close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

پریسا ---- صداش تو گوشم می پیچید : یه لحظه م تنهات نمی ذارم .. قول دادم ... تنهات میذارم ... دسه گلی پر از گلهای رز که عاشقشون بودم روی میز بهم چشمک…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1919 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:43 نظرات ()

پریسا ----

صداش تو گوشم می پیچید : یه لحظه م تنهات نمی ذارم .. قول دادم ... تنهات میذارم ...
دسه گلی پر از گلهای رز که عاشقشون بودم روی میز بهم چشمک می زدن ، انگار چشم داشتنو بهم التماس می کردن تا ببخشم .. ببخشم !!! هرگز .. هرگز..

پارسا تو بغلش گرفتم انگار هرگزامو بلند گفته بودم که اون سراسیمه خودشو بهم رسوندو بغلم کرد پسش زدم : نمی خوام .. نمی خوام .
نالیدم : پارسا دوسش دارم ولی این دوست داشتنو نمی خوام .
به گلا اشاره کردم : بندازشون دور . گلاشو بنداز دور نمی خوام ببینمشون ......................................................

از جا بلند شد گلای به اون قشنگی رو تو سطل زباله انداخت دوباره کنارم نشست : فکرشم نکن گلم ، دیگه غصه نخور من این جام ..

حرفشو قطع کردم : توئم نمی خوام . تو بودی که با اومدنت گند زدی به زندگیم . تو بودی که زندگمو عشقمو ازم گرفتی . اگه تو نیومده بودی الان به جای این که تو بغل بو گندوی تو باشم تو آغوش امنو گرم ایلیای خودم بودم .

گریه کردم ، ضجه زدم : من ایلیامو ی خوام . ایلیای خودم ! نه اون مرد مغروری که چشماشو بستو دهنشو باز کرد .
سرمو به سینه ی پارسا می کوبیدم . فحش می دادم . ناله می کردم . ضجه می زدم . اونم هیچی نمی گفت . فقط با آرامش رفتار مالیخولیایی منو تحمل می کرد .وقتی خوب خودمو خالی کردم رو تختم دراز کشیدم ، ملحفه مو تا سرم بالا کشیدم چشمامو بستم .. آنی ازم جدا نخواهی بود .. آنی ازم جدا نخواهی بود...
لبخند نشسته رو لبمو پس زدم از همون زیر گفتم : برو دنبال کارای طلاقم .

صدای آرومشو شنیدم : باشه !

تو گوشم صداش زنگ می زد : بانوی قلبم .. بانوی قلبم ..
تمام حرفایی که زده بود تو خاطرم مرور کردم . بین دو حس گیر افتاده بودم .اون قدر به حرفا و کاراش فکر کردم تا خوابم برد .

------------------

صدای پارسا از دور خیلی دور برام واضحو واضح تر شد تا نزدیکم حسش کردم : دکتر می گه به خاطر داروهاشه . خب هرچی بیشتر استراحت کنه براش بهتره .

صدای دیگه ای رو هم تشخیص دادم ! نمی تونست حقیقت داشته باشه ! یعنی درست می شنیدم این صدا صدای بابا بود!

بابا: پارسا ، بچه م خیلی اذیت شده . من از کجا می دونستم اون مار هفت خط ، اون افریطه ی هم دست شیطان تیشه به ریشه م می زنه !

صدای یه زن بود : طفلک ، حتمآ خیلی عذاب کشیده .

پارسا : بله ، خیلی . اون عذابا یه طرف دوری از ایلیا یه طرف . شاید اگه الان کنارش بود حالش زودتر خوب می شد .
مکثی کرد : ایلیا باهام صحبت کردو همه چیو برام گفت . نمی دونم چی بگم شاید یه جورای حق داشت
بعد هرچی بین منو ایلیا اتفاق افتاده بودو برای اونام گفت . ایلیا راستو حسینی همه چیو گفته بود اگه غیر این بود سریع بلند می شدمو صدامو می نداختم سرمو از خودم دفاع می کردم.

صدای بابا توجه مو جلب کرد : هوم .. یه جورایی بهش حق می دم . خب می دونی ما مردیم اونم از نوع ایرانیش .
مردای ایرونیم که ...
مکث کرد . زن : مردای ایرونیم که می دونیم یه مشت آدم بی منطق . ببخشید انقدر رک می گم آقا پارسا ولی خب همینه دیگه !
یه کم تن صداش بالا رفت : بگو مرد شک کردی درست ، شاید هرکی جای توئم بود شک به دلش میوفتاد ولی باید اجازه بدی حرفشو بزنه از خودش دفاع کنه یا نه !

تنفس پر صدای پارسا : چی بگم !

بابا : حالا خودش چی می گه ؟

پارسا خیلی آروم : گفته برو دنبال کارای طلاقم .البته فعلآ نمی شه زیاد به حرفاش توجه کرد این دو روز همه ش تنش داشته بعدم که بچه شو از دست داده .
بی اختیار دستم رو شکمم نشست .

زن : دکتر ، ممکنه دچار افسردگی بشه ؟

جوابی نشنیدم .هرچی گوشمو تیز کردم هیچی هیچی ..

صدای بابا ولی واضح بود : در هر صورت هر کاری لازمه انجام بده منم پشتتونم . اگه بخواد طلاق بگیره تا آخرش هستم ، اگرم بخواد به زندگیش برگرده سایه به سایه دنبالشونم . اینبار اگه ایلیا دست از پا خطا کنه بلایی به سرش میارم که تو بازار دهن به دهن بچرخه .

پارسا : بعید می دونم اون پارسایی که من دیدم محاله دیگه از این اشتباه بکنه مثه چی پشیمونه .

صدای زن : الهی ، نازی ، تو رو خدا نذارین از هم جدا شن پس ! گناه دارن به خدا .انسان جایزالخطاس پیامبرای خدام
به جز معصومین خیلی وقتا اشتباه کردن .

پارسا : درسته ولی اگه بدون تنبیه باشه ...


تقه ای که به در خورد مجبورش کرد ساکت بشه و متعاقب اون صدایی که با تمام وجود مشتاق شنیدنش بودم : سلام ، طلوعی هستم سرپرست بچه های خونه ی مهربونی .

سرمو از زیر ملحفه بیرون آوردم : سلام خاله قربونت برم .

خودشو بهم رسوند کیسه ای که دستش بودو رو میز کنارم گذاشت پهلوم نشست آغوششو باز کرد : خاله بلا گردونت علیک سلام ، چی شدی عزیزم ! از طوبی جون یه چیزایی شنیدم بچه ها رو سپردم به مرضی اینا خودمو رسوندم پیشت .

تو بغلش جا خوش کردم : دیدی چه زود همه چیمو از دست دادم . دیدی دوباره نتونست ببینه شادو خوشبختم .

غرق بوسه م کرد : نگو این حرفو ، نگو !

از بغلش بیرون اومدم داد زدم : چرا نگم ! مگه چه کرده بودم هم مادرمو گرفت هم داغ بچه مو به دلم گذاشت . صدامو پایین آوردم با بغض نالیم :اینا به کنار چرا شوهرمو ازم گرفت .

خندید : شوهرت که سرمورو گنده س همه رو هم بسیج کرده برن برای ورود خانومش خونه رو مهیا کنن .
بین ابروهامو بوسه زد : از بعد از ظهر سعیدو شاهینو پسرا رو برده به قول مهران بیگاری .

با به یاد آوردن قیافه ی بانمک مهران خنده م گرفت : بچه ها چه طورن دلم براشون تنگ شده . بدجور بهشون عادت کردم تا یه روز نمی بینمشون دلم تنگ می شه .
لبخندم عمیق تر شد : ماهانم چه طوره ؟

سرتکون داد : خوبه ، بهانه تو می گیره ولی خب یه اتفاقی داره میوفته .

منتظر نگاش کردم : خیره !

سر تکون داد : آره خیره ولی شاید تو ناراحت بشی .

به بازوش آویزون شدم ، ادامه داد : مادرش اومده دنبالش . تا حالا موقعیتشو نداشته ببرتش ولی حالا می تونه نگهش داره . بهزیستیم تحقیق کرده هم زن عفیفه ایه هم موقعیت مالیو اجتماعی همسر دومش خوبه .می دونی که بچه با والدینش باشه براش بهتره .

لبمو دندون گرفتم : دیدی خاله ، دیدی ! دیدی این یکیم ازم گرفت .دیگه هیچ کسو دوست ندارم هرکیو دوست داشتم ازم جدا کرد .

لبام میلرزیدن اشکام روون بودن : اول مادرم ، بعد عمو رضاو خاله طوبی ، بعد ماهانو بچه م ، ایلیام ... ایلیام...

دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم سرمو نوازش می کرد : عزیز دلکم ، دخترکم ، عمو رضاو خاله دارن دق می کنن از دوریت . کافیه اجازه بدی تا جونشونم برات بدن .
مکث کرد: ایلیام که برات پر میزنه . اگه بدونی حرف نمی زنه بچه م ولی معلومه تو دلش چه غم بزرگی نشسته . امروز اومده بود دنبال بچه ها تو چهره ش پر غم بود .

سر بلند کردم : خاله می تونی یه مدت دیگه تحملم کنی !فقط تا موقعی که بتونم برای خودم یه جا دستو پا کنم .

بابا محکمو با سلابت گفت : شما خونه داری خانوم ، لازم نیست جایی بری

بدون این که نگاش کنم پوزخند زدم . پارسا جلو اومد : یه مدت صبر کن خودم کارامو رو به راه می کنم میام همین جا با هم زندگی کنیم .

به اونم محل ندادم : خاله قبول می کنی ؟

خاله دستمو که سالم بود گرفت : تا حالا دیدی در خونه ی خود آدم به روش بسته بشه .

نالیدم : آره دیدم .

دوباره آغوش گرمش : در خونه ی مهربونی هیچ وقت به روی پری مهربونش بسته نمی شه .
با شیطنت در گوشم گفت : البته اگه اون شوهر مجنونت اجازه بده و نیاد با ضربو زور نبردت .

ته دلم غنج رفت ولی پا روش گذاشتم : دیگه اجازه م دست خودمه .


ایلیا
-------------------

خونه ی به اون بزرگی رو نمی شد نصفه روزه تمیز کرد . برای همین فقط اتاق منو پریسا ، آشپزخونه و یه قسمتی از نشیمن آماده شد .
سه تا کارگر، بچه ها و خودم یه نفس کار کردیم . بابا هم مدیریت می کردو رو کارای بچه نظارت داشت . مامانو طلایه م رفتن اون خونه وسیله هایی که لازم داشتیم جمع کردنو با فرزام آوردن .
وقتی مامانو طلایه منو دستمال به دست غرق خاک دیدن اولش خندیدن ولی بعد اشکشون روون شد . مامان بغلم کرد : مادر به فدات یعنی می شه پریسا هر چه زودتر ما رو ببخشه و بشه همون دختر شادو خندون !

طلایه م یه چشمش اشک بودو یه چشمش خون : داداش حلالم کنین من باعث بهم خوردن آرامش زندگیتون شدم .

اخم نه چندان غلیظی رو پیشونیم نشست : اون که باید ببخشه من نیستم ! پریساس .
مامانو کنار زدم : کاش تو قلب مهربونشو زودتر شناخته بودی . کاش من قدر دل عاشقشو بیشتر می دونستم .

برای این که بغض گلومو همون جا تو نطفه خفه کنم بی هدف با دستمال وسایلیو که تمیز بود گردگیری می کردم .
مامانو طلایه که متوجه حال خرابم شدن تنهام گذاشتنو برای آماده کردن وسایل شام به آشپزخوننه رفتن .

مامان اینا شب همون جا موندن چون قرار بود منو طلایه بریم دنبال پریسا ، بابا اینام خونه باشن که قصاب گوسفند میاره پشت در معطل نشه .

صبح با دلی پر امیدو لبی خندون دوش گرفتم همون کتو شلوار روز قبلو با یه پیرهن سفید

پوشیدم ، طلایه با دیدنم لبخندی زد : چی کردی داداش ! هیچ وقت تا حالا ندیده بودم این جوری لباس بپوشی !

بدون حتی یه لبخند جواب دادم : دارم می رم دنبال همسرم .
تلخ بهش نگاه کردم : تو یکی باید بهتر از هرکسی بشناسیش .

سرشو بالاو پایین کرد : حتی بهتر از شما .
اشک تو چشماش جمع شد : حرفایی دارم که فقط باید به خودتون بگم .
سرشو پایین انداخت : اگه روم بشه .

بازوشو کشیدم : بیا تو راه برام بگو .
با لحن تندو تیز ادامه دادم : باید روت بشه .

تو ماشین نشستیم خواستم راه بیوفتم گفت : چند لحظه صبر می کنین داداش !

دستمو از رو سوئیچ برداشتمو نگاش کردم . دستاشو دو طرف صورتش گذاشت : حتی تو خوابم نمی دیدم زنی این قدر عاشق همسرش باشه .
با چشمای قرمزو ملتهبش نگام کرد : عشق پریسا از حد گذشته اون تقریبآ شما رو می پرسته داداش .

بی طاقت شدم : دِ بگو چی دیدی چی شده ؟

گریه ش شدت گرفت : چیزایی که تو کلانتری گفتم همه ی حقایق نبود . اون نامرد از اول می خواست به پریسا تعرض کنه ولی اون نمی ذاشت می گفت نمی ذارم وارد حریم شوهرم بشی . نمی ذارم غرورش زیر دستو پاتون له بشه . زیبا بهش گفت " می دونی از چیت خوشم میومد از اون اول! از ترست از این که تا مازیار بهت نزدیک می شد می ترسیدی این بهم لذت می داد از دیدن چشمای ترسیدت خوشم میومد . ولی مثل این که نترس شدی ."
پریسا گفت :" آره شجاع شدم ، می دونی چرا چون الان موقعشه که از حریم شوهرم از بچه ای که تو شکممه و ثمره ی عشق پاکمه دفاع کنم" . زیبا خندید یه خنده ی زشتو کریه " پس حالا که نترس شدی به دردم نمی خوری ولی می تونی همراهم بشیو ترس خواهر شوهرتو ببینی . "سمانه م کنارش نشست " مازی شروع کن دیگه " مازیار اومد سمت من می خواست به من ...
اون نامرد می خواست پاکی منو ..

نتونست حرف بزنه دستشو جلو صورتش گرفت . مچ دستاشو گرفتم با قدرت از صورتش کشیدم عقب : خب بعدش چی شد ؟

زل زد تو چشمام : اون خودشو سپر بلای من کرد . من دستاو دهنم بسته بود ولی خودمو تکون می دادمو با این که می دونستم صدام در نمیاد ولی جیغ می زدم . نخواستم بگم .. نخواستم بگم که بابا و مامان بیشتر از این خورد نشن ولی اول سمانه شروع کرد به زدنش بعد شلاقو به مازیار داد . پریسا داد می زد : " نمی ذارم شوهرمو سرافکنده کنین . نمی ذارم ایلیامو انگشت نمای مردم کنین . " کتک می خورد داد می زد به پاشون میوفتاد نمی دونی چه محشری به پا کرد اون دخترا می کشیدنش که نذارن جلوی مازیارو بگیره ولی بازم حریفش نمی شدن . نمی دونم اون لحظه چه نیرویی گرفته بود که جلو دارش نبودن . صدای فریاد سمانه همه رو ساکت کرد : " ولش کن مازی حالا که این جوری خودشو انداخته جلو بذار جورشو خودش بکشه ". زیبام با اشاره ی سر تأییدش کرد اون جا بود که دوباره مازیار رفت سراغشو اونم اون بلا رو سر خودش آورد .

مچ دستشو ول کردم : برو بیرون ...
داد زدم : از جلو چشمم دور شو .

نالید : داداش !

فریاد کشیدم : نشنیدی برو گم شو کثافت . برو بوی گندت آزارم می ده . زنو بچه ی من فدای چی شدن ؟
دسمو بالا بردم تا رو صورتش پایین بیارم ولی یادم افتاد با خدا عهد بستم که دیگه دستم رو هیچ زنی بلند نشه ، دستمو مشت کردمو روی فرمون ماشین کوبیدم : زندگی آرومو بی دقدقه م فدای خودخواهیو خودسری تو شد . زندگی من دو بار فنا شد یه بار به خاطر مرگ طاها یه بارم به خاطر سر به هوایی تو !

دستش رو دستگیره ی در بود برگشت : می دونستم اینا رو بگم طردم می کنی ولی گفتم بدونی خدا اجر صبرتو فنا شدن زندگیت به خاطر طاها رو بهت داده . الان یه جواهر داری که نباید اجازه بدی از دستت درش بیارن . من گذشته ی پریسا رو می دونم یعنی همون روز تو فریاداش یه چیزایی گفت ولی بدون عشقت چنان عمیق تو دلشه که دیگه هیچ وقت هیچ وقت حتی یه سانت پاشو کج نمی ذاره . قدرشو بدون .
از ماشین بیرون رفت .
سرمو به پشتی تکیه دادم : نمی ذارم از دستم بری . نمی ذارم .

با صدای زنگ گوشیم سرمو بلند کردم .


با دیدن اسم شاهین برای این که صدامو صاف کنم چند تا سرفه کردم آب دهنمو قورت دادم . برای مخفی کردن لرزش صدام تون شوخی به صدام دادم : به ، سلام اخوی . گفتم با زحمتای دیروزم دیگه حالا حالا ها این ورا پیدات نمیشه .

شاهین : سلام ، خوبین شما رحمتین آقا ایلیا تا باشه تو کارای خیر کمک کنیم .

_: منون ایشالله منم تو کارای خیر برات جبران کنم .

مکث کردم تا اون صحبت کنه : آقا ایلیا شما الان کجایین ؟

دارم می رم بیمرستان دنبال پریسا ، طوری شده ؟

شاهین دست پاچه جواب داد : نه ، نه ، چیزی نیست فقط ..

نگران شدم : شاهین چی شده ؟

شاهین : چی بگم والله .
صداشو پایین آورد : منو مامان الان بیمارستانیم اومدیم دنبال پریسا خانوم ، گویا می خواد بیاد خونه ی ما !

جا خوردم ، به همه چی فکر کرده بودم الا این یکی . بعد از چند لحظه مکث برای جمعو جور کردن فکرم جواب دادم : باشه ، شما کاراشو انجام بدین بیارینش .
باشه ای گفتو سریع قطع کرد معلوم بود تو موقعیتیه که نمی تونه راحت صحبت کنه .

از ماشین پیاده شدم درو با کلیدم باز کردم بابا داشت گلا رو آب می داد تا منو دید جلو اومد : چی شد این دخترکو فرستادی خونه ؟ باز حرفتون شد ؟

خنده ی گول زنی رو لبام نشوندم : نه بابا آخه اصلآ برنامه عوض شد . می خوام گوسفندو ببرم در خونه ی بچه ها .
تو دلم خدا رو شکر کردم که راهی پیش پام گذاشت که بتونم حقیقتو پنهان کنم .

بابا شیر آبو بست : خیر باشه ! چی شد یه دفعه نظرت عوض شد .

برای اطمینانش گفتم : خیره پدر من ، نگران نباشین ایشالله که خیره . من نظرم عوض نشد پریسا گفته می خواد بره خونه ی بچه ها ، منم به شاهین گفتم یه کم معطل کنه تا ما با گوسفندو قصاب بریم بعد اونا بیان .

بابا : چه کاریه ، ما می ریم آدرس می دیم گوسفندو بیارن اون جا .

حرفشو تأیید کردم : بله ، بهتره . هر کار می دونین درسته انجام بدین من الان مغزم درست کار نمی کنه.

لحظه ای هر تو سکوت به همدیگه نگاه کردیم . بابا پیش دستی کردی : حالا می خوای چه کار کنی ؟

شونه بالا انداختم : هیچی گوسفندو همون جا می کشیم با بچه ها ناهار می خوریم بعدم من دست زنمو می گیرم با هم می ریم سر خونه زندگیمون .

بابا : اگه نیومد ؟

خندیدم : مگه با خودشه ! بهش قول دادم یه لحظه م ازش جدا نشم پس مطمئن باشین منو پریسا امشب با هم تو خونه ی خودمونیم .

خندید زد رو شونه م : حقا که خون من تو رگهات جریان داره .

چیزی یادم افتاد ، زنگ زدم به شاهین .

بعد از چند بوق که می خواستم قطع کنم جواب داد : بله !

_: شاهین ، کارت داری برات پول بریزم برای تسفیه حساب ؟

شاهین با صدایی آروم : نه ، لازم نیست آقا پارساو حاج آقا اینجان .

عصبانی شدم : بی خود ، گوشیو بده پارسا ببینم .

بابا چشم دوخت به دهنم و با اشاره خواست بدونه چه خبره تا اومدم جواب بدم پارسا اومد پشت خط : سلام .

_: سلام ، خوبی ؟ پارسا پول بیمارستانو خودم حساب می کنما .

پارسا : حاج آقا خودشون هستن .

کلافه دست به پیشونیم گذاشتم : یعنی چی ؟ این حرفت چه معنی داره ، هزینه ی بیمارستان زنم پای خودمه . هنوز اون قدر بدبخت نشدم که نتونم از پس خرجو مخارج زندگیم بربیام .

پارسا : فرقی نداره بالاخره پریسا دختر حاج آقاس ...

پریم تو حرفش : بفهم پارسا دختر حاج آقا الان زن منه.
بابا با حرکت سر تأییدم می کردو تشویقم می کرد تا رو حرفم وایسم : پس همه ی مسئولیتش..
حرفمو نیمه تموم گذاشتم : اصلآ چرا دارم با تو بحث می کنم ! الان خودم میام .

تماسو که قطع کردم بابا با افتخار نگام کرد : الحق که بلبل خونه می .
ازش خداحافظی کردمو بیرون اومدم .

وقتی رسیدم حاجیو پارسا رفته بودن حسابداری . وقتی حاجی داشت هزینه رو پرداخت می کرد دستمو رو دستش گذاشتم : سلام حاج آقا ، ببخشید اجازه بدید خودم حساب می کنم .

در تمام مراحل کارای اداری سنگینی نگاهش باهام بود ولی من بدون اون که سربلند کنمو نگاهشو جواب بدم کارا رو راستو ریست کردم . بعد از تموم شدن کارا پارسا رو مخاطب قرار دادم : من می رم خونه ی بچه ها همون جا منتظر می مونم تا بیاین . اگه نمی مونم با شما بیام برا اینه که الان خواهرزاده ت رو دنده ی سرتقیشه اینجام بیمارستانه درست نیست صدامون بلند شه . گوسفند گرفتم براش در خونه بچه ها قربونی می کنیم ناهارم اونجاییم بعدم می برمش خونه ی خودم .

پارسا که بعد از شنیدنن حرفام اومده تو جبهه ی من لبخند زد : باشه میایم . دستت درد نکنه که حواست بود من که اصلآ به فکرم نرسید باید براش قربونی کنیم .

رو کردم به حاجی : شمام قابل بدونین تشریف بیارین .

سر تکون داد : نه ، ممنون . خانومم یه کم حال نداره باید برم پیشش . این ماهای آخر باید یه کم بیشتر حواسم بهش باشه .

آه سردی کشیدم . دست پارسا رو شونه م نشست : چی شد ؟

بغضمو پس زدم : یه دفعه دلم رفت برا بچه م .

شونه مو فشرد : عمر اونم هین قدر بود . دنیا که آخر نشده ایشالله دفعه ی بعد بیشتر حواستونو جمع کنین .

صداش تو گوشم زنگ زد : دفعه ی بعد ... دفعه ی بعد ..
به خودم گفتم : یعنی دفعه ی بعدیم هست ؟ یعنی می شه پریسا منو ببخشه و بتونیم دوباره کنار هم باشیمو بچه ای که ثمره ی عشقمون باشه رو تو بغلم بگیرم . بچه ای از وجود ما دو تا !

با دلی پر از غم ازشون جدا شدم بیام بیرون که حاجی صدام کرد : ایلیا !

برگشتم طرفش : من براش پدر خوبی نبودم . ولی ازت خواش می کنم تو مردونگی کنو براش شوهر خوبی باش.

دستشو جلو آورد دستشو محکم فشردم : قول می دم .

دست دیگه شم رو دستم گذاشت : رو قولت حساب می کنم .

سر تکون دادم این بار با گامهایی مطمئنو محکم راهی خونه ی بچه ها شدم .


دلم می خواست به جای پارسا ایلیا کمکم می کرد تا سوار ماشین شم و الانم به جای این سه نفر خودش تا خونه مون همراهم بود . ولی اون قدر از حرفاش دلم سوخته و غرورم له شده که نمی خوام از خر شیطون پیاده شمو ببینمش .
خودمم نمی دونم چی می خوام نه طاقت دوریشو دارم نه میتونم غرور جریحه دارم رو ندیده بگیرمو بهش اجازه بدم دورو برم آفتابی شه . ازش دلگیرم به پارسا گفتم بره دنبال کارای طلاقم، ولی فکر جدایی از تنها امید زندگیم پشتمو می لرزونه چه برسه به این که به خواد حقیقت پیدا کنه .
نگام روی دست مجروحم نشست با دست سالمم نگهش داشتم . جای بوسه شو نوازش کردم با یادآوریش لبخند رو لبمو اشک تو چشمم نشست . این دست مهم ترین عضو بدنم بود چون نشونه ی پاکدامنیم می دونستش .
بغض سنگین تو گلوم نشست از سمانه و طلایه بیشتر از زیباو برادرش بدم میاد ضربه ای که اونا بهم زده خیلی سنگین تر بود .
نفهمیدم چرا شاهین گوشه ی خیابون پارک کردو پیاده شدن سرمو که بلند کردم چشمم افتاد بهش ، مثل همیشه شیکو موقر تو پیاده روی جلوی در خونه ی بچه ها وایساده بودو با لبخند نگام می کرد تا به خودم بیام در ماشینو باز کرد : سلام ، خوبی خانوم .

دستشو جلو آورد تا دستمو بگیره و کمکم کنه پیاده شم دستمو با حرص عقب کشیدمو با صدای نسبتآ بلندی سرش داد زدم : دست به من نزنید آقا ! آخه من ناپا...

سرشو آورد تو حرفمو قطع کرد : به ولای علی جلوی این غریبه ها دهنت باز شه به زن من توهین کنی نکردی .
اینا رو طوری محکمو با حرص تو گوشم گفت که از ترس به خودم لرزیدم ولی کوتاه نیومدمو دستمو قایم کردم . لحنشو کمی آروم تر کرد : فعلآ جلوی اینا آبرو داری کن بعدآ حرف می زنیم . دلم نمی خواد کسی از زندگی خصوصیمون سر در بیاره . فهمیدی ؟
جواب ندادم محکم تر تو گوشم گفت: فهمیدی ؟

از جا پریدم فقط سر تکون دادم . لحنش مهربون شد : خوبه ، حالا دستتو بده منو پیاده شو . همه سر پا ایستادن منتظر توئن ، زشته .

دستمو تو دست گرمو مردونه ش گذاشتم دلم می خواست داد بزنمو بهش بگم : من محتاج گرما و محبت این دستام ولی نمی تونستم غرور له شدم جلوی دل بی تابم سد محکمی بسته بودو بهش اجازه ی هیچ عرض اندامی نمی داد .
کمکم کرد پیاده شدم از پل روی جوب رد شدیم نزدیک در خونه رسیدیم ایستادم : نه !
یه قدم عقب رفتم . با تعجب پرسید : چی شد ؟!

مستأصل به رو به روم نگاه کردم : می خواین چه کار کنین ؟!

رد نگامو دنبال کرد تازه منظورمو فهمید . به گوسفندو قصابواشاره کرد : می خوام برای سلامتی خانومم قربونی کنم .

دوباره ترس نشست تو صدام : نه ! من دلشو ندارم . گناه داره .

با خنده آغوششو باز کرد : تو بیا اینجا چشماتو ببند نگاه نکن خودم می برمت تو .

اول سر تکون دادم، از رفتن تو بغلش امتناع کردم ولی بعد دیدم چاره ندارم همه ی چشمها به ما بود راست می گفت زندگی خصوصیمون فقط به خودمون مربوط بود نه دیگران .برا همین جلو رفتم ، وقتی سرمو به سینه ش تکیه دادم انگار از دنیا کنده شدم نه چیزی می دیم نه چیزی می شنیدم تو آغوشش گم شدم . عطر وجودشو با ولع بلعیدمو بوسه ای آرومو نامحسوس به سینه ش زدم . درسته به زبون می گفتم نمی خوامش ولی به خودم نمی تونستم دروغ بگم ، با تمام وجود مردمو می خواستم .
با صدای صلواتش حواسم یه کم جمع اطرافم شد . حلقه ی دستش تنگ تر شدو منو دنبال خودش کشید . بی هیچ مقاومتی همراهش شدم تا جایی که ایستادو زیر گوشم زمزمه کرد : خانومم ، رسیدیم به پله ها به پشت سرت نگاه نکن برو بالا پیش دخترا .

حس بچه ی لج بازیو داشتم که بی دلیل مؤاخذه شده ولی بازم دلش می خواد ازش منت کشی کننو برگرده به همون آغوش گرم . درست مثل بچه ای که از مادرش کتک خورده ولی بازم بهش پناه می بره . تو همون لحظه فهمیدم من مردش نیستم بدون ایلیا دووم بیارم .


دخترا خودشونو بهم رسوندن یکی یکی بغلشون کردم ، بوسیدمو بوئیدمشون . تنها کنار این بچه ها بود که غمهامو فراموش می کردم .
چشمم به عاطفه افتاد نالیدم : ماهانم .. ماهانم !

لبشو به دندون گرفت : مامانش دیشب بردش یواش یواش باید به هم عادت کنن .

با دلی پر غم سر تکون دادم : می فهمم .
دور بودن از ماهان برام سخت بود ولی دل مادر چیز ِ دیگه ایه . اینو حالا می فهمم که بچه مو از دست دادم . بی اختیار دستمو روی شکمم گذاشتم . جدایی از جنینی که تازه داشت تو وجودم شکل می گرفت برام سخت بود چه برسه به دل مادر ماهان که فرزندش دوران شیرین کودکی رو می گذروند .

تا عصر کنار بچه ها موندیم . ناهار خوردیم گفتیمو خندیدیم خیلی خوش گذشت . البته دور از جمع بزرگترا نشستم تا با خونواده ی عمو هم کلام نشم . طلایه این بار سر به زیر شده بود دیگه از اون دختر پر نخوت همیشگی خبری نبود اون تغییرش تو چشم بود که حتی عاطفه و مرضیه م در مووردش ازم سؤال کردن . ولی من شونه بالا انداختمو اظهار بی اطلاعی کردم . نه چشم دیدنشو داشتم نه دلم می خواست راجع بهش حرف بزنم برای همین دنبال حرف اونا رو نگرفتمو موضوع جدیدی برای بحث پیش کشیدم : راستی خاله بهتون نگفت چند روز می خوام بیام پیشتون بمونم ؟

متعجب به هم نگاه کردن بعد به طرفم برگشتن ، یه صدا گفتن : نـــــــــــــــه !

سرتکون دادم خندیدم : آرــــــــــــــه !

همون موقع کسی از پشت سرم گفت : نه !
برگشتم خاله رو نگا کردم : نــــــــــــــه ! چرا ؟!

خاله زیر دستیایی رو که از اتاق جمع کرده بودو رو میز گذاشت : عاطفه جان مامان ، قربون دستت یه سینی چای بریز ببر تو حاج آقا اینا چای خورن . مرضیه جان تو هم برو پیش بچه ها بزرگتر بالا سرشون نیست .

این یعنی می خواد با من تنها باشه . مرضی چشمی گفت اول به عاطفه تو چای ریختن کمک کرد . عاطفه سینی چایو برداشت و هردو با هم از آشپزخونه رفتن بیرون .
بعد از این که تنها شدیم رو کرد به من : واسه این که شوهرت اجازه نمی ده . خودتم می دونی زن بدون اجازه ی شوهرش نمی تونه جایی بره .

دوباره تخس شدم اخمام تو هم رفت : ولی شما خودتون گفتین در این خونه به روم بازه . یعنی نعوذ بالله دروغ گفتین .
جمله ی آخرو با تمسخر گفتم .

خاله رو به روم نشست : نه دروغ نگفتم در این خونه هیچ وقت به روت بسته نیست همین الان تو این خونه ای . از به بعدم با شوهرت میای با شوهرت می ری . با اجازه ش میای با اجازه ش می ری .

با حرص از جا بلند شدم : که این طور باشه شمام بیرونم کنین مهم نیست .
صندلی رو عقب زدم پامو به زمین کوبیدم از آشپزخونه رفتم بیرون چادرمو عوض کردمو از در زدم بیرون تو راهرو ایلیا بهم رسید : کجا ؟!

با چشمایی پر از خشم داد زدم : نا کجا آباد ! به شما ربطی نداره آقای حاجی .
رامو کشیدم رفتم . دنبالم اومد تو حیاط جلومو گرفت : صبر کن ببینم .

پوزخند زدم : چیه هنوز اسمم تو شناسنامه تونه می ترسین خبطو خطایی ازم سر بزنه پای آبروی شما نوشته شه ؟

با لحنی که انگار می خواست منو آروم کنه گفت : مگه قرار نشد فعلآ جلوی اینا کوتاه بیای تا بعد تو فرصت مناسب با هم حرف بزنیم .

داد زدم : ولم کن . چی از جونم می خوای . من یه زن بی آب..

دستشو یه کم بالا آورد باز محکم ولی آروم گفت : می بندی دهنتو یا خودم ببندمش . عهدمو می شکنم کفاره شم می دم ولی کاری می کنم یادت بمونه دیگه در مورد زن چرت نگی .
دستشو مشت شده پایین آورد : همین جا صبر کن برم تو هم تشکر کنم هم خداحافظی ، بعد بریم خونه ی خودمون صحبت کنیم .

با اخم رومو ازش برگردوندم : من با شما صحبتی ندارم حضرت والا . خونه تونم نمیام .

صداش یه کم بالا رفت ولی نه اون قدر که جلب توجه کنه : بی خود کردی .
بعد انگشتشو بالا آورد : ببین پریسا ..

داد زدم : من غوغام چند بار باید بگم .

دو تا دستشو طوری حرکت داد که یعنی صداتو بیار پایین : هیس باشه داد نزن زشته . باشه هر چی تو می گی . پریسا نه غوغا ، اصلآ خانوم عزیز . شما همین جا صبر می کنی تا برم برگردم با هم می ریم . هر جا خواستی می برمت .

با تکون دست یه برو بابا حال نداری نثارش کردم اومدم ازش رد شم دست انداخت از رو چادر دستمو گرفت . اون قدر عصبیش کردم که نفهمید دست مجروحمو گرفته دلم ضعف رفت . ایلیا منو به سمت در خونه می کشید نگاهش به جلو بودو صورت منو نمی دید از درد لال شدم فقط به دورو برم نگا می کردم شاید یکی متوجهم بشه مثل ماهی از آب بیرون مونده فقط لبام بازو بسته می شدن . طلایه رو ایوون وایساده بودو نگامون می کرد فکر کنم با شنیدن صدامون بیرون اومده بود تا دیدمش بی جون لبامو تکون دادم : دستم .

نفهمیدم چه طور از پله ها پرید پایین یه دفعه جیغ کشید : خاک بر سرم . داداش دستش . ولش کن .
ایلیا دستمو ول کرد طلایه خودشو جلو انداخت منو کشید تو بغلش اگه نگرفته بودم با مغز می خوردم زمین . روی زمین نشستیم با این که ازش متنفر بودم ولی تو اون لحظه دلم یه پناهگاه می خواست . سرمو به شونه ش تکیه دادم . تقریبآ از حال رفتم .

ایلیا کنارمون زانو زد سرمو بلند کرد : پریسا ببخش خانومم به خدا نفهمیدم . به جون خودت نفهمیدم کدوم دستتو گرفتم .
دستشو دورم حلقه کرد : فقط خواستم از این جا بریم . ببین پشت پنجره رو نگاه کن . این بچه ها به اندازه ی کافی خودشون غم دارن . به قدر کافی جیغو دادو فریاد شنیدنو غصه خوردن . نذار غم اختلاف مام بیوفته رو دوششون . بیا بریم خونه هر چه قدر دلت خواست سرم داد بزن گردن من از مو باریک تر اگه دهن باز کردم تو بزن تو دهنم . به جون خودت هیچ کاری باهات ندارم اصلآ صبح می رم شب میام . تو بیا ببین یه اتاق سوا برات درست کردم . یه مدت همون جا بمون اگه راحت نبودی بگو .اصلآ هر تصمیمی که تو بگیری خودم نوکرتم .
خم شد روی دست مجروحمو بوسید : بشکنه دستم .

باید عقده ی دلمو خالی می کردم برا همین سر بلند کردم تو چشمای طلایه زل زدم : تو دیگه چی می گی ؟ دیگه چی از جونم می خوای ؟

گونه هاش خیس خیس بود اونم همراه من زار می زد سرشو به دو طرف تکون داد : هیچی عزیزم . هیچی .

داد زدم : پس گورتو گم کن .

آروم دستشو از دورم باز کرد همون طور که از جا بلند میشد لباشم می لرزید : باشه . چشم هرچی تو بخوای .

اداشو در آوردم : هرچی تو بگی هرچی تو بخوای .
تلخ شدم : حالا دیگه . حالا که پدرمو درآوردی !
دستمو نشونش دادم : خودش به اندازه کافی تیکه پاره بود به خاطر دفعه های قبل این بارم بهش اضافه شد دیگه معلوم نیست برام دست بشه یا نه ! بچه مم که ازم گرفتی دیگه چیزی برام مونده که دلم بخواد یا نخواد !

اشکاشو تند تند با چادرش پاک می کرد ولی دوباره صورتش خیس می شد : هرچی بگی حق داری . هرچی بشنومم حقمه .

داد زدم : معلومه که حقته .

ایلیا تکونم داد : بسه .. آروم باشه زشته ! بچه ها پشت پنجره ن بلند شو بریم بسه . خوشی چند ساعت قبل از دماغشون درومد .

داد زدم : به درک .

این بار صداشو برد بالا : دور برندار هرچی هیچی نمی گم . گفتم بیا بریم خونه بگو چشم .

صدای پارسا پیچید تو گوشم : راست می گه دیگه پریسا ! پاشو شورشو در آوردی . پاشید برید خونه تون هر چه قدر دوست دارین سر هم داد بکشین . اصلآ بزنین همدیگه رو ناقص کنین . دیگران چه گناهی کردن که به خاطر شما باید اعصابشون بهم بریزه .

بی حال رو زمین نشستم چند جرعه از آب قندی رو که پارسا برام آورده بود ، نوشیدم . حالم یه کم جا اومد . ایلیا برگشت کتش یه ور رو دستش بود ، دست دیگه شو دراز کرد : دستتو بده من بلند شو .

دستمو از زیر چادر درآوردم دستشو گرفتم بهش تکیه دادمو بلند شدم

تا برسیم خونه هیچ صدایی از هیچ کدوممون درنیومد . من سرمو رو پشتی صندلی گذاشتم از شیشه خیابونو تماشا می کردمو اشک می ریختم . ایلیام با یه اخم غلیظ رو پیشونی به رو به روش چشم دوخته بودو با حرص رانندگی می کرد .


با دیدن خونه ی ویلایی دلم لرزید . آخه چرا این جا ! می دونه که من از این جور خونه ها ؛متنفرم پس چرا منو آورده این جا ؟!

درو با ریموت باز کرد یاد اولین روزی افتادم که وارد این خونه شدم . زیر بارون خیس شدم ... کولی سنگین رو دوشم .. دیدن یه حاجی خوش تیپ تو یه ماشین آخرین مدل .. ضجه هام .. ناله هام .. منجیم ... رهایی از لجنزار .. رهایی از لجن زار ...
با باز شدن در ماشین از حالو هوای اون روز بیرون اومدم . دستش به سمتم دراز بود باز بهش تکیه کردمو پیاده شدم . هیچ کدوممون قصد شکستن سکوتو نداشتیم . وسط حیاط ایستادم یه نگا به خودم کردم یه نگا به درخت کاجی که بار اول پشتش ایستاده بودم .. من دیروز کجاو من امروز کجا ! و همه ی اینا رو مدیون مردی بودم که الان ازش دلگیرم ولی قلبم فقط به عشقش می تپه .

با فشار نامحسوس دست به سمت ساختمون راهیم کرد . صبر کردم تا اول خودش وارد بشه ولی پشتم ایستاد منو فرستاد تو این جا سکوتو شکست : برو تو بدون تا لحظه ای که زنده م همیشه پشتتم .

دلم گرم شدو تپشش ریتم گرفت . انگار صد تا آمپول آرام بخش بهم تزریق کرد . وارد نشیمن شدم باز تکرار خاطرات . تمام حرفامون ، قرار بود بابام بشه ولی شد شوهرم .. از گوشه ی چشم نگاش کردم زیر لب گفتم : جرویس دوست داشتنی من ! بابالنگ دراز پرستیدنی .

باز صدای اون تو خونه پیچید : همون اتاق قبلی رو برات آماده کردم . برو یه کم استراحت کن تا موقع شام .

تلخ شدم : ارتعاش صداتون منو یاد صدای کسی می ندازه که با حرفاش بد دلمو سوزوند پس لطف کنین کمتر باعث لرزش پرده ی گوش من بشین .

نگاهم کرد ، داشتم تو شب غمگین چشماش گم می شدم که دوباره به خودم نهیب زدم : نه ! نباید کم بیاری باید بفهمه ، باید با خودش کنار بیاد . من روزی غوغا بودم دختری با گذشته ای تاریک ! یا باید غوغا تو وجود پریسا حل بشه یا باید برای همیشه با پریسا خداحافظی کنه . که البته اون روز حتما آخرین روز عمر پریساس !

از پله ها بالا رفتم نگاهش همچنان با من بود . اتاقمو بلد بودم رفتم تو چادرمو در آوردم پشت سرم اومد تو . بدون هیچ حرفی جلو اومد لباسامو از تنم درآورد . حق به جانب بهش توپیدم : دارین چه کار می کنین ؟!
تو سکوت به کارش ادامه داد . با حرص بدنمو تکون دادم ، سرش داد زدم : ولم کن !
بازم هیچی نگفت بعد از درآوردن لباسای من لباسای خودشم درآورد با تعجب نگاش می کردم دستمو با احتیاط گرفتو بردم تو حموم نشوندم روی صندلی مخصوص حمام خیلی آروم پانسمان دستمو باز کرد دوش گردونو برداشت اول موهامو شست بعد تنمو با دقتو حوصله لیف کشید . آخرم حوله مو تنم کرد منو از حموم بیرون فرستاد . بعد از چند دقیقه با حوله ی کوچیک سفری که به کمرش بسته بود از حموم بیرون اومد منو نشوند رو صندلی میز آرایش سشوارو رو بخیه های دستم گرفت تا کاملآ خشک شدن بعد خواست موهامو خشک کنه که دیگه نذاشتم . یعنی اگه این کارو می کرد دیگه یه لحظه م نمی تونستم طاقت بیارم سرخورده بودم تو بغلش . سشوارو از دستش کشیدم : لطف کنید از اتاق من برید بیرون آقای حاجی و دیگه هیچ وقت وارد حریم خصوصی من نشید . لطف کنید پاتونو از اون چهار چوب این ور نذارید .
به در اشاره کردم . باز تو سکوت بدون این که نگام کنه سر تکون دادو رفت .

با همون حوله خودمو پرت کردم رو تخت سرمو تو بالشم فرو کردم . زار زدم : مفت باختمت . زندگیمو مفت باختم . کاش همون روز که پارسا تماس گرفت بهت گفته بودم . کاش با خودت می رفتم سر قرار کاش سوپرایزو این مسخره بازیا به ذهنم خطور نمی کرد . کاش با یه بچه بازی مسخره زندگیمونو تلخ نکرده بودم . کاش مثل این روزا که داد می زنمو با قاطعیت هر چی می خوام می گم اون روزم داد می زدمو حقیقتو می گفتم ، برات می گفتم که مرد تو اون عکسا محرمه و من خطایی نکردم . کاش دهن وامونده مو نبسته بودم .
مشت می کوبیدم به تخت : کاش ... کاش ... کاش .. کاشهایی که دیگه هیچ فایده ای ندارن .
اون قدر مشت زدمو تو بالش داد کشیدمو ضجه زدم که خسته شدم . چه طور خوابم برد نفهمیدم فقط یه لحظه به خودم اومدم که کسی به در می زد. یخ کرده بودم دندونام از سرما بهم می خوردن . صدام در نمیومد به هر جون کندنی بود خودمو به در رسوندم بازش کردم با نگاهی ملتمسو فکی که نمی تونستم کنترلش کنم نالیدم : سر... دم.....مـــــــــــه..

بدون هیچ حرفی دوید سمت اتاقی که فکر کنم اتاق خودش بود . پتو به دست اومد . پتو رو پیچید دورم حتی سرمم پوشوند بعد منو محکم تو بغلش گرفت . دستاشو تند تند رو پشتم بالا پایین می کشید تا گرمم شه . تمام این کارا رو بدون حتی یه کلمه انجام داد . دلم گرمای صداشو طلب می کرد ولی غرور سرسختم این موهبتو ازم گرفته بود . یه کم که گرم شدم خودمو از آغوشش کشیدم بیرون آخه دل چاک چاکم داشت از دست می رفت . مجبور شدم برای خاموش کردن آتیشش با تحکم بگم : بسه دیگه بهترم . می رم لباس بپوشم .
بازم هیچی نگفت منو تنها گذاشتو رفت پایین .
منم برگشتم تو اتاقم ، به سختی لباسامو پوشیدم .یه پیرهن رکابی گشاد سفید آبی انتخاب کردم که پوشیدنش از بقیه راحت تر بود.
دور خودم چرخیدم نگاهی به اتاقم انداختم . خیلی جالب بود دکورش عوض شده بود . یه تخت چوبی قهوه ای با میز آرایش، میز تحریر و کمد ستش . البته کمدم سه در داشت که پایین دو تا از درا کشو بود ، پایین در تکیه یه در کوچیک بود که توش دوطبقه جا داشت برای کفش . حمامو دستشوییم که داشتم . وای خدای من ! پنجره ی قدی که درش رو به تراس باز می شد ؛همون تراسی که من شب اول توش ایستادمو کلی نعره کشیدم .

صدای پیامک گوشیم منو از خاطرات اون شب جدا کرد صفحه رو باز کردم ایلیا برام پیام داده بود که شام حاضره . ای بمیری غوغای خفه خون گرفته که منو از صداشم محروم کردی .
تو آینه به خودم پوزخند زدم: ولی عمرآ بذارم برای همیشه ازم بگیریش فعلآ باهات راه میام چون خودمم می خوام یه کم به تلافی سوزوندن دلم دلشو بسوزونم بعدش برا همیشه از خودم دورت می کنمو می چسبم به زندگیمو شوهرم .
از لفظ شوهر به جای پوزخند لبخند دلنشینی نشست رو لبام .
موهامو نتونستم ببندم برا همین ریختمشون دورم .گرسنه بودم شیکمم به صدا دراومده بود دیگه نذاشت تو اتاق بمونمو به چیزی غیر از غذا فکر کنم . پله ها رو به سبک قدیما به دو پایین رفتم معمولآ سرعتم اون قدر زیاد بود که نمی تونستم پایین پله ها خودمو مهار کنم برا همین یه مقدار جلوتر می رفتمو دوباره بر می گشتم .


خونه ساکت بود فقط از توی آشپزخونه صدا میومد . سر پنجه و پاورچین پاورچین خودمو رسوندم به آشپزخونه . آروم کنار وایسادمو نگاش کردم . میزو چیده بود . شکمه دیگه عنانو اختیارو از دست دادو به مغزم فرمان داد تا پاهامو بکشه ببره سر میز . سرش به کار بود متوجه من شند سرفه ای کردم . زیر چشمی نگام کرد ولی دوباره مشغول کارش شد . وای خدای من خودش برام غذا پخته بود . جونمی زرشک پلو با مرغ .. خواستم یه چیز بگم ولی تو اون لحظه فقط یه کلمه تو ذهنم اومد : سلام .

خیلی آرومو مظلوم یه کلمه : سلام .

جلو اومد صندلی رو برام بیرون کشید . نشستم غذا رو روی میز گذاشت چه میزیم برام چیده آقامون ! سالاد ، ماست ، نوشابه .. او ووه ..
ای خفه شین اونایی که زندگی آروممونو بهم زدین . برخلاف همیشه که رو به روم می نشست این بار رو صندلی کناریمو جلو کشید . خودش برام غذا کشید ، مرغامو تیکه کرد .سالادو ماست گذاشت با یه لیوان نوشابه . زیر چشمی تمام کاراشو دنبال می کردم . بهم نگاه نمی کرد . هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد تو سکوت شام خوردیم .بعد از شام ازش تشکر کردم با حرکت سر جواب داد خواستم میزو جمع کنم دستشو رو دستم گذاشتو به سمت در آشپزخونه بردم . خودش میزو جمع کردو ظرفا رو شست تمام این مدت پشت میز ناهار خوری نشسته بودمو نگاش می کردم .
. داروهامو تو سینی گذاشتو با یه لیوان آب گذاشت رو میز جلوم ، چایی ریختو برام رو میز نشیمن گذاشت خودش چاییشو برداشتو رفت بالا صدای بسته شدن در اتاقش نشون از این بود که دیگه پایین نمیاد . من این ایلیا رو نمی شناختم ، این مرد ساکتو نمی خواستم ایلیای خودمو می خواستم . کاش بیاد پایین داد بزنه هوار بکشه ولی بعدش بخنده ، ببوسه و بغلم کنه .
خودمو رو مبل پرت کردم سرمو رو کوسن گذاشتم . کلامو قاضی کردم همه ی تقصیر به گردن دیگران نبود خودمم برای حفظ زندگیم تلاش نکرده بودم .

فردا شروع هفته ی دوم مهر .. پرده ی اتاقمو کنار زدم به آسمون شب چشم دوختم دل اونم تو این شب پاییزی مثه دل من گرفته س ولی نمی دونم چرا یه کم از غمشو رو سر آدما که چشم انتظار بارششن ،نمی باره . وسوسه شدم درو باز کردمو رفتم تو تراس همون طور که چشمم به آسمون بود نالیدم : آخه کجایی ؟!اگه راسته و کنار همه ی آفریده هات هستی چرا صدای منو نمی شنوی . اگه قادر متعالی پس چرا زندگیمو طوری جلو نبردی که من الان تو این اتاق تنها نباشم و به جاش تو دو اتاق اون ور تر تو یه بستر گرم ور دل همسرم باشم .
منم دلم می خواد بالش زیر سرم سینه ی امنو گرم شوهرم باشه نه یه بالش بی روحو سرد .
نتونستم مثه آسمون خوددار باشم اشکام رو گونه م چکید . ایلیا هنوز مهر سکوت رو لباشه . صبحها از خونه می زنه بیرونو شبا با دو ظرف غذا میاد خونه من از همون غذا برای فردا ناهارم نگه می دارم . شماره ی رستورانو سوپر رو برام به در یخچال چسبونده تا اگه چیزی لازم داشتم زنگ بزنم ، بیارن . ولی من حوصله ی هیچ کسو هیچیو ندارم . تو سکوت می ره تو سکوت میاد . نمی شناسمش ! شبا خیلی کوتاه به اندازه ی یه شام خوردن کنارشم بعد از شام آشپزخونه رو مرتب می کنه با لیوان چایش می ره بالا .
تو این یه هفته هم صحبتام فقط خاله، عاطفه و مرضیه بودن . جواب تلفنای پارسا رو هم نمی دم . چون یه بار تماس گرفت پرسید برم دنبال درخواست طلاق یا نه . منم سرش داد زدم ، دیگه م جوابشو ندادم . یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره کاسه ی از آش داغ تر شدی .
حالا من اون موقع حالیم نبود یه شکری خوردم اما الان با تمام وجود ایلیامو می خوام .
دستامو دور نرده ی سیمانی تراس پیچیدم : می خوام نذر کنم .اگه منو قبول داری یه امشب دل به دلم بده و به خواهشم گوش کن . خدایا نذر می کنم که خودش مهر سوکوتشو بشکنه طوری که غرور هیچ کدوممون خدشه دار نشه . اگه این کارو بکنی قول می دم برم دنبال تحقیق برای آشنایی بیشتر با تو و دینم ..
حرفاو دردو دلام که تموم شد برگشتم تو اتاق گوشیمو برا صبح کوک کردم و با کلی فکرو خیال برای فردا به خواب رفتم .

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم : یعنی کی می تونه باشه این موقع صبح . اَه چه سریشیم هست ول نمی کنه .
با چشمایی که به زور تونستم نیمه بازشون کنم دنبال گوشیم گشتم . وای چرا این قدر دور بود رو میز آرایشم ! کورمال کورمال رفتم برش داشتم یه نگا بهش انداختم . کسی تماس نگرفته بود . یه دفعه جیغم رفت هوا : خاک برسرم .. دیرم شد ..

پریدم تو دستشویی تند تند دستو صورتمو شستم . چند دور تو اتاق دور خودم چرخیدم نمی تونستم حواسمو جمع کنم . وسط اتاق وایسادم چند تا نفس عمیق کشیدم : پریسا ، فکرتو جمع کن . چیزی نشده که . تو آرومی . تو آرومی .
پامو زمین کوبیدم داشت اشکم در میومد : نه خدا جون اصلا هم آروم نیستم دیرم شده نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم .
نگام به لباسایی که آماده گذاشتم ، افتاد : مرسی ! چه خوب که لباسامو دیشب آماده کردم والا الان با این ذهن آشفته می خواستم چی کار کنم .
تند تند لباسامو پوشیدم . از پله ها دویودم پایین روی پله ی چهارم یا سوم بودم که چادرم زیر پام گیر کرد داشتم با سر می خوردم زمین که ایلیا گرفتم .نگاش پر سؤال بود. با بغض گفتم : سلام

جوابمو آروم داد : سلام .

با بغض گفتم: دیرم شده به کلاسم نمی رسم .

معلوم بود داره خنده شو مهار می کنه .دستمو گرفت بردم آشپزخونه بعد از بیست روز دهن باز کرد : صبحانه تو بخور خودم می رسونمت . با این حالت درست نیست پشت ماشین بشینی .

من بهت زده رو تو آشپزخونه ول کردو رفت . به جای خالیش چشم دوختم . کلاس کیلو چنده ! دانشگاه می خوام چی کار ؟ مهم تویی . مهم اینه که بالاخره باهام حرف زدی .
از بهت بیرون اومدم بالا پایین پریدم دستامو تو هم چفت کردم زیر گلوم رو سینه م گذاشتم: جون . خدا خون مرسی . من دیگه غلط بکنم حرفی بزنم . خیلی ماهی . دوست دارم .

تو ماشین هر دو ساکت بودیم ، همه ی حواسم بهش بود ولی اون فقط حواسش به رانندگی بود.

وقتی پیچید تو خیابون دانشگاه یه گوشه پارک کرد تا پیاده شم دستم که به دستگیره رسید مکث کردم ، اولین قدمو اون برداشته بود پس منم باید یه کاری می کردم آروم با نگاه زیر چشمی گفتم : ممنون .
یه نگاه کوتاه بهم انداخت : خواهش می کنم . کی کلاسات تموم می شه بیام دنبالت ؟

کوتاه گفتم : مزاحم نمیشم ..
با یه اخم ظریف نگام کرد . خاک تو سرت پریسا الان اگه دوباره بره تو لاک خودش می خوای چه غلطی کنی . سریع گفتم : زنگ می زنم .
باز سر تکون داد . درو باز کردم : خداحافظ .
از ماشین پیاده شدم . صدای گرمو مهربونش به دلم نشست : خدا به همرات مواظب خودت باش .

باز آروم گفتم : توئم همین طور .
در ماشینو بستم . دستشو برام بالا آوردو رفت .

اولین روز دانشگاه شد یکی از بهترین روزای زندگیم . روز خاطره انگیزی که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 193
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,044
  • بازدید ماه : 18,002
  • بازدید سال : 145,105
  • بازدید کلی : 11,642,245