سکوتو شکستم : چرا حرفتو ادامه ندادی ؟!

شونه ای بالا انداختو چیزی نگفت .منم بهش پیله نکردم اجازه دادم یه کم با خودش خلوت کنه ، شاید خودمم به این سکوت نیاز داشتم تا بتونم موضوع ازدواجمو بهش بگم .

وقتی رسیدیم مثل همیشه سریع پیاده نشد ، به در اشاره کردم : حضرت والا بنده رو به صرف یک شام دو نفره ی مردونه ی مجردی همراهی میکنن ؟!

یه دفعه دستو گرفتو بی مقدمه گفت : بابا چه خبر شده ؟!
متعجب نگاش کردم ، ادامه داد : خوش تیپ شدی ، جوون شدی به قول مامان تو دل برو شدی ، خبریه !

کپ کردم ، حرفش تو گوشم می پیچید : " به قول مامان تو دل برو شدی "
اخم کوچیکی رو پیشونیم نشست : یعنی چی این حرفت ؟ مامانت برا چی همچین حرفیو به تو زده ؟!

چیزی نگفت پیاده شد ، منم پیاده شدم دزدگیرو زدم دنبالش دویدم بازوشو گرفتم : صبر کن ببینم سؤال پرسیدم ازت !

فرزام دلخور شد : منم از تون سؤال پرسیدم .
دستشو کشیدو وارد رستوران شد .

از در رفتیم تو صاحب رستوران که از آشناهای حاج بابا بود جلو اومد بعد از سلامو علیکو تعارفات معمول یکی از سر پرسونلاشو که کتو شلوار فرم شیکی تنش بود رو صدا کرد و ازش خواست به نحو احسنت ازمون پذیرایی کنه . تشکر کردم و همراه همون مرد به سمت میزی که رزرو کرده بودم ، رفتیم .

همون طور که خواسته بودم جای دنجی برامون در نظر گرفته شده بود و خوشبختانه به جای میزو صندلی باید روی تخت مینشستیم که برای هردومون دلچسب بود . هم رفتو آمد اون سمت کم بود و هم فاصله مون ازبلنگوها باعث می شد تا از صدای بلند اذیت نشیم .

کفشامو در آوردم، چهار زانو نشستمو به پشتی تکیه دادم ، آب نمای وسط حوض توجهمو جلب کرد ، تو فکر این بودم که چرا یه بار پریسا رو اینجا نیاوردم که به صدای فرزام به خودم اومدم : بابا ! ببخشید ولی امشب می خوام باهاتون رک حرف بزنم .

فرزام کفشاش پاش بود بالا نیومد همون طور یه وری نشسته بودو منتظر نگام میکرد . یه دستمو رو زانوم گذاشتم با دست دیگه م شیشه ی آب معدنی رو که نمیدونم کی برامون آورده بودن میچرخوندم : منم برا همین آوردمت اینجا چون می خوام مردو مردونه با هم صحبت کنیم .
یه کم آب برا خودم ریختم .

فرزام سرشو پایین انداخت با حجبو حیایی که از پدرش ارث برده بود ، گفت : شما عاشق شدین ؟!

دستم بین زمینو هوا موند : یعنی چی ؟!

فرزام زوم کرد تو چشام منظورم واضحه ، فقط حققتو بهم بگین . خواهش میکنم .

دستم پایین اومد بطریو رو تخت گذاشتم : اگه بگم آره ، اون وقت خوبه یا بد ؟!

از ته دل خندید ، کفشاشو در آورد پرید بالا رو به رو نشست : نه خوب ، نه بد ، عالیه !
چشمام تا انتها باز شدن ، به قیافه ی من خندید : حرف عجیبی نزدم که این شکلی نگام میکنین . شما جوونین خوش تیپین مهربونین

با پوزخند حرفشو قطع کردم : هم تو دل برو !

دستشو جلو دهنش گرفت تا صدای خنده ش بلند نشه : اوهوم ..
بعد با لبخند ادامه داد : و البته خیلی تنها ، وقتی ازدواج کنین هم خیال ما راحت می شه هم شما شما از تنهایی در میاین . ما منظورم خونواده ی خودمونه (با دستش تو هوا یه دایره ی فرضی بین خودشو من کشید ) نه مامانم اینا !

با هم خندیدیم : پدر سوخته رو ببینا !

حس کردم دوباره یه هاله ی غم نشست تو چشماش ، لحنش تغییر کرد : عمو !

پشتم لرزید : جان عمو !

آروم گفت : مطمئن باشم این بار انتخاب خودتونه !

یه ابرومو بالا ادادم چشمامو ریز کردم : منظور ؟!

محکم ولی آروم گفت : قول بدین این بار انتخاب خودتون باشه .
از جاش بلند شد رفت پایین کفششو پوشید : چون بهتون ایمان دارم و می دونم شما تو انتخابتون دقیق تر از بابامین !

اینو گفت منو هاجو واج ول کرد و به سمت میز اردورا رفت .

با خودم گفتم : یعنی چیزی فهمیده ؟!

فرزام از تمام اردورا برامون آورد ، : می خواستی یه کمم برا بقیه بذاری ! تو که کل میزی جمع کردی آوردی اینجا !

فقط خندید . منم با خنده اشاره ای به اردورا کردم : نگو که می خوای کلشو بخوری !

اومد بالا نشست : بخوری ، نه ! بخوریم ! باید فعلآ یه جشن دو نفره راه بندازیم . مهمونی اصل کاری باشه برا بعد .

با تعجب گفتم : اینا رو بخوریم مردیم که ، پسر !

کاسه ی سوپشو برداشت : حالا حالاها اینجاییم مجبور نیستیم همه شو یه دفعه بخوریم که !
به خودشو من اشاره کرد : در جوار هم می خوریمشون .
با دهن پر به کاسه م اشاره کرد بعد از اینکه سوپشو قورت داد گفت : بسم الله شروع کنین . بخورید تا یخ نکرده .منم کاسه ی سوپمو برداشتم ، هنوز منظورشو از حرفی که زد متوجه نشده بودم : فرزام ، چرا بهم گفتی انتخاب من بهتر از پدرته ؟!

قاشقشو تو ظرفش گذاشت دور دهنشو با دستمال پاک کرد : به چند دلیل .

سوپمو فرو دادم : میشنوم .

کاسه شو رو تخت گذاشت یه دستشو مشت کرد و با دست دیگه ش انگشتاشو باز کرد : اول موضوع سنه ! پدرم یه جوون بی تجربه بود ، ولی شما هم سنتون و هم تجربه تون بیشتره !
انگشت بعدی رو بالا آورد : سوم اینکه شما یه ازدواج ناموفق داشتین که خیلی مهمه .
انگشت وسطیشو بالا آورد : این یکیو ببینین بزرگتره و البته مهم تر ، شما مثل پدرم کله شق نیستن که به حرف پدربزرگ اهمیت ندیدن .
منتظر به چشمام زل زد : دلایلم کافی بودن یا بازم بگم ..

دستمو بالا آوردم : نه همینی کافیه ولی ...
کاسه ی خالیو رو کنار گذاشتم : میدونی با دو تا دلیل اولت موافقم ولی سومیو میشه واضح تر برام بگی .

شونه ای بالا انداخت : از اون جایی که پدرم عاشق مادرم شد و بدون اجازه ی حاج بابا باهاش ازدواج کرد ولی شما مادرمو انتخاب نکردی تنها به خاطر احترامی که برای پدرو مادرتون قائل بودین تن به این ازدواج دادین .

_: فرزام امشب چیزای جدید میشنوم !

نفسشو پر صدا بیرون داد : یه شب که مادرم حالت عادی نداشت خیلی حرفا رو برام زد ..
بغض تو صداش بی داد می کرد : عمو ، نشنیدین میگن مستیو راستی ؟

یخ زدم عرق سرد رو پشتم نشست ، سمانه جلو این جوون مست کرده بود . دیگه نمی شه کوتاه بیام باید حقشو کف دستش بذارم . من فرزامو امانت سپردم دستش و اون چه خوب از مانتم مراقبت کرد . اخم غلیظیو که رو پیشونیم جا خوش کرده بود کنار زدمو برای عوض کردن جو بوجود اومده ، گفتم : پدر صلواتی حالا چرا امشب من عمو شدم ؟!

سرشو بالا آورد چشماش ستاره بارون بودن : واسه این که دیگه دلم نمی خواد شما رو حتی ثانیه ای کنار مادرم تصور کنم .
چشماشو به اطراف چرخوند تا اشکاشو مهار کنه : عمو دیگه گولشو نخور شما از جنس مادرم نیستی ، مطمئنم پدرم از جنس اون نبوده ولی گولشو خورده . عمو، شما یه گوهر نابی که باید هم نشینی از جنس خودت انتخاب کنی .

نگاهمو رو صورتش قفل کردم : و اگه نکنم !

فرزام : به خودتو ما ظلم کردی .

_: فرزام خیلی بزرگتر از سنت حرف میزنی .

کلافه بود ، دستاشو بالا آورد : نذارید دهنم باز بشه و بگم چیزایی رو که نباید بگم .

خودمو جلوتر کشیدم دستمو روی شونه ش گذاشتم : اگه با گفتن سبک میشی و اگه منو محرم می دونی برام بگو .

فرزام سرشو پایین انداخت : عمو شما می دونی مادرم بیمار نیست ( سرشو بالا آورد زل زد تو چشام ) نگو نمی دونی !

نفس حبس شده تو سینه مو بیرون دادم : می دونم .

دستشو رو بازوم گذاشت : نگو که نمی دونی برای این که دوباره به دستت بیاره چه کارا که نمی کنه .

سرمو تکون دادم ، فشار دستمو رو شونه ش بیشتر کردم : می دونم.

سرشو به دستم تکیه داد : پس نخواه که کنار زنی ببینمت که همه ی زندگیشو سر یه میز باخته ، سرش کلاه گذاشتن آسو پاس با کلی بدهی از اون کشور فرار کرده و برگشته .
خودشو بهم چسبوند : شما رو می خواد تا دوباره جیبشو پر کنین ، ولی بعدش می خواد چه کار کنه نمی دونم .

مکثی کرد گفتن این حرفا براش سنگین بود : اجازه بدین برگردم خونه ، دیگه نمی تونم تحمل کنم که هرشب یه جا بره و با یکی باشه . کنارش نباشم نمی بینم کمتر حرص می خورم .

طوری سرمو بلند کردم که گردنم درد گرفت : فرزام چی می گی ؟!

دیگه نتونست اشکاشو مهار کنه : خیلی سخته که مادر آدم جلوش بره .. بره .. دنبال ...

بدون توجه به اطرافم تو بغلم فشردمش : دیگه نمی ذارم بری ، فکر نمی کردم تا این جا پیش رفته باشه !

فرزام مثل جوجه ای بی پناه تو بغلم می لرزید : وقتی جلو چشمم می ره و نمی تونم کاری انجام بدم از خودم بدم میاد . یکی دو بار به سرم زد خودمو راحت کنم ولی نتونستم ، همه ش حاج بابا ، مامان طوبی و شما جلو چشمم میومدین .
خنده ی هیستریکی کرد : می دونین موضوع ازدواج شما رو بابا بهم گفت . یه شب که فکرای شیطانی به سرم زده بود با فکری درهمو اعصابی به هم ریخته خوابیدم بابا رو دیدم گفت : " فرزام نکنه فکرای بد به کله ت راه بدی حواست به خودت باشه تو باید جای من پشت عموت باشی ." بعدم شاخه گلی بهم داد : " این مال عموته ، کادو عروسیش . بگو مبارکه ."
لبخند کجی زد : صبح که از خواب بیدار شدم به خوابی که دیده بودم فکر کردم ناراحت شدم راستش نمی خواستم شما رو هم از دست بدم . میدونین من مادر درستو حسابی که ندارم نمی خواستم شما رو هم از دست بدم . ولی بعد از چند روز دلمو صاف کردم این حق شماس که ازدواج کنین و از تنهایی دربیاین اون وقته که مادرمم حساب کار دستش میادو دست از تون برمی دار . این طوری خیال منم راحت تره .

سرشو بوسیدم : فرزام چه زود بزرگ شدی پسر !


غذامونو مثل همیشه سفارش دادیم ، یه جوجه چینی یه پرسم بختیاری .

خواننده ی جونی که فرزام صداشو دوست داشت روی سن رفت . بهش گفتم : می خوای بگی یه ترانه برات بخونه ؟!

خندید : با این که می دونم گند می زنه ولی ای خدا آه ای خدای عارفو دوست دارم ..

با تعجب گفتم : چی شد تو که صدای اینو دوست داشتی !

قهقه ای زد : هرکی ندونه فکر میکنه منو آوردین کنسرت سیاوش قمیشی یا گروه رستاک !! معلومه بین اون خواننده های جالب انگیزی که کوچه بازاری می خونن باز این بهتره ! این جاس که می گن لنگه کفش تو بیابون غنیمته !

با خنده پسری رو که بین میزا می چرخیدو ترانه های رخواستی شونو یاداشت میکرد صدا کردم ..
بعد از یکی دو ترانه ای که خوند بلند اعلام کرد : حالا ترانه ای رو براتون می خونم که خودم خیلی دوسش دارم و در حال حاضر با حسو حالم هماهنگی داره ..
ای خدا آه ای خدا
از توی آسمونا گوش بده به درد من که می خوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو

فکرم در گیر شد ، این ترانه برای یه پسر هجده ساله زیادی غمگینه !!

چرا هرجا که می رم در به روم وا نمیشه
چرا هرجا دلیه میشکنه مثل شیشه
ای خدا حرفی بزن اگه گوشت با منه
این چیه که قلبمو داره آتیش میزنه

دست مشت شدمو روی زانوم گذاشتم این ترانه نه تنها غمگین که که نا امید کننده بود . خدایا ببخش از حال پسرم غافل شدم ، چه قدر این مدت عذاب کشیده . ولی دیگه برام درس عبرت شد دیگه تنهاش نمیذارم .

شاممونو تقریبآ تو سکوت خوردیم . چند باری خواستم سر شوخیو باز کنمو یه کم سرحال بیارمش ولی هیچ جور کوتاه نیومدو بازم تو لاک خودش فرو می رفت .

بعد از شام بی مقدمه گفت : می شه بریم ؟


-: دسری میوه ای ؟!

کلافه بلند شد : نه هیچی ؟!

دست بلند کردم صورت حسابو برام بیارن . همون طور که هزینه رو داخل دفتر چرمی میذاشتم از پشت فرزامو که با شونه هایی آویزون به سمت در خروجی میرفت، زیر نظر داشتم . یعنی چی تو دل این بچه بود که این جور عذابش می داد ..

توی ماشینم همچنان سکوت بودو سکوت !

دلم طاقت نیاورد . فرزام من زیادی گرفته و مغموم بود و این اصلآ خوش آیند به نظر نمی رسید زیر چشمی نگاهی بهش انداختم : انگار باهام حرف زدی سبک که نشدی هیچ گررفته ترم شدی !
دستشو به پنجره ی تکیه دادو مثل بچگیاش شستشو کرد تو دهنش . دلم هری ریخت هروقت استرس داشت یا از چیزی می ترسید این کارو می کرد دیگه نتونستم خوددار باشم داد زدم : دِ حرف بزن لامذهب ، اعصابمو به هم ریختی !

با داد من اشکای مهار شده ش رو گونه ش ریخت : عمو شما چه میدونین تو دلم چی می گذره !

داد زدم با مشت کوبیدم رو فرمون : خب بگو بدونم . بگو بدونم چه بدبختی گریبون گیرمون شده ، که تو این رو طور به هم ریخته !

نگران بهم چشم دوخت : قول می دین چیزی که می گم بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه ، نمی خوام هیچ کی بدونه که ما از این راز سر به مهر خبر داریم .

صدامو یه کم پایین آوردم : باشه به شرفم به آبروم به خودت قسم بین خودمون می مونه .

فرزام دستاشو تو هم رهکردو نگاشو به دستاش دوخت : عمو یه هفته س یه مسأله ای خیلی رنجم می ده . من .. من ... من ناخودآگاه فهمیدم که کسی از مادرم اخاذی می کنه . یکی دوبار حرف انداختم تا برام بگه نگفت ، حتی اون شب که مست بود گفت : " خیلی چیزا اون قدر بد هستن که نباید راجع بهشون حرف زد " ولی من دو سه شب پیش فهمیدم که اون مرد کی بود ..
مکث کرد ، دیگه ادامه نداد ، گریه ش شدت گرفت ، باز نتونستم طاقت بیارم : می گی کی بود یا باید برم باز یکیو اجیر کنم تا از کار مادرت سر درآرم ..

با صدایی که از گریه می لرزید گفت : می گم ولی جون حاج بابا جون مامان طوبی خونسردیتونو حفظ کنین ، باشه !
سرتکون دادم : که ادامه داد : اون مرد کسی به اسم قادر بود . می شناسینش ؟!

یه کم فکر کردم : نه همچین کسیو نمی شناسم !

فرزام : فکرشو می کردم نشناسینش . عمو جون قول می دین خونسردیتونو حفظ کنین ، من جز شما هیچ کیو ندارم . داد زدم : دِ بگو اون مرتیکه کیه !

فرزام : باشه می گم . اون .. می دونین .. بابام شنیده بوده که مامانم وارد کارای خلاف شده و بهش خیانت می کنه برا همین کسیو اجیر میکنه تا مادرمو زیر نظر بگیره . اون شخص همین قادر بوده .

سرم به دوران افتاد . طاها .. سمانه .. خیانت .. قادر.. اخاذی .. داد زدم : خدا !

فرزام مستأصل به دستاشو بدنش تکونای هیستریک می داد : عمو تو رو خدا ، اگه این طوری باشه دیگه بقیه شو نمی گم .

کنار اتوبان زدم رو ترمز کمربندمو باز کردم به سمتش برگشتم بازوهاشو گرفتمو تکونش دادم : بگو دِ بگو که اشتباه بوده .

ضجه زد : نه نبوده .. دو روز پیش که باهم حرف میزدن شنیدم که قادر مامانو تهدید میکرد که میادو همه چیو به شما می گه .
عمو من نباید اینا رو بگم ، من .. من .. نباید مادرمو پیش شما خراب کنم . ولی چه کار کنم که شما از مادرم برام عزیزترین ..
باشه میگم .. میگم مرگ یه بار ..

دوباره داد زدم : بگو !

دستشو جلو صورتش گرفت : قادر مچ مامانمو با یکی می گیره ..
دستاشو از رو صورتش برداشتم تا بهتر صداشو بشنوم : همون وقت می ره سراغش و ازش حقوسکوت می خواد تا مدتی هم از بابا حقوق می گرفته هم از مامان حق سکوت ، تا این که یه روز نمیدونم چرا با مامان دعواشون می شه و اون تهدیدش می کنه که به بابا لوش می ده .
دستامو محکم گرفت : عمو اون شب که بابام تصادف می کنه این قادر بوده که بهش تلفن می کنه تا بیادو خودش مامانو ببینه !

داد زدم ، هوار کشیدم : نـــــــــــــــــــــه !! نــــــــــــــــــــــــ ــــه ! خــــــــــــــــــــــــ ــــدا !
محکم تر تکونش دادم ، اشکای منم دیگه رو گونه هام سر ریز شدن : بگو که دروغ گفتی ، دِ بگو لعنتی !
برادر من ، برادر عزیزو بی گناه من !
حس کردم هوای ماشین برای نفس کشیدنم کمه . بی حواس از ماشین پیاده شدم چند تا ماشین بوق زنان از کنارم رد شدن . خودمو کنار اتوبان رسوندم فقط داد میزدم احساس کردم قفسه ی سینه م تنگ شده دست انداختم یقه ی پیرهنمو کشیدم
فرزام خودشو رسوند دگمه هامو باز کردو سینه مو ماساژ داد : تو رو خدا ، تو رو خدا عمو ، نکنین این کارو ! اصلآ غلط کردم گ.. خوردم . خدا منو مرگ بده شما رو این جوری نبینم .

کشیدمش تو بغلم محکم به خودم چسبوندمش هر دو تو بغل هم زار زدیم ..
یه لحظه نمیدونم چرا یاد شبی افتادم که کنار پریسا توی همچین جایی داد می زدم . یادم افتاد با تهمتی که به اون دختر بی گناه زدم چه قدر دلشو شکستم . اون موقع نفهمیدم ول الان خوب حال یه آدم دلشکسته رو درک میکنم ..
دلم هواشو کرد کاش الان بود تا تو آغوشش آرومم کنه . فرزامو تو ماشین فرستادم ولی تا موقعی که بهش اطمینان دادم حالم خوبه ترکم نکرد . وقتی رفت سرمو به سجده گذاشتم : خدایا ای کس بی کسون ، ای ارحم الرحمین ، ای غیاث المستغیثین ، پریسامو بهم برگردون . امشب فهمیدم پریسای من عشق من همه ی زندگی من چه جواهریه .. شیش ماه زیر نظر گرفتمش حتی یه بارم خطا نکرد . اون دختر جواهری بود که به غلط تو لجنزار گم شده بود خودت کمک کردی پیداش کنم این بارم خودت لطف کن ، رحم کن ، یاریم کن تا پیداش کنم .
از ته دل گفتم : خدایا پریسامو فقط از خودت می خوام .
حالم که بهتر شد به سمت ماشین رفتم ، این بار آروم درو باز کردم نشستم رو کردم بهش : فرزام ، به قول خودت این راز سر به مهر باید همین لحظه همین جا دفن بشه و دیگه هیچ وقت بازگو نشه ، اگه باد به گوش حاج بابا یا مامان طوبی برسونه که مادرت با خیانتش تو مرگ برادرم نقش داشت .. هر دو شونو از دست میدیم ..
زیر لب گفت : خدا نکنه !
تأکید کردم : فهمیدی چی گفتم !

سر تکون داد : مطمئن باشین با حالو روزی که از شما دیدم به خودم لعنت فرستادم اصلآ به شمام نباید می گفتم آتیش این حقیقت فقط باید منو می سوزوند . سوئیچو چرخوندم ف ماشینو روشن کردمو راه افتادم : همین الانم می ری وسایلتو جمع می کنی می ریم خونه مون .. تا بعد ..

لبخندی روی صورتش نشست : امشبو اجازه بدین بمونم ، چشم فردا حتمآ میام خونه ی خودمون .. بالاخره پدربزرگ مادربزرگمم حق دارن .

در خونه که پیاده ش کردم تو بغلم گرفتمش : هنوز بابا نشدم ..

خندید ، خم شد تا به خودم بیام دستمو بوسید ، دقیقآ کاری که خودم با بابا می کردم ، : همیشه بابام بودین ، هستین و خواهین بود ، ولی امشب .. فقط امشب دوست داشتم عموم باشین ..

پیشونیشو بوسیدم وایسادم تا بره تو دستی تکون دادو رفت ...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 197
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,048
  • بازدید ماه : 18,006
  • بازدید سال : 145,109
  • بازدید کلی : 11,642,249