close
تبلیغات در اینترنت
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت چهاردهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

حفاظاي آهني در خونه ي پدري برام حکم ميله هاي زندونو داشتن زندوني که دلم نمي خواست هيچ وقت پا توش بذارم . ولي متأسفانه تو طالعم جدايي از اين خونه نوشته نشده بود . خونه اي دو طبقه و بزرگ که در نظر من از همه ي خونه هاي دنيا بزرگترو بي درو پيکر تره طوري که هميشه توش گم بودم . يه حس دوگانه…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت چهاردهم

حفاظاي آهني در خونه ي پدري برام حکم ميله هاي زندونو داشتن زندوني که دلم نمي خواست هيچ وقت پا توش بذارم . ولي متأسفانه تو طالعم جدايي از اين خونه نوشته نشده بود .
خونه اي دو طبقه و بزرگ که در نظر من از همه ي خونه هاي دنيا بزرگترو بي درو پيکر تره طوري که هميشه توش گم بودم .
يه حس دوگانه نسبت به اين جا داشتم نيمي از حسم به دليل حضور گرم مادر سراسر از شاديو خوشي بود و نيمه ديگه ش بهواسطه ي حظور ديو زندگيم تاريکو وهم انگيز ...........................................................

دستي روي بازوم نشست : حاج خانوم ، خسته نشدي اين همه مدت چشم دوختي به اين دو تا دونه آجر ؟

نگاه گذرايي بهش انداختم ولي باز خيره ي همون دو تا دونه آجر شدم : مي دوني خيلي سخته ، خيلي .
سخته که هم يه چيزي رو دوست داشته باشي و هم ازش متنفر باشي . اين حس دوگانه باعث مي شه تکليفت با خودت روشن نباشه ..

دستمو تو دستاي مردونه ش فشرد : مي دونم عزيزم . شايد اين حس تو وجود منم باشه ولي به صورتي ديگه ! از پشت پرده اي از اشک نگاش کردم ادامه داد : منم به سمانه يه حس مشابهي دارم هم دلم مي خواد تاوان پس بده هم به خاطر فرزام که لااقل مادرشو داشته باشه مي خوام تبرئه شه ..
لبخندي بهش زدم ، خدايا چه قدر اين آفريده ي عزيزتو دوست دارم : اگه بگم حس دومت اشتباهه چي مي گي ؟

با چشماني ريز شده نگام کرد: منظورت چيه ؟!

شونه بالا انداختم : واضحه ، تو به خاطر خود فرزام بايد با مجازات سمانه کنار بياي . فرزام ديگه بچه نيست و درک صحيحي از خوبيو بدي داره . حسشو درک مي کنم اگه به من بود به جاي زيبا پدرمو مجازات مي کردم . چون اون بود که به خاطر هوي نفسش اون زنو به خونه آورد ، با اين که چندين نفر از ناسالم بودن اون بهش هشدار داده بودن .
بغضمو فرو دادم : گناه سنگين ترش اين بود که با تمام با تمام اون چيزايي که ازش شنيده بود بدون اين که يک بار امتحانش کنه منو دستش سپردو از خونه که هيچ از کشور بيرون رفت . بعدم با شناختي که از من داشت به يه شداد اعتماد کرد .


می دونی از نظر من از نظر من جرم پدرم سنگین تره چون زیبا اگه بلایی سرم آورد غریبه بود ولی پدرم ....
نتونستم ادامه بدم لبهامو تو دهنم فرو بردمو سختو سفت فشردم تا صدای هق هقم بلند نشه .

ایلیا با اخمی روی پیشونی پرسید : مطمئنی بعدآ بهم اعتراض نمی کنه !


تنها تونستم با حرکت سر جوابشو دادم .


ناراحتی و غصه رو از صورتم خوند . چشمکی زد : مطمئن دیگه !


چشمامو رو هم گذاشتم با صدایی که به سختی از گلوم خارج می شد گفتم : اگه ببخشی مطمئنم بعدآ اعتراض می کنه


با خنده دستمو کشید : بیا بابا دو ساعته همه مون معطل این یه الف بچه شدیم .


دهنم باز موند یه آدم چه قدر می تونه بدجنس که نه عزیز و دوست داشتنی باشه .


حاج بابا، مامان و بچه ها از ماشین بیرون اومدن ، معلوم بود منتظر من بودن تا با خودم کنار بیام . بابا گفت : خوبی دخترم !


دلم گرم شد از این مهربونی و حمایت : بله ، بهترم .


جلو به راه افتاد : خدا رو شکر ، بیاید بریم . زودم بر می گردیم برای ناهار نمی مونیم .


نفسی از سر آسودگی کشیدم . دستم در دست ایلیا بودو پشتم گرم پنج همراه عزیزم ! ایمان داشتم که به هیچ وجه پشتم رو خالی نمی کنن و تنهام نمیذارن .


مرد جوون لباس فرم پوشیده درو باز کرد ، بعد از سلامی مؤدبانه به داخل دعوتمون کرد . با دیدن لباسش فهمیدم مثل همیشه پدر از دوستش خواسته تا از شرکتش نیرو بفرسته .

می خواستم برای تعویض لباس به اتاق کناری یا همون اتاق مهمون برم که چشمم به بابا افتاد . با دو مرد در حال سلامو احوال پرسی بود . اونا به نوبت خم شدن و سینه ی پدرو بوسیدن . از این کارشون لجم گرفت ابرو تو هم کشیدمو خودمو تو اتاق پرت کردم . با حرص لباسامو عوض کردمو به همراه مامان طوبی و طلایه مشغول مرتب کردن لباسا و سرو وضعم شدم .
بی حوصله دور اتاق چشم گردوندم تغییر زیادی نکرده بود . کمد دیواری سرتا سری میز آرایش گوشه ی اتاق تخت یه نفره ی زیر پنجره همه همون طور بودن تنها یه چیز اضافه شده بود ! تابلو فرش هنر دست مادرم که همیشه به دیوار اتاق خوابشون نسب بود این تابلو این جا ! زیاد برام عجیب نبود . پدر من رو که یادگاری عشق مادرم بودم به راحتی دور انداخت یه تابلو چه قابله !

با اشاره ی مامان از عالم هپروت بیرون اومدم . از اتاق که خارج شدیم بابا و ایلیا از روی مبلای هال بلند شدند تا با هم به سالن بریم . معلوم بود منتظر ما بودن و ترجیح دادن ما رو برای ورود به پذیرایی همراهی کنن .


با ورودمون به پذیرایی بابا به سمتمون اومد . به حاج بابا و ایلیا چشم دوختم که چه می کنن ، خوش بختانه هر دوشون فقط سنگینو با وقار دست دادن و تبریک گفتن . نوبت به من رسید با صدای آرومی سلام کردم ، پیشونیمو بوسید : علیک سلام عزیزم . عیدت مبارک خانوم .

فقط تونستم بگم : عید شمام مبارک .
همین ! حرف دیگه یی نداشتم .

الهه خرامانو خرامان جلو اومد دیگه خواهر یا برادرم حضورشو کاملا به رخ می کشید . خیلی برام جالب بود چه طوری روشون می شد ! کسی که تا دیروز به عنوان کارگر خونه معرفی میشد ، حالا خانوم خونه بود .
از داشتن همچین پدری باید به خودم ببالم ؟!
از داشتن همچین پدری باید شرمنده باشم ؟!
از داشتن همچین خونواده ای باید ....

وقتی صورتم از بوسه ای گرم شد تازه فهمیدم مجبورم بپذیرم که زنو بچه ای جدید جایگزین منو مادرم شدن .
شونه مو فشرد تو گوشم گفت : حلال کن ، عزیزم .
یه کم ازم دور شد : ببخش ، از حرفایی که قبلآ بهت زدم شرمنده م . آخه اون قدر پدرتو زیبا ازت بد می گفتن که فکر می کردم تو دختر ناسپاسو بی محبتی هستی که به زیبا به چشم نامادری بدجنس نگاه می کردی و آزارش می دادی .

سرمو تکون دادم . همون موقع یه عده مهمون جدید اومدن باز مردا سینه ی پدرو بوسیدنو اخمو رو پیشونی من نشوندن .
وقتی نشستیم طلبکارانه ایلیا رو با حرفام تیر بارون کردم .

این که به گفته عوام بوسیدن سینه ی هفت سید ثواب داره از کجا اومده ؟ تو کدوم کتاب نوشته شده ؟

ایلیا کمی به طرفم خم شد : همین جا جوابتو می خوای ؟
باز سرتق سرتکون دادم . طوری نگام کرد که باز دلم لرزید : نمیشه صبر کنی تا بعد ؟
سر بالا انداختم . زیر لب غرید : خدا به دادم برسه باز غوغا خانوم تشریف فرما شدن .
خنده م گرفت ولی خودمو کنترل کردم . به میوه ها اشاره کرد : حالا یه چیزی پوست بکن تا گلو تازه کنم بعد برات می گم .

بعد از خوردن میوه و شیرینی قصد رفتن کردیم که بابا نذاشتو به زور نگهمون داشت . لبته بیشتر از بابا پارسای تازه واردو الهه تعارف کردن .

پارسا کنارم نشست : چه خبر از دردانه ی خواهرم ؟

با لبخند پر عشوه ای نگاه ازش گرفتم : بی خبر . خواهرزاده تون چه قابله که ازش خبر بگیرین .

ایلیا بهش اشاره کرد و آروم گفت : سر به سرش نذار ، امروز از اون روزاشه .

طوری به سمتش برگشتم که گردنم درد گرفت از زیر چادر دست روی گردنم گذاشتم : اون وقت از کدوم روزا ؟

لب به دندون گرفت : از اون روزا که آدمو به چهار میخ می کشی . بهتر بگم کسی که باهات در بیوفته خونش پای خودشه ..
دو تایی خندیدن منم مثلآ قهر کردمو ازشون رو گرفتم . طلایه که کنار ن نشسته بودو حرفامونو می شنید گفت : آقای دکتر ، از شما بعیده بخواین بین این کبوترای عاشق جدایی بندازین .

پارسا با شیطنت گفت : نه ، اتفاقآ می خوام این پیوندو یه جورایی محکم تر کنم .

من مردا رو خوب می شناسم بهتر از خودشون این حرفش بو دار بود . زیر چشمی نگاش کردم . نوع نگاهش به طلایه با نوع نگاهش به دخترای دیگه فرق داشت . حواسش نبود یا نمی دونست من استاد خوندن نگاهام که این طور بی پروا به خواهر شوهرم چشم دوخته بود ؟! شایدم از قصد این کارو کرد که بی سرو صدا گوشی بیاد دستمو بفهمم راز سر به مهر دایی جونمو !
به روی خودم نیاوردم ، بهتره که نفهمه دستش پیشم رو شده تا بتونم راحت تر به نیت اصلیش پی ببرمو شکم به یقین تبدیل بشه .

بعد از ناهار دیگه به اصرارهای الهه و پارسا توجه نکردیمو به خونه برگشتیم . حالا کاملآ مطمئنم اصرارهای دایی عزیزم به خاطر من نیست . من تنها یه وسیله م برای رسیدن به هدفش . ته دلم خوشحال بودم ، طلایه کیس مناسبی برای تنها یادگاری مادرم بود . دختر حاج بابا ، مثل خودش دلی بزرگو مهربون داشت . شاید همین دل مهربونو ساده ش باعث گول خوردنش شده بود .

به خونه که رسیدیم بهترین زمان برای به سلابه کشیدن ایلیا و تخلیه ی اطلاعاتیش بود .

بهش گفتم : به قول خودت آماده باش برای به چهار میخ کشیده شدن .

مسخره دستاشو بالا برد : منم بی گناهم بانو ، خام رفیق ناباب شدم .

خنده مو مهار کردم : زود تند سریع سؤالمو جواب بده .

با تعجب پرسید : سؤالت ؟! اون وقت کدوم سؤال ؟

اخم ظریفی کردم : یادت رفت ! من تو خونه ی پدرم ازت یه سؤال پرسیدم .

جدی شد : می دونم ولی خب دنبال جوابم برات .

پوزخندی بهش زدم : می دونم هیچ جوابی برای بعضی خرافه ها وجود نداره .
حس بدی داشتم : می شه اصلآ کلمه ی سیدو برام معنا کنی ؟ میشه برام بگی سید چه کسیه ؟
حرصی بودم ، از دست خودم از دست یه سری آدما که ندونسته از یه سری تفکرات موهوم پیروی می کردن تقریبآ داد زدم : سید واقعی چه کسیه ؟ هان ! یعنی اگه تنها شجره ی من به ائمه ی اطهار و در آخر به حضرت رسول برسه کافیه تا مهر محکمی به پاکیو نجابت من بزنه ؟
از کوره در رفتم : یعنی من می تونم هر خبطی انجام بدم بعدآ تو همچین روزی بیان سینه مو ببوسنو بگن بوسیدن سینه ی سید ثواب داره ؟
از حرص به سختی نفس می کشیدم . طوری که سینه م به سرعت بالا و پایین می رفتو قلبم می خواست با شکافتن قفسه ی سینه م بیرون بزنه .

ایلیا با آرامش پرسید : تموم شدن سؤالات ؟

نتونستم حرف بزنم ، سرمو تکون دادم . از جاش بلند شد از یخچال برام اب آورد : اول گلوتو تازه کن .
دستی روی پشتم کشید : بعدم آروم شو تا به تمام سؤالات جواب بدم .

ته مونده ی انرژیمو جمع کردم و با صدایی که از حرصو عصبانیت دو رگه بود نالیدم : فقط جوابات قانع کننده باشه لطفآ .

دستمو گرفت از آشپزخونه بیرون اومدیم ، روی مبل توی هال نشوندم خودشم کنارم نشست : من جوابای قانع کننده می دم ، تو هم قول بده دقیق گوش بدی .

خیلی آرومو شمرده گفت : حتمآ این مثل رو شنیدی که می گن " گویند پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل " . پس تنها کافی نیست که پدر تو پیامبر بوده باشه . مهم اینه که تو چی تو چنته داری و چه قدر به دستورات و احکام دینی که بهت معرفی کرده عمل می کنی . بدون سید واقعی کسیه که اخلاق محمدی داشته باشه و در یک کلام یک انسان واقعی باشه چون خداوند تمام پیامبران رو فرستاده تا با بیان کردن یک سری راهکارهایی به اسم دین آدم بشن یعنی به انسانیت حقیقی برسن .
دستمو نوازش کرد : خانومم ، پیامبر کسی رو فرزند اصلیش می دونه که به معنای واقعی خداوندو حس کنه و تو تمام کاراش رضای او رو در نظر بگیره نه کسی که تنها از سلاله ش باشه و بویی از انسانیت نبرده باشه و اعتقادی به خداوند نداشته باشه .
سر تکون داد و با لحن مهربونی گفت : مطمئن باش در نظر خداوند این خوبان که سیدنو این روز متعلق به اوناس . البته و صد البته خوشا به حال اونایی که هردو رو با هم دارن . یعنی هم جزء خوبان و هم از سلاله ی پیامبرن .

نفس راحتی کشیدم برام سخت بود بپذیرم پدری که اون همه در حق فرزندش ظلم کرده حالا در درگاه خدا مقام داشته باشه .سرمو به شونه ی ایلیا تکیه دادمو با خودم گفتم : بدا به حالت حاج سالاری که دل خوش کردی به یه لقب ظاهری ! تو تنها برای یه عده آدم ظاهر بین سیدی . برات متأسفم که در برابر پدرت و خدای خودت هیچ ارجو قربی نداری .


روز دادگاه با تمام اضطرابا و فکرو خیلاش از راه رسید . روزی که قرار بود حق به حق دار برسه و گناهکار واقعی مشخص بشه و به جزای اعمالش برسه .
با نوازش دستای گرم ایلیا از خواب بیدار شدم دادگاهمون ساعت 10 بود . به زور ایلیا چند لقمه ای صبحانه خوردم و به همراهش راهی شدم . دل تو دلم نبود ، برام سخت بود که تو همچین جایی حاضر بشم ولی نباید خودمو ضعیف نشون می دادمو کوتاه میومدم .
تو راهرو ها همه جور آدمیو می دیدی . از مجرمای هفت خطو جسور تا مجرمای سر به زیرو تازه کار ،از مال باخته های پکر تا زنای مظلومی که مورد ظلم واقع شده بودن ..
مردا و زنایی با لباسای یه دست که رو همه شون آرم ترازو جلب توجه می کرد . شاید اگه دنیا با بعضیا شون مهربون تر بود الان این جا نبودن . خیلیاشون زیاده خواهی پاشونو به اینجا باز کرده بود . یه تعدادیشونم طعمه ی یه تصمیم گیری عجولانه و بی فکر شده بودن که اگه اون صلواته رو می فرستادنو یه کم صبر می کردن الان به جای این که دست بند به دست دنبال مأمورا راه بیوفتن ، می تونستن دست بچه هاشونو بگیرنو اونا رو برای تفریح ببرن .
روی صندلی نشستم و به اطرافم چشم گردوندم . پدرایی را دیدم که به جای عشقو محبت ، قهرو خشمو انتقامو برای بچه هاشون ارث گذاشتن و به جای فردایی روشنو زیبا به جگر گوشه هاشون فردایی نامعلومو تاریک هدیه دادن .
مادرانی که به جای عفتو پاک دامنی بغضو حقارتو به دخترانشون آموختن و اونا رو تبدیل کردن به افعی هایی برای نیش زدن به هم نوع !
فکرم سخت درگیر بود که صدای فریاد آشنایی تو گوشم پیچید . سریع به طرفش چرخیدم . فرزام با ایلیا در حال جرو بحث بود : چرا نباید میومدم بابا ؟! این حقه منه که تو این دادگاه حاضر باشم . باید بفهمم رأی دادگاه چیه .

خانوم مسنی که همراهش بود گریه کنان به ایلیا توپید : راست می گه بچه م باید باشه ببینه . بالاخره باید یکی باشه از حق دختر مظلوم من دفاع کنه یا نه !
دستاشو تو هوا بی هدف تکون می داد : یکی باید جلوتون وایسه یا نه ؟ این همه اتهامای ناحق به دخترکم زدینو اسم گلشو سر زبونا انداختین یکی باید پشتش باشه .
زد زیر گریه : خدا رو خوش نمیاد آقا ایلیا اون زن بیماره خودت می بینی یه پاش مطب دکتره یه پاش بیمارستان .
پوزخند ایلیا باعث حرصی شدنش شد : پاشو می خوری نامسلمون . خدا بی جواب نمی ذاره این نامردی رو .

وقتی ازمون دور شد فرزام اروم گفت : باید باشم تا حقی ضایع نشه و اون دختر جنایتکارش به مجازات حقیقیش برسه . بالاخره یکی باید باشه تا یادتون رفت چه کارایی کرده دوباره یادتون بندازه دیگه !

چه قدر یه بچه باید تحت فشار باشه که با مجازات مادرش آتیش دلشو خاموش بشه .

با نزدیک شدن به زمان شروع دادگاه همه جمع شده بودن . حاج بابا یه طرفم بابا یه طرفم ایلیام پشت سرم . حاج بابا بین منو طلایه ایستاده بود ، پارسا طفلیم رو به رومون بود شیطون از غفلت ایلیاو حاج بابا استفاده می کردو دیداشو می زد .
بعد از مشخص شدن آخرو عاقبت این پرونده باید پرونده ی دایی عزیزمم ببندم بره پی کارش . اگه به دادش نرسم ممکنه به خاطر این چشم چرونیای نصف نیمه چپول شه بچه !

جای منو طلایه تو ردیفای جلو بود تقریبآ پشت سر متهمین . سمانه یه کم لاغرتر شده بود ولی زیبا و برادرش خیلی ریلکس با اعتماد به نفسی بالا نشسته بودن . زیبا مثل همیشه با غرور پا روی پا انداخته بودو همه رو از بالا نگاه می کرد . بعد از طی مراحل اولیه طلایه به جایگاه دعوت شد .اون جا طلایه اعلام کرد که می بخشه و رضایت میده . همون لحظه داد فرزام به آسمون رفت : طلایه بد کردی . اشتباه کردی . گول خوردی نباید رضایت می دادی .

همه به سمت فرزام برگشتند که با کوبیده شدن پتک روی میز دوباره حواسا از اون به سمت قاضی برگشت : نظم دادگاهو رعایت کنین ولی باید جلسه رو ترک کنین .

نفر بعدی من بودم .با دیدن لبخند اطمینان بخش ایلیا انرژی گرفتم . با نگاه به فرزام التماسو تو چشماش خوندم .
لیلا به عنوان وکیلم جلو اومد : با اجازه از محضر داد گاه موکلم خانوم پریسا سالاری می خوان که ..

اون جا باز فرزام طاقت نیاورد و با یه نه ی محکم لیلا رو ساکت کرد . قاضی پتک کوبید و باز فرزامو تهدید کرد . این بار قبل از این که لیلا حرفی بزنه محکمو شمرده گفتم : آقای قاضی !یه دفعه همه ساکت شدنو توجها به من جلب شد : با عرض پوزش از محضر دادگاه فقط برای اون که اظهار وجود کنم مجبور شدم کمی صدامو بالا ببرم .

قاضی محکمو با سلابت گفت : لطفآ دیگه تکرار نشه .

با تکون سر چشمی گفتمو این طور شروع کردم ...


من پريسا سالاري فرزند حاج سالاري بزرگ چند روز پيش که فهميدم قراره به اين جايگاه خوانده بشم تصميم داشتم بي هيچ حرفو سخني ببخشمو رضايت بدم ببخشم کسی رو که فرزند منو از ديدن پدرو مادر محروم کرد . ولي بعد فهميدم اينجا ايستادم تا ...
محکم تر از قبل گفتم : اينجا ايستاده م تا فرياد پسري باشم که از داشتن پدري مهربان محروم شده
دست روي شکمم گذاشتم : امدم تا ببخشم کسي رو که منو شوهرمو محروم کرد از ديدن فرزندمون ، ولي نمي دونستم اينجام تا داد پدرو مادري رو بستانم که محروم شدن از ديدن فرزند
اشک تو چشمام جمع شد : اومدم تا ببخشم ...
مکث کردم سرمو پایین انداختم دستامو از حرص تو هم پیچیدمو انرژیمو جمع کردم یه نگاه به سمانه انداختم تو چشماش خشمو انزجار بی داد می کرد پس راهو اشتباه نیومدم به سمت قاضی برگشتم : اومده بودم تا ببخشم زنی رو که حرمت همسر مهربانو ایثار گرشو حفظ نکرد وجدانشو زیر پا گذاشت . می خواستم به جبران خوبیهای همسرم ببخشم زنی رو که وجدانشو زیر پا گذاشتو بهش ظلم کرد .
نفسی تازه کردم : اما تازه متوجه شدم من اینجا نیومدم تا از حق خودم دفاع کنم ، بلکه اینجا...
به جایگاه اشاره کردم : تو این جایگاهم تا فریاد بزنم مظلومیتی اونایی رو که مدرکی بر حقانیتشون ندارن و نمی تونن ادعایی برای حق ثلب شده شون داشته باشن . من اینجام آمده م که نبخشم ، تا به جزای اعمالشون برسن اونایی که حقو نا حق کردن و دستشون به خون بی گناهان زیادی آلوده ست.
شکممو تو دادم راستو محکم ایستادم به قاضی چشم دوختم : من نمی بخشم آقای قاضی ..
رو به هیأت منصفه : از محضر دادگاه خواهانم که ..
به متهمین اشاره کردم : بستانند داد ما مظلومان که مورد ظلم واقع شدیم ..
به حالت احترام سر خم کردم : دیگه عرضی ندارم .

اولین کسی که برام دست زد فرزام بود و متعاقب اون تک تک حاضرین ایستادن و برام کف زدن .فرزام با چشمایی خیس و لبی خندون تشویقم می کرد و ایلیا تنها با عشق و اخم ظریفی روی پیشونی محوم بود . عمو و خاله صورتشون پاک می کردنو دست می زدن .نگاه طلایه هم سرشار از قدردانیو مهربانی بود . بابا غرق همون غرور کاذبش بود شاید از فردا من بشم مایه ی فخرش که تو بازار سر بلند کنه و از جسارت دختر از یاد رفته ش تعریف کنه .قاضی با پتکش روی میز کوبید : خانوم سالاری می تونید از جایگاه خارج بشید .

بعد از من نوبت همسر مازیار بود ! اون دیگه چرا ؟! وقتی از علت حضورش با خبر شدم دلم می خواست مازیارو ریز ریز کنم . این زن بی گناه به خاطر کثافت کاریها و هرزگیهای همسرش به ویروس اچ آی وی مبتلا شده بود . او هم نبخشید همسر بی معرفتو سست عنصرشو .

پدر هم رضایت نداد و زیبا و برادرش متهم کرد با
سوء استفاده از اعتمادش خونه شو تبدیل به خونه ی فساد کردن .

متهمین هر کدوم برای آخرین دفاعیه به جایگاه خونده شدن . هرکدومشون برای تبرئه کردن خودشون دیگری رو مقصر اعلام می کردن و خودشونو یه ساده لوح فریب خورده می دونستن .
در آخر زیبا برای آخرین دفاعیه به جایگاه خونده شد وقتی سر جایش مستقر شد نگاهی از سر بدجنسی به من انداخت ، طوری که لرزه به پشتم انداخت . حدس زدن نیت شرورانه ش سخت نبود برام .
رو به قاضی با لوندی گفت : آقای قاضی نمی دونم چرا دختر خونده م از دیگران با شهامت دفاع کرد ولی از ظلمی که منو برادرم سالا قبل در حقش مرتکب شدیم حرفی به میون نیاورد .

لیلا ایستادو محکم گفت : اعتراض دارم .
قاضی با حرکت سر اجازه داد ، لیلا ادامه داد : آقای قاضی اتفاقهای سالها پیش ربطی به این پرونده نداره . موکل من شکایتی نداره و نمی خوادموضوع عنوان بشه .

قاضی محترمانه اعلام کرد : اعتراض وارده .

رو کرد به زیبای وارفته : متهم مطالبی رو عنوان کنه که در رابطه با این پرونده باشه .

زیبا با شرارت گفت :مربوط به این پرونده ....
مکثی کرد : اصلآ اتفاق اون روز سر منشأش همون اتفاقای گذشته س ! خب منو برادرم نامردی کردیم در حقش ...

این بار اردلان به عنوان وکیل طلایه ایستاد : اعتراض دارم

قاضی اجازه داد .
_: جناب قاضی گویا متهمه دادگاهو به سخره گرفتن . این پرونده مربوط به آدم ربایی و اقدام به شکنجه و هتک حرمت بوده و ربطی ..

این بار نوبت وکیل زیبا بود که برای اعتراضش اجازه بگیره : جناب قاضی شاید شاکی خانوم سالاری خبطی انجام داده که باعث اتفاقای اون روز شده ..

نوبت لیلا بود : اعتراض دارم . جناب قاضی خود متهمه اعتراف به ظلمو نامردی کرد پس نمی تونه خبطو خطا از طرف موکل من بوده باشه .

این بار قاضی روی میز کوبید : اعتراض وارده .

دوباره رو کرد به زیبا : متهمه اگه در رابطه با این پرونده صحبتی دارن بیان کنن . در غیر این صورت از جایگاه خارج بشن .

زیبا با حرصو خشم داد می زد : ولی من باید بگم که چند سال پیش چه بلایی سرش آوردیم .

وکیلش جلو رفت و ازش خواست سکوت کنه تا پرونده ش از این که هست سنگین تر نشه ولی زیبا بدون توجه به تذکراتش دادو بی داد می کرد .

باز قاضی کوبید : متهمه رو از دادگاه خارج کنید و تا زمان اعلام حکم اجازه ی ورود به دادگاه رو ندارن .

دو تا افسر زن اومدن بدون توجه به دادو فریادش کشون کشون بردنش .

مازیار اصلآ به جایگاه نرفت و گفت دفاعیه ای نداره .

سمانه از اون بالا نگاهی به منو طلایه انداخت و با تمسخر گفت : فقط می تونم بگم دلم خنک شد هر بلایی سرتون اومد حقتون بود .فقط از این حرصیم چرا جفتتونو نکشتم .

با این حرفش همهمه ای بلند شد که باز با کوبش پتک همه ساکت شدن . برای اعلام حکم نهایی یک ساعت تنفس اعلام شد و همه سالنو ترک کردیم .


یک ساعت تنفس اعلام شده رو تو راهرو منتظر بودیم . ایلیا آروم تو گوشم گفت : وقتایی که غوغا میشیو غوغا به پا می کنیم می خوامت .

با ناز به طرفش برگشتم : خدا از دهنت بشنوه ، به موقعش معلوم می شه .

با اومدن فرزام حرفمونو قطع کردیم . فرزام خیلی آرومو سر به زیر گفت : می دونم با حرفی که می زنم ممکنه بعضیا به بی عاطفه بودن متهمم کنن ولی باور کنین دیگه نمی تونستم کارای زشت مادرمو ببینمو سکوت کنم . کسی باید ترمزشو می کشید چون با بالا رفتن سنش نه تنها از کارای زشتش توبه نکرد که گناهاشم به درجه ی بالاتری رسید .
رو کرد به ایلیا و گفت : شما که بهتر از من می دونین و در جریان کاراش هستین .
نفس خسته و خجالت زده ای کشید : خوشحالم که حداقل شما می دونین نه بی عاطفه ام نه نمک نشناس ولی ضجه ی اون زن بدبخت بدجور به روحم سوهان کشید .

باز چه خبره و چه اتفاقی افتاده که من بی خیرم : میشه بپرسم منظورت کدوم زنه ؟!

فرزام یه نگاه به من یه نگاه به ایلیا انداخت : فکرشو می کردم بی خبر باشی ....

ایلیا نذاشت ادامه بده : بعدآ راجع بهش حرف می زنیم .

فرزام سری تکون داد : چه بعدآ چه الان چه فرقی می کنه .
رو کرد به من : مسسب بیماری زن مازیار مادر منه .

نتونستم خودمو سرپا نگه دارم زانوهام شل شدن ، اگه ایلیا زیر بازومو نمی گرفت رو زمین پهن می شدم . بمیرم برای دل این پسر که خطاها و گناهان مادرش باعث سرافکندگیو خجالتش شده . روی نیمکت کنار راهرو نشستم ایلیا برای آوردن آب ازمون جدا شد فرزام با کمی فاصله کنارم نشست : باور کنین اگه یه درصدم احتمال می دادم که توبه کنه راضی به محکوم شدنش نمی شدم . ولی با رویه ای که در پیش گرفته معلوم نیست باعث بدبختی چند نفر دیگه و از هم پاشیدن چند تا خونواده ی دیگه می شه .

لال شده بودن ، زبونم به سقم چسبیده بود ایلیا به زور چند قطره آب تو حلقم ریخت یه کم بهتر شدم فرزام با سر افتاده و کمری خم شده ازمون دور شد . آهسته نالیدم : اگه تا آخر عمرمم کنیزیتو بکنم بازم نمی تونم مردونگیو جوون مردیتو جبران کنم .

حلقه ی دستشو که دور شونه م حلقه شده بود تنگ تر کرد : نگی این حرفو ! تو خانوم خونه و تک بانوی قلبمی . کجا بهتر از تو پیدا می شد برام تو این دنیایی که نمی شه به هرکسی اعتماد کرد .

با صدای ضعیفی که انگار از فرسنگها فرسنگ فاصله از حلقم بیرون میومد گفتم : هرکس نمی تونه این شهامتو داشته باشه که به یه روسپی اعتماد کنه ولی تو این کارو کردی .

به صدای کسی که به محکمه دعوتمون می کرد از جا بلند شدیم . دست حمایت گرشو لحظه ای ازم دور نکرد : نجابت باید تو ذات هرکس باشه .نشنیدی می گن روسپی با حیا شرف داره به زن سالم بی حیا !
با تعجب نگاهش کردم . ادامه داد : اون باحیاهه ممکنه یه روز توبه کنه و به زندگی پاک برگرده ولی کسی که بی حیاس هیچ وقت درست نمی شه .

درسهایی که این مدت تو مکتب ایلیا گرفتم تو هیچ دانشگاهو مکتب دیگه نمیتونستم یاد بگیرم .

وقتی به دادگاه برگشتیم اعلام حکم کردند :

متهمین ردیف اول زیبا حقیقت فرزند رضا و مازیار حقیقت فرزند رضا به دلیل تجاوز به نوامیس و دست داشتن در قتل خواهر به مرگ محکوم می شوند .

متهم ردیف دوم سمانه احتشام فرزند کیان ، طبق شهادت شهود همکاری در آدم ربایی و شکنجه ی خانم پریسا سالاری به حبس ابد محکوم می شوند و این حکم از این ساعت لازم الاجراست .

متمین ردیف سوم ....

دیگه باقی افراد برام مهم نبودن دیگه گوشام نمی شنیدن فقط پنجه م تو پنجه ی ایلیا محکم فرو رفته و بهش فشار میاورد سرم به اندازه یه کوه سنگین بود . باورم نمی شد زیبا و مازیار تو قتل خواهر خودشونم دست داشته باشن . به این نتیجه رسیدم کسی که به خواهر خودش رحم نمی کنه به من که دختر شوهرش بودم رحم می کنه ؟

وقتی از دادگاه بیرون می رفتیم زن مازیار با سی فرو افتاده جلو اومد و دفتری رو بهم داد : این دفتر خاطرات مازیاره ، خواسته بدمش شما بخونینش .
مکثی کرد : اون به جزای اعمالش تو این دنیا می رسه . من بخشیدمش امیدوارم تو هم بتونی ببخشیش شاید بار گناهش تو اون دنیا یه کم سبک تر بشه .

لبخند نیم بندی زدم : من از جانب خودم بخشیدمش اگه امروز این جا بودم برای این بود که یه فرد گناهکار به جزای اعمالش برسه تا دیگران فکر نکنن هرکی هرکیو برای گناهانو خطاها مؤاخذه و مجازاتی نیست و اون وقت بخوان راه اونو در پیش بگیرن .


با چشمایی نمناکو لبایی که به دندون گرفته بودشون تا لرزششونو کنترل کنه فقط برام سر تکون دادو رفت و منو با یه دفتر دویست برگ جلد مشکی تنها گذاشت . دیگه تاب تحمل اون محیطو نداشتم از ایلیا خواستم که زودتر از اون غمکده بریم .
تو ماشین باز عصیان گر شدم طبق معمول همیشه دیواری کوتاه تر از دیوار ایلیا هم که پیدا نمی شه پس سرش داد زدم : چرا خدا بدی رو آفرید ؟

با آرامش همیشگیش گفت عزیزم خدا بدی رو نیافرید انسان دنباله رو شیطان شد بدی رو یاد گرفت .

با حرص برگشتم طرفش : خوب چرا شیطانو آفرید ؟

همون طور آروم گفت : چون مرز بین خوبیو بدی رو مشخص کنه . می دونی شیطان غربال خداس؟

یه چین به صورتم دادم و طلبکار پرسیدم : چی ؟ غربال یعنی چی ؟

لبخند مهربونی زد : یعنی شیطان از طرف خدا مأموره تا بنده های خوبو بدو از هم جدا کنه . یعنی هرکی از سد شیطان عبور کرد بنده ی خوب خداس و هرکی پشت سد شیطان موندو نتونست ازش عبور کنه تو جهلو نادونی می مونه و می شه بنده ی نا فرمان .

یه کم آروم شدم : خوب چرا این کارو می کنه ؟

یه نیم نگاه بهم انداخت : چی کار ؟

دستامو تو هوا تکون دادم : همین کار دیگه غربال گری ؟!

ایلیا : برای این که بنده های خوبو بد جدا می شن . که البته باز درجه بندی داره باید از چند تا غربال رد بشیم تا بنده های نیمه خوب ، خوب و خاص هم به ترتیب مشخص بشن .

_: چرا به بنده هاش کمک نمی کنه ؟


دستمو گرفتو روی پاش گذاشت : کی می گه کمک نمی کنه ؟ همیشه و همه جا کمک می کنه و نور هدایتشو برامون می فرسته ولی بنده ها با هم متفاوتن بعضیا به سمت نور می رن بعضیام خودشونو به نفهمی می زننو نورو ندیده می گیرن تازه اعتراضم دارن که خدا مستقیم نیومد دستمونو بگیره ببره بگه بفرمایین این راه راست از این راه برید .
گوشه ی خیابون نگه داشت به سمتم چرخید : درست مثل شاگرد تنبل کلاس وقتی نمره ی قبولی نداره برای توجیه خودش می گه " معلممون بد بود درست درس نمی داد " ولی با توجه به دانش آموزایی که نمره ی بیستو نوزده گرفتن
حرفش قابل قبول نیست . این جاس که معلوم میشه هم تو کلاس حواسش نبوده و هم اینکه تلاش کافی برای فهمیدن درس نداشته .

با دهن باز محوش بودم که با شیطنت گفت : می خوای تو انظار عمومی از راه به درم کنی ؟

گیج شدم سرمو تکون دادم ! انگشتشو کشید رو لبم : ببندش تا به سبک خودم نبستم .

آب دهنمو زود قورت دادمو لبا تا آخرین حد کشیدم تو دهنم . قهقه ای زد : بپر پایین بریم یه چیزی بخوریم که روده بزرگه کوچیکه رو خورد یه آبم روش .

نگاهمو به اطراف چرخوندم : اِ ! کی رسیدیم این جا من نفهمیدم ؟

چشمکی زد : همون موقع که برقت منو گرفته بودو فکر می کردی مسبب تمام جنایتاو کارای خلاف آدما من بدبختم !

سرمو پایین انداختم بازم گند زده بودمو بازم مَردم با صبوری تحملم کرده بود .

جای همیشگیمون نشستیم ظهرا برنامه ی موسیقی زنده نداشتن ولی یه موسیقی آرومو دلنشین پخش می شد . دستامونو شستیم وقتی رو به روم نشست خجالت زده گفتم : ببخشید .

کمی به سمت خم شد : بابته ؟

سرمو بلند کردم چشمای مهربونش باهام بود : بابت حرفای تو ماشینم .

لبخندی مهمونم کرد : اون که تبادل افکار بود . بگذریم .

یه دفعه چیزی به ذهنم رسید : راستی ایلیا ببخش ولی یه سؤال دیگه دارم .

مِنو رو داد دستم : اول بگو چی می خوری سفارش بدم بعد .

تمام مدتی که غذا رو سفارش می داد دل تو دلم نبود تا زودتر تموم شه و سؤالمو بپرسم و این از چشمای تیز بینش دور نبود : خب خانومی ! من سرا پا گوشم .

حالا که باید می پرسیدمو وقت حرف زدن بود به مِن مِن افتادم ، نمی دونستم سؤالمو چه طوری بپرسم که ناراحت نشه .
کنجکاو شد : خب ؟!

_: می دونی ، آخه ! آخه فرزام گفت مریضی زن مازیار ...

نتونستم ادامه بدم . ایلیا تا ته قضیه رو خوند نفسشو با یه آه بیرون دادو به پشتی صندلیش تکیه داد : منظورش همون اچ آی وی بود .

از تعجب به سرعت سرمو بالا آوردم : یعنی ؟

سر تکون داد : سمانه وقتی اومد ایران این مریضی رو با خودش سوغات آورد بعد با یه دکتر زدو بند کردنو یه آزمایش تقلبی نشونمون داد و گفت سرطان گرفته و باید شیمی درمانی بشه . من به طور اتفاقی فهمیدم چون می دیدم پیش هیچ دکتری جز اون نمی ره و وقتی هم بهش پیشنهاد دادیم که پیش یه دکتر دیگه بره و آزمایشو مجدد انجام بده شاید اشتباه شده باشه قبول نکرد . به کمک اردلان سوابق دکترشو کشیدم بیرون فهمیدم مشکلات زیادی داره و باطل شدن مهر پزشکیش به مویی بنده از نقطه ضعفش استفاده کردم با تهدیدو تشر از زیر زبونش حرف کشیدم ، فهمیدیم بله خانوم به کمک دکتر سر همه رو کلاه گذاشته و بیماری کثیفشو پنهان کرده .

از تعجب به مرز سکته رسیدم : با علم به این موضوع می خواست دوباره با تو ...

نتونستم حرفمو کامل کنم حتی تصورش پشتمو می لرزوند . ناهارو که آوردن میلی نداشتم با غذام بازی می کردم : بخور خانومی ، فکرشم نکن حالا که من صحیحو سالم رو به روت نشستم .
دستشو نامحسوس رو دستم کشید : حالا دیدی فقط این من نبودم که به تو کمک کردم . اگه عشق به تو نبود شاید همون موقع که اومد با توجه به حرفای مامانو طلایه و دل رحمی خودم دوباره باهاش ازدواج می کردم . ولی هر بار که به این موضوع فکر می کردم چهره ی تو جلو چشمم بود وقتیم که پیدات کردم که دیگه شدی تمام فکرو ذکرم .
تیکه ای جوجه به چنگال زدو جلوم گرفت : بخور منجی من !

به زحمت اشکامو پس زدم تا باعث کنجکاوی آدمایی که دورو برمون بودن نشم .زیر لب گفت : عجب خدایی ! شکر که داریمش .

چنگالو ازش رفتمو مشغول خوردن شدم : حالا می فهمم چرا باید شبانه روز شکر بگیم لطفو کرمشو .

نمی دونم غذای اون روز لذیذتر از روزای دیگه بود یا به دهن من اون قدر خوش مزه و لذیذ اومد .

موقع برگشت دفتر رو تو دستم فشردم طوری که دستم عرق کرد شاید با حرفایی که ایلیا سر ناهار گفته بود نوع نگاهم به دنیا و زندگی عوض شده بود و دیگه اون پریسای یکی دو ساعت قبل نبودم . چه طور خدا دونه های پازل زندگیا رو کنار هم می چینه و ازشون یه زندگی کامل می سازه؟ ایلیا باید منو ببینه عاشق بشه تا ناخواسته گول سمانه رو نخوره بعد منو شانسی توی مهمونی ببینه و ....
صداش منو از عالم هپروت کشید بیرون : پریسا ! خانومم !
چشمامو باز کردم ماتو مبهوت بدون حرف زل زدم بهش : می خوای اون دفترو ولش کنی دستت درد نگرفت اون قدر فشارش دادی ؟!

نگامو به دفتر دادم : نه ! می خوام بدونم گناهم چی بوده که اون طوری نابودم کردن .

ایلیا با مهربونی گفت : ولش کن ، دیگه چه اهمیتی داره .

چشم از دفتر نگرفتم دستی روش کشیدم : برای آروم شدنم بهش احتیاج دارم .

پرسید : مطمئنی ؟

آروم گفتم : آره . فقط نمی تونم این راهو تنها برم .
برگشتم طرفش : تو همراهیم می کنی ؟

با گرمای دستش نه فقط دستم که تا مغز استخونمم گرم شد : یه بار بهت گفتم بازم می گم دیگه هیچ وقت تنهات نمی ذارم حتی اگه نخوایم باید تحملم کنی .

سرمو به پشتی صندلیم تکیه دادم
چشمامو بستم اجازه دادم تا مَردم تو سکوت به نوازش دستم ادامه بده چه قدر تو این لحظه به گرما و حمایت دستاش احتیاج داشتم .
خدا رو شاکرم به خاطر داشتنش .

تا محرم یکی دو روزی بیشتر نمونده بود . هرچی تلاش کردم تا بتونم تا قبل از ایام سوگواری خوندن دفترو تموم کنم نشد که نشد یعنی حتی نتونستم بازش کنم . اولش خیال می کردم سریع شروع می کنمو سریعم تمومش می کنم ولی نشد یعنی نتونستم . کنار رفتن پرده ها و روشن شدن حقایق دلو جرأت زیادی می خواست که هنوز تو وجود من بوجود نیومده بود . درسته قلب چاک خورده و پاره پاره م به دست ایلیا و خونواده ش ترمیم شده بود ولی هنوز به تلنگری بند بود تا دوباره تیکه و تیکه و خورد بشه . یاد آوری اون روزای سخت و زنده شدن خاطرات سیاه اعصابی پولادیو آدمی محکم می خواست که من آدمش نبودم . درسته مشتاق بودم بدونم به کدامین گناه مورد ظلم واقع شدم ولی هنوز تحملم اون قدر نبود تا بتونم راحت با حقیقت مواجه بشمو خم به ابرو نیارم .
تا بالاخره روز آخر ذی الحجه با کمک ایلیا عزممو جزم کردم ، دلو به دریا زدمو دفترو باز کردم . هرچی از ایلیا خواستم تا برام بخونه قبول نکرد و معتقد بود این راهی که خودم باید برم و اون فقط همراهیم می کنه . پس با یه بسم الله شروع کردم .
مازیار این طور نوشته بود :


از وقتی خودمو شناختم تو خونه مون دعوای زنو شوهری به پا بود . بابا یه موضوعی پیدا می کردو دادو قال راه می نداخت مامانم چادر به سر می کرد راهی خونه ی پدری می شد بعدم بابا ما رو که از نظر اون توله های مامان محسوب می شدیم دنبالش رونه می کرد ما سه تام عین جوجه اردک زشت لِِک لِک کنان دنبالش راه میوفتادیم . به اون جام که می رسیدیم هی غر می شنیدیم هم از مامانه هم از پدرو مادرش . حرفایی رو که به حاج رضا حقیقت نمی تونستن بگن با توپو تشر به ما می گفتن که به قول اونا تخمو ترکه ی اون ملعون بودیم . البته این تا زمانی ادامه داشت که حاجی دنبال مامان نیومده بود وقتی سرو کله ش پیدا می شد دوباره مامان زن بسازو قانع باباهه بودو بابا هم حاجی معتمد مردم ! یه دو سه روزی مامانه رو می برد مسافرت مام باز می موندیم خونه ی بابا بزرگه که این دفعه به لطف جیب بابا یه گوشه ی چشمی بهمون می نداختن .
در هر صورت برامون جا افتاده بود که ما طفیلیا هیچ جایگاهی نداریم برا چی به این دنیا اومده بودیمو دیگه خدا می دونه و بس.
ولی چی می شد کرد باید می سوختیمو می ساختیم اگه دهن باز می کردیم بچه های ناسپاسی بودیم که قدر زحمتای والدینمونو نمی دونستیم حالا کدوم زحمتا باز خدا می دونه و بس !

زیبا فرزند ارشد بود و اولین دلیل متلکاو زخم زبونای بابا که اگه شکم اول پسر زاییده می شد الان پشت بابا خالی نبودو توپ زندگیشو داغون نمی کرد .و این از بی عرضگی مادر ما بود که اولاد ارشد حاجی ذکور نبود . حالا این موضوع چه ربی به مادر ما داشت باز الله اعلم !

بچه ی دوم من بودم که باز از بی عرضگی مادر جنم کار نداشتمو از شم اقتصادی خوبی بهره نبرده بودم .

بچه سوم کتایون ، بازم دلیل قیلو قال ! البته این یکی با ما فرق داشت ، به دلیل کوچیک بودنو بی دستو پاییش همیشه مورد آزار قرار می گرفت همه راحت تو سرش می زدنو هرکس به نوعی عقده شو سر اون خالی می کرد . کتایون به خاطر همین اذیتو آزارا الکن بود و موقع ترس زبونش کاملآ بسته می شد یعنی لالِ لال .
چند سالی به این روال زندگی کردیم سالی دو بار از خونه رونده می شدیمو دوباره بر می گشتیم . به نظر بابابزرگ حاجی مرد بودو به این تنهاییا نیاز داشت و به نظر مامان بزرگه مامانم این طوری برای بابام عزیز تر می شد . به نظرم دلیل اصلی این حرفای مسخره پول بابا بود . وضع مالی عالی بابا دهنشونو بسته و چشمشونو کور کرده بود .
بابا هم به خاطر حفظ ظاهر و این که اسمش تو بازار سر زبونا نیوفته راضی به این جور زندگی بودو زن تو سری خورو ابله شو طلاق نمی داد .
تو یه همچین خونه ای و در کنار پدرو مادری با این اخلاق چرت بزرگ شدیم تا به نوجوونی ، جوونی و اوج دوران بلوغ و سرکشیاش رسیدیم .
زیبا 18 ساله بودو من 14 ساله که اون اتفاق برامون افتاد و از اون روز روزگار سیاه ما سیاه تر شد !

دفترو بستمو چشمامو رو هم گذاشتم حس دستای گرمی رو دستام نشونه ی این بود که تنها نیستمو بازم همراهو حامیم کنارمه : ایلیا !

دستمو بیشتر فشرد : جون دل ایلیا ؟!

چشمامو باز کردم : تو فکر می کنی بتونم ادامه بدم ؟

ایلیا : چرا نتونی ؟

لبمو به دندون گرفتم : هرچی جلوتر می ریم دلهره و اضطرابم بیشتر می شه .

آروم دستشو رو لبم کشید : اولآ نچلون اینا رو صاحاب دارن . بعدم دیگه اون دوران تموم شدن تو الان تو خونه ی خودتیو پیش من .به قول خودت برای آروم شدن به خوندنش نیاز داری .

حس کردم سرم سنگین شده و دیگه نمی تونم ادامه بدم : فکر کنم برای امروز کافیه ، حالم اصلآ خوب نیست .

دفترو از دستم بیرون کشید و رو پاتختی گذاشت : منم همین نظرو دارم . حالا بلند شو بریم یه ته بندی کنیم تا شام که مهمون جیب دایی عزیزتیم به مناسبت مطبش .

با تکیه به دستش بلند شدم : دایی منم حالش خوبه ها تو این هاگیر واگیر می گه پاشید بریم کرمان برای افتتاح مطبم ! یکی نیست بگه من حوصله ندارم تا سر خیابون برم چه برسه به کرمان ! اووه تا کرمان !

همون طور که آویزون ایلیا بودم رفتیم آشپزخونه : ایلیا دلم املت می خواد !

زد رو بینیم : من می گم شام مهمونیم تو می گی املت می خوام .

مثل بچه سرتقا با بینی چین خورده سر تکون دادم : اوم ، خب دلم می خواد با نون بربری داغ .. هوم ، همین الان بوی نون بربری داغ زیر بینیمه دارم حسش می کنم .
چشمامو بستمو یه نفس عمیق کشید . بعد از این که سکوت طولانی شدو هیچ جوابی نشنیدم چشمامو باز کردم که یه جفت چشم مشکی نزدیک صورتم زوم شده بودن تو چشمام : پریسا خیلی عوض شدی عادتات ، خستگیو خوابالودگی ، یه کی دوبار ضعفو دل بهم خوردگیت ....
مکثی کرد : ممکنه علت خاصی داشته باشه ؟!

بی اختیار دستم رو شکمم رفت : نه فکر نمی کنم . یعنی ...
یه نور امید تو دلم نشست ، خب زنم دیگه با احساسو غریضه ای زنانه : خب یعنی نمی دونم هنوز باید چند روزی صبر کنم .

فاصله رو کم کرد اون قدر که تقریبآ صفر بود : ولی من می گم هست . حسم هیچ وقت دروغ نمی گه .

به صدای تلفن از اون حالو هوا بیرون اومدیم ، مجبور شدیم چفت لبامونو باز کنیم ایلیا یه ور خودشو از کاناپه پایین کشید منم بی جون گفتم : هرکیه خدا پدرو مادرشو بیامرزه .

ایلیا خندون چهار دستو پا رفت سمت تلفن قبل از این که برش داره گفت : چرا ؟

بلند شدم نشستمو همون طور که لباسمو مرتب می کردم به خودم اشاره کردم : با این وضع کی می خواست منو از خواب بیدار کنه

لبشو به دندون گرفتو ریز خندید بعد به کسی که پشت خط بود جواب داد : سلام ....داریم یواش یواش حاضر می شیم ... باشه بیا با هم بریم ، خوبه .. باشه پس فعلآ ..

گوشی رو سر جاش گذاشت اومد طرفم : پارسا بود قرار شد بیاد اینجا با هم بریم خونه ی بابا اینا بعدم همه با هم بریم .
آروم منو کشید تو بغلش : بد بختی ها نمی تونیم یه کم شیطونی کنیم زود لو می ریم با این اخلاق خانوم . همچین می خوابه انگار یه خواب آور قوی نوش جان کرده .
آروم زدم رو بازوشو بدون توجه به قیلو قالش پریدم تو حموم : پریسا جون من زود باش منم می خوام دوش بگیرم نری بمونی اون تو .

شب خوبی بود ، به چند دلیل اول این که مامان طوبی هم با تغییر چشمامو نوع نگاهم اعتقاد داشت خبریه و زیر گوشم آروم گفت : فکر کنم یه تو راهی داری چشمات دارن دو دو می زنن .
بعدم بوسه ای نرم رو گونه م گذاشت .
اما دلیل دوم نگاهای زیر زیرکی پارسا به طلایه و سرخو سفید شدن خواهرشوهر بنده که خبر از بی میل نبودنش به این نگاها می داد .
دلیل بعدی گرفتن بورسیه و رفتن فرزام به ایتالیا بود . درسته همه یه طورایی دلشوره داشتن ولی این موقعیتی خوب برای فرزام بود به قول خودش وجود مادرش یه جا به دردش خورده بود .
البته جواب این حرفش کلی اخمو غر بود و البته تهدید که نباید دیگه در مورد مادرش این طور صحبت کنه ولی مطمئنم این تهدیدا کارساز نیستو فرزام بازم به این کارش ادامه می ده .

چند وقتی دفترو مازیارو فراموش کردم چون ..

اون شب بعد از این که از رستوران برگشتیم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو پریدم تو دستشویی من با سرو

صدا به سختی محتویات شکممو خارج می کردمو ایلیا دستشو دورم حلقه کرده بودو پشتمو ماساژ می داد . وقتی

با ضعف تو بغلش افتادم کمکم کرد دستو صورتمو بشورم ،منو بیرون برد روی تخت گذاشت .
بعد از این که دستشویی شستو مرتبش کرد کنارم دراز کشیدو گفتم : با این حالو روزم فکر کنم یه مریضی

ناجور گرفتم فردا می رم دکتر می ترسم این حالتام نشونه ی خوبی نبا ...

دستشو رو دهنم گذاشت : هیچیت نیست ، می فهمی تو هیچیت نیست .
ترسو نگرانی رو می تونستم تو چشماش بخونم : فقط یه مسافر کوچولو داریم که داره این جوری حضورشو

اعلام می کنه و به باباش می گه باید بیشتر مواظب مامانش باشه .
بعد با یه اخم غلیظ که فقط چند باری تو صورتش دیده بود با صدای بلند گفت : همین ! دیگه م چیزی نشنوم

.
بعد سر جاش دراز کشیدو با حرص دستشو رو چشماش گذاشت . مجبور شدم برای خاموش کردن

آباژورخودمو روش بکشم که با دست آزادش منو تو بغلش اسیر کرد بدون این که دستشو از رو چشماش برداره

با صدای لرزون نالید : دیگه هیچ وقت هیچ وقت این طوری حرف نزن .
بعد ولم کردو خودش به پهلو پشت به من خوابید.


صبح بعد از نماز گفت : دیگه نخواب ، لباس بپوش بریم کلینیک زنگ زدم دکتر ِ شیفتشون دکتر خوبیه .
همین ! دیگه هیچی نگفت اخم رو پیشونیش انگار نمی خواست باز بشه همون جوری جا خوش کرده بود وسط ابروهاش . چشمای قرمزشم داد می زدن تا صبح پلک نزده . بعد از تموم شدن ذکراش تسبیحشو تو جانمازش انداخت رو به من با همون اخم گفت : بلند شو دیگه !
زیر لب غرید : تکون نمی خوره ، نمی گه الان دکتره می ره دوباره حیرون می شیم تا وسطای روز یه دکتر خوب پیدا کنیم .

بدون حرف بلند شدم . تا کلینیک یه کلمه م حرف نزد همون طور اخم کرده فقط به رو به رو چشم دوخته بود

. وقتی رسیدیم رفت پذیرشو به سرعت همه کارا رو انجام داد آخرم پرونده به دست زیر بازومو گرفتو منو برد سمت اتاقی که تقریبآ وسط راهروی طبقه ی دوم بود زیر لب یه اسمو تکرار می کرد : دکتر مولایی ... دکتر مولایی
من همه ی حواسم به خودش بود تا ایستادو به یه در اشاره کرد : اینجاس !
پرونده رو داد دستمو فرستادم تو

با بغض نالیدم: تو نمیای !

با همون اخم سرد گفت : نه !

برای اولین بار بود که تنهام گذاشت . چه قدر وابستگی بده . قبلآ که معتاد محبتاشو توجهاتش نبودم خودم بدون هیچ ترسی کارامو انجام می دادم ولی الان حس می کنم بدون ایلیا و حمایتش هیچی نیستم . و این اصلآ خوب نیست . به نوشته ی رو در نگا کردم . دکتر ش . مولایی .با یه بسم الله وارد شدم .

دکتر یه خانوم میون سال بود با چشمای خواب آلو نگام کرد : بیا تو ببینم چی شده خانوم کوچولومون .

لحن گرمو چشمای مهربونش اعتماد به نفس از دست رفته مو بهم برگردوند . پرونده مو گرفتو چند تا سؤال پرسیدو چند مورد تو پرونده یادداشت کرد . آخرش با خنده گفت : به احتمال زیاد باید بگم حضور یه کوچولو تو وجودت مبارکه ولی برای اطمینان بیشتر یه آزمایش برات می نویسم . جوابش زود آماده می شه . از بِی بی چکم می تونی استفاده کنی اما با این آزمایشا هم مطمئن تر می شیم همم گروه خونتو همگلوبینتو تشخیص می دیم .

برگه ی آزمایش به دست از اتاق بیرون اومدم بدون توجه به مردی که تنهام گذاشته و حالا با چشمایی بسته پشت در نشسته بود بی صدا راهی آزمایشگاه شدم . بذار یه کم دنبالم بگرده حالش جا بیاد .

روی صندلی مخصوص نشستم تا مسئول بخش خونگیری ازم نمونه بگیره که صدای مضطربش به گوشم رسید : ببخشید خانوم ، همسرم خانوم پریسا سالاری ...

نمی دونم چی شد که دیگه صدایی نیومد ولی ایلیا همون طور که غر می زد اومد تو : زورشون میاد جواب بدن با دست اشاره می کنن .

چشمش که به من افتاد ساکت شد . وقتی خانومه گفت تمومه جلو اومد تا کمکم کنه که دستمو کشیدم بغضمو به زور قورت دادم : خودم می تونم .

تو سکوت فقط کاراما با چشم دنبال کرد حتی اجازه ندادم دستمو بگیره و تو بلند شدن کمکم کنه .
فهمید ناراحتم پا پیچم نشد اخلاقم دستش اومده دیگه می دونه وقتی بهم ریخته م نباید پا رو دمم بذاره فقط خیلی آروم گفت : تا آماده شدن جواب آزمایشت بریم یه چیزی بخوریم .

در مقابل این پیشنهاد زبونم بند اومد چون واقعآ گرسنه بودم.

رفتیم یه رستوران لبنانی که صبحانه سرو می کردن .یه میز با انوع خوراکیا ! انواعو اقسام خوراکیا رو داشت هر اون چه به فکر آدم می رسه و نمی رسه . منم مثل قحطی زده ها به میز حمله کردم . اولش خجالت کشیدم ولی صدای ایلیا راحتم کرد : بخور جون نداری دیشبم که چیزی تو معده ت نموند . بخور خیالت راحت کسی کاری بهت نداره . فقط آروم بخور که دوباره مشکل پیش نیاد .

این بار منم با اخم جواب دادم : حواسم هست .

چند تا لقمه خوردم که بدون باز کردن اخمه پرسید : دکتر چی گفت ؟

سرتق شدم : مگه مهمه ؟
چاقو رو ول کردم تو بشقاب : اگه مهم بود خودت میومدی با دکتر صحبت می کردی .

ایلیا : باشه فعلآ صبحانه تو بخور تا بعد ..

اون قدر گرسنه بودمو خوراکیام اشتها برانگیز که نتونستم به قهرم برای نخوردن ادامه بدم .
صبحانه ی عالی بود خیلی چسبید تنها مشکل بازم اون اخمه بود .

خوشبختانه رفتو برگشتمون باعث شد متوجه گذر زمان نشم ، همون چند دقیقه که منتظر موندیم برام عمری طول کشید . صدای مسئول آزمایشگاه منو از هپروتم بیرون کشید : خانوم پریسا سالاری .

زودتر از من ایلیا جواب داد : بله !

دختر دیوونه نمی دونم چه اعتماد به نفسی داشت اون یه من اخمو دید رو صورتشا ولی پرو پرو با عشوه گفت : اِ شمایین ؟!

ایلیا با غضب تقریبآ داد زد : آره مشکلی داری ؟

دختره با این که ترسیده بود کم نیاورد : خب مبارکه حامله این .

ایلیا یه لاالله الالله گفتو بی توجه برگه رو از دستش کشید بعد انگار تازه به خودش اومده باشه اخماش یه کم از هم باز شدنو لبخندی رو لباش نشست دوباره برگشت سمتش : شما چی گفتین ؟!

وقتی حالو روز ایلیا اون طوری دید روش زیاد شد : هیچی گفتم تست بارداریتون مثبته .

ایلیا بی توجه به اطرافش روی زمین زانو زدو سر به سجده گذاشتو شکرلله عمیقی گفت طوری که نه تنها دل من که دل همه ی کسایی که متوجه ش شدنو لرزوند .

بلند شد رو به دختره کرد : ممنون خانوم ، ایشالله همیشه خوش خبر باشین .
با همون لبخند اومد طرفم : مبارکه خانومم .

این بار اخم من باز بشو نبود با اینکه دل تو دلم نبود سند وجود عزیزکمو ببینم ولی رومو یه طرف دیگه کردم : حالا باید چی کار کنیم ؟

صداش از هیجان می لرزید : هیچی فعلآ میریم پیش دکتر ...

پریدم تو حرفش : میریم نه ، فقط من می رم پیش دکتر .
و با انگشت به سینه م اشاره کردم.
خندید از اون خنده ها که دلم ضعف می رفت : باشه بابا ، میری پیش دکتر . تا بعد .

تذکراتو توصیه های شیرین دکترو با تمام وجودم شنیدم تمام مدت دستم روی شکمم بود . آخر گفت : همسرتون نیومدن .

به در اشاره کردم : بیرونن .

همون طور که از جواب آزمایشم چیزایی تو پرونده م وارد می کرد به تبعیت از من درو نشون داد : صداش کن بیاد ببینم .

وقتی صداش کردم بیاد تو نفهمید چه طوری خودشو برسونه : سلام .

دکتر از بالای عینک نگاهی بهش انداخت : علیک سلام .
با دست به صندلی اشاره کرد : بفرمایین .
با نشستن ایلیا شروع کرد : بهتون میاد آدم معقولی باشین . پس در نظر بگیرین با سقط نزدیکی که خانومتون داشته باید بیشتر بهش رسیدگی بشه . تنشو اضطراب ، گرمای زیاد ، فعالیتهای زیاد ، خمو راست شدن و البته بلند کردن یا کشیدن اجسام سنگین براش قدغنه . یعنی یکی از این عوامل کافیه که بار دیگه دچار مشکلش بکنه و اون وقت کارمون سخت تر میشه که هیچ به سلامتی خودشم ضربه می زنه .

ایلیا با لبخند نگام کرد : مراقبشم ، مطمئن باشین .

دکتر با چشمای ریز شده نگاش کرد : شیطنتای مردونه تونم کم کنید لطفآ .

ایلیا با تعجب نگاش کرد لبخند محوی رو لب دکتر نشست : نگفتم اصلآ نباشه ولی خیلی کم باشه .

از خجالت آب شدم . این چه حرفایی بود !
با خداحافظی و تأکید برای گرفتن نوبت ماه دیگه از اتاقش بیرون اومدیم .

بازم سرتق شده بودم اصلآ اجازه ندادم دستمو بگیره . این بار تا خونه من اخم کردمو به خیابون چشم دوختم .

وقتی رسیدیم مانتومو بی حوصله در آوردمو پرت کردم رو کاناپه شالمو انداختم روش که دستای مردونه ش دورم حلقه شد سرش تو گودی گردنم فرو رفت : عشقم خانومم ببخش .
یک دفعه کاری کرد که اصلآ انتظارشو نداشتم ایلیای منو گریه !
با همون بغض شکسته و گریه ی مردونه ش گفت : با حرفی که دیشب زدی دلمو لرزوندی . یه لحظه ترسیدم واقعآ مشکل خاصی باشه . تا خود صبح چشم رو هم نذاشتم از دلشوره و نگرانی مردم .
چنان به خودش فشارم می داد که داشتم له می شدم ولی من این له شدنو با تمام وجود دوست داشتم : پس چرا تنهام گذاشتی ؟ چرا باهام نیومدی ؟

سرشو بیشتر تو گودی گردنم فرو کرد عطر تنمو بوئید : اولش نتونستم خواستم یه کم به خودم مسلط بشم بعد بیام ولی شرمنده یه لحظه چشمامو بستم خوابم برد طوری که حتی نفهمیدم کی از اتاق بیرون اومدی .

برم گردوند سمت خودش : تو هم ماشالله خدای تلافیو غوغاگری منو صدا نکردیو رفتی . خدا پدر آبدارچی رو بیامرزه بیدارم کرد و گفت که تو رفتی . طفلی حال خرابمو دید زودی رفت از دکتر پرسو جو کرد خودش باهام اومد از قسمت پرسونل آوردم آزمایشگاه وگرنه بازم دیرتر می رسیدمو معلوم نبود دیگه خانوم چه تنبیهی برام اتخاذ می کردن .

با نازو عشوه گفتم : هنوزم توتنبیهی با اون اخم زشتت .

بوسیدم : بگم غلط کردم راضی میشی .
مکثی کرد گونه مو نوازش کرد : نمی تونم پریسا ، نمی تونم حتی یه لحظه ناراحتیو دردتو ببینم .

خندیدم : چیه فکر کردی مردنیم ...

نذاشت حرفم تموم شه : اگه دوباره دلت هوای اخم کرده بگو !

_: اِ ! ایلیا خانوم دکتر گفت شیطونی ممنوع !

کشیدم رو تخت اولآ نگفت :ممنوع گفت کم ، بعدم گفت شیطنت نگفت شیطونی !
تلفن رو برداشت متن جدید گذاشت برای پیغام گیر : سلام ، لطفآ پیغام نذارین . خوابیدیم شماره تون میوفته بیدار شدیم باهاتون تماس می گیریم . با تشکر .
زنگشم تا آخرین حد کم کرد موبایلام خاموش شد . منم کشید زیر پتو : حالا بی صدا بخواب . بذار منو نی نیَم بخوابیم . دستاشو دور شکمم حلقه کرد : ایلیا فدای جفتتون بشه .
به سه شماره خواب بود . منم یه کم به آینده و خونه ای با حضور یه کوچولو فکر کردمو خوابم برد .


هیچ وقت لحظه ایو که ایلیا به حاج بابا گفت که یه مسافر کوچولو تو راهه ، فراموش نمی کنم به ساعت نکشید که پیشمون بودن . هرکدوم به نوبت بغلم کردنو تبریک گفتن با هم قرار گذاشتن به هیچ وجه تنهام نذارن و همیشه یکیشون پیشم باشن حتی اجازه ندادن براشون شام درست کنم . هر کدوم برای شام چیزی می گفتنو رستورانی رو پیشنهاد می دادن وقتی نوبت به من رسید پیشنهاد دادم همگی باهم بریم امام زاده صالح و همون جام کباب بخوریم .لبخند رضایت رو لبای ایلیا مهر تأیید به پیشنهادم بود . بازارا رو سیاهه زده بودنو تکیه های امام زاده رو بر پا کرده بودن . از بچگیم این تکیه ها رو دوست داشم . مامانم ارادت خاصی به امام زاده صالح داشتو تو این ایام حتمآ یه بارم شده منو این جا میاورد . همون موقع که وارد تکیه شدم دستمو روی شکم گذاشتم ،چشمامو بستم و خدا رو به پاکیو عزیزی شش ماهه ی کربلا قسم دادم تا کمکم کنه بتونم از ثمره ی عشقم به خوبی مراقبت کنم ، از او خواستم که به همه ی ما انسانها اول ایمان بعد سلامتیو رزق حلال عطا کنه .

بعد از زیارت و درد دل با خدا ترسی که به دلم افتاده بود تسکین پیدا کرد . حالم خیلی خوب بود .
از فردای اون روز فعالیت خانواده ی مدبر شروع شد ، به من اجازه ی هیچ کاری نمی دادن . غذا رو مامان یا طلایه آماده می کردن ، مردها هم مثل راننده سرویس منو می بردنو میاوردن . البته همه شون این لطفها رو با لبخندو از دلو جون انجام می دادن.

پارسا وقتی شنید با یه عروسک شبیه به نوزاد به دیدنمون اومد . ایلیا با خنده عروسکو بالا پایین کردو گفت : اگه مسافر کوچولو پسر بود تکلیف چیه ؟

که پارسا با لودگی جواب داد : اینو برای پدر مسافر کوچولو خریدم تا تمرین کنه تا بعدآ به مشکل برنخوره .

ایلیا به کتفش زد : قابل توجه خان دایی عزیز من قبلآ یه دونه شو بزرگ کردم ، تبحر خاصیم تو این یه مورد دارم.

پارسا دستی پشت سرش کشید : پس می برم برای خودم به درد آینده م می خوره .

تو اون لحظه زیر چشمی به لپای گل انداخته ی طلایه نگاه کردمو ریز خندیدم .

بعد از شام روی مبل نشسته بودمو داشتم صحبتام با پارسا رو مرور می کردم .
یه لحظه تنها گیرش انداختم و بی مقدمه گفتم : فکر نمی کنی وقتشه دهن باز کنیو اون چه که تو دلته رو علنی کنی ؟
در بین حرفام به طلایه اشاره کردم.

و اون به عادت همیشه ش دستی پشت سرش کشید و نفسشو با یه آه بیرون داد : اون چیزی که تو دلمه بهتره همون جا ، جا خوش کنه .

با اخم تیز نگاش کردم که ادامه داد : من که تهران بیا نیستم .
با چشمایی که ناامیدی توشون فریاد می کرد نالید : حاجیم که یه دونه دخترشو عمرآ راهی یه شهر دور کنه .

ابروهامو بالا دادم ، حق با اون بود من فکر اینشو نکرده بودم طلایه یه دونه دخترشون بود در ضمن اونا یه فرزندشونو قبلآ از دست داده بودن و دوری از یکی دیگه براشون سخت بود . رفتن فرزام رو هم با کلی التماسو خواهش قبول کردن و هنوز باهاش کنار نیومده بودن .

حس کردم کسی کنارم نشست برگشتم به چهره ی نورانیو مهربونش خیره شدم آروم گفت : نبینم دخترم تو خودش باشه .

فکری به ذهنم رسید خنده رو لبم نشست ، آره این بهترین کار بود : بابا جونم !

دست روی شونه م انداخت : جون بابا ! بگو اون چیزی که فکرتو مشغول کرده .

لبمو بین دندونام گرفتمو بعد از مکثی گفتم : بابا جون ، تا حالا به داماد آینده تون ... اوم یعنی به ... منظورم اینه که به نظرتون همسر دخترتون چه ویژگیهایی باید داشته باشه .

با خنده بوسه ای به پیشونیم زد : تا جایی که می دونم تو قراره وکیل بشی نه خبرنگار برنامه ی خانواده .
بعد با حرکت لبو دهنش ریتمی رو زد : به خانه برمی گردیم .
با سر به پارسا اشاره کرد : اگه منظورت اون شاه پسره که باهاش موافقم صد در صد چون دخترمم بی میل نیست .

دهنم به اندازه ی هیکل باز شد : نه !

چونه مو گرفت دهنمو بست : آره ! چرا شما جوونا فکر کردین فقط خودتون زرنگین و فراموش کردین ما پیر پاتالام روزی جوون بودیمو عاشقی کردیم !

آب دهنمو قورت دادم : آخه پارسا نمیاد تهرانا ! می خواد همون جا تو کرمان بمونه .

حاج بابا : از دوماد با جربزه و کاری خوشم میاد . پارسا با این کارش بهم ثابت کرد انتخابم اشتباه نبوده و می تونم با خیال راحت دخترمو دستش بسپرم . فقط تا آخر این دو ماه صبر کنه .

بوسه ای به گونه ش زدم : خدا رو شکر می کنم به خاطر همچین پدری .

روزا پشت هم می گذشتن و دفتر روی میز ملکه ی عذابم شده بود ، نه می تونستم بندازمش دورو نه می تونستم ادامه ش بدم تا روزی که ایلیا خودش به زبون اومد : اگه به من اعتماد داری بخونو تمومش کن وگرنه بده بدم به زنش خودتو منو از شرش راحت کن .

دوباره عزممو جزم کردم ، از خدا کمک خواستمو دفترو باز کردم .


درباره :
برچسب ها : رمان گناهکار سجاده نشین ,
بازدید : 1841 تاریخ : شنبه 24 اسفند 1392 زمان : 11:55 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفدهم (آخر) رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفدهم (آخر)
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت شانزدهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت شانزدهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پانزدهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پانزدهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سیزدهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت سیزدهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوازدهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دوازدهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت یازدهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت یازدهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت دهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت نهم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت نهم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هشتم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هشتم
  • رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفتم رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفتم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,616
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 738
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,616
  • بازدید ماه : 2,616
  • بازدید سال : 2,616
  • بازدید کلی : 11,709,188
  • مطالب