close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

کلاسا تقریبآ تقو لق بودن بیشتر جنبه ی معارفه داشتن استادا کتابها رو معرفی کردن و از خصوصیات خودشون گفتن . دیر نیاین زود نرین . خب بگو اگه استادخوبی…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2048 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:47 نظرات ()

کلاسا تقریبآ تقو لق بودن بیشتر جنبه ی معارفه داشتن استادا کتابها رو معرفی کردن و از خصوصیات خودشون گفتن . دیر نیاین زود نرین . خب بگو اگه استادخوبی باشی دانشجو مرض داره کلاستو دو در کنه . تو خودتو اخلاقتو درست کن بچه ها درست می شن .این همه صبح خودمو کشتم که دیرم شده ، فقط یه منفعت داشت اونم زبون باز کردن ایلیا بود وگرنه اگه نمیومدمم نیومده بودم .
خدا رو شکر کردم که با ذهن درگیرو مشنگی که به خاطر اتفاقای صبح داشتم تو کلاسا خبر خاصی نبود . کلاس آخرم زبان عمومی بود که بعد از زمان ناهارو نماز تشکیل می شد . بعد از نمازم که دوباره از صبح تصمیم گرفتم بخونم ، رفتم سلف یه چایی و بیسکوئیت خوردم ........................................................................

یه کم به دورو برم با دقت تر نگاه کردم و بچه ها رو که کنار هم نشسته بودنو از تعطیلاتو کارایی که انجام داده بودن برای هم می گفتن ، از نظر گذروندم .
یه ربع به شروع کلاس از جا بلند شدم برم شماره کلاسمو چک کنم . چشممو چرخ.ندم رو برگه ای که به برد چسبونده بودنو اسم استادو کلاس روش نوشته شده بود . کلاس زبان عمومی - استاد مهران ماجد . وقت داشتم پس لازم نبود زیاد عجله کنم سلانه سلانه تو راهرو قدم می زدم از جلوی هر کلاس که رد می شدم یه نگه توش می نداختم . خیلی جالب بود تو اکثر کلاسا بچه ها صندلیا رو کشیده بودن وسطو یه میز گرد تشکیل داده بودن حرف می زدن می خندیدن تو سرو کله ی هم می زدن و بعضیا از موقعیت استفاده کرده بودنو سرو صورتشونو صفا می دادن . به کلاس مورد نظر رسیدم . صندلیای ردیفای عقب تقریبآ پر بودن منماز صندلیای ردیف وسط انتخاب کردم کنار دیوار نشستم . من سمت در ورودی بودم صندلی استاد یا به قول بچه ها جا استادی کنار پنجره بود . اگه کسی روی صندلی می نشست دید خوبی به من نداشت چون حوصله نداشتم تو چشم باشم اون جا رو انتخاب کردم . چادرمو رو شونه م انداختم گوشیو درآوردم به ایلیا بزنگم . به اسمش چشم دوختم : آخه ساحره تو چی داری تو وجودت که این جور منو سحر کردی ؟! روی اسمش کلیک کردم بعد از دو سه بوق گوشیشو جواب داد : سلام .

مثل خودش آروم جواب دادم : سلام ، مزاحمتون شدم بگم کلاسم دو ساعت دیگه تمومه .

محکم ولی موقر جواب داد : ایشالله . منتظر باش خودمو می رسونم .

بعد از خداحافظی مختصرو مفید تماسو قطع کردیم . نگاهی به دورو برم کردم وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست بوسه ای سریعو کوتاه به گوشیم زدمو انداختمش تو کیفم .
صندلیا تقریبآ پر بودن . کسی به در زدو واد شد با دیدنش یخ کردم ، چشمام داشت از حدقه می زد بیرون . وقتی روی صندلی مخصوص استاد نشست تو خودم فرو رفتم : خاک برسرم بدبخت شدم !
این که مهران بود ! به قول بهروز مران استاد ! آه سردی کشیدمو تا جایی که می شد خودمو به دیوار چسبوندم . مهران از اون هفت خطای روزگار بود ، میدونستم تو دانشگاه زبان تدریس می کنه و می دونستم سابقه ی خوبی نداره . چندیدن بار به خاطر کارای خبطو خطاش و روابط نادرستش با دانشجوها از طرف کمیته انضباطی توبیخ شده بود ولی چون شاکی خصوصی نداشت دندونشون کند بود برا اخراج کردنش . تو ملآ عامم که مرد متشخصو جنتلمنی بود. بهروز چند بار منو پیشش فرستاده بودو چندتا مهمونی آنچنانیم با هم رفته بودیم .
حالا اون این جا رو به روم به عنوان استادم وایساده !


باز گنگ شدم . نه صدایی می شنیدم ، نه چیزی می دیدم و نه چیزی می فهمیدم.
دستی که جلوی چشمم بالاو پایین رفت منو از عالم فکرو خیال بیرون کشید . صورتمو به سمتش برگردوندم با چشمایی منگو ذهنی آشفته نگاش کردم . یه دختر سبزه ی بانمک بود : کجایی همکلاسی استاد اسمتو می پرسن .

گیج پرسیدم : چی ؟
گفت : چی نه اسمت ! هانی

can you speak English


گفتم: آهان !

کلاس دیگه رفته بود رو هوا!

زد به شونه م : کجایی بابا ؟! اسمتو بگو دو ساعته مطل توئیم .

صدای بلندو شماتت گر مردونه ای منو متوجه خودش کرد : خانوم مثل این که کلاسو جدی نگرفتین .

اون قدر صداشمحکمو پر جذبه بود که همه ساکت شدن سرمو زیر انداختم وحشت زده گفتم : ببخشید .

سنگینی نگاشو حس می کردم عصبی مخاطب قرارم داد : می شه اسم شریفتونو بگید یادداشت کنم .

همون طور سر به زیر گفتم : پریسا سالاری .

ازم گذشت فقط گفت : اگه قراره حواستون به کلاس نباشه و نظمو این جا رو به هم بزنید می تونید برید بیرون .

جوابی ندادم . از رفتارش نمی شد فهمید منو شناخته یا نه . حواسمو جمع کردم تا دوباره نظرش به من جلب نشه . چند تا سؤال پرسید که بعضی از بچه ها جواب دادن بعدم چند نکته ی گرامری بهمون درس داد .
تا آخر کلاس چادرمو کشیدم تو صورتم چسبیدم به دیوار . نه سؤال پرسیدم نه به سؤالاش که برام پیش پا افتاده بود جواب دادم .
با گفتن جمله ی خسته نباشید انگار به من گفت : ای بنده ی خاطی خدا دوره ی عذابت تو جهنم تموم شد بیا برو بهشت !
نفس راحتی کشیدم دختر بغل دستی با خنده گفت : بابا تو چه قدر استاد ترسی ! سر همه ی کلاسا همین طوری یا از اونایی که زبان براشون لولوئه و می گرخن ؟!

خندیدم : نه ، معمولآ استاد ترسم .

دستشو به سمتم دراز کرد : نفس عزتی .

دستشو فشردم که زودتر از من گفت : پریسا خانوم سالاری .

_: چه خوب اسمم یادت مونده .

قهقه زد : فک کنم همه ی بچه ها اسمت یادشون بمونه تازه با سوتی که تو دادی حتمآ می شی سوژه خنده می رن برا دووستاشونو ننه باباهاشونم تعریف می کنن .

دستشو تو هوا تکون داد : تازه ، همین استاده می ره واسه استادای دیگه می گه یعنی راحت بگم الان باید کل دانشگاه فهمیده باشن اسم شریف شما چیه ...
دستاشو به هم زد : رفت پی ِ کارش.
با شونه ش به شونه م زد : کلک الکی الکی معروف شدیا .

محکم زدم به گونه م : وای نه ! خدا مرگم بده .

نفس : چرا ؟

نگران گفتم : بده همه آدمو بشناسن خوب .

گوشیم تو جیبم لرزید از جیبم درش آوردم با دیدن اسم ایلیا از جام پریدم : ای وای !

با خنده از جاش بلند شد : کلآ خود درگیریا ! دیگه چت شد ؟!

منم خندیدم : هیچی بابا شوهرمه اومده دنبالم تو خیابون منتظره .

با تعجب نگام کرد : شوهرت ؟! منظورت نامزدته ؟

با دست هلش دادم جلو تا بره و منم بتونم دنبالش برم بیرون : نامزد چیه بابا شوهرمه .

دنبالم راهی شد : مگه چند ساله ته ؟

بی توجه بهش از کلاس بیرون اومدم : بیست .

خوشو رسوند جلوم رو به من عقب عقبی می رفت در حالیکه یه چشمش به من بود یه چشمش به پشت سرش گفت : نه بابا خوشم اومد خوب فعالی تو این دره زمونه ی قحطی شوهر نذاشتی سرت بی کلاه بمونه .

کلی از دستش خندیدم دختر بانمکو دلنشینی بود تا خیابون دنبالم اومد . وقتی ایلیا رو نشونش دادم سوتی کشید : نه بابا مایه دار ، مرفه بی درد ، بابا این کاره خوب بلد بودی شترَ رو کجا بخوابونی . این جنتلمنو از کجا یافتیدی ؟

انگشت اشاره مو جلو صورتش گرفتم : آی خانوم حواستو جمع کن رو این جواهر یه مار هفت سر چنبره زده .
به خودم اشاره کرد .

زد به انگشتم : برو بابا مفت چنگ خودت . از قضا جواهری که این مار روش چنبره زده از راه رسید .
موقع گفتن این جمله به ماشین 207 سفید بعدم به خودش اشاره کرد . پسر جوون حدود 6-25 ساله پشت فرمون بودو براش چراغ می زد . نفس برام دستی تکون دادو به سمتش دوید : تا بعد .

منم همون طور جوابشو دادم .ایلیا که از ماشین بیرون اومده بودو دست به سینه منتظرم ایستاده بود وقتی دید دارم از خیابون رد می شم ماشینو دور زدو در سمت منو باز کرد . بهش رسیدم : سلام .

آروم جواب داد : سلام ، خسته نباشی .

نشستم : ممنون .

بی حرف درو بست . وقتی کنارم نشست ، گفت : می تونم بپرسم اولین روز دانشگاه چه طور بود ؟

زیر چشمی نگاش کردم : خوب بود .

خوب بود ؟ نه واقعآ خوب نبود ، یعنی با وجود مهران افتضاح بود باید الان چه کار کنم ؟! باید الان بهش بگم کیو دیدم ؟


ترم اول انتخاب واحدا اجباری بود یعنی از طرف مدیر گروها انتخاب شده بود ما فقط باید بین چهار گروه یکیو انتخاب می کردیم . منم خیر سرم زرنگی کردم گروهیو انتخاب کردم که روزای شنبه پنجشنبه ش خالی بود ولی از شانس نداشته به پست مهران خورم . از اون جاییم که باز خیلی خر شانسم درسش چهار واحده س بنده باید دو روز در هفته ایشونو زیارت کنم . هه امروزم که چهارشنبه سو روز زیارت یکی از اهل قبور جا مونده از قبر !
خودم کم بهم ریخته بودم که با حرفایی که ایلیا زد دیگه کلآ به باد فنا رفتم .

سر میز صبحونه چاییمو مزه مزه می کردم ، ایلیام رو به روم نشسته بود .هی زیر چشمی نگام می کرد کلافه بود انگار می خواست چیزی بگه ولی نمی دونست چه طوری شروع کنه . منم که داشتم از زور فضولی دق می کردم ولی خب دلم نمی خواست خودمو کوچیک کنم بپرسم . منم زیر چشمی اونو می پاییدم .
آخر نفسشو پر صدا بیرون داد نونو برداشت یه تیکه شو کند چاقو برداشت رو نونش کره بماله ، یه لحظه دستشو تو هوا نگه داشت : شنبه تو هم باید بیای دادگاه .

حس کردم نفس راحتی کشید . کره رو مالید رو نونش دست دراز کرد برای عسل که پرسیدم : آمادگیشو داشتم دیر یا زود باید می رفتم برای شهادت !

قاشق عسلو سر جاش گذاشت قبل از این لقمه شو بذاره دهنش گفت : ولی قراره به عنوان خواهان بیای . این یه مورد دیگه س.

بی خیال با همون لحن طلبکارانه که این چند وقته باهاش حرف می زدم گفتم : اون وقت چرا ؟

برای رو دادن لقمه ش جرعه ای چای نوشید : بابات به خاطر تو از زیباو داداشش شکایت کرده .

چایی پرید تو گلوم به سرفه افتادم . از جا پرید دو تا محکم زد به پشتم طوری که حس کردم اون نصف لیوان چاییو که ذره ذره نوشیده بودم یه دفعه داره از تو حلقم میاد بیرون ! با بالا بردن دست ازش خواستم دیگه نزنه . یه دست سنگینیم داره ! قلدر ! اینو دفعه ی قبل به اثبات رسونده بود الان مهر تأیید زد پاش . به زور دهن باز کردم : برای چی شکایت کرده ؟

دست رو پشتم کشید : خوبی ؟

سر تکون دادم : بله !
تو دلم گفتم :" آره جون عمه ت ، فقط جای دستت مثه نقشه ی جغرافیا الان رو پشتم حک شده .

سر جاش نشست : به خاطر .. به خاطر کارای چند سال پیششون .

انگار آب سرد ریختن رو سرم یخ زدم . آرنجامو رو میز گذاشتمو سرمو بینشون قایم کردم : اِی وای ! امان از دست این پدر نفهم بی فکر !

سنگینی نگاش باعث شد سرمو بلند کنم : کی بهش گفته همچین غلطی بکنه ؟! هان ! به اون چه ربطی داره آخه .

سرشو به دو طرف تکون داد : وقتی چیزی بر وفق مرادت نباشه بد دهن میشیا .

دستمو کوبیدم رو میز : حوصله تونو ندارم ، حوصله ی هیچ کدومتونو . می فهمی ؟

زیر لب یه به درک گفت ، بد شاکی شدم از رو صندلیم بلند شدم کلافه یه دور تو آشپزخونه زدم : یکی نیست بگه تا حالا کدوم گوری بودی ! اون موقع که باید این کارو می کرد نکرد . اون وقت که من به حمایتش احتیاج داشتم پشتمو خالی کردو چسبید به اون پست فطرتا اون وقت حالا ! حالا که تازه به آرامش رسیدمو دارم مثه آدم زندگی می کنم می خواد این گندو هم بزنه . حس کردم از شنیدن حرفام یه لبخند رو لبش نشست که سریع پسش زد : یعنی می خوای بگذری از این خواهرو برادر ؟

دست راستمو به کمر زدم ، چپیو بالا آوردم ؛حق به جانب نگاش کردم : نگاش کنین .
اخم ظریفی رو پیشونیش نشست ، ادامه دادم : درسته که حالا حالا باید مچ بند ببندمو با کلی جلسه ی فیزیتراپیو ورزش و با ماساژایی که خودتون هر روز می دین هنوز برام دست نشده ولی دیگه زخم نیست . اگه الان بتادینو گاز استریل بیارم بگم برام پانسمانش کنین ، نمی گین شیرین عقل دستی که زخم تازه نداره رو که پانسمان نمی کنن !
نگاهی به دستم انداختم آهی کشیدم صدامو پایین آوردم: کار بابای منم حکایت همینه . می خواد روی زخمی که مداوا شده مرهم بذاره . درسته جای اون زخم همیشه می مونه ولی دیگه نه درد داره نه نیاز به مرهم گذاشتن داره .

با چشمای ریز شده زوم کرد رو صورتم : می شه بپرسم با چه مرهمی زخمت خوب شد ؟

دوزاریم افتاد منظورش از این سؤال چیه ، با بدجنسی تمام جواب دادم : همون مرهمی که سوری جون رو قلبم گذاشت .
مثه سگ دروغ گفتم . آهی کشیدو نگاشو ازم گرفت . تو دلم پاچه خاریشو می کردم :" ای مرهم زخماو دردام . ای نوش داروی قلب پاره پاره م . ای عزیز .. ای با مرام .."
یه بوسه تو هوا براش فرستادم که یه دفعه سرشو بلند کرد . هول شدم بی حرکت سر جام وایسادمو زل زدم به چشماش . متعجب پرسید : چی شد ؟

پررو پرورو شونه بالا انداختم : هیچی ، مگه قراره چیزی شده باشه .

بی خیال شد بازوشو به میز تکیه داد : حالا می خوای چه کار کنی ؟

باز شونه بالا انداختم : هیچی ، من که شکایت ندارم حاج سالاریم باید بره شکایتشو پس بگیره . دلم نمی خواد حرفم سر زبونا بیوفته و بشم نقل مجلس حرف خاله خان باجیا .

کمی به سمتم خم شد : یعنی نمی خوای به خاطر اذیتو آزاراشون مجازات بشن ؟

دوباره رو صندلیم رو به روش نشستم : شاید یه روزی می خواستم ولی حالا نمی خوام .من سپردمشون به دادگاه عدل الهی .اگه پرونده شون سبک تر بود حتمآ این کارو می کردم ولی طوری که لیلا گفت اون قدر جرماشون زیاده که اعدام رو شاخشه . تو محکمه ی این دنیام که دیگه بالاتر از اعدام نداریم ، داریم .

سرشو به چپو راست گردوند : نه نداریم .

-: پس منم می سپرمشون به بهترین قاضی القضات . الان آبرویِ...
خواستم بگم آبرویِ همه مون مهمه ولی حرفمو قورت دادم هنوز نمی خوام بدونه بخشیدمش . سرمو تا آخرین حد پایین آوردم : می خوام یه زندگی بی دردسر داشته باشم . از این که انگشت نمای مردم بشم خوشم نمیاد .

آروم دستشو جلو آورد ، دست چپمو تو دستش گرفت مچ بندمو باز کرد شروع کرد به ماساژ دادن . محتاج نوازشش بودم دلم آغوششو طلب می کرد ولی باز پا روش می ذاشتم . با این که خودم می تونستم ماساژش بدم ولی دلم خوش بود به همین نوازشای مثلآ ماساژگونه ! و در آخر بوسه ای نرمو دلچسب !
هنوز به طور کامل از نوازشش سیراب نشده بودم که با اضطراب از جا پریدم : وای خاک تو سرم ، دیرم شد .

خندید . برای اولین بار تو این بیستو پنج شیش روز به صدای بلندو از ته دل خندید . دلم براش ضعف رفت . بوسه ای رو دستم نشوندو مچ بندمو بست با شیطنت گفت : بازم مدرسه ش دیر شده می گین چی کار کنه ؟

دویدم تو هال مقنعه و چادرمو سر کردم . ذهن آشفته م دوباره از کار افتاد دو سه دور ، دور خودم چرخیدم . ایلیا خندون از آشپزخونه بیرون اومد . کیفمو داد دستم سوئیچم برداشت . وقتی دید هنوز بلا تکلیف وسط نشیمن ایستادم دستمو گرفتو منو دنبال خودش کشید : بدو بریم خودم می رسونمت .
زیر لب طوری که نشنوم گفت :بیا خوشگل شیطون خودم .

ولی من شنیدم دلم غنج رفت یه لبخند پتو پهنم نشست رو لبام .

ای کاش آدما از یه لحظه ی دیگه ی خودشون خبر داشتن ، کاش تو اون لحظه می دونستم که قراره به جای این لبخند رو لب اشک بشینه رو گونه هام .


مسیر خونه تا دانشگاه زیر نظر گرفتمش با یه صورت جدی حواسش به رانندگیش بود . تو این مدت اخلاقش عوض شده دیگه مثل اون اوایل دورو برم نمی چرخه ، لی لی به لالام نمی ذاره . خشنو نامهربون نشده ها ولی دیگه مثل بچه هام باهام رفتار نمی کنه . انگار یه دفعه در نظرش بزرگ شدمو شخصیت گرفتم .
تو یکی از این زیر زیرکی نگاه کردنا مچمو گرفت : چیزی شده خانمی ؟!

سرمو به دو طرفم حرکت دادم : نه ، فقط داشتم فکر می کردم .


لبخندی رو لبش نشست با شیطنت پرسید: اون وقت منم تو فکراتون جایی داشتم خانوم ؟!


سرمو بالا پایین کردم : اوهوم !

چشم ازش گرفتمو مثلا متوجه خیابونو آدماش شدم .

صداش از خنده ای فرو خورده ش لرزش داشت : جالب شد ! می شه بپرسم نقشم چی بود تو افکارتون ؟!


عمرآ بهت بگم همه ی فکرو ذکرم تویی . این بار خودت باید دهنتو باز کنیو جمله ای رو که منتظر شنیدشم بهم بگی تا اون وقت بگم نقشت تو افکارم چیه . بدون اون که نگاش کنم دستمو به پنجره تکیه دادمو انگشتمو به دندون گرفتم : نوچ ،نمی تونین بپرسین .


صدای پق خنده ش لبخند رو لبم نشوند : چرا ؟


سرمو به طرفش چرخوندم با یه اخم ظریف نگاش کردم : چون حقیقتو نمی شنوین .

دوباره برگشتم به سمت خیابون .

دیگه قهقه ش رفت آسمون : می دونی از چیت خوشم میاد ؟ از این که حقیقتو پنهان می کنی ولی دروغ نمی گی !

زیر چشمی یه نگاه بی تفاوت بهش انداختم : ولی حدود یه ماه پیش یه آقایی منو دروغ گوی شیاد نامیدن !

خنده ش جمع شدو به جاش یه اخم نشست رو پیشونیش : اون آقا غلط کرد ، حرف مفت زد !
گوشه ی خیابون وایساد برگشت طرفم : اهمیت نده به اراجیفش ، خانومی کن ببخش . فراموش کن هرچی شنیدی .

سرمو با تأسف تکون دادم ولی حرف نزدم . راه افتاد ولی اونم سکوت کرد .


جلو دانشگاه از ماشین پیاده شدم شیشه رو پایین کشیدو صدام کرد : خانومی ، مطمئنی که نمی خوای شکایت کنی !


سریع جواب دادم مطمئنم .


با لحنی پر از عشق گفت : خیلی خانومی !


پا رو گاز گذاشتو منه بهت زده رو تو پیاده رو ول کردو رفت . به جای خالیش چشم دوخته بودم که کسی از پشت سر زد رو شونه م : توئم دیرت شده همکلاسی ؟


نفس بود با لبخند جواب دادم : علیک سلام ، آره ! بدو بریم که الان استاد توبیخمون می کنه .


اون روزم به خیر گذشتو من از شست مهران جستم !


--------


روز یک شنبه و باز روز از نو روزی از نو ! می خواستم حذفو اضافه درسشو حذف کنم ولی مردک بی شعور گفته بود هر کی می خواد درسمو حذف کنه باید تا اون روز کلاسا رو بیاد . کمتر استادی این حرفو می زد که از شانس نداشته ی من مهرانم یکی از اونا بود .


تو سلف نشسته بودم چایو بیسکوئیتمو سق می زدم که نفس رسید یه نگاه به من یه نگاه به خوراکیام : آدم تو کار بنده های خدا می مونه ها !


به صندلیم تکیه زدم دست به سینه نشستم : نفس جان تو فرهنگ لغت واژه ای است به نام سلام که وقتی افراد بهم می رسن ازش استفاده می کنن . خوبه شمام یادش بگیری عزیزم . بعدم چرا چی شده ؟


گشت یه صندلی پیدا کرد آورد رو به روم نشست : خب اولآ من دوست دارم بیشتر جواب سلام تو رو بدم .

شونه بالا انداخت : نمی دونم چرا ولی عشقم می کشه دیگه ! بعدشم اگه اون جنتلمنو اون کبکبه دبدبه رو نمی دیدم می گفتم خب طفلک وضع مالیش نمی کشه یه چیز درستو حسابی بخوره .

خندیدم اولش آروم بعد یواش یواش صدام بالا رفت : تو .. یه .. چیز درستو حسابی .. اینجا پیدا کن تا من بخورم .


نفس یه بیسکوئیت برداشت : اینجا که عمرآ پیدا شه ولی بری بیرون هست . یه جایی هست به اسم فست فود ، نشنیدی تا حالا ! به جان خودم راست می گم پاشو بیا بریم نشونت بدم . و از اون جایی که دارم این مشقتو به جون می خرم که همراهیت کنم باید منم به یه پیتزاییی چیزی مهمون کنی .

موقع گفتن این حرف صورتشو جمع کرده بودو دستشو تکون می داد یعنی منت سرم گذاشته و یه چیز خواسته که ارزونه .

با یه لبخند معنی دار نگاش کردم یعنی ریز می بینمت : کی بهت گفته همچین جایی هست هولو ولا انداخته به جونت که بری ببینی چه جور جاییه ! بعدم دیواری کوتا تر از دیوار من پیدا نکردی تا هوار شی سرش !


خندید : نه بابا توئم خوب زبون داری تا حالا رو نکردیا !


یه بیسکوئیت دیگه برداشت گفتم : خب برو یه چایی بگیر لااقل خشک خشک نده پایین بیسکوئیتا رو !


تیکه بیسکوئیتو قورت داد : دارم میزان معرفتتو محک می زنم !


از جام بلند شدم : خیلی رو داری !

براش چایی گرفتم برگشتم : بریز تو شکمتت بعد بگو پریسا بده .

چایی رو گرفت پررو پررو نگام کرد : معلومه بده وگرنه الان تو فست فوتی بودیم .


نشستم : بخور کم حرف بزن ، باید یواش یواش بریم سر کلاس وگرنه رامون نمی ده ها !گفته باشم .


یه نگاه به ساعتش انداخت : اِ اِ ! راست ی گیا !

چاییشو هول هول سر کشید : سوختم .. سوختم ..
رو کرد به من : تقصیر توه ها اگه زودتر چاییو گرفته بودی تا حالا خنک شده بود من نمی سوختم !

از خنده ضعف کردم دستشو کشیدم : بلند شو بینم بابا .. از اون موقع یه حرف درستو حسابی نزد دختره ی خرس گنده !


دنبالم راه افتاد لیوانامونو کاغذ بیسکوئیت رو تو سطل انداختیم راهی کلاس شدیم . باز شروع کرد به اراجیف بافتن عادت داشت عقب عقب راه بره و حرف بزنه : تو ترم اولیی ؟


_: اوهوم . مگه تو ترم اولی نیستی ؟


یه نگاه به پشتش کرد دوباره راه افتاد : نه من سال دومم . منتها زبان عمومیمو تا حالا نگرفتم .


از کنار دفتر اساتید رد می شدیم . نفس همچنان عقب عقبی می رفت یه فعه در باز شدو کسی بیرون اومد قبل از این که بتونم متوجه ش کنم محکم خورد بهش !!! داشت می خورد زمین که مرد گرفتش ولی کیفو کتابش ریخت زمین .

با دیدن استاد فلج شدم ، هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم . فقط نگاه متعجب استادو میدیدم ولا غیر ..


یخ کردم . نگاهش را که روی صورتم خشک شده بود به سختی گرفت و جواب عذر خواهی نفسو داد . چی گفتنو چی شنیدن نمی دونم هنگ کرده بودم . صدای نفس تو گوشم پیچید : پریسا جان ، خوبی !
خندید : استاد من به شما تنه زدم دوستم از خجالت دهنش قفل شده .

نگاه هیزشو بهم دوخت : شمام دانشجوی همین دانشگاهین !

به جای من نفس جواب داد : بله استاد ، ایشون پریسا سالاری هستن ما هر دو الان با شما کلاس داریم . داشتیم سریع می رفتیم تا از کلاس جا نمونیم .

به سمت کلاس اشاره کرد : پس فعلآ بفرمایین .
رو کرد به من با یه لبخند چندش ادامه داد : تا بعد .
این تا بعد معنی خوبی نداشت . نفس با اجازه ای گفتو منو دنبال خودش کشید . پاهای سست من قدرت کشیدن وزنمو نداشتن . لحظه ای که از کنارش رد شدم زیر گوشم گفت : بعد از کلاس !

تازه معنی تا بعدشو فهمیدم . می خواست بعد از کلاس با من صحبت کنه . قلب تیر کشیدو پشتم عرق سرد نشست . بلایی که ازش می ترسیدم چه زود بر سرم نازل شد !

تو کلاس حواسم به هیچ کسو هیچی نبود ذهنم کاملآ درگیر بود : یعنی چه اتفاقی میوفته ؟ باید چه کار کنم ؟ زندگیم تازه داره به یه آرامش نسبی می رسه . این جوری دوباره همه چی بهم می ریزه . باید چه کار کنم . چه طوری به ایلیا بگم ؟ وای خدا ، چه خاکی به سرم شد .

با اوج گرفتن صدای بچه ها و حرکتشون از فکرو خیال بیرون اومدم . نگاهی به دورو برم انداختم . کتابی محکم رو صندلیم خورد : معلوم هست کجایی ؟!

سرمو برگردوندم که نگام به نگاه شاکی نفس گره خورد : چیزی شده ؟

ابروهاش رفت تو هم ،زیر چشمی یه نگاه انداخت به مهران که هنوز تو کلاس بودو با چند تا از این دختر جلفا فک می زد : از اون موقع که خوردم به این یارو از این عالم جدا شدی . اونم هر چند وقت یه بار یه نگاه مینداخت اینجاو لبخند ژکوند می زد .

چشمام گرد شدو ابروم چسبید فرق سرم : خاک تو سرم کسیم فهمید ؟!

خودشو کشید جلو : نه بابا این کلآ لبخند ژکوند داره پس برا همه عادی بود ولی از اون جا که رفتار تو برام مشکوکه لبخندای ژکوند اونم توجهمو جلب کرد .

بلند شد کتابشو از رو صندلی من برداشت : پا شو بیا بیرون ببینم چته !

تمام نیرومو جمع کردم تا بتونم از جام بلند شم . با پاهایی لرزون دنبال نفس راهی شدم که صداش که برای من بدترین صداهای دنیا بود پرده ی گوشمو لرزوند : خانوم سالاری می شه چند لحظه صبر کنین .

دیگه مجبور شدم بمونم . نفس گفت : بیرون منتظرم .
با حرکت سر تأییدش کردم . دخترایی که دورش جمع شده بودن با یه نگاه معنی دار تنهامون گذاشتن . وقتی کلاس خالی شد گفت : کی فکرشو می کرد که غوغای نازو ملوسو بشه اینجا پیدا کرد .
به چادرم اشاره کرد : اونم با این سرو شکل !

بدنم به رعشه افتاد . پس منو شناخته ! تا حالا به خودم امید می دادم شاید شک کرده منم می زنم زیرش ولی امیدم نا امید شد . خدایا حالا چی کار کنم ؟ اگه ایلیا بفهمه ! اگه بپرسه این کیه چه جوابی باید بهش بدم ؟

جلو اومد خواست دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم : ولی من دیگه غوغا نیستم ! من پریسا سالاریم همسر حاج مدبر .

حاج مدبرو با یه افتخار خاصی گفتم . بلند خندید : اوه اوه ، حاج مدبر ! چه جالب .
نگاه چندش آوری به سر تا پام انداخت : اگه می دونستم با خوندن چهار تا کلمه مال خودم می شی زودتر اقدام می کردم . البته حالام دیر نشده اونو فسخ کن بپر بیا بغل خودم .
چشمکی زد : خودت که می دونی تو بغلم بد نمی گذره !

این حرفش برام سنگین بود . من ایلیامو با دنیا عوض نمی کردم حالا بیام به خاطر این مردک باری به هر جهت ...حالم بد شد خواستم داد بزنمو حقشو کف دستش بذارم که کسی به در زد ، پسر جوونی وارد شد : سلام استاد ، خسته نباشین !

مهران سری تکون داد : سلام ، ممنون . کاری داشتی ؟

پسر : ببخشید ولی ما الان این جا کلاس داریم .

مهران به داخل کلاس اشاره کرد : بفرمایین . کلاس در اختیار شماس .
رو کرد به من : خانوم سالاری امیدوارم جواب سؤالتونو گرفته باشین . حالا تمرینا رو حل کنین اگه دیدین اشکالتون رفع نشده جلسه ی دیگه یه مرور می کنیم .

از کلاس بیرون رفت منم دنبالش راهی شدم از لای کتابش ورقی بیرون کشید چیزی یادداشت کرد داد دستم : این شماره مه . اینجا نمی شه حرف زد ، هروقت موقعیتشو داشتی زنگ بزن تا سریع خودمو برسونم .
دوباره یه چشمک زد : منتظر تماستم عروسکم .

چندشم شد . انگار یه دست نامرئی به دلم چنگ زد . به شماره ی تو دستم نگاه کردم . صدای نفس از جا پروندم . برای این که کاغذو نبینه چپوندمش تو جیب جلوی کیفم . متوجه حال خرابم شد این بار بدون شیطنت تا دم در خروجی همراهیم کرد . هر دو ساکت بودیم . بغض بدجور راه گلومو بسته بود . جلوی در دانشگاه وقتی خواستیم از هم جدا شیم گفت : هروقت حس کردی که یه جفت گوش شنوا لازم داری خبرم کن .
گونه مو بوسیدو رفت . دستی برای نامزدش که توی ماشین منتظرش بود تکون داد . از خیابون رد شد قبل از این که سوار شه سرشو بلند کرد برام دست تکون داد منم با حرکت سر جوابشو دادم .

امروزم شد یکی از بدترین روزای عمرم .


چشم چرخوندم ایلیا رو منتظر دیدم ، برام چراغ زد جلو رفتم . از داخل درو برام باز کرد . سوار شدم سلام نکردم جواب سلامشو با حرکت سر دادم . یه چیزایی گفت که نشنیدم جوابم ندادم . همه ی فکرم یه جا بود : منتظر تماستم .. عروسکم .. عروسکم ..
با حس گرمای دستش روی دستم از اون حال بیرون اومدم شنیدم : خانومی نمی گی چی شده ؟

دستمو از زیر دستش کشیدم با توپ پر جوابشو دادم : تو چرا نمی ذاری خودم برم بیام .

به در تکیه داد : چی شده ؟ امروز یه اتفاقی افتاده !

داد زدم : یعنی چی یه اتفاقی افتاده .. من میگم چرا نمی ذاری پشت ماشین بشینم هی میای اینجا دنبالم عین این بچه ها !

دستهاشو تو هم گره کرد : می گم یه چیز شده بگو نه ! یادته خواستی بشینی دستت درد گرفت نتونستی !

راست می گفت . مثل بچه تخسا با اخم حق به جانب سرمو پایین انداختم . سرشو یه کم جلو آورد : خب ؟!

بدون این که سر بلند کنم : گرسنمه !

سر جاش نشست ، کمربندشو بست : کجا دوست داری بریم ؟!

بی حوصله و با بغض جواب دادم : خونه !

ماشینو روشن کردو راه افتاد : خب می ریم خونه ، ناهار چی می خوری ؟

پوفی کشیدم : از غذاهای بیرون خسته شدم دلم غذای خونگی می خواد .

سنگینی نگاشو حس کردم : الان چه غذایی برات درست کنم ؟ ناهار یه چیزی می خوریم برای شام برات یه چیزی درست می کنم .

لبمو به دندون گرفتم : خودم املت درست می کنم .

ایلیا : می تونی به دستت فشار نمیای ؟

نوچی بلند جوابش بود .

نزدیک خونه ماشینو نگه داشت : یه دقه بشین تا بیام .
رفت یه کم بعد با نون بربری اومد : املت فقط با بربری داغو پیاز مزه می ده .

نون داغو با چادرم گرفتم : کشک بادمجونم با نون سنگکو سبزی .

ایلیا شیطون گفت : درست نکردی برام .
خنده م گرفت ، فرصت طلب ! جوابشو ندادم بذار تو خماری بمونه !حوصله نداشتم یکی از لباس تو خونه هام بالاتنه ش فقط دو تا بند نازک بودو بلندیشم به زانوم نمی رسیدو پوشیدم ، پریدم تو آشپزخونه . دلم برای آشپزی تنگ شده بود . پیاز پوست می گرفتم که لباس خونه به تن وارد شد : کاری هست به منم بگو بانو !

یخچالو نشونش دادم : گوجه بشورین تا ریز خرد کنم .
ایلیا گوجه ها رو می شست ، منم مشغول خرد کردن پیاز شدم . صدای آب که قطع شد بوسه ای نرم روی شونه م نشست .تنم گر گرفت دستام شل شد . لبمو به دندون گرفتم دستش دورم حلقه شد نفس گرمش گردنمو قلقلک داد و بعد بوسه ی دلنشین !
تو این مدت بی جنبه شده بودم . یه بوسه ش از خود بی خودم کرد . شلو وارفته تو آغوشش رها شدم ، دست خودم نبود شوهرم بود عاشقش بودم .. سرش بالا اومد بوسه ی دیگه ای زیر چونه م زد . با صدای موبایلش از جا پریدم . از بغلش بیرون اومدم : قرار بود وارد حریم من نشید ، آقای حاجی !

انگشت اشاره ش بالا آوردو تو هوا تکون دادو گوشی به دست از آشپزخونه رفت بیرون .

پیازا ریختم تو ماهیتابه تا سرخ بشه . گوجه ها رو خرد می کردم که دستاش دوباره دورم حلقه شد . زیر گوشم گفت : سختته بده من !

تنه مو تکون دادم : باز که شما پاتونو از گلیمتون درازتر کردین . مگه قرار نبود وارد حریم من نشین !

چاقو رو از دستم گرفت ، پیازو هم زد : اتفاقآ تازه فهمیدم که زیادی رو گلیمم پامو جمع کن حالا می خوام راحت تر بشینم پاهامم تا جایی که می شه درازکنم ، خستگیشون در ره !

متعجب سرمو برگردوندم تا صورتشو ببینم با یه بوسه غافلگیرم کرد . : من الان در چهار چوب حریم خودم به سر می برم و وارد حریم شمام نشدم ، قابل توجه حاج خانوم .

حاج خانومشو با لحنی کشدارو تأکیدی گفت . پوزخند زدم : الان شما وارد حریم بنده نشدین اون وقت !
وقتی این حرفو زدم به موقعیتمون اشاره کردم .

به سمت خودش برم گردوند باز پیازو هم زد : من تو حریم خودمم .
نگاش رو صورتم بود : الان دقیقآ تو حریم خودمم . اگه خدای نخواسته پام از چهار چوب در اتاقتون رد شد شما حق دارین قلمش کنین .
زیر پیازا رو خاموش کرد ،دست روی لبم کشید : هروقت چیزی اذیتت کرد بهم بگو نذار مثل دفعه ی قبل زندگی آروممون به خطر بیوفته .
بوسه ای سریعو کوتاه رو لبام زد : راستی سعی کن وجودمو تحمل کنی چون از این به بعد از حقم نمی گذرم .
گونه مو با پشت سبابه ش نوازش کرد : حالا زودتر ناهار بده بخوریم که کلی کار داریم .

با تعجب نگاش کردم ، دلم ریخت : چه کاری ؟!

با چشمای ریز شده جوابمو داد :فکر بد نکن ! می خوام اتاقمو تغییر دکوراسیون بدم ، گفتم فرزامم بیاد .

شونه بالا انداختم . نشست روی صندلی آشپزخونه و تمام مراحل درست شدن املتو از نظر گذروند . مثل دفعه ی قبل یه املت فرد اعلا براش درست کردم . خواستم بشقاب قاشق بیارم که از دستم گرفت : ول کن این سوسول بازیا رو .
یه زیر قابلمه ای گذاشت ماهیتابه رو گذاشت روش خودش نشست کنارم برای هردومون لقمه می گرفت : یکی تو ، یکی من !
لقمه شو با لذت فرو داد : آخیش دلم برای دست پختت تنگ شده بود . مردم از بس غذاهای مزخرف بیرونو خوردم .
یه لقمه ددیگه به من داد ، لقمه ی خودشو تو دست گرفت به ماهیتابه اشاره کرد : من توجه کرده م همه املتو همین طوری درست می کنن ولی مزه ی املت تو یه چیز دیگه س .

من که لقمه از دستش خوردن غرق لذتم کرده بود ،حالا با این حرفش تو آسمونا سیر می کردم . بعد از غذا نذاشت ظرفا رو جمع کنم : یه چند وقت دیگه م من ظرفا رو می شورم تا دستت بهتر بشه .

مچ بندمو برداشت که گفتم : نه نمی بندم ، می تونم این دو تا تیکه رو بشورم . دکترم گفته کارای ساده رو باید انجام بدم .

به دستم اشاره کرد : حالا یه امروزم من می شورم تا بعد .

تا بعد .. تا بعد .. این واژه دوباره فکرمو مشغول کرد . اخمام تو هم رفت . دستمو گرفت : چی شد ؟! از من ناراحت شدی ؟!

سرمو به دو طرفم حرکت دادم . مچ بندمو که بست از آشپزخونه رفتم بیرون . فکرم درگیر مهران بود .صدای ایلیا تو گوشم پیچید : فکر کنم فرزام تا یه ساعت دیگه می رسه .
این یعنی باید لباسمو عوض کنم .

بی جونو بی حال از پله ها رفتم بالا ، من مهرانو خوب می شناختم بد پیله بودو تا به چیزی که می خواست نمی رسید کوتاه نمیومد . بدبختی نه یه دوست صمیمی داشتم ، نه کسی که اون قدر بهم نزدیک باشه که بتونم حرف دلمو بزنم . این جا بود که کمبود مادرو با تک تک سلولام حس کردم . کاش لااقل با پارسا مهربون تر برخورد کرده بودم تا الان می تونستم مشکلمو باهاش درمیون بذارم .

لباسمو عوض کردم . یه سارافون لیمویی با زیر سازافونیو شلوار سرمه ای پوشیدم یه شال سرمه ای با حاشیه ی زرد که گلای آبی ، سفیدو قرمز داشت سرم کردم . تقه ای به در خورد : خانومی نمیای بیرون . دیگه الاناس فرزامم برسه بیا یه نظر بده ، چه طوری بچینمشون بهتره .

حوصله ی چادرو نداشتم همون جوری از در رفتم بیرون . نگاه خریدارنه ای بهم انداخت . به خودم اشاره کردم : حوصله ی چادر ندارم .

تو آغوش کشیدم : اگه برات سخته بیرونم سر نکن خوب .

با چشمایی تا آخرین حد گرد شده و دهنی به اندازه ی دروازه غار نگاش کردم .


خندید : چیه خب ! اصل متانتو وقاره که تو تمامو کمال داری !اهل لباسای جلفو تنگم که نیستی . حجاب درونیو بیرونی رو با هم داری .

چشمامو ریز کردم نگاهی پر از غضب بهش انداختم : پس چرا روز اول گفتی سر کنم ، اون موقع با وقارو سنگین نبودم .

با شیطنت گفت : بودی ؟!

تخس شدم پسش زدم : اولش نبودم بعدش چی ؟

زد به بینیم : اون موقع فرق داشت .

زدم به سینه ش هلش دادم : چه فرقی ، هان چه فرقی ؟

شونه بالا انداخت : فرق داشت دیگه !اصلآ نمی دونم .

داد زدم : ولی من می دونم ، چون اون موقع بهم اعتماد نداشتی درسته ؟ چون اون موقع ...

با اخم بغلم کردو محکم چسبیدم : باز داد زدی . نه ، بهت شک نداشتم ولی باید امتحانت می کردم .قبول کن که لازم بود .

چشمام خیس شد بهم برخورد دست چپمو بالا آوردم : حتمآ باید این بلا سرم میومد ، حتمآ باید بچه م از دست می رفت تا از امتحانتون سر بلند بیرون بیام ؟!
دوباره داد زدم : آره !

سرمو تو بغلش گرفت : نه به خدا ، نه به جون خودت زودتر از اینا می خواستم بهت بگم ولی حس می کردم خودت دوست داری . وگرنه برام فرقی نمی کرد . بهت اعتماد کامل داشتم .

یه تکون محکم به خودم دادم تا از بغلش پرت شم بیرون ولی دریغ از یه جدایی نسبی : آره اعتماد کامل داشتی که با چهار تا دونه عکس نجابتو پاکیمو زیر سؤال بردی .
پوزخند زدم : هیچ شکی نبود که نباید تو اتاقت که نماز می خوندی وارد شم .

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند : چه کار کنم که سایه ی شوم اون روز از زندگیمون پاک شه ؟! خواهش می کنم التماس می کنم اشتباهمو به بزرگیو خانومیت ببخش .
صداش می لرزید : حلالم کن ، حلالم کن خانومم .
ولم کردو از پله ها دوید پایین .

اشکام گوله گوله ریخت رو گونه م : چرا نگفتی چرا به زبون نیاوردی کافی بود یه جمله فقط یه جمله رو لبات بشینه تا بگم همون موقع بخشیده بودمت . چه طور نمی فهمی که بخشیدمت ! من که از خودمو بچه م گذشتم به خاطر تو و آبروت .

چپیدم تو اتاقم . هندفریامو کردم تو گوشمو از دنیاو اتفاقاش جدا شدم .چند روز بود همین آهنگو گوش می کردم . انگار روحمو نوازش می داد .
برو دست از سرم بردار برو میخوام که تنها شم
منو راحت بذار میخوام که تو حال خودم باشم
خودت بی حوصله م کردی برو دست از سرم بردار
به جای بی خیالیها نشد درکم کنی یک بار
تو خواستی یه پریشونم تو خواستی
تو خواستی رو بگردونم تو خواستی
تو حالم رو نمی فهمی تو حالم رو نمی دونی
نه احساسو نه حرفامو تو از چشام نمی خونی
اگه با سنگو با دیوار من احساسم رو می گفتم
صدایی لااقل مثل ترک خوردن رو می شنفتم
تو خواستی یه پریشونم تو خواستی روبگردونم توخواستی .

سه چهار بار ترانه رو زدم اول . خوب که عقده ی دلمو خالی کردم هندفریو از گوشم در آوردم از بیرون صدا میومد . رفتم پشت در گوشمو چسبوندم بهش . صدای جابه جایی وسایل میومد : چه کار می کنن مگه می خوان اسباب کشی کنن !
قبل از این که درو باز کنم صدای شاکی فرزام رو شنیدم : بابا حالا لازم بود نقل مکان کنین این جا ؟!

صدای آرومو مهربونش گوشمو نوازش داد : باز اومدی یه کار کنیا هی غر بزن . پاییزه فصل بارونو رعدو برق . پریسا از رعدو برق می ترسه تو اتاقم حواسم بهش نیست ولی این جا باشم بهتره هم اون دل گرم می شه هم من خیالم راحته .

دستمو رو قلبم گذاشتم : چیه ؟ چه خبرته ذوق مرگ نشی حالا . سرجات بمون یه وقت نیای بیرون ببینی چه خبره .
لبمو به دندون گرفتم هنوز چیزی رو که باید بگه نگفته . هروقت گفت بپر بیرون بیوفت به دستو پاش .

یکشنبه بودو روز بدبختی من .. قرار بود ایلیا بیاد دنبالم با هم بریم هایپر برای خونه خرید کنیم ..

تو این هفته همه ش کابوس دیدم .
روز چهارشنبه م از مزاحمتاش بی نصیب نموندم ، زیر نگاه دریده ش آب شدم . نفس بهمون مشکوک شده بود ولی من بازم سکوت می کردم .کاش حاج عمو رو داشتم . کاش مثل همیشه که چیزیو ازش پنهان نمی کردم پارسا رو هم بهش معرفی می کردم تا کارم به اینجا نمی کشید .
مغزم بین ای کاشها ، بایدها و نبایدها گیر افتاده بودو هیچ امیدی به نجاتش نداشتم .
از خوابو خوراک افتاده بودم . زیر ذره بین نگاه ایلیا آب می شدم ولی نمی تونستم دهن باز کنم . فکر تحقیر و تنهایی مثل خوره به جونم افتاده بود . ذهنم آشفته و مغشوش بود . نمی تونستم کارامو درست انجام بدم . ورزشای دستمو پشت گوش مینداختم .
خوشبختانه دوشنبه روز حذفو اضافه اعلام شد و من خوشحال از رهایی با خیالی نیمه آسوده به دانشگاه رفتم . روز آخری بود که تو کلاسش حضور داشتم . آرومو سر به زیر روی یکی از صندلی ها جا گرفتم ولی باز این روز آخری هم دست بردار نبود . از نگاههای شرم آورو بوسه های راه دورش چندشم شد . این مرد اون قدر وقیح بود که اخمها و بی محلیام هیچ تأثیری روش نداشت .
اون به دخترای معمولی رحم نمی کرد چه برسه به من که به نظرش دم دست تر بودمو راحت تو چنگش گیر میوفتادم .
به هر جون کندنی بود کلاسو تحمل کردم ، وقتی جمله ی خوش آیند خسته نباشید از دهنش خارج شد نفس راحتی کشیدم . حس نوزادی رو داشتم که تازه متولد شده و از رحم تنگو تاریک نجات پیدا کرده . با خوشحالیو سرخوشی همراه نفس از کلاس زدم بیرون .


تو حیاط نفس با یه نگاه تندو تیز پرسید : معلوم هست تو چته ؟! یه هفته اخلاقت گو مرغی بود بعد امروز یه دفعه با صدو هشتاد درجه تغییر شدی یه آدم دیگه ..

دستشو کشیدم : بیا بینیم با ! مجنون جیگرا میان مطل می شن . یه کی دیگه قرشون می زنها . سرمون بی کلاه می مونه .


با حرکت دستش یه خاک تو سرت تحویلم داد : اوم ! بدبخت شوهر ندیده .


با خنده راه افتادم : من شوهر ندیده رفتم ، تو که زیر دستو بالت زیاده بمون . این نشد یکی دیگه .

زیر چشمی نگاش کردم که دیدم داره به دو میاد : غلط کرده کسی قرش بزنه ، رستمه همین یه دست اسلحه ! کو شوهر ؟

مجنون عاشق جلو در منتظرش بود گونه مو بوسید خداحافظی کردو رفت .

با چشم دنبال ایلیا می گشتم که گوشیم به صدا درومد . جواب دادم ایلیا بود که گفت جلو دانشگاه جا نبوده رفته کوچه پشتی . کوچه پشتی معمولآ خلوت بود زیاد آمدو شد نداشت سه چهار بار دیگه م ایلیا رفته بود اونجا . چادرمو رو سرم مرتب کردم کیفمم رو شونه م انداختمو راه افتادم . وارد کوچه شدم هنوز ایلیا رو ندیده بودم که کسی تو گوشه م گفت : وایسا کارت دارم !

قلبم لرزید . سرمو برگردوندم با یه جفت چشم پر از تحقیرو هوس مواجه شدم که با اخمی غلیظ بهم خیره شده بودن : حالا واسه من کلاس میذاری . فکر کردی کی هستی ؟ ها ؟

با پاهایی لرزون به دیوار تکیه دادم زیر لب نالیدم : نه ، خدایا !

رو به روم ایستاد:دلم برات سوخت گفتم به یه نونو نوایی برسی . بد کردم خواستم هم بهت خوش بگذره هم به یه پولو پله ای برسی . حالا برا من اخمو تخم می کنیو فیسو چست هواس ؟ زنیکه ی هر ..

لحن محکمو مردونه ی ایلیا خفه ش کرد : ببخشید !
حتی جون نداشتم سرمو بلند کنم . ادامه داد : مشکلی پیش اومده ؟

من این لحن صدا رو با تمام وجودم حس می کردم توش عصبانیت موج می زد . کنارم حسش کردم : سلام خانومم خسته نباشی ! چی شده ؟!

فکر کنم متوجه حال زارم شد و فهمید که جوابی از من نمی شنوه که مهرانو مخاطب قرار داد : مشکلی پیش اومده ؟

برای جلوگیری از گند زدن مهران باید کاری می کردم همه ی نیرومو جمع کردم : آقای ماجد یکی از استادامون هستن .

دستمو فشرد : خوشحالم که با یکی از استادای همسرم آشنا شدم ...

مهران با یه پوزخند مسخره پرید تو حرفش : هه ! پس حاج مدبر ، حاج مدبر که شنیدم شمایی ؟
حاج مدبرشو با یه حالت زشتو کش دار گفت .

ایلیا خیلی استوارو با سلابت جواب داد : بله ، خودم هستم .
دستشو جلو برد : خوشبختم .
مهران با اکراه دستشو فشرد . ایلیا رو کرد به من : بریم خانوم که خیلی کار داریم . حتمآ استاد هم کارای مهم تری دارن که باید زودتر بهشون رسیدگی کنن .

با یه اخمی که حساب کار دست طرف مقابل میومد این حرفو زد . مهران یه نگاه به اون انداخت یه نگاه به من : تو دانشگاه می بینمتون . رو پیشنهادم بیشتر فکر کنین ، مطمئن باشین ضرر نمی کنین .

یا قمر بنی هاشم ..با این حرف تیر خلاصمو زد آخه بگو نمی شد اون دهن گالتو ببندی . خونه خراب شدم . مطمئنم برسم خونه باید جلو پلاسمو جمع کنم برم خونه ی ... برم خونه ی کی خدا !!

تقزیبآ کشیده شدم سمت ماشین ، درو باز کرد : بشین !
اون قدر تو خودم بودم که از لحنش نفهمیدم چی در انتظارمه . نالیدم : خدا چه گناهی کردم که این جور باید تنو بدنم بلرزه !

کنارم نشست زیر چشمی نگاش کردم . کاملآ معلوم بود مهران غیرتشو قلقلک داده ! بدون حرف فقط می روند .. اون قدر جو ماشین برام سنگین بودو حواسم پرت که نفهمیدم کی رسیدیم . فقط یه لحظه با دیدن کوچه مون فهمیدم که رسیدیم ! به خونه رسیدیم تا ماشینو زیر سایه بون نگه داشت پیاده شدم ، تقریبآ دویدم سمت ساختمون . بلند طوری که بشنوم گفت : هروقت تونستی برام بگو اون مردک کی بودو جریان پیشنهادش چیه ؟

بدون اینکه برگردم گوش دادم چشمامو بستمو آه از نهادم درومد بعد رامو کشیدم رفتم . به اتاقم پناه بردم یکی از قرصای آرام بخشمو بدون آب قورت دادم . روی تختم افتادمو بر بخت سیاهم اشک ریختم .

صداهای عجیب غریبی از بیرون میومد به زور چشمامو باز کردم . ایلیا بود خشمگینو عصبانی با رگ گردن بیرون زده وارد اتاق شد بالای سرم ایستاد : بلند شو .. بلند شو ببینم .
پشت سرش مهران به در تکیه داده بودو با خنده های چندشش نگامون می کرد . صدای خش دار ایلیا باعث شد نگاهمو از مهران بگیرمو به اون چشم بدوزم : توئه هر.. باز گولم زدی ! تو با این مرتیکه قرار می ذاری بعد خودتو به موش مردگی میزنی دستشو بلند کرد بزنه تو گوشم که صدای مهیبو ترسناکی بلند شد به اون صدا یه دفعه تو خلآ رها شدم . به صدای جیغ خودم از جا پریدمو تو جام نشستم . هوا تاریک بود . صدای رعدوبرقی که ایلیا هفته ی پیش حدسشو زده بود باعث شده بود از کابوس نجات پیدا کنم . نفس نفس زنان از تختم بیرون اومدم،به هول درو باز کردم . ایلیا رو به روم تو تختش نشسته بود تا منو دید پرسید : چی شده ؟

با بغض نالیدم : ترسیدم !

بدون توجه به من دوباره تو جاش دراز کشید . اشکام سرازیر شدن به خودم گفتم : دیدی . دیدی بهت توجه نکرد . اون قدر براش بی ارزش شدی که ....
خنده رو لبم نشست . دستاشو از هم باز کرده بود گوشه پتوشم با یکی از دستاش گرفته بود . خدایا منو به آغوشش دعوت می کرد . به طرفش پرواز کردم خودمو پرت کردم تو بغلش ..
محکم منو به خودش فشرد : نترس خانومی من اینجام خودم مراقبتم .
نمی تونستم اشکامو مهار کنم . بوسه ای گوشه ی لبم زد : آروم بخواب .

ولی من دیگه خوابم نمیومد .


با همه ی وجودم می خواستمش . ترس از کابوسو رعدو برق با شوق خواستنش باعث شد که تو آغوشش فرو برمو لب باز کنم : ایلیا !

تو نور آباژور کنار تخت نگام تو صورتش چرخید تا عکس العملشو ببینم ،با چشم بسته نفس عمیقی کشید : جان ایلیا ، می دونی چه قدر حسرت کشیدم تا باز این جوری صدام کنی ؟

چه خبر داشت از دل داغون من که چه طور براش به درو دیوار سینه م می کوبید . من فقط منتظر بودم اسممو صدا کنه و یه جمله بهم بگه و خلاصم کنه !

بوسه ای به گونه م زد : پریسا باور کن بیشتر از جونم دوستت دارم . باور کن زندگی بدون تو برام از جهنمم بدتره .

بالاخره گفت . بالاخره به زبون آورد اون چه رو که من بی تاب شنیدنش بودم سرمو تو سینه ش فرو بردم : آخیش ، جونمو به لبم رسوندی تا این جمله رو بگیو منو خلاص کنی . مطل همین یه جمله بودم تا بهت بگم منم می میرم برات ، بگم پریسا بدون تو هیچه !

سرمو از سینه ش جدا کرد : پریسا !

اشکام به اختیارم نبودن لبامو با آب دهنم خیس کردم لبخندی زدم : جونم ، زندگیم ، همه ی عشقم ...

با لباش لبامو قفل کرد نذاشت بازم بگم ، بگم اون چه رو که این چند وقت تو دلم مونده بود .
دستمو پشت سرش بردمو همراهیش کردم به موهاش چنگ زدم.
هم می بوسیدم ، هم بوسیده می شدم ، هم از عشق سیراب می شدم هم سیراب می کردم .
بعد از بوسه ای گرمو طولانی منو رو بالش خوابوندو خودش روم خم شد : پریسا نمی خوای برام از ماجرای امروزو از اون مرد بگی ؟!

لبمو تا جایی که می شد تو دهنم چلوندم دندونامو محکم روش فشار دادم : ایلیا به جون خودت من بی تقصیرم . اون کثافت ...

باز نتونستم بگم . یه نگاه پر از عشق بهش انداختم . چشمامو بوسید : می دونم عزیزم ، می دونم خانومی ِ من تو پاکی و نجابت رو دست نداره . پس با خیال راحت بگو و بدون یه لحظه م بهت شک نکردم . اگه ازت می پرسم برای این که حس کردم یه مدته چیزی آزارت می ده و ترسوندتت .

دستامو دور گردنش حلقه کردم ، با موهاش بازی کردم . گفتن حقیقت راحت نبود باید فکر می کردمو کلماتو کنار هم می چیدم . بالاخره چشمامو رو هم فشار دادم نفس عمیقی کشیدم عزممو جزم کردم تا بگم رازی رو که قلبمو به آتیش کشیده بود.براش از اتفاقای قبلو خاطرات تلخم گفتم بعد براش همه چیو تعریف کردم از اولین روز دانشگاه تا همون موقع که ما رو دید .

وقتی حرفام تموم شد نفس راحتی کشیدم . ایلیا با چشمایی که خشمو غیرت توشون خون به پا کرده بود زل زده بود تو چشمام ، رگ گردنش برآمده شده بودو نبض شقیقه ش طوری می زد که وحشت کردم . دستامو از دور گردنش باز کرد از کنارم بلند شد ، رفت .. به همین راحتی منو گذاشتو رفت !
از پله ها سرازیر شد پایین چند لحظه بعد یه دفعه صدای نعره هاش بلند شد . معلوم بود حرفام براش سنگین تموم شده و داره با این فریادا خشمشو خالی می کنه . به پهلو خوابیدم پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم بالشو محکم روی گوشم فشار دادم صدای نعره هاش دلمو ریش می کرد کاش می تونستم برم پایینو دلداریش بدم ولی نه این جوری بهتر بود ، باید با خودشو با گذشته ی سیاه من کنار میومد.
اشک می ریختم .. اشک می ریختم بر بخت سیاهی که تارش غم بودو پودش ماتم تو اون لحظه فقط از خدا کمک خواستم : خدایا کمک کن تا زندگیم دست خوش یه تند باد دیگه نشه . کمک کن تا ایلیا بتونه با این حقیقت کنار بیاد که یه روزی تو وجود من غوغا نامی بوده که وجهه ی خوبی نداشته و مجبور بوده کارای نادرستو ناشایست انجام بده.

با خدای خودم خلوت کرده بودم که پتو از رو سرم کنار رفت سرمو بلند کردم دیوار کوب روشن بودو ایلیام با سینی چای پهلوم نشسته بود : باز که داری گریه می کنی ، پاشو یه چیزی بخوریم که من مُردم از گرسنگی . ناهار نخوردم گفتم می ریم رستورانای هایپر یه چیزی می خوریم که نشد . شامم که نخوردم . دیگه داشتم تلف می شدم که از شانس نیکم بانو لطف کردن به موقع بیدار شدن وگرنه صبح این جا بلوایی بود برای مراسم کفنو دفن ...

از جا پریدم دستمو رو دهنش گذاشتم : نگو ! نگو !
نگوی آخرو با داد گفتم .

بوسه ای به دستم زد : باشه نمی گم .
یه کلوچه داد دستم : فعلآ اینو نوش جان کن تا ببینم برای شام چه فکری می شه کرد

کلوچه رو با ذوق گرفتم یه گاز ازش خوردم با لذت چشمامو بستم : اوم ! این بهترینو شیرین ترین خوراکی دنیاس همین برام بسه !

فنجون چایی رو برداشتم جرعه ای نوشیدم: و اینم گواراترین نوشیدنی !
کلوچه مو تا ته خوردمو چاییمو مزه مزه کردم . ایلیام کلوچه و چایشو خورد .

سینی رو روی پاتختی گذاشت لبامو با ولع بوسید : و این چه طعمی داشت؟!

آروم گفتم : طعم خوش عشق !

بغلم کرد : بی تابم می کنی پریسا .
دستش روی کمرم می لغزید : بی تابم می کنی .
دوباره کنار هم خوابیدیم ، زیر گوشم نجوا کرد : اجازه می دی ، حاج خانوم ؟!

براش ناز کردمو با لوندی جواب دادم : می تونم ندم ؟!

نوچی کرد، به دنبالش دست دراز کرد دیوار کوبو آباژورو خاموش کردو بعد لباس من ... دیگه تنم نبود!

با صداش موجی از گرما تو وجودم پیچید : پریسا ، پری کوجولوم ، بلندشو یه چیز بپوش سرما می خوریا !

بی حال نالیدم : اوم ! ولم کن ، خوابم میاد .

به زور بلندم کرد : خب بخواب کاریت ندارم ، فقط اینو بپوش بعد .

یه چیزی که نمیدونم چی بود تنم کرد : ایلیا ، صبح زود بیدارم کن فردا حذفو اضافه س باید برم درس این مردکو حذف کنم .

خندید : باشه قشنگم ، دیگه بهش فکر نکن ، آروم بخواب .
صدای خنده و آغوش گرمو نرمش منو از این دنیا کندو به دنیای شیرین خوابی آروم برد.


با حس بوسه ای نرمو کشیده شدن بینی روی بازوم چشمامو باز کردم : بیدار شدی ؟ پری مهربون !

یاد آوری اتفاقات شب قبل لبخندی رو لبام نشوند . با چشمایی خمار سر تکون دادم: اوهوم .دستامو دور گردنش حلقه کردم : بلند نمی شی خانومم ؟خودت گفتی زود بیدارت کنم برای حذفو اضافه دیرت نشه .

ابروهامو تو هم کشیدم : آره ، باید از شرش خلاص شم .

دستاش دورم حلقه شدو از تخت جدام کرد تو همون حالت گفت : درسشم حذف کنی از دستش خلاص نمی شی .
منو کشید نشوند رو پاش تازه نگام به لباس تنم افتاد یکی از تی شرتای خودش بود که به تنم زار می زد : منظورت چیه ؟!

با انگشتام بازی میکرد : منظورم واضحه !تو اون دانشگاه اون استاده تو دانشجو ، ممکنه باهاش کلاس نداشته باشی ولی بازم می بینیش

آه سردی کشیدم : خب می گی چی کار کنم من رشته مو دوست دارم براش زحمت کشیدم نمی تونمو نمی خوام انصراف بدم .

زد به بینیم : دیوونه ؟! معلومه که نباید انصراف بدی ؟ به نظرم یه قرار باهاش بذار .

ناباورانه نگاش کردم : جدی که نمی گی ؟

یقه ی لباسمو که گشاد بودو بیشتر پایین کشید یه بوسه روی سینه مهمونم کرد : چرا که نه !

اخمامو تو هم کشیدم قبل از این که اعتراض کنم بلندم کرد : اول برو دوشتو بگیر بیا موقع صبحانه صحبت می کنیم .

لباس پوشیده و آماده پشت میز رو به روی هم نشسته بودیمو صبحانه می خوردیم . : خانومی تا چه ساعتی کلاس داری که بیام دنبالت ؟

جرعه ای چای نوشیدم : فکر کنم تا ظهر حذفو اضافه م طول بکشه . با استادم صحبت کردم قرار شد ساعت آخر برم کلاسش برای همین ساعت 5 یا 5.5 تمومه . ولی نمی خواد بیای دنبالم خودم میام .

یه لقمه دیگه نون کره عسل گرفت جلوم : امروز میام ، می خوام خودت بشینی پشت فرمون ببینیم می تونی . که دیگه از فردا خودت با ماشین بریو بیای .

لقمه رو ازش گرفتم : باشه .
مکثی کردم : ایلیا راهکاری که در مورد مهران گفتی شوخی بود ، نه !

لقمه ی دیگه ای برام درست کرد : نه ، خیلیم جدی گفتم . باهاش یه جای خلوت مثه پارک چیتگر یا شیان قرار بذار .بهش بگو ازدواج کردی یه شوهر غیرتی داری که از قضا خیلیم دوستت داره .

دستامو بهم زدم : خلاص ،اونم به همین راحتی قبول کرد .

شونه بالا انداخت : خب اگه قبول نکرد یه فکر دیگه می کنیم .

دستمو زیر چونه م زدم : خب آقای غیرتی اگه تو اون جای خلوت بلا ملایی سرم آورد چی ؟

از جاش بلند شو فنجونشو تو سینک گذاشت : نه فکر نکنم اون قدر جسارت داشته باشه . تازه برای بار اول این کارو نمی کنه چون می دونه با این کارش بیشتر ازش متنفر می شی .

فنجونشو آبکشیدو دستشو خشک کرد : شماره ازش نداری ؟

زیر لب تکرار کردم : شماره داد. ولی یادم نیست ...
یادم اومد : آها ،شماره داد منم از ترس اینکه نفس متوجه نشه چپوندمش تو جیب کیفم .

دست کردم تو کیفم کاغذ مچاله شده رو بیرون کشیدم : ایناهاش .

شماره رو گرفت ، گوشیشو از روی اپن برداشتو شماره گرفت : بگیر باهاش صحبت کن . حرفی از حذف کردن درسشم نزن .

چند تا بوق زد ولی برنداشت . خوشحال شدم : برنمی داره .

ایلیا دوباره رو شماره کلیک کرد : خب دوباره بگیر .

این بار بعد از دو سه بوق با صدایی خوابالو و شاکی جواب داد : الو بفرمائین .

گیج به ایلیا نگاه کردم سرتکون دادو به گوشی اشاره کرد آروم گفت : جواب بده .

از اون طرف صدای انکرالاصواتش به گوشم رسید: بفرمائین .

ایلیا دستمو گرفت : الو استاد ماجد ؟

صدام می لرزید . لحن صدای اونم تغییر کرد : بله خودم هستم .

ایلیا دکمه ی loud رو زد تا خودشم بشنوه : من پریسا سالاری هستم .
بی اختیار لبام لای دندونام جا گرفتنو چشمام بسته شدن .

خندید : عزیزم می دونستم تماس می گیری .

صدای زنی از اون طرف به گوش رسید معلوم بود بهش نزدیکه : مهران برو بیرون حرف بزن خوابم میاد .
حس کردم با شنیدن واژه ی عزیزم احساس خطر کرده و می خواد اعلام وجود کنه .

مهران محکم گفت : یه لحظه گوشی .
صدای دادش بلند شد با اینکه گوشی رو دور گرفته بود ولی صداش به وضوح شنیده می شد : خفه شو . پاشو گم شو بیرون . مگه اینجا هتله .

زن هم در جوابش داد زد : هان چیه باز هار شدی ؟

مهران داد زد : گم شو بیرون زنیکه ی پدر سگ دیگه م دورو برم آفتابی نشو که بد می بینی .

صدایی اومد و متعاقب اون فریادِ زن : چرا می زنی مرتیکه ی بیشرف ! دستت بشکنه . پس چی شد اون قربون صدقه های دیشبت .

خنده ی چندش آوری تحویلش داد : دیشب مست بودم کارمم گیر بود .تو رو خوردم حالام بالا میارم.

حرفای زشتو رکیکش باعث شد پیش ایلیا خجالت بکشم پاهام می لرزید سرمو به بازوش تکیه دادم بغلم کرد فکر کنم فهمید که حتی حس نگه داشتن گوشیو ندارم که ازم گرفتش .

مهران با لحنی آرومو گول زن گفت : گوشی دستته عزیزم ؟

لبام به هم دوخته شده بودن نمی تونستم حرف بزنم . ایلیا تکونم داد . سر بلند کردم . ای وای این چرا این شکلی شده . صورتش تا تو گوشاش قرمز شده بودو رگ گردنشم دست کمی از طناب نداشت . دوباره مهران گفت : غوغا ، غوغا جان هستی عروسک .

با صدایی که از ته چاه بیرون میومد : بله ، گوشی دستمه .

خنده ای کرد : یه وقت به خاطر این نکبت ناراحت نشی . خودت می دونی چه سیریشایین بچسبن دیگه می خوان برا همیشه بموننو کنده نشن . همه که مثل غوغا خوشگله ی من نیستن که .

گوشی چنان تو دستای ایلیا فشرده شد که گفتم همین الانه که خرد بشه و دستشم ناقص کنه .

ادامه داد : به خاطر تو هرکاری می کنم این اولین کارم همه ی اینا رو از زندگیم می ندازم بیرون

با حرص جواب دادم : لازم نیست .

با همون لحن لوده ش جواب داد : نه اتفاقآ لازمه چون از این به بعد تو می شی تنها بانوی قلبم .

فشار دست ایلیا روی کمرم نشون از غیرت قلقلک داده شده ش بود . معلوم بود خیلی به خودش فشار میاره تا ساکت بمونه . ولی چرا نمی دونم .برای این که زودتر این نمایش تلخو تموم کنم گفتم : می خوام ببینمتون .

صداش رنگ دیگه گرفت : چه خوب ! پس اون مرتیکه ی دیروزی چی می شه ؟!

دندونامو رو هم فشار دادم دستمو دور کمر ایلیا انداختم : به خاطر همونه که می خوام بینمتون .

خندید : می دونستم هیچکی غیر من قدرتو نمی دونه . ناکس تا منو دید ولت کرد آره ؟!
قهقه سر داد : از اون رگ بالا زده و نگاش معلوم بود بهت شک می کنه و می ذاره می ره تو رو می ذاره واسه خودم . این جور مردا همشون لنگه همن تا یه مردو کنار زنشون ببینن نمی پرسن طرف کی بودو چی کار داشت زرت می زنن زن رو ناکار می کنن بعدم می گن تو رو به خیر ما رو به سلامت زن ناشزه به درد ما نمی خوره . خیلی راحت می شه از میدون به درشون کرد .

بوسه ی آرومی روی پیشونیم نشستو تنگ تر به سینه ش فشرده شدم . می دونستم به چی فکر می کنه . صحت این حرفا رو به خوبی درک می کرد .
سکوت بینمون طولانی شد باز صدای زنه بلند شو : پاشو پولمو بده برم .

معلوم بود دوباره کتکش می زنه : نمی بینی دارم حرف می زنم صدای نکره تو می ندازی سرت . پول می خوای . گ.. خوردی . اون همه دیروز خرجت کردم .

صدای زن اوج گرفت : تو بی خود کردی .مگه من گفتم خرج کن . من پولمو می خوام .
یه چیزی پرت کرد : فکر کردی من عاشق چشمو ابروتم نخیر به این پول احتیاج دارم که الان اینجام .

مهران داد زد : حیف که الان یه کار مهم دارم وگرنه حالیت می کردم .

زن : کار مهمت چه می خوای یکی دیگه رو گول بزنی بیوفته تو دامت . بعدم مثه من به خاطر یکی دیگه بندازیش بیرون

صدای پرت شدنو شکستن چیزی بعدم قطع تماسو سکوت .
ایلیا گوشی رو پرت کرد رو اپن با دو دست بغلم کردو به خودش فشردم . روی سرمو می بوسید . منم دستامو دور کمرش پیچیده بودمو اشک می ریختم : ایلیا . عزیزم . تو پاداش کدوم کار خوبم بودی . این سرنوشت من بود اگه خدا تو رو برام نمی فرستاد .

دستاشو دو طرف صورتم گذاشت پیشونیمو بوسید دوباره به خودش فشردم : هیش . اصلآ دیگه بهش فکر نکن مهم اینه که الان اینجایی و تو آغوش مردی هستی که با تمام وجود دوستت داره .

سرمو بلند کردم نگام به نگاش بود ، تو گریه لبخندی رو صورتم نشست که با صدای گوشی ایلیا محو شد .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 806
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,151
  • بازدید ماه : 27,032
  • بازدید سال : 177,131
  • بازدید کلی : 11,674,271