close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت شانزدهم
loading...

رمان فا

یه وقتایی با خودم دو دو تا چهار تا می کردم که چرا خدا به ما خواهرو برادر همسرای خوبو وفادار داد ولی هیچ وقت به نتیجه ای نمی رسیدم . اما حالا می…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت شانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1713 شنبه 24 اسفند 1392 : 12:1 نظرات ()

یه وقتایی با خودم دو دو تا چهار تا می کردم که چرا خدا به ما خواهرو برادر همسرای خوبو وفادار داد ولی هیچ وقت به نتیجه ای نمی رسیدم . اما حالا می دونم که خواسته تنها دینی رو که دنیا به گردونمون داشت و اونم معصومیت از دست رفته مون بود ، جبران کنه تا از روسیاهیمون کم نشه و جایی برای گله نداشته باشیم . منو زیبا باید منتظر یه بازخواست اساسی باشیم !

بالاخره عروسی زیبا و آقا میرزا هم به خوبیو خوشی سر گرفت شوهرش مردی مهربونو دین دار و به معنای واقعی یه مرد بود ! کاش خواهر من قدر زندگیشو می دونست !.............................................................

مدتی از ازدواجشون گذشت زیبا دیگه سراغم نیومد تنها به عنوان مهمون بهمون سر می زد صبح تا شب می موند شوهرش میومد دنبالش بعد از شام با هم می رفتن ، انگار نه انگار برادری داره که نمی تونه به تنهایی آتیش نفس سرکششو خاموش کنه!
نفس افسار گسیخته م به هیچ صراطی مستقیم نبود ، پرخاشگرو عصبی شده بودم . کم می خوردم ، کم می خوابیدم فکر می کردم زیبا رفته سراغ زندگیش ، منو فراموش کرده و حالا من موندمو یه روح بیمار !
هرجایی سرک می کشیدم و برای آروم کردن غریزه ی وحشی شده م به هر ریسمونی چنگ مینداختم . مجبور شدم دنبال اراذلو اوباش خیابونی راه بیوفتم . کارم به جایی رسید که با سن کمم پام به خونه های مشهور اون زمان که ته تهران بودن ، باز شد .
تو عالم خودم بودمو توجهی به اطرافم نداشتم بی خبر از دنیا میومدمو می رفتم غافل از این که باد به گوش بابا رسونده بود که من تک پسر حاج رضا حقیقت تو ناحیه رفت و آمد دارم و سرگرم کارای ناشایستم .
یه روز که دلم دوباره هوای شیطنت کرد به یکی از اون خونه ها رفتم تا دلمو به مرادش برسونم سرخوشو فارغ از دنیا تا پامو گذاشتم تو دستی از پشت سر روی شونه م نشست تا برگشتم ببینم کیه سیلی محکمی نوش جان کردم هنوز بعد از این سالها درد اون سیلی برام تازه س . همون طور که رو زمین افتاده بودم سر تکون دادم تا حالم جا بیادو کسی که این بلا رو سرم آورده ببینم که به صدای بابا خون تو رگام خشک شد : پسره ی هرزه ، خیالت رسیده هرغلطی می تونی بکنی ؟
لگدی نثارم کرد : افسار گسیخته شدی ؟
یه لگد دیگه : می دم پوستتو بکنن توش کاه پر کنن . هه ش تقصیر اون ننه ی خرته ، اگه اون زنیکه ی نفهم به جای رسیدن به قرو فرش و رفتن به مهمونیای دوره ای معلوم نیست چی چیش به تو کره خر می رسید الان از این کثافت خونه پیدات نمی کردم .

به زور و در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم به پهلو شدم تا تنه مو از رو زمین بلند کنم که یه لگد دیگه نوش جان کردم : آشغال ، آبروی چندینو چند سالمو تو بازار بردی . سکه ی یه پولم کردی .

دور خودش چرخید دستشو تو هوا تکون داد : تو دهنا افتاده پسر حاج حقیقت پاش واشده ناحیه ! امروز شاگرد خلیل نوزول خور اومده به جواد ..
با انگشت زد به سینه ش : شاگرد من می گه " شنیدی تحفه رضا حقیقت نا حقیقتو کجا دیدن ؟ ناحیه " بعد کرکر خندشون رفت هوا . گوساله ها فکر کردن من نفهمیدم مخصوصآ اون طوری گفتن که من بشنفم . رفتم یقه شو گرفتم یه مشتم زدم تو دهنشو گفتم " ببند دهن گاله تو سگ پدر ، اون صاب کار مفنگیت تو رو اجیر کرده که دوره بیوفتی آبروی منو ببری ؟ " مثل موش تو دستم می لرزید " نه به خدا حاجی خیلیا می گن ، نوچه های کریم یه شاخ گفتن خودشون اون جا دیدنش ." یه مشت دیگه حواله ش کردم " گ.. خوردن با تو . " هلش دادم زمین داد زدم " حالام زود گم شو تا اعلامیه ت نکردم نچسبوندمت سینه ی دیفار " از جا پریدو در رفت .
بابا اومد جلو خم شد تو صورتم آرومو با پوزخند لج درآر غرید : ولی بپا گذاشتم برات دیدنت که اومدی دو سه روزه خودم دنبالتم
به در خونهه اشاره کرد :که همین جا جلو این در گیرت بندازم که جای حاشا نداشته باشی .
به آنی دست انداخت تو یقه م از زمین کندم: الانم پاشو بریم خونه که خوابا برات دیدم .
پرتم کرد تو ماشین ، دلم لرزید هر کاری ازش برمیومد هرچی نباشه ما گرگ زاده ها بچه ی خلف همین گرگ بودیم !

وقتی کنارم نشست باز یه سیلی مهمونم کرد : بلایی به سرت بیارم که مرغای هوا به حالت گریه کنن .
استارت زدو راه افتاد : پسره ی جعلق هر گندی می خواستی بزنی تو خفا می زدی تا آبروی منو تو بازار نبری .
دستشو بالا برد ترسیدم خودمو جمع کردم کنج صندلی چسبیدم به شیشه ، قهقه زد : آخه بدبخت چ.. زله( زَهره ) ! تو رو چه به این گ .. خوریا ، کسی این کارو می کنه که دلشو داشته باشه .
بعد انگار یادش اومده باشه چی می خواسته بگه داد زد : دِ ابله آبروی من آبروی توئه ، تو نمی خوای فردا پس فردا بیای کنار دست خودم تو حجره ؟! می دونی اون موقع می شی انگشت نمای مردمو لق لقه ی زبونشون می شه حرف پسر دردونه ی حاج حقیقت ؟!
سری تکون دادو تا خونه اراجیفشو ادامه داد . دیگه چیز زیادی از حرفاش یادم نیست چون هم حواسم به دستش بود که اگه خواست دوباره تو سرو گوشم پایین بیاد خودمو کنار بکشم هم دل تو دلم نبود که چه نقشه ای تو سرشه برای تنبیه م !


به خونه که رسیدیم دستشو رو گذاشت رو بوق زیر لب غر می زدو فحش می داد بیچاره مش حجت باغبونی که تازه استخدام شده بود نفس نفس زنون درو باز کرد . بابا ماشین درستو حسابی پارک نکرده پرید پایین اومد سمت من ، درو قفل کردمو خودمو کنار کشیدم با فحشو دادو بی داد برگشت اصلآ حواسم به سوئیچ نبود برش داشت اومد با کلیدش درو باز کردو منو مثل یه گوسفند بی پناه از ماشین کشید پایین صدای دادو فریاد مامان رو از تو ایوون شنیدم : چی شده حاج آقا ؟ چه کرده این بدبخت که همچی می کنی ؟

بابا منو کشون کشون دنبال خودش کشید تو زیرزمین باز مامان داد زد : ولش کن مرد ! زشته تو درو همسایه به خدا ! آبرومون می ره


بابا با غیض برگشت طرفش : تو یکی حرف از آبرو نزن . تو می دونی آبرو چیه ؟! اگه یه مثقال به فکر آبرو داری بودی الان این حالو روزمون نبود .

جمله ی آخرشو با اشاره به من گفت که باز مامان معترض گفت : وا ! باز از همه جا کم آوردی اومدی سراغ من !

بابا یه لحظه مکث کرد یه دستش به یقه ی من بود انگشت دست دیگه شو به حالت تهدید سمت مامان گرفت : تو یکی حرف نزن ، باشه ! فقط خفه شو . باشه . خ.. فه .. شو ..


مامان کوتاه نیومد : هه هه ، خوبه والله دیواری کوتاه تر از دیوار من گیر نمیاری که .اونم من بدبخت که سرم به کار خودمه ...


بابا با پوزخند حرفشو قطع کرد : راست می گی به تو چه مربوطه ! تو چه می دونی دورو برت چه اتفاقایی میوفته . چه می دونی بچه ت بیخ گوشت چه گ.ها که نمی خوره و چه گندا که نمی زنیه .اصلا برات مهم نیست که تو فقط بلدی به اون مهمونیای هفت دولتت برسی بی خیال دادو بی داد مامان منو که زیر دستش داشتم له می شدم کشید تو انباری پرتم کرد قاطی آتو آشغالا .داد زد : الان بهت نشون می دم یه من ماست چه قدر کره می ده .


کمربندشو درآورد اولین ضربه رو زد که دادم رفت هوا : اگه بده چرا خودت از این کارا می کنی ؟ چرا ما رو از خونه بیرون می کردی تا به این کارات برسی ؟!

این حرف نسنجیده و خام چه طوری از دهنم پرید خودمم موندم . گفتمو از ترس تو خودم جمع شدم تو ذهنم جسدمو کفن پیچ تو گور دیدم . ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم از ضربه ی بعدی خبری نیست بازم یه کم صبر کردم وقتی مطمئن شدم از ضربه ی دیگه ای خبری نیست سرمو با احتیاطو آروم از زیر دستم بالا آوردمو یه نگاه دزدکی به بابا انداختم دیدم سر جاش وایساده و با غضب و تعجب زل زده بهم یه دفعه غرید : چه زری زدی ؟

دوباره از ترس تو خودم جمع شدم : به خدا غلط کردم . چیز خوردم . غلط اضافه کردم.

فقط آرومو با غیض خم شد در گوشم گفت : این اراجیفو کی بهت گفته ؟!
دوباره صاف ایستاد و این بار بلند تر پرسید : کدوم از خدا بی خبری این تهمتا رو به من زده و مغز تو رو با یه مشت دروغ پر کرده ؟
برگشت به در اشاره کردو بلندتر تغریبآ داد زد : اون ننه ی بی پدرو مادرت ؟!
جوابی نگرفت فریاد کشید : آره ؟ کار خود لعنتیش ؟

وقتی جوابی نشنید دوباره کمر بند بالا برد : می گی کی بهت گفته یا اون قدر بزنم ...

حرفشو بریدم با صدایی که به جون کندن یه کم بالا بردم تا بشنوه جواب دادم : نه می گم .. می گم ..خودم دیدم .

دستش شل افتاد کنار تنه ش : چی ؟

از ترس تو خودم جمع شدم و چسبیدم به دیوار : یه بار که بیرونمون کرده بودی زیرزمین کار داشتم اومدم دیدم تو حوض خونه ..
به هق هق افتادم دیگه نتونستم ادامه بدم .

دوباره درد پیچید تو تنم : ببند دهن کثیفتو . کارت به جایی رسیده که زاغ سیاه منو چوب می زنی ؟
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه اومد جلو دست انداخت از موهام گرفت و سرمو بلند کرد تو صورتم غرید : به مادرت یا کس دیگه که چیزی نگفتی ؟ هان ؟

سرمو به سختی از سر بدبختی تکون دادم ، نالیدم : نه به جون بابا ، نه به جون خودم . الانم غلط کردم از دهنم در رفت .

با یه هول به جلو سرمو ول کرد : خوبه ، خوبه ! مواظب باش بازم همین طور بسته بمونه وگرنه خونت پای خودته .
یه دوری تو انباری زدو اومد با یه کم فاصله کنارم نشست : بالاخره آدمیه و یه سری نیازا . اونم ما مردا ! ملطفتی که چی می گم .
لحنش یه کم آروم شد : من که نگفتم از این کارا نکنی من که از اون پدرا که هی بکن نکن دارن نیستم که فقط می گم حواستو جمع کن . نباید کاری کنی که کسی از اسرارت با خبر بشه .
از رو نادونی کاری کردم که باعث نجات جونم شد فهمیدم نقطه ضعف بابا چیه . دوباره ادامه داد : یه جور بی سرو صدا آسه برو آسه بیا !

با صدای آ میرزا دوباره مثل فشنگ از جاش پرید : پسره ی جعلق ، چی برات کم گذاشتم که رفتی دنبال این هرزگیا .

صدای قدمای آمیرزا نزدیک تر شد : مگه همین آییزنه ت پسر جوون نبود کی رفت دنبال این هرزگیا یه کم از اون یاد بگیری کفر خدا نمی شه به ولله ..
دوباره درد اما این بار آروم تر . فریاد زد : می کشمت . می کشمت باید این لکه ی ننگ پاک بشه از پیشونیم .

آمیرزا با صدای بلند گفت : عفو کنید حاج آقا .
خودشو بهمون رسوند وقتی منو مچاله دیدو بابا رو کمربند به دست جلو تر اومد : حاج آقا ، عفو کنید . جوونه . شما به بزرگی خودتون ببخشید .

بابا رو کرد بهش : مگه من جوون نبودم ، خود تو مگه همین دوره ها رو نگذروندی . چرا باید کج بره ؟! پاشو داره جا پای کی می ذاره .
دوباره لگدی نثارم کرد که آمیرزا با صدای بلند داد زد : مش حجت ، مش حجت ! کجایی بابا بیا کمک کن حاج آقا رو ببر بالا .

مشتی بیچاره به سرعت نور خودشو رسوند . وقتی بابا رو برد آمیرزا رو زانو نشست کنارم : لااله الا الله .. استغفرلله ..
ببین چی کرده .
دستمال پیچازی اتو کشیده شو از جیبش کشید بیرون گذاشت رو زخم کنار لبم : دیر رسیدم ..
بلند شد دستمو گرفت کمکم کرد بلند شم . درد تو تمام تنم پیچید ناله م همراه با صدای آخم رفت هوا ! منو به خودش تکیه دادو آروم آروم بردم تو حوض خونه رو یکی از تختا نشوندم با بدبختی تکیه مو دادم به دیوار و ناله زدم . دستمالشو با شیر آب کنار حوض خونه تر کرد آورد گذاشت رو پیشونیم : وقتی از شاگرد حاجی شنیدم چه اتفاقی افتاده سریع خودمو رسوندم .

هه هه ، شستم خبر دار شد بابا با سرو صدا اومده بود دنبالم تا همه ی کسبه بازار بفهمن که بی غیرت نبوده و بچه ی خطا کارشو بی مجازات رها نکرده .
حالا من دانمو اون ! الان که دیگه نقطه ضعفشو می دونم کاری می کنم کارستون ! حاجی جون بچرخ تا بچرخیم !!!


بعد از شنیدن موعظه های مامان به کمک قرص مسکن قوی و آرام بخش با دردی که تو تمام تنم پیچیده بود حدودای نیمه شب خوابیدم . صبح با نازو نوازش زیبا بیدار شدم اول بهش توجه نکردم ابروهامو تو هم کشیدم ، رو ازش گرفتم و بهش پشت کردم .
خم شد روم نوک بینیشو کشید رو بازوی لختو دردناکم باز محل نذاشتم بوسه ای به گونه م زد با لوندی گفت : اوخی داداشی گلم با خواهرش قهر کرده .
موهامو یه م کشید هنوز پوست سرم می سوخت صورتمو از درد جمع کردم برای حفظ کردن ته مونده ی غرورم یه آخ زیر لبی هم گفتم : بمیرم عزیزم دیروز خیلی اذیت شدی ؟

وقتی جوابی نشنید راست نشست : خودت مقصری .
بازم سکوت کردم : می دونی چرا ؟ واس خاطر این که عجولی .
با تعجب به سمتش برگشتم، خندید : آخه بچه باید یه کم صبر می کردم تا جا پامو سفت شه بعد بساط عیشو نوشو به راه مینداختم .
تو جام نیم خیز شدم باز درد تو تنم پیچید یه آخ دیگه : آره دیگه ! تو باید می فهمیدی یه مرد اونم از جنس آمیرزاییش که زود به زنش اطمینان پیدا نمی کنه ولش کنه به امان خدا . این جور مردا اول به قول خودشون مثه عقاب مراقب زنن اگه دیدن پالونش کج نیست اون وقت با خیال راحت آزادش می ذارن .
شونه ای بالا انداخت : دیدی حالا من مجبور بودم یه مدت سالم زندگی کنم .
دوباره اومد کنارم رو زمین نشست : من برای جلب اعتمادش باید یه مدت دور کارایی رو که دوست داریم خط می کشیدم .البته تو این مدت بی کار نبودم خیلی راجع به خودمون فکر کردم آخرم به این نتیجه رسیدم که باید مثه بابا یه جایی برا خودمون دستو پا کنیم .
اخمی کردو به زمین چشم دوخت ، متفکر گفت : اما نمی دونم چه جوری !

دوباره تو جام دراز کشیدم به سقف چشم دوختم : اما من می دونم .

خودشو کشید بالا رو تخت نشست وقتی سکوتم ادامه پیدا کرد چونه مو برگردوند سمت خودش : خب !

سرمو با درد از دستش بیرون کشیدم : بسپرش به من .
به چشمای ریز شده ش نگاه کردم سردو یخی گفتم : حق السکوت از حاج رضا حقیقت !

با همون چشمای ریز شده سرشو تکون داد : خوبه ...
رو ازم گرفت : خــــــــــــــــــوبه ..
بلند شد دستاشو به هم کوبید : خیلی خوبه ..
انگشت اشاره شو گرفت سمتم : اما چه طوری باید این حق السکوتو رفت ؟!

دوباره به سقف خیره شدم با لحنی پر از کینه غریدم : کار خودمه می دونم چی کار کنم .

زیبا : نه بابا ! انگار کتکای دیروز مختو جا به جا کرده . تو چه طوری می خوای با اتفاقای پیش اومده از بابا حق السکوت بگیری ؟!

اون چه رو که روز قبل اتفاق افتاده بود تمامو کمال براش تعریف کردم چشماش برقی زد : عالیه ، آفرین ، بهتر از این نمیشه .

همون موقع مامان با یه تقه به در با یه سینی چای اومد تو اتاقم : چی عالیه و بهتر از این نمیشه ؟!

زیبا چشمکی بهم زد : یه راز بین خواهرو برادر .

مامان رو تک صندلی اتاقم نشست : خب بگین مامانتونم بدونه .

زیبا با زرنگی تمام گفت : باید قول بدی که راز دارمون باشی و در این مورد به کسی چیزی نگی .

مامان قول داد و زیبا دستی روی شونه م انداخت : آقا داداشم تنبیه شده و می خواد بشه یه گل پسر سر به راه به این شرط که مجبورش نکنین درسشو ادامه بده . قرار شده فعلآ چیزی به بابا نگیم تا یه کم آروم بشه و آبا از آسیاب بیوفته
مامان سری تکون دادو به یه چی بگم والله اکتفا کرد .

چند روز بعد رفتم حجره ی بابا بهش گفتم حرف دارم شاگردشو فرستاد دنبال نخود سیاهو رو به من گفت : بفرما ! حرفتو بگو

نشستم رو صندلی رو به روش . اون موقع از موقعیتم لذت بردم ، حس خوبه آتو داشتن از پدر و رسیدن به خواسته م که ای کاش هیچ وقت به خواسته م نمی رسیدم : اون روز گفتی مخالف اون کارا نیستی ولی بی سرو صدا .

کمی به سمتم خم شد : خب !

بی تفاوت با یه غرور کاذب پا رو پا انداختم خاک نداشته ی شلوارمو تکوندم : خب من یه جایی می خوام که بی سرو صدا برمو بیام .

بابا تو جاش راست نشست : اگه قبول نکنم ؟!

شونه بالا انداختم چشم دوختم تو چشماش : اون وقت منم قول نمی دم دهنم همین طوری قفل بمونه . بالاخره رازای سر به مهر یه جایی برملا میشن .

بابا تو جاش نیم خیز شد به حالتی که بخواد بهم حمله کنه: کره خر پدرسگ داری منو تهدید می کنی ؟!

به سختی ترسمو پنهان کردم : تهدید نبود پدرم ، هشدار بود که می تونین بهش اهمیت ندین .
پوزخندی زد : اما اگه فردا پس فردا اسم گلتون افتاد سر زبونا ، زبون مامان سرتون دراز شد ، پسرتون آبرتونو برد و مهر طلاق خورد تو شناسنامه و از الدرم بلدرم افتادین ، نیاین سراغم که نگفتی ، که چرا هشدار ندادی . اگه به خودم می گفتی ال می کردم بل می کردم .

سر جاش نشست با یه اخم غلیظ آروم غرید : چند روز صبر کن ببینم چه کار می تونم بکنم .

از جام بلند شدم : فقط یادتون باشه پسرتون مثل خودتونه .یه عیاش عجول !

عصبانی مشتشو رو میز کوبید: آخه سگ پدر هیچی ندار هر جایی که نمیشه از این کارا کرد باید یه مورد بی دردسر برات پیدا کنم .

تو چهار چوب در وایسادم : هر گلی زدی به سر خودت زدی حاجی فقط دست بجنبون !
با لبخندی که تمام صورتمو پوشونده بود سربلند از حجره بیرون اومدم . باید این خبر مسرت بخشو به زیبا می رسوندم .


تا عمر دارم درخشش چشمهای زیبا رو موقع شنیدن خبر موفقیتم فراموش نمی کنم . مطمئنم زمانی که شیطان از خدا به پاس عبادتهاش عمر طولانی گرفت تا فرزندان آدم رو از خدا و انسانیت دور کنه چشمهاش همین برقو زد .

یک هفته بعد کلید آپارتمانی نوساز تو یک مجتمع نسبتآ بزرگ تو دستم بود . آپارتمانی دو خوابه که به پیشنهاد زیبا یکی از اتاقا رو با تیغه و یه در مخفی جدا کردم . هرکس وارد آپارتمان می شد فکر می کرد یه سوئیت یه خوابه ی نقلیه . تو اون مجتمع کسی به کسی کار نداشت راحتو بی دردسر می رفتمو میومدم بدون اینکه به قول بابا آب از آب تکون بخوره . زیبا هم که دیگه اعتماد آمیرزای مهربونو به دست آورده بود با خیال راحت همراهیم می کرد .

توقعات زیبا روز به روز بیشترو بیشتر می شد . یه وقتا دلم می خواست شونه خالی کنم ولی باز با زبون چربو نرمش که مارو از سوراخ بیرون میاورد ، گولم می زدو بازم به همراهیش راغب می شدم .
به درخواست زیبا از طریق آشناهایی که تو ناحیه داشتم جفتایی رو بدون این که خودشون بدونن انتخاب می کردیم . اون بیچاره هام فکر می کردن یه کم پول بیشتر می دن در عوض آپارتمانی نقلی برای تکمیل لهو و لعب نامشروعشون در اختیار دارن و می تونن به دور از شلوغی و همهمه ی اون خونه ها خوش گذرونی کنن غافل از این که دو جفت چشم ناپاک اونا رو همراهی میکنن .
بعد از مدتی این کار هم برای زیبا عادی شد حالا پا رو فراتر گذاشتو وارد بازیی کثیف تر شد اون دیگه نمی خواست حضورش مخفی باشه و برای این کارش از زوجهایی استفاده می کرد که یا با فقر دستو پنجه نرم می کردن یا به دام اعتیاد افتاده بودن . زیبا روز به روز بیشتر توی لجنزاری که خودش با دست خودش درست کرده بود فرو می رفت و از بخت بد منو هم همراه خودش می کشید .

کارهای زشتو شیطانی ما ادامه داشت تا روزی که خبر به دنیا اومدن دومین پسر رضا مدبر تو بازار پیچید در حالیکه زیبا هنوز بچه ای نداشت . خیلی دکتر رفتو دوا درمون کرد اما نتیجه نگرفت . شوهرشم برخلاف مردای اون زمان که همه خودشونو سالم می دونستنو دکتر نمی رفتن و همه ی تقصیرا رو به گردن زن مینداختن و رنگ به رنگ زن عوض می کردن ، همراهش می رفت و اعتقاد داشت مردو زن هر دو باید آزمایش بشن شاید مشکل از مرد باشه . ولی جواب همه ی متخصصا یکی بود : "هر دو سالمن !"

و دلیل علمی برای بچه دار نشدنشون وجود نداشت .
خبر به دنیا اومدن نوزاد جدید باعث شد که زیبا برای بچه دار شدن خودشو به آبو آتیش بزنه . برای رسیدن به هدفش از هیچ کاری دریغ نکرد حتی رفتن پیش رمالا و دعا نویسا ! ولی نشد که نشد .
بعضی اوقات با خودم فکر می کنم خداوند اوج قدرتشو نشون داد که از همچین افریط شیطان صفتی نسل باقی نموند !
روزها هفته شدن ، هفته ماه و ماهها سال من به سن سی سالگی رسیدم . چون ازدواج برام مهم نبود با دختری به انتخاب مادرم ازدواج کردم . همسرم خوانواده ی اسمو رسم داری نداشت ولی خیلی محجوبو سر به راه بود . برای اینکه از کارام باخبر نشه کرج خونه گرفتم . ماه تا ماه تهران نمیاوردمش ولی اعتراض نمی کرد ، مثل اکثر دخترای اون موقع حرف شوهر براش بعد از حرف خدا وحی منزل بود و اعتقاد داشت با پیرهن سفید اومده باید با کفن سفید بره و از این چرتو پرتا ! وقتی بچه دار شدیم تربیتشونو کاملآ به عهده ی همسرم گذاشتم چون مطمئن بودم بچه ای از زیر دست من بیرون بیاد مثل خودم به درد لای جرز دیوار می خوره . سعی می کردم کمتر منو ببین و وابستگی بهم نداشته باشن که خوشبختانه موفق هم بودم .
وقتی زیبا از بچه دار شدن نا امید شد شروع کرد به آموزش چند تا دختر ، اون دخترا رو طوری تربیت کرد که هرچی می گفت نه نمی گفتن و هر خواسته ی معقولو غیر معقولشو انجام می دادن ! از این کارش سر در نمیاوردم تا ...

پسرر بزرگ حاج مدبر جوون برومندی شده بود ، مثل پدرش کاری ، محترم و معتمد کسبه ی بازار !

حالا موقعش بود که زیبا آتیش زیر خاکستر انتقامشو به دست افریطه ای مثل خودش دوباره شعله ور کنه . این زمان بود که زیبا با استعداد ترین ، لوند ترین و صد البته بی رحم ترین شاگرد خودش رو وارد بازی کرد . سمانه ! درسته سمانه از ریشه ی زیبا نبود ولی از شیطان صفتی و رذالت همتای اون بود .


سمانه یه دختر نازو ملوس جیب بر بود که زیبا تو خیابون پیداش کرد به پدرو مادرش پول داد و به عنوان یه آدم خیر که می خواد کمکشون کنه از اون بیقوله آوردشون بیرون ، به احتشام پول داد تا یه خونه و یه مغازه اجاره کنه . همه ی همسایه ها فکر می کردن که آقای احتشام از شهرستان اومده و با توجه به رفتارو حفظ ظاهرشون اونا رو آدمایی خوبو متدین می دونستن .
سمانه ی شیطونو زبرو زرنگ از دوازده سالگی زیر دست زیبا بزرگ و بالغ شد . با شیطنتا و عشوه هاش دلمو برد . من که تازه دوران خوش چهل چهلیو میگذروندم عاشقش شدم ! سمانه اولینو آخرین عشقم بودم حاضر بودم جونمو براش بدم .
زیبا برای اجرای نقشه ش به دختری از خونواده ای آبرومند ولی بی دفاع که مورد سوء استفاده قرار گرفته نیاز داشت
از اون جایی که عاشق سمانه بودم اجازه ندادم دست هیچ کس جز خودم بهش بخوره برای اولین بار تو عمرم جلوی خواست زیبا وایسادم .
وقتی نقشه شو که با زیرکی و خباثت طرح ریزی کرده بود ، شنیدم از کوره در رفتم : زیبا زیبا ! تو چه جور آدمی هستی ؟!
چه طور می تونی به خاطر رسیدن به خواستت یه دختر بچه رو قربانی کنی ؟ اون طفل معصوم فقط پونزده سالشه !

قهقه ای زد : باید خدا رم شکر کنه اگه من پیداش نکرده بودم تا حالا دو سه تا بچه ی نامشروع خوشگلو تحویل این جامعه داده بود که هیچ خودشم صد تا دردو مرض داشت .

سرش داد زدم : ولی این بار من اجازه نمی دم . این دفعه رو کور خوندی که بذارم سمانه رو آزار بدی .

به حالت چندش آوری نگام کرد : چیه ، دلتو برده ؟!
دوباره قهقه زد : این که دادو فریاد نداره داداش گلم ! این وظیفه ی خطیرو لذت بخشو به خودت محول می کنم .

بهت زده با دهنی باز نگاش کردم . لال ، لال درست مثل کتی بدبخت !

سری تکون داد : هان ، چی شد ؟! چرا دیگه حرف نمی زنیو مخالفت نمی کنی ؟ خوشت اومد .
درو بهم نشون داد : برو دوماد گلم . برو آماده شو برای امشب .
ساکتو صامت رفتم سمت در که صداشو شنیدم : راستی یادم رفت بگم ، باید حضور مربیشم بپذیری .

با اخم به سمتش برگشتم : ولی ..

حرفمو برید : ولی بی ولی ، وگرنه می سپرمش به یکی دیگه .

بالاجبار و با اکراه بدون کلمه ای تنها با تکون دادن سر قبول کردم .مستأصل با همون اخم از اتاق بیرون رفتم می دونستم نمیشه باهاش مخالفت کنم می شناختمش هر کاری ازش بر میومد .همون شب بود که سمانه رو برای نقشه ی شوم زیبا آماده کردیم .

تا هفده سالگیش روزای زندگیم به خوشی می گذشت . احساس می کردم کنار اون به تمام آرزوهای از دست رفته م ، رسیدم .
ولی متأسفانه عمر خوشیهام کوتاه بودن و باید معشوقمو به پسر حاج مدبر می سپردم . حالا منم از این خونواده کینه به دل گرفتم و می خواستم زهرمو به کام طاها بریزم . طاهایی که نا خواسته مالک ملکه ی من می شد .

نقشه این بود که سمانه باید با حالی زار ، کتک خورده و خونی ، گریه کنان
به قصد خودکشی خودش رو جلوی ماشین طاها میانداخت و این طور وانمود می کرد که مورد سوء استفاده قرار گرفته و حالا بی آبرو رها شده و با این شرایط روی رفتن به خونه رو نداره و راهی به جز خودکشی براش نمونده .
طاها به معنای واقعی مرد بود با دلی دریایی درست مثل پدرش ! سمانه رو دلداری داد و برای مداوا به بیمارستان برد . وقتی پدرو مادرش رو دید و مطمئن شد آدمای آبرو داری هستن پاشو تو یه کفش کرد که سمانه رو می خواد . به همه گفت عاشق شده و تحت هیچ شرایطی دست از عشقش نمی کشه .
بالاخره سمانه عروس رضا شد . با پخش شدن این خبر زیبا با قهقهه ی شیطانی معروفش غرید : نوش جونت حاج رضا زیبا رو پس زدی حالا دست پرورده ی زیبا رو ببر تو خونه ت .
به دستور زیبا سمانه زود بچه دار شد و تا سه چهار سال بعد از دنیا اومدن بچه هیچ تماسی با ما نداشت . نباید دست از پا خطا می کرد و مثل یک زن پاکو نجیب به همسرو فرزندش می رسید.
درست بعد از تولد چهار سالگی پسرش با زیبا تماس گرفت و گفت که دیگه نمی تونه به این نوع زندگی ادامه بده و با التماس ازش خواست که هرچه سریع تر به این بازی مسخره و خسته کننده خاتمه بده .
رفت و آمدای سمانه یواش یواش شروع شد روزی که برای اولین همدیگه رو دیدیم خودشو تو بغلم پرت کرد : مازی ، مازی عزیزم دلم برات یه ذره شده بود .

غرق بوسه ش کردم مثل کسی که جون رفته ش به تنش برگشته باشه به خودم فشردمش : عزیز دلم ، عشقم ، دنیا بدون تو برام از جهنمم بدتر بود .

دوباره روز از نو روزی از نو ، رابطه ی ما از سر گرفته شد و روزگار روی خوششو بهمون نشون داد . اولا باید بی سرو صدا می رفتو میومد بعد یواش یواش علنی تر شد تا به گوش طاها رسید . تا جایی که برای سمانه به پا گذاشت و فهمید که همسرش اون طور که فکر می کرده پاکو نجیب نیست .
سمانه با اجرای نقشه ی زیرکانه ی زیبا به راحتی تونست طاها رو به دام مرگی که از قبل براش آماده شده بود بکشونه .

به اینجا که رسید ایلیا که از مدتی قبل نا آروم از جاش بلند شده بودو عصبی دور اتاق می چرخید از خشم نعره ای زدو مشت گره کرده شو محکم به دیوار کوبید . جوری که حس کردم صدای خورد شدن استخوناشو خودشم شنید . ولی درد دلش اون قدر عمیق بود که درد دستش به نظر نمیومد . روی زانوهاش افتاد خودمو بهش رسوندم کنارش زانو زدم سرشو تو بغلم گرفتم مثل یه بچه تو بغلم زار می زد .
ایلیای من ، مرد عزیزم که حاضر بودم جونمو بدم ولی خار به پاش نره به خاطر دردی سنگین تو بغلم می لرزیدو ضجه می زد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز این که پا به پاش اشک بریزم ، نوازشش کنم و تنهاش نذارم . اجازه دادم تا جایی که می تونه عقده ی چند ساله شو با فشردن بدن من و فریاد کشیدن خالی کنه . کمی که آروم شد تازه فهمید چه بلایی به سر بازوهای لخت من آورده و من چه دردی رو برای تسکین اون تحمل کردم ، منو تو آغوشش کشید ، به سینه ش فشرد : ببخشش عزیزم ، ببخش .

منم با آرامش تمام جواب دادم : اگه استخونامم له می کردی بازم صدام درنمیومد . خودت می دونی که به خاطرت حاضرم از جونمم بگذرم ، کبود شدن بازو که چیزی نیست .

بوسه ی دیگه ای مهمونم کرد : حلال کن مهربونم .
دستمو گرفت : حالا بیا ادامه شو بخون .

دستشو کشیدم ، بلند نشدم با اخم غلیظی غریدم : نخیر ، دیگه ادامه ش نمی دیم تا همین جا بسه .

ایلیا با نگاهی پر از دردو التماس نالید : نه دیگه نمی شه . ما ناخواسته وارد جاده ای شدیم که راه برگشت نداره باید تا تهش همپا و همراه هم ادامه بدیم
نگاهشو به طرف دفتر چرخوند : این طور که معلومه چیزایی که تو این دفتر نوشته شده به منم مربوط می شه .

با تکیه به دستش از جام بلند شدم . منو با خودش به سمت مبلی که روش دراز کشیده بودم برد ، دفترو به سمتم گرفت ولی من برای ادامه ش توان نداشتم : نه عزیزم ، خواهش می کنم اجازه بده چند روزی به خودمون استراحت بدیم .
بازوهامو با دستام گرفتم : من دیگه جونی به تنم نمونده .

لبخند بی نظیرش که دلمو لرزوند مهر تأییدی بود به خواسته م.


ایلیا ..

از فکروخیالو درد دست راستم خوابم نبرد . دست چپمو زیر سرم گذاشتم و چشم دوختم به سقف . فکرم تو گذشته می چرخید علت مرگ تنها برادر عزیزم چی بود؟ برادری که حالا به مردونگیش ایمان پیدا کردم زیر لب نالیدم : کاش بودی ، کاش بودیو بزرگ شدن پسرتو میدیدی . می دیدی که اونم مثل خودت یه مرد بار اومده .

صدای آروم پریسا مجبورم کرد چشم از سقف بگیرم : اوهوم کاش بودو می دید که برادر عزیزش چه مردی تربیت کرده .

به سختی دستمو زیر تنه ش بردمو کشیدمش تو بغلم : تو چرا نخوابیدی ؟!

سرشو به شونه م تکیه داد : فکرم درگیره ! خواب به چشمم نمیاد .

بوسه ای به پیشونیش زدم از درد کشیده شدنم دستم صورتمو جمع کردمو لبم بین دندونام گرفتم که صدام درنیاد . خوشبختانه تو تاریکی اتاق متوجه نشد . نیرومو جمع کردم : فکرتو درگیر نکن . چیزایی تو زندگی اتفاق میوفتن که هرچیم فکرتو درگیرشون کنی چیزی عوض نمیشه . مرگ برادرم و اون چیزایی که تو اون دفتر نوشته بود مال گذشته ن که تو هرچیم بهشون فکر کنیو درگیرشون بشی تغییر نمی کنن . تنها چیزی که باید الان بهش فکر کنی سلامتی خودتو نی نی مونه .

خودشو بیشتر به من چسبوند : هیچ کسو هیچی به اندازه ی تو برام اهمیت نداره . فکرم به خاطر ناراحتی تو درگیره نه گذشته و نه اون چیزی که تو گذشته اتفاق افتاده .
نفس پر حرصشو رو سینه م فرستاد : کاش می شد دیگه ادامه ش ندیم .

چونه مو به سرش کشیدم : هرچی تو بخوای خانومم . حالا دیگه بخواب . کابوسا تموم میشن !

پریسا : کابوسام خیلی وقته با اومدنت تو زندگیم ، تموم شدن .

همون طوری تو بغلم خوابید . از بالا بهش نگا کردم اگه نداشتمش چی به روزم میومد یعنی می تونستم این همه دردو تحل کنم . تنها وجود عزیزش می تونه دردامو تسکین بده و بس . اگه نبود نمی دونم چه طوری می تونستم دوباره رو پا بمونم . درد از دست دادن برادری عزیز اونم به ناحق خیلی سنگینه و من این سنگینی رو ، روی بازوهای نرمو لطیف عزیزکم سبک کردم . دستمو نرم روی بازوش کشیدم ، همون بازویی که با صبرو متانت بهم اجازه داد تا حرصمو خالی کنمو آروم بشم .
به صدای اذان به سختی از جام بلند شدم تکون خوردن بدنم باعث تیر کشیدن دستم می شد . پریسا رو آروم صدا زدم ولی بیدار نشد خداوند اصلح اعماله خودش می بخشه حتمآ قضای نماز صبح مامان کوچولوی خسته رو قبول داره .
به هر سختی بود نمازمو خوندم یه کم صبر کردم به بابا زنگ زدم . می دونستم این موقع برای نماز بیدار میشه . طبق معمول صدای گرمش دنیایی آرامش بهم داد : جانم بابا ، صبحت به خیر .

_: سلام بابا صبح شمام به خیر .

بابا : خیر باشه بابا ، صبح به این زودی یادم کردی .

_: چیزی نیست اگه میشه یه زحمت بکشین طلایه رو بیارین خونه ی ما من باید جایی برم .

بابا متعجبو نگران پرسید : این موقع صبح !

موندم چی بگم مکثی کردم : اگه سختتونه مهم نیست یه کاریش می کنم .

بابا : نه صبر کن اومدیم .

به سختی آماده شدم حدود نیم ساعت بعد زنگ خونه رو زدن به دیدن تصویر طلایه درو باز کردم خودمم رفتم تو ایوون با دیدن هر چهار نفرشون جا خوردم : سلام ، چه خبره ؟ بابا سر صبح چرا قشون کشی کردین ؟!
جواب سلامو دادن رو به فرزام گفتم : تو دیگه چرا اومدی کله سحری ؟

به یه حرکت پرید بالا پیشم دست ورم کردمو قایم کردم پشتم : دیشب خواب بابا طاها رو دیدم یادم نیست درست فقط می دونم حس خوبی نداشتم تو خواب . برای همین وقتی حاج بابا گفتن دارن میان منم اومدم .
دلم گرم شد چه برادری از اون دنیام نگرانم شده ،خندیدم : پس بفرمایی اومدین حس بدتونو خوب کنین .

بابا از تو حیاط گفت : حالا کجا می خوای بری که حکم بسیج دادی .

خندیدم : ای بابا من کی حکم بسیج دادم من یه کلمه گفتم می خوام تا یه جا برم طلایه بیاد پیش پریسا شما خودتون گردانو حرکت دادین .

دیگه صدای مامان دراومد : اِ حاج آقا ول کنین سرصبحی تو رو خدا . این بچه حکمآ کاری داشته که خبرمون کرده بذارین بره به کارش برسه .دیرش شد .

بوسه ای رو گونه ش زدم : حالا که اومدین خیالم از پریسا جمع شد سریع می رم تازه این حاج آقاتونم که وقتمو گرفت مجبوره خودش همراهیم کنه .
چشمکی بهش زدم ، رو کرد به بابا : شنیدی حاج آقا دسته گلمو می بری تا دیگه تو خونه دادو فریاد راه نندازی بجنبین نمیدونم بچه م چی شده که سر صبح زنگ زده .

بابا ریز خندید : رو چشمم خانوم .
رو کرد به من : حالا تو بجنب شازده که به فرمایش مادرت تو رو ببرم برگردونم بعد خودم برم پی کارو بارم .

همراه بابا و فرزام سوار ماشین شدم .

بابا : حالا کجا می خوای بری ؟

دست راستمو به سختی با دست چپم رو پام ثابت نگه داشتم : بیمارستان .

هر دو با هم برگشتن طرفم : بیمارستان !!

_: بله ، فکر کنم دستم شکسته .

بابا با اخم به دست ورم کردم اشاره کرد : فکر کنی شکسته ؟! این همه دردو تحمل کردی هیچیم نگفتی که زودتر بریم !
سری از تأسف تکون داد : اینم از تحصیل کردمون !!

ماشینو روشن کردو به سرعت روند . دست فرزام از پشت روی شونه م نشست به عقب برگشتم جواب نگاه نگرانشو با لبخندی اطمینان بخش دادم .تو هر تکونو دست انداز من از درد صورتمو جمع میکردمو لبامو تو دهنم میکشیدم بابام به شهرداریو شهداری چیا یه چیزایی زیر لب می گفت .
دکتر بعد از معاینه شکستگی دستمو تأیید کرد ولی برا اطمینان بیشتر فرستادم رادیولوژی ، که جواب اونم تأیید نظر دکتر بود .
زنگ زدم به اردلان خوشبختانه تا ساعت سه و چهار بی کار بود و می تونست بیاد دنبالم . تا دستمو گچ بگیرن اردلانم رسید به زور بابا و فرزامو فرستادم برن به کاراشون برسن . خودمم با اردلان همراه شدم .
تو ماشین اردلان به حرف اومد : حالا بگو ببینم چه به روز خودت آوردی پیرمرد .


دست گچ گرفتمو یه کم بالا آوردم : هیچی بابا ، بلا گردون سرم شد ! به جای سرم این بیچاره رو کوبیدم به دیوار .

با تعجب نگاهم کرد : جلو رو نگاه کن الان سرمو می کوبی تو شیشه به جبران دیشب !

اردلان : به جای صغری کبری چیدن بگو چی شده ؟

به مردمی که تو خیابون در رفت و آمد بودن چشم دوختم . بعضیا بی هدف فقط قدم میزدنو گاهی نگاهی به یه مغازه مینداختن ، بعضیاشون تند تند راه می رفتن و به خاطر شتابشون گاهی یه تنه م به اونای دیگه می زدن . ما آدما چه قدر متفاوتیم به همون نسبتم مشکلاتمون با هم فرق می کنن . هیچ کسو نمی بینی مشکل نداشته باشه فقط رنگو لعاب مشکلاتمون با هم فرق داره ،همین .

ارسلان که دید جواب نمی گیره ادامه داد : می گی چی شده یا نه ! تا کی باید تو خیابونا بچرخونمتو بنزین لیتر هوار صد تومن بسوزونم . به جیب من رحم نمی کنی به ریه ی خلق الله رحم کن .

برگشتم طرفش تو این مدت دوستیمون خوب منو شناخته ، می دونه وقتی نخوام حرف بزنم با منجنیقم نمی تونه از دهنم حرف بکشه : یه زحمت برات دارم .

اردلان : زحمت چیه داداش ، رحمتی .
بعد دستشو زد به بازوم : شما جون بخواه ...

لبخند بی جونی زدم : کیه که بده .

سر تکون داد : هان ، خوشم میاد شاگرد قابلی هستی .
پشت چراغ قرمز وایساد و برگشت طرفم : خب !

نفسمو سنگین بیرون فرستادم: یه وقت ملاقات می خوام .
می خوام برم دیدن سمانه .

نگاه متعجبشو به صدای بوق ماشینای پشت سر ازم گرفت راه افتاد : سمانه ! برای چی می خوای بری دیدنش ؟

_: چند تا سؤال دارم که جوابش فقط دست اونه .

اردلان : وقت ملاقات رو که فقط به وابستگان درجه یک می دن و وکلا اولآ ، در ثانی تو نمی خوای دیگه این موضوع رو بی خیال شی ! این گندو هرچی هم بزنی بوی تعفنش بیشتر بلند می شه .

محکم و خیلی جدی گفتم : یه جوری برام جورش کن .

زیر لب غرید : یه جوری برام جورش کن ، انگار خونه خاله س یا من تو این زندانا یه کاره ای هستم .
گره ای به ابروهاش انداخت زیر چشمی نگام کرد : من که کاری نمی تونم بکنم به لیلا می گم ببینم چه کار می تونه بکنه .

چیزی به ایام نوروز نمونده بود کارای فرزام تقریبآ جور شدن ، وکیلش تو ایتالیا خیلی کمک کرد اگه اون نبود روند کاراش سریع پیش نمی رفت . هنوز موفق به ملاقات مسبب قتل برادرم نشده بودم . برای خوندن ادامه ی اون دفتر کذایی لحظه شماری می کردم ولی می ترسیدم پریسا نتونه تحمل کنه . دل تو دل نبود که باز یه اتفاق جدید همه ی کاسه کوزه رو بهم ریخت .

اون روز از صبح که رفتم حجره مشتری پشت مشتری ، وقت سر خاروندن نداشتم اگه به زور پریسا چند تا لقمه نون و پنیرو نخورده بودم تلف می شدم . یه مشتری وسواسی به پستم خورد که کلی ازم حرف کشید تمام قالیچه های ابریشم تبریز مغازه رو بیشتر از ده بار ورق زد ، راجع به هر کدوم کلی سؤال پرسید پایین بالاشون کرد . دیگه کلافه م کرده بود گوشیمم هی زنگ می خوردو من رد تماس می کردم تا یکی از تماسا که نتونستم قطعش کنم . وقتی اسم اردلان رو نمایشگر گوشیم خاموش روشن شد ببخشیدی گفتمو از مشتریم فاصله گرفتم : سلام ، چه خبر مرد مؤمن .

اردلان خیلی جدی جواب داد : سلام ، کجایی ؟!

_: فکر می کنی این وقت روز ، این موقع سال کجا می تونم باشم !

اردلان : موضوع مهمی پیش اومده که باید ببینمت .

-: خیره ! چی شده ؟!

اردلان : این طوری نمی شه حتمآ باید ببینمت .

با عجله کتمو برداشتم : کاظم ، کاظم !

کاظم : بله آقا !

همون طور که با کتم در گیر بودم جواب دادم : حبیب ُ خبر کن باید تا جایی برم ،خودتم حواست به همه چی باشه تا برگردم .

جلو اومد کمک کرد آستین چپ کتمو بپوشم و سمت راستو انداخت رو شونه م : چشم آقا خیالتون جمع !

رو کردم به مشتری : کاری برام پیش اومده که باید از حضورتون مرخص بشم ، ولی آقا کاظم در خدمتتون هستن مطمئن باشین بهتر از من راهنماییتون می کنن .

تو ماشین فکرم هزار راه رفت: یعنی تونسته برام وقت ملاقات بگیره . نه اگه این بود یه اشاره می کرد . چی شده ؟!
رو کردم به حبیب : حبیب ، یه کم پاتو بیشتر رو اون گاز فشار بدی سرش درد نمی گیره ها !

خنده ای کرد : آقا ایلیا ، می بینین که نزدیک عیده مردم برای خرید میان بیرون خیابونا شلوغه .

دست گچ گرفتمو یه تکون دادم : مردمم بیکارن به خدا ، بقیه ی روزای خدا رو ازشون گرفتن !

حبیب یه نگاه به مردم انداخت : ای آقا تو این دورو زمونه با این همه مشکلات اگه همین دلخوشیام نباشه که دیگه هیچی ! مردم چه کنن !

به صندلی تکیه زدم
چشمامو بستم : می دونم ، می دونم . ولی اون قدر عجله دارمو فکرم مغشوشه نمی فهمم چی می گم . دلم می خواد به زمینو زمان گیر بدم .

خندیدیم : دل بد نکنین آقا ایشالله که خیره .

_: امید به خدا !

دفتر اردلان خالی بود فقط منشی پشت میزش نشسته بود که با دیدن من بلند شد . مثل همیشه با روی باز به استقبالم اومد با دست چپم دست جلو اومده شو فشردم : بفرمایین آقای حشمت منتظرتونن . امروز به خاطر شما تمام قراراشونو کنسل کردن .

این حرفش دلشوره مو وسعت داد ، فکر کردم : یعنی چه کار مهمیه که به خاطرش قراراشو کنسل کرده . اردلانه و قولش ! وقتی با کسی قرار می ذاره سنگم بباره قرارشو بهم نمی زنه .

تقه ای به در زدمو با شنیدن صداش رفتم تو .با یه اخم غلیظ ، غرق تو پرونده ی دستش پشت میز نشسته بود.


سرفه ی آرومی کردم بدون اینکه گره ی ابروهاش رو باز کنه سرشو بلند کرد : سلام . باز چه گره ی کوری رو دستت سپردن که گره رو ابروهات افتاده .

اردلان : سلام داداش .
از جاش بلند شد : خوش اومدی .
جلو اومد دست چپمو فشرد و در همون حال با دست دیگه ش به یکی از مبلا اشاره کرد : بفرما بشین . چیزی می خوری بگم علی برات بیاره ؟

خودمو روی مبل رها کردم : نه برای مهمونیو دیدو بازدید نیومدم . لطف کن بگو چه اتفاقی افتاده که این طور ضربو العجل منو احضار کردی !

سرشو چند بار بالا پایین کرد ، جهت حرکتشو تغییر دادو به سمت تلفن رفت ، پوفی کشیدم : ول کن تو رو خدا اردلان بیا ، گفتم هیچی نمی خورم ؛ می خوام برم کلی کار سرم ریخته .

بی توجه به حرف من گوشی رو برداشت : علی جان ! ... دیگه کاری ندارم باهات ، می تونی بری ... نه چیزی لازم نداریم . فقط درم پشت سرت قفل کن من خودم کلید دارم . ... نه ، یادم نیست ... آره اینم خوبه قرارای فردا رو روی یه تیکه کاغذ بنویس بزن به در اتاقم . قرار آقای کریمی رو هم با خانم دیبا چنج کن ... دستت درد نکنه .. برو به سلامت ...
گوشی رو سر جاش گذاشت با همون اخم سفتو سخت رو پیشونیش روی مبل رو به روم نشست : نمیدونم چی بگم تو عمر وکالتم پرونده ای به این پیچیدگی نداشتم .

خودمو جلو کشیدم اخلاقش کامل دستم بود برای همین آروم گفتم : می گی چی شده یا پاشم مثل سری قبل با مشتو لگد ازت اقرار بگیرم .

لبخندی رو لبش نشست : نه می گم ، سری قبل درس عبرت شد برام ! شیرفهم شدم که تو با همه ی موکلام فرق می کنی .
دوباره همون اخم سمج پیدا شد : دارم دنبال واژه های مناسب می گردم تا بتونم مسائل پیش اومده رو برات بگم ! ممکنه گفتنش برای من سخت باشه ..
تو چشمام زل زد : ولی مطمئن باش شنیدن و هضم کردنش برای تو سختتره !

محکم و بی مکث گفتم : می شنوم .

اردلان : سه چهار روز پیش خبر قتل زیبا رو از لیلا شنیدم . سریع با پدرزنت تماس گرفتم . به نظر اون و روانشناس پریسا این موضوع از شما پنهان شد . مظنون اصلی کسی نبود جز سمانه که چند روز قبلش با زیبا کنتاکت پیدا کرده بود. گویا سمانه زیبا رو قاتل هرزه خطاب کرده و زیبا هم به اون لقب مرده خور ایدزی داده ، دعواشون بالا می گیره می فرستنشون انفرادی .فردای روزی که به سلولشون بر می گردن جسد بی جون زیبا تو تختش پیدا می شه..
مکثی کرد :با روسریش خفه ش کرده بودن . به طبع اولین کسی که بهش مشکوک شدن سمانه بوده که هم انگیزه و هم جرأتشو داشته . دیروز این شک به یقین تبدیل شد .
یعنی سمانه خودش اعتراف کرد .

دستمو به پیشونیم زدم : خدا !!!
یه لحظه چهره ی فرزام جلوی چشم بسته م جون گرفت . چه قدر به این بچه ظلم شده !
_: نـــــــــــــــه !!

به صدای اردلان مجبور شدم چشمهامو باز کنم : متأسفانه این حقیقت تلخیه که باید قبول کرد ولی تلخ تر طریقه ی اعترافشه !

نتونستم طاقت بیارم : باز چه گندی زده زنیکه ی ....
از جام بلند شدم دست مشت شده مو به دندون گرفتم .

اردلان جواب داد : اعتراف نامه شو مچاله شده تو دستش پیدا کردن در حالیکه ..

مکثش باعث شد به سمتش برگردم : درحالیکه ؟

اردلان : بذار برم یه چیزی برات بیارم حالت خوب نیست .

از جاش بلند شد که با دو قدم بلند خودمو بهش رسوندم بازوشو کشیدم ، داد زدم : ادامه بده ، در حالیکه چی ؟

زمزمه وار گفت :متأسفم که حامل این خبر منم ! سمانه .. سمانه خودکشی کرده .

دستم از روی بازوش شل افتاد . بدنم کرخت شد زانوهام لرزیدن . نه به خاطر سمانه که مستحق مرگ بود بلکه به خاطر عزیزانم که باز باید تنشی دیگه بهشون وارد می شد .
با قدمهایی سست خودمو به پنجره رسوندم دست مشت شدمو به چهار چوب زدم و سرمو بهش تکیه دادم . چند بار پیشونیمو به دستم کوبیدم و هر بار نالیدم : لعنتی ، لعنتی ، لعنتی .

دست اردلان روی دوشم نشست : آروم باش مرد . الانه که تو باید سنگ زیرین آسیاب باشی .

پوزخند زدم : به یومن وجود منفور سمانه خانوم اون قدر سنگ زیرین آسیاب بودم که دیگه له شدم ، ته کشیدم .

موزیک لایت لاوستوری که پریسا برای زنگ گوشیم انتخاب کرده بود مجبورم کرد چشم از اردلان بگیرم . گوشی رو از جیبم درآوردم ، با دیدن اسمش گوشی رو سمت اردلان گرفتم : تنها انگیزه ی زندگی که باعث شده بازم رو پا بمونم وجود عزیزشه .

زیر لب خدا رو شکری گفت که منم با لبخند تکرار کردم . گوشیمو جواب دادم : جونم عزیزم !

پریسا : سلام ، ایلیا کجایی .

_: سلام ، زیر آسمون خدا .

خندید : خب خدا رو شکر فهمیدم کجایی . اگه کس دیگه این سؤالو ازت پرسید این قدر دقیق جواب نده ردتو می زننا !

لبخندم عمیق تر شدم : چشم ، هرچی خانومم بگه . حالا چیکار داشتی ؟

پریسا : هیچی خواستم بگم منو خواهر شوهرم داریم می ریم هایپر خرید .

_: نه خیابونا خیلی شلوغه باشین خودم میام می برمتون .

سرتق شد مطمئنم پاشم کوبیده زمین : اِ ایلیا !

محکم جواب دادم : همین که گفتم . یا با خودم می ریم یا اصلآ فراموشش کنین .

لج کرد : زورگو ! اَه !
صداش لرزید : شاید بخوام یه چیزی بخرم تو نفهمی !

دل منم لرزید : من کنار وایمیستم تو هرچی دوست داشتی بخر . بعدم خانومی برای سال بعد یادت باشه این خریدای یواشکی رو یه ماه زودتر انجام بدی که به این شلوغیا برنخوری من بشم موی دماغ !

آروم گفت : دور از جون ، باشه پس منو طلایه می ریم خونه ی بابا اینا بیا اون جا .
باز سرتق شد : اونجا که می تونیم بریم جناب میرغضب !

لبهام به خنده ای عمیق باز شدن : بفرمایین ، ولی مواظب خودتونو امانتی من باشین خانوم .

بعد از قطع کردن تماس نیروی تازه گرفتم ، اردلان به گوشیم اشاره کرد : خب خدا رو شکر انرژی مثبتتو هم دریافت کردی . حالا بگو چه کار کنیم .

به سمتش برگشتم : چی رو چه کار کنیم ؟!

اردلان : اعتراف نامه ی سمانه رو .


متعجب نگاش کردم : این چه سؤالیه ! معلومه دیگه از همه قایمش می کنیم ..

اردلان : آخه مهمه ...

_: مهمه که باشه به درک موضوع قتلو خودکشی رو از همه پنهان می کنیم . پدرو مادرشو خبر کن . نمی خوام هیچکدوم از افراد خونواده م ...
انگشت سبابه مو سمتش گرفتم : اردلان ، تأکید می کنم هیچ کدوم از اعضای خونواده م به خصوص فرزام نباید از این موضوع بویی ببرن . خودت رفعو رجوعش کن .اصلآ بذار فکر کنن سمانه هنوزم تو زندانه چند وقت دیگه م که فرزام از ایران می ره .

منو مهمون نگاه عاقل اندر سفیه ش کرد : آخه مرد مؤمن نمی تونیم جنازه رو تو سرد خونه نگه داریم که ، باید خونواده ش بیان تحویلش بگیرن .
دستاشو رو سینه ش گره کرد : می شه بفرمایین چه طور به پسرش نگیم ؟ اگه بگه قبل از رفتنم می خوام مادرمو ببینم چی می خوای جوابشو بدی ؟ فکر اینو کردی فردا روزی می گه چرا نذاشتی تو تشییع جنازه ی مادرم باشم .

حق با اردلان بود ، چاره ای نداشتیم فرزام باید موضوع مرگ مادرشو می فهمید ، به منظره ی رو به روم چشم دوختم : اردلان چرا عمر خوشیای من کوتاهه ؟! ناشکری نمی کنم ولی هر بار که اومدم بگم آخیشو پامو دراز کنم یه موضوعی آرامشمو به هم زده !

از پنجره فاصله گرفت اون قدری روش شناخت داشتم که بفهمم برای گفتن یه راز مگو دو به شکه : دهن باز کن مرد ، هم خوتو خلاص کن هم منو .
لب به دندون گرفت :از موضوع قتل زیبا مهمتر اعترافاتشه .....
چشم از منظره گرفتم ، ادامه داد : اون راجع به قتل برادرت یه حقایقی رو فاش کرده .
بی توجه به اشتیاقم برای شنیدن باقی ماجرا مکث کرد . انگار واژه کم آورده بود : وقتی جنازه شو تو دستشویی پیدا کردن یه کاغذ مچاله شده تو مشتش بوده که تو اون یه سری حقایقو راجع به زندگیش و نحوه ی قتل برادرت گفته ....


چیزایی که گفت برام تازگی نداشت مو به مو اون چیزایی بود که مازیار هم نوشته بود تا اون جا که گفت : بالاخره شبی که مد نظرشون بوده می رسه . اونا خبر داشتن که طاها برای سمانه به پا گذاشته سمانه طوری که جلب توجه کنه با یکی از آدمای زیبا وارد یه خونه میشه و درست پشت پنجره کارایی انجام میده که مردا برای باز کردن مچ سمانه و گرفتن به اصطلاح شیتیلشون طاها رو خبر میکنن . اونم با اعصابی خراب به سمت محل مورد نظر می رونه . تو یه جای خلوتو تاریک که از قبل در نظر گرفته بودن دو تا از دخترای زیبا منتظر طاها وایساده بودن به محض دیدن ماشینش می پرن وسط خیابون طاها برای اینکه باهاشون تصادف نکنه از مسیرش منحرف میشه . سرعت زیاد و اعصاب دربو داغونش باعث میشه که نتونه ماشینو کنترل کنه و با همون سرعت از جدول رد میشه و با دیوار رو به روش برخورد می کنه . مازیارم سریع دخترا رو سوار می کنه و به قول خودشون می زنن به چاک ..

نذاشتم حرفشو ادامه بده . یعنی دیگه تحملشو نداشتم . بغضی که به زور حبسش کرده بودم صدامو لرزوند : کافیه .. کافیه !
دنیا رو سرم خراب شد . برگشتم خودمو رو نزدیک ترین مبل پرت کردم سرمو به پشتیش تکیه دادم حس کردم تو خلأ رها شدم گچ دستم زیادی سنگین شد .اردلان صدام کرد : ایلیا ، ایلیا ، چت شد مرد ؟! حرفاش چیزی رو عوض نمی کنه ....

دستمو بالا آوردم : می دونم می دونم . من از حقیقت تا حدودی خبر داشتم . ولی ..


این بار اون حرفمو برید : تو .. تو خبر داشتی ؟ از کجا ؟! چه طوری ؟!


_: از کجا و چه جورش مهم نیست . مهم اینه که دلم می خواست دروغ باشه . نه به خاطر خودمو خونواده م ، نه به خاطر سمانه و حتی برادرم ...

تمام نیروم ته کشید با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد نالیدم : فقط به خاطر فرزام !
دستی به ته ریش مرتب شده م کشیدم : اردلان اگه فرزام اینا رو بشنوه باید تو یه تشییع جنازه ی دیگه م شرکت کنی ! البته تا حدودی از ماجرا با خبره .

اردلان رو به روم نشست : فرزام از موضوع خبر داشته ؟

سر تکون دادم : نه ! اون فکر می کنه طاها به خاطر شنیدن خبر خبط مادرش عصبانی بوده برای همین نتونسته ماشینو کنترل کنه و تصادف کرده . اینو زمانی می فهمه که به طور اتفاقی مکالمه ی مادرشو با مردایی که اون موقع مراقبش بودن و حالا ازش اخاذی می کردن ، می شنوه .
به سختی از جام بلند شدم : نمی خوام بیشتر از این چیزی بدونه .

صداشو شنیدم : منم موافقم .



از در بیرون زدم در آخرین لحظه گفتم : این راز نگفته بهتر . بمونه بین خودمون خونواده ی من به اندازه ی کافی تنش داشتن . به قول خودت فاش شدن این حقایق چیزی رو عوض نمی کنه .

اردلان : باشه داداش برو خیالت راحت !


اردلان تا ماشین همراهیم کرد ،کنار حبیب نشستم اول کاری که کردم با پارسا تماس گرفتم .

کشدار و مهربون جواب داد : به سلام دومادمون ، چه عجب یاد ما کردی ؟

بی حوصله جواب دادم : سلام دایی عزیز کم پیدا .

به حبیب اشاره کردم کنار نگه داره . پیاده شدم یه بوستان کوچیک نظرمو جلب کرد همین طور که با پارسا حرف می زدم روی یکی از نیمکتاش نشستم : پارسا ، یه مشکل برام پیش اومده به کمکت نیاز دارم شدید !

پارسا : خیر باشه ! خوشحال می شم بتونم کمکی کنم .


تمام ماجراهای پیش اومده رو براش تعریف کردم : حالا تو می گی چه کار کنم !

پارسا گفت : واقعآ متأسفم ، موضوع مرگ زیبا رو آقا ارسلان برام گفته خبر داشتم . اما جریان سمانه ...
مکث کرد : کاش می شد تا اومدن من صبر کنی .

سرمو روی پشتی صندلی گذاشتم چشمام ُ بستم : تو کی میای ؟

پارسا : می خواستم هفته ی دیگه با ماشین خودم بیام ولی تو این شرایط الان می رم فرودگاه استند بای با اولین پروازی که نسیبم بشه خودمو می رسونم .

دلم گرم شد : منتظرتم .

پارسا : ولی بهتره الان بری خونه با پریسا صحبت کنی . اگه تو جمع و همزمان با بقیه بهش بگی اضطراب و تنش اونهام روش اثر می ذاره تتها باشین آرامشتو حفظ کن می دونم سخته ولی به خاطر سلامتی زنو بچه ت مجبوری نقش بازی کنی . چاره ای نیست .

پوفی کشیدم : برای سلامتی پریسا هر کاری می کنم .

پارسا : خوبه ! مطمئنآ پریسا از مرگ زیبا ناراحت نمی شه ولی پیش کشیدن این موضوع خاطرات تلخ گذشته شو به یادش میاره و اعصابشو بهم می ریزه . تو باید کاری کنی که به هیچ وجه احساس تنهایی نکنه . می دونم تا حالا هرکاری تونستی براش کردی ..
مکثی کرد : ازت خواهش می کنم این بارم کنارش باشی . تو این مدت فهمیدم اون تنها در کنار تو به آرامش می رسه . راحتت کنم پریسا کارش از عشقو عاشقی گذشته ! و تو با رفتارت به همه مون فهموندی که اشتباه نکرده . تو براش تافته ی جدا بافته ای ! کسی که می تونه تو سختیها بهت تکیه کنه . اون قدر بهت اطمینان داره که رو حرفت حرف نزنه .

خندید با خنده جواب دادم : آره واقعآ ! کاش یه ساعت پیش بودی می دیدی چه صفتایی رو بهم نسبت داد .

پارسا : خب خیالم راحت شد . معلومه عملکرده ت درست بوده و اعتماد به نفسشو ازش نگرفتی . نگران این بودم که زیادی بهت وابسته باشه ! طوری که استقلالشو کاملآ از دست داده و ازش یه بله قربان گوی بی اراده باقی مونده .

_: بله قربان گو ! هه هه ، جات خالی وقتی سرو تنمو صفا می ده .

قهقه زد : این دیگه از اون خصلتای بچه ی حلال زاده س و دایی ش.

_: این طوریاس ! باشه دایی جان . جواب این حرفت باشه به موقعش .

پارسا : ای آقا حالا یه شوخی کردم حالو هوات عوض شه چرا زود جبهه گرفتی .

از جام بلند شدم : پارسا زودتر خودتو برسون ، خیلی توان داشته باشم پریسا رو تنهایی ضبطو ربط کنم .. ولی برای حرف زدن با بابا مامان و فرزام به کمکت احتیاج دارم . ترسم از قلب ضعیف یه مادره و دلشکسته ی یه پدرو یه پسر .

پارسا : پس منتظرم باش . دعا کن یه نفر به خوشی از سفرش بگذره .

از ته دل آمین گفتم . تماسو که قطع کردم به سختی جسم کرختمو از صندلی بلند کردم . دوباره نشستم تو ماشین بازم به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم فکرم همه جا بود الا همراه جسمم .
با تکون دستی به خودم اومدم چشم باز کردم چشمم به دست حبیبو چشمای نگرانش افتاد : چی شده ؟!

خدا رو شکری گفت و ادامه داد : چند بار صداتون کردم جواب ندادین دلواپس شدم .

_: نگران نباش خوبم ، فقط یه کم فکرم مشغوله ! بگو کارتو ، خیره ایشالله .

حبیب : می خواستم بدونم مقصدتون کجاس ؟ برمی گردین حجره ؟

سرمو به طرفینم تکون دادم : نه ، لطف کن منو ببر خونه حالم اصلآ مساعد حجره رفتن نیست .

چشمی گفت و حرکت کرد . یادم افتاد با پریسا خونه ی بابا قرار داشتم سریع باهاش تماس گرفتم . خدا خدا می کردم هنوز خونه باشه .

بعد از دو سه بوق جواب داد : سلام ، جانم !

_: سلام خانومم ، کجایی ؟

خندید : کجا باید باشم ؟ زیر آسمون خدا .

حوصله ی شیطنت نداشتم : یه سؤال ازت پرسیدما ؟!

فهمید اوضاع قمر در عقربه : زنگ زدیم آژانس ، شبای آخر ساله ماشین نداشت منتظریم تا یکی از ماشیناش برسن .

_: تو جایی نرو دارم میام خونه .

پریسا : اِ ، داری میای دنبالمون ! چه خوب پس زنگ بزنم آژانس و قرارمون ُ کنسل کنم .

_: نه ! حالم خوب نیست ، جایی نمی ریم . طلایه بره تو باش تا بیام . خداحافظ .

منتظر جوابش نموندم و تماس ُ قطع کردم .

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 209
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,060
  • بازدید ماه : 18,018
  • بازدید سال : 145,121
  • بازدید کلی : 11,642,261