close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

خطهای دفتر جلوی چشمم به رقص در اومدن . روی کاناپه ی هال دراز کشیدم . ایلیا یه ظرف میوه روی میز گذاشت ، فلاسک چای رو هم کنارش . خودشم رو زمین کنار…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1811 شنبه 24 اسفند 1392 : 11:58 نظرات ()

خطهای دفتر جلوی چشمم به رقص در اومدن . روی کاناپه ی هال دراز کشیدم . ایلیا یه ظرف میوه روی میز گذاشت ، فلاسک چای رو هم کنارش
. خودشم رو زمین کنار من نشستو به کاناپه تکیه داد : خب خانوم خانوما همه چی آماده س تا شروع کنی منم میوه ها رو پوست می کنم هر وقتم گلوت خشک شد بگو یه فنجون چای مهمونت کنم .
با خنده تهدید وار گفت : فقط یه فنجون ، نه بیشتر !

تو جام نیم خیز شدم بوسه ای رو گونه ش گذاشتم . با خنده همون طور که پرتقال پوست می کند گوشش به خاطرات مازیاربود............................................................

مازیار این طور نوشته بود :

پدرم خوش ذوق بود و خیلی به دکوراسیون اهمیت می داد برای همین خونه مون چیدمان شیکی داشت ، طوری که همه ی خانوما فامیا حسرت می خوردن و بارها به شوهراشون سرکوفت زده بودن .
طبقه ی اول مدرن تزیین شده بودو زیرزمین به سبک سنتی .
زیرزمینمون دو قسمت داشت یه قسمت انباری بود که وسایل اضافه و ترشیا و دبه های شور رو مامان اون جا می گذاشت ،قسمت دیگه ش محل پذیرایی از مهمونای خودمونی . این قسمت دری کشویی و پنجره ای بزرگ شیشه ی مشجر و طرح دار داشت که از بیرون نمی شد داخل رو دید . در این قسمت زیرزمین سالنی بزرگ بود با یه استخر وسوسه انگیز که چهار طرفش فواره های مخفی کار گذاشته بودن که با تنظیم دستی می شد نوع عملکردشونو تغییر داد ، و من عاشق فواره ها !
اطراف استخر رو تختهایی با پشتی ها و تشکهای طرح ترکمن پر کرده بودن که بابا اجازه نمی داد ما با تن خیس از استخر بیرون اومده روی اونا بشینیم چون می گفت نمی خواد خدا نکرده یه وقت تشکا نجس بشن !
همه ی بدبختی منو زیبا از همین زیرزمین زیبا و نفرین شده شروع شد . تو یکی از همون روزای نحسی که خونه ی بابابزرگ بودیم زیبا گفت عجله ی بیش از حدش باعث شده که یه کتابشو جا بذاره و از قضا امتحان همونم داشت . بعد از کلی غرغر کردن بالاخره مامان اجازه داد تا ما بریم خونه ، خودشم خواست تا از زیرزمین ترشی ببریم . وارد شدیم کسی خونه نبود زیبا رفت کتابشو برداره من ولی زودتر رفتم زیرزمین تا یه کم با فواره ها بازی کنم به زیبا قول دادم که لباسام خیس نشن . کاش هیچ وقت این کارو نکرده بودم . در کشویی رو کمی باز کردم تا رد شم که منظره ی رو به رو پاهامو رو زمین قفل کرد . دیدن اون صحنه برای نوجونی 14 ساله اون قدر مستهجن و ترسناک بود که اونو برای دقایقی فلج کنه . زیبا که متوجه تأخیرم شده بود به خیال اون که دارم شیطونی می کنم اومد تا جلومو بگیره که با دیدن اون صحنه ماتش برد . تشکایی که پدر همیشه از نجس شدنشون واهمه داشت دنبال هم چیده شده بودن و حالا خودش روی همون تشکا در حال معاشقه با زنی ناشناس بود .
منو زیبا هر دومون نوجوونایی در بدترین دوره ی بلوغ بودیم ، دوره ی سرکشی غرایض شیطانی !
اول زیبا تونست خودشو جمعو جور کنه و با بستن در دست منو کشیدو با خودش همراهم کرد . من مثل آدمای مسخ شده بی اراده و ترسیده دنبالش راهی شدم کی و چه طوری ظرف ترشی رو پر ردو چه طور منو تا خونه ی بابابزرگ برد اصلآ نفهمیدم چون تمام مدت اون منظره جلوی چشمم بود . تنها یادم میاد زیبا با التماس خواست چیزی به مامان نگیم چون اون وقت بود که بابا درسته پوستمونو می کند .
تا چند روز در اثر این ضربه ی روحی تمرکز درستی نداشتیم ، کم اشتها و کم خواب شده بودیم .
بعد از چند روز بابا برمون گردوند ولی من اصلآ سمت زیرزمین نمی رفتم . حدود سه چهار ماهی گذشت . بابا بهانه جوییاشو شروع کرد .
یه شب موقع خواب زیبا اومد تو اتاقم : مازی ، به نظرت بابا به خاطر اون کاراش ما رو از خونه بیرون نمی کنه ؟

شونه بالا انداختم : نمی دونم ! تو چی فکر می کنی ؟

زیبا گفت : باید دوباره ببینیم تا مطمئن بشیم .

ترس تمام وجودمو پر کرد : نــــــه ! من می ترسم .

زیبا گفت نترس بالاخره باید تکلیفمون روشن بشه یا نه ؟!

اون شب کلی برام دلیل آوردو باهام حرف زد تا قبول کردم همراهیش کنم . این بار به کمک منو زیبا دعوا زودتر بالا گرفتو باز ما راهی خونه ی بابابزرگ شدیم .
دو سه روز که گذشت به یه بهانه ی دیگه رفتیم خونه . باز زیرزمینو بازم همون صحنه ولی این بار پدر بودو معشوقی جدید ! و این بار کمتر از دفعه ی قبل دچار ترسو اضطراب شدیم .
فرداشم رفتیم ، باز همون صحنه و باز معشوقی جدید !


چند روزی که خونه ی بابابزرگ بودیم دو سه باری به خونه سر زدیمو شاهد کارای پدر بودیم . مثل همیشه پدر اومد دنبالمون حالا من و زیبا دلیل این آمدو رفتا رو می دونستیم ومثل روز برامون روشن بود که پدر خونه رو خالی می خواد تا به خوش گذرونیاش برسه .
حالا دیگه هر بار که از خونه بیرونمون می کرد سری به خونه می زدیم و شاهد کارای خلافش می شدیم . اوایل از روی کنجکاوی و مطمئن شدن از این که پدر ما رو به خاطر عیاشیاش بیرون می کنه یا نه برای سرکشی می رفتیم ولی بعدها برامون لذت بخش شده بود و دیگه هیچ جور نمی تونستیم هوای نفسمونو مهار کنیم .
حدود دو سال منو زیبا به این کار ادامه دادیم و با وجود آتیش سوزوندنای ما دوران قهرشون طولانی تر شده بودو خونه برای بابا بیشتر خالی می موند و ما هم بیشتر می تونستیم به خواسته های شیطانیمون برسیم . سفر مکه ی پدر باعث شد که برای مدتی هر دو شون کوتاه بیان و حتی به آتیش سوزوندنای مام اهمیت ندن . این بود که باز ذهن پلید زیبا شروع به پردازش کردو نقشه ی شیطانی کشید که اول من با اون مخالفت کردم ولی وقتی دیدم چاره ای نیست باهاش همراه شدم .
وقتی پدر رفت زیبا هم مادرو تشویق می کرد تا از فرصت به دست اومده استفاده کنه ؛ به مهمونیا و دوره های زنونه بره ، با دوستاش بره گردش و خوش گذرونی ، خلاصه تو این مدت از زندگی مجردی لذت ببره . مادر ساده ی منم این پیشنهادو به پای محبت دخترش گذاشت و از اون استقبال کرد . حالا نوبت من بود که از وجود اکبر بی کله استفاده کنم ! اکبر بی کله یکی از قلچماقای محل بود که همه جور وسیله ی غیر شرعیو عرفی خوش گذرونی تو دستو بالش داشت . به همین خاطر دوستی باهاش به نظر من جالب اومدو به هر ترفندی بود باهاش طرح دوستی ریختم ولی هر دو مون بالاجبار دست به عصا با هم ارتباط برقرار می کردیم تا کسی متوجهمون نشه .. از دوستی با من پول نسبتآ خوبی گیرش میومد چون من دوستایی داشتم که بدشون نمیومد یه وقتایی دمی به خمره بزننو یه شیطنتاییم بکنن که البته من نه موقعیتشو داشتم ، نه علاقه شو . چیزی که من می خواستم دنیا دنیا با خواسته ی اونا متفاوت بود ! تا این که به گفته ی زیبا یه روز بهش گفتم که دلم می خواد قبل از برگشتن بابا لذت یه بطر عرق سگی مشت رو تجربه کنم . با خنده ی زشتی جواب داد : پسر حاجی اومدی تو خطا !

_: تو خط بودم داداش ولی بدبختی نه موقعتشو داشتم نه پولشو . اگه بعد از رفتن بابا هم اقدام نکردم واسه خاطر این بود که دستم خالیه ، شیتیل بی شیتیل !

دست رو شونه م گذاشت : چه حرفیه ، صد تا فحش می دادی راحت تر بود برام ریفیق !
یعنی ما اینقده مرام تو وجودمون نی که یه بار داشمونو مهمون کنیم ؟!

منم برای این که لطفشو جبران کنم از در معرفت درومدمو اجازه دادم به جاش دوست دختراشو بیاره خونه ی ما ! تو حوض خونه ی رؤیاییمون به عیشو نوشش برسه . اونم که فکر کرده بود یه هالو پیدا کرده و می تونه به مراد دلش برسه بدون هیچ فکری قبول کرد . این طوری منو زیبا دوباره به مراد دلمون می رسیدیم . تا روزی که اکبر مچمونو گرفت و برای این که دهنشو ببنده ازمون حق السکوت خواست ، اونم چه حق السکوتی ! زیبا !
بله اون می خواست تا زیبا باهاش همراه بشه ولی زیبا پیشنهاد بهتری بهش داد و اونم کسی نبود جز کتایون بی دستو پا و چلمن .
روز اولی که کتایون با اکبر رو به رو شدو هیچ وقت نمی تونم از ذهنم پاک کنم شاید یکی از تلخ ترین تراژدیای عمرم باشه که بار گناهش هیچ وقت از رو دوشم برداشته نمی شه . کتایون بدبخت از ترس خودشو خیس کرده بود و طبق معمول مواقع ترس لالِ لال ! فریاد سکوتش تو قهقه ی خنده ی اکبر و لبخند شیطانی زیبا گم شده بود . لحظه ی آخر من نتونستم طاقت بیارم خواستم برم جلو و خواهرمو از دست اون نامرد نجات بدم که زیبا جلومو گرفت و گفت از داشتن یه برادر بی جربزه و بچه ننه شرمش می شه . اون لحظه نفهمیدم خواهر شیطان صفتم با اون حرفا مردونگیمو ازم گرفت ولی وقتی خودم صاحب دخترکی شدم فهمیدم چه طور افسارمو به دستای پلیدش سپردمُ تو لجن غرق شدم طوری که هیچ جور نتونستم خودمو ازش بیرون بکشم و هر روز بیشترو بشتر فرو رفتم تا به این جا رسیدم .
کتایون مظلومو تو سری خور مثل یه آهوی بی پناه گیر سه تا گرگ پلید افتاده بودو از ترسش نمی تونست لب از لب باز کنه . گوشه گیر شد ، از خوردو خوراک افتاد، ساعتها کنج اتاق می نشستو به گوشه ای زل می زد ولی چون از اولم ساکت بود مادر نفهمید چی به سر ته تغاریش اومده .
دلیل ابله دونستن مادرم اینه که درد بچه شو نفهمید . مادری که نتونه غمو تو چشم بچه ش بخونه و نفهمه که داره از جایی آسیب می بینه جز ابله چه صفت دیگه ای می تونه داشته باشه ؟!
به هر حال اون یه ماهم تموم شد ولی زیبا به همین بسنده نکردو بلای تازه ای به سر کتایون بدبخت آورد .


با اومدن بابا خونمون شلوغ بودو از مهمون پرو خالی می شد ، همه برای دیدن بابا و گفتن زیارت قبولو البته خودی نشون دادن یه سری می زدن . تا اون روز سیاه که به صدای شیون واویلای مامان ، زیبا و چند زن دیگه از خواب پریدم . وقتی خودمو با اضطراب به زیرزمین رسوندم فهمیدم که جسد بی جون کتایون تو استخر پیدا شده . طفلک آخرم طاقت نیاوردو خودشو از بین برد .
ولی داستان به این جا ختم نشد چون مرگش مشکوک بود افراد اگاهی میومدنو می رفتن بعد از ازمایشاتو تحقیقاتشون و پیدا شدن چند قرص آرام بخش قوی تو اتاقش مشخص شد که کتایون اعتیاد شدید به اون قرصا داشته و زمانی که خودشو توی استخر انداخته صد در صد اُو ِر دُز شده بوده .
برام عجیب بود کتایون بیچاره اهل این حرفا نبود اون از خونه بیرون نمی رفت با کسی هم رفتو امد نداشت پس قرصا چه طوری دستش رسیده بودن ؟!
چند روز که گذشت و آبا از اسیاب افتاد و جو اروم شد رفتم سراغ زیبا . می خواستم شکمو تبدیل به یقین کنم .
در زدم، به شنیدن صداش درو باز کردمو داخل شدم بعد از این اتفاقا دیگه جلوی من بی پروا شده بود هم تو حرف زدنو هم تو لباس پوشیدن . رو تخت لم داد : خب .

بدون توجه بهش با پرخاش گفتم : چرا این کارو کردی ؟


پوزخند زد : کدوم کار .


انگشتمو به سمتش گرفتم با عصبانیت داد زدم : تو کشتیش . تو معتادش کردی . فکر کردی نمی دونم کار تو بوده اون طفلکو چه به این کارا . اون تا سر کوچه م نمی رفت .


قهقه زد : چه قدر خوب ، آفرین ! نمی دونستم علم غیبم داری بلا !
منو مسخره می کرد : حالا می خوای چی کار کنی بچه ؟ می خوای بری همه چیو به بزرگترت بگی ؟
اخم غلیظی نشوند رو پیشونیش :بچه اگه اعتراف کنی پای خودتم گیره . اون کسی که باعث بدبختیُ سرخوردگی خواهرمون شد دوست تو بود . نامردی تو و بی وجدانی دوستت خواهرمونو داغون کرد به طوری که به قرصای آرام بخش پناه بردو آخرم زندگیشُ ازش گرفت .


پریدم بهش . خودتم می دونی همه ی این حرفا چرنده . اینا همه ی نقشه های شوم خودت بود .


باز قهقه زد :آخه کی قبول می کنه که این اتفاقا کار من بوده . تو برای لو دادن من اول باید پدرو لو بدی بعدم پای خودت به عنوان هم دست گیره .
حتمآ همون دوستت که همه می دونن چی کاره س طفلک کتایون عزیزو معتاد کرده !
از جاش بلند شد . انگشت تهدید سمتم گرفت : دیدی برادر مهربون ! دیدی دستت به هیچ جا بند نیست ! پس دهنتو ببندو خفه شو .بدون که اون خواهر خنگت می خواست بره لومون بده .
زیر لب با خودش نجوا کرد : دم درآورده بود واسه من خاک بر سر .
دوباره صداشو بلند کرد : خودش راه بهم نشون داد ! من فقط تو کاری که می خواست بکنه کمکش کردم .
شونه بالا انداخت : فهمیدی ،فقط کمک کردم . همین !

با چشمایی که از تعجب گرد شده بودن پرسیدم : منظورت چیه ؟!

مثل دیوونه ها قهقه زد ، یه دستشو به کمر زد و اون یکی رو تو هوا حرکت داد : خانوم می خواست ما رو لو بده بعد خودشو راحت کنه .به من گفت که می ره همه چیو به مامان می گه بعدم خودشو تو استخر میندازه . نگو نمی دونی اون از استخر بیزار بودو از شنا متنفر .

اینو راست می گفت کتایون هیچ وقت از آب و شنا کرد خوشش نمیومد .

اومد کنارم دستشو رو شونه م گذاشت : خب داداشی جون به نظرت اشتباه کردم به خواهرم کمک کردم به خواسته ش برسه ، البته به خودمونم کمک کردم که آبرومون حفظ بشه . آخه ما که نمی خواستیم خودمونو سر به نیست کنیم .
سرشو تو صورتم گرفت فوتی کردو گفت : هوم ؟ می خواستیم ؟

سرمو به طرفینم تکون دادم : نه !

زد رو شونه م ازم دور شد : خوبه ، خیلی خوبه که داداش گلم با من هم عقیده س پس دیگه برو و خوش حال باش بابا اومده و باز بساط عیشو عشرتش به راس .

بد جور دستو پام بسته بود هیچ جور نمی تونستم دهن باز کنم چون خودمم تو این کثافت کاری پام گیر بود . مجبور شدم سکوت کنمو باز دنباله رو خواهر شیطان صفتم باشم .
بابا بعد از برگشت از مکه دیگه ما رو از خونه بیرون نکرد و به کارای اشتباهش ادامه نداد . البته این ظاهر قضیه بود ، در اصل بابای کار کشته شده برای کارای خلافش به قول معروف مکان جور کرده بود . یه چند وقتی موندیم تو خماری باز زیبا داشت نقشه می کشید که یه اتفاق عجیب باعث شد زیبا بیش از پیش تو گند دستو پا بزنه و به یه جانی سنگ دل تبدیل بشه .
زیبا عاشق شد ، عاشق یه جوون سر به راهو متین ، یه مرد واقعی و با اصل و نسب ! رضا پسر حاج مدبر !


اون سال محرم بابا تصمیم گرفت برای این که از قافله عقب نمونه تو خونه مون مراسم عزاداری ماه محرم برپا کنه .حالا که مکه رفته بود نباید از حاجیای قدر قدرت جا می موند .
. یه روز جمعه چند تا از آقایون بازاریا برای سرکشی و تهیه ی وسایل تو زیرزمین یه جلسه گرفتن . به دستور بابا منم باید می رفتم چون اونام پسراشونو میاوردا . اعتقاد داشتن باید بچه ها کارا رو یاد بگیرن تا در آینده همین راهو ادامه بدن .
وقتی همه اومدنو دور هم نشستیم اول حاج ادیب که از پیشکسوتاشون بودو به قولی حرفش خیلی برو داشت رفت بالا منبر برامون مؤعظه کردو کلی حوصله سر برد من بیچاره م که به این مجلسا عادت نداشتم کم کم خواب اومد سراغم بعد از دومی یا سومین خمیازه با چشم غره ی بابا نزدیک بود حموم لازم بشم خواب به طور کل از سرم پرید و با کمری راست نشستم چشم دوختم به دهن حاجی که کی بسته میشه .
از موقعی که بابامو تو اون شرایط دیده بودم کلآ به همه ی کسایی که لقب حاجی رو با خودشون یدک می کشیدن بد بین شده بودم .
بعد از تموم شدن حرفای بزرگترا و رضایت دادنشون به آزادی مون با پسرا آشنا شدمو حرفامون گل انداخت .تقریبآ همه ی کارا به عهده ی رضا پسر حاج مدبر که حدودای 5-24 ساله بود ، گذاشته شد . رضا در عین مهربونی و محجوبی خیلی نکته سنجو کاری بود و به کوچکترینو ریز ترین مسائل توجه داشت ، و البته خیلی تیزو زبرو زرنگ بود و با اشاره ای هرچند کوچیک پی به اصل قضیه می برد و نمی شد از دستش قصر در رفت .

به این جا که رسیدم قهقه ی ایلیا مجبورم کرد تا سکوت کنم . دفترو از جلوی صورتم کنار کشیدم و به خنده ی زیبا و از ته دلش با لبخند چشم دوختم : الهی قربونش برم از جوونیشم حواس جمع بوده و مو رو از ماست می کشیده . همین الانشم نمیشه از دستش قصر در رفت . کافیه یه کلمه از دهنت در بیاد تا ته قضیه رو خونده .

چشمامو بستم نقش صورت عزیزو مهربونش با لبخند همیشگیش تو ذهنم نشست آروم گفت : امیدوارم همیشه سلامت باشه و سایه ش رو سرمون .

ایلیا هم با همون لحن گفت : انشالله ..
بعد با ذوق گفت : بخون ببینم دیگه از حاج بابام چی نوشته .

دوباره دفترو باز کردمو به خوندن ادامه دادم :

رضا با چند تا از پسرا که یکیشون پسر سالاری بود خوه مون سر می زدن تا همه چی رو به راه بشه . تو این رفتو آمدا زیبا دل باخت به رضای دوست داشتنی ! طوری که فکرو ذکرشو پر کرده بود . حالا نقشه هاش حول محور به دام انداختن این جوون می چرخید که همه ی بازاریا می خواستن ببینن داماد کدوم خونواده خوشبخت می شه ! همه اونو جوونی خوش برو رو می دونستن و
دست راست پدر که حلالو حروم سرش می شد !
زیبا بی دلیو با دلیل خودشو می رسوند تو حیاط بلکه توجهی جلب کنه ولی رضا انگار نه انگار سرشو بلند نمی کرد یه نگاه به خواهر منتظر ما بندازه ! زیبا که این راهو بن بست دید تغییر موضع دادو همو غمشو گذاشت روی جلب توجه از مادر رضا . این کار بهتر بود !
من شدم خبرگذاری و تمام خبرا رو بهش می دادم . از روند کارامون گرفته تا زمان اومدنو رفتن رضا ، تا زمان شروع روضه ها که زیبا دوباره خودش وارد عمل شد .حالا وقت دلبری از مادرش بود و زیبا تو این کار تبحر خاصی داشت . مدام از حاج خانوم پذیرایی می کرد و سعی می کرد خودشو یه دختر زبرو زرنگو کاری و البته مؤمنه نشون بده . بالاخره موفق شد و دل حاج خانومو برد . روضه های خونه ی ما که تموم شد نوبت حاج مدبر بود این بار هم زیبا دست از خود شیرینی هاش برنداشت ، دیگه حاج خانوم دلش رفته بود برای داشتن همچین عروسی ! هم محجبه بودو نماز خون هم کدبانو و هنرمند . بالاخره م یه روز به یه بهانه زیبا رو کشید تو حیاطو به رضا نشونش داد . زیبا هم که بو برده بود چه خبره با لوندی و عشوه بادی به چادرش انداخت تا با بلکه بتونه با اندام موزونو چهره ی زیباش دل از کف پسر حاجی ببره . رضا تا اون موقع هیچ وقت سرشو بلند نکرده و زیبا رو ندیده بود . شب که به خونه برگشتیم زیبا منو کشید تو اتاقش : مازی ، چه خبر ؟رضا چیزی نگفت ؟

شونه بالا انداختم : نه والله ! حرفی نزد ولی .. هان یادم اومد دست پاچه بود یه بارم وقتی می خواست برای خودش چای بریزه دستشو سوزوند .

زیبا بشکنی زدو بی صدا خندید : به دامش انداختم .
دور خودش چرخید : پسر حاجی سر به زیرو به دام انداختم .
دستاشو باز کرد و با نگاه به من گفت : کی می تونه از جادوی این چشمای خمار قصر در بره .

اینو راست می گفت حقیقتآ که چشماش جادو می کردن .

ولی چند ماه بعد اتفاقی افتاد که اژدهای خفته ی درون زیبا رو بیدار کرد و اون تبدیل به یه قاتل سنگدل شد .

دفترو بستم و با تعجب به ایلیا نگاه کردم : باورم نمی شه یعنی حاج بابا ..

دفترو از دستم کشید یه بار از اول تا آخر تو دستش بُر زد : یه چیزایی می دونم بابا قبلآ بهم گفته بود البته نه با جزئیات .

تو جام نیم خیز شدم : خب ؟!

دفترو انداخت رو میزو بلند شد : خب به جمالت خانوم ، باباش نمی ذاره وصلت سر بگیره . ولی نمی دونم چرا . البته بابا یه اشاره ای به خواهرش کرده بود .
شونه بالا انداخت : ولی فقط در حد همون اشاره ی کوچیک نه بیشتر .

از تعجب چشمام گرد شد : یعنی حاج بابا راجع به مرگ خواهرش می دونسته ؟!

دستمو گرفت از جا بلندم کرد : دقیق نمی دونم فقط بهم گفت زیبا کسی که به خواهرش رحم نکرده . دیگه م هیچی نمی دونم جز این که گرسنمه و روده کوچیکه بزرگه رو بلعید .

خنده م گرفته بود به پوست میوه های رو میز اشاره کردم : خوبه این همه خوردی !

کشوندم تو آشپزخونه : اونا واسه دست گرمی بود ، بیا یه چیز درست کن بخوریم .

ظرف الویه رو از یخچال درآوردم : بفرمائین حاج آقا !

با ابروهایی بالا رفته ظرفو گرفتو با شیطنت گفت : این کارتون یه جایزه ی ویژه داره ، حاج خانوم !

انگشتمو به تهدید تکون دادم : اولآ من هنوز حاج خانوم نیستم بعدم جایزه تون به درد عمه جونتون می خوره .

یه تیکه نون باگت که از قبل آماده کرده بودم از تو کیسه درآوردو یه لقمه برام گرفت : اولآ حاج خانوم می شین ایشالله بعدم جایزه های ویژه ی من مختص خانوم خودمه .
شونه بالا انداخت : دوست داری جایزه تو با کسی تقسیم کنی بگو تا اقدام کنم .

لقمه رو گرفت طرفم با اخم دستشو پس زدمو خودم با حرص یه لقمه گرفتمو بردم سمت دهنم که دستمو گرفت و نشوندم رو صندلی : نبینم خانومم ناراحت باشه . نترس بابا هول نشو
با شیطنت خندید : تو که جنبه نداری شادیاتو با کسی تقسیم کنی چرا کل می ندازی ؟!

لقمه ی دستم کشید تو دهنشو لقمه ی دست خودشو گذاشت دهن من : با حرص غذا نخور برای جفتتون بده .
بوسه ای نرم رو گونه م گذاشت که خنده رو لبم نشوند : همیشه بخند عشقم .
لقمه ی دیگه ای گرفت : کاش همه ی آدما یه دفتر خاطرات داشتن تا بچه هاشون می خوندنو می فهمیدن عاشق شدنو دلباختن تنها مختص خودشون نیست ، پدرو مادراشونم تو جوونی عاشقیتها داشتن .

زیر لب زمزمه کردم :
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست .

دستش نزدیک دهنش موند : اون وقت یعنی چی ؟

با تعجب نگاش کردم : مگه تو شعرای خیامو نخوندی ؟!

سر تکون داد : نه ، این یکی رو نه خوندم نه آشنایی دارم .

_: عجیبه برام !

ایلیا : چرا عجیب باشه خانوم دلیل نداره همه ، همه چی بدونن که . حالا این که گفتی یعنی چه ؟

- : ما آدما وقتی می میریم تبدیل به خاک می شیم ، کوزه هم از خاکه . منظوره خیام اینه که کوزه ای که می بینی ممکنه از خاک یه انسانی بوده که یه روز عاشق بوده و دسته ی کوزه نمادی از دست اون عاشق به گردن معشوقشه .
چشمامو بستم و آروم گفتم : منظورش اینه که همه ی آدما با عشق زندگی می کنن .
چشمامو باز کردم تو چشمای متعجبش زل زدم : عشق از ازل بوده و تا ابد هم خواهد بود .

ایلیا : همیشه چیزی برای آچمز کردن آدم داری . دختر تو با این عرفان افلاطونی چه جور آشنا شدی ؟

دستشو گرفتم : با عشق تو به همه جا رسیدم .


بعد از شام دوباره رفتیم سراغ خاطرات مازیار که این طور ادامه داده بود :

دو سه باری حاج خانوم مدبر اومد خونه مون کلی از زیبا و خانومیش تعریف تمجید کردو دیگه برای خواهر من محرض شده بود که مورد تأییده و امروز فرداس که بیان خواستگاری ، تا این که یه روز بابا مثل همیشه ظهر اومد خونه و به بالشش یله داد مامانم یه فنجون چای گذاشت جلوش تو این مدت دیگه دعوا نمی کردن ، یه زندگی مسالمت آمیزو پیش گرفته بودن و به کار هم کار نداشتن بابا هر وقت می رفت هر وقت میومد دیگه مامان گیر نمی داد بابام به رفتو اومدای اون با دوستاش و ولخرجیاش اهمیت نمی داد .
بابا قندونو برداشتو تکون داد یه حبه قند سوا کرد : فردا مهمونی دعوتیم .

مامان ژورنال جدیدشو رو میز گذاشت : مهمونی؟! ای وای چرا زودتر نگفتی من که لباس ندارم ای بابا دیگه وقت نمی شه کاری کرد !
با بی میلی چینی به بینیش داد :مجبورم برم یه دست آماده شو بخرم با این که به دلم نمی شینه ولی دیگه چاره ندارم .

بابا با پوزخند نگاش کردو سر تکون داد : کاش اون قدر که به لباسات اهمیت می دی به بچه هاتم اهمیت می دادی .

مامان با عصبانیت بلند شد : نه که تو پدر مسئولی بودی تا حالا .باز شروع نکن ، حوصله ندارم .

بابا چاییشو هورت کشید : خلاصه جشن عقد پسر حاج مدبره . لباس مرتبو درست حسابی بپوش .

مامان خشکش زد : کی ؟! رضا !

بابا بی تفاوت شونه بالا انداخت : آره ، حاجی پسر دیگه ای نداره که .
بعد سر تا پای مامانو ورانداز کرد : نکنه خیالایی براش داشتی ؟
پوزخندی زد زیر لبی گفت : عمرآ برا پسرش دختر منو می گرفت . زهی خیال باطل .
بعد سرشو به طرفینش تکون داد .

مامان دست به کمرش زد : خیلیم دلشون بخواد مگه دخترم چشه ؟!

بابا باز یه نگاه تحقیر آمیز به مامان انداخت : دختره هیچیش نیست ولی نشنیدی می گن ننه رو ببین دخترو بگیر .
اشاره ای به سرتاپاش کرد : این ننه رو دیدن دیگه .

اخمای مامان تو هم رفت : حالا کیو برا شازده شون گرفتن ؟

بابا بلند شد راست نشست : طوبی رو .

مامان با خشم تقریبآ داد زد : طوبی ؟! همین نوه ی خل وضع حاج ادیب ! اون که بچه س !
بابا با حرکت سر تأیید کرد مامان پوزخند زد : خلایق هر چه لایق . دختره ی ایکبیریه دماغو . اون که نمی تونه دماغشو بالا بکشه .

بابا به حرص خوردن مامان خندید : حالا که اون دماغوئه طعمه ی مورد نظر تو رو بالا کشید . بازم راه بیوفت تو بازارو آبرو حیثتمونو ببر . فکر کنم آخرم باید این دختر رو بدمش به یه غربتی مثه فک فامیلای خودت .

دعوا داشت بالا می گرفت که زدم از هال بیرونو خودمو رسوندم به اتاق زیبا . صدای گریه ش از تو اتاق میومد با تعجب زدم به در . با داد پرسید : کیه ؟!

آروم گفتم : منم آبجی بیام تو ؟

صدای بالا کشیدن بینیش نشون می داد گریه ش آرومتر شده : بیا تو .

روی تختش دمر افتاده بودو سرشو تو بالشش فرو کرده و گریه می کرد : چی شده ؟

سرشو بلند کرد با چشمای خیسش نگام کرد : نگو که نمی دونی چی شده ، تو که باید بهتر و کاملتر شنیده باشی .

جلوتر رفتم : تو چه طوری فهمیدی ؟

دوباره زد زیر گریه : می خواستم بیام تو هال که شنیدم بابا گفت فردا عقدکنون رضاس .
سر جاش نشست : تو فهمیدی کیه ؟ من که از عصبانیت نتونستم وایسم .

با ترس نگاش کردم ، زیر لبی گفت : طوبی ، نوه ی حاج ادیب .

زیبا قهقه ی عصبی زد : اِی عوضی ِ مارموز . کثافت طوری رفتار می کرد که فکر می کردی اصلآ چیزی حالیش نیست . نگو با این مظلوم نماییاش تونسته قاپ رضا رو بدزده .
بعد انگار با خودش حرف بزنه گفت : نه امکان نداره من قاپ رضا و ننه شو دزدیدم حتمآ این آشغال حاج مدبرو خام کرده.

حالت عادی نداشت مدام از انتقامو جبرانو بلاسر کسی آوردن می گفت که یه دفعه از دهنم در رفت : بابا تازه می خوان عقد کنن ، اون قدر از این عقدا بهم خورده ! اگه زرنگ باشی ...

از جا پرید ماچم کرد : اِی قربون داداش گلم . چرا این حیله به فکر خودم نرسید .
یه دونه زد رو شونه م : نه ، خوشم اومد الحق که بچه ی خلف همون پدر ناکسی .
دوباره رو تخت نشست : زندگیتو به آتیش می کشم طوبی ، می دونم چه طوری رضا رو بیارم تو خط تا حالا که کاری نکردم واسه خاطر این بود که فکر می کردم حرف ننه ش برو داره حالا که این جوریه می دونم چه کنم .
بعد چشماشو ریز کرد با حالتی که حتی من ازش ترسیدم گفت : بچرخ تا بچرخیم طوبی خانوم .

بعد از عقد رضا زیبا شروع کرد به نقشه چیدن برای دیدن رضا و از منم برای رسیدن به خواسته ش استفاده می کرد . اما رضا کسی نبود که زود دم به تله بده ، از راه به در کردنش کار آسونی نبود که هیچ تقریبآ غیر ممکن بود .تو این گیرو گرفتاریا بود که گدای ته کوچه مون پرت شد ته دره و یه سری راز سر به مهرو برامون روشن کرد .
خونه مون تو یه کوچه ی بن بست محله دربند بود . کوچه به یه دره ختم میشد که یه رودخونه پایینش جریان داشت . گدای مرموز چند وقتی بود ته کوچه نزدیک دره می نشست درست رو به روی خونه ی ما یه چند باری مامانم اعتراض کرد ولی بابا گفت چی کارش داری بدبختو مگه رو کول تو سواره اون گوشه نشسته به هیچ کسم کار نداره . واقعآ هم به کسی کار نداشت که هیچ تازه بعضی اوقات یه کمکاییم به آدما می کرد و یه پولی می گرفت . ولی قیافه ش اصلآ قابل تشخیص نبود ریش انبوه ، موهای بلندو ژولیده پولیده ، قیافه ی زارو نزارو کثیف ! تنها چشماش به نظر من یه برق خاص داشت و عجیب آشنا می زد ولی نمی تونستم درست تشخیص بدم . امروز که فکرشو می کنم با خودم می گم مگه من اون موقع چند سالم بود که قوه ی تشخیصم اون قدر بالا باشه که بتونم اون بیچاره رو بشناسم .

در هر صورت تو اون شب برفی علی الظاهر پاش لیز خورده و از اون بالا پرت شده بود پایین !
بعد از تحقیقات و پی گیریای پلیس مشخص شد مقتول همون اکبر بی کله بوده که به احتمال زیاد یکی از کسایی که باهاش خصومت داشته پرتش کرده . ولی از اون جایی که کسی رو نداشت تا پی پرونده شو بگیره و خودشم آدم پاکو درستی نبود کسی به این موضوع اهمیت ندادو آخرم پرونده ش بسته شد .
غافل از این که قاتل تو خونه ی ما بوده و برای این که بیشتر از این رازش فاش نشه این بلا رو سر اون بدبخت آورده !

وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده طبق معمول دویدم تا خبرو به زیبا بدم . اون قدر عجله داشتم که در نزده پریدم تو اتقش . داشت موهاشو شونه می کرد : مازی ! این اتاق در نداره که مثل گاو سرتو میندازی پایین میای تو !

شرمنده سرمو پایین انداختم : ببخش آبجی . آخه یه موضوع مهمی پیش اومده بود خواستم بهت بگم .

بدون اینکه تغییری تو وضعش بده همون طور که موهاشو برس می زد پرسید : خب چیه ای موضوع مهم ؟!

با اشتیاق و البته یه کم تعجب براش تعریف کردم : می دونی این گداهه ته ی کوچه ..

حرفمو برید : همه چیو می دونم .

چشمام چهار تا شدن : نه ! از کجا ؟!

برسو با حرص پرت کرد رو میز آرایشش : از اون جا که آشغال اون جا تمرگیده بوده رفتو آمدای ما رو می پاییده . اون موقعه ها که من برای رضا عشوه میومدم می فهمه یه روز میره جلو یکی از این مرتیکه ها رو می گیره رضا رو نشون می ده راجع بهش می پرسه می گه به خاطر این که به نظرش خَیِر اومده می خواد ازشون کمک بگیره .
و بابای لندهورشو پیدا می کنه بعدم ریزو درشت اتفاقا رو برای حاج مدبر می گه .

دیگه داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم ، آب دهنمو قورت دادم : کی اینا رو بهت گفت ؟!

دستاشو به میز محکم فشرد : خود عوضیش . دیروز غروبی که رفتم از ته کوچه یه کم برف بیارم برفو شیره بخوریم تو تاریکیو خلوتیه کوچه اومد جلو یه چاقو گذاشت زیر گلوم گفت : این جا می شینم و زیر نظر دارمت .همون طوری که کتایونمو ازم گرفتی خوشبختی و شادیاتو ازت می گیرم . خانوم خانوما اکبر اومده موی دماغت شه . اینم بدون اگه یه دلیل محکم و عدلیه پسند داشتم تا حالا بالای دار بودی . من عاشق کتایون شده بودم می خواستم هرجور شده به دستش بیارم یه کم صبر می کردی می گرفتمشو با خودم می بردمش جایی که دیگه هیچ کس نتونه پیدامون کنه ولی تو بد کردی .خیلی بد ! نباید با دم شیر بازی می کردی .پس منتظر بدتر از اینا باش .
وقتی ولم کرد تا بره سر جای همیشگیش بشینه از غفلتش استفاده کردمو پرتش کردم پایین !


حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم انگار پاهام به زمین چسبیده بودن . حس کردم تمام محتویات معده و شکمم می خواد از دهنم بزنه بیرون با بدبختی خودمو به دستشویی رسوندم و معده مو خالی کردم . حالم بد بود خیلی بد ! ترس ، اضطراب و پلیدی رو با تمام وجودم حس می کردم ولی نمی تونستم اعتراض کنم . صدای زیبا تو گوشم زنگ می زد و لحظه به لحظه اوج می گرفت اما باز مهر سکوت رو لبام بود . مطمئن بود اگه دهنمو باز کنم به سرنوشتی مثل سرنوشت کتایون و اکبر دچار می شم جای منم یا تو استخر بودو یا ته دره !
از اون به بعد به رباطی بله قربان گو تبدیل شدم ، زیبا که فهمیده بود ترسیدمو می تونه راحت ازم سوء استفاده کنه تا می تونست از گرده م کار کشید .
می دونی بدترین اتفاقی که ممکنه تو زندگی هرکس بیوفته اینه که دوران بلوغو نوجوونیه پر تنشی داشته باشه ، تجربه ی تلخو دردناکیه که منم تجربه ش کردم .

دفترو بستم اشک تو چشمام نشست ، باز دستایی گرم بهم فهموندن که دیگه تو تاریکیا نیستم بهم فهموندن که دوران سختی تموم شده ولی داغی که رو دلم مونده بود به این راحتیا پاک نمی شد : می دونی ایلیا ، درسته که بخشیدمشون ولی نمی تونم ، یعنی نمیشه فراموششون کنم بعضی اوقات ناخواسته یاد اون موقعها میووفتم بعضی شبا خوابشونو می بینم . هنوزم تو خواب میبینم دارم فرار می کنم و اونا دنبالمن صدای خنده های شیطانی و ترسناکشون تنمو می لرزونه .

آروم گفت : می دونم عزیزم ، وقتی شبا نفس نفس می زنیو با تنی عرق کرده بهم می چسبی می فهمم که باز کابوس دیدی . ولی مطمئنم با گذشت زمان بهتر می شی . البته اگه قبول کنی که دوباره بری پیش یه مشاور خوب و دوره های درمانیتو از سر بگیری خیلی زودتر از شر این کابوسا راحت می شی .

بدون توجه به حرفاش با همون چشمایه بسته ،ادامه دادم : کاش اینجا بود تا ازش بپرسم تو که می دونستی دوره ی نوجوونی دوره ی حساسیه چرا اون بلا رو سر من آوردی ؟

نمی تونستم هقهقمو کنترل کنم دفترو از دستم کشید دستشو زیر بازوم انداخت و منو تو آغوشش کشید روی سرمو بوسید : می دونم سخته ولی سعی کن فراموشش کنی .
سرمو به سینه ش تکیه دادم : من هیچ کسو نداشتم یه بچه ی بی پناه بودم تو دست اون گرگای پلید ...

حلقه ی دستشو محکم کردو حرفمو برید : هیش .. هیش .. بسه دیگه ، آروم باش عزیزم . مهم نیست یعنی دیگه مهم نیست همه چی تموم شد، مهم اینه که منو تو الان اینجاییم کنار هم .

سرمو روی سینه ش کشیدم با خودم زمزمه کردم : مهم اینه که دیگه تنها نیستمو شونه ی محکمی برای گریه هام دارم .

دو روزی از اون شب گذشت ایلیا بدون اینکه حرفی بزنه از اون خاطرات تلخ دور نگهم داشتو نذاشت با خوندنش دوباره بهم بریزم .
می خواستم شام قرمه سبزی بپزم داشتم گوشتو پیازو تفت می دادم و تو افکار خودم غرق بودم که به صدای تلفن از حال خودم بیرون اومدمو دستم به قابلمه چسبید : آخ ، سوختم .
همون طور که دستمو با آب دهن خیس شدمو فوت می کردم غر زدم : حتمآ پارساس که امون نمی ده . یه نفس زنگ می زنه .
نمایشگر شماره ی ایلیا رو نشونم داد : اوف ، خوبه تازه رفته و ول کن نیست !
گوشیو برداشتم : جانم ، سلام .

ایلیا: جانت بی بلا ، علیک سلام . دارم میام خونه ...

پریدم تو حرفش : راست بگو اصلآ رفتی که می خوای برگردی ؟

خنده ی دلنشینش گوشمو نوازش کرد : فکر عاقبتشو کردی باز شیطون شدی ! حاضر شو میام با هم یه جا باید بریم .

_: خیر باشه کجا اون وقت ؟!

ایلیا : خیره خانوم خیره ! فقط صبر کن بیام خونه تا بهت بگم .

منتظر نشد حرفی بزنم سریع تماسو قطع کرد متعجب شونه بالا انداختم : خدا خیر کنه .

نیم ساعت بعد خونه بود . از همون ورودی راهرو صدام می کرد : پریسا ! پریسا خانوم !

از آشپزخونه بیرون نرفتم از همون جا داد زدم : اینجام عزیزم ، تو آشپزخونه .

به صدای پاش سرمو از قابلمه گرفتم : اِ ! پس چرا حاضر نیستی . بدو که دیر شد .

_: کجا انشالله !

سوییچو پرت کرد رو میز آشپزخونه و رفت سمت ظرف شویی خواستم به شستن دستش تو ظرفشویی اعتراض کنم که حرفش باعث شد اون قدر شوکه بشم که نه تنها دهنم که مغزمم قفل بشه : باید بریم بیمارستان ، زود باش تا وقت ملاقات تموم نشده .

به سختی زمزمه کردم : بیمارستان .. بیمارستان !!


اسم بیمارستان لرز به تنم انداخت نتونستم رو پا وایسمو رو اولین صندلی ولو شدم : ایلیا تو رو خدا چی شده ؟!

نفهمیدم چه طور خودشو بهم رسوند چنگ زدم به بازوش: همه خوبن ؟! حاج بابا ، مامان طوبی ...

نالیدم : یا خدا خودت رحم کن !
با بغض نگاش کردم : جون من ، مرگ پریسا راست بگو !

لرزش دست و صدام اونو متوجه حال خرابم کرد روی صندلی کناریم نشست : چرا با خودت این جوری می کنی ؟! به من و خودت رحمت نمیاد .

دست دیگه شو آروم روی شکم گذاشت : به عزیز بابا رحمت بیاد .
با عشق خاصی این جمله رو گفت که باعث شد چشم ازش بگیرمو منم به دستش که رو شکمم بود نگاه کنم . لحظه ای هردومون تو اون حالت موندیم . چنگ دستمو از رو بازوش باز کردم و دستمو رو دستش گذاشتم : خب !

دستمو تو مشتش گرفت خندید : خانومی باور کن همه حالشون خوبه ، مگه نپرسیدی خیره گفتم خیره ! فقط می خوایم بریم بیمارستان دیدن برادر گرامیت ، همین !


برادر من ! برادر من ! صدام که از بغض می لرزیدو به سختی از بین لبام بیرون فرستادم : دیدی ، دیدی گفتم یه چیزی شده .

دستمو روی دهنم گذاشتم : تو با این کارات می خوای منو آماده کنی . آخه من برادرم کجا ..
زدم به گونه م : بگو که پارسا حالش خوبه !

با خنده من که دیگه اشکام رو گونه هام سرازیر شده بودنو کشید تو بغلش : دختره ی لوس دوست داشتنی ! بله شما تا به امروز صبح سحر برادری نداشتین ولی درست نیم ساعت بعد از طلوع آفتاب خدا یه برادر بهت داد .

با تعجب سرمو بلند کردم نگاهمو چفت نگاه خندونش کردم : درست شنیدی ، الهه خانوم امروز صبح ...

دوباره سرتق شدم : به من چه ؟! اون بچه هیچ نسبتی با من نداره ..
پسش زدم از جام بلند شدم چند بار دستمو تو هوا تکون دادم و لبهامو بی صدا بازو بسته کردم اما نتونستم چیزی بگم .

این بار اخمش نسیبم شد و محکم گفت : چه بخوای چه نخوای اون بچه برادرته و به محبت خواهرانه ی تو نیاز داره .

داد زدم : نمی خوام .

اونم از جاش بلند شد : داد نزن من اگه بخوام داد بزنم صدام از تو بلند تره . خودت می دونی خیلی دوست دارم و همه جوره همراهتمو نازتو می کشم ولی اگه بخوای مسخره بازی در بیاری ، بی خودی عربده بکشی و بخوای با سرتق بازی حرف بی منطقتو به کرسی بشونی جلوت وایمیستم .
کنار کشیدو به پله ها اشاره کرد : الانم سریع آماده میشی تا بریم .
انگشت تهدید برام تکون داد : لباس درستو حسابیم می پوشی گفته باشم ، تو ماشین منتظرتم .

گازو خاموش کردم با حرص راه افتادم برم یه تنه ی محکم حواله ش کردم که فکر کنم خودم بیشتر دردم گرفت ولی به رو خودم نیاوردم و زیر لب غریدم : به میر غضب گفته بزن گاراژ.

دستشو رو کمر گذاشت : این چه طرز حرف زدنه ! یه خانوم باشخصیت ..

خودمو بی اهمیت بهش نشون دادم : هرچی دلم بخواد می پوشم .
برگشتم طرفش مثل خودش انگشت تهدیدمو تکون دادم : گفته باشم !

با لبخندی کنترل شده و اخمی بازتر غرید : لباس مرتب بپوش پریسا ، وگرنه من دانمو تو !

به سمت در رفتم آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : من دانمو تو .. من دانمو تو .. فقط زور گویی بلده .

وقتی از آشپزخونهرفتم بیرونو از دیدش خارج شدم ، مکث کردم پاهامو رو زمین زدم طوری که دارم میرم بعد ساکت سر جام ایستادم صدای قهقه ی خفه اما شیرینش مجبورم کرد از خر شیطون پیاده شم و به خاطر دل عزیزترینم مرتبو معقول به دیدن تک برادر تازه از راه رسیدم برم .


اولش برام سخت بود مثل غریبه ها کنج اتاق روی مبل نشسته بودم ، ساکت و صامت به عیادت کننده ها که تعدادشون زیاد نبود ، نگاه می کردم . مامان طوبی و طلایه هم اومدن حاج بابا و ایلیا بیرون پیش بابام موندن . حاج بابا اعتقادای مخصوص خودشو داره می گه خانومی که تازه زایمان کرده پیش مردا مؤذبه و براش سخته خودشو بپوشونه یا به بچه ش شیر بده و ازش مراقبت کنه برای همین تو اتاق نیومد .
مامان طوبی بعد از این که به الهه تبریک گفت و از دور برای نوزاد توی تخت ماشالله و لا حول ولا خوند اومد پیش من ، آروم سرمو بوسیدو زیر گوشم گفت : قدمش مبارک باشه عزیزم انشالله که با ورودش کدورتا رو از بین ببره .
به الهه که با طلایه حرف می زد اشاره کرد : با پدرت هر رفتاری داری خودت می دونی ولی این بنده خدا تقصیری نداره که ، اینم به یه امیدی اومده .
بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود رشد کرد طوری که دیگه اندازه گلوم نبودو می خواست بزنه بیرون . به زور آب دهنمو قورت دادم با بازو بسته کردن چشمم و دور چرخوندش به اطراف اشکامو مهار کردم . مامان متوجه حالم شد کنارم روی مبل نشست ،ادامه داد : مادر ! الهه آشیونه ی تو و مادرت رو بهم نزده که ، زده ؟
نمی تونستم جواب بدم تنها سرمو تکون دادم دوباره سرمو بوسید : پس باهاش مهربون باش . من تو رو می شناسم می دونم یه دل دریایی داری که نمی تونی کسی رو نبخشی پس بازم خانومی کن برادرتو بپذیر به خاطر خودت و به خاطر تنهایی اون بچه . اون اول خدا رو داره بعدم پدرو مادرش ! بذار تو رو هم داشته باشه . به میل خودش نیومده این تازه رسیده پس به دلت اجازه نده انتقام کس دیگه رو ازش بگیره ، تو هیچ دینو هیچ مذهبی پسر رو به گناه پدر مکافات نمی کنن .

خودمو تو آغوشش انداختم چه قدر به این حرفا تو این لحظه نیاز داشتم . نصیحت نمی خواستم ولی همین چند جمله دلمو زیرو رو کرد . بوسه هاش و عطر مادرانه ی آغوشش بهم داد اون چه رو که می خواستم : سعی می کنم .

بوسه ای دیگه روی موهام زد : آ ، قربونش برم دخترک عزیزمُ . می دونستم ، می دونستم .

دیگه ادامه نداد دستاشو از دورم باز کرد ، از روی مبل بلند شد و رو کرد به طلایه که با الهه حرف می زد : بریم دیگه مادر ، الهه جونم خسته س باید استراحت کنه .

به احترامشون از جام بلند شدم طلایه چشمکی زد : شام که میای پیشمون خانوم کم پیدا ؟!

دستی به پشتش کشیدم : تیکه میندازی دیگه !
خودمم می دونستم این طور نیست برای همین خندیدم : خدا رو شکر بیشتر از اون که خودتونو تو آینه ببینین منو می بینین . ولی باشه با ایلیا هماهنگ می کنم کاری که نداریم شاید اومدیم .

مامان طوبی لبخندی زد : هر جور راحتین مادر . خودت می دونی از بچه هام برام عزیزتری .

می خواستم درو ببندم که دستی نذاشت سرمو به سمتش برگردوندم پرستار مخصوص الهه که بابا برای مراقبت از زنو بچه ش استخدام کرده بود هم می خواست بره از جلوی در کنار رفتم این بار خودش درو پشت سرش بست . الهه صدام کرد و موجود کوچولویی که به زورو با اون همه لباسو پتو 60 سانت می شدو تو بغلم گذاشت . با دیدنش چیزی ته دلم جا به جا شد . لبهاشو به سختی ولی محکم حرکت می داد که باعث می شد لپهای نیمه تپلش تکون بخورن : گرسنه شه ؟!

الهه : نه تازه شیرش دادم . ولی تنها کاریه که فعلآ بلده .
یه دفعه برادر کوچولوم دهنشو یه وری کرد : اِ ، ببین ووروجکو تا حالا برای من نخندیده بود داره برای خواهرش می خنده .

کنارش روی تخت نشستم : این اولین خنده ش بود ؟

دستی روی سر بچه ش کشید : فکر می کنم ، من که الان دیدم .

با دیدن لبخند شیرینش که شاید اولین لبخندش بود حسی تو وجودم به غلیان افتاد که تو هیچ دفتری نمی شه نوشت و به هیچ زبونی نمی شه گفت . پدر منو طرد کرد که کرد ، منو نخواست که نخواست . زیبا منو آزار داد که داد دیگه برام مهم نیست .
الان و تو این لحظه مهم موجود تو بغلمه که از ریشه و خون منه و به قول ایلیا به محبت خواهرانه ی من نیاز داره . آروم از زیر پتوش دستمو به شکمم رسوندم امیدوارم محبت بین این دو تا مثل محبت منو پارسا باشه . با چشمایی که دیگه نتونستم جلوی خیس شدنشون بگیرم سر بلند کردم : چه بخوای چه نخوای باید حضور منو تو زندگیت بپذیری چون این کوچولو داداشمه و با دنیا عوضش نمی کنم .
دوباره به لپای خوشگلش نگا کردم چشماش همچنان بسته بود : به زور شوهرم برای دیدنش اومد اما حالا به زور شوهرتم نمی تونی منو از این بچه و این بچه رو از من دور کنی .

مهربون خندید : هیچ وقت این کارو نمی کنم مطمئن باش .
اونم نم اشک داشت چشماش : پریسا من هیچ کسو ندارم نه پدر ، نه مادر نه حتی یه دوستو آشنایی . نمی دونم داشتیم کجا می رفتیم که اتوبوسمون چپ می کنه و آتیش می گیره تنها منو یه زنو مرد زنده می مونیم اونا منو با خودشون می برن .
خنده ی غمگینی کرد : شدم یه کوزت دیگه که گیر خونواده ی تناردیه افتاد . با این تفاوت که این خونواده به جای دو تا دختر شرور دو تا پسر شرور داشتن . خوبیش این بود که فقط شرو شیطون بودنو نظر دیگه ای بهم نداشتن .
بازم خنده ای تلخ رو لباش نشست : به زور می بستنو موهامو می چیدن . می نداختنم تو چاله روم خاک می ریختن . می گفتن زنده زنده دفنت می کنیم بعد که حسابی از ترسیدنم کیفور می شدن ولم می کردنو می رفتن منم به زور خاکا رو کنار می زدم .
از تعجب اشکم قطع شد که هیچ چشمام تا آخرین حد گشاد شدن : البته ده تا مشت خاکم نمی ریختن فقط اون قدری که بترسم و اونا لذت ببرن . یه وقت یواش بند کفشامو بهم گره می زدن که با سر می خوردم زمین . تو زمستون خیسم می کردن یه کم بیرون از خونه نگهم می داشتن .
اشکاشو با دست گرفت : به این کاراشون راضی بودم اون قدر مرد بودن که بهم دست درازی نکن و باعث آبرو ریزیم نشن .

راست می گفت ؟! خودمم نمی دونم به خدا ! یعنی ما جمعیت نسوان اون قدر از مردا بدی و نامردی دیدیم که به اونایی که شکنجه مون کنن ولی با آبرومون بازی نکنن می گیم مرد . این خیلی ناعادلانه س ! بدبختی ما دخترا همینه که باید بدترین ها رو تحمل کنیم تا آبرومون حفظ بشه .

نمی دونم زیبا منو چه طوری پیدا کرد ولی می دونم پول خوبی به پدر خونواده داد که حاضر شد اسباب بازی پسراشو بهش بده . زیبا منو آورد چون می دونست با یه بی کسو کار هرجور بخواد می تونه رفتار کنه .


خدایی پدرت آدم بدی نبود زیبا هم باهام مهربون بودو زیادم خورده فرمایشو ببرو بیار نداشت . چون از اتفاقا بی خبر بودم فکر می کردم تو چه بچه ی ناسپاسی هستی که با بودن آدمایی به این خوبی دورو برت بازم خونه ی امن پدری رو رها کردیو رفتی پی خوش گذرونیت . البته اینا چیزای بود که زیبا از تو برام گفته بود .حدود یه سالی از استخدامم گذشت، نمی دونم به چه علتی منو با حاجی محرم کرد اون موقع برام مهم نبود فقط به این فکر می کردم که حالا منم می شم خانوم خونه ! خسته شدم از این که برای همیشه کلفت باقی بمونم .
سرشو با تأسف تکون داد : اما گول خورده بودم نه تنها موقعیتم تغییر نکرد که باید آرزوی داشتن یه همسر جوونو خوش تیپ رو هم به گور می بردم . تا به خودم اومدم شده بود زن صیغه ای یه پیرمرد که مجبور بود کلفتی هم بکنه . تمام توهماتم دود شدنو رفتن هوا !
اوایل شبا همه ش به حال خودمو بخت سیاهم اشک می ریختم ولی یواش یواش عادت کردم . تا یه شب که زیبا نبودو من باید با پدرت هم اتاق می شد حس کردم کسی ما رو زیر نظر داره و مراقبمونه . با ترس از جام پریدم پدرت نگران شد : چی شده الی !
با ترس جواب دادم : نمی دونم ولی حس کردم یکی داره از لای در نگامون می کنه .
از جاش بلند شد ملحفه ای دورش پیچیدو رفت سمت راهرو منم از ترس پتو رو به خودم چسبوندمو خودمو زیرش جمع کردم یه کم بعد حاجی اومد : چیزی نبود خانومی ! نترس من اینجام .
بجز ما دو نفر کسی خونه نبود برای همین پدرت اجازه نمی داد درو کامل ببندم می گفت اگه اتفاقی بیوفته یا کسی وارد خونه بشه نمی فهمیم راستم می گفت ولی من واقعآ حضور کسی رو حس می کردم . این اتفاق دفعات بعدی هم افتاد . البته همیشگی نبود ولی هرچند وقت یه بار این اتفاق میوفتاد از ترس اینکه پدرت فکر نکنه دیوونه م مجبور بودم سکوت کنم و حضور اون سایه رو تا وقتی بخوابیم تحمل کنم .
تا این که زیبا منو همراه حاجی فرستاد دبی و اون اتفاقا افتاد نمی دونم چرا الان این فکر به سرم زده که اون سایه زیبا بوده .

با خودم گفتم : شاید برادرشم همراهش می کرده .
خودمو به اون راه زدم : نمی دونم چی بگم !

ملحفه شو با دست مرتب کرد ، معلوم بود دنبال کلمه و واژه می گرده : حالا که به اون روزا برمی گردم می فهمم که زیبا این کارا رو کرد تا راحت تر به کارای شیطانیش برسه و در مواقعی که نیست مثلآ تو دوره های زنونه س پدرت تنها نمونه و گله کنه .باور کن من تو این ازدواج هیچ نقشی نداشتم یعنی اجازه ی گفتن نظرم رو نداشتم . اینو بدون که تحت هیچ شرایطی نمی خوام تو رو از پدرت جدا کنم .
دستی به سر نوزادش کشید : امیدوارم فرزندی که خدا بهم داده باعث بشه که تو و پدرت دوباره به هم نزدیک بشین .
سرشو بلند کرد : می خوام اسمشو بذارم پرهام .

برادر کوچولومو بیشتر به خودم چسبوندم : اسمتم مثه خودت خوشگله داداشی .

دستشو رو بازوم گذاشت : درست قبل از این که بشناسمت تو رو یه دختر ناسپاس می دونستم ولی از وقتی روح بلندتو شناختم همه ش از خدا خواستم فرزندی که بهم می ده مثل تو دلی بزرگ و مهربون داشته باشه .
فشاری به بازوم داد : پریسا پدرت بهت احتیاج داره . وقتی صبحا موقع نماز نجواشو با خدا می شنوم دلم ریش می شه . همه ش اسم تو و مادرت رو میاره و از خدا لب بخشش می کنه . مدام برای تو و عاقبت به خیریت دعا می کنه .

داغی اشکمو رو صورتم و طعم شورشو تو دهنم حس کردم : پریسا ببخشش . پرهام به محبت خواهرش نیاز داره و پدرت به محبت دخترش !

زیر لب نالیدم : و منم به محبت پدرم !
گریه م شدت گرفت : دلم آغوش گرمشو می خواد الهه ! اینو به هیچ کس نگفتم حتی به ایلیا !
به سمتش برگشتم : حتی به خودم ! ولی دلم تنگه تنگه برای قربون صدقه های کم ولی از ته قلبش ، دلم تنگه تنگه برای بوسه ی گاهی وقتایی ولی داغو مهربونش .
با گریه لبخند زدم : باورت نمی شه اگه بگم دلم برای غراش ، ایرادای بنی اسرائیلیشو حتی برای دادو فریاداشم تنگ شده .
چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم : دلم همه ی پدرانه هاشو یه جا می خواد .

صداشو شنیدم : مطمئن باش همه ش مال توئه ، مال خود خودت . مطمئن باش جایگاه پرهام تو قلبش نصف جایگاه تو هم نیست .
خندید : مگه نمی دونی دخترا عشق پدراشونن ؟!
هر دومون با گریه خندیدیم . دیگه موقع رفتن بود پیشونی برادرمو بوسیدم با صدایی کودکانه گفتم : مباظب خودت باش ، باشه خوشملم . قربونت بشم .
گذاشتمش تو تختش گونه ی الهه رو هم بوسیدم آروم گفت : نمی تونم مادرت باشم ، ولی به عنوان یه دوست روم حساب کن .

مثل خودش جواب دادم : تو هم همین طور عزیزم .

وقتی تو ماشین کنار ایلیا نشستم با پریسای چند ساعت قبل کلی فاصله داشتم ، اون پریسا کجا و این کجا !

تمام مدتی که داشتم براش از الهه می گفتم ساکت و با دقت حرفامو گوش کرد در آخرم گفت :
زیبا فکر می کرده خداس و می تونه هر کار دلش می خواد بکنه غافل از این که خدایی که ما رو آفریده دانای مطلقه و بهتر از هرکس صلاح بنده هاشو می دونه . همه ی ما مهره های شطرنجیم که فقط خودش می دونه کجا باید قرارمون بده .زیبا تنها یه وسیله بوده تا الهه رو از اون زندگی با آینده ای تاریک بیرون بکشه . درسته اختلاف سنش با پدرت زیاده ولی لااقل می دونه که مرد با خداییه و اهل خلاف کاری نیست . از کجا معلوم پیش اون خونواده می موند سرنوشتی بهتر از این داشت . شاید با پسر جوونی ازدواج می کرد ه عیاشو لاابالی بود .
شونه ای بالا انداخت : هر کدوممون سرنوشتی داریم . هیچ کدوم از انسانها دقیقآ شبیه هم نیستن پس زندگیاشونم متفاوته .

دستشو که روی دنده ی ماشین بود ،فشردم : صد دفعه بهت گفتم بازم می گم ،همیشه خدا رو شاکرم به خاطر داشتنت .


خنده به لب روی صندلی میز آرایش نشسته و دستامو با کرم مرطوب می کردم ، دیدن پرهام کوچولو روحیه مو به کل عوض کرده بود . صورت گردو با نمکش تو ذهنم جون می گرفت و باعث می شد قربون صدقه ی داداش ریزه میزم برم . اون قدر حالم خوب بود که غوغای خفته تو وجودم دوباره بیدار شدو دلش خواست یه تغییر اساسی به سروشکلم بده و با یه تیپ جدید دل ایلیا رو بلرزونه .
بعد از این که دستامو خوب با کرم ماساژ دادم تی شرت شلوارکی رو که تازه با طلایه خریدمو هنوز ایلیا ندیده بود ، پوشیدم . بلندی شلوارکم اون قدر بود که فقط کمی از رونمو می پوشوند ، تاپشم تقریبآ بالاتنه و پشت نداشت و فقط دو تا بند فانتزی پشت گردنم بسته می شد ، همین ! موهامو با دو تا کش دو طرف سرم بستم ، مثل بچگیام که مامانم برام می بست . به قول خودش دم موشی ! این مدل مو خیلی بهم میومد می شدم عین دخترای شرو شیطون !
یه رژ صورتی تقریبآ هم رنگ لباسم رو لبام نشوندم با ریملم مژه های بلندمو مدل دادم . از جام بلند شدم یه کم خودمو تو آینه نگاه کردم یه قری هم دادم .
همه چی برای دل بردن از حاج مدبر عزیز مهیا بود برای تصویر خودم تو آینه بوسه ای فرستادمو یه چشمک هم زدم : اووَه ، چه تیکه ای شدم من !
سرخوش یه پا یه پا از پله ها می پریدمو می رفتم پایین که ایلیا به صدای برخورد دمپاییم با پله ها خودش رسوند پایین راه پله دست به کمر ایستاد : چرا این طوری ... می ..یا... ی ... اوف .. پایین !

انگار تازه منو دیده باشه محوم شده بودو چشم ازم بر نمی داشت .دستم رو نرده ها نگه داشتم یه پام رو پله ی بالایی و یه پام رو پله ی پایینی نازی براش کردم : چیزی شده ؟

دستمو تکون دادم : هلو !!

از صدامو حرکت دستم از اون حالت بیرون اومد خودشو جمعو جور کرد : چی می گفتم ؟! هان ! چرا این طوری میای پایین ؟ نمی گی یه وقت پات سر می خوره می خوری زمین..
مکثی کردو باز یه نگاه به سر تا پام کرد : خدا نکرده ؟!

آروم آرومو با ناز پایین اومدم : آخ آخ ، ببخشید پاک یادم رفته بود . این پرهام وروجک اصلآ حواس برام نذاشته که !

ایلیا : به خواهر سرتقش رفته ،

با چشمای گرد شده و تعجبی ساختگی پرسیدم : چه طور ؟

ایلیا : خب تو هم برای من حواس نمی ذاری وروجک !
خندیدم ، خندید دستاشو باز کرد و منو تو بغل گرفت سرمو بوسید : انشالله همیشه خوشحال باشیو لبات به خنده باز باشه .

سرمو از تو سینه ش بلند کردم چشمم افتاد به دفترو دستکش که رو میز جلو مبلا پهن بود ، طفلک به خاطر من زابراه شده بود : خوبه دیگه ، حجره رو هم که آوردی تو خونه !

نگاهمو دنبال کرد : چی کار کنم ، از دست شیطنتای تو ! بالا سرتم این طوری میای پایین لابد من نباشم از نرده ها سر می خوری ..

با خنده حرفشو بریدم : رو مبلا بپر بپر می کنم ، گیس دختر همسایه رو می کشم ، تو کفش پدر بد اخلاقش جیش می کنم ...

دهنمو به روش خودش بست ، لبشو از رو لبم برداشت : اگه این طوری ساکتت نکنم تا خود صبح بلا سر خلق الله میاری .

مثل همیشه مسخ شده زل زدم تو چشماش ، بینیشو زد به بینیم : مارک رژت چیه ؟
ابروهام پرید بالا ، چشمک با نمکی زد: آخه خوشمزه بود !

آروم زدم به بازوش : چایی می خوری ؟

دستاشو از دورم باز کرد : بفرمایین از کوچه معروفه برام چای بیارین ولی دیگه راه فراری نیست ملخک خودت خواستی که به شست باشی !

اول نفهمیدم منظورش چیه به بی مزگی حرفش شونه بالا انداختم : دیوونه !

چند قدم که ازش دور شدم تازه دوزاری کجو کوله م افتاد برگشتم طرفش : خیلی بی حیایی !

بوسه ای برام فرستاد : امشب به شستی ملخک ...

سینی چایو رو میز گذاشتم دفتر مازیارم گذاشتم کنارم رو مبل : ایلیا وقتشو داری ادامه ش بدیم؟

چیزی در دفتر رو به رویش یادداشت کرد از بالا عینک نگاهم کرد : چرا که نه ! برام جالبه راجع به گذشته ی پدرو مادرم بیشتر بدونم .

جرعه ای از چاییمو نوشیدم و دفترو باز کردم :

چند وقتی رفتارای زیبا عجیب غریب شده بود روزی دو بار چادر چاقچور می کرد می رفت بیرون وقتی بر می گشت از عصبانیت چشماش سرخ بودنو ازشون آتیش می بارید . حتی جرأت نداشتم بپرسم چشه . ولی می ترسیدم این حاتای زیبا نشونه ی خوبی نبود . تا این که یه روز وقتی برگشت زیر لب می غرید : دارم برات ، دارم برات ! کاری می کنم که آب خوش از گلوت پایین نره مرتیکه ی جعلق . ممکنه طول بکشه ولی تا نسوزونمت دل سوختم آروم نمی شه .
نفهمیدم منظورش به کیه ولی هرکی بود که فقط خدا باید کمکش می کرد . با ترسو لرز پرسیدم : کی ؟

با همون چشما نگام کرد : رضا مدبر ! دارم براش حالا کارش به جایی رسیده که منو پس می زنه !
دستاشو طوری بهم فشار داد که انگار گردن رضا رو فشار می ده : با همین دستا خفه ش می کنم ! نه ، خفه ش نمی کنم اون جوری زودو راحت می میره فایده نداره باید زجر کش بشه ، باید تاوان این شکستن غرورو پس بده .
مکث کرد : به بدترین و فجیع ترین شکل ممکن !

مدتی گذشت دیگه زیبا حرفی نزدو منم از ترسم پیگیر ماجر نشدم . بعد ازدواجش با آقا میرزا که
جوون خوب و معقولی بود گفتم از خر شیطون پیاده شده . ولی نه تنها از فکر انتقام بیرون نیومده بود که این آتیشو سالها زیر خاکستر ترو تازه نگه داشت . آتیش خشم خواهر شیطان صفتم زندگی خیلیا رو سوزوندو نابود کرد . صد البته منو خودش هم بی نسیب نموندیم !


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 199
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,050
  • بازدید ماه : 18,008
  • بازدید سال : 145,111
  • بازدید کلی : 11,642,251