close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هشتم
loading...

رمان فا

حاج عمو و خاله طوبی زمانی رسیدن که ماهان تو بغلم بود بلندش کرده بودم تابه بادکنکی که به لوستر وصل کرده بودیم ضربه بزنه . با یه ژست بانمک تمام…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1959 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:33 نظرات ()

حاج عمو و خاله طوبی زمانی رسیدن که ماهان تو بغلم بود بلندش کرده بودم تابه بادکنکی که به لوستر وصل کرده بودیم ضربه بزنه . با یه ژست بانمک تمام زورشو جمع می کرد با مشت به بادکنک می زد بعد خودش دست می زدو تو بغلم از ذوق بالا پایین می رفت . به حاج عمو تبریک می گفتم که دختری سفید رو و چشم عسلی تقریبآ شبیه خاله به همراه فرزام وارد شد ، حدس زدم باید طلایه باشه ولی بعید بود یعنی از این زنو شوهر همچین دختری بعید بود ! چنان به بچه ها و ما نگاه کرد انگار زیر دستاشیم ....................................

عمو ماهانو از بغلم گرفت به کف دستش بوسه ای زد ، یادم افتاد روز قبل هم که ایلیا برای خداحافظی اومده بود همین کارو کرد به یاد آوردن این کارش دل سر به هوامو که منتظر یه تلنگر بود دوباره هوایی کرد . شب قبلش تلفنی کلی با هم صحبت کرده بودیم ولی لحظه ی آخر فقط از دور و با زبون نگاهمون حرف زدیم و راز دل گفتیم . با این که دلتنگ بودم به روی خودم نمیاوردم هنوز باید صبر می کردم .

خاله مشغول صحبت کردن با بچه ها بود پس دختر تازه واردو مخاطب قرار دادم دست پیش بردم : سلام من پریسام بچه ها بهم می گن پری مهربون .

خیلی سرسری دستمو فشرد : سلام منم طلایه م دختر حاج آقا مدبر .

چنان خودشو معرفی کرد که انگار دختر اربابه و من کنیزک خونه شون . برای من کنیز خونه ی عمو بدن افتخار بود ولی از طرز برخورد طلایه اصلآ خوشم نیومد . به روی خودم نیاوردمو با فرزام سلامو علیک کردم . جالب بود در آینده چی باید صداش می زدم . پسرم ! نه ، اختلاف سن دو سالو پسرم ! همون آقا فرزام بهتره . برعکس عمه ش خیلی مؤدبانه و خوش برخورد جوابمو داد .
نفس آسوده ای کشیدم مطمئن شدم که با تصمیم پدرش کنار اومده .

خاله به سمتم اومد منو به آغوش کشید سجواب سلاممو با مهربونی داد : علیک سلام گلم ( گونه مو بوسید ) خوبی دخترم ؟

با شرم سر پایین انداختم : خوبم
نمی دونستم جمله ای رو که سر زبونم بودو برای گفتنش این چند روزه تو ذهنم هزار بار مقدمه چینی کرده بود چه طور بگم که خودش کمکم کرد : اول جای عزیزت خالیه خالی نباشه بعدم بگو اون چیزیو که تا نوک زبونت اومد ولی بیرون نمیاد .

با چشمایی خیس نگاش کردم آروم گفتم :میشه مامان صداتون کنم ؟

منو به خودش فشرد : اگه قابل بدونی چرا که نه !

بغضم ترکید و عقده ی این هفت هشت سال باهاش خالی شد . تو آغوشش اشک می ریختم و تو گوشش زمزمه می کردم : مامان . مامان جونم .
و اون با مهربونیو صبوری به هر بار مامان گفتنم جانم ، جان مامان پاسخ می داد .
چند باری که کلمه ی شیرین مامانو تکرار کردم دست گرمو مردونی بازومو نوازش کرد : بسه دیگه ، مثلآ عیده .
بعد خیلی آروم گفت : حواستون به بچه ها هست ؟

سرمو از روی شونه ی مامان طوبی برداشتم و با یه ببخشید زیر لبی ازش دور شدم .

همه تو پذیرایی جمع شدیم مامان طوبی منو کنار خودش نشوند و دستمو با محبت تو دستش گرفت . یه لحظه سر بلند کردم چشمم به طلایه افتاد نگاهش به دستهای منو مادرش دوستانه نبود شاید از سنگینی نگاهم بود که سربلند کرد لبخندی بالاجبارو ظاهری رو لباش نشست ولی جواب من لبخندی مهربونو دوستانه بود . طرز برخوردشو یه حسادت معمولی، زود گذر و بی اهمیت فرض کردم . خاله دستمو فشرد : حواست کجاس دختر چند بار صدات کردم ؟
ادامه داد : چرا چیزی نمی خوری ؟ ( به ظرف میوه اشاره کرد ) چی می خوری برات بذارم .

با حرکت چشمام چَشم آرومی گفتم . که عاطی خرابکاری دردسر سازی به بار آورد : خاله تعارفش نکنین روزه س قصد کرده تا رسیدن ماه رمضون تو این دو ماه روزه های قضاشو بگیره .

طلایه با نیشخند گفت : هه امروز ! باید همین امروز که عیده و دور هم جمعیم روزه می گرفتن . فکر کنم باید عباداتمون از چشم دیگران دور باشه .

نمی دونم مرضی متوجه نیش کلامش شد یا نه ولی یه جواب جانانه بهش داد : اولآ خودش که نگفت روزه س در ثانی امروز سعیدو شاهینم روزه ن دور هم بودن که دلیل نمیشه .

عمو با لحنی آروم ولی محکم گفت : منم روزه م . اون وقت این فتوی رو کی داده که باید عبادتامون از چشم بقیه دور بمونه . یعنی چون بقیه می بینن ما نماز نخونیم . دهترم نباید عبادتمونهمراه با ریا باشه وگرنه نمی شه که من از ثواب روزه ی امروز بگذرم چون دور هم جمعیم مگه فقط برای خوردن دور هم جمع می شیم .

مامان طوبی برای خاتمه به بحث پیش اومده گفت : صلوات بفرستین دیگه .( رو کرد به فرزام ) مادر بلند شید وسایلتونو بیارید دیگه ببین امسال ایلیا بچه م نیست که شماها رو راه بندازه ها .

مچاله شدن طلایه و برافروختگی صورتشو به وضوح می شد دید . فهمیدم زیر چشمی نگام می کنه برق خشمو کینه تو چشماش بی داد می کرد . ای الهی خوش بخت باشیو سلامت عاطی که این آتیشو تو به پا کردی .

با رسیدن بچه از فکر بیرون اومدم هرکدومشون یه ساز داشتن . سعید دف می زد ، شاهین سنتور و فرزامم گیتار . خیلی برام جالب بود تو این مدت اصلآ نمی دونستم اهل موسیقیو نواختنم هستن . همیشه فکر می کردم عمو مثل بابام تو این خطا نیست . تو دلم بهش احسنت گفتم که جونا رو آزاد می ذاشت و با حصار دین یک بعدی بارشون نمیاورد .

وقتی سعید دفشو به دست گرفت و شروع به نواختن کرد ماهان که کنار پام نشسته بودو با اسباب بازیاش بازی میکرد از جا پرید عروسکشو پرت کردو به پای من چسبید فهمیدم از صدای کوبش دف ترسیده سریع تو بغلم گرفتمشو از جا بلند شم خودشو بهم چسبونده بودو سرشو تو سینه مو زیر چادرم قایم می کرد احساس کردم هر لحظه ممکنه حالش بد بشه برای همین بردمش تو آشپزخونه اول صورتشو که از اشکو آب بینیش کثیف شده بود شستمو خشک کردم بعد یه ماچ گنده از لپش گرفتم مدام قربون صدقه ش می رفتمو با حرفای خوب حواسشو پرت می کردم .
توی یه کاسه براش پفکو چیپس ریختم نشوندمش رو میز کاسه رو گذاشتم جلوش خودمم رو صندلی نشستم . با خنده پفکاشو می خورد به منم می داد با دستای کوچولوش پفکا رو جلو دهنم می گرفت منم از دستش می گرفتمو با خنده به دهن خودش می ذاشتم .مشغول بازی بودیم که حاج عمو واردشد


عمو خنده ای مهربون رو لباش بودو مثه همیشه با وقارو با سلابت . چه قدر دوسش دارم خدا می دونه و بس . آرومو با احتیاط جلو اومد و بوسه ای رو پیشونیم نشوند کنارم به فاصله ی یه صندلی نشست ، محتاط بودنشو کاملآ درک می کردمو گله ای نداشتم .

عمو : چرا اومدی اینجا ؟ از طلایه که ناراحت نشدی بابا !

سری تکون دادم : نه ، ماهان از صدای دف ترسید آوردمش این جا یه وقت اذیت نشه .

لبخندش پر رنگ تر شد ، چشماشو ریز کردو پرسید : بالاخره پیدات کرد ؟نه !
با تکون سر تأیید کردم ادامه داد : پدر صلواتی از بچگیش همین طور بود درسته رو حرفم حرف نمی زد ولی آروم آروم کار خودشو پیش می برد فقط تو یه مورد اشتباه کردو کوتاه اومد اونم ازدواج اولش بود .
بعد ابروهاشو تو هم کرد : خیلی این درو اون در زد پیدات کنه بیشتر نگرانیش این بود که از لج اونم شده تصمیم عجولانه و اشتباهی گرفته باشی . ولی باید بدونه یا آدم کاری رو شروع نمی کنه به کسی دست علی وار نمیده یا اگه شروع کرد باید تا آخرش وایسه و علی علی ..

منظورشو کاملآ فهمیدم تو لفافه بهم گفت ایلیا ترسیده به اون لجن زار برگشته باشم . با افاقی که اون روز افتادو حرفایی که با هم زدیم دیگه مطمئن بودم تا همیشه همراهمه و دیگه بهم شک نمی کنه .

با لحنی پر از عشق پدرانه گفت : امشب جاش خیلی خالیه ، همیشه با سعیدو شاهین همراه بود.
به نگاه متعجبم خندید : فکر می کردم ندونی ، ایلیا تار می زنه سعیدو شاهینم با دفو سنتور همراهیش می کنن . وقتاییم که فرزام گیتار می زنه یه زمزمه هاییم برامون می کنه .
دهنم باز مونده بود : حیف که روزه ای وگرنه یه پفک می کردم تو حلقت .

دهنمو جمع کردم : آخه ، ایلیا ! موسیقی ! خوندن ! نواختن !! یعنی باید باور کنم ؟!

یه اخم با مزه به لبخندش اضافه کرد : اولآ دروغ باباته پدر صلواتی .

سریع گفتم : خوب اون که درست بعدش ؟

از جوابم گذشتو اهمیتی بهش ندادو نشنیده گرفتش : می دونی خلقو خوی مخصوص به خودشو داره . هیچ وقت فرزامو محدود نکرده و نمی کنه . البته شش دونگه حواسش بهش هستا ولی می گه دوست دارم از موسیقیو فیلم دل خواهش تو خونه ی خودمون لذت ببره . چون می دونم تو خونه ی خودم فقط همون فیلمو موسیقیه ولی اگه بخواد یواشکی جای دیگه بره نمی دونم کنار اونا چه چیزای دیگه ایم هست .برا همین همیشه با هم فوتبال می بینن ، فیلمای جدیدو با انتخاب فرزام تماشا می کنن و از دنیای موسیقیم بی خبر نیستن .

هرچی جلوتر می رفتم با ایلیاو تفکراتش بیشتر آشنا می شدم . ایلیای به ظاهر خشک مقدس یه پدر کاملآ امروز بود که فرزندشو آزاد گذاشته بود تا خودش ببینه و تجربه کنه ولی هیچ وقت تنهاش نذاشته بودو ازش غافل نبود . تو دلم بهش احسنت گفتم و برای سلامتیش دعا کردم . خدایا شکر که همچین مردی رو سر راهم قرار دادی .

با تقه ای که فرزام به در زد هردو به سمتش برگشتیم : حاج بابا نمیاین ؟!

عمو با مهربونی خاص خودش که یه سنگینی و متانت چاشنیش بود ، گفت : چرا نمیام ! مگه میشه برای شنیدن هنرنمایی پسرم نیام !

لحظه ی اخر رو کرد به من : راستی یه سؤال تو دلم مونده دوست نداشتی جواب نده .
چشمای منتظرمو به صورتش دوختم ، پرسید : کدوم دل تنگیتو تو آغوش طوبی تسکین دادی ؟

چشم ازش گرفتم سر به زیر انداختم : دل تنگی هشت سال دوری از یه آغوش مادرانه !

جدی شد : پیداش کردی ؟

محکمو بی تعلل گفتم: بله !
از جا بلند شد دستشو رو شونه م گذاشت: خدا رو شکر .

به سمت در آشپزخونه رفت ، نیمه راه ایستاد نگام کرد : اگه یه روز حس ردی دلت یه آغوش امن پدرانه می خواد ، بدون همیشه آغوشم بروت بازه .

دوباره به سمت در برگشت که صدام سکوتو شکست : امیدوارم لیاقتشو داشته باشم حاج بابا جونم .

برنگشت تا اثر حرفمو تو صورتش ببینم فقط گفت : پاشو بیا بیرون ، ماهانم دیگه آروم شده ..


چادرمو رو سرم مرتب کردم ماهانو بغل گرفتمو بیرون رفتم . فرزام دو سه قطعه برامون نواخت که بگی نگی یه جاهایی از ریتم خارج می شد ، البته قابل تشخیص برای همه نبود .
چشمامو بستمو دوباره به گذشته م سفر کردم یاد تورج افتادم . تورج استاد زبردست موسیقی یکی از مشتریای پرو پا قرص سوری جون بود . مردی افتاده و محجوب که از بد روزگار به دام عشق دختر بولهوسی افتاده بود که به طمع مال قلب پاک اونو پس زده بود و با یکی از تهیه کننده های خر پول جفت شده بود . تورج به الکل پناه آورده و مشتری سوری جون شده بود . یه روز سوری جون صدام کردو ازم خواست تا زیر نظر تورج موسیقی یادبگیرم تا بتونه به این وسیله مشتریای بیشتری جذب کنه . نمی دونم از ترس بود یا خجالت ولی واگو کردن این حقیقت برام سخت بود . ولی نمی دونم چرا تو اون شب منم خواستم شیطنت کنمو خودی نشون بدم .

عاطفه سرشو جلو آوردو زیر گوشم گفت : چی شده امشب همه ش تو فکری ؟!
با مرضی ریزو شیطون خندیدن ، یه کوفت نثارشون کردمو آروم پرسیدم : چه قدر طلایه رو می شناسین ؟

عاطی صورتشو جمع کرد ولی مرضی گفت : می دونی دختر بدی نیست ولی معلوم نیست چرا هی می خواد خودشو از ما بالاتر نشون بده .

عاطی حرفشو قطع کرد : واضح بگم ، نه اون از ما خوشش میاد نه ما از اون . فکر می کنم از سر اجبار اینجا میاد و همیشه م از بالا به ما نگاه می کنه . کلآ تافته ی جدا بافته ایه از این خونواده .

مرضی لب به دندون گرفت : خاک برسرم عاطی یه وقت می شنون زشته .

عاطی شونه بالا انداخت : بشنون مگه دروغ می گم .

مرضی که عاقل تر از اون بود با اخم گفت : به اون کار ندارم ولی باید حرمت خونواده حاج عمو و خاله رو نگه داریم ، پس زبون به دهن بگیرو ساکت باش .

با هوم کشیده و فکری بدجنس گفتم : به نظرتون اگه یه کم حالشو بکنیم تو قیف چی پیش میاد .

عاطی با سرخوشی گفت : ایول ، برو دارمت !!

مرضی به گونه ش زد : خاک برسرم امشب شما دو تا چه تون شده . اون از حرفای عاطی اینم از اصطلاحات بکرو ناب تو !
خدا آخرو عاقبتمونو به خیر کنه تو این شب عزیز !

عاطی که خوشش میومد یه حالی به طلایه بده اساسی پرسید : حالا می خوای چه کار کنی ؟!

شونه بالا انداختم : هیچی فقط یه قطعه با گیتار مهمونتون می کنم .

مرضی که نمی دونم چی تو ذهنش تصور کرده بود نفس راحتی کشید بعد انگار هردو تازه حرفمو فهمیده باشن دو تایی با یه صدا تقریبآ بلند گفتن : مگه بلدی ؟!

سرها به سمت ما برگشته بود ، سعید با حرکت سر از مرضی جواب خواست که عاطی قبل از اون بلند اعلام کرد : امشب یه نوازنده ی دیگه م داریم .

بعد به من اشاره کرد : استاد پری مهربون عزیز ..
و بلافاصله برام کف زد و باعث شد بقیه م برام دست بزنن .

عمو با همون لبخند همیشگی گفت : خب خب ، چی از این بهتر ، پاشو بیا ببینم چی تو چنته داری !

ماهانو به مرضی سپردم از جام بلند شدم به گیتار اشاره کردمو فرزامو مخاطب قرار دادم : می شه ، سازتونو چند لحظه قرض بگیرم ؟

فرزام دو دستی طرف من گرفتش : خواهش می کنم قابلتونو نداره .

رو زمین نشستم دستمو رو سیمای ساز کشیدم حدود یه سالی بود دستم به هیچ سازی نخورده بود برای همین مطمئنآ دستم اون سرعت همیشگیو نداشت با این وجود چند قطعه ای رو که کاملآ رو شون تسلط داشتم تو فکرم ورق زدم . صدای بچه ها افکارمو بهم ریخت : پری مهربون یه آهنگ شاد بزنم .

سرمو با آرامش تکون دادم قطعه ی اسپانیلیه شادی رو که خیلی دوسش داشتم براشون نواختم . وقتی که تموم شد با دستو صوت تشویقم کردن . یکی از ساخته های کوروش یغمایی رو هم به یاد سوری جون زدم .

وقتی کارم تموم شد سر بلند کردم نگاه مامان طوبی با لبخندی مهربون و نگاه حاج بابا با وقارو با افتخار همراهم بود .

البته یه نفر دیگه منو با حرص که یه کم حسادت چاشنیش بود ، زیر نظر داشت .

بلند شدم سازو به فرزام سپردم که با لبخند و خیلی محترمانه گفت : عالی بود پری مهربون ، اصلآ فکر نمی کردم این قدر مسلط باشین .

با افتخار سر تکون دادم و طوری که همه به خصوص طلایه بشنون گفتم : استاد خوبی داشتم .

پرسید : میشه آدرس استادتونو بدید منم برم کلاسشون .

سری به تأسف تکون دادم : متأسفانه خبری از ایشون ندارم چون از اون موقع که شاگردشون بودم خیلی سال گذشته . ولی اگه خبری شنیدم حتمآ بهتون می گم .

تشکر کرد .

دوباره پیش عاطیو مرضی برگشتم . چشمای عاطی از شیطنت برق می زد : . شیرت بگم کم گفتم ، ذوق مرگمون کردی حقشه به خاطر این کارت یه هفته دست به سیاهو سفید نزنی ، خودم جورتو می کشم ..

مرضی با سر اشاره کرد : جدی نگیر الان جوگیره یه نطقی کرد فردا یادش می ره .

عاطفه خندید : زشته آدم اخلاقای خوبو بد رفیقشو زودی بریزه رو داریه . ( رو کر به من ) داشتی فک طرف رو زمینا ولو بود ! می خواستم زنگ بزنم آتش نشانی هم بیان با بلدزر فکشو جمع کنن هم آتیششو خاموش کنن .

یه اخم ظاهری نشوندم رو پیشونیم : کم اراجیف بباف پاشو وسایل افطارو آماده کنیم داریم به اذان نزدیک می شیم البته من که با گوش کردن به غبتای تو روزه م تو هواس ولی به فکر بقیه ی روزه دار باش!

اون شبو دو شب بعدش با دل تنگی گذشت . بالاخره روز موعود رسیدو یارم به دیدار آمد . با دیدنش روح خسته و پریشونم جونی تازه گرفتو به آرامش رسید . قیافه ش کلی تغییر کرده بود . لاغتر به نظر می رسید یه هاله ی سیاه دور چشمش نشسته بود که با اون ریشای بلند شده ش حالتی روحانی و پر جذبه به صورتش داده بود . خستگی رو می شد به وضوح تو چهره ش خوند ولی قبل از این که به خونه بره اومد تا منو ببینه . کاش می تونستم با یه ماساژو یه عالمه بوسه خستگی رو از تنش بیرون کنم ولی متأسفانه با تصمیمی که خودم گرفته بودم باید تا روز پیوند رسمیمون صبر می کردم .


بعد از سه روز به خونه ای پا گذاشتم که وجود اونو کم داشت . ساک کوچیمو با بی حالی رو زمین انداختمو سوئیچو رو میز آرایش پرت کردم . چه قدر بده کسیو داشته باشی ولی کنارت نداشته باشیش . به اسمت باشه ، حلالت باشه، عاشقت باشه، عاشقش باشی ، ولی فقط بتونی از دور ببینیش !
آروم آروم لباسامو از تن در میاوردمو زیر لب زمزمه می کردم :

خونه خالی خونه غمگین
خونه سوت و کور بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم
دیگه از من دوره بی تو
مه گرفته کوچه ها رو
اما سایه ی تو پیداست
می شنوم صدای شب رو
میگه اونکه رفته اینجاست
تو با شب رفتی و با شب
می یای از دیار غربت
توی قلب من میمونی
پر غرور و پر نجابت
تو با شب رفتی و با شب
می یای از دیار غربت
توی قلب میمونی
پر غرور و پر نجابت
حالا دست منه تنها
شعر دستاتو میخونه
حس خوبه با تو بودن
تو رگای من میمونه

رفتم حموم خودمو به دست آب گرم سپردم . سه روز با خدا خلوت کردم . تشکرو قدردانی از دریای لطفشو بی صدا فریاد کردم . ازش خواستم تا مثل همیشه پشتم باشه و یه لحظه م منو به حال خودم رها نکنه . سه روز خوبو خوش بود . فقط من فقط او !
چه قدر لذت بردم از این همه نزدیکی . اما حالا مجبور بودم به دنیا برگردم این دستور خودش بود ! منی که قبلآ راضی بودم به رضای او حالا تسلیم شده بودم به فرمان او . انگار تو وجودم خیلی چیزا تغییر کرده بود .
می خواستم زندگی جدیدی برای خودم بسازم . زندگی به دور از تجملاتو رنگو لعابها ، و با همراه عزیزم حتمآ موفق می شدم .
به پاکیو صفاش ایمان داشتم و می دونستم اونم مثل من دنبال تظاهرو ریاکاری نیست . بازم از خدا به خاطر داشتنش ، به خاطر پاک موندن روحو قلبش تشکر کردم . دوباره دلتنگش شدم دلتنگ در آغوش کشیدنش دلتنگ صداش ، عطر وجودش ...
همون طور که آب خستگیهای تنمو می شستو با خودش می برد دردو ول با خدام روح خسته مو تسکین می داد : خدایا بهم صبر بده ، دیگه نمی تونم لحظه ای دوریشو تحمل کنم خودت کمک کن تا مشکلات سد راهمونو از میون برداریم .
حوله پوشیده از حموم بیرون اومدم شیشه ی عطرشو برداشتم به بینیم نزدیک کردمو یه نفس عمیق کشیدم و ریه هامو ازش پر کردم . چند بار تو فضای خونه اسپریش کردم ، با هر بار تنفس خنکی عطرشو مثل نسیم بهار با تمام وجود می بلعیدم ، خلسه ی شیرینی به تارو پودم تزریق شد . فقط یه شلوار خونه تنم کردم خودمو رو تخت انداختم ، دیگه حتی خوابیدن رو این تخت بدون اون خستگیهامو از تنم در نمی کرد . سه روز بود درستو حسابی نخوابیده بودم برا همین تقریبآ بی هوش شدم .

نکسی محکم به در می کوبیدو اسممو صدا می کرد ، پشت سرش صدای ناله ی کسی از درد تو گوشم پیچید . از خواب پریدم هوا تاریک بود . یه کم صبر کردم چشمم به تاریکی عادت کنه ، دستمو دراز کردمو کلید برقو زدم دیوار کوب روشن شد . به ساعت رو پاتختی نگاهی انداختم هنوز ده نشده بود . اون قدر خوابی که دیدم واضح بود که خودمو به در ورودی رسوندم بازش کردم ولی کسی نبود . دستی به صورت عرق کردم کشیدم : چه خوابی بود دیدم ، خدا خودش به خیر کنه .
از توی جیبم یه اسکناس دو تومنی درآوردمو زودی صدقه گذاشتم . برگشتم رو صندلی میز تلفن نشستم گوشی رو برداشتمو شماره گرفتم با دومین بوق گوشی رو برداشت اجازه نداد دهن باز کنمو حرف بزنم صداش شارژم کردو بهم انرژی داد طوری که اصلآ موضوع کابوسمو فراموش کردم : به ، علیک سلام آقا ایلیا ، طاعاتو عبادات قبل حق ! مام خوبیم شکر خدا چه خوب که این قدر زود متوجه شدی پدرو مادر چشم به راهی هم داری که باید باهاشون تماس بگیری .

با لبخند جواب دادم : سلام بابا ، ببخشید اون قدر کسر خواب داشتم اصلآ نفهمیدم چه طوری خوابم برد .

با همون لحن آرومو محکم همیشگیش گفت : ساعت خواب کی این طرفا میای کارت دارم .

فکری کردم : اگه نخوابید نیم ساعت چهل دقیقه ی دیگه اونجام .

بابا : پس بلند شو بیا منتظریم . شامم مادرت خورش بادمجون درست کرده برات البته تو که نیومدی گفت حتمآ خوابیدی ما خوردیم ولی سهم تو رو کنار گذاشت .

حدود یه ساعت بعد سر سفره ی پرو پیمونی که مامان برام چیده بود نشسته بودمو محو صورت مهربون بابا به شوخیاش می خندیدم .

بابا یه نگاه به من می کرد یه نگاه به سفره آخر طاقت نیاوردو گفت : راستشو بگو حالا واقعآ برا دیدن ما اومدی یا یا برا خورش بادمجون مامان پز ؟

مامان دست از حرکت دادن میلای بافتنیش برداشت نمی دونم چله تابستون برا کی چی می بافه ! معترض به بابا نگاه کرد : حاج آقا سربه سر بچه م نذار معذبش نکن بذار غذاشو بخوره .

بابا یه اشاره به من کرد یه اشاره به فرزام که چفت من نشسته بودو انگار بعد از قرنی منو دیده از پهلوم تکون نمی خورد ، گفت : ما بالاخره نفهمیدیم این پدرو پسر کدومشون بچه ن ؟

مامان : قربون جفتشون برم ، برای مادر اگه بچه ش صد ساله هم که بشه بازم بچه س .

بابا دوباره یادش افتاد که چی می گفته که حرف مامانو قطع کرد : خانم اون قدر منو از موضوع اصلی پرت کردی یادم رفت چی به چی شد . خب آقا ایلیا داشتی می گفتی علت اومدنتو !

دستی رو ریشای مرتب شدم کشیدم : خب اول به خاطر شما اومد بعدش به خاطر خورش بادمجون .

دستاشو به سمت آسمون بردو گفت : خدایا شکرت از وجود این ورزند خلف و راستگو

طلایه کتاب به دست از پله ها پایین اومد : اِ ! سلام داداش کی اومدین من متوجه نشدم .

از جام بلند نشدم فقط نگام همراش بود : سلام بر آبجی خانم خودم .گفتم خوابیدی وگرنه میومد بهت سر می زدم .

جلو اومد گونه مو بوسید منم بوسیدمش .: میدونی که چرا جلو پات بلند نشدم ؟

فرزام با شیطنت گفت : من نمی دونم میشه بگین منم بدونم .

طلایه به شوخی به سمتش خیز برداشت فرزام از جا بلند شد پشت مبلا سنگر گرفت : آهان با این حرکت یادم افتاد ، قضیه ی دختر دم بختو بسته شدن بختو از این چیزا بود دیگه نه ؟!

طلایه جیغ خفیفی کشیدو پاشو زمین کوبید : اِ ! داداش هیچی بهش نمی گین ؟

فرزام باز از همونجا منو مخاطب قرار داد : بلند شید جلو پاش عیب نداره ، کلآ کسی نمیاد عمه ی منو بگیره . آخه چی بگیم به مردم بگیم دخترمون از هر انگشت چه هنری می ریزه . این خانم صبح تا شب نشسته تو اتاقش یه کتاب رمانم دستش . بار اول میخونتش ، بعد دوره ش می کنه که یه وقت خدای نکرده یه جمله از چشمش افتاده باشه ، دوباره دوره می کنه یادش نره ، یه بار دوره می کنه اون موضوعی که دفعه ی قبل یادش نبوده تو ذهنش بمونه ، دفعه ی بعد دوره می کنه ...

طلایه داد زد : بس کن دیوونه فرزام لبشو گاز گرفت دستشو رو دهنش گذاشت : چیه ! نه باید می گفتم ، این یه راز سر به مهر بود که نباید فاش می شد .

طلایه با جیغو داد افتاد دنبالش : دهنتو می بندی یا خودم ببندمش ؟

با خنده شیطنت هاشونو دنبال می کردیم که صدای بابا مجبورشون کرد آروم بشن : بسه دختره ی گیس گلابتون ، جای این که اون بچه رو دنبال کنی چند تا چایی بردار بیار نشون بده حرفاش الکی بوده دختر بابا یه هنری داره .

طلایه که از طرز صحبت کردن بابا از خنده ضعف کرده بود چشمی گفتو به سمت آشپزخونه رفت .با رفتنش فرزام دوباره پیش ما اومد : حاج بابا جونم قربونتون برم منو از دست این دختر ترشیده تون نجات دادین .

اخما تو هم رفت : هی آقا پسر حواستو جمع کن داری راجع به خواهر کوچیک تر من و عمه ای که هفت هشت سال از خودت بزرگترهه حرف می زنیا ! بار آخرت باشه .

چشمی گفت ولی واضح بود که بار آخرش نخواهد بود برق چشمای شیطونش اینو داد می زد .

همیشه جمع دوستانه ی خونواده مو دوست داشتم . لذت می بردم از این که با هم دوستیم ولی حرمتا تو خونه مون حفظ می شه . کاش زودتر پریسام به این جمع اضافه می شد . با فکر کردن بهش دوباره دلتنگش شدم . ظرفا رو رو هم دسته کردم حاضرو آماده گذاشتم تا ببرمشون تو آشپزخونه سرمو بلند کردم رو به مامان پرسیدم : مامان ، نمی خوای برای پسرت آستین بالا بزنی ؟


مامان میل بافتنیاشو گذاشت رو میز طلبکار نگام کرد : برا کی باید آستین بالا بزنم برا یه پسر عجول که با این سنش هنوز نمی دونه نباید زود از کوره در بره و نباید تنها به قاضی بره تا راضی برگرده ؟ یا برای دومادی که نبود ؟ هان ؟!

با خنده گفتم : حالا که تا سر حد مرگ مجازاتم کردیدو ( به خودم اشاره کردم ) الانم که حیو حاضر اینجا در خدمتتونم .

فرزام با شیطنت دستاشو به هم کوبید دیگه هیچ بهانه ای قبول نمی کنیم باید برید برای پدرم خواستگاری .

با این حرفش بابا زد زیر خنده ! مامان با اخم نگاش کرد : حاج آقا !

بابا جواب دا : جان حاج آقا ! خب یاد اون شعر معروف افتادم .
مامان لب به دندون گرفتو به فرزام اشاره کرد . با این کارش فرزام از جا بلند شد یعنی الان من زیادیم باید برم ؟!

مامان باز به بابا چشم غره رفت بعد به فرزام رو کرد : نه مادر بشین ، تو هم باید باشی مادر هرچی نباشه ایلیا پدرته و یه سر زندگیش تویی .

بابا دستشو باز کردو روی پشتی مبل گذاشت به فرزام اشاره کرد ، فرزامم بلند شدو کنارش نشست : خب آقا فرزام ، بابات که قبلآ باهات راجع به این موضوع حرف زده بود درسته ؟

فرزام بله ی مؤدبانه و آرومی گفت بابا ادامه داد : همسری رو هم که انتخاب کرده دیدی ؟ درسته بابا ! حالا نظرت چیه ؟

فرزام سر بلند کرد تو چشمام نگاهی انداخت بعد رو به بابا گفت : به نظرم پری مهربون بهترین گزینه برای بابامه ، چون هم واقعآ مهربونه و هم مثل بابا صبورو متشخصه .

از این تعریفش قند تو دلم آب شد ، پریسای من اون قدر با وقار بود که یه جوون به سن فرزام یه همچین نظری نسبت بهش داشت .

این بار بابا با لحنی جدی گفت : فردا با حاج صالح تماس می گیرم برا همین پنجشنبه قرار می ذارم ، خوبه خانم ؟!

مامان با خنده سر تکون داد : بله ، چرا بد باشه !

بابا ادامه داد : یه عقد مححضری می کنیم باقیه مراسمو برنامه ها به موقعش جور می شه .

مامان در تأیید حرف بابا گفت آره مادر یه عقد محضری ساده ..

همون موقع طلایه رسید : به به ، حرفای خوب خوب می شنوم !

فرزام با ذوقو شوق گفت : خوب نگو بگو عالی ! بالاخره آقای پدر تصمیم گرفتن مزدوج بشن .

طلایه سینی چایو رو میز گذاشت ، شروع کرد به بشگن زدنو قر دادن : ای یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا ..
با سرخوشی سرجاش ایستاد : وای داداش نمی دونی چه قدر خوشحالم از این که بالاخره قبول کردی زن داداش برگرده . اون قدر دلم برای سمانه جون تنگ شده که نگو ! درسته این مدت همه ش تلفنی با هم در تماس بودیم ولی این که دوباره عضوی از این خونه باشه و راحت بتونه بیادو بره خیلی بهتره .
بالا پایین می پرید و با ذوق دست میزد : ووی چه قدر خوش حالم ! آخ جون ! ولی ازش گله دارم امروز عصریه کلی باهام حرف زد ولی هیچی از تصمیم جدیدتون نگفت .
رو کرد به من : شایدم شما ازش خواستین چیزی نگه تا خودتون بگین ، ها ! در هر صورت خیلی خوشالم . برم یه زنگ بزنم بهش تبریک بگم .

به سمت پله ها دوید که با فریاد خشمناک من سر جاش میخ کوب شد : صبر کن ، فعلآ جایی نمی ری !
تو چشماش خیره شدم و با همون لحن خشن پرسیدم: تو الان چی گفتی ؟ تو به چه مناسبت با اون خانم هر روز تلفنی صحبت می کنی ؟!

کمی جلو رفتو به نرده ی راه پله تکیه زد : خب زن داداشمه !

داد زدم : کدوم داداش ؟ اون داداشت که خدا بیامرزتش رفت . از پیش همه مون برای همیشه رفت . منم که برای اون خانم مُردم .دیگه م خوش ندارم اسمی ازش بشنوم .
صداو بالاتر بردم : شیر فهم شد ؟

طلایه با تعجب پرسید : پس کسی که قراره باهاش ازدواج کنین کیه ؟

صدامو پایین آوردم ولی همن طور محکم گفتم : اسمش پریساس .

حالا اون صداشو یه کم بالا برد : پریسا دیگه کدوم خ...

این بار مامان پیش دستی کرد با چشمو ابرو متوجه ش کرد حرفش زشت بوده : دیدیش مادر ، روز تولد حضرت امیر رفتیم خونه ی مهربونی . بچه ها پری مهربون صداش می کردن .

پاشو کوبید زمین : اَه باز اون بچه یتیما ! اصلآ شما همه ی زندگیتون شده اونا . حالام یکی شون که معلوم نیست ننه باباش کیَ نو چی کارن می خواین به عنوان عروس وردارین بیارین تو این خونه .

قبل از این که دادم بره هوا بابا بهش پرخاش کرد : خودت می فهمی چی داری می گی ؟

با بابا چشم تو چشم شدو با لحنی که برام باور کردنی نبود ، جواب داد : معلومه که می فهمم ، یه مشت بچه که معلوم نیست حلالن، حرومن، دزدن، سالمن، معتادن چیَن دور خودتون جمع کردین . کاش یه کم از توجهی رو که به اونا دارین به من داشتین .

بعدم پاهاشو محکم رو پله ها کوبیدو رفت بالا .

دنبالش رفتم در اتاقشو که محکم بهم کوبیده بود به شدت باز کزدم طوری که در ا صدای وحشتناکی به دیوار خوردو برگشت که با دست گرفتمشو دوباره بازش کردم : دهنتو باز می کنی هر اراجیفی دلت خواست می گی بعد سرتو مثه چی می ندازی پایینو میای بالا ؟حرف می زنی صبر کن جوابتو بشنو بعد برو . اولآ اون خانمی که بهش می گی بچه یتیم پدر داره ، یه پدر خیلی پولدار ترو کله گنده تر از پدر منو تو ! یه بازاره و یه حاج صالح سالاری . اون دختر خانم به دلایلی مجبور شده چند وقتی تو خونه ی بچه بمونه و مهمون خاله ملی باشه و البته از اون جایی که واقعآ مهربونه و حق شناس تو نگه داری بچه ها به خاله کمک می کنه . ..

پرید تو حرفم : چه دلیلی می تونه داشته باشه که یه دختر مجبور بشه از خونه ی خودش بیرون بره ؟!
زهر خندی زد : مگه این که یه دختر فراری باشه !

ضربان قلبم صد برابر شد ، هجوم خون به سرو صورتمو حس کردم حرفی که زد خشمگین ترم کرد : به قول سمانه جون یه مشت بچه بی ننه بابای ولگردو پاپتیو دور خودتون جمع کردین دلتون خوشه دارین به هم نوعاتون کمک می کنین . شما داداش ، اگه راست می گفتی اون زن مریضو تنها تو این شهر بی درو پیکر ول نمی کردی بری دنبال اون دختره که مطمئنم یه دختر فراریه .

دستمو که بی اختیار بالا آورده بودم تا روی صورتش بشونم مشت کردمو به دیوار کوبیم خواستم جوابشو بدمو بگم هرچی نباید بگم که صدای مضطرب فررزام دهنمو بست : بابا ، بابا بیا . تو رو خدا زودتر بیا حاج بابا حالش بد شده !


با شنيدن اين خبر عصبانيتم به اوج رسيدم به سمت طلايه رفتم نگاه خشمگينو تهديد گرمو به چشماش دوختم : طلايه برو دعا کن فقط بابا طوريش نشه وگرنه بد بلايي سر تو و اون دوست ... ( دستام از حرص مشت شدن ) لااله الا لله ..

فرزام با هولو حراص دوباره صدام کرد : بابا تو رو خدا ..

انگشت تهديدمو تو هوا براي طلايه چند بار تکون دادم و از اتاق زدم بيرون پله ها رو با چه سرعتي پايين رفتم خدا مي دونه . خودمو بهش رسوندم : بابا ، بابا ، چشماتو باز کن .
رو کردم به مامان که گريه مي کردو زير لب دعا مي خوند : قرصشو زير زبونش گذاشتين ؟
فقط با حرکت سرو چشم جواب دادو مطمئنم کرد .
اين بار رو کردم به فرزام : اون تلفنو بردار زنگ بزن دکتر کمالي .

چشماي بابا تکوني خوردنو يه کم از هم باز شدن . با صدايي آروم حرف مي زد نميفهميدم چي مي گه فقط از لابه لاي حرفاش لقمه ي حرومو اشتباهو تربيت قابل فهم بود . حدس زدن اونچه می خواست بگه با سر هم کردن کلمات سخت نبود . با دکتر کمالی صحبت کردم سؤالاتشو جواب دادم با توجه به این که بابا هوشیار بود دکتر تشخیص داد که فعلآ بیمارستان بردنش ضروری نیست و خودش برای معاینه بابا میاد . اون قدر سریع خودشو رسوند که به نظر می رسید پشت در بوده ! با دیدن بابا رو کرد به من : آقای مدبر من که گفته بودم استرس برای پدرتون از سم هم بدتره ، چرا یه کم مراعاتشونو نمی کنین .

جوابی ندادم یعنی جوابی نداشتم بدم . کمک کرد تا بابا رو به اتاقش ببریم بعد از معاینه کردنش سرم براش وصل کرد یکی دو تا آمپلم با سرنگ توش خالی کرد کارش که تموم شد منو از اتاق بیرون آورد : آقای مهندس ، من بارها بهتون گفتم تنش خیلی براشون بده . این بار به خیر گذشت ولی همیشه این قدر خوش شانس نیستیم . شما می دونید که حاج آقا تنها پدر شما نیستن ایشون به گردن خیلیا یکیش خود من حق پدری دارن پس باید بیشتر حواستون بهشون باشه .

سری تکون دادم ازش تشکر کردمو تا دم در ساختمون مشایعتش کردم از فرزام هم خاستم تا در کوچه همراهیش کنه .
خودم برگشتم پیش بابا ، اروم خوابیده بود بوسه ای به پیشونیش زدم باید می رفتم سراغ مامان الان اونم حال خوشی نداشت مامان روی مبل نشسته بودو آروم آروم گریه می کردو زیر لب ذکر ((یا من اسمه دوا و ذکره شفا)) رو تکرار می کرد کنارش نشستم در آغوش کشیدمش همون طور که گریه می کرد گفت : می دونی امشب به چی فکر می کردم .

پیشونیمو به سرش تکیه دادم : به چی حاج خانم !

بینیشو با دستمال پاک کرد : به این که کاش پدرتون این قدر مهربون نبود ، کاش فق یه بار ( با انگشت اشاره ش برای تأکید عدد یکو نشون داد ) فقط یه بار سرم داد زده بود ، فحشی کتکی چه می دونم یه حرفی که دلمو بشکنه !

سرشو نرم بوسیدم : حرفا می زنی حاج خانما اگه این کارا رو کرده بود که دیگه حاج رضا مدبر نمی شد . مردی که همه به سرش قسم می خرنو حرفش براشون سنده .

سری تکون داد : می دونم می دونم ، پدرتون یه جواهره یه جواهر که نمی دونم در جواب کدوم کار ثوابم خدا به من دادش . سرشو به سینه م تکیه داد ، گریه ش شدید تر شد : نمی دونی .. امشب از هول اینکه ... از دست بدمش .. چه به روزم اومد.
گریه مجال حرف زدن بهش نمی داد منم نوازش می کردم اجازه دادم گریه کنه با من دردو دل کن تا یه کم غصه هاشو بریزه بیرون : ایلیا ، من .. من بدون رضا هیچم .. هیچ .
مکثی کرد : درسته شماها بچه هامین زندگیمین ولی رضا جونمه نفسمه . زندگی بدون رضامو نمی خوام .

بیشتر به خودم فشردمش ممکن بود قبلآ خیلی منظورشو نفهمم ولی الان با وجود پریسا می تونستم با تک تک سلولام حقیقته اونچه می گفتو درک کنم .
آروم صداش زدم تا به خودش بیاد : مامان ، مامان جان ، خانمم ! مطمئنم که پدرم دقیقآ همین نظرو داره ، می دونم که عاشقانه همسرشو دوست داره . الان تنها شمایی که می تونی تسکینش بدی . بلند شین باهم بریم شما باید استراحت کنین تا بتونین فردا از عشقتون پرستاری و مراقبت کنین . بهتون قول می دم اگه بابا یه چند روز حجره نیادو در جوار همسر بانوش استراحت کنه حالش خوبه خوب می شه .
زیر بازوشو گرفتم بلندش کردم ، کمکش کردم تا به اتاقشون بره . بابا همچنان خواب بود با دیدنش لرزش بدن ظریف مامانو تو بغلم به خوبی حس کردم . کنار پدر دراز کشید سرشو روی بالشش گذاشت به پلو رو به بابا دراز کشید خیلی آرومو با احتیاط صورتشو نوازش کرد بوسه ای آروم روی بازوش گذاشت بعد سرشو به بازو بابا تکیه دادو چشماشو بست . پتو روش کشیدم و از ته دل گفتم : خدایا شکرت به خاطر داشتن همچین پدرو مادری .

تنهاشون گذاشتم روی یکی از مبلای هال ولو شدم عجب روزی بود چشمامو بستمو به فکر فرو رفتم . سمانه پاشو بیشتر از گلمش دراز کرده بود یکی باید دمشو می چیدو از خونواده دورش می کرد و اون یکی کسی به غیر از من نبود . فردا حتمآ یه سر می رم در خونه شون و بهش جایگاهشو نسبت به خونواده ی خودم یادآوری می کنم .غرق تفکرات خودم بودم که حضور کسی رو کنارم حس کردم . چشمامو باز کردم اول خیال کردم طلایه س که برای عذر خواهی اومده ولی فرزام بود که روی زمین نشسته بودو سرشو به مبل تکیه داده بود دستی روی شونه ش گذاشتم : فرزام ، چی شده بابا جان چرا نرفتی بخوابی ؟!

سرشو که بلند کرد با دیدن چشمای سرخو متورمش فهمیدم اونم هم پایه من عذاب کشیده : هی چی شده مرد ! پاشو خودتو جمع کن مردای خاندان مدبر قوی تر از این حرفان گفته باشم .

با صدایی که ارتعاشی از خستگیو غم توش موج می زد جواب داد : بابا ، چرا دنیا این جوریه ؟چرا من باید مادری مثه سمانه داشته باشم که عامل فتنه باشه .

تو جام نیم خیز شدم اخمی بهش کردم : هیش ، تو اجازه نداری راجع به مادرت این طوری صحبت کنیا بهت گفته باشم . هرچی باشه اون مادرته ...

سریع از جا بلند شد با عصبانیت حرفمو برید : و مسبب مرگ پدرم .
نایستاد تا چیزی بگم دویدو از پله ها بالا رفت . نفس خسته مو پر صدا بیرون دادم : طاها خدا رحمتت کنه که پای این زنو به خونه ی ما باز کردی خودت رفتیو اونو برامون به جا گذاشتی .
به خودم نهیب زدم ، استغفراللهی گفتم فاتحه ایم برای برادر جوونم خوندمو باز چشمامو بستم . باید هوشیار می خوابیدم نکنه نیمه شب بابا حالش بدتر بشه !!


از صدای جیغ خودم از خواب پریدم . خاله از پارچ آبی که هرشب روی پتختی بالاسرم میذاشتم برام آب ریخت ، کنارم نشستو با دستال کاغذی عرق رو پیشونیو گرفت : پریسا ، دخترم! چی شده ؟!

بغض تو گلوم اجازه ی حرف زدن بهم نمی داد فقط با اشاره سر بهش هیچی گفتم . با عطوفت دستی به سرم کشید کمکم کرد بشینم ، لیوان آبو جلوی دهنم گرفت: بخور عزیز دلم ، خواب دیدی ایشالله خیره .

دوباره یاد کابوسی که دیده بودم، افتادم . نتونستم بغضمو فرو ببرم به شونه ی خاله تکیه دادمو اجازه دادم اشکام رو گونه هام بریزن . با هق هق گفتم :خاله خوابم خیلی بد بود .. خیلی ترسناک بود .

خاله با دست آزادش سرمو از رو شونه ش بلند کرد : یه کم آب بخور ، یه صدقه م کنار بذار از خدا بخواه کهتعبیر خوابت به خیرو خوبی باشه .صبحم خوابتو برام بگو .جرعه ای آب نوشیدمو حرف گوش کن سر جام دراز کشیدم ، چشمامو رو هم گذاشتم ولی با صحنه ی اون خواب عجیب جلوی چشمم میومد . هنوز صدای اون گربه های وحشی تو گوشم بود . گربه های ترسناکی که به دنبال منو اون جوجه ی عجیب غریبو اون کلاغ زشت بودن .
نمی تونستم بخوابم از تختم بیرون اومدم پشت پنجه ایستادمو نگاه خیره مو به حیاط دوختم . دستای گرمو مهربون خاله دور شونه م پیچیده شدن : خوابت نمی بره عزیز دل ؟

لبخندی زدم : نه خوابم نمی بره ، شما برید بخوابید .

نگاهشو ازم گرفتو به روشنایی های توی حیاط چشم دوخت : می دونی روزی که اومدی اینجا از معصومیت چشماتو شرم نگاهت خوشم اومد. گفتم طوبی تو انتخابش اشتباه نکرده و آدم مناسبی رو برای کمک به من معرفی کرده ولی اون روز اصلآ فکر نمی کردم با مهربونیتو اخلاقت تا این حد تو دلم جا باز کنیو برام مثل بچه اهام عزیز بشی .

بوسه ای نرم روی گونه ش زدم : باور کنید به روح مادرم قسم منم خیلی دوستتون دارم . اون قدر که با وجود علاقه ای که به ایلیا دارم ولی وقتی فکر می کنم باید از شماو بچه ها جدا بشم دلم میگیره .تو همون نور کم که از روشناییای حیاط به اتاق میرسید متوجه برق چشماش شدم فهمیدم جدا شدن از منم برای اون سخته .دستی به بازوم کشیدو نوازشم کرد : دیگه بیا بگیر بخواب فردا کلی کار داری .

حرفشو تأیید کردم : بله می دونم . اول از همه باید بریم آزمایشگاه .
با خنده شونه بالا انداختم : ولی هنوز دلیل این همه عجله ی ایلیا رو برای عقد دائم نمی تونم درک کنم .

خاله برگشت سر جاش رو تخت نشست : پریسا ! یعنی تو هنوز ایلیا رو نشناختی . ایلیا یه مرد متدینو خودساخته س . اون همیشه تو نگاه کردنای معمولیشم به نامحرما حواسش هست حالا چه برسه به اینکه نگاهش به تو یه نوع دیگه س.

می دونستم خیلی خوب می دونستم ، بهتر از هرکسی با اخلاقش آشنا بودم . کسی که برای حرف زدنو گرفتن دستم و نگاه کردن تو چشمام اول باهام محرم شد معلومه که اعتقاد محکمی داره . دلیل کار ایلیا کاملآ برام واضح بود ولی خاله که از گذشته م خبر نداشت برا همین مجبور بودم خودمو از این عقد عجولانه بی خبر نشون بدم در این صورت بود که همه فکرشون به سمت اعقاد محکم مردی منحرف می شد که نمی خواد وارد گناه بشه .

کنار خاله نشتسم بی مقدمه گفتم : همیشه از این که گربه تو خواب ببینم بدم میاد. شبی که فرداش مادرمو از دست دادم خواب گربه دیدم . یه چند بار دیگه م که گربه تو خوابم بود اتفاقای بدی برام افتاد . امشبم تو خوابم گربه های ترسناکی بودن که بهم حمله کردن .

دستشو رو پام گذاشت : صدقه رفع بلاس . در راه خدا از مالت بگذر تا تو مشکلاتت کمکت کنه .

اخمام رفت تو هم : یعنی خدام کمکاش پولیه ؟! یعنی باید پول بدم محبتشو بخرم !

خندید : پناه بر خدا! من کی همچین حرفی زدم دختر !

اخمهام بیشتر تو هم رفت : اما معنی حرفتون همین بود .

برای خودش آب ریخت کمی نوشید به عادت همیشه دور لبشو پاک کردو سلام بر حسین گفت ، به سمتم برگشت : شاید من درست منظورمو نرسوندم .
بعد از مکث کوتاهی گفت : پریسا جان خدا رحمانه یعنی به همه چه کافر چه مؤمن اجازه ی استفاده از این دنیا و هر آنچه توشه رو داده همه نفس می کشیم ، غذا می خوریم . چشمو گوش داریم . اگه کسی به هر دلیل از یکی از نعمتا محروم نعمت دیگه ای رو بیشتر داره . مثلآ اگه نابیناس حس لامسه و شنواییه قوی تری داره که می تونه به وسیله ی اونا کمبود یه حسشو جبران کنه . یا بالعکس آدم ناشنوا قدرت بیناییش قوی تره تا با نگا کردن به لبها بتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه . ببین اینا همه از مهربونیه خداس . البته بعدش رحیمه که دیگه شامل حال بقیه نمیشه که نمی خوام وارد اون مسأله بشم فعلآ ، اونم به موقعش .
نفسی تازه کرد : پس ببین اگه عبادت کنی یا نه برای خدا فرق نداره چون از همه چیز بی نیازه . بدون هیچ چشم داشت سایه ی الطافش رو سر همه مون هست . فقط یه جا می خواد تو هم یه خودی از خودت نشون بدی . باید نشون بدی چه قدر برای این مهربونی ارزش قائلیو قدر می دونی آیا اون قدر شاکر هستی که به خاطر او و در راه رضایتش از چیزی که داری بگذری . برای اون که خیلی عذاب نکشی نمی گه از فرزندت بگذر از عزیزت بگذر می گه از مالت بگذر که البته در یه مراحل خاص آدمای وارسته از عزیزاشونم می گذرن مثل جوونای ما که برای خدا و دفاع از ما جون عزیزشونو دادن . ولی الان در شرایطی مثل اینکه برای تو پیش اومده میگه از مالت بگذر .

زهر خندی زدم : می دونین که خیلی آدما هستن که پولشون از نزدیک ترین کسشون براشون عزیز تره . خاله شونه بالا انداخت : اون وقت خدا کلی بهشون مال می ده و در عوض عزیز ترین کسشونو ازشون می گیره .بغض کردم چشمام به اشک نشست : منظورتون اینه که خدا مامانمو به خاطر اخلاق بابام ازم گرفت . یعنی به قلب من نگاه نکرد .

سرمو تو آغوشش گرفت : نه عزیزم ، عمر مادرت همون اندازه بود ، نه کمترو نه بیشتر . خدا تو رو از بابات گرفت . تو این دنیا دختری با قلب مهربون تو نایابه ، بابات امروز نمی فهمه که چیو از دست داده صبر کن چند صباح بگذره خودش می فهمه برای به دست آوردن یه مشت اسکناس بی ارزش چه گوهر گران بهایی رو از دست داده .
بوسه ای به پیشونیم زد : حالا پاشو می گن اگه در راه خدا یه قدم برداری خدا نودو نه قدم رو خودش با لطف پر می کنه تا صد قدم کامل بشه و تو بهش برسی .

دست کردم تو کیفم یه مقدار پول برداشتمو توی صندوق صدقات انداختم و از خدا خواستم شر دشمنا رو به خودشون برگردونه یا اگرم قراره اتفاق بدی بیوفته خودش ازمون مراقبت کنه .


صدای خنده ی ایلیا تو گوشم پیچید ولی معلوم بود خنده ش از ته دل نیست به راحتی می شد غم کلامشو حس کرد چه اتفاقی باعث شده خاطر عزیزش آشفته بشه خدا عالمه ! چی بود که خواست قرار محضرو عقب بندازیمو برای آزمایشگاه رفتن چند روزی دست نگه داریم .

صدام کرد : پریسا ! هستی ؟!

به خودم اومدم : بله گوشی دستمه فقط یه لحظه حس کردم اتفاقی افتاده که به من نمی گی ، به عادت همیشه نفسشو پر صدا بیرون داد : می گم برات اول خوابتو برام بگو ، مشتاق شدم بدونم چی بوده که این همه نگرانت کرده .

چشمامو بستم: اون کابوس اون قدر واضح بود که تا آخر عمرمم فراموشش نمی کنم لحظه به لحظه ش تو خاطرم حک شده . خیلی وحشتناک بود خیلی ! تو حیاط خونه ی خودمون قدم می زدم که تو اومدی با اشتیاق به طرف میومدی که یه جوجه ی عجیب غریب خودشو انداخت جلو بعدم یه کلاغ زشت اومد رو شونه ت نشست با دست پسش زدی با این کارت جوجه هم ترسیدو رفت ولی کلاغه ول کن نبود تا خواستی بیای سمتم خودشو انداخت بینمون . تو همین گیرو گرفتاری بودی که صدای جیغ جوجهه ما رو متوجه خودش کرد . چند تا گربه ی ترسناکو وحشی بهش حمله کرده بودن من رفتم جلو نجاتش بدم که دیدم با کلاغه م درگیر شدن . انگار برای کلاغه زیاد مهم نبود پس منم بهش توجه نکردم، ولی برای نجات جوجه رفتم جلو که یکی از گربه ها بهم حمله کردو زخمی شدم اون وقت جیغ زدم تو رو صدا کردمو از خواب پریدم .

با صدایی پر اضطراب گفت : کاش صدقه می ذاشتی .

_: همون شب خاله گفتن منم کنار گذاشتم . حالا تو بگو چی پیش اومده که انقدر نگرانت کرده .

غم صداش پر رنگ تر شد : سمانه فهمیده . یعنی طلایه بهش گفته .. بهش گفته که من می خوام ازدواج کنم اونم احساس خطر کرده علنی خودشو انداخته جلو .

مضطرب پرسیدم : خب !

ایلیا : خب این که امروز زنگ زده گفته باید به عنوان زن طاها و مادر فرزام تو خواستگاری باشه تازه طلایه رو شیر کرده که چه معنی داره خواهر دوماد تو مراسم خواستگاری نباشه .

چشمام گرد شد : ولی بابام ! بابام که قبول نمی کنه . مگه ندیدی ازش خواستی یه جلسه بریم خونه ش چه قشقرقی به پا کرد آخرم گفت فقط یه لحظه میاد محضر امضا می ده و میره . حالا باید چه کار کنیم .

مکثی کرد : نمی دونم ولی یه راهی پیدا می کنم این چیزا برام مهم نیست ، اصلآ بهش فکر نمی کنم . چون می دونم پدرت به خاطر حفظ آبروشم شده کوتاه میاد .

_: پس چی باعث شده غم تو صدات موج بزنه ؟!

ایلیا : تو !

_: من ؟! چرا من ؟!

معلوم بود فکرش درگیره که درست نمی تونه کلماتو کنار هم بچینه ، ایلیای همیشگی نبود: می دونی مسأله اینه که اگه سمانه و طلایه همراهمون باشن اون وقت تو باید یه کم زودتر بری اونجا یه کم بیشتر بمونیو بعد از رفتن ما از اون خونه بیرون بری منم دلم نمی خواد تو حتی یه لحظه م تو اون خونه تنها بمون .
غم عالمو آدم افتاد تو جونم، من ! من تو اون خونه تنها بمونم ! باید چه کار می کردیم : خب نمی تونی یه کار کنی سمانه نیاد ؟!

ایلیا : چرا ، دک کردن اون برام مثه دک کردن یه مگس سمجه ! ولی با طلایه چه کنم اونو که دیگه نمی تونم سربدوونم می گه می خوام تو خواستگاری یه دونه برادرم باشم . البته این حرف خودش نیست همه ش نقشه های سمانه س .

صدای ایلیا منو به خودم آورد: باید ببینمت .
قبول کردم قرار شد با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم، باید فکرامونو رو هم میذاشتیم تا یه راه حل پیدا کنیم .

-----------------------------------------------------------------------

ایلیا

تا ساعت شیش که با پریسا قرار داشتم هنوز یه ساعتی مونده بود ولی دیگه نمی تونستم صبر کنم از خونه زدم بیرون : فوقش یه کم زود می رسم دیگه اگه حاضر باشه که بیشتر می تونیم کنار هم باشیم ، اگرم آماده نبود یه کم برا بچه ها وقت می ذاشتمو گپیم با اونا می زدم .
فکرم درگیر مشکلات این چند روز بود که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم سمانه که رو صفحه نمایش آلارم می داد یه خدایا خودت خیر کن گفتمو ماشینو کنار خیابون پارک کردم می دونستم با حرف زدن باهاش اعصابم بهم می ریزه .با حرص جواب دادم : بله !

صداش تو گوشم پیچید : سلام عرض شد جناب مهندس .

محکم جواب دادم : علیک سلام ، زودتر حرفتو بزن می خوام برم کار دارم .

خنده ی پر عشوه ای کرد : وای چه قدر آتیشتم تنده . نکنه می خوای بری دیدن یار مزاحم شدم .

( قهقه ش عصبانیتمو به اوج رسوند تقریبآ داد زدم : کارای من به شما مربوط نیست ، سرکار خانم .

صداش مظلوم شد : زیاد وقتتو نی گیرم خواستم بدونم به عنوان عروس خانواده ی مدبر چه طور لباس بپوشم بهتره .

بدون اینکه به لحن صحبتم تغییری بدمو گول مظلوم نماییشو بخورم جواب دادم : خانم این ادا اطوارا چیه ؟ وقتی بعد از حدود بیست سال نمی دونی عروس حاج مدبر باید با چه لباسی تو انظار حاظر بشه من تو دقیقه نمی تونم براتون توضیح بدم .
مکثی کردم دستمو دور فرمون محکم کردم : از قدیم گفتن نرود میخ آهنین در سنگ .

مثلآ بغض کردو اشک تمساح ریخت : ایلیا عزیزم تو هیچ وقت بی رحم نبودی ، این چه طرز صحبت کردنه ؟

دادم هوا رفت : من عزیز شما نیستم سرکار خانم . عزیز شما کسی بود که به خاطرش فرزندتو رها کردیو رفتی ، پشت پا به زندگیو خونه و هونواده ت زدی همراهش شدی اونم بعد از این که خوب سرکیسه ت کرد تو غربت ولت کردو رفت دنبال یه عزیز تازه از راه رسیده ی دیگه . ( صدام محکم تر شد : توضیحاتم کافی بود ؟!

سکوت و سکوت حتی صدای تنفسشم نمی شنیدم یه کم صدامو پایین آوردم : هیچ از تهدید کردن آدما خوشم نمیاد ولی اگه زیادی موی دماغم بشی اون وقته که می بینی خیلی کارا ازم برمیاد .

صدای خنده ی زشتو هستریکش بلند شد : تهدید نکن پسر حاجی تهدید نکن ، چه بخوای چه نخوای خودم تو این خواستگاری می ندازم بالا بری پایین بیای باید حضورمو تو اون جلسه تحمل کنی .

بدون کلمه ی دیگه ای تماسو قطع کرد .گوشی رو روی صندلی بغلم پرت کردمو فریاد زدم لعنتی . مشتامو رو فرمون کوبیدم : لعنتی ، ملعون دو عالم . آدمی به مزخرفی تو ندیدم .
سرمو به فرمون تکیه دادم . دوباره صدای آهنگ گوشیم بلند شد فکر کردم خودشه که دوباره می خواد چیزایی رو که فراموش کرده بگه خودمو آماده کردم هر چی لیاقتش بارش کنم که با دیدن اسم پریسا آتیش دلم خاموش شد . نفس راحتی کشیدم تماسو برقرار کردم : جانم عزیزم .

صداش نگران بود : سلام ایلیا خودتی ؟

همون طور که سرم رو فرمون بود جواب دادم : سلام خانمم چیزی شده ؟

انگار خیالش راحت شد آروم جواب داد : نه فقط دیر کردی دلم شور زد .

با تعجب سرمو بلند کردم : مگه ساعت چنده ؟
به ساعت ماشین نگا کردم همزمان صدای پریسا رو هم شنیدم : شیشو بیست .

یعنی چی ؟ یعنی این همه مدت من گوشه ی خیابون بودم !: ببخش ، اون قدر فکرم مشغول بود که حساب ساعتو زمان از دستم در رفت . الان میام همین نزدیکیام .

خندید : زیاد عجله نکن ، بیرونم نمی خواد بریم همین جا پیش بچه ها بمونیم بهتره شامم یه چیزی درست می کنم بابا اینام می گیم بیان دور هم باشیم .

اخمی رو پیشونیم نشست لحنم متعجب شد : چه طور ؟

پریسا : هیچی دیگه مشکل حل شد شکر خدا . به حاج بابا نگفته بودی نه ؟!

_: نه !

پریسا : هیچی زنگ زدم با حاج بابا و مامان طوبی صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم خاله ملیم همراهم بیاد . یعنی اول منوو خاله می ریم بعد شما میاین ، وقتیم شما رفتین منو خاله برمی گردیم .

چه فکر بکری ، خدایا شکرت : چه قدر من به خودم سخت گرفتما ! مسأله ای که این همه فکرمو درگیر کرده بود چه راه حل ساده ای داشت !

بعد از این که تماسمون قطع شد ماشینو روشن کردم الهی به امید تو گفتمو با سرخوشی راه افتادم ..


تا اون روز سمانه رو ندیده بودم . چه طور این زن به این خونواده راه پیدا کرده بود و این که طلایه چرا وابسته ش شده بود جای تعجب داشت ! هیچ سنخیتی با هم نداشتن . دو تیپ کاملآ متفاوت ، طلایه محجبه و با حیا و بالعکس سمانه زنی به معنای واقعی زیبا ولی تقریبآ بی حجابو لاابالی ! این که می گم لاابالی دلیل دارم که بعدآ براتون می گم !
طلایه زبونش برای من و آنچه که به من مربوط می شد تلخو گزنده بود ولی رفتارش با دیگران نشون می داد هم خوش برخورده و هم مهربون . در عوض سمانه ! اون زنی بود سفید رو با چشمای سبز تیره خوش استیلو خوش تیپ از اون موردایی که کمتر مردی می تونه ازش بگذره . موهای دکولوره شده ش از زیر شال کوتاهو نازکش کاملآ خود نمایی می کردن مانتوی تنگ کوتاه نارنجی جیغش با ساپورت قهوه ایش واقعآ وسوسه گرش کرده بود حتی چادری هم که مثلآ سرش بود و بیشتر نقش شنلو داشت باعث نمی شد از فریبندگیش کم بشه یعنی وقتی عروس این خونواده هم بوده همین طوری لباس می پوشیده!
بگذریم .. قرار خواستگاری ساعت هفت بود منو خاله یک ساعت قبلش اون جا بودیم . با دیدن زیبا و برادرش مو به تن سیخ شد ، بی اختیار دست خاله رو سفت چسبیدم . خاله که متوجه تغییر چهره م شده بود اجازه داد تا با فشردن دستش یه کم از اضطرابم کم کنم .

زیبا که چادر مجلسی شیک سورمه ای با گلهای براق سفید به سر داشت و از ما تو هال کوچیکه پذیرایی می کرد با دیدن من به همراه خاله لبخندی زد : سلام دخترم ، کم پیدایی نگفتی می ری دل ما برات تنگ می شه . یعنی خونه ی غریبه ها ( به خاله نگاه انداخت ) برات قابل تحمل تر از خونه ی پدرته ؟!

تو این مدت خاله یک ریز از سلامو جواب سلامو واجب بودنش برای بچه ها می گفت و تمام نصیحتاش به گوشم بود برا همین با سلام نیمه جونی جوابشو دادم بعد دیگه لال شدم . فشار دستم توسط خاله باعث شد یه مقدار اعتماد به نفس بگیرم .

صدای زیبا دوباره سکوتو شکست ، این بار خاله رو مخاطب قرار دا : خوش به حالتون که دخترمون خونه ی شما رو به اینجا ( به اطرافش اشاره کرد ) و در کنار ما بودن ترجیح داده .

خاله نه گذاشت نه برداشت با لبخندی که کمی تمسخر قاطیش بود جواب داد : منو بچه هام خدا رو شاکریم که همچین پری مهربونی رو کنارمون داریم . خودم به شخصه حضور دختر گلمو تو خونه نشونه ی برکت الهی می دونم و برام سخته حتی برای لحظه ای از خودم دورش کنم .

زیبا پوزخندی به من زد : از حضورتون این جا و با این شرایط ( به دستهای گره شده ی ما نگاه کرد ) کاملآ مشخصه فقط چه طور می خواین شوهرش بدینو از خودتون دورش کنین نکنه دنبالش راه میوفتین؟!

خاله گرمتر دستمو فشرد با لبخند مهربونی نگام کرد : واقعآ جدا شدن از دخترم برام سخته ولی چه کنم که حریفم قدره ! همین حالاشم که قراره چند وقتی با ما و تو خونه ی ما باشه ، آقا ایلیا بی دلیلو با دلیل اون جاس حالا فکر کنید بیاد بگه نامزدمو بدید برم من بگم نمیدمش .
زیبا کلافه بود کارد می زدی خونش در نمیومد خاله بد زده بود به برجکش این از چشمای خشمگینش که من به خوبی می شناختمشون مشخص بود ، خاله ادامه داد : اگه چند دقیقه بیشتر بخوایم نگهش داریم به حسابمون می رسه حالا فکر کنین بخوام بگیم نمی دیمش اون وقته که حسابمون با کرام الکاتبینه .

زیبا با حرص از جاش بلند شد : خدا برا هم نگهتون داره ، برم ببینم حاج آقا چیزی لازم نداشته باشن .
چند پله بالا رفت برگشت با خشم نگام کرد : پدرت گفته تا اومدن مهمونات تو آشپزخونه باشی ، سعی کن زیاد جلو چشمش نیای
عصبانیش کنی بزنه زیر همه چی همین الانم که این جایی از اصرار منو داداشم بوده .

رفت بالا منو خاله م رفتیم تو آشپزخونه، الهه با یه یه لبخند مسخره نگام کرد شکمش زیاد جلو نیومده بود اگه بهم نگفته بودن بارداره اصلآ نمی فهمیدم یعنی الان یه برادر یا یه خواهر دارم که تو شکم این دخترک سبک مغز جا خوش کرده !
نگامو از شکمش بالا بردم اون خنده ی مسخره شو با یه پوزخند مسخره تر پاسخ دادم .

خاله که معلوم بود از طرز برخورد الهه خوشش نیومده گفت : چیه آدم با ایمانو معتقد دورو برت ندیدی تا حالا ؟!

الهه خنده شو جمع کرد : قصد جسارت به شما رو نداشتم حاج خانم ولی برام جالبه یه دختر با شرایط عالی که داشته چه قدر بی لیاقت بوده که به همه چی پشت پا زده و شده یه دختر فراری .

جوابی ندادم ترسیدم دهن بی چفتو بندشو باز کنه و چرتو پرت بگه برا همین آروم گفتم : الان جواب سؤالتو نمی دم باشه برای یه موقع دیگه !

رأس ساعت هفت زنگ خونه به صدا دراومد قلب ملتهبم ملتهب تر شد . صدای سلامو علیکو تعارفاتشونو می شنیدم با خودم فکر کردم : کاش این جلسه ی خواستگاری فیلم نبود کاش پدر با آغوش باز پذیرای منو مهمونام می شد نه به جبرو زور نه برای ترس از بی آبرویی . از این فکر چشمام به اشک نشست باز دست حمایتگر خاله دستمو فشرد وقتی سر بلند کردمو نگاش کردم با اشاره ی سرو چشم ازم خواست تا آرامشمو حفظ کنم . با لبخندی جوابشو دادم ولی به خودم نمی شد دروغ بگم اصلآ نمی تونستم آروم باشم .


مهمونا وارد پذیرای شد حدود یه ربع که گذشت صدای نا آشنای خانمی به گوشم رسید : پس کجان عروس خانم نمیان ببینمشون ؟!

زیبا با لحن فریبکارانه ش گفت : چرا الان میاد
_: آقا اجازه می فرمایین صداش کنم ؟ ( معلوم بود بابا رو مخاطب قرار داده )
گوشامو تیز کردم ولی چیزی نشنیدم دوباره صدای انکرالاصواتش بلند شد : پریسا ، پریسا جان ! عزیز دلم یه سینی چای بیار لطفآ .

از جام بلند شدم چادرمو رو صندلی گذاشتم ، الهه با تمسخر گفت : بلدی چای بریزی ؟

به یه بله گفتن با صدایی خیلی آروم بسنده کردم نباید همون یه نیمچه آرامشی رو هم که به ضربو زور بدست آورده بودم با کل کل کردن بی خود با این زن بابای فنچم از دست می دادم . فنجونایی رو که آماده کرده بودو پر از چای خوش رنگ کردمو چادرمو برداشتم رو سرم مرتبش کردم با بسم الله به سمت پذیرایی قدم برداشتم از در ناهار خوری وارد شدم با اضطراب از پله های پذیرایی پایین رفتم بدون این که سر بلند کنم سلام کردم کیا جوابمو دادن یا چه طور نفهمیدم . سینی چایو اول جلوی مامان طوبی گرفتم زیر چشمی نگاش کردم نگاه مهربونش بهم جرأت داد : قربون عروس گلم برم ، ایشالله خوش بخت بشین مادر .

نفر بعد حاج بابا بود که مثل همیشه با سلابتو محکم نشسته بود اصلآ این مرد به دنیا اومده بود تا مردیو مردونگشو به رخ نامردای عالم بکشه . نامردایی شبیه پدر منو اون برادر زن بی غیرتش ! آروم پرسید : خوبی ؟

همون طور جواب گرفت : بله .

صداشو بلند کرد : عاقبت به خیر شی دخترم .

نفر بعد سمانه بود که با دیدن تیپو قیافه ش یکه خوردم موهای بلوند سشوار کشیده ، صورت گریم شده با همون تفاسیر که قبلآ گفتم ! فکر کنم یکه خوردنم تو صورتم نقش بست که با لبخند مکش مرگمایی آروم گفت : صیاد حرفه ایه تویی ؟
یه کم جلوتر اومد آروم تر گفت : همچین مالیم نیستی !

طلایه با بی تفاوتی فقط گفت میل ندارم ، حتی یه شکر خشکو خالیم نکرد .
فرزام ولی با احترام گفت : دستتون درد نکنه .
بازم معرفت این پسر !
به بابا که رسیدم بند بند بدنم می لرزید نمی تونستم حدس بزنم چه عکس العملی نشون می ده جلو تر که رفتم بدون این که نگام کنه فقط با تکون دستش اعلام کرد که نمی خوره . به زیبا و مازیارم تعارف کردم ، وقتی چایشونو برداشتنو ازشون دور شدم مثل این بود که کوهی از رو دوشم برداشته شد . این مازیار رذلو کی دعوت کرده بود حتمآ کار خواهرش بود دیگه برای خورد کردن من
نفر آخر تمام اعتماد به نفس از دست رفتمو با یه لبخندو یه چشم ریز بهم برگردوند دیدن چشمای شادو لبای خندونش کمک کرد تا راحت تر بتونم تو اون جمع بشینم . سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و دشمنانمو ندیده بگیرم .

بعد از نشستن من حاج بابا حرفاشو با نام خدا شروع کرد : خب حاج سالاری عزیز ، دیگه بریم سر اصل مطلب . می دونمو می دونی که بچه ها به هم علاقه دارن با همم کنار اومدن سنگاشونم واکندن ، دیگه از این به بعد پریسا جان فقط دختر شما نیست دیگه عروس گل ماس ..

خاله حرفشو قطع کرد : ببخشید شکر تو کلامتون ، که البته برامون مثل طلایه عزیزه .

حاج بابا سر تکون داد : صد البته ! بهت قول می دم بیشتر از دخترم ( به طلایه اشاره کرد ) دوسش نداشته باشم ، علاقه م بهش کم از علاقه م به طلایه جان نباشه .

چهره ی طلایه تو هم رفت و سمانه م نگاه معنی داری بهم انداخت انگار که من جای اونو اشغال کردم

تین بار مامان طوبی پدرمو مخاطب قرار داد : باور کنین دخترتون اون قدر برام عزیزه که هرچی گید نه نمی گیم . هر شرطی بذارید بی چونو چرا قبول می کنیم .پدر سینه صاف کرد رو به حاج بابا گفت : حاجی جان ، اگه می گی دختر خودته پس ریشو قیچی دست خودت هر کار صلاح می دونی انجام بده .

صدای موزی سمانه آرامشمو ازم گرفت : حاج آقا شما مستحضر هستین که آقا ایلیا یک بار ازدواج کردنو یه پسر خونده م دارن که به هیچ وجه ازش دست نمی کشن ؟

از چهره ی فرزام مشخص بود که اگه اجازه داشت همین جا و در همین لحظه مادرشو خفه می کرد .حیفو صد حیف که این از آرزوهای محال بود .

بابا با تکون سر و یه بله ی گذرا پاسخشو داد

زیبا با لبخند معنا داری که شاید فقط من می فهمیدمش به سمانه نگاه کرد : میشه بپرسم نسبت شما با آقای داماد چیه ؟

سمانه با غرور گفت : همسر طاها پسر ارشد حاج آقا مادر فرزام و البته همسر سابق ایلیا .

چشمهای زیبا از هم باز شدن و با ابروهایی بالا رفته گفت : آهان !
دوباره لبخند رو لباش نشستو سمانه رو زیر نظر گرفت نگاهش طوری بود که پشتم لرزید : نکنه براش نقشه چیده باشه .

پدر گفت : ما در جریان بودیم ، دیگه دختر خودش باید بپسنده که پسندیده و قبول کرده دیگه حرفی باقی نمی مونه .

اخمی رو پیشونی سمانه نشست : چه جالب !
بعد انگار مطلب جدیدی به ذهنش رسیده باشه با چشمایی ریز شده ادامه داد : شنیدم دخترتون با شما زندگی نمی کنه ! می تونم علتشو بپرسم . البته کنجکاویمو بذارید به پای دلواپسی یه مادر برای پسرش هرچی نباشه آقا ایلیا پدر خونده ی پسرم هستن و من باید بدونم قرار سایه ی چه کسی رو سر پسرم باشه .

زیبا با همون لبخند فریبکارانه ش گفت : پریسا جون چند سالی رو خارج از کشور زندگی کرده و تازه به ایران برگشته . هنوز حالو هوای اون جا رو داره و می خواد که مستقل زندگی کنه . بعدم دیدن جای خالی مادر براش سخته برا همین ترجیح داد تا یه مدتی در کنار بچه هایی زندگی کنه که بهش بیشتر احتیاج دارن .
با اون که از زیبا دل خوشی نداشتم ولی خوب با جوابش خوب حال سمانه رو گرفت خوشم اومد .

چهره ی ایلیا ، حاج بابا و مامان طوبی دیدنی بود . خون خونشونو می خورد . چهره ی ایلیا پر از خشمی فروخورده بود . سکوتش باعث تعجبم بود ! اون کسی نبود که به راحتی کوتاه بیاد وقتی من جریان ازدواجمونو به مادرش گفتم با اون برخوردش باعث اون همه مسائل شد ولی این جا در مقابل سمانه فقط سکوت کرد .

دستی روی شونه م قرار گرفت به سمتش برگشتم زیبا بود : سمانه خانم با شما صحبت می کنن .

سر بلند کردم : ببخشید متوجه نشدم با من بودی .

با موزی گری خنده ای کردو گفت : خواهش می کنم ، پرسیدم کجا زندگی می کردین ؟

سه نگاه مستأصلو نگران به من دوخته شده بود . لبخندی رو لبم نشست : انگلیس بودم ، شهر لیورپول ! شهر شعرو موسیقیو ادبیات و صد البته فوتبال .

این بار سمانه چیزی گفت که رنگ هر سه پرید ایلیا که لب به دندون گرفتو سر به زیر انداخت . حاج بابا شاید دنبال حرفی بود تا حواس بقیه رو پرت کنه و مامان طوبی طفلک کم مونده بود سکته کنه . اون این طور سؤالشو مطرح کرد :


?How did you make him fall in love with you


چهره ی ایلیا و پدرو مادرش دیدنی بود .


شاید اگه اون چه رو که بابا و زیبا می دونستن ایلیاو خونواده ش می دونستن پرسیده شدن این سؤال برا اونام پیش پا افتاده می شد .
تمام توجه م به قیافه ی درهم ایلیا بود برا همین سکوتم طولانی شد اون موقع بود که طلایه طلبکارانه پرسید : چرا جوابشو نمی دی ؟

سرمو به سمتش برگردوندم تو چشماش نگا کردم : آخه جوابی برا سؤالشون ندارم .
هردو بهم پوزخند زدن . البته چشمای سمانه برق خاصی زد ادامه دادم : یعنی باید جوابشو از برادر شما پرسید این که چه طور برادرتون به دام عشق من افتادن اطلاع ندارم باید از خودشون پرسید ، چون من ایشونو از قبل نمی شناختم تا براشون دامی پهن کنم معمولآ آدما برای کسی که می شناسنو بهشون کم محلی می کنه دام پهن می کنن( نگاهی به سمانه کردم ) این طور نیست ؟

با این حرفم لبخندی گوشه ی لب ایلیا جا خوش کرد حاج بابا هم با اخمی غلیظ به سمانه و طلایه نگاه کرد . بعد رو به بابا گفت : خب از این حرفا بگذریم در مورد مراسمو برنامه های مهمونیا چه نظری دارین ، از نظرتون ه طور برگزار بشن بهتره ؟

پدر بی حوصله جواب داد : نه ما نظر خاصی نداریم هر جور شما راحتین . فقط زودتر انجام بشه بهتره چون من عازم دبی هستم و ممکنه چند ماهی ایران نباشم .

حاج بابا سری تکون داد : باشه پس با اجازه تون برای شب عید مبعث جشن نامزدیشونو برگزار می کنیم مراسم عقدو عروسیم نیمه ی شعبان . خوبه ؟!

پدر تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد . در بین این حرفو سخنا یه چیزی نظرمو جلب کردو منو به فکر فرو برد اونم اونم نگاهای معنی دارو نخو طناب دادنو گرفتنای سمانه و مازیار بود . ولی خدایی سمانه وارد بودا ! طوری ماهرانه از راه دورو با حرکت چشمو ابرو با مازیار در ارتباط بود که فکر کنم فقط من متوجه شدم ! با این که دل خوشی ازش نداشتمو تو همین اولین جلسه ی دیدارمون با نیشو کنایه هاش حسابی آزارم داده بود اما بازم دلم براش سوخت داشت خودشو دستی دستی تو بد هچلی می نداخت .بالاخره حاج بابا بلند شد و عزم رفتن کرد بقیه ی اعضای خونواده رو هم با خودش همراه کرد ایلیا از اول تا آخر مجلس یه کلمه هم حرف نزد ، سکوتش در مقابل سمانه برام جای تعجب داشت ، به وضوح می خواست منو تحقیر کنه ولی ایلیا حتی کلمه ای برای دفاع از من نگفت . یعنی هیچ کدومشون نگفتن . واقعآ بهم برخورد .

بعد از رفتنشون من به همراه خاله که از آشپخونه بیرون نیومده بود ، می خواستم خونه ی پدریو ترک کنم که باز زیبا خودشو انداخت جلو این بار باباو مازیارم شنونده بودن : می دونی خیلی بده که آدم خونه زندگی داشته باشه بره خونه ی غریبه ها .

دیگه نتونستم طاقت بیارم من که از دست ایلیا حسابی عصبانی بودم اینم رو اعصابم رژه می رفت از کوره در رفتم غوغای خفته در وجودم بیدار شد جلو رفتم نزدیک نزدیک تو صورتش داد زدم : اولآ من دیگه تو این خونه جایی ندارم ، یعنی غریبه ها جامو آرامشمو امنیتمو تو این خونه ازم سلب کردن . اما بعد ، من الان تو خونه ای زندگی می کنم که توش همه چی دارم احترام ، محبت و از همه مهمتر امنیت . با کسایی زندگی می کنم که که همه شون برام از نزدیکام نزدیک ترن اصلآ فکر می کنم که سالهاس می شناسمشون .

صدای داد بابا بلند شد : خوش ندارم هر صدایی تو خونه م بپیچه الهه راه خروجو نشونشون بده .

منم داد زدم : داشتم می رفتم حاج آقا همسر گرامی تون لغز خوندن نمی شد بی جواب بمونن .

بعد رو کردم به الهه : گفتم بعدآ جوابتو می دم یادت هست ؟ الان موقعشه جوابتو بگیری . تو خونه ای که درش باز شده به رو هر کسو ناکسی دیگه جایی واسه من نیست . من دختر زن مؤمنه ای بودم که بدون اذن شوهرش آب نمی خورد ، من دختر زنی نبودم که شوهرش بی اذن اون آب نمی خوره .

بابا فریاد کشید : بیرون .. بیرون .

خاله دستمو کشیدو منو با خودش بیرون بردو درو محکم به هم کوبید . نفسم بالا نمیومد . ولی خالی شدم یه حس خوبی بهم دست داد انگار عقده ی این چند سال از دلم پاک شد . بالاخره گفتم اون چه رو که باید می گفتم . شاهین بنده خدا که تمام مدت جلوی در خونه تو ماشین منتظرمون بود با دیدن وضعو اوضاع من از ماشین پیاده شد : چی شده مامان ؟

خاله همون طور که زیر بازومو گرفته بودو کمکم می کرد خودمو به ماشین برسونم گفت : چیزی نیست فقط زودتر بریم خونه .

هنوز از اون جا زیاد دور نشده بودیم که ایلیا زنگ زد آدرسی به شاهین داد و ازش خواست منو به اون آدرس ببره . اخمامو توهم کشیدم : بهش بگین نمیرم ، می خوام برم خونه خسته م .

خاله برگشت عقب آروم گفت : برو ببین چه کارت داره حتمآ کارش مهمه که این طوری زنگ زده . با من که حرف می زد معلوم بود کلی اعصابش خورده .
اشک تو چشمامو مهار کردم ولی بغضمو نمی تونستم پنهان کنم : بعد از اون همه شرو ورایی که از سمانه و آبجیش شنیدمو اون فقط سکوت کرد حالا می خواد منو ببینه که چی بگه ؟

خاله با لحن مهربونی گفت : برو دختر ، از من می شنوی برو سنگاتو باهاش وا بکن . ازش توضیح بخواه با ندیدنشو قایم شدن هیچ مشکلی حل نمی شه .

چیزی نگفتمو به درختای خیابون چشم دوختم که از بی آبیو گرما له له می زدن اونام مثه من تنشه ی یه جرعه آب بودن ، جرعه ی آبی زلالو بی منت .

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 57
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 190
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,041
  • بازدید ماه : 17,999
  • بازدید سال : 145,102
  • بازدید کلی : 11,642,242