close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

ایلیا سریع دکمه ی اتصال تماسو زدو بازم صدای بلند . مهران با لحن جدی گفت : الو . جواب دادم : بله . لحن صداش عوض شد : غوغا جان عزیزم خودتی ؟ صورتمو…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1877 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:51 نظرات ()

ایلیا سریع دکمه ی اتصال تماسو زدو بازم صدای بلند . مهران با لحن جدی گفت : الو .

جواب دادم : بله .

لحن صداش عوض شد : غوغا جان عزیزم خودتی ؟

صورتمو از نفرت جمع کردم ، ایلیا با حرکت چشم ازم خواست آروم باشم در حالیکه معلوم بود خودش اصلآ آروم نیست واگه مهران دم دستش بود الان جنازه شده رو زمین دراز افتاده بود . به اجبار جواب دادم : بله خودم هستم .

گفت : خوبه ، عزیزم داشتی می گفتی یه قرار بذاریمو همو ببینیم ولی نگفتی کجا !...............................................

_: نمی دونم یعنی مهم نیست فقط یه جای خلوت باشه ..

خندید : جـون ، خوشم میاد مثه خودمی ، توئم از جاهای خلوتو بی سر خر خوشت میاد . پاشو بیا خونه ی خودم .

ایلیا سریع اخماش رفت تو هم با سر مخالف بودنشو نشون داد خودمم که منزجر از درخواستش ابرو تو هم کشیدم : نه نه ، خونه ت نه ، بیرون باشه .
برای این که باز یه مکان خالی دیگه رو نکنه گفتم : مثه پارک چیتگر یا ..

سریع پرید تو حرفم : عالیه ! من یه جا سراغ دارم خیلی باحاله جون می ده واسه شیطونی !
باز پنجه ی ایلیا تو کمرم فرو رفت : فقط کجا بیام دنبالت .

ایلیا اشاره کرد که یعنی بگو خودم میام : نه نه ماشین دارم خودم بهتره کسی ما رو با هم نبینه .

باز خنده ی لوسی تحویلم داد : راس می گیا . من اصلآ حواسم به این یکی نبود . ووروجک .

صدای نفس پر صدای ایلیا اعصابمو بهم ریخت . قرارمونو برای روز سه شنبه یعنی فرداش که من بعد از ظهر کلاس نداشتم فیکس کردیم .

وقتی تماسمون قطع شد رو به ایلیای عصبی گفتم : حالا چی می شه ؟

بی حواس با صدای بلند گفت : نمی دونم .
منو از خودش جدا کرد : عجله کن الان دیرت می شه .

از آشپزخونه رفت بیرون منم دنبالش : نمی دونی ! یعنی چی منو انداختی جلو بعد می گی نمی دونم .

برای فرو بردن خشمش چشماشو بستو سوئیچو تو دستش فشرد : تا فردا یه فکری می کنم .
از خونه زد بیرون .به شدت عصبانی بود دیگه اخلاقش دستم اومده بود اگه یه کم دیگه سؤال می کردم حتمآ یه دعوای حسابی بینمون راه میوفتاد ، پس بهتر دیدم که سکوت کنم .

توی دانشگاه مدام با نگرانی اطرافمو می پاییدم می ترسیدم یه دفعه سر برسه و اراجیفشو شروع کنه . خوشبختانه به خیر گذشتو ندیدمش . ساعت 5 کلاسم تموم شد می دونستم مهران تا ساعت هفت کلاس داره پس با خیال راحت خودمو به ایلیا رسوندم . اول هرچی گشتم پیداش نکردم زنگ زدم : جانم . سلام .

شاکی با صدای نیمه بلند گفتم : مگه نگفتی میام دنبالت ؟!

خندید کلی با صبح فرق داشت : خوب اومدم دیگه . منتها با ماشین خودتم .

سرمو چرخوندم دیدم داره چراغ می ده . دوید طرفش : از دور با حرکت انگشت براش خطو نشون کشیدم . قهقه ش هوا رفت . خودش صندلی بغل نشسته بودو جای منو پشت فرمون خالی گذاشته بود تا رسیدم درو از داخل برام باز کردو با یه لبخند پری کش گفت : بپر سوار شو می خوام با خانوم خودم برم دور دور .

با خنده سوار شدم : سلام .

همون طور جواب داد : علیک سلام خانوم . نه خسته !

صندلیو آینه هامو میزون کردم : خسته نیستم فقط از دلشوره و نگرانی به مرز گلاب به روت رسیدم.

مثل صبح نبود آروم شده بود سرخوش جواب داد : نترس بابا این جوجه استاد عددی نیست فوق فوقش دیدی خواست اذیت کنه یه زنگ بزن صدو ده .
به تقلید از خودم یه چشمک زد : بلدی که خانوم حاجی . حالا دیگه راه بیفت دیرمون شد .

با یه بسم الله حرکت کردم اولش برام سخت بود هول می شدم دنده ها رو قاطی می کردم . ولی ایلیا صبورو مهربون راهنماییم می کرد و ازم می خواست خونسردیمو حفظ کنم . یواش یواش از اون حالت بیرون اومدمو شدم همون پریسای قبل که عاشق رانندگی شده بود . یه کم که به قول ایلیا دوردور کردیم پرسید : دستت خوبه ؟! اذیت نشدی ؟

جواب دادم : هنوز یه کم سخته برام ولی خوبیش اینه که دست راستم نیست مشکلی تو دنده عوض کردن ندارم .سری تکون داد : خوبه ، پس فردا می تونی خودت بری !

دوباره داغ دلم تازه شد : وای ایلیا کاش این کارو نمی کردیم .

خیلی راحتو بدون دغدغه گفت : خانوم من قوی تر از این حرفاس فردا می ره ، حق این مردکو کف دستش می ذاره و برمی گرده .

آن چنان لحنش محکم بودو رو تصمیمش اصرار داشت که فهمیدم از حرف زدن باهاش به هیچ نتیجه ای نمی رسم پس بی خیال شدمو به رانندگیم ادامه دادم .

شب رو همون تخت تو هال بالا کنارش دراز کشیدم . منو از پشت تو بغلش کشید بوسه ای به لاله ی گوشم زد : یه سوپرایز جالب برات دارم که فردا برگشتی خونه بهت نشونش می دم .

ذوق کردم : آخ جون من می میرم برای سوپرایز .

با خنده بوسه ای رو لبام زد : تو باید زنده بمونی برام .

گونه مو آروم نوازش کرد : ببخش خانومم که به قولم عمل نکردم من بهت قول دادم که خوشبختت کنم ولی تا حالا موفق نبودم .

چه می دونست که من خودمو خوشبخت ترین زن روی زمین می دونستم و با اتفاقهاییم که صبح افتاده بود مطمئن شدم که این زندگی از دعاهای مادرمو پاسخ معصومیت از دست رفته ی خودمه ..


صبح که میخواستم از خونه برم بیرون یه گوشی بهم داد: ممکنه بخواد باهات تماس بگیره .

یه نگاه به گوشی انداختم یه نگا به خودش : این که گوشی ِخودته .

گوشی رو تو دستش تکون داد : نه این همون خطیه که دیروز باهاش زنگ زدیم از دیروز صد دفعه تماس گرفته اگه تو دانشگاه پرسید بگو موقعیت جواب دادن نداشتی .

منوبگو که فکرکردم با خط خودش زنگ زده گوشیو ازش گرفتم لبای خشکمو با اب دهنم خیس کردم : می ترسم.

گونه مو نوازش کرد: توکلت به خدا باشه همه چی به خوبی تموم میشه ایشالله.

بافکری درهمو قلبی که از ترس یکی درمیون میزد با ماشین خودم راهی دانشگاه شدم . تا رسیدم اول صدقه دادم . حس قربانی رو داشتم که خودش با پای خودش به مسلخ می ره .
مهرانو تو راهرو دیدم یه شونه شو به دیوار تکیه داده و مشغول فک زدن با یه دختره بود از اون تیپ مکش مرگماها که خودشم تنش می خارید . مهران همچین با نگاه داشت دولپی قورتش می داد که اصلا منو ندید دخترم هی بی خودی می خندیدو به بدنش کشو قوس میداد تمام اندامش سخاوتمندانه به معرض نمایش گداشته بودو هرزچندیم دستاشو با طنازی تکون می دادو با ناخنای کاشته و طراحی شدش دل مهرانو اب می نداخت یه لحظه به خودم اومدم چنان محو طنازی دختره شده بودم که از خودم غافل شدم . از فرصتی که دخترک برام فراهم کرده بود استفاده کردم ، چادرمو جلو کشیدمو خودمو به کلاس رسوندم روی یکی از صندلیای ته نشستم با فکر به چند لحظه قبل خنده م گرفت دختری که انقدر توجه منو که هم جنس خودشم جلب کرده بود ببین چه به روز دل جنس مخالف میاورد . با خودم گفتم همینان که اسم بقیه رو هم بد نام می کننو باعث می شن تا حرف از جدا کردن جنسیت تو دانشگاها پیش کشیده بشه .

با اوضاعی که داشتم می دونستم ازدرسو کلاس چیزی نمی فهمم پس همون بهتر که تو دید نباشم حق با ایلیاس باید زودتر مشکلمو حل می کردم وگرنه این اومدن رفتنا هیچ فایده ای نداره.
تو افکارم غرق بودم که گوشیه زنگ خورد خود منحوسش بود. جواب دادم: بله

با همون لحن حال بهم زنش گفت: کجایی عزیزم ؟

جواب دادم: تو کلاسم .

لوس شد: اِ ، پس چرا ندیدمت!

حالم بد شد مَردم انقدر جلف نوبره ! بدجنس جواب دادم ولی من دیدمتون.با یکی ازدانشجوا مشغول بودین .

لحنش عوض شد: آخ دیدی ول کنم نبود، کاش میومدی نجاتم می دادی دردونه م!

تو دلم گفتم: تو که راست می گی.

استادرسیدو منم سریع گفتم: ببخشید استادم اومدن باید قطع کنم .

گفت: با اینکه برام سخته ولی تاظهر صبر می کنم...

دو تا کلاس داشتم که از هیچکدومشون چیزی عایدم نشد. آخرین کلاسم که تموم شد راه افتادم برم که مهرانو تو راهرو دیدم چشمکی زد : خانوم سالاری چند لحظه بایستید کارتون دارم .

چند تا از دخترا یه نگاه بهمون انداختنو با پوزخند مسخره ای راهشونو کشیدنو رفتن . جلو اومد : با هم بریم ؟

ته دلم خالی شد : نه ، نه ! من ماشین آوردم برای این که کسی تو دانشگاه مشکوک نشه بهتره جدا جدا بریم .

سر تکون داد : اوهوم ، حق با توئه .
با یه نگاه که حس کردم تا ته دل اندرونمو می بینه ادامه داد : آخه تو که برا آدم حواس نمی ذاری که پیشی ملوس .

اَه اَه ، حالم بد شد مرتیکه ی خرس گنده ی چندش ! چند تا فحش آبدار دیگه م نثارش کردم

دوباره گفت : پس من می رم توئم دنبالم بیا .یه جای باحال سراغ دارم ، جون می ده برای ملاقاتای .. هوم خودت که منظورمو بهتر می فهمی ! هوم !

اضطرابم بیشتر شد ، عرق سرد رو پشتم نشست یه لحظه خواستم جا بزنم ولی اخلاقشو می دونستم اگه الانم جا می زدم ول کن نبودو هی می خواست موی دماغم باشه ، آبرو برام نمی ذاشت تو دانشگاه. به قول ایلیا باید این مشکل حل می شد . مرگ یه بار شیونم یه بار .

به هر جون کندنی بود دنبالش راه افتادم مسیر چیتگرو پیش گرفتو منم دنبالش .به پارک که رسیدیم هی چرخید ، هی چرخید آخر یه جای کاملآ پرتو پر درخت وایساد اینجا اگه منو می کشتم کسی نمی فهمید . از ماشینش پیاده شدو اومد طرفم . چند قدمی که جلو اومد یه دفعه یه موتور سوار نمی دونم از کجا پیداش شد از ترس جیغ کشیدم وای خدا اون یه هم دستم داشت . موتور سواره به ماشینم که رسید موتورشو رو زمین ول کرد کاسکتشو از سرش برداشت ، یا خدا این که ایلیا س تا مهران بفهمه چی به چیه مشت اولو گذاشت تو چونه ش که ولو زمین شد. از خوشحالی نمی دونستم چه کار کنم یه کم گریه می کردم یه کم با صدای بلند می خندیدم دستمو رو دهنم گذاشته بودمو محو تماشای مردم بودم . تو دلم قربون صدقه ش می رفتم که مهرانم نامردی نکردی با سنگی که از زمین برداشته بود زد تو سر ایلیا خواستم پیاده شم که یه ماشین دیگه بین ماشین منو مهران وایساد صدای دادی منو سر جام می خکوب کرد : تو بشین سر جات .

با نگرانی نگاش کردم چی می دیدم این که پارسا بود . پس راننده ! چه برنامه ریزی دقیقی اردلانم تو بازی بود .
تا مهران بخواد بفهمه چی به چیو کی به کی دو تایی بهش حمله کردن . ایلیام با این که زخمی شده بود ولی دست بردار نبود . با دو دستم فرمونو چسبیده بودمو با دقت به این زدو خورد چشم دوخته بودم . سه تایی ریخته بودن سرشو تا می خورد زدنش ، درسته اونم یه مشتایی حواله شون می کرد ولی زورش به سه نفر نمی رسید .
وقتی دیگه حسابی از خجالتش درومدن ایلیا انداختش رو کاپوت ماشین من ، شیشه رو کشیدم پایین خواستم ازش بخوام تمومش کنه که شنیدم به مهران می گه : ببین این خانوم زنه منه ، ناموسم ، عشقمه زندگیمه . همین جا اون چیزایی که از گذشته ش می دونی چال می کنیو از ذهنت پاک می شه .
دستشو رو گردن مهران فشار داد : دیگه مزاحمش نمی شی .
به من اشاره کرد : این خانوم از این به بعد برای شما خانوم سالاریه .. شنیدی خ/ ا/ن/و/م/س/ا/ل/ا/ر/ی/
طوری شمرده شمرده و با تأکید گفت که چشمای مهران بدبخت از ترس داشت از پس سرش می زد بیرون . وقتی جوابی نداد ایلیا تو صورتش فریاد کشید : مفهوم بود ؟!
من دو متر پریدم هوا چه برسه به مهران بیچاره که فقط تونست سرشو تکون بده .
ایلیا رو عصبانی دیده بود ولی تو این لحظه ماورای تصورم بود . یقه ی پیرهن پاره پوره شو گرفت از رو کاپوت بلندش کرد همون طور نگهش داشت : اما بعد ، اگه باد به گوشم برسونه یه نفر مزاحمش شده من فقطو فقط تو رو مقصر می دونم اون وقته که اسراری ازت فاش می کنم که از دانشگاه که سهله از این مملکت بیرونت بندازن . یه مشت دیگه حواله ی صورتش کرد : مفهوم بود .

بیچاره بی رمق فقط سر تکون داد . دهنش غرق خون بود دوباره ایلیا بلندش کرد : یه چیز دیگه فکرشم نکن که بخوای بری سراغ پلیسو شکایتو این حرفا ، چون اون وقت خودم به جرم نظر داشتن به یه خانوم متأهل می دم چوب تو آستینت کنن .
به حالت مسخره خاک لباسشو تکوندو ادامه داد : مطمئنم اون قدر عاقل هستی که فهمیده باشی باید پاتو از کفش من بکشی بیرون .
مهران سر تکون داد . سوار ماشینش شدو راشو کشید بره فقط لحظه ی آخر از حرص دلش چند تا فحش رکیک داد که پارسا دنبالش دوید بهش نرسید یه لگد به زمین زد که خاکا رو به هوا بلند کرد : اگه مردی وایسا !

ایلیا لبخندبه لب جلو اومد .منم خواستم با لبخند جوابشو بدم که با دیدن پیشونی مجروحشو خونی که روش بود دلم ریش شدو اشک رو گونه م نشست .


با دلنگرانی درو باز کردم پیاده شم دو تا پاهامو بیرون گذاشتم دستمو دراز کردم جعبه ی دستمال کاغذیو برداشتم برگشتم که سایه ی ایلیا رو سرم بود : نمی خواد پیاده شی خانومم .

جعبه دستمالا رو به سمتش گرفتمو به سرش اشاره کردم : پیشونیو لبتو پاک کن سریعم بیا تا بریم دکتر معاینه ت کنه .

خندید تو همون حالت دستشو جلو آورد دستمالی برداشت : دکتر ؟
یه دفعه آخش هوا رفتو صورتشو جمع کرد با صدایی که درد توش موج می زد جواب داد : پس پارسا چی کارس ؟ یه دکترو یه وکیل که بی خود دنبال خودم راه ننداختم که .
گوشه ی لبشم با درد پاک کرد : یکیشون آوردم برای مداوا اون یکیم برای این که اگه کار بالا گرفت شاهد باشه و ازم دفاع کنه.

دردشو حس می کردم صورت منم جمع بود با دندون بسته نفسمو به دهنم کشیدم : سیس! اصلآ یادم نبود . اون قدر تو تنشو اضطرابم که مغزم کار نمی کنه .

نگاهی به دستمال انداخت : نه خدا رو شکر خونش بند اومده . خیلی شانس آوردم هم سنگه درستو حسابی تو دستش جفتو جور نشد همم من سرمو به موقع کنار کشیدم وگرنه الان دراز به دراز افتاده بودم ...

داد زدم : بس تو رو خدا ایلیا امروز به اندازه ی کافی حرص خوردم توئم با این حرفا بیشتر حرصم نده .

به صدای پارسا هر دو به طرفش برگشتیم : آی ایلیا خان ! هواست جمع با شه ها من اینجام نبینم با دردونه بد رفتار کنیا.
به گردنش زد : ببین رگ نیست که لامصب طنابه .

ایلیا قهقه زد : کم لغز بخون .
بعد خودش محکم به گردنش زد : این از طنابم کار گذرونده سیم بکسر جون تو .
به پشت سرش اشاره کرد : یه نمونه شو که الان ملاحضه فرمودین !

دست به سینه با دهن باز محو کل کل اون دو تا بودم که دست اردلان به آرومی رو گردن ایالیا نشست : داداش محض اطلات بگم سیم بکسر که سهله اگه بشه اندازه ی پایه های برج میلاد ..
به من اشاره کرد : بازم پیش آبجیمون از مو نازک تره .
بعد با تکون سر به من سلام کرد . داشتم جوابشو می دادم که ایلیا با نگاهی پر از عشق نگام کردو جواب داد : اون که صد البته .
بعد دستشو جلو بردو با اردلان دست دادو تشکر کرد . پارسا جلو اومد ایلیا نیم نگاهی بهش انداخت همون طور که دست اردلان تو دستش بود به شونش زدو کشیدش کنار تا راهو برای پارسا باز کنه . پارسا کنار در جلوی پلم ایستاد تکیه شو داد به درو سقف ماشین یه کم خم شد طرفم : سلام عزیز دلم . هنوزم نمی خوای کوتاه بیایو قبول کنی اتفاقای پیش اومده تقصیر من نبوده ؟
بیشتر خم شد : هنوزم نمی خوای تحویل بگیری ؟ خانوم خانوما .

یه کم خودمو بالا کشیدم حق با اون بود تنها کسی که تو این قضیا بی گناه بود اون بودو من بی خودی مؤاخذه ش کرده بودم . بوسه ای به گونه ش زد : سلام .
خیلی آروم گفتم : خوبی ؟!

ابروهاشو بالا دا خندیدم خواست جواب خنده مو بده که دستش رو فکش نشست آروم گفت : وقتی می بینم تو خوبی منم خوبم .
با دستش تکونی به فکش داد : بی وجدان بد زد تو فکم.
دهنشو باز بسته کردو دوباره حرکتش داد : شانس آوردم نشکسته .

یاد ایلیا افتادم : یه نگام به پیشونی شوهر من بندازی جای دوری نمی ره ها .
دستشو رو چشمش گذاشت خواست بره سمت اون دو تا که گفتم : به عمرم دکتر بزن بهادر ندیده بودم که به یمن وجود منحوس مهران رذل دیدم .

لبخند نیمه ای زدو رفت .نگاهی به پیشونی ایلیا انداخت آروم حرف میزد ولی از حرکت لباشو فرم صورتش معلوم بود که چیز مهمی نیست . اردلان با ایلیا دست دادو از همون جا با من خداحافظی کردو سوار ماشینش شد . اون دو تا اومدن پیش من . پارسا خم شد پیشونیمو بوسید : خوشحالم همراه خوبو با غیرتی گیرت اومده .
چشمکی زد : درسته یه موقعها به سگ می گه زکی ولی رو هم رفته قابل تحمله .

قش قش خنده ی ایلیا هوا رفت : عیب نداره داداش هرچه می خواهد دل تنگت بگو .
آروم به کتفش زد : ممنون که اومدی .

پارسام نرم با مشت به شونه ش زد : می تونستم نیام ؟! موضوع سلامتی خواهرزاده م بودا !

ایلیا به موتور اشاره کرد : دکی جون یه لطف می کنی این موتورو برسونی حجره ی حاجی .

پارسا یه اشاره به من کرد : الان خواهرزاده م می گه دکی موتور سوار ندیدیم .
رو کرد به من : زیارتت قبول عزیزم ...
به سرتا پاش اشره کرد : امروز یه دکتر همه چی تموم جلوت قد علم کرد .

خندیدم که باز دستش رفت طرف فکشو چهار تا لیچار دیگه بار مهران کرد .

اون دو تا راهی شدن هر دو برای ایلیا بوق زدن اونم با حرکت دست جوابشونو داد . بعد سرشو آورد جلو صورتش دربو داغون بود ولی لبخند مهربونی به لبش بود : امروز حسابی خونین مالین شدیا !

آروم گفت : فدا سرت .تو ببخش که امروز حسابی ترسیدی .

اخم کردم : ترسیدم ! ترس مال همون چند دقیقه ی اولش بود مردمو زنده شدم اینجا که رسیدیم دیگه ..

لبامو با لباش بست : ولش کن دیگه م فکرو درگیرش نکن . پرونده ی مهران ماجد برای همیشه بسته شد .

ماشینو دور زد کنارم نشست سرشو به پشتی صندلی تکیه داد . منم برگشتم سر جام نشستم : مطمئن ؟

چشماشو باز کرد یه نگاه کج بهم انداخت : شک نکن خانومم ، شک نکن .

دوباره چشماشو بست . ماشینو روشن کردمو با قلبی سرشار از عشقو امید به سمت خونه راه افتادم ..


چند روزی از جریان چیتگرو به قول ایلیا بسته شدن پرونده ی مهران می گذشت واقعا دیگه کاری به کارم نداشت هر وقت که منو تو راهرو می دید با اخم روشو برمی گردوند . استاد عزیز بعد از اون اتفاق دو روز دانشگاه تشریف نیاوردن بعدم باد به غبغب انداخت که اراذل اوباش ریختن سرشو زورگیری کردن و اونم به خاطر این که حوصله ی آژانو آژان کشی نداشته قید شکایتو برو بیای کلانتریو زده و ترجیح داده موضوع مسکوت بمونه البته این اخبار به یمن دوستی با نفس دستگیرم شد . تو لم چند تا فحش آبدار نثار استاد عزیز کردم . برای ایلا که تعریف می کردم با حرص گفتم : اراذل اوباشم زورگیر خودشو جدوآبادش .. یه کاره !

ایلیا با اخم نگام کرد : اصلآ دوست ندارم خانومم با این لحن صحبت کنه .


دستمو به کمر زدم : پس چی بگم ؟

با لحن مسخره ای گفتم : حضرت والا جناب استاد عزیز از اینکه دایی و همسرمو به القاب اراذل ، اوباش و زورگیر ملقب کردید کمال تشکر را دارم .
زل زدم تو چشماش : خوب بود ، حالا این لحن برای هسر شما مناسبه ؟!

سرشو با خنده تکون دا منو کشید رو پاش : کم شیطونی کن ، وروجک !


دست به سینه رو پاش نشستم : حالا که این جوره اصلآ این صفتا حقته ، یعنی هر سه تون حقتونه. اراذل اوباش زورگیر .

زبونم تا آخرین حد براش درآوردم بینیمو چین دادم ، خواستم از رو پاش بلند شم منو محکم با یه دستش نگه داشتو با دست دیگه قلقلکم داد : حالا دیگه من زورگیرم دیگه !
بلند شد منو با خودش همراه کرد : بیا تا بهت بگم به کی می گن زورگیر .

با جیغو داد دستمو از دستش کشیدم بیرون دور خونه دنبالم دوید آخرم منو بین بازوهاش اسیر کردو مفهوم زورگیرو درستو حسابی بهم فهموند .


زندگیمون دوباره رنگ آرامش گرفته بود تنها چیزی که کمبودش کاملآ تو خونه حس می شد محبتو مهربونی خاله و عمو بود .دلم آغوش گرمو پدرانه ی عمو و مهرو محبت مادرانه ی خاله رو می خواست .درسته ته قلبم رنجیده بودم ولی دیگه به این نتیجه رسیدم که اونام گول خوردن .


دو روز قبل از عید غدیر یه روز سردو بارونی بود از اون روزا که من دلم می گرفتو فقط حضور ایلیا می تونست تسکینم بده . نمی دونم چه سری بود که هروقت دلم می گرفت آسمونم با من همراه می شد .رو صندلی گهواره ایم جلوی پنجره قدی پذیرایی نشستم ، پانچومو دورم گرفتمو به آسمون بارونی شب چشم دوختم فکرم درگیر اتفاقای روز قبل بود . بابا با ایلیا تماس گرفته و ما رو برای جشن روز عید دعوت کرده بود . وقتی ایلیا بهم گفت با عصبانیت داد زدم : من نمیام .

بعدم به اتاقم پناه بردم . طبق معمول همیشه وقتی سرتق می شدمو داد می زدم ایلیا دیگه بهم محل نمی دادو با ابروهایی تو هم رفته بهم می فهموند که رفتارم درست نبوده ، اون شبم فقط جوابم یه اخم غلیظ رو پیشونیش بود ولی من اصلآ حوصله ی عذر خواهی نداشتم ، دلم می خواست تنها باشم من از اون پدر چه خیری دیده بودم ؟ می دونستم الانم منو برا وجود خودم نمی خواد اون فقط می خواست منو جلوی دوستو آشنا به نمایش بذاره و با افتخار سر بلند کنه و بگه دخترم عروس حاج مدبره و دانشجوی رشته ی حقوق . این براش زیاد بود خیلی زیاد ..
تو این فکرا بودم که به صدای ماشین چشم از آسمون کنده شدمو برگشتم زمین . ایلیا به عادت همیشه بعد از وارد شدن درو نبست یه ماشین دیگه پشت سرش وارد شدو بعد در بسته شد . وای خدای من چی می دیدم ! پارسای عزیزم بود از جام پریدم پانچومو با دستام محکم گرفتمو دویدم تو حیاط . با ذوق رفتم تو بغلش : تو کی اومدی .

پیشونیمو بوشید : سلام خوشگلم ، یکی دوساعتی میشه .


از خجالت لب به دندون گرفتم : ببخش اون قدر از دیدنت خوشحال شدم که سلام کردن یادم رفت .


پارسا به ایلیا که داشت می رفت تو اشاره کرد : یه چیز دیگه م یادت رفت .


با بغض نگاش کردم ، از خودم بهتر می شناسمش از طرز راه رفتنش کاملآ معلوم بود ناراحته . پارسا رو رها کردمو خودمو بهش رسوندم هیچ وقت نمی تونم ببنیم ازم دلگیر باشه . از پشت بغلش کردم بوسه ای به کتفش زدم : ببخش عزیزم .


به همراه یه بازدم پر صدا صاف ایستاد دستامو که دورش حلقه شده باز کردو منو کشید تو بغلش : تو گلمی ، عشقمی .

روی موهامو بوسید : وقتی تو غالب غوغا می ری یه جورایی ازت دلخور می شم ، دلم می خواد ازش جداشیو کاملآ بشی پریسای من .

با چشماش جادوم می کرد : درکم کن عزیزم ، اتفاقای خوبی تو گذشته م نبوده ، من یه موقعی غوغا بود . غوغایی که با پریسا بیگانه بود برای همین یه دفعه با غوغا بیگانه شدنو تمامآ پریسا بودن زمان می بره .


دستشو دور شونه م پیچید رو کرد به پارسا : اگه تا قیامتم اون جا وایسی حرفای ما تموم نمیشه و کسی نیست تعارفت کنه تو خونه ، پس خودت بی تعارف بیا برو تو .


پارسا سری از تأسف تکون داد : کلآ من تو کف این مهمون نوازی شما دو تام !


سه تایی با خنده وارد ساختمون شدیم . همون طور که تو بغل ایلیا بودم پرسیدم : خان دایی چرا خبر ندادی داری میای ؟


ساعتشو از دستش درآورد آستینای پلیور یشمی خوشگلشو که خودم از یه برند معروف براش خریده بودم ، تا روی آرنج بالا کشید : بنده اطلاع رسانی کردم ولی همسر گرامی تون خواستن سوپرایز شید .


سرمو بلند کردم یه نگاه کج بهش انداختم یه دستش دور شونه ی من بود اون یکی از زیر نیم پالتوش تو جیب شلوارش . عاشق ژستای مردونه شم : این جوریاس .


شونه بالا انداخت : دیگه دیگه .


دستشو از دور شونه م آزاد کردو رفت سمت پله ها ، پارسا هم رفت سرویس پایین تا دستو صورتشو بشوره خودمو به ایلیا رسوندم : جواب این دیگه دیگه رو بعدآ بهتون می دم حضرت والا .


صدای دلنشین خنده ش خونه رو پر کرد . یه جون پر شیطنتم نثارم کرد .


سر میز شام از هر دری صحبت کردیم غذامون که تموم شد تا اومدم بلند شم دست پارسا رو دستم نشست : بشین بابا حالا چه عجله ایه بعدآ با هم جمع می کنیم . از قیافه ی هر دوشون معلوم بود حرف مگویی دارن که تو شیشو بشش موندن بگن یا نگن . نگاههایی که بینشون ردو بدل میشد حرفای بی سروتهی که تحویلم می دادنو خنده های ظاهریو نمایشی همه و همه اضطرابی رو که می خواستن پنهان کنن به رخم می کشید . دست چپمو گذاشتم رو میز ، دست راستمو گذاشتم زیر چونه مو سرمو بهش تکیه دادم . هنوزم نمی تونستم یه کارایی رو با دست چپم انجام بدم . به قیافه ی جفتشون نگا انداختم حرف پارسا رو که نمی دونم داشت چی بلغور می کرد قطع کردم : خب ؟!

پارسا گفت : خب که خب ! منظور ؟

دستمو که رو میز بود نیمه بلند کردمو دوباره سر جاش گذاشتم ، از چهره ی ایلیا معلوم بود که معنی این خبو فهمیده : خب بگید اون حرف مگویی رو که تا پشت دندوناتون میاد ولی همون جا گیر می کنه و بیرون نمیاد .

پارسا با تعجب یه نگاه به منو یه نگاه به ایلیا انداخت . ایلیا گفت : خواهر زاده ته دیگه ، هیچیو نمی شه ازش پنهان کرد .

پارسا برگشت طرفم : بده این قدر خانوما تیز باشن !

چشمامو ریز کردم : بده چون از خبطای آقایون با خبر می شن !

هر دو خندیدن . خیالم از ایلیا راحت بود اگه اهل شیطنت بیرون از خونه بود حتمآ متوجه می شدم . اون قدر تو این جامعه ی بی درو پیکر گشتم که تشخیص بدم کدوم مرد اهل ددره کدوم نه . داییم درست مثه شوهرم پاستوریزه ی پاستوریزه بود .

ایلیا دستشو دور شونه م حلقه کرد : من که خیلی خوشحالم از این که پری مهربونم دستمو می خونه . باری گفتن حرفام لازم نیست زیاد صغرا کبرا بچینم یه راست می رم سر اصل موضوع .

برگشتم زیر چشمی یه نگاش کردم : الان صغرا کبرایی در کار نیست دیگه !

خواستم بلند شم که باز با فشار دست ایلیا برگشتم سر جام : کجا ! زود می خواد در بره .

دستامو حائل میز کردم طوری که می خوام از زیر دستش بیرون بیام : وقتی حرف نمی زنین بشینم که چی بشه ؟

پوفی کشید : باشه بشین تا بگم .

دستشو از دور شونه م برداشت یه لیوان آب برای خودش ریخت جرعه ای شو نوشید ، دستاشو دورش حلقه کرد چشمش به آب تو لیوان که با حرکت دستش تکون می خورد ، بود : پریسا ، می دونی که که دو روز دیگه خونه ی پدرت مهمونیه .

با تردید سر تکون دادم : می دونم .

سرشو بلند کرد : اینم می دونی که باید بریم تا ...

حرفشو قطع کردم دوباره غوغا شدم . مشت محکمی رو میز کوبیدمو داد زدم : باید .. این باید چه مفهومی داره ؟

اخم کرد تن صداشو یه کم بالا برد : چرا داد می زنی ؟ می دونی که این رفتار اصلآ شایسته ی ...

از جام بلند شدم : برام مهم نیست ..
از میز فاصله گرفتم رو به هر دوشون دوباره داد زدم : برم که چی بشه ؟ برم بگم دستت درد نکنه بابت بلاهایی که سرم اومد ؟ یه لگد زدم زیر چهار پایه ی کنار آشپزخونه فریاد کشیدم : برم بگم اومد جا خالی پای اون زنتو عیادت این یکی که پا به ماهه ؟
بگم بابا جون منتظر خواهر یا برادرمم که حاصل عشق سر پیریته ؟
ایلیا دیگه نتونست خودش کنترل کنه از جاش بلند شد تلخ شد. حالا اون داد می زد : بسه دیگه ، درست صحبت کنه اون پدرته. هرچی رعایتتو می کنم بدتر میشی .

پارسا خودشو انداخت وسط : پریسا جان ! پدرتم فهمیده اشتباه کرده .

این حرفش باعث شد آتیش خشم شعله ور تر بشه : دستامو دو طرف صورتم مشت کردم با جیغو گریه گفتم دیره .. دیره .. اون موقع که بهش احتیاج داشتم باید می فهمید
محکم زدم تو قفسه ی سینه م : بدبختانه تاوان اشتباهو نفهمی پدرمو با جونو تنم دادم .
رو کردم به ایلیا : چه طوری روت شد ازم بخوای بیام تو خونه ای که که هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم جز اشکو آه جز .. جز .. تجاوزو شکنجه ..

دست مشت شده شو بالا آورد یه لحظه حس کردم النه که مشتش بشینه رو لب یا صورتم . پارسا با اضطراب گفت : این پیشنهاد از طرف من بود . من خواستم کدورتا از بین بره .

مشت گره شده نشست رو دیوارو منم تو آغوش امنو حمایت گر فشرده شدم دیگه رفتارم دست خودم نبود به لباسش چنگ زدم : یه لحظه فکر کن ، ببین اگه تو پیدام نکرده بودیو پناهم نداده بودی الان کجاها ..
دیگه نتونستم ادامه بدم .

تند تند می بوسیدم دستای نوازش گرش رو کمرم بالا پایین می رفت: باشه باشه هرچی تو بگی هرچی تو بخوای .

پارسا جلو اومد : خانوم گل بابات خیلی بی تابه دیدنته .

ولی من اصلآ بی تاب نبودم در حقیقت من بیشتر خواهان آغوش عمو رضا بودم .

دیگه حرفی زده نشد پارساو ایلیا صبح با هم رفتن بیرون و قرار شد فرزام خبر کنیمو برای شام بریم یه رستوران سنتی که موسیقی زنده هم داشت .

یکی دو ساعتی بود که رفته بودن منم کتاب دفترامو پهن کردمو مشغول مرور درسا و مرتب کردن جزوه هام شدم که به صدای زنگ خونه مجبور شدم ازشون دل بکنمو از جام بلند شم .با دیدن تصویر کسی که زنگ زده بود پشتم لرزید .


دچار دو حس متفاوت شدم هم از دیدنش خوشحال بودم هم .. نمیتونم بگم ناراحت شاید واژه ی دلگیر مناسب تر باشه . درو زدم باز شه یه نگاه به لباسام انداختم مناسب بودن .. یه تیشرت سورمه ای آستین کوتاه یقه گرد که نوار سفید تزئینی روش دوخته شده بود با شلوار ستش . موهامم ساده با کش پشت سرم بسته بودم .وقتی خیالم از سرو شکلم راحت شد با پاهایی لرزون سریع خودمو به در رسوندم اول پشت در چند تا نفس عمیق کشیدم که التهابم کم بشه بعد خدا رو صدا کردمو درو باز کردم . دلم برای آغوش پدرانش ضعف رفت مثه همیشه با سلابتو مردونه گام بر می داشتو به سمتم میومد . کاش مثل همیشه بیادو منو دخترم صدا کنه پیشونیمو ببوسه و منو از محبت پدرانه سیراب کنه .
وقتی از پله ها بالا اومد آرومو سر به زیر سلام کردم . همون طور آروم جواب شنیدم ولی سنگینی نگاهش رو خودم حس کردم . از جلوی در کنار رفتمو تعارفش کردم : بفرمایین .
وارد شد به عادت همیشه ش یه یالله گفت . تا اون لحظه نمی دونستم چه قدر دوسش دارم با دیدنش تازه فهمیدم علاقه م بهش ناگفتنیه . روی یکی از مبلا نشست از هولم یادم رفته بود دفترو دستکمو جمع کنم دستپاچه شدم یه ببخشید گفتم خواستم جمعشون کنم که گفت : ولشون کن می خوام برم زیاد وقتتو نمی گیرم .
به مبل رو به روش اشاره کرد : بشین باهات حرف دارم .

بغض گلومو گرفت : نمی خواستم .. من این طرز حرف زدن خشکو که هیچ دخترم یا گلم چاشنیش نبود نمی خواستم .. من حاج بابای خودمو می خواستم که همه ی جمله هاش یه چاشنی شیرین داشت . سرمو بلند نکردم می دونستم اگه چشمم بهش بیوفته دیگه نمی تونم اشکامو مهار کنم . روی مبلی که خواسته بود نشستم آرومو شمرده گفت : دنیا دار مکافاته ! خدای ارحم الرحمین هیچ ظلمی رو بی جواب نمی ذاره به بعضیا زود جواب می ده مثل منو طوبی ، به بعضیا دیرتر جواب می ده مثل پدرت .
مکثی کرد ، حس کردم گفتن این حرفا براش سنگینه : جزای قضاوت نابجا و تهمت منو طوبی نسبت به تو ..
نفس پر صدایی کشید : همون اتفاقی بود که برای طلایه افتاد و پاسخ اشتباه پدرت و نامردی که در حق تو کرد ، شد بی آبرویی امروزش . به گفته ی خودش از ترس بی آبرویی تو رو از خونه بیرون کرد ولی امروز طوری انگشت نمای مردم شده و حرفش نقل مجالس خاله زنکاس که تقریبآ خونه نشین شده .

بازم مثل همیشه حرفاش بهم آرامش دادو منو خجالت زده کرد . دوباره ادامه داد : فردا عیده ، دلم می خواد مثل یه همسرو یه عروس خوب مثل همیشه آراسته و با وقار تو این مهمونی شرکت کنیو به دهن هر چی لیچارگوئه تا ابد یه قفل محکم بزنی . می دونم منو طوبی دیگه مثل قبل پیشت ارجو قرب نداریم ولی بدون بازم پشتتیمو تنهات نمی ذاریم .
اینو گفتو از جاش بلند شد : اینم بدون فردا تو اون مهمونی به عنوان عروس حاج مدبرو همسر ایلیا حاضر میشی نه به عنوان دختر حاج سالاری ..
بدون هیچ حرف دیگه راه افتاد تا بره . من نتونستم از جام بلند شم انگار به مبل چسبیده بودم . زیر چشمی نگاش می کردم دیگه درست پشتم بودو تقریبآ نزدیکای راهرو ، طاقت رفتنشو نداشتم تمام نیرومو جمع کردم : این چند وقت کارم شده مؤاخذه ی خودم که چرا از وجود پارسا با خبرتون نکردم . اگه تا حالا پا پیش نذاشتم به خاطر این نبود که ارجو قربتون پیشم کم شده ، نه ! نمی گم دلگیر نبودم ، بودم ولی بیشتر از دلگیری شرمنده بودم . منم اون روز کم بی احترامی نکردم به شما و ..
مکث کردم چی می گفتم مامان یا خاله ؟!

وقتی مکثم طولانی شد برگشت طرفم . بغضی که تو گلوم نشسته بود باعث شد صدام بلرزه : یادم روز پدر تو خونه ی بچه ها گفتین..
لبهام از بغض میلرزیدن : گفتین اگه یه روز حس کردی دلت یه آغوش امن پدرانه می خوادبدون .. بدون ..

بغض شکسته شدم نمی ذاشت حرفمو کامل کنم کامل به طرفش چرخیدم . تو هاله ای از اشک دیدمش که دستاش از هم باز بود : بدون تا زمانی که نفس می کشم آغوشم بروت بازه .

دیگه صبرم ته کشید به طرفش ندویدم که پرواز کردم ، منو محکم به خودش فشرد : چه قدر دلم برا آغوشتون ، عطر تنتون و محبتتون تنگ شده بود .

صورتمو بین دستاش گرفت چشمای خیسمو بوسید : تو دختر گلمی ، عزیزمی ، نور چشممی .
دستامو دور کمرش حلقه کردم . تشنه ی محبتاشو لحن مهربونش بودم . دلم ضعف رفت برای دخترم گفتنش . اشکام دیگه قابل کنترل نبودن . تکونای حاج بابام نشون می داد که داره همراهیم می کنه . سرمو بلند کردم چند دونه مروارید اصل که ارزشش برام از تمام دنیا و ثروتاش بیشتر بود رو گونه ش نشسته بود روی پام بلند شدم بوسه ای روی گونه ش زدم شوری دلنشین اشکاشو چشیدم ، طعمش بی نظیر بود : دوستتون دارم حاج بابا ، دوستتون دارم .

بیشتر تو آغوش پدرانه ش فرو رفتم : منم دوستت دارم عزیز دل .
روی موهامو بوسید : پریسا ، غم دوریت از یه طرف ، عذاب وجدان به خاطر رنجوندنت از طرف دیگه منو طوبی و طلایه رو از پا در آورده . نمی خوام ازش طرفداری کنم ولی طلایه نصف شده ، کم حرفو بی صدا شده . به جز فرزام هیچ کس تو خونه تحویلش نمی گیره ولی با وجود این همه ش سراغتو می گیره حالتو می پرسه . می دونم کار سختی ازت می خوام ولی ببخشمون حلالمون کن .

این مرد کی بود ؟ از کجا اومده بود ؟ چرا با تمام آدمای امروزی فرق داشت ؟ با این که می دونست چه گذشته ی پلشتی داشتم ، مردونگی رو در حقم تموم کرده بود . حالا این جا رو به روم وایساده بوده از من .. از من سرتا پا گناه طلب بخشش می کرد . کاش یه موی گندیده ی این مرد به تن پدر نامرد من بود .

از آغوشش بیرون اومدم : شمام باید منو ببخشین منم اشتباه کردم .

پیشونیمو گرم بوسید : اگه ازت بخوام بیای بریم خونه مون دیدن طوبی میای..
به چشمام نگاه کرد : یا رومو زمین میندازی ؟

لبمو به دندون گرفتم . نمی دونستم چی باید بگم . ادامه داد : طوبی بی قرارته ، گناه داره به خدا .

لبخند روی لبام نشست : منتظر می شید حاضر شم یا بعدآ خودم بیام .

خنده ی شیرینی لبهاشو از هم باز کرد : تا هر وقت که بگی منتظر می مونم .

حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت بعد حاضرو آماده جلوش ایستاده بودم . گوشیمو درآوردم تا با ایلیا تماس بگیرم که گفت : چه می کنی ؟

با تعجب گفتم : هیچی می خوام به ایلیا خبر بدم .

دستشو بلند کرد : نه !
یه چشمک بانمک بهم زد : واژه ی سوپرایز فرنگیا معنیش همون غافلگیری خودمون می شه نه ؟!

با خنده سر تکون دادمو تو چشمام یه برق بدجنسی نشست . داشتن یه بابای شیطون هم کلی حال می ده ها !

خودش به ایلیا زنگ زد با لحنی طلبکارانه گفت : علیک سلام ، کجایی ؟
....
بابا : باشه .. آب دستته بذار زمین بیا خونه ی ما باهات کار دارم ..
....
_: نه خیر هیچ اتفاقی نیوفتاده همه مون سالمیم . خودتو برسون منم تو راهم باهات حرف دارم .
....

لحن باباو طرز حرف زدنش باعث شد خنده م بگیره دستمو سریع رو دهنم گذاشتم که صدام بالا نیاد . بابا هم مجبور شد پشتشو به من بکنه که از خنده ی من خنده ش نگیره .

آخرم با توپ پر و صدایی بلند گفت : بیا منتظرم .

وقتی تماسو قطع کرد . هردو با پقی زدیم زیر خنده .

تو راه بودیم که گوشی بابا دوباره زنگ خورد : باز لحن بابا عوض شد سردو خشک گفت : بله !
...
_: من چه می دونم .. تو ماشین من .. نخیر میشینی همون جا تا بیام . بیام نباشی دیگه نباید اسممو بیاری .

تماسو قطع کرد ، با سر به کیفم اشاره کرد : گوشیتو نیاوردی ؟

کیفمو گشتم گوشیمو درآوردم : چرا اینجاس .

به گوشیم اشاره کرد : پس چرا هرچی زنگ زده ...

نذاشتم حرفش تموم شه زدم رو گونه م : وای رو سایلنته .

حدود 30-20 زنگ زده بود .. بدون این که نگاشو از رو به رو بگیره گفت : بهش زنگ بزن . می دونست میام پیش تو . دیده من توپم پره ، تو هم نه تلفن خونه رو جواب دادی نه گوشیتو دلش شور افتاده .

بهش زنگ نزدم فقط یه پیام نوشتمو برای بابا خوندم : حالم خوب نیست فعلآ می خوام تنها باشم ، اومدی خونه صحبت می کنیم .

بابا تأیید کرد براش فرستادم : می گم بابا جان خوبه دنیا رو به منو تو نسپردن ، وگرنه دو روزه به آتیشش کشیده بودیم .

راستم می گفت . از ته دل خندیدم تمام شیطنتهایی رو که دوست داشتم با بابام تجربه کنم ، تازه داشتم با پدرشوهرم تجربه می کردم و این خیلی لذت بخش بود .

_: حاج بابا جونم .

خندید : جانم ، بابا جان .

_: میشه یه گل فروشی دیدیم وایسین من چند تا شاخه گل بخرم .

نیم نگاه مهربونی مهمونم کرد : خودت گلی عزیز دل .

دست گلی که خریدم پنج شاخه گل رز داشت . یه دونه قرمز ، دو تا سفید و دو تام صورتی . چهار تا شاخه هم بدون هیچ تزیینی گرفتم . یه قرمز ، یه سفید و دو تام صورتی .


وقتی رسیدیم خونه شون درو با کلیدش باز نکرد ، زنگ زد . من کنار ایستادم تا از آیفون دیده نشم در که باز شد اول خودش با یه اخم جانانه وارد شد پشت سرشم من ! طوری پشتش قرار گرفتم که کسی منو نتونه ببینه . صدای باز شدن در ساختمونو پشت سرش صدای نگران ایلیا لبخندی رو لبم نشوند : سلام ، چی شد ؟!

بابا با لحنی عصبانی گفت : علیک سلام ، می خواستی چی بشه ؟!

ایلیا همون طور نگران پرسید : پریسا ، پریسا چش شد بابا ؟

از بلند تر شدن صداش فهمیدم جلوتر اومده . بابا شونه بالا انداخت ، بدون تغییر لحن گفت : چه می دونم از خودش بپرس .
ایلیا نالید : بابا ، تو رو خدا ! بهش حق بدین اذیت شده .

این بار صدای مهربون مامان طوبی گوشمو نوازش داد : خب زور که نیست آقا نمی خواد بیاد چه اجباریه ! بچه م از اون خونه خاطرات خوبی نداره که !

ایلیا پوفی کشید : چی بهش گفتین بابا که دوباره بهم ریخته ...

نمی دونم چی شد که حرفشو قطع کرد دوید اومد منو خندون پشت سر بابا دست گل به دست پیدا کرد : این جوریاس دیگه !

قهقه ی بابا بلند شد منم دویدم سمت مامان طوبی : دیگه دیگه ..
یه لحظه به سمتش برگشتم : چیزی که عوض داره گله نداره .

با لبخند دستی به موهاش کشید . خودم پرت کردم تو آغوش باز شده ی مامان : آخیش چه قدر دل تنگ آغوش مهربونتون بودم .

همدیگه رو بوسیدیمو اشک ریختیم .با پیدا شدن هیکل طلایه تو چهار چوب در سرمو از رو شونه ی مامان بلند کردم با دست اشکامو پاک کردم این بار من دستامو برای به آغوش شیدن خواهر شوهرم باز کردم با ناباوری به سمتم اومد نالید : پریسا !
تو بغل گرفتمش ، هیچ حرفی نمی زدیم فقط من آروم اشک می ریختمو اون ضجه می زد .

خدایا بی خود نیست که تو بخشنده ی مهربانی ، واقعآ چه لذتی داره بخشیدن !

تا توی هال گلها دستم بود . شاخه ی سفیدو از توشون جدا کردمو به بابا دادمش : تقدیم به بهترین بابای دنیا که مثل به سفیدیو پاکی برفه . همون طور که برف آرومو صبور می باره و محافظ زمین میشه ، حاج بابای مام محبت خالصانه شو نثارمون می کنه و همیشه و همه جا در برار مشکلات ازمون محافظت می کنه .

آغوششو باز کرد بوسه ای نرم رو پیشونیم زد چشماش از نم اشک برق می زد . چه قدر این مرد دوست داشتنیه ..

به سمت فرزام برگشتم که تا اون لحظه تو سکوت تماشامون می کرد . گل صورتی رو بهش دادم : من برادر نداشتم نمی دونم برادر داشتن چه جوریه ..

نذاشت حرفم تموم شه : از این به بعد یه برادر داری که همیشه هواتو داره و تنهات نمی ذاره .

با خنده به سمت طلایه برگشتم : این گل صورتیم تقدیم به کسی که می دونم طعم خوش داشتن یه خواهر مهربونو باهاش می چشم .

خم شد دستمو ببوسه که نذاشتمو با یه اخم لب به دندون گرفتمو براش سر تکون دادم . بوسیدمشو دستمو دور شونه ش حلقه کردم .

محکم منو به خودش فشرد : تو از یه خواهرم برام عزیز تری . از خودگذشتگی که تو کردی کمتر خواهری برای خواهرش می کنه .

دسته گلو به مامان دادم و براش توضیح دادم : شاخه گل قرمز عشق باباس ، دو تا سفیدا ( به فرزامو ایلیا اشاره کردم ) عشق دو تا پسراتونه که به طراوتو تازگی همه ی گلای دنیاس ، و این دو تا صورتیا ( منظورم خودمو طلایه بودیم ) عشق دو تا دخترتونه که همیشه ی همیشه منت دارتونن .

بوسه ی دیگه ای مهمونم کرد : عزیزم تا حالا هدیه ای به این شیرینیو با ارزشی از هیچ کس نگرفته بودم .

خندیدم به بابا اشاره کردم : شیرین ترین هدیه رو از خدا گرفته بودین .

به شوخی به شونه ام زد بابا گفت : مگه این که دخترم هوامو داشته باشه .

آخرین شاخه ی گل سرخ ِ تو دستم که مال عزیز ترین عزیزم بود با لبخند و یه دنیا عشق رفتم طرفش دلم می خواست برم تو بغلشو خودمو گم کنم تو آغوش مهربونش ولی جلوی چهار جفت چشم منتظر خجالت کشیدم گلو جلو بردم : اینم گل عشق منه به عزیز ترینم .

به جای این که گلو بگیره دستمو گرفت منو کشید طرف خودش نگام کرد بوسه ای به دستمو بعدم به گلبرگای گل زد هیچی نگفت فهمیدم که اونم داره رعایت می کنه . فقط تو نگاه هم گم شده بودیم که مامان طوبی صدام کرد : پریسا جان مادر برو لباساتو عوض کن بیا که امروز خونه مون یه رنگو بوی دیگه گرفته .

حاج بابا با شیطنت پرسید : مثلآ چه رنگو بویی .

مامان طوبی هم با طنازی جوابشو داد : عشق .


برای عوض کردن لباسام رفتم تو اتاق دوران مجردی ایلیا که در حال حاضر مخصوص مهمونا بود . تا خواستم درو ببندم ایلیا پشت سرم پرید تو : کجا حاج خانوم ، حاج آقاتون جا موند .

با خنده نگاش کردم دلم برای لبای خندون ضعف رفت : خب .

با سر کجو شونه ای بالا جواب داد : خب !

دستامو از هم باز کردم به هیکلم اشاره کردم : اومدم لباس عوض کنم .

خیلی معمولی گفت : می دونم فقط زود باش بقیه منتظرن .

روی تخت نشستو منتظر موند . چادرو مانتومو درآوردمو مرنب روی تخت گذاشتم . شلوار جین سرمه ای تنم بودو زیر مانتوم یه تاپ سرمه ای . شومیز قرمز با دور دوزیای سرمه ای روش پوشیدم شال قرمز سرمه ای هم مدل دار بستم خواستم چادر گلدار خونگی سرم کنم که دستمو گرفت : ولش کن نمی خواد همین جوری خوبه .

با چشمای گرد شده اعتراض کرد : ولی ..

منتظر نشد ادامه بدم : چه اشکالی داره ؟ لباست کاملآ پوشیده و مرتبه .
دستمو کشیدو منو با خودش برد .

مامانو بابا تو هال نشسته بودن طلایه دورتر فرزام مابین . حس کردم هنوزم مورد بخشش قرار نگرفته . دلم گرفت ، طفلک گناه داشت درسته اشتباه کرده بود ولی تاوان اشتباهشو پس داده بود .
با ورود ما بابا دستشو باز کردو منو کنار خودش دعوت کرد

ایلیا با خنده گفت : خوب عروس پدر شوهر ما رو سر کار گذاشتینا ، دلم هزار راه رفت .

بابا شونه بالا انداخت حق به جانب جواب داد : تقصیر ما چیه خودت آی کیوت پایینه ، مثلآ مهندس این مملکتیا !

ایلیا با چشمایی گردو دهنی باز گفت : بابا !

با با چایی رو که طلایه تازه آورده بود از تو سینی برداشت : دروغ می گم ؟ مگه نپرسیدی چرا پریسا جواب نمیده گفتم نمی دونم . پرسیدی پس کجاس منم گفتم تو ماشین من ، غیر از اینه ؟

ایلیا چند ثانیه زل زد تو چشمای بابا بعد با خنده دستاشو بالا آورد : درسته ، درسته . حق با شماس .

کلی گفتیمو خندیدیم ، طلایه تو گفت و گوها شرکت داده نمی شد و فقط فرزام بود که باهاش حرف می زدو مخاطبش بود .

دیگه نتونستم طاقت بیارم ازش یه چای خواستم وقتی رفت رو کردم به حاج بابا : بابا نمی خواین نوع رفتارتونو با طلایه تغییر بدین .

ایلیا با اخم گفت : باید بفهمه ..

دستمو بالا بردم : صبر کن .
نفسی تازه کردم : درسته اشتباه کرده و راهو اشتباه رفته ولی به قول خودت انسان جایز الخطاس . چرا باید تو بخشیده می شدی ولی طلایه نه . خودت که ازش بزرگتر بودی گول خوردی پس نمی تونی بهش خرده بگیریو مؤاخذه ش کنی .
بابا رو مخاطب قرار دادم : گناه داره به خدا . این دختر کلی از بین رفته ، این طلایه اون طلایه ای نیست که من دیده بودم خدا رو خوش نمیاد .
این بار فرزام دنبال حرفمو گرفت : منم با پری مهربون موافقم .
بعد با صدایی که لرزش بغضرو می شد تو صداش حس کرد ادامه داد : این وسط فقط مادر من مقصر بوده که شکر خدا هفته ی دیگه تو آخرین دادگاهش ...

پریدم وسط صحبتش : آخرین دادگاه ؟!

ایلیا : بله ، هفته ی دیگه آخرین دادگاهه .

اخم کردم : پس من چی ؟

ایلیا : با گواهی پزشکت و تأیید پزشکی قانونی لیلا به وکالت از تو ، تو تمام جلسات شرکت کرد ولی این جلسه ی آخره و تو هم حتمآ باید باشی .

عصبانی شدم : منم حق داشتم باشمو بفهمم چی شده .

همون موقع طلایه سینی به دست وارد شد با سری فرو افتاده چای رو جلوم گذاشت : بهتر که نبودی . خیلی سخت بود خیلی .

برق اشک تو چشماش نشست درکش می کردم . ولی این حق من بود تا ببینم سر کسانی که منو مورد ظلم قرار داده بودن چی میاد . با این که لیلاو اردلان بهم گفته بودن با پرونده ی سنگینی که خواهرو برادر دارن حکمشون مشخصه ولی باید می دیدم تا دلم کمی آروم بگیره .

بابا : باید هردو تون برای امضای رضایت نامه حضور داشته باشین .

فرزام تعجب کرد : یعنی می خواین ببخشیدشون ؟

ایلیا جواب داد : این طوری بهتر این گندآب هرچی هم بخوره بدتره تا اینجام به خاطر این که سمانه و اون چند تا دخرا متنبه بشن جلو رفتیم وگرنه می خواستیم به خاطر تو و آقا و خانوم احتشام زودتر از اینا رضایت بدیم .

فرزا م از کوره در رفت : خواهشآ اگه به خاطر منه نبخشیدش . نمی خوام بخشیده بشه .

اخمای بابا بد تو هم گره خورده بود : این طرز حرف زدن صحیح نیست . اون مادرته .

فرزام از رو صندلی بلند شد : نه من مادر ندارم . من مادری به اسم سمانه نمدارم . من فقط یه مادربزرگ دارم اونم مامان طوبی س یه بابابزرگ که شمایی . یه عمه ، یه عمو که بابام شد . دیگه هیچ کسو ندارم .

رو کرد به من : اگه قبول داری که خواهرمی نبخشش . به خاطر خدا نبخش به خاطر من نبخش .

بابا توپید بهش : حیا کن بچه . حیا کن .

ایلیا میونه رو گرفت : فعلآ برو بالا بعد صحبت می کنیم .

این بار طلایه به صدا اومد : می خوام نبخشم ولی از این که دوباره ببینمشون حالم بد می شه .
سر بلند کرد : میشه من این جلسه ی آخرو نیام ؟ دیگه نمیکشم نمی تونم .

بابا دست دیگه شو باز کرد : باید بتونی بابا ، باید بتونی .

طلایه با ناباوری یه نگاه به بابا یه نگاه به دستش انداخت . لبخند بابا مهر تأییدی بود بر آغوش بازش . خودشو رو پاهای ابا انداختو ضجه زد . با یه حرکت دست کشیده شد تو آغوش گرم پدری مهربون که می شد گفت عاشق بچه هاشه . من بلند شدم کنار ایلیا نشستم تا پدرو دختر راحت باشن . دست حمایتگرش دور شونه م پیچیدو منو به خودش فشرد ، سرمو به طرفش چرخوندم با این که پشت هاله ای از اشک چهره ش تار به نظر می رسید ولی قدردانیو عشقو با هم می شد تو نگاهش دید که یه لبخند پر از مهر جوابش بود.


ظرفا رو با طلایه شستم هنوز یه کم با هم رو درواسی داریم . یعنی رو درواسی که نمیشه گفت شاید بهتر باشه بگم هنوز با هم اخت نشدیم . طلایه به خاطر خطاهاش تو خودشه و منم درگیر اتفاقای فردام .ممکنه این تو خودم فرو رفتن اونو به شک انداخته که هنوز تمامو کمال از گناهش نگذشتم ، خدایا خودت که می دونی این طور نیست ولی هر بار که می خوام عذاب الیم حضور تو خونه ی پدری رو فراموش کنم نمیشه و بازم بازم به یادم میادو ذهنمو درگیر می کنه .
شستن ظرفا که تموم شد مامان طوبی منو فرستاد بالا برم پیش شوهرم استراحت کنم . خیلی جالب بود من با پدرو مادرش آشتی کردم اون تصمیم گرفت به خودش مرخصی بده . شوهر به این تنبلیم نوبره ! والله !
قبل از اون که وارد اتاق بشم صداهایی که از اتاق رو به رو میومد توجهمو جلب کرد . خیلی لازم نبود دقیق شم صداشون اون قدر بلند بود که راحت بشنوم .بابا ، می خوام بیام دادگاه .

ایلیا : نمیشه می فهمی . ببین فرزام برای بار آخر می گم تو پاتو تو دادگاه نمی ذاری !

فرزام : آخه چرا ؟ هرچی نباشه به قول خودتون سمانه مادرمه من باید باشم تو محکمه ش.

ایلیا صداشو بالا برد : دقیقآ به همین دلیل نباید باشی .

این بار قرزام صداشو بالا برد : چرا نباید باشم . این دلیل قانع کننده نیست .

مکثی کرد صدایی که اومد فکر کنم از شکسته شدن یه جسم بلوری بود : باید باشم می خوام ببینم تو اون دادگاه چه مجازاتی برای قاتل پدرم در نظر می گیرن ..

دود از کله ام بلند شد . این چی گفت الان ! صدای ایلیا نذاشت به بقیه ی تعجبم برسم : صداتو بیار پایین می خوای مامان بشنوه اون وقت به جای شرکت تو دادگاه مادرت ،باید تو تشییع جنازه ی مادرمن شرکت کنی .

لحظه ای بینشون سکوت شد : پس قول می دین عمه و پری مهربون نبخشنش .

ایلیا با صدایی آروم تر گفت : نمی تونم قول بدم این تصمیمو اونا باید بگیرن . این حق اوناس .

باز صدایی بلند شد : نکن فرزام . چرا با خودت این جوری می کنی مرد . ببینم دستتو .

صدای فرزام انگار از قعر دره به گوشم می رسید : کاش دلایلم محکمه پسند بود کاش مدارکم کافی بودن اون وقت ساکت نمی موندم . اون وقت بود که ..

لحظه سکوت شد بینشون ، تا بخوام خودمو جمعو جور کنم دستگیره ی در پایین اومد و قبل از اون که بتونم صحنه ی جرمو ترک کنم در باز شدو فرزام بیرون اومد . منو با چشمایی از حدقه بیرون زده و پاهایی میخکوب پشت در اتاق دید . با دست چپش دست راستشو گرفته بود فقط یه جمله گفت : تو رو خدا نبخش . حالا که حقیقتو فهمیدی . نبخشش .

به زحمت آب دهنمو قورت دادمو با چشم دنبالش کردم که با سری افتاده و قدی خمیده از پله ها پایین می رفت . خدایا چرا ما آدما فکر می کنیم بدترین دردا نصیب ما شده و هیچ کس تو دنیا به بدبختی ما نیست .

ایلیا با صدای گرمش منو متوجه خودش کرد : می بینی تو چه مخمصه ای گیر افتاده م .

فقط تونستم سر تکون بدم . عجب سرگذشتی داشتن آدمای مهربونو مظلوم این خونه : بابا می دونه ؟

سر خم کرد : آره ، ولی طلایه و مامان نمی دونن و نمی خوامم بدونن .

به پله ها اشاره کردم : ببرش دکتر شاید برای دستش مشکلی پیش اومده باشه .

اونم به اتاق اشاره کرد : میشه قبل از این که کسی بفهمه مرتبش کنی .

با خودم گفتم ،چرا نمیشه . یه در صد فکر کن عزیزم چیزی ازم بخواد من نه بگم : زودتر برو تا کسی متوجه نشده .

ازش ردشدمو خودمو تو اتاق انداختم .از نوع چیدمان اتاق و دکوراسیونش به راحتی میشد فهمید که اتاق فرزامه. استفاده از رنگای سنگین برای پرده و رو تختی و تک کاناپه ی گوشه ی اتاق تا ماشینا و موتورای دکوری خوش سلیقگی و در عین حال افسردگی صاحبشونو به رخ می کشیدن. عکس بزرگی از طاها که کودکی سه یا چهار ساله رو در بغل داشت به دلم چنگ انداخت . عجب صبری داره این پسر !
سریع دست به کار شدم جای تأملو دست دست کردن نبود . جسم شکسته لیوان نبود اینو خرده شیشه هایی که رو زمین پخشو پلا بودن داد میزدن . تکه های شیشه طوری به اطراف پرت شده بودن که سریع به اوج عصبانیت و اوضاع دربو داغون روحی روانی کسی که این کارو کرده بود پی بردم . نخیر این گندو فقطو فقط جارو برقی پاک می کرد ولی من تو این هاگیر واگیر جارو برقی از کجا بیارم . مجبور شدم زنگ بزنم ایلیا وقتی صداشو شنیدم با ناز گفتم : اقایی ، من جارو برقی می خوام . تو بگو چی کار کنم ؟

خنده ی آرومی کرد : باز شیطون شدی بچه . خب برو از طلایه بگیر .

شاکی جواب دادم : اون وقت خواهرتون نمی پرسن روز اولی یه کاره جارو می خوای چی کار ؟ با خودش نمی گه این دختره چه پروئه می خواد بگه شماها کثیفین !

ایلیا : خب حالا می گی چی کار کنم ؟

_: باز شیطون شدیا آقایی .

ایلیا با خنده خیلی آروم گفت : باش تا تقاص این بلبل زبونیو شب پس بدی .

پامو زمین کوبیدمو داد زدم : اِ ایلیا لوس نشو دیگه تا حرف می زنم هی تقاص پس می گیری . بی جنبه .. نون به نرخ روز خور ..

خواستم چند تا چیز دیگه بگم که حرفمو قطع کرد : راست میگه فرزام برو تو اتاق من تو کمد دیواری تکیه یه جاروی کوچیکه مال ماشینه . می دونم سختت میشه ولی خب چاره ی دیگه ای نداریم .

_: باشه . نگران نباش ترتیبشو می دم . فرزام چه طوره .

لحظه ای سکوت کرد : فعلآ که نمیدونم ...
صدای نفس سنگینش دلمو ریش کرد : دعا کن چیزی نشده باشه .

_: ایشالله که چیزی نیست . مراقب خودتون باشین .

تماسو قطع کردم . آرومو با دقت رفتم جارو رو آوردم داشتم جارو می کشیدم که اس ام اس برام اومد : ببخش خانومم افتادی تو زحمت . حتمآ شب این لطفتو جبران می کنم .

دستمو جلوی دهنم گذاشتمو جیغ خفه ای کشیدم : ای جلب ..
با خنده به کارم ادامه دادم .


مسواکمو تو لیوان مخصوصش گذاشتم لبو لوچه مو چرخوندمو یه نگا به دندونای مرتبو سفیدم انداختم . این دندون عقلم مایه ی عذابه دو سه روز لثه م ورم کرده و ملتهبه ، به خاطر عقل دار شدن من ! ولی خدایی بمیرم واسه بچه هایی که تازه دندون در میارن طفلکام چه دردی می کشن . با این فکر دوباره پرنده ی خیالم رفت نشست رو بوم خونه ی بچه ها و دلم هوای ماهانمو کرد . یه آه از ته دلم کشیدمو تو خودم نالیم : امیدوارم هر جا هست خوبو سلامت باشه . چشم از آینه گرفتمو از دستشویی بیرون اومدم . یه دفعه تو جام خشکم زد بوی سیگار اونم تو اتاق ما ؟! واقعآ برام عجیب بود .
تنها نوری که اتاقو یه کم روشن می کرد نور آباژور بالا ی سر من بود برای همین نور قرمز سیگارو موقع پک زدن میشد تشخیص داد . جلو رفتم بالای سرش ایستادم و نگاش کردم : میبینم آقاییمون از جاده ی اصلی منحرف شده انداخته تو جاده خاکیو تخته گاز می رونه !

لبخند شیرینی رولبش نشست ، دلم براش ضعف رفت . به تشک اشاره کرد کنارش نشستم سیگارو از دستش قاپیدمو یه پک محکم زدم نصف دودشو از بینیم بیرون دادمو نصف دیگه شو نرم از دهنم . تو جاش نیم خیز شدو سیگارو از دستم در آورد : بدش به من می زنی ریه هاتو داغون می کنی !


با نازو عشوه پرسیدم : اون وقت کی گفته ؟


دود سیگارو طرف دیگه بیرون داد که تو صورت من نباشه : همه این مسأله ی ساده رو می دونن . این همه مقاله نوشته شده و بحثای زیادی از رادیو و تلویزیون پخش می شه . بهتره یه کم سطح معلومات علمیتو بالا ببری کوچولو !


کوچولوشو با لحنی گفت که لجم درومد برای همین گفتم : عمه دارین شما ؟


خندید : آره !

با لحن مسخره گفت : از نوع خوبشم دارم .. خودت می دونی که !

منظورشو فهمیدم عمه هاش خوب خواهرشوهرایی برای مامان طوبی بودن .. خـــــــــــــــــــــوبـ ـــــــــــــــــــــــــ ــب !!


زدم به بازوش : اولآ کوچولو عمه جونتونن ! بعدم ...

دست بردم سیگارو بگیرم این بار حواسش بود نذاشت . شاکی شدم : کدوم دکتری گفته سیگار برای ریه ی من بده برای ریه ی تو خوبه ؟!

ته سیگارشو تو زیر سیگاری خاموش کرد تو همون حالتم آخرین بقایای دودشو از دهنش خارج کرد : برای منم بده . ولی الان بهش نیاز داشتم . من تو عمرم شاید بیست تا دونه سیگار کشیده باشم اونم زمانایی بوده که واقعآ نیاز داشتم ازش کام بگیرم درست مثل الان .


خودمو بارش لوس کردم : ببخشیدا شما فقط باید از یه نفر کام بگیرین !


منو کشید تو بغلش یه دفعه بوی ادکلنو سیگارش که با هم قاطی شده بودن زد زیر بینیم و حالمو بد کرد ازش رو گرفتم ولی اعتراض نکردم . درکش می کردم مرد من تحت فشار روحی شدیدی بود وگرنه ایلیا اهل هیچ دودو دمی نبود .


وقتی دید ازش رو گرفتم روم خیمه زد ولی واقعآ حالم داشت بد میشد صداش تو گوشم پیچید : از تو هم کام می گیرم .


وای بوی دهنش منو به اوج بد حالی کشوند طوری که می خواستم بالا بیارم خیلی خودمو کنترل کردم عق نزنم .


یه دفعه برق شیطنت نشست تو چشماش : می دونی امشب شب عید سیداس ؟!


فقط تونتم سر تکون بدم باز شدن دهنم مساوی بود با کثیف شدن صورتش .


بینیشو رو گردنم کشید : می دونی وارده باید تو این عیدسینه ی هفتا سیدو بوسید ؟


دیگه محتویات معده م اومده بود بالا برگشته بود تو مری ! بازم سر تکون دادم .


یقه ی تاپمو پایین کشید بوسه ای به سینه م زد سرشو آورد بالا لباش تقریبآ مماس لبام شد : خب این از اولیش ، تا شیش تای دیگه ش خدا بزرگه .


دیگه نتونستم طاقت بیارم با دستام محکم هلش دادم عقب پریدم تو دستشویی و هر چی خوردم بودم بالا آوردم . با تخلیه ی معده م حس سبکی و آرامش تو وجودم پیچید با سستی از جام بلند شدم چند مشت آب به صورتم زدم چند تا نفس عمیق کشیدمو از دستشویی بیرون رفتم . پنجره ی اتاقو باز کردم که داد ایلیا درومد : چی می کنی ؟! هوا سرده تو هم که فقط یه تاپ شلوارک نازک تنته . سرما می خوریا .


گوش نکردم سرمو از پنجره بیرون بردم چند تا نفس عمیق کشیدم خنکی هوا یه کم از حرارت درونمو کم کرد . دستی روی بازوم نشستو متعاقب اون صدای محکمو طبق معمول تنبیهیش منو مجبور به اطاعت کرد : بهت می گم سرما می خوری ، حتمآ باید زور بالا سرت باشه .

نمی دونم بوی سیگار لباساش کم شده بود یا چون معده ی من خالی شده بود دیگه حس بدی نداشتم . در هر صورت دیگه اون جوری حالم بد نشد . همون طور شاکی منو کشید سمت تخت : حالا من گفتم شیش تا سید دیگه رو می بوسم الان که شیش تا حوری پری پشت در صف نکشیدن من سینه شونو ماچ کنم .


این بار من شاکی دستمو کشیدم : این حرفا شوخیشم زشته برای یه مردی که متأهله و تازه خودشم مقید می دونیه .

دستمو از دستش کشیدم تو جام دراز کشیدم پشتمو کردم بهش .

سرشو تو گودی گردنم گذاشت : خانوم خانوما این عقیده ی دیگرونه ..


با بغض گفتم : دیگرونو غیر دیگرون دیگه فرق نمی کنه حرفتونو زدین ! حالام بخوابین تا برای بوسیدن شیش تا سید دیگه سر حال باشین .


به سمت خودش برم گردوند پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد : حاج خانوم من گفتم شیش تا سید دیگه نگفتم سیده ی دیگه توجه کردی شما .

دستاشو قاب صورتم کردو با شیطنت مخصوص به خودش تو چشام زل زد : تو کتاب احکام من نوشته باید سینه ی سیده ی خوشگلتو صد تا ببوسی .
انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : آخ آخ ، دیدی ! حواس نمیذاری واسه آدم که داشت یادم می رفت قرار بود لطف خانوممو جبران کنم .

وای نه نباید ... من صد در صد خوابم میبره اون وقت به اون چه که می خوام نمی رسم برای همین بی مقدمه پرسیدم : از سمانه برام می گی ؟


طوری تو جاش خشکش زد که انگار برق 220 ولت بهش وصل کردن چشم دوخت به چشمام . برگشت سر جاش سرشو رو بالش گذاشتو به سقف خیره شد . آروم گفت : مگه قبلآ برات نگفتم ؟


این بار من خیمه زدم روش: گفتی ولی همه شو نگفتی . می خوام سانسوریاشو بدونم .


اخم کرد ، تلخ شد : می خوای بشنوی که چی بشه ؟

پسم زد از جاش بلند شدو لب تخت نشست دستاشو ستون سرش کرد و به زمین چشم دوخت . نالیدم : من قصدم فضولی تو زندگی تون نیست ، فقط می خوام بیشتر بشناسمش .

صدای پر از غمش انگار از ته چاه عمیقی به گوشم می رسید : چیزای خوبی نیستن اون حقایقی که دنبالشونی .


دستمو رو کتفش بالا و پایین می کردمو نوازشش می دادم : الحق مرُ ..


با لبخند کم جونی به بینبم ضربه ی آرومی زد : همه ی حقایق که تلخ نیستن بانو ! تو شیرین ترین حقیقت زندگی منی . شیرین تر از قندو نبات .


چشمکی زدم : حتی شکلات ؟!


کشیدم تو بغلشو رو پاش نشوندم : حتی شکلات !


بعد شروع کرد به تعریف کردن حقایق تلخ زندگیش . می گفتو فشار دستش رو تن من بیشتر میشد . میگفتو لبای من از درد تنم زیر فشار دندونام له میشدن . با اون که بدنم درد گرفته بود اما صدام در نمیومد ، بذار حرص دلشو رو تن من خالی کنه . پریسا و جسمش چه ارزش داره در مقابل ایلیا و روح بلندش ..


حرفاش که تموم شد صورت اون پر از خشم بودو صورت من خیس از اشک ! نه از درد تنم که از غم دل مَردَم . سرمو به شونه ش تکیه دادم : عجب صبری خدا دارد !


واقعآ عجب صبری خدا دارد و عجب صبری دارند بعضی از بندگانش ! ایلیا ، پدرش و فرزام نمونه ی بارز انسانهای صبورو با گذشت بودن که تو عمرم خیلی کم .... نه نه ،اصلا ندیده بودم !


حرفای ایلیا منو به فکر فرو برد . به خودم که نمیتونستم دروغ بگم من دیگه اون پریسای چند روز قبل که حتی چند ساعت قبل هم نبودم . اگه در مقابل سمانه سکوت می کردم گناه بزرگی مرتکب می شدم . این زن قاتل دو تا از بچه های خاندان مدبر بود .پس سکوت کردن در مقابلش یعنی ظلم کردن در حق مدبرا واین اصلآ درست نبود .

ایلیا برای مقصر بودن سمانه در قتل برادرش هیچ دلیل محکمه پسندی نداشت چون کسی که شاهد اونا بود آدم درستی نبود و امکان داشت با چرب کردن سیبیلش بره تو جبهه ی دشمن و این به نفع سمانه بود چون می تونست ادعای شرافت کنه و روزگار بدی برای ایلیا رقم بزنه .
سمانه خانوم درسته که برای قتل طاها مدرک نیست ولی برای قتل برادرزاده ش مدرک محکم و قانونی دارم . خانوم خانوما بچرخ تا بچرخیم .

باز غوغای خفته ی وجودم سر بلند کرده بود و می خواست انتقام بگیره از این ماده گرگ بره نما !


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 195
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,046
  • بازدید ماه : 18,004
  • بازدید سال : 145,107
  • بازدید کلی : 11,642,247