close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفتم
loading...

رمان فا

از موقعی که پریسا رفته بود من تو آپارتمانمون موندگار شدم ، تنها جایی بود که بوشو میداد ، هر وقت دلم هواشو میکرد از عطرش تو فضای خونه اسپری می…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1857 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:31 نظرات ()

از موقعی که پریسا رفته بود من تو آپارتمانمون موندگار شدم ، تنها جایی بود که بوشو میداد ، هر وقت دلم هواشو میکرد از عطرش تو فضای خونه اسپری می کردم و با ولع بوشو می بلعیدمو . اون شبم وقتی فرزامو رسوندم خودمو به خونه رسوندم اول یه ژلوفن خوردم تا سردرد شدیدمو تسکین بده بعد لباسامو عوض کردم ، تو نور کم دیوار کوب اتاق خوابمون روی سجاده نشستم با خدای خودم خلوت کردم . تسبیح سیو سه دونه ی عقیقم که بابا برام از کربلا آورده تو دستم بود ، ذکر میگفتم : یا قاضی الحاجات ، یا کافی المهمات ......................................................

دلم خواست باهاش دردو دل کنم : چه قدر سخته که غمی تو دل آدم باشه ولی نتونه در موردش با کسی حرف بزنه . راسته میگن بعضی از حرفا رو بزنی زبونتو میسوزونه ولی اگه نگی دلتو .. اما خودت بهتر میدونی اگه من حرف لمو به کسی بگم پدرو مادرمو یسوزونه برا همین مجبورم تو دل خودم نگهش دارم ، بذار دلم بسوزه چون نمیتونم ببینم عزیزانم آسیب ببینن . کاش لااقل پریسا کنارم بود تا یه کم دردمو تسکین بده و آتیش دلمو خاموش کنه .
باز یادش افتادم ، دوباره اضطرابو دل نگرانی به دلم نشست : خدایا یعنی الان کجاس ؟ کجا برم دنبالش بگردم . کاش فقط یه نشونه ی کوچیک جلو روم میذاشتی تا بدونم جایی که برای پیدا کردنش برم کجاس .
تا نزدیک سحر با خدای خودم رازو نیاز کردم بعد یه لیوان شیر خوردم برای این که خدا برای پیدا کردن پریسا کمکم کنه ،روزه گرفتم .
صبح با حاج بابا تماس گرفتم و ازش خواستم فرزامو برگردونه ، بابا تعجب کرد : چیزی شده ؟!

بی حوصله گفتم : باید چیزی شده باشه که بچه مو بخوام بیارم خونه ش !

بابا که مطمئنم از لحنم پی به درونم برده بود گفت : نه ، بالاخره تو پدرشیو خیرو صلاحشو تو بهتر از هر کس میدونی . باشه میرم میارمش .
تشکری کردمو با خاله تماس گرفتم تا قرارمونو برای جمعه فیکس کنم ، خاله پرسید : آقا ایلیا می تونی جمعه یه کم زودتر بیای می خوام بچه ها رو بفرستم یه طرفی برن ، ابو هوایی عوض کنن این طفلکام حیرون منو کارام شدن .

_: باشه خاله حتمآ ، کار دیگه ایم داشته باشین کوتاهی نمی کنم .

خاله ملی : نه کاری ندارم . ایشالله هرچی از خدا می خوای بهت بده ، عاقبت به خیر بشی مادر .

_: خاله فقط از خدا بخواه گم شده مو بهم برگردونه ..

نمیدونم چرا حس کردم یه لحظه آروم طوری که بخواد من نفهمم خندید : ایشالله هرچی خیره همون بشه .

حوصله ی حرف زدن نداشتم ، خداحافظی کردم ، تماسو قطع کردم مشغول کارام شدم که یه دفعه فکری به ذهنم رسید .
بابا که اومد فکرمو باهاش درمیون گذاشتم ..

تو دفتر بودیم بابا پشت میز نشسته بود منم کنار گاوصندوق چمباتمه زده بودم . مدارکیو که می خواست در آوردم دادم دستش ، داشتم در گاوصندوقو قفل می کردم : بابا اگه اجازه بدین می خوام کلید ویلا رو بدم سعید اینا یه دو روزی برن شمال .

همون طور که تو کشوی میزش دنبال چیزی می گشت پرسید : سعید اینا ؟!

بلند شدم رو به روش وایسادم : بچه های خاله ملی .

دستشو همون جور نگه داشت با تعجب پرسید : همه شون ؟!

خندیدم : نه بابا فقط سعیدو شاهینو خانوماشون . منم با فرزام می رم شب پیش پسرا می مونم صبحم می برمشون کوهو یه گردشی می کنیم برمی گردیم .

اخمی رو پیشونیش نشست : با خانم طلوعی درمیون گذاشتی ؟

روی صندلی رو به روش نشستم : نه ، اول خواستم با شما مشورت کنم ، بعد . آخه یه ساعت پیش که با خاله حرف میزدم گفت جمعه یه کم زودتر برم .
حباب بلوری روی میزش که نمایی از حرم پیامبر توش بودو دونه هایی مثل برف توش معلق بودنو برداشتم . خیلی وقت بود بابا داشتش و من عاشق این بودم که تکونش بدم تا دونه های برف معلقش به حرکت دربیان . بابا با اخمو خنده ای کج گفت : بذار سر جاش بچه باز تو بند کردی به این حباب من ! خب بقیه ش داشتی میگفتی .

حبابو با خنده سر جاش گذاشتم : داشتم می گفتم ، خاله خواست زودتر برم که اون کبوترای عاشقم برن یه گشتی بزنن من گفتم حالا که قراره زودتر برم اصلآ از شبش برم اونام یه گریزی بزن شمال یه آبو هوایی عوض کنن .

سری تکون داد : بد فکریم نیست ، فقط قبلش حتمآ با حاج خانوم هماهنگ کن ، یه وقت برنامه ی دیگه نداشته باشه ..

از جام بلند شدم : باشه ، حالا فعلآ یه سر می رم حجره ی احسان اینا چند تا فرش داشت ببینم .


با خاله تماس گرفتم اونم از پیشنهادم استقبال کرد قرار شد بعدازظهر با فرزام بریم پیش پسرا و شبم همون جا بمونیم .

فرامرز مثل همیشه برا رفتن ذوقو شوق داشت . با پسرا عیاق بودن و این برام خوش آیند بود . دوست نداشتم پسرم یک ذره کبروغرور داشته باشه و خودش رو از دیگران برترو بالاتر ببینه .

وقتی تو حیاط با سعیدو شاهین صحبت می کردم و ازشون می خواستم حواصشونو جمع کنن و با دقت برونن نگاه سنگینیو رو خودم حس کردم یه لحظه به سمتش برگشتم ، نمی دونم حسم درست بود یا نه ولی به نظرم پرده تکون خورد . توجهی نکردم شاید یکی از دخترا بوده برای کنجکاوی که ببینه تو حیاط چه خبره سرک کشیده . ولی نمی دونم چرا احساس می کردم اون سنگینی نگاه تا زمانی که تو حیاط بودم با من بود .

خلاصه با سلامو صلوات بچه ها رو راهی کردیم ، منو پسرا رفتیم بالا اونا مشغول کار خودشون شدم منم لب تابو دفترو دستکمو گذاشتم رو میز آشپزخونه و به حساب کتابام رسیدم .

نقشه ی این خونه خیلی جالب بود ، طبقه ی بالا و پایین درست مثل هم بودن ولی یه جورایی بعد از اومدن بجه ها منو حاج بابا طبقه ی پایینو تغییر دادیم . حیاط خلوت شد آشپزخونه ی اصل و آشپزخونه ی قبلی چه بالا چه پایین شد مثل سالن غذا خوری البته به جز مواقع خاص بقیه اوقات همون پایین غذا می خوردیم .
تو آشپزخونه سرم به کارم گرم بود که صدای احسان تو ساختمون پیچید برنا بپر مامان ملی گفت بریم پایین برامون شام بده .

فرزام : مگه نمی ریم پایین ؟!

احسان : نه ، مامان گفت امشب بالا باشیم .حالام منو برنا میریم شام میاریم .

مهران شیطون داد زد : معلوم نیست باز چه خبره که دکمون کردن ، نمیذارن بریم پایین .

احسان آروم زد پشت سرش : برو میزو بچین تا ما بیایم کم حرف بزن .

مهران اومد تو آشپزخونه : اِ ، عمو شما اینجایین پس نمیشه میز بچینم ، برم !

یه ابرومو دادم بالا ، اخم مصنوعی کردم : بیا میزو بچین تنبل ! به قول احسان کم حرف بزن .

قر می زد : مگه فقط من اینجام اون مصطفی آدم نیست ! خب اونم بیاد کمک ! ازش کم میاد .

داد زدم : مصطفی ، مصطفی !

یه کم بعد صداش به گوشم رسید : بله عمو .

_: بیا به مهران کمک کن میزو بچنین .

وسایلمو کنار کشیدم تا کارشونو انجام بدم ، رفتم تو هال فرزام نبود : پس فرزام کو .

مهران : با برناو احسان رفت پایین .

_: اِ ، می خواستم بگم ووروجکا رو بیاره بالا یه م باهاشون بازی کنیم .

دوتایی زدن زیر خنده ، متعجب نگاشون کردم که مصطفی گفت : مگه می شه از پری مهربون جداشون کرد .

_: پری مهربون ؟!

مهران : عضو جدیده .

ابرو بالا دادم : آهان ، هم سن شماهاس ؟!

مهران : نه بابا باید هم سنای عاطی جون باشه . ( آروم گفت )فقط خیلی خوشگل تره ( ریز خندیدن ) برای کمک به مامان ملی اومده .
اخم کوچیکی رو پیشونیم نشست : از کی اومده ؟!
به آشپزخونه برگشتم : نگفتین از کی اومده ؟!

مصطفی : زیاد نیست . حدود یه هفته .

جلوتر رفتم یه دستمو رو میز گذاشتمو اون یکی رو به میز تکیه دادم خم شدم : خب !

مهران : هیچی دیگه همین . شما خبر نداشتین ؟! حاج عمو اینی می دونستن .

دوباره راست وایسادم : اسمش چیه ؟

صدای در باعث شد برگردم . پسرا با دیس برنجو دو کاسه خورشت بادمجون با خنده اومدن تو .

با صدای تقریبآ بلندی گفتم : احسان !

احسان با چشمای گرد شده نگام کرد ، همه شون متعجب بودن توجهی نکردم : این عضو جدید ، چی بود اسمش ؟

مهران : پری مهربون

_: آره پری مهربون ، کیه ؟!

احسان : نمیدونم عمو ، یه هفته س اومده مام بهش میگیم پری مهربون .

پشتم لرزید دستام عرق کرد یعنی میشه پریسای من .. اینجا..
سرمو تکون دادم با خودم گفتم : نه اون اینجا رو بلد نیست .. یعنی ممکنه بابا ... نه بابا همچین کاریو با من نمی کنه ..

به فکر فرو رفتم .. باور کردنی نبود .. هرچی به خودم فشار میوردم به عقل جور در نمیومد که اینجا باشه .. ولی نور امیدی به دلم تابیده بود که دلم نمی خواست خاموش بشه .
هیچی از طعم شام اون شب نفهمیدم . دلم می خواست هر طور شده خودمو پایین بندازم تا عضو جدیدو ببینم ولی نمی تونستم بی گدار به آب بزنم .

دیگه نمیتونستم تمرکز کنم ، وسایلمو جمع کردم مشتمو رو میز کوبیدم : ولی اگه اون پریسا باشه نمی بخشمش .
به خودم نهیب زدم : بازم ! باز می خوای اشتباهتو تکرار کنی !

سرمو تکون دادم : نه ، نه .. خدایا غلط کردم .. فقط اینجا باشه .. فقط این جا باشه .. دیگه هیچی نمی خوام ..

پسرا تو اتاتق خوابا خوابیده بودن . ولی من از اضطراب نمیتونستم بخوابم . بین پذیرایی ، هالو آپزخونه قدم می زدم .تا خود صبح فکرم درگیر بود و نتونستم لحظه ای چشم رو هم بذارم .

ساعت پنج صبح بود که پسرا برا نماز بیدار شدن ، با این که هنوز نماز به مصطفی و مهران واجب نبود ولی مامان ملی ازشون خواسته بود نمازشونو بخونن . ساعت شیش حاضرو آماده جلوم وایساده بودن . چاره ای نبود مرده و قولش ! با این که اصلآ حوصله نداشتم و تمام فکرو ذهنم طبقه ی پایین می چرخید ولی باید به قولم عمل می کردمو می بردمشون ..


کوه رفتن با پنج بشکه ی باروت آماده ی انفجار کاری سخت و در عین حال جالب بود .
هرکدومشون یه کیف کولی رو پشتشون بود که بعید نبود هر لحظه منفجر بشه . اگه کسی بهم می گفت الان ممکنه تو کوله شون بمب اتم داشته باشن حرفشو رد نمی کردم . از این جونورا به خصوص مهرانو مصطفی هر کاری بر میومد ..

رو به روشون ایستادم : خب خب ، میشه بپرشم آقایون تو کوله هاشون چی دارن ..

از فرزام شروع کردم گفت : یه دست لباس اضافه دارم که اگه یه وقت لباسم خیس یا کثیف شد عوض کنم ..
همیشه مثل پدرش سوسول بودو به سرو وضعش خیلی اهمیت می داد .: و دیگه ؟!

دستاشو جلو چشمش گرفتو با دستش حالت عکس انداختن نشونم داد : دوربینمم آوردم چند تا عکس بندازیم . همین .

به سمت احسان برگشتم : و اححسان !

شونه بالا انداخت : چیزی نیست عینکم ، چند تا سی دی ، دو سه تا بطری آب کوچیک که دیشب گذاشته بدم فریزر .

تا اینجا که بد نبود : برنا ؟!

سرشو خم کرد : چیزی نیست عمو .

چشمامو ریز کردم : همون چیزی نیستو می خوام بدونم چیه !

با همون سر افتاده گفت : دیوان حافظم با ، با دفترم که یه وقتایی یه چیزایی که به ذهنم می رسه توش می نویسم .

لبخند زدم : پس موقع استراحت تو حتمآ پیش خودم می شینی .

سرشو که بالا آورد با چشمک من رو به رو شدو خنده به لبش نشست .: خب خب ، شما دو تا شیطونا ..

به هم نگاه کردن سکوت و سکوت : خب می شنوم .

مصطفی پیش قدم شد : من آبمیوه ها و خوراکیامونو برداشتم ..

به مهران نگاه کردم : و تو !

مهران : ماشین کنترلیمو آوردم ..

من خنده مو کنتترل کردم ولی احسانو فرزام قهقه زدنو همون طور که خم شده بودن ازمون دور شدن : تو فکر کردی کجا می خوایم بریم ؟ پسر خوب تو کوه که جای ماشین کنترلی نیست .

مهران با اخمی غلیظ گفت : پس کجا می تونم یه دل سیر بازی کنم ؟

دست رو شونه ش گذاشتم : اونو بذار سر جاش یه روز خودم می برمت پارک اون جا هر چی دوست داشتی بازی کن ..

لبهاش به خنده باز شد دوید تو اتاق مصطفی هم پشت سرش رفت : پس بیا از این وسیله های من بذار تو کیفت خیلی سنگینن .

با صدای بلند گفتم : صبر کن ببینم مگه چه قدر خوراکی برداشتی ؟

کیفشو خالی کرد : اه اوه ، تو می خواستی این همه خوراکی بیاری ؟!

چند تا شونو براش مشخص کردم : اینا رو بیار باقیشم بذار جاش ..

خب تا اینجا که به خیر گذشت . تا بعدم خدا بزرگه .

درو بستم آروم گفتم : بچه ها یواشو بی سر صدا برید کسی بیدار نشه .

مهران دلخور گفت : اِ ، عمو پس از کجا بفهمن ما داریم می ریم دلشون کباب شه !

اخمی بهش کردم : روتو زیاد کنی خودتم جا می ذاریم ، خودمون می ریما . بچه ی کوچیک داریم بیدار می شن .

سرشو خاروند : فقط به خاطر پری مهربون ! اگه اون آتنای پرپر زده بیدار شه پدرشو در میاره .

جوابش یه اخم غلیظ از من بودو یه پس گردنی از احسان .

از پله ها آروم پایین رفتیم ، احسان گفت : من برم به مامان خبر بدم ، حتمآ برا نماز پاشده .

با تکون سر تأییدش کردمو خودمم همراه اونای دیگه رفتم تو حیاط ولی تمام فکرو خیالم تو اتاقای پایین چرخ می خورد . مصطفی و مهرانم که سر کنار پنجره نشستن دعواشون بود به اعصاب دربو داغون من سوهان می کشیدن . نه دلم میومد حرفی بهشون بزنم ، نه تحمل کل کلاشونو داشتم .

آخر فرزام گفت : خب یکی تون اون ور بشینه ( با دست اشاره کرد ) کنار اون یکی پنجره .

چرا این فکر به ذهن خودم نرسید . معلومه چون بیچاره بدجور تو خونه ی دخترا درگیر شده بود .

همون لحظه احسان با یه سبد پیک نیک رسید : بی خود می کنن جای من بشینن !

دلم به حال برنا سوخت طفلک ساکتو آروم گوشه ای ایستاده بودو با لبخند اون سه تا رو زیر نظر داشت .

مامان ملیم اومد به هر بدبختی بود ساکتشون کرد .قرار شد وقت رفتن مهران کنار پنجره بشینه موقع برگشت مصطفی مامان ملی کلی به بچه ها سفارش کرد تا مراقب رفتارشون باشن و از خودشون مواظبت کنن و با دعای خیرش ما رو راهی کرد

این قائله م به خیر گذشت و راه افتادیم . فقط خود خدا به دادم برسه !!!

کمی که پیش رفتیم احسان با من من گفت : عمو !

از آینه نگاش کردم : جانم عمو !

سکوت کرد ، دوباره نگاهی بهش انداختم معلوم بود چیزی می خواد بگه ولی خجالت می کشید خودم پیش قدم شدم : داشتی می گفتی ! بگو امروز من عمو نیستم دوستتونم .

فرزام برگشت عقب زیر چشمی نگام باهاش بود ، با اشاره ی سر مطمئنش کرد که حرفشو بزنه .

احسان با همون لحن خجالت زده ش گفت : عمو من یه سی دی دارم می شه ...

فرزام راحتش کرد : چرا نمی شه . بده من بابا اهل حال .

احسان با یه نیش شل سی دیو داد جلو . فرزام با یه دستمال کاغذی تمیزش کرد ، پرسید : حالا خواننده ش کی هست ؟

احسان : از این خواننده جدیداس . سینا حجازیه .

منو فرزام دستامونو کوبیدیم به هم : ای ول !

پرسیدم ترانه ی بارونشو داری ؟!

سری تکون داد : فکر کنم آیتم شیش یا هفتش باشه .

فرزام با یکی دوبار عوض کردن آیتما پیداش کرد ..

هنوزم یادگارات یادِ کارات تو رو یاد من میاره
کاش میشد به یادت نباشم مگه فکر تو میذاره
یادم روز اول زیر بارون خاموش میشد سیگارامون
مثه دیوونه ها نگامون می کردن مردم می خندیدن به کارامون ..

یاد روز اولی افتادم که زیر بارون منتظرم بود مثل موش آب کشیده شده بودو از سرما این پا اون پا می کرد .


آی بارون بارون ابریم ابراتو ببارون
آی بارون بارون چه قدر خوش بودم با اون
آی بارون بارون ابریم ابراتو ببارون
آی بارون بارون اونو به من برگردون

ای خدا یعنی می شه صحیحو سالم پیشم برگرده .. یعنی میشه دوباره کنارم داشته باشمش.


به خدا بی تو نمی شه این روزا رو سر کرد
دیوونه میشم نباشی دیوونه برگرد
به خدا بی تو نمیشه این روزا رو سر کرد
دیوونه میشم نباشی دیوونه برگرد
اگه برگرده به خودش قسم دیگه از گل نازک تر بهش نمی گم . نوکریشو می کنم .

من هنوز به یادت میامو تو بارونا می گردم
صورتم خیسه بارونیه کی می فهمه گریه کردم
خاطرت عزیز بود عزیزم عزیز می مونه بازم
عاشقت مرض بود مریضه ، مریض می مونه بازم

دستمو به پنجره گذاشتمو سرمو بهش تکیه دادم تو خیالای خودم بودم که داد مصطفی رفت هوا !


ترسیدم از آینه با اخم نگاش کردم : چی شد ؟

بغض کرد : این مهران ابله هی گفت می خوام کنار پنجره بشینم حالا گرفته خوابیده همه ش میوفته رو من !

احسان : خب بزن تو سرش بیدارش کن .

دعواش کردم : اِ ! نه ،چه کاریه !

مصطفی : آخه زیر تنه ش له شدم ، عمو .

فرزام برگشت عقب : ببین خمش کن سرشو بذار رو پات .

احسان : حرف میزنیا مگه میشه . همین جوریشم چسبیدیم به هم اون طوری که دیگه هیچی !!

کلافه بلند گفتم : صبر کنین ببینم چه کار می شه کرد ، با این همه سرو صدا بیدارم نمی شه !

احسان خندید : این ، عمرآ سخت ترین کار بیدار کردن مهران ، آدم دیوونه می شه این بیدار نمی شه .

پسرا به تبعیت ازش خندیدن .

کنار خیابون نگه داشتم از صندوق بالش مخصوص ماشینو آوردم ،در سمت مهرانو باز کردم بلندش کردم بدنشو صاف ککردم که یه دفعه از خواب پرید ، گیج بود نگاهی به اطراف انداخت : رسیدیم ؟!

بالشو زیر گردنش فیکس کردم : می خوام جاتو درست کنم تا وقتی می خوابی هم خودت راحت باشی هم بچه ها ..

خیلی ریلکس گفت : من که خواب نبودم .

نوچ غلیظی گفتم شلیک خنده ی پسرام باعث شد دو تا آقایی که تو پیاده رو بودن به سمتمون برگردن ، منم با خنده نگاه کنجکاوشونو جواب دادم .

به پشتی تکیه ش دادم ، با اعتماد به نفس گفت : نمی خوام بیدارم می خوام بیرونو تماشا کنم .

به عقب تکیه ش دادم : باشه همین طوری راحت تکیه بده بیرونو نگاه کن ..

وقتی دوباره راه افتادیم فرزام دستگاه پخشو خاموش کرد : بابا برامون می خونی ؟!

گفتم امروز حوصله ندارم .

بچه ها هرکدوم یه چیز گفتن : بخونین دیگه ..

_: عمو تو رو خدا .

برنا بالاخره دهن باز کرد : عمو مامان دیروز گفتن شما برای جشن روز پدر نیستین ، درسته ؟!

_: نه نیستم .

برنا : پس می شه الان برامون بخونین !

آخه چی بخونم دارم رانندگی میکنم حواسم پرت می شه ..

بازم اصرار کردن ، یه صدا دم گرفتن : عمو .. عمو ... عمو ...

فرزام گفت : لااقل همیشگی رو بخونین ..

نگاه کوتاهی بهش انداختم ، خوش به حال بچه ها با چه چیزایی به وجد میانو خوش حال می شن کاش همیشه بچه باشیم .. دلمو زدم به دریا و شروع کردم


تنها توی ایرون تنها توی ایرون واه واه که چه گرمه روزهای تابستون
میری لب دریا غافل میشی از ما تو گرمای تهرون آخ جون

همه شون داد زدن آخ جون

تنها توی ایرون تنها توی ایرون راستی که می چسبه آفتاب زمستون
میری زیر کرسی اصلآ نمی پرسی از برفای شمرون آخ جون

باز داد زدن آخ جون

پاییزش چه قشنگه درختاش رنگ به رنگه به هرجا که میری شهر فرنگه
صفا داره بهارش کنار سبزه زارش آدم میخواد باشه پسرش کنارش
اما بهار دل انگیز من همون بارون پاییز من با این نازی که داری تو فراوون
آب یخ تابستون من خاک زغال زمستون من عزیز من تویی به خدا تو ایرون

بچه ها حال اومده بودن بالا پایین می پریدنو دست می زدن . خنده رو لبام نشست .
خوش بختانه راه نزدیک بود رسیدیم وگرنه معلوم نبود با این ووروجکا کارم به کجا می کشید .
بردمشون درکه ، نمیدونم چرا ولی
همیشه درکه رو از دربند بیشتر دوست داشتم..

پیاده شدیم کیفاشونو انداختن رو کولشون ، سبد پیک نیکم از احسان گرفتم : بدش من نمیدونم خاله برا چی اینو فرستاد ! می خواستیمش چی کار .

احسان شونه بالا انداخت : کار پری مهربونه ، تأکید کرد صبحانه ای که خودش آماده کرده بخوریم .

بازم پری مهربون ، دوباره فکرم درگیر شد . سبدو دستم گرفتمو دنبالشون راه افتادم .

مهران دقیقه به دقیقه می پرسید : نرسیدیم ؟!
بچه ها بهش می خندیدن منم با لبخند براش ابرو بالا مینداختم .
یه کم دیگه که جلو رفتیم ، صبر مصطفی هم سر اومد : راست میگه دیگه ، پس چرا نمی رسیم .

این بار منم با فرزامو احسان همراه شدم بلند خندیدم : پسرم به کجا برسیم ؟! اومدیم کوه نوردی دیگه ، تا قله که خیلی راهه شما نمی تونید بیاید ولی هروقت خسته شدیم یه جا میشینیمو صبحانه می خوریم .

دو تایی با ابروهایی بالا رفته گفتن : همین !

شونه بالا انداختم دستامو از هم باز کزدم : همین !

مهران با لحن بامزه ای گفت : پس اون جا که میریم با حاج عمو کباب می خوریمو دوچرخه سواری می کنیم کجاس ؟

لبخند زدم : سرخه حصار .. یه روزم میبرمتون اونجا .
مکث کردم : البته بستگی داره به امروز داره !!!

خندیدیمو راه افتادیم ..
از چهره ی بچه ها خستگی می بارید ، منم مشتاق بودم زودتر برگردم تا بتونم آتیش کنجکاویمو خاموش کنم رو به بچه ها گفتم : صبر کنین یه جا پیدا کنیم بشینیم .

احسان یه جایی رو نشون داد که هم دنج بود هم کنار مثلآ رودخانه ..

نگاهی به دورو برم انداختم : فقط زیر انداز داشتیم بهتر بود .

احسان به سبد اشاره کرد : پری مهربون گذاشته برامون .

هرچی می خواستم خودمو بی خیال نشون بدمو فکرمو از اون آزاد کنم نمی شد باز خودشو به من میرسوندو فکرمو درگیر می کرد : یعنی ممکنه کسی که حواسش به همه چی هست پری مهربون قلب من باشه .

زیر انداز که چندانم بزرگ نبود پهن کردم

فرزام گفت : کوچیک نیست بابا !

_: نه بابا خوبه ، جمعو جوره . مثلآ اومدیم کوها ! مهمونی هفت لشکر که نیست . مهربون بشینین جا می شیم.

کنار هم نشستیم ، توی ساک یه فلاسک چای ، شیش تا فنجون ، چند تا ساندویچ نون پنیر گردو و کره عسل با شیش هفتا تخم مرغ پخته شده .. صبحونه ی خوبی بود مزه داد.

بعد از صبحونه فرزام دوباره گفت : بابا بازم برامون می خونین ؟

به جمعیت اشاره کردم : می خوای بیان بدزدنم ببرنم اون ور آبا !

مهران با بغض داد زد : نمیخواد بخونین .
رو کرد به فرزام : اگه عمو رو دزد ببره دیگه کی ما رو بیاره کوه و ببره چیتگر !!

احسان دستشو تو هوا زد به طرف سر مهران : خاک تو سر چلمنت کنن عمو رو فقط برا خاطر گردش می خوای ؟!

مهران دستو پاشو جمع کرد : نه یعنی می دونی .. خود عمو ام دوست دارم .

مصطفی : هه می خوای نداشته باش .

باز دعوای مهرانو مصطفی داشت بالا می گرفت که گفتم : اصلآ پاشید جمع کنیم بریم خونه ..

دادشون هوا رفتو قول دادن دیگه اذیت نکنن .


به هر زحمتی بود دو ساعتی تحمل کردم . موقع برگشت سکوت برنا توجهمو جلب کرد بهش نزدیک شدم سرمو یه کم خم کردم آروم گفتم : برنا جان پسرم ، چیزی شده ؟

لبخند کم رنگی زد : نه عمو .

_: پس چرا تو خودتی ؟ چرا با بچه ها همراه نیستی ؟ بهت خوش نگذشت !

دستگاچه گفت : چرا عمو ، خیلی خوش گذشت . اگه بگم امروز یکی از بهترین روزای عمرم بوده دروغ نگفتم .

_: پس مسأله ای هست که نگرانت کرده ؟!

سکوت کرد و فقط سر تکون داد . با خودم گفتم امان از دست شماها این عادتو از سر پریسا نتونستم ، بندازم . حالا نوبت اینه !

وقتی دیدم تمایلی به حرف زدن نداره دیگه بهش پیله نکردم ، عادت به پیله کردن ندارم چون از این ار متنفرم .
دست رو شونه ش گذاشتم : هروقت احساس کردی دلت می خواد با کسی حرف بزنی رو من می تونی حساب کنی .

وقتی به ماشین رسیدیم دیگه انرژیشون ته کشیده بود . وسط راه مهرانو که از خستگی گریه می کرد کول کردم طفلی اون قدر که راه رفته و ورجه ورجه کرده بود دیگه جون نداشت .

این بار هر چهار تا شون عقب خوابیدن . منو فرامرزم به یه موزیک ملایم گوش می کردیم . از آینه نگاهی به بچه ها انداختم : بچه های خوبین .

فرامرز اول متوجه نشد که باهاش صحبت میکنم تو خودش بود پرشید : با من بودین ، ببخشین حواسم نبود .

به بچه ها اشاره کردم : گفتم بچه های خوبین .

فرزام به عقب برگشت : بله دست مامان ملی درد نکنه خیلی خوب تربیتشون کرده . با شرایطی که دارن اصلآ بی ادبو غیر قابل تحمل نیستن .

_: اوهوم . برای این که خاله همه شونو پیش مشاور می بره و خیلی به سلامتی جسمیو روحی شون اهمیت می ده .

بالاخره زمانش رسید تا سؤالی رو که تو مغزم تاب می خوردو ازش بپرسم : فرزام ، دیشب کی پایین بود ؟

دستشو بال آورد : مثل همیشه ، مامان ملیو دخترا و خانمی که جدید اومده .

سعی کردم اشتیاقمو برای دونستن مخفی کنم : چه شکلیه ؟!

فرزام با تعجب نگام کرد : یا خدا ، بابا این چه سؤالیه ؟!

نامحسوس لب به دندون گرفتم ، حرفمو ماست مالی کردم : منظورم اینه که به نظرت چه جور آدمیه ؟ به خوبیه خاله عاطفه و خاله مرضیه هست ؟

شونه ای بالا انداخت : نمی دونم بابا ! من فقط یه لحظه دیدمش ، ولی به نظرم مهربون اومد . با بچه ها که خوب اخت شده . کوچولوا که یه لحظه م ازش جدا نمی شن .

فرمونو محکم تو دستم گرفتم از این طریقم راه به جایی نبردم .

خونه رسیدیم اول پسرا رو بردم بالا دوش گرفتیم ، این بار قبول نکردم ناهارو بالا بخوریم سریع خودمو انداختم پایین باید این آدم مجهولو شناسایی می کردم . دقیقآ مثل شرلوک هلمز تمام معلوم مجهولا رو کنار هم چیدم چیزی دستگیرم نشد پس باید میدیمش تا مشکل حل می شد .
خاله با دیدنم جلو اومد : سلام بفرما تو ، خسته نباشی .

لبخند زدم : سلام از منه ، مگه کنار این گل پسرا بودن خستگی میاره !!

ساناز از تو آشپزخونه سرک کشید : نوچ . هلاکت میاره .

خندمو جمع کردم ، خاله م یه اخم غلیظ مهمونش کرد که مجبور شد ببخشیدی بگه و برگرده تو آشپزخونه .

مصطفی از پشت من اومد تو : چی گفت .

احسان جواب داد : هیچی بابا هرکی حرف میزنه ، قاشق نشسته می پری وسط .

همیشه فکر می کنم احسان یه جورایی بیشتر از بقیه هوای سانازو داره ، یه وقتاییم بی دلیل به پروپای هم می پیچن .
همون طور که که قبلآ شاهین حواسش به عاطفه بودو سعیدم ذاق سیای مرضیه رو چوب میزد . با یاد اون روززا خنده ای رو لبم نشست که از دید خاله دور نموند : به چی میخندی خاله ؟

یا اللهی گفتمو دنبالش رفتم تو پذیرایی : یاد قدیم افتادم . شیطنتای سعیدو شاهین ، مرضیه و عاطفه . خاله م خندید : آره یادته

فکری کرد انگار به گذشته برگشته بود : انگار همین دیروز بود که عاطفه رو تو بغلم گذاشتم . مادرش رفت پی زندگیش هیچ نامو نشونی ازش نیست که نیست ، پدرشم وقتی داشت می ذاشتش سر راه دستگیر شد . چون نه خودش نه خونواده ش صلاحیت نداشتن بهزیستی گرفتشو به من سپردنش . وقتی آوردمش سعیدو شاهین دوسش داشتنو باهاش بازی می کردن ولی مرضی کز کرد یه گوشه و با حسرت به منو بچه ی تو بغلم نگاه می کرد ، با خوودش فکر می کرد تازه وارد اومده تا جاشو بگیره .

پوفی کشیدو به زمان حال برگشت : چه دورانی بود ، خدا پدرو مادرتو عمر با عزت بده که تو هر شرایطی پشتم بودن .
به سمتم برگشت چشماش نمناک بود مثل هر موقع دیگه که اجع به گذشته می گفت : وقتی چند تا دکتر تأیید کردن که بچه دار نمی شم عزت طلاقم داد . اول فر کردم دیگه دنیام به آخر رسیده ولی بعدش متوجه شدم که این طور نیست بلکه خدا هرکسو برای وظیفه ای آفریده ، وظیفه ی منم پرورشو به ثمر رسوندن این بچه ها بود .

عجب دلی داشت این زن ، هیچ مرواریدی به درخشندگی گوهر وجود خاله نبود . با خودم فکر رکدم که می شه خاله رو با سمانه مقایسه کرد و خودم جواب دادم نه ، چون تفاوتشون از آسمونه تا زمین . خاله یه موجود آسمونی بود و سمانه یه موجود خاکی .

همون پایین تو پذیرایی ذکرای بعد از نمازمو می گفتم که صدای یکی از دخترا رو شنیدم : مامان ، سفره رو پهن کنیم ؟!

خاله : آره مادر ، منم الان میام غذا می کشم .

باز صدای مهران بلند شد : منتظر پری مهربون نمیشین ؟

دوباره صدایی اومد : مگه کجاس ؟

مهران : تو اتاقش نماز می خونه .

دیگه هیچی نشنیدم حس کردم دنیا رو با جاهو جلالش کوبیدن تو سرم نفسم تنگ شد به خودم گفتم : ببین چه طور از دیشب خودتو بی خود حیرون کردی ؟ بفرما ! هی بی خود به خودت امید میدی پریسا اینجاس ..
یه لحظه حس ردم سینه م تنگ شدو نفسم بالا نمیاد نفهمیدم چه طوری خودمو به حیاط رسوندم . دلم می خواست هرچه زودتر از این خونه برم . خونه ای که بی خود به دلم انداخته بودم گم شده م رو تو خودش جا داده .

روی پله ی ایوون نشسته بودم که حس کردم کسی کنارم نشسته ، سر بلند کردم فرزام بود : چیزی شده بابا ؟!

لبخندی به روش زدم : نه پسرم برو ناهارتو بخور منم الان میام ، زودتر بریم بالا خاله اینام می خوان استراحت کنن .

چند دقیقه بعد از رفتن فرزام صدای خاله رو پشت سرم شنیدم : چیزی شده خاله !

با صدایی که نتونستم لرزششو مهار کنم گفتم : یه کم حالم بده !

صداش نزدیک تر شد : لابد بچه ها رو بردی خسته ت کردن ، آره ؟!

سر تکون دادم : نه بابا ، طفلکا .
چه طور می تونستم بگم دردم چیه ! سرمو بلند کردم پشتم ایستاده و به نرده ها تکیه زده بود . نگران نگام میکرد .
_: خاله دردم از یارستو درمان نیز هم .

خندید ، یه خنده ی مهربون : پس از خودش بخواه درمانت میکنه ایشالله .

مستأصل گفتم : خواستم خاله ، خواستم . نمی دونم صلاحش چیه که هنوز جوابمو نمی ده . نوری هم که فکر می کرد بهم نشون داده یه سراب بیشتر نبود .
مثی کردم : خیلی سخته ، خیلی دردناکه که امید آدم ناامید بشه !

با همون لحن مهربونش گفت : بلند شو بیا تو ، مطمئن باش هیچ کاریش بی حکمت نیست .

بلند شدم دنبالش راه افتادم بچه سفره رو تو پذیرایی پهن کرده بودن ، ناهار قورمه سبزی بود . یاد اون روز کذای افتادم ، پریسا برام قورمه پخته بود اون وقت من ابله اون طوری باهاش برخورد کردم ..
داشتم به غذام نگاه می کردمو فکرم درگیر بود که هیجانو تکاپوی بچه هاو خاله منو به اونجا برگردوند .
بچه ها پشت در اتاق جمع شده بودنو خاله م ماهانو صدا می کرد .

از فرزام پرسیدم : چی شده ؟

جواب داد : ماهان تو اتاق خوابیده بوده بیدار میشه میاد پشت در می شینه حالا گریه می کنه نمی تونن درو باز کنن .

بلند شدم رفتم کنار خاله : یه هل بدین در باز شه خب . اون بچه هلاک شد طفل معصوم .

خاله که صداش از استرس می لرزید گفت : نمیشه مادر ، دستو پاش می مونه زیر در له می شه . همیشه درو باز می ذاریم حالا نمی دونم کی حواسش نبوده درو بسته .

داشتم با خاله حرف میزدم که گریهی ماهان قطع شد . آروم یه تکون به در دادم باز شد . رو بیشتر باز کردم ماهان دستاش به پنجره ی قدیه اتاق بودو همون طور که از گریه سکسه می کرد می خندد . جلو رفتم پده رو کنار زدم .
نه خدای من این امکان نداشت یعنی تصویری که جلوم می دیدم واقعی بود .

دستمو روی قفسه ی سینه م گذاشتم تپش قلبم به حدی بود که فکر می کردم هر آن سینه مو می شکافه و بیرون میاد . روی زانو افتادم آرومو بی صدا تنها با حرکت لبهام صداش کردم : پریسا !

با خنده ی ملیحی گفت : جانم .

اون حقیقت بود نه سراب . پریسای من با چادرو مقنعه ی نمازو تسبیح تربتی تو دستش حقیق محض بود نتونستم ازش چشم بردارم ناخود آگاه دستم بالا اومدو رو شیشه نشست پریسام دستشو از اون طرف روی شیشه گذاشت . ماهان با تعجب نگام می کرد به خودم اومد کشیدمش تو بغلم تا جایی که قدرت داشتم به خودم فشردمش اون فرشته ی کوچیکی بود که خدا به وسیله ی اون منو به گم شده م رسوند .

خاله صدام کرد : ایلیا جان بسه دیگه بلند شو .

ماهانو زمین نذاشتم . پریسا برام دست تکون دادو رفت . منم ماهان به بغل از اتاق بیرون رفتم سراغ پریسا رفتن جلوی چند چشم شیطونو فضول عواقب خوشایندی نداشت . هنوز باید صبر می کردم ، یه دفعه صدایی گوشمو نوازش داد : با .. با ..
با ..با ..
بوسیدمش : جون بابا ، عزیز دل بابا .

بچه ها از ذوق شنیدن کلمه ی جدید از زبون ماهان بالا و پایین پریدنو هی ازش می خواستن که تکرار کنه ولی اون سرشو تو شینه م قایم کردو دیگه تکرار نکرد . منم به خودم فشردمشو با فکری که حالا تو اون اتاق در بسته پیش پری مهربون قلبم بود سر سفره نشستم ..


تا صبح نخوابیدم . نماز صبحمم خوندم خیلی مزه داد ، حال کسی رو داشتم که با عزیز ترین کسش قهر کرده ، حالا اومده منت کشی ! سرمو به مهر گذاشتم و از ته دل خواستم تا منو ببخشه اشکام رو جانماز می ریختو حس می کردم با هر قطره ش ، قطره ای از اقیانوس گناهای منم پاک میشه : منو ببخش که فراموشت کردم ، با اون که تو رو مقصر تمام پیش آمدای بد زندگیم می دونستمو دق دلمو با داد زدنو بی احترامی به ذاتت خالی می کردم بازم خوبیا و مهربونیاتو ازم دریغ نکردی ؛ هیچ وقت رهام نکردی ، وقتی از خونه زدم بیرون سوری رو جلو راهم قرار دادی درسته باید از مهمونای رنگو وارنگش پذیرایی می کردم ولی در عوض جسم از آلودگی در امان بود . شاید ناشکری کردم که سوریو ازم گرفتی تا بهم نشون بدی اگه لطفت نبود زودتر به گند کشیده می شدم . خدایا شکرت که اجازه دادی با جشمی آلوده روحی پاک داشته باشم که دست رد به سینه ی فرستاده نزنمو از اون باتلاق متعفن خلاص شم . باز شکر که ایلیاو عمو سر راهم قرار دادیو این محبتو به دل خاله انداختی تا منو قبول کنه . ممنون که لطف کردی منو اینجا رسوندی که بفهمم سختی کشیده تر از منم هست و البته با وجود نازنین خاله ملی باعث شدی تا دوباره سر به سجده ت بذارم .

با تقه ای آروم که به در خورد از جا بلند شدم . با احتیاط کیه ی خفه ای گفتم با شنیدن صدای احسان نفس آسوده ای کشیدمو درو باز کردم ، با صدایی که فقط من بشنوم گفت : سلام ، اومدم خبر بدم ما داریم میریم .

لبخند مهربونی رو لبام نشست : علیک سلام صبحت به خیر ؛ ایشالله به سلامت بریدو برگردید . فقط صبر کن یه مقدار خوراکی گذاشتم با خودتون ببرید . هوا گرمه یه کم احتیاط کنیدو بیرون غذا نخورید بهتره .

تو آشپزخونه فلاسک چای ، قندو فنجونا ، ساندویج هایی که سر شب براشون آماده کرده بودم با تخم مرغایی که خاله پخته بود گذاشتم تو سبد . تخم مرغا رو با کیسه رو یخ گذاشتم تا خراب نشن . سبدو دادم دستش : مراقب خودتون باشین . حرف گوش کنین آقا ایلیا رو اذیت نکنین تا این نشه بار آخرتون .

چشمی گفتو پرسید : پس مامان کو ؟!

به در بسته ی اتاق نگاه کردم طفلی اون قدر برام حرف زده بود تا کله ی نپزم ، بپزه بعد از نماز صبح بی هوش شد : نماز خوند خوابید ، اگه کاری داری به من بگو .

سری تکون داد : نه ، فقط می خواستم خداحافظی کنم .

دستی از محبت به سرش کشیدم : برو ، بیدار شد بهش میگم اومده بودی .

چشمی تو خونه چرخوند انگار دنبال کسی میگشت وقتی پیداش نکرد پوفی کشید : شمام مراقب خودتون باشین .
این پسره یه چیزیش می شه باید بیشتر زیر نظر بگیرمش !

درو بستم باید سریع خودمو پشت پنجره میرسوندم . خاله خوابش سبک بود پس از اتاق خودمو خاله نمی شد ، سریع خودمو به اتاق بچه ها رسوندم . تو این اتاق آتوسا ، آتنا ، شکوفا و زینب می خوابیدن این اتاقم به ایوون راه داشت ولی برای امنیت بیشتر خاله داده بود درشو مهرو موم کرده بودن . خودمو به پنجره رسوندم از پشت پرده ی توری اتاق به بیرون چشم دوختم . ایلیا با لباس اسپرت پیش چشمم از تمام عالمو آدم خوش تیپ ترو خوش هیکل تر به نظر می رسید . یه تیشرت یقه دار پوشیده بود با شلوار جین یا کتون مشکی از پشت پرده ی تور نمی تونستم تشخیص بدم ، وسوسه شدم پرده رو یه کم کنار زدم کفاشای کوه مشکی پاش بود که از تمیزی برق می زد خنده ی بی صدایی کردم : مهمون یه دقیقه س برگردی گلی گلیه .

شکوفا سر بلند کرد : چی گلیه ؟!

لب به دندون گرفتم ، پرده رو انداختم : لباساشونو می گم .

از جاش بلند شد نگاهی تو حیاط انداخت : دارن میرن ؟

نگاه مهربونی بهش کردم دست تو کمرش انداختمو به خودم چسبوندمش : آره دارن میرن . صبر کن عاطی اینا بیان هفته ی دیگه ما میرم ایشالله .

سرشو آروم رو شونه م گذاشت حس کردم چشماش با یه حس سر در گمو نا امید به جایی خیره س من این نگاهو درک می کردم . اون قدر تو آدما گشته بودم که می تونستم حرف نگاها رو بخونم . ولی نمی دونستم این نگاه متعلق به کیه برای همین نگاهشو دنبال کردم .
با چشمایی متعجب اول نگاهی به رو به رو بعد به دخترکی که به آوشم خزیده بود انداختم . چه تقدیریه خدا !
یعنی این پسر هم می تونه مثل پدر خونده ش اون قدر سخاوتمند باشه که به این نگاه پاسخ مثبت بده .
بوسه ای به پیشونیش زدم : خانمی نمازت نره !

آهی کشید چشم از حیاط گرفت: می رم الان .

خودمو به اون راه زدم : حالا چرا آه می کشی ! کوه دیگه ، گفتم که هفته ی دیگه م ما می ریم . بجنب دخترا رو بیدار کن ، فقط آروم تو رو خدا سرتق خانم پا نشه که دیگه خودت می دونی چه قیامتی به پا می کنه .

لبخند بی جونی رو لبش نشست ، سری تکون دادو آروم دخترا رو صدا کرد ، منم اون قدر به دید زدن ایلیا ادامه دادم تا از خونه بیرون رفتن .


دخترا هی غر می زدن . بساطی راه انداخته بودن بیا و ببین . اون قدر خندیدم که دلو روده نمونده بود برام .

زینب وسط اتاق رو پاهاش نشسته بود موهاشو افشون رو صورتش ریخته بود طوری که اصلآ چهره شو نمی شد دید ، سرشو تکون می داد ، یه چیزی تو مایه های حرکاتی که صوفیا انجام میدن و سرشو می چرخوند. در همون حالت می خوند :
حو..صله م .. سر رفته .. حو .. صله م ... سررفته ..
آتوسا جارو دستی رو به دست گرفته بود مثلآ گیتار می زد و با یه ریتم ناهنجاری زینبو همراهی می کرد..
دالای .. دالام .. دالای .. دالام ..
مهتاو مهسام با المیرا مثه سرخ پوستا صورتاشونو رنگ کرده بودن ، تی های آشپزخونه رو برداشته بودن دور اون دو تا می چرخیدن، به دهنشون می زدن و صدا های عجیب غریب از خودشون در میاوردن ..
هو هو .. هاها .. هوهو .. هاها ..

من رو کاناپه ی پذیرایی نشسته بودمو نگاشون می کردم . سانازو سودابه هم کنارم نشسته بودنو به کارای اونا می خندیدن

شکوفاو مونا هم با کوچولوا تو اتاق بازی یا همون پاسیو بودن ، شکوفا هرچند وقت یه بار یه نگاهی بهشون می نداختو سر تکون می داد .

خاله که رفته بود یه سر به اتاق پسرا بزنه ببینه دست گل به آب نداده باشن از در اومد تو با دیدن اون چهار تا خندید : باز این پسرا یه جا رفتن شماها از حسودی عقل از سرتون پرید ؟!

مهلا معترض گفت : خب آخه همیشه اونا می رن بیرون .

خاله با ابرویی بالا گفت : همیشه .

مهلا سرشو پایین انداخت که مهسا دنبال حرفشو گرفت : حالا همیشه نه ، ولی خدایی اونا بیشتر از ما می رن خب .

خاله با دست بهشون اشاره کرد : به کارتون ادامه بدین یه کم سبک شین ، بعد حرف میزنیم .

زینب به حالت با مزه ای موهاشو از دو طرف صورتش کنار زد : من الان خیلی سبکم ببین ( چند تار موی جلوی صورتشو فوت کرد )
من یه پرم ..( فوت ) من یه پرم .. ( فوت ) من یه پرم ..

خاله خندید : حالا مراقب باش نری تو هوا پر پری !

من ضعف کرده بودم از خنده ، به عمرم اون قدر نخندیده بودم : مگه بهتون ..( هه هه ) نگفتم .. (هه هه ) هفته ی دیگه مام می ریم . هان !

زینب همون حالت که همچنان موهاشو فوت می کرد گفت : بازم پسرا رو می بریم .. بازم اونا از ما بیشتر بیرون رفتن ..

خاله چشمکی به من زد : خب اونا رو نمی بریم .

این بار ساناز به صدا در اومد : بدون اونا خوش نمی گذره .

آتوسا جارو رو پرت کرد طرفش که سانازو سودابه جا خالی دادنو من برای این که جارو رو مهار کنم با دستم بهش ضربه زدم که خیلی درد ناک بود . در حالیکه دستاشو به کمر زده بود ،داد زد : چه طور بدون ما به اونا خوش می گذره !

دستمو که درد گرفته بود با دست دیگه م گرفتم : کاری نداره که الان مام یه کار می کنیم بدون اونا بهمون خوش بگذره .

همه با تعجب نگام کردن : پاشید کمک کنید وسیله برداریم بریم همین پارک بغل خونه ، یکی دو ساعتی می شینیمو برمی گردیم

خاله اعتراض کرد : مادر سخته با این بچه ها .

بچه ها داد زدن : بریم بریم .

شکوفا به صدای بچه ها از تو اتاق بازی اومد بیرون با حرکت سر از ساناز پرسید چی شده ، سانازم براش ماجرا رو تعریف کرد . شکوفا رو کرد به خاله : فکر خوبیه !

تا خاله خواست دوباره اعتراض کنه شکوفا ادامه داد : مامان مراقبیم .

منم به حالت تهدید به دخترا نگا کردم : این میشه یه جور امتحان اگه سربلند بیرون اومدین که دفعه های بعدیم وجود داره . و اگه حرف گوش نکردینو شیطون رفت تو جلدتون می شه بار اولو آخر بعدم به همه ثابت میشه چرا پسرا بیشتر بیرون می رن .


خاله : آخه ناهارو چه کار کنیم ، خودمون نیستیم که بگم یه چی حاضری می خوریم ، مهمون داریم .

_: خورشتو که بار رفتم الانم سر گازه . برنجم که تو پلو پزا می ذارم تا برگردیم آماده س .

خاله سری تکون داد و موافقتشو اعلام کرد .

بچه هام با جیغو دستو هورا دویدن تا آماده بشن . حرفم چنان تأثیری روشون گذاشت که برای نشون دادن خودشون نه تنها تو کارا کمک کردن که سریع کوچولوام حاضر کردن . ساناز دست آتنا رو گرفت ، ماهانم تو بغل شکوفا جا خوش کرد .
از همکاریو همبستگیشون لذت بردم . بچه تو حیاط بودن منو خاله می خواستیم بیرون بریم که لحظه ی آخر خاله گفت : این ایلیام خوب گشت گشت یه انتخاب مناسب کردا . ماشالله از هیچی کم نداری . الحق که یه کدبانوی باسلیقه و یه همسر مهربونی ، هزار ماشالله خوشگلیتم که دیگه چی بگم .

از این تعریفش دلم غنج رفت درو بستمو دنبالش راه افتادم . با زیرکی پرسیدم : باید دید خاله طوبی و عمو م همین نظرو دارن .

خندید : اونام شکر خدا راضین ازت . همینو بدون خاطرت اون قدر عزیز بوده که الان اینجایی .

خدا رو شکری تو دلم گفتم با لبی خندون با بچه ها همراه شدم ..


هیچ وقت فکر نمی کردم همراه شدن با چند تا بچه ی تنهاو سختی کشیده این همه لذت داشته باشه . اون شادی که تو نگاهشونو رفتارشون حس می شد ، بلند بلندو تند تند حرف زدنشون از سر شوق و صدای بلند خنده هاشون که تو پارک می پیچید دلمو آروم کرد . صدایی تو گوشم فریاد زد : این بچه ها رو ببین با این که از تو کوچیک ترن ولی آسیبهایی که از خودیو غیر خودی به روح لطیفشون وارد شده به مراتب سنگین تروجبران ناپذیر تر از آسیبهایی بوده که به تو وارد شده .
کاملآ درسته ، اگه من تا سیزده سالگی سایه ی مادری مهربونو بالای سرم داشتم ، اگه گاهو بی گاه دور از چشم پدر صدای گرمو دل نشین پدربزرگ مادربزرگ مهربونی روحمو نوازش می داد ، این بچه ها با سنی خیلی پایین تر بی سرپرست شده بودن ! حتمآ رسسیدم خونه باید سجده ی شکر به جا بیارم !

از پارک که برگشتیم سریع وسایل پیک نیکمونو که زیادم نبودن جا به جا کردیم . ناهار آماده بود وضو گرفتم دخترا رو موظف کردم تا وسایل ناهارو آماده کنن خودمم به اتاقم رفتم تا سجده ی شکری که نیت کرده بودم به جا بیارم .از سجده که بلند شدم خاله آهسته صدام کرد : مادر ، پسرا با ایلیا اومدن با دستم چادرمو از صورتم کنار زدمو به پشت برگشم با چشمایی که آروم آروم داشتن پر می شدن باشه ای گفتمو باز خودمو پشت پنجره رسوندم .

خاله با آهی سرد گفت : کی این موشو گربه بازی شما تموم میشه خدا عالمه !


با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود جواب دادم : فکر کنم این یکی دیگه واقعآ ازعهده ی خدا خارجه و تموم شدنش فقط دست عمو س !

استغفراللهی گفتو تقریبآ با لحنی مراخذه گرادامه داد : باز کفر گفتی بچه !

نه جوابی شنید نه من دیگه چیزی شنیدم ، چون وجودم همه چشم شده بودو با تمام قوا حضورعزیز ترین عزیزشو تو خودش ضبط می کرد . اون قدر نگاش کردم که از پله های ایوون بالا اومد و از تیر رس نگاهم دور شد . به پشت برگشتم ولی خبری از خاله نبود طوری تو وجود ایلیا غرق شده بودم که نفهمیدم کی رفته .این بار پریدم پشت در اتاق گوشمو چسبوندم به در ، صداش خیلی آهسته به گوشم می رسید معلوم بود با خاله در مورد چیزی حرف میزن که نمی خوان کسی بشنوه ولی اسم عاطفه و شاهینو شنیدم ولی هرچی سعی کردم راه به جایی نبردمو چیزی دستگیرم نشد .همون نجوایی هم که به گوشم رسید مثل یه غنیمت گران بها بود .
حال مجبور بودم تا زمانی که پایینه تو اتاق بمونم . یه دستی به سرو گوش کمدم کشیدم البته چون مرتب بود زود تموم شد . یه دوری تو اتاق زدم دیگه کاری نداشتم انجام بدم کاش لااقل ماهان نخوابیده بود یا می شد جلوی دهن آتنای بلبل زبونو گرفتو میاوردمش پیش خودم . از سر بی حوصلگیو بی کاری یه آرایش محو نشوندم رو صورتم ، با خنده و گردنی کج به خودم نگا کردم این چند وقته که آرایشگاه نرفتم ابروهام دیگه پرنو صورتم شبیه دخترای دم بخت منتظر شوهر شده . از فکر به این موضوع دلم گرفت چرا من نباید مثل دخترای دیگه باشم که پسری برای خواستگاریش بره خونه شونو با صد تا منتو شرطو شروط ببرتش به خونه ی خودش ! دوباره به خودم نهیب زدم : باز یادت رفت ! دوباره فراموش کردی که پشت این در کودکانی هستن شراطی دارن که از شرایط تو بدتره !

سری تکون دادمو فکرای بی خودی از خودم دور کردم ، به شنیدن صدای اذان خدا رو شکر کردم که وضو دارم تا اونا مشغول گپو گفت بودن منم نمازمو می خوندم که وقتی وضعیت سفید شد بزنم از اتاق بیرونو زیر پا کشی مهرانو بکنم ببینم از صبح چه کارا کردن .

نماز ظهرو عصرمو خوندم بازم خبری نشد ، دیگه مطمئن شدم ایلیا با پسرا برای ناهار پایین مونده . تو چه کنم چه نکنم بودم که یادم افتاد مامانم همیشه جمعه ها نماز امام زمان می خوند ولی اون نمازو دوست نداشتم چون اون موقع که خبر زلزله رو شنیدیم هم سمیه از من خواست تا این نمازو بخونم برای این که مادرم صحیحو سالم برگرده ولی مادرم هیچ وقت برنگشت . البته اینم یکی از سؤالام بود که باید جوابشو می گرفتم .
نمی دونم چرا ولی علی رغم میلم از جا بلند شدم تا به نیت رو به راه شدن اوضاع این نمازو بخونم .


قامت بستم نمیدونم چندمین ایاک نعبد ایک نستعین بودم که صورت نگران زینبو آتوسا رو رو به روم دیدم از سر درموندگی چادرمو می کشیدن : پری مهربون به دادمون برس.

بی موقع سلام نمازمو دادمو شکستمش .با ترس پرسیدم : چی شده ؟!

زینب : ماهان تو اتاق بغلی خواب بود پسرا اومدن ترسیدم با سرو صدا بیدار شه بد اخلاقی کنه . درو بستم . حالا بیدار شده پشت در نشسته نمی شه درو باز کنیم . مامان می گه انگشتای پا یا دستش زیر در میمونه یه وقت میشکنه یا آسیب می بینه .

فکری کردم . نوری تو مغزم آلارم داد . از در اتاق رفتم تو ایوون . دخترام پشت سرم اومدن . گفتم برید پشت پنجره خودمم نشستم سه تایی با دست به شیشه ضربه زدیم .. پنجره های اتاق قدی بود ولی درش به دستور خاله به دلیل امن تر بودن بسته شده بود .. با ضربه هایی که ما به شیشه می زدیم نظر ماهان بهمون جلب شد یه دفعه دیدم دستای کوچولوشو به شیشه گذاشتو بلند شد وقتی منو دید همون جور که گریه می کرد میخندید . تا خواستم از جام بلند شمو به اتاق خودمو خاله برگردم پرده کنار رفتو هیکل ایلیا پشت پنجره قرار گرفت .. دل بی تابم آروم گرفت زیر لب خدارو شکری گفتم . ایلیا روی دو زانوش نشست دستشو به شیشه گذاشت منم دستمو از این طرف روی شیشه جایی که دستش بود گذاشتم لبهاش تکون خوردن و اسمم رو لبهاش نشست .. منم با حرکت لبهام یه جانم از ته دلم گفتم .. حضور دخترا رو فراموش کرده بودم یه آن به خودم اومدم که یه جفت چشم متعجب و دو تا دهن باز منو زیر نظر داشتن ..

سریع بلند شدمو به اتاقم پناه بردم . در ایوونو بستم بهش تکیه دادم دستمو روی قلبم گذاشتم که داشت از طلب آروم جونش بی داد میکرد حتی به در زدن دخترا توجه نکردم به من چه خوب از تو راهرو برن ! نمی خواستم چیزی یا کسی تو این لحظه ی خاص آرامشمو بهم بزنه سریع به خودم اومدم زود درو قفل کردم چون می دونستم دخترا فضولا الان می خوان بپرن تو اتاق سرو گوش آب بدن . با خوردن تقه به در فهمیدم فکرم بی راه نبوده باز توجه نکردم باید نمازی رو که نیمه تموم گذاشته بودم از اول می خوندم و این بار با حضور قلبو اطمینان بیشتر !!


کنار سفره نشستم ماهانم رو پام نشوندم به عادت همیشه دستشو جلو آورد کف دستشو بوسیدم ، همون دستی که نشونه ای از خماری نامهربون پدرشو یادآوری میکرد یادگاری از پدری که تو خماری ته سیگارشو رو کف دست لطیف این طفل معصوم خاموش کرده بود . قلقلکش دادم خودشو با خنده تو بغلم جمع کرد وقتی می گفت بابا تپش قلبم ریتم می گرفت درست مثل زمانی که فرزام منو بابا صدا کرد . صدایی نجوا گونه توی گوشم نشون از این بود که کس دیگه ایم هست که به اون روز فکر می کنه : همیشه فکر می کردم چرا شما این همه مهربونینو مثه مردای دیگه یه جذبه ی افراطی ندارین .

خندیدم جوری که فقط خودمون بشنویم پرسیدم : حالا به جواب رسیدی یا نه ؟

سر تکون داد : بله ، امروز فهمیدم یکی از دستای خدا از آستین شما بیرون اومده تا روی سر بچه هایی کشیده بشه که نیاز به توجه و محبت پدرانه دارن .

دست ماهانو رها کردمو دور شونه ی فرزام حلقه ش کردم : بزرگترین لطف خدا همینه که شماها رو بهم داده .

با شیطنت به اتاقی اشاره کرد که دلمو به دستگیره ش گره زده بودم : به اضافه ی یه پری مهربون !

یه اخم همراه لبخند تحویلش دادم : بده پسری تو کار پدرش تجسس کنه .

خندید ، خندیدم .میلی به غذا نداشتم دلم می خواست خودمو سریع به اون اتاق برسونم دلم برای دیدنو بوئیدنش پرپر می زد ولی چه طور می تونستم پونزده جفت منو زیر نظر داشتن، که چهارده تا فضولو شیطون بودن و یه جفت مهربونو خوشحال
سنگینی نگاه مهربون خاله با من بود که هروقت سر بلند می کردم منو از لبخندش بی بهره نمی ذاشت .وقتی غذا خوردنشون که فکر کنم از دفعه های قبل بیشتر طول کشیده بود تموم شد با صدا کردن فرزام تظاهر به رفتن کردم که خاله صدام کرد : نرو ، بمون کارت دارم .

منو با پسرا فرستاد بالا و در لحظه ی آخر گفت : یه ربع دیگه منتظرتم ، بیا پایین .

چشم محکمو از ته دلی گفتم دنبال پسرا راهی شدم .
طفلکا اون قدر خسته و لهولورده بودن که زود خوابشون برد منم خودمو رسوندم پایین پشت در ایستادم نفسی کشیدمو بعد در زدم ، انگار خاله پشت در بود که سریع درو باز کرد .آروم گفت بیا تو .
درو بستو در اتاق پریسا رو باز کرد : جلد باش بچه درم پشتت قفل کن .

رفتم تو درم پشتم قفل کردم .از خنده ی رو لبش دلم ضعف رفت ولی خودمو نباختم اخمی غلیظ رو پیشونیم نشوندم و با جذبه چشم دوختم تو چشاش این بچه باید یاد می گرفت که نباید تا تقی به توقی می خوره خونه زندگیشو ول کنه و بره .

اخمم خنده رو از لباش پروندو جاش ترسو نشوند تو چشماش . با هر قدم که بهش نزدیک می شدم یه قدم عقب می رفت به زحمت آب دهنشو قورت میدادو لباشو به هم فشار می داد .اون قدر عقب رفت تا خورد به دیوار دلم بی تابش بود ولی نباید کوتاه میومدم . یه دستمو بالا سرش به دیوار تکیه دادم دست دیگه مو محکم روی گردنش فشار دادم بدون این که اخمم کم رنگ بشه زل زم به چشمی که سیاهیش مثه ماهی سیاه کوچولویی مضطرب تو تنگش سرگردون بودو این ور اون ور می رفت . نگاه کوتاهی به لباش انداختم که از دردو ترس چلونده می شد سرمو پایین بردمو در نهایت ناباوریش بوسیدمش ، بوسه ای محکمو ، محکم تر از اون چه فکرشو میکرد . بی صدا دردو تحمل کرد ولی همراهیم نکرد ، سرمو بلند کردم دیگه ماهی سیاهاش سرگردون نبودن ولی تنگشون داشت قطره قطره خالی می شد .
بدون ذره ای محبت پرسیدم : هان چیه ؟!

با صدایی که بغض توش بی داد می کرد گفت : ترسیده بودم .

داد خفه ای زدم : ترسیده بودی ! آخی ، ( صدامو یه کم بالا بردم ) به درک

اومد لبشو به دندون بگیره که از درد آخی گفت ، دوباره پرسیدم : این بار چی شد ؟

ناله کرد : لبم درد گرفته .

دوباره گفتم : که لبت درد گرفت ( با پرخاش گفتم ) به جهنم !

ولش کردم چرخیدم طوری که پشتم بهش بود : می دونی هر مرد دیگه ای جای من بود چه کار می کرد ؟ دو تا کشیده می ذاشت زیر گوشت که یکیش نونت بشه یکیشم آبت .

دستاش به سرعت دورم حلقه کردو سرشو به پشتم تکیه داد و گریه ش شدید تر شد .نفس حبس شدمو بیرون دادم دستمو رو دستاش گذاشتم می دونی چی به روزم آوردی ؟می دونی چهقدر عذاب کشیدم چه جاها که دنبالت نگشتم بی انصافی به خدا خیلی بی انصافی دستاشو از دورم باز کردم از قصد به طرف در رفتم که سریع خودشو بهم رسوند برای منم سخت بود ، خیلی سخت بود . ولی .. ولی

منتظر نگاش کردم : ولی چی ادامه ش !

بی حرف سر پایین انداخت : ولی نداره .
باز یه قدم برداشتم ه صداشو شنیدم : یعنی داره ها اما !

بدون اینکه بخوام گره ابروم باز شدو خنده نشست رو لبم ولی سریع خودمو جمعو جور کردم : تا وقتی اون اما و ولی برام روشن نشه یه لحظه م تو این اتاق نمی مونم .
باز قدم کوتاهی برداشتم که خودشو جلو انداخت : باشه اماو ولشو می گم ، حالا نه بعدآ وقتی حاج عمو و خاله طوبی اومدن می گم .

چیزی رو که باید می شنیدمو شنیدم ، این اعتراف نصفه نیمه همون چیزی بود که دنبالش بودم .همون بود که از وقتی دیدمش فکرش به سرم افتاده بود پس تو این نمایش مامانو بابا دستای پشت پرده بودن که البته حدس زدنش سختم نبود .سرشو که همچنان پایین بود با طولانی شدن سکوتم بالا آورد ولی با دیدن ابروهام که سخت تو هم گره خورده بودن مجبور شد دوباره پایین بندازتش . دستامو قاب صورتش کردمو کشیدمش جلوی چشمام : یه همسر مهربونو خانوم به هیچ دلیلی خونه ی خودشو ترک نمی کنه .

صدای آرومش دلمو لرزوند : ببخشید .

تو بغلم فشردمش : اون که باید معذرت بخواد منم نه تو عزیز دل .
سرشو بوسیدم : دلم برات تنگ شده بود خانمی . دوری ازت سخت بود خیلی سخت . نمی دونی چه قدر نگرانت بودم .
صداشو که می نالید شنیدم : فکر میکنی برای من راحت بود . می دونی شبا تا کی بیدار بودمو فکر می کردم . دلم پیشت بود چند بار خواستم بیام نشد یا نمی تونستم .
گریه ش دل پریشونمو پریشون تر کرد : دیگه تموم شد ، از این به بعدم هروقت ازم دل گیر شدی خودت از خونه بیرون نرو منو بنداز بیرون . هوم . چه طوره .

سرشو از رو سینه م بلند کرد تو گریه می خندید :، اشکاشو با پشت دستش پاک کرد : فکر کردی ، اون وقت بری ددر پرسیدن چرا ! بگی از رو ناچاری که زنم بیرونم کرد . نه جونم اشتباه به عرضت رسوندن این بار ی دونم چی کار کنم
با تعجب نگاش کردم : اوه اوه ، دست کم گرفته بودم سرتق . حالا دفعه ی بعد چه می کنی .

باد به غبغبش انداخت : اولآ دفعه ی بعدی وجود نداره ولی اگه احیانآ به وجود اومد اجازه نداری از در خونه بری بیرون اون قدر تو خونه نگهت می دارم که موهات رنگ دندونات شه .

بیشتر به خودم چسبوندمش : آخ کاش همه ی تنبیه ها این قدر شیرین باشه .
روی سرشو بوسیدم از خودم دورش کردم : زودی حاضر شو بریم خونه که دیگه نه تحمل یه لحظه دوری رو دارم نه دیگه می تونم تو اون خونه بدون تو سر کنم.

جوابش یه نه ی محکم بود که منو تو جام میخ کوب کرد .


با اخمی غلیظ رو پیشونی ، متعجب نگام کرد : نه ؟! یعنی چی ؟

دستای مردونه و امنشو تو دستام گرفتم : یعنی می خوام تا وقتی که به طور دائم زنت نشدم همین جا بمونم .

نفس راحتی کشیدو پشت دستمو نوازش کرد : بد فکریم نیست ، منم خیالم راحته . فقط دوریت اذیتم می کنه که اونم با سریع پیش بردن کارا حله . چند روزی نیستم می دونی که می خوام برم اعتکاف! تا یکی دو ساعت پیش می خواستم برای پیدا کردنت دست به دامنش بشم ولی حالا باید برمو حسابی ازش تشکر کنم برای پیدا شدنت . ( بوسه ای به گونه م زد )

فکری به خاطرم رسید : راستی با فرزام حرف زدی ؟

چشماشو رو هم گذاشت : آره .

منتظر نگاش کردم : خب !

شونه بالا انداخت : بی صبرانه منتظره تا منو با پری مهربون دست به دست بده .

هومی کشیدم : یعنی فهمید منم ؟!

خندید : یه درصد فک کن یکی از اون سرتقای فضول از این ماجرا بو نبرد باشن . سر سفره چنان منو زیر نظر داشتن که دانشمندا موقوع شکافتن هسته ی اتم اون قدر دقت ندارن .

به گونه م زدم : خاک برسرم ، دیگه با چه روی تو روشون نگا کنم .

آروم گونه مو نوازش کردو با یه اخم دلچسب گفت : چه حرفا میزنی مگه چه کار کردیم ، تازه خوشحالم میشن هنوز درست نمی شناسیشون . می دونی همیشه نگران بودن که من ازدواج کنمو همسرم دیگه اجازه نده من بهشون سر بزنم ، حالا خیالشون راحت میشه که تو هم همراهمیو تنهاشون نمیذاریم .

نفسمو پر صدا بیرون دادم : خدا رو شکر .

تنگ تر شدن حصار دستاشو حس کردم : برای خدا رو شکر گفتنت خدا رو شکر . خوش حالم از این که بالاخره اسم خدا رو به زبون آوردی .
یه دستشو دور شونه م پیچید اون یکیو دور کمرم کاملآ تو آغوش نرمو گرمش فرو رفتم : شاید حکمت خدا بوده که تو اینجا بیای تا دیگه حضورشو رحمانیتو رحیمیتشو کتمان نکنی .
بوسه ای به پیشونیم زد : امروز وقتی چادر نماز به سرو تسبیح به دست دیدمت فهمیدم دیگه تو دنیا چیزی نیست که از خدا بخوامو بهم نداده باشه .

با خنده گفتم : خدا کنه از این که بهت داده همیشه همین جوری خوش حال باشی نه که چند صباح دیگه بفهمی اشتباه کردیو ...
از ترس فکری که به سرم زده بود یه لحظه پشتم لرزیدو دیگه نتونستم حرف بزنم .
تردیدو تو چشمام دید : به خداوندی خدا تنها چیزی که ممکن نیست به خاطرش پشیمون بشم انتخاب توئه .

بغض تو گلوم نشست : تو که هیچ وقت گذشته مو تو روم نمی زنی ؟ میزنی ؟

یک لحظه حس کردم تا مرز دیوونگی پیش رفت ، صورتمو با دستاش قاب گرفتو عصبانی گفت : تو منو این جوری شناختی ! چه کردم که فکر کردی این قدر پستم !

دیگه نشد بغضَ رو نگهش دارم بی خودو بی جهت شکستو رسوام کرد : تو عزیزترین عزیزمی . ولی یه دفعه ترسیدم از این که ... از این که ..

باز منو به خودش فشرد : از هیچی نترس وقتی با منی از هیچ کسو هیچ چیز نترس الا خدا !

با این حرفش آرامشی به قلبم نشست که تا اون موقع هیچ وقت نداشتمش : حالا می خوای چه کار کنی ؟ منظورم عقدو محضرو این چیزاس .

خندید هیچی اول مراسم خواستگاریه که بعد از اومدنم بلافاصله انجامش می دم بعدم باقی کارا به روال همیشه پیش میره . فقط به نظر عروسی رو تو باغ بگیریم یا تو هتل ؟!

چشمام داشت از کاسه در میومد : تو دیوونه شدی ؟ عروسی ؟ باغو هتل ؟

ایلیا : پس چی خیال کردی ! عروس من باید طبق تشریفاتو مراسم باشکوه به خونه م بیاد . می خوام با دختر حاج سالاری همراه بشم پس باید مراسمی براش راه بندازم که درخور شأنو مقامش باشه .

با تعجب نگاش کردم این مرد کی بود ، واقعآ کی بود چرا فکر می کردم نسل هرچی مرده منقرض شده اینایی که هستن فقط دم از مردونگی میزنن .
تو فکرام دستو پا میزدم که صدای تقه ای که به در خورد منو متوجه اطرافم کرد

ایلیا آروم گفت : ببین کیه !

پشت در ایستادم با صدایی نه چندان بلند گفتم : کیه ؟

خاله جواب داد : پریسا مادر، منم !

قفل درو باز کردمو دستگیره رو پایین کشیدم از لای در سرشو آورد تو : تموم نشد این حرفای لیلیو مجنون ؟! بقیه شو بذارید برای بعد .

از جلوی در کنار رفتم ایلیا تو چهار چوب در وایساد دستاشو برد بالا : چشم چشم ، الان رفع زحمت می کنم . فقط امنتیم دستتون سپرده . زیاد طولش نمی دم قول می دم زودی ببرمش .

خاله در راهرو رو نشونش داد : امانت چیه ! دخترمه تاجه سرمه این جام خونه ی خودشه تا هر وقت بخواد بمونه م قدمش رو چشمم .

ایلیا رو کرد بهم : تو مهره مار داری هرجا می ری خودتو تو دل هه جا می کنی !

خاله با تشر ساختگی گفت : نخیر دخترم یه قلب مهربونو صاف داره برا همین همه جذبش میشن .

ایلیا جلوی در برگشت طرفمون : خدا برا هم نگهتون داره .
بعد منو مخاطب قرار داد : من دارم می رم خنومی نمی دونم کی بتونم بیام البته روز آخر که برای خداحافظی حتمآ میام ولی گوشیتو زودتر بهت می رسونم هر کاری داشتی بهم بگو . .
رفت دوباره برگشت : منو از خودت بی خبر نذار .
با حرکت چشم باشه گفتم . بالاجبار هردو دل کندیم . چه قدر سخت بود لحظه ی جدایی ..

وقتی درو بستم خاله گفت : چه کردی با دل سربه راه ایلیا مدبر ، که این جوری واله و شیدا شده .
از خجالت خنده به لب نشستو به اتاقم پناه بردم . تو دلم گفتم : باید گفت چه کرده ایلیا مدبر با دل سر به هوا و روح سرکش من که این جوری سر به راه شدمو و دست از لجاجت کشیده م .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 204
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,055
  • بازدید ماه : 18,013
  • بازدید سال : 145,116
  • بازدید کلی : 11,642,256