close
مجتمع فنی تهران
رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفدهم (آخر)
loading...

رمان فا

وقتی رسیدم طلایه از خونه مون بیرون اومد یه پراید با آرم آژانس منتظرش بود . تا منو دید درو نبست برگشت یه کم بلند گفت : پری داداش اومد . رو کرد به…

رمان گناهکار سجاده نشین قسمت هفدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3010 شنبه 24 اسفند 1392 : 12:4 نظرات ()

وقتی رسیدم طلایه از خونه مون بیرون اومد یه پراید با آرم آژانس منتظرش بود . تا منو دید درو نبست برگشت یه کم بلند گفت : پری داداش اومد .

رو کرد به من : سلام داداش خسته نباشین .


پیشونیشو بوسیدم : سلام خواهری ، خوبی ؟

پشت انگشتمو رو گونه ش کشیدم : ببخش برنامه هاتونو بهم زدم . ولی باور کن اصلآ حوصله نداشتم ......................................................

لبخند شیرینی زد : مهم نیست فدای سرت . یه روز دیگه می ریم انشالله . به قول اسکارلت فردام روز خداس .

دستمو پشتش گذاشتم به سمت ماشین بردمش : همه ی روزا روز خدان .

درو براش باز کردم ، پول آژانسشو حساب کردم . رو کردم به خواهرکم : برو به امان خدا .

حبیب رو هم با کلی سفارش و پیغام فرستادم حجره . پام که به حیاط رسید با یه جفت چشم طلبکار که سایه ی یه جفت ابروی گره خورده روشون بود ، مواجه شدم . کجاس دایی محترم تا این فیگور خشنو از نزدیک ببینه . از پله ها پایین اومد به عادت همیشه دستمو باز کردم بدون اینکه پوزیشنشو تغییر بده تو بغلم جا گرفت : چی شده خانومی ؟ این همه تلخی برای چیه ؟


سرشو از تو سینه م بلند کرد : از خودت بپرس که باهام سرد برخورد می کنی بعدم زرتی گوشی قطع می کنی صبر نمی کنی آدم جوابتو بده !

_: هان پس خانوم از اینکه نتونستن جوابمو بدن دلشون پره .

چشماش می خندید ولی هنوز اخم رو پیشونیش بود : معلومه باید صبر می کردی جواب تحکم بی دلیلتو می گرفتی بعد قطع می کردی .

_: خب بنده حاضرم برای باز شدن اون گره همین الان محاکمه بشم .
به ابروهاش اشاره کردم .

دستشو رو سینه م گذاشت : ایلیا ، همه اینا رو گفتم تا یه کم آروم شی . وقتی اون طوری حرف زدی شستم خبردار شد که اتفاقی افتاده که خوب نیست !

دستمو دورش حلقه کردم : به به ، فکر می کردم قراره یه وکیل زبردست بشی ولی مثل اینکه داری یه روانشناس از آب درمیای !

پریسا همراهم شد : تقصیر من چیه که تو بازیگر خوبی نیستی .

با قلقلک و خنده بردمش تو هال : ببینم حالا یه استکان چایی داری تا از آقای همسر پذیرایی کنی ؟

بینیشو چین داد : بله آقا ، چی خیال کردی همون موقع که گفتی دارم میام حالم خوب نیست برات آماده ش کردم .

پریسا خود ساخته و تا حدی هم قوی بود مطمئنآ با این حقایق کنار میومد ولی وضعیت خاصش باعث دلنگرانیم می شد . دلم نمی خواست خاطره ی تلخ گذشته برامون تکرار بشه . روی مبل دراز کشیدم و دستم رو روی چشمام گذاشتم دنبال واژه ها و کلمه ها می گشتم . باید برای شروع حرفام مقدمه چینی می کردم تا جا نخوره . دستش روی دست گچ شده م نشست و بوسه ی نرمش مجبورم کرد دست از روی پیشونیم بردارم . کنارم روی زمین نشسته بود و انگشتای دست راستمو نوازش می کرد : ایلیا ، نبینم غمتو !
به سختی با انگشتام نوک انگشتاشو گرفتم صداش از بغض لرزید : نگران منو بچه نباش ، هر دومون خوبیم .

به فنجون چاییم نگاه انداختم : مثل همیشه خوش رنگه و با سلیقه تو سینی گذاشته شده .

فنجونو برام جلو آورد : پاشو تا یخ نکرده بخورش .

تمام مدت که چاییمو جرعه جرعه می نوشیدم نگاهش همراهم بود منم کلمه ها رو کنار هم می چیدم تا مقدمه ای منطقی بسازم : پریسا ، تو این چند روز اتفاقایی افتاده که به منو تو بی ربط نیست .
خودشو رو مبل کشید کنارم نشست . لباش لرزید و به کبودی می زد نگاهشم بی قرار بود : نه نگران نشو گلم !
گند زدی ، گند زدی ایلیا با این مقدمه چینیت .

نالید : تو رو خدا بگو چی شده نصفه جون شدم .

دستمو دور شونه ش حلقه کردم : نمی دونم از شنیدنش خوشحال می شی یا ناراحت ! ولی ممکنه شوکه بشی .
نیرومو جمع کردم : چند روز پیش زیبا ...

منتظر نشد ادامه بدم با خشم گفت : نگو که آزاد شده یا چه می دونم فرار کرده .

انگشتای بیرون مونده از گچمو روی گونه ش کشیدم : نه ، یعنی یه طورایی آره ..
منظورم اینه که روحش اون قدر سرکش شده بود که دیگه تو اون جسم طاقت نمیاورد ...

اخم روی پیشونیش نشست : زیبا مرد ؟!

سرمو تکون دادم ، پرسید : چه طوری ؟ چه طوری مرد ؟

لرزش صداش اعصابمو بهم ریخت : کشته شد . یه نفر با روسریش خفه ش کرد .

پریسا : کی ؟ کی کشته ش ؟

_: ماری که خودش تو آستینش پروروند .

به لباسم چنگ زد : مازیار ! آره آره حتمآ مازیار کشتش .

دستمو از پشتش برداشتم مشت گره شده شو تو دستم گرفتم : نه عزیزم ، زندان زنا و مردا که یه جا نیست .
مکثی کردم : .. سمانه ..

به سختی آب گلوشو قورت داد : سمانه ! همین سمانه ی خودمون ؟!

_: بله ، همین سمانه ی خودمون .
به طور مختصر و با رعایت تمام نکات ایمنی خلاصه ای از قتل زیبا و خودکشی سمانه رو براش گفتم . سرشو به شینه م تکیه داد : دیدی چه زود به جزاشون رسیدن .

سرشو به ضرب بلند کرد : چی ؟! زود ! تو به حدود چهل سال می گی زود ؟! اونا هر کاری دلشون خواست کردن ، از هیچ جنایتی روبرنگردوندن ، هر کثافت کاری که خواستن کردن بعد از سالها کثافتکاری آخرش چی شد ؟! هیچی مردن چیزی که برای همه ی ما اتفاق میوفته .

باز زد جاده خاکی ، دوباره غوغا سر بلند کرد بین ابروهای گره خورده شو بوسیدم : درسته خانومی همه مون می میریم ولی چه طور مردنمونم شرطه .

سرتق پرید تو حرفم : مرگ مرگه چه فرقی می کنه . تازه بی دردسرو عذابم مردن . کاش لااقل چند روز عذاب می کشیدن . اینکه بخوابیو صبح پا نشی که نشد جزا .
از جاش بلند شد باز ترمز برید : وقتی بمیری چه فرق داره تو زندان به قتل برسی یا تو خونه ی خودت رو مبل یا تخت خودت بمیری . مردن مردنه دیگه !

دستامو بلند کردم : خدایا من با این دخترک سرتقو سرکش چه بکنم . عزیزم نازنینم یعنی به نظر تو فرق نمی کنه آدم تو خفت بمیره یا سربلندی ! اگه این جوریه پس چرا همه سعی می کنن با آبرو زندگی کنن ؟

دست به کمر زد : آهان زندگی کنن ! بله ،در موقع زندگی همه دوست دارن با آبرو باشن ولی وقتی مردن دیگه چه فرق داره ؟ وقتی تو این دنیا نباشی چه فرق می کنه باآبرو مرده باشی یا نه !

خندیدم لجش گرفت با حرص شونه بالا انداخت پاشو زمین کوبید : اَه ، نخند حالم بد می شه .

دست چپمو بالا بردم : چشم چشم ، من عاشق همین لجبازیا و سرتقیاتم . خانوم خوشگله برای مرده فرق نمی کنه چه طوری بمیره ؟ فکر کن یکی بمیره بگن خدا رحمتش کنه چه آدم خوبی بود مثل برادر من یا مادر عزیز خودت !
یه کم آروم شد دستش از کمرش افتاد و لبو لوچه ش آویزون شد : مادر منو با اون کذاب یکی نکن .

_: آفرین دیدی پس فرق می کنه . دیدی مردن یه آدم خوب که جاش تو دنیا خالی می شه تفاوته با یه آدمی که همه بگن همون بهتر که مرد ملعون دنیا از وجود نحسش پاک شد .

چشماش نم اشک زد : آخه یه ذره عذاب نکشید لااقل دلم خوش شه .

بلند شدم تو بغلم گرفتمش : خب شاید اگه اینجا عذاب می کشید از عذاب اون دنیاش کم می شد خدا خواسته جواب همه ی گناهاشو همون دنیا بگیره .
من و تو که خبر نداریم شاید تو زندان از ته دل توبه کرده و پاداش اون توبه ش این بود که مرگی آسون داشته باشه .
سرشو بوسیدم : یه جور دیگه م می شه بهش نگاه کرد ؛ شاید باید این موضوع همین جا تموم می شد و کش پیدا نمی کرد تا ما بیشتر عذاب نکشیم . این طوری هم خیال پدرت راحت شد هم فرزام .

خودش تو بغلم ول کرد : همیشه برای سؤالام صد تا جواب تو آستینت داری . خوب بلدی چه طوری قانعم کنی تا آتیش خشمم خاموش بشه .
دمای پایین اومده لباشو با داغی لبای من تنظیم کرد : هزار بار شکر که تو رو دارم .
حالا این من بودم که با سرخوشی شیرینی لباشو مزه مزه می کردم : خدا رو شکر به خیر گذشت می ترسیدم دوباره بهم بریزی .

خندید : یه درصد فکر کن با وجود تو بهم بریزم .

خندیدم : پریسا ! دکترت اجازه ی گاهی گداری شیطونی رو داد ، نه ؟

جیغ کوتاهی کشید : دستت !
خواست فرار کنه ولی تا بخواد بجنبه اسیر شد !


از خواب رفتگی دستم زیر سر پریسا بیدار شدم ، گچ دستمم کلافه م کرده بود . می خواستم آروم طوری که بیدار نشه دستمُ از زیر سرش دربیارم و از جام بلند شم که گوشیم به صدا دراومد . به کارم سرعت دادم ولی دست خواب رفته م به فرمانم نبود که ! پریسا تو جاش نیم خیز شد با چشمای ملنگ نگاه سرسری بهم انداخت : گوشیته ها ؟!

دستمو از روی بالش بلند کردم: می دونم .

دوباره دراز کشید ، چشماشو بست : پس چرا جواب نمی دی ؟

جوابم فقط لبخندی بود به پری زیبای خوابالوم ! هرچی می گفتمم مطمئنآ نمی شنید . به سختی گوشی رو با دست لخت و سنگین شده برداشتم صدای مضطرب پارسا تو گوشم پیچید : الو ، ایلیا !

_: جانم ، سلام .

با عجله جواب داد : سلام ، خوبین ؟! چرا جواب نمی دی گوشیو !

-: ما خوبیم . خواب بودیم .

پارسا نفس راحتی کشید : خب خدا رو شکر . چه خبر !

راه افتادم طرف حموم : فعلآ امن و امان . تو چه خبر تونستی جای خالی پیدا کنی ؟

گوشی رو بین شونه و گردنم گرفتم شیر آبُ باز کردم و دست گچیمو گرفتم زیرش همزمان گوشم به حرفای پارسا بود : یکی از مزایای طبابت تو شهرهای کوچیک می دونی چیه ؟

گچ یواش یواش داشت سنگین می شد، فکر کردم یه هفته بیشتر کمترش چه فرقی می کنه این که باید باز شه بالاخره : نه جناب ، نمی دونم شما که طبیبین بفرمایین .

خندید : ها ، یکی از مزایاش اینه که وقتی داری بال بال می زنی تا یه جای خالی تو اولین پرواز پیدا کنی و مأمورای فرودگاه درکت نمی کنن یه دفعه یه دست می شینه رو شونه ت وقتی سرتو بر می گردونی یکی از مراجعینت ُ می بینی که حاضره جاشو باهات عوض کنه .
مکث کرد : یه لحظه گوشی .
معلوم بود با کس دیگه ای طرف صحبته .

دیگه آب کاملآ تو گچ نفوذ کرده بود باز گوشی رو به گردنو شونه م سپردم و شروع کردم به جدا کردن گچ از دستم : الو ، ایلیا !

_: جانم گوشم به شماس جناب طبیب .بعدش چی شد ؟

این بار خنده ش پر صداتر بود : داشتم می گفتم ، اینه دیگه بنده خدا می خواست بیاد تهران گفت عجله ندارم جامونو عوض می کنیم شما با پرواز من برو ، منم صبر می کنم تا یه جای خالی پیدا بشه . به همین راحتی با سخاوتمندی تمام از خیر پروازش گذشت !

دستم بی حرکت موند : پس داری میای ؟!

پارسا : دارم میام ؟ اومدم ...

یه دفعه از جام پریدم دستم محکم به شیر آب خورد ، درد تو تنم پیچید با صورت جمع شده پرسیدم : الان کجایی تو ؟

پارسا : فرودگاه مهرآباد ، می خوام ماشین بگیرم بیام .
مکثی کرد : فکر کنم بیست ، بیست پنج دقیقه دیگه اونجام .

دوباره نشستم فشار آبو بیشتر کردم : کاش می گفتی حبیب ُ می فرستادم دنبالت .

پارسا : نه بابا ، فقط به پریسا بگو گرسنمه یه ناهار پروپیمون می خوام .

خنده م گرفت خبر نداره خواهرزاده ی عزیزش الان با توپم از خواب بیدار نمی شه : باشه ، بیا منتظریم .
گچ که کامل از دستم جدا شد یه آخیش بلند از ته دلم گفتم ، به خاطر بی تحرک بودن به اختیارم نبود ولی به هر جون کندنی بود ازش کار کشیدم ،خودمُ شستم .
آشپزخونه تعطیل بود غذا بی غذا ! کتری رو گذاشتم ، زنگ زدم کیترینگ دو تا خیابون بالاتر که غذای خوبی داشت برای یه ساعت بعد غذا سفارش دادم . سخت ترین کار مونده بود ،بیدار کردن شاه پری !

حدود سه ربع بعد پارسا با توپ پر رسید : اینم شهره شما دارین ؟ پوستم کنده شد تا اینجا ! همه ش ترافیک سنگین ، دود ، شلوغی ! دلت میاد شهر خودمون هوا پاک ، همه چی مرتب منظم .

ولش می کردم تا قیام قیامت ادامه می داد : حالا تو هم کشتی ما رو با اون شهرتون ، پاشو به جای اینکه پز شهرتونُ بدی یه آبی به سرو صورتت بزن الاناس غذا رو بیارن ...

صدای جیغ پریسا از شوق دیدن داییش خنده ی پت ُ پهنی رو لبم نشوند خوب که قربون صدقه ش رفت ُ بوسیدش برگشت طرفم : چرا نگف .....
زد رو گونه ش : خدا مرگم بده ! گچ دستت کو ؟!

دستم ُ یه حرکت کوچیک دادم : خسته م کرده بود ، حوصله شو نداشتم . این چند وقتم به خاطر تو باهاش مدارا کردم وگرنه همون هفته ی اول بازش کرده بودم .

سری از تأسف برام تکون داد : باید تا هفته ی دیگه صبر می کردی !

_: ولش کن ، یه هفته این ور یا اون ور چه فرقی داره .

پارسا آستیناشو بالا زد : داداش ما خودش یه پا ارتپده !
سری تکون داد ، پوفی کشید : کجا دست و صورتمو بشورم ؟

ناهار با حضور گرم و مهربون پارسا خیلی چسبید . هیچ کار خدا بی حکمت نیست یه روز به خاطر همین آقا زندگیم داشت از هم می پاچید ، ولی حالا مثل برادر پشتمه . ناهار که چه عرض کنم عصرونه رو خوردیم و راهی خونه ی پدری شدیم !پارسا بی هیچ حرفی می روند . که با تعجب پرسیدم : کجا می ری ؟!

از تو آیینه نگاهی به عقب انداخت : خونه ی حاج سالاری !

پریسا تقریبآ جیغ زد : چی ؟! اونجا چرا ؟

پارسا : چون تو باید بری اونجا .

خدایا شکرت زیر لبیم رو هیچ کدومشون نشنیدن آروم زیر گوشش گفتم : چه خوب تو حواست بود ، من اصلآ عقلم نرسید .

پارسا همون طور ریز خندید : مگه داری ؟

با خنده ی پر صدا از هم دور شدیم که صدای پریسا دراومد : آره بخندین .
بغض کرد : بایدم بخندین ، من بیچاره رو تنها می فرستین خونه ی حاج صالح ...
روشو برگردوند سمت پنجره و ادامه نداد . برگشتم طرفش دستم ُ جلو کشیدم تا نوازشش کنم ، پسم زد : ولم کن .

پارسا : پریسا ، پریسا خانوم . تنش اصلآ برای تو و عزیز کرده مون خوب نیست . باید بدونی جایی که می ریم و شرایطی که اونجا بوجود میاد اصلآ مناسب حال شما نیست .

جلوی در خونه نگه داشت از تو آیینه نگاش کرد : اینجا می مونی تا بیایم .

پیاده شدم درُ براش باز کردم : خودت می دونی تو این شرایط چاره ی دیگه نداریم .

غرید : می رفتم خونه ی مهربونی .

پارسا : وقت کمه ، بپر پایین . باید زودتر می گفتی .

ادای پارسا رو درآورد : زودتر می گفتی .
با بغض یه پاشو بیرون گذاشت : کی منو آدم حساب کرد که ازم بپرسه . خودتون بریدین ، دوختین ، حالام می گین باید بپوشی .

دستم ُ زیر بازوش بردم : بیا پایین ببینم بچه ی شیطون ، دو تا لندهورو معطل خودش کرده .

با اکراه و غر غر پیاده شد تا بعد از سالها برای اولین بار تنها به اون خونه بره !


پریسا -----

باز من و این نرده ها .. روزی زیبا ترین و امن ترین جای دنیا برای من پشت همین نرده ها بود ! وقتی از مدزسه برمی گشتم مامان با چادر نماز و مقنعه پشت این نرده ها وایساده بود تا عزیز کرده ش از سرویس پیاده شه ، نگران بود که مبدا دردونه ش ثاتیه ای پشت در چوبی منتظر بمونه . اما حالا پشت این نرده ها برام حکم زندانی مخوف رو داره که در چوبیش به جهنم باز میشه ...فقط هفت هشت قدم فاصله بود بین من و در خونه ی پدری ! پدر ، پدر، پدر !
عجیبه ! چرا دیگه مثل سابق نیستم ؟ چرا بعد از تکرار این کلمه ی غریب آشنا از اون غضب گذشته اثری نیست ؟ پس کو اون دلهره ی آمیخته به ترس ؟ چشمم به در دوخته شده ، تو وجودم تنها یه حسه ! خلأ . نه نفرت نه عشق ، خالیه خالیه م از هر حسی !

صدای ایلیا من رو از دنیایی که توش غرق بودم ، بیرون کشید : دست بجنبون دختر ! ما دیرمونه .

نیم تنمو کمی کج کردم ، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم . دست به کمر منتظر وایساده بود ، شاید اونم برای تنها رفتنم دو به شک بود یا شاید منتظر بود تا خودم انتخاب کنم درست برعکس پارسا که هیچ جای انتخابی برام نذاشت .
سری تکون دادم ، عزممُ جزم کردم با یه حرکت در نرده ای رو کنار زدم . چند قدم باقی مونده رو بدون لرزش زانوها و ریتم نامنظم قلبم پشت سر گذاشتم . دستم به زنگ رسید چند لحظه مکث کردم ، بعد آروم فشارش دادم . صدای زنگ به گوشم رسید ، فرق نکرده بود . صدایی که با خودش یادگاریهای کودکی داشت ! چند باری که اومدم اون قدر فکرم درگیر موضوعات مختلف بود که بهش توجه نکردم . در با صدایی که به مذاقم خوش نیومد ،باز شد . بعد از چند ثانیه ی نفسگیر الهه با خنده ای مهربون به استقبالم اومد : سلام عزیزم ، خوش اومدی !

با حرکت سر جوابشو دادم . نه که نخوام ، نتونستم زبون لخت سنگین شده مو حرکت بدم . وقتی تعللمو دید دستشو جلو آورد دستمو گرفت و نرم کشیدم تو خونه ! کنده شدن پام از زمین و پایین اومدنش تو ورودی همزمان شد با تِیک آف کشیدن پارسا ، دور شدنش و بستن راه برگشتم !
دست در دست گرم الهه از راهرو گذشتم و به هال رسیدم . برادر کوچیک و دوست داشتنیم تو کریرش خواب بود از الهه جدا شدم و با قدمهایی که سعی می کردم بی صدا باشه تا چرت برادرکم ُ پاره نکنه جلو رفتم . کنارش زانو زدم نرم دست کوچلوش رو نوازش کردم و بوسیدم . با چشمایی نمدار از سر تا نوک پاشو برانداز کردم و نجواگونه قربون صدقه ش می رفتم. الهه رو مبل کنارم نشست و ساکت و صامت به عاشقانه هام با برادرم چشم دوخت . بدون اینکه نگاش کنم گفتم : بزرگ شده ، ماشالله !
دستمو آروم به صورتش کشیدم : لپ درآورده .
خندیدم بینیمو چین دادم : قربونت برم ، عزیز دل خواهری !

از جام بلند شدم روی مبل کناری نشستم الهه همچنان بی حرف با لبخند کارام ُ زیر نظر داشت . تو اون لحظه نمی دونستم چی باید بگم ، واژه ای برای پایان به سکوت بینمون نبود یا من پیداش نمی کردم هرچی بود این سکوت رو دوست نداشتم . به صدای سرفه ی مردونه ای از راه پله سرمو بلند کردم . بابا بود که مثل همیشه با ابهت و غرور خاص خودش دونه دونه پله ها رو رد می کرد و پایین میومد. جلوی پاش بلند شدم ، دستام ناخودآگاه تو هم فرو رفتن ، نگاه ازش گرفتم و سلام زیر لبی دادم . صدای پاش نزدیک تر و نزدیک تر می شد بدون اینکه سنگینی نگاهش لحظه ای از روم برداشته شه تا جایی که پاهاش رو جلوی چشمام دیدم . دستای گرم و مردونه ش روی گونه هام نشست ، مسخ شده بودم ، توان انجام هیچ کاری رو نداشتم بوسه اش که روی پیشونیم نشست به خودم اومدم خواستم به صورتم حرکتی بدم و از دستش خلاص شم که فشار دستشو بیشتر کرد پیشونیشو به پیشونیم چسبوند دستاشو نرم پایین آورد ؛ از سرشونه تا بازو ! بازوهامو محکم گرفت : خوبی بابا !
بوسه ی دیگه ای به گونه م زد : الهه ، پرهامُ ببر با دخترکم حرف دارم .
پیشونیشو بلند کرد : به اندازه ی بیست سال با دخترکم حرف دارم !

الهه همون طور بی حرف کریر بچه پرهام رو برداشت و رفت .


پژواک صدای بابا مثل پتک تو سرم کوبیده می شد ... به اندازه ی بیست سال ... دخترکم ....
منظورش کی بود ؟ چی بود ؟
حرفای بیست ساله ی پدرو دختری داشتیم ما ؟!
نم اشک رو تو چشمام حس می کردم ، ولی نباید خودمو می باختم : نه حالا نه پریسا ! الان زمان وادادن نیست .
سرمو بالا گرفتم به چشماش که هنوزم جذاب بودن ، چشم دوختم . چشمای اونم با من بود ! لبخند روی لبهاش نشست دستهاش بازم پایین اومد ، انگشتاش تو انگشتام قفل شد : خوبی بابا !

سرمو به طرفینم تکون دادم : دیره !

دستمو از حصار دستش بیرون کشیدم : دیره !
راهمو به پذیرایی کج کردم : خیلی دیره !

دنبالم راه افتاد : میدونم . درکت می کنم.


چادرمو به ضرب از سرم کشیدم ، روی مبل جلو دستم انداختم : می دونی؟ درکم می کنی ؟!

سرتق شما : نه خیر حاج آقا ، خلاف به عرض رسوندن شما هیچی نمی دونی !

با لبخند مهربون گفت : باشه نمی دونم ، حالا تو بگو تا بدونم .


دستامو گذاشتم رو سرم ، قهقه ی هیستریک زدم . غوغای خفته بیدار شد : هه هه ، حاج آقا ، حاج آقا !

چی بگم چی می خوای بدونی ؟

جلو اومد خواست بغلم کنه ، عقب کشیدم : می خوام بدونم ، همه چیو ، همه ی اون چیزایی که یه پدر باید راجع به دخترکش بدونه . می دونم دیره ، می دونم همه ی پلای پشتمو خراب کردم .

جلوتر اومد : اما می خوام خرق عادت کنم ، می خوام این بار بین خودمو دخترم پلی بسازم که به هیچ وجه خراب نشه ! پلی که اگه بخوایمم نتونیم از بین ببریمش .

داد زدم : دیره ، خیلی دیر! دیگه هیچ راهی نمونده که بتونی روش پلم بزنی !

پوزخند زدم : هه ، آقا رو ! بعد از اون همه تحقیرا و زیر پا له شدنا یه درصد فکر کن بیام تو کار پل سازی کمکت کنم !
باز صدام اوج گرفت : تو چه می دونی برای یه دختر چه قدر سخته که پدرش به جای اینکه پشتش باشه ، رو به روش وایسه ! ازم می پرسی خوبم ! الان؟ آره ! الان باید بپرسی خوبن یا نه !
سری تکون دادم : الان دیگه پرسیدن یا نپرسیدنت دردی ازم دوا نمی کنه .
انگشت اشاره مو بالا آوردم داد زدم : اون موقع که نیاز داشتم بپرسی مثل آشغال
به در چوبی اشاره کردم : پرتم کردی بیرون . اون موقع که مثل یه بره ی بی دفاع اسیر پنجه های گرگای خونه ت شدم نیاز داشتم رو سرم دست بکشی و بپرسی ، خوبی بابا !
صدامو پایین آوردم ، سری از تأسف تکون دادم : اما چی کار کردی ؟ دست به دست گرگا دادیو بره ی بدبختو با تنی زخمی و روحی آزرده تو دل این شهر بی درو پیکر ول کردی !
صدام از بغض سنگین لرزید : بابا بد نبودم ، بد شدم . کثیف نبودم ، کثیف شدم .هرزه نبودم ، هرزه .... نه هرچی شدم هرزه نشدم ! د سته مهرش رو پیشونیم خورد ولی قلبو روحم سالم موند که اگه غیر از این بود الان با این سر و شکل جلوت قد راست نمی کردم .
نفس عمیقی کشیدم بغض گلوم یه کم جا به جا شد : خوشحالم حاجی جون ، خوشحال از اینکهوفقط از نظر ظاهری یه کم شبیهتم !
عجیب بود ،بابا هیچی نمی گفت ساکت و صامت چشم به رفتارای مالیخولیاییم داشت و هرزگاهی دستی به گونه ی خیسش می کشید : بابا ، من از تجاوز زیبا و برادرش خورد نشدم ، از ساقی گری و گرم کردن رخت خواب عیاشا له نشدم ، از درد بی پدری ...
دستامو مشت کردم ، جیغ کشیدم : خورد شدم ، له شدم ، داغون شدم ....
نتونستم رو پا بمونم با زانو افتادم زمین ،مشتمو رو پام کوبیدم: نابود شدم .
بابا با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند ، اشکای گاهی گداریش سیلاب شد ، هق هق می کرد ، منو کشی تو بغلش محکم به خودش فشردم : بس کن ، بس کن ! می خوای دق مرگم کنی ؟ باشه بکن . می خوای از غصه پرپر بزنم جلوت دلت خنک شه ؟ باشه قبول . ولی با خودت این طوری نکن . اونکه باید مجازات شه منم ، تو چرا خودتو عذاب می دی !
دست نوازشش رو سرم نشست : به خداوندی خدا دیگه نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره .

عصبی بهش خندیدم : به قول دزیره به کسی که رو زخم التیام یافته مرهم بذاره ، باید بهش خندید .


سرمو برگردوند تو سینه ش : باشه بخند ، به من ابله بخند ولی خودتو آزار نده .


ازش دلگیر بودم درست ولی نیاز به آغوش گرمش قدرت بیشتری داشت . سالها سعی کردم کینه شو تو دلم جایگزین عشقش کنم ولی گرمای بوسه هاش همه ی تلاشامو دود کردو از بین برد . هرچی نباشه بابامه ! هست و نیستم ، رگ و پیم از اونه ! بوسه هاش طعم گس پدرانه داشت ، اینو من که آبستن نطفه ی عشق بودم راحت حس می کردم .

آروم آروم تو آغوشش گرم شدم ، به آرامش رسیدم . چشمه ی خشکیده ی اشکم جوشید .

تو گوشم نجوا کرد : می بخشیم بابا !


- : .........


آهی کشید : می دونستم ، می دونستم ، باشه نبخش ولی همین که بدونم ازم متنفر نیستی برام کافیه .


بی اراده دستام دور کمرش حلقه شدن ، خودمو بهش نزدیک تر کردم : دوست دارم ، بابا !

زبونم چه طور چرخید و این جمله ی غیر منتظره چه جور از دهنم خارج شد ، خودم نفهمیدم !
درسته هنوز زود بود ، درسته هنوز کمی شک و دودلی همراه داشت ، درسته بدون اغراق نبود ، ولی برای شروع یه رابطه ی عاطفیه گسسته شده ، لازم بود .
تو آغوشش جا خوش کردمو بوسه های پدرانه شو با بوسه ای روی گونه ی زبر و خیس مردونه ش پاسخ دادم . بیشتر به خودش فشردم و داد زد : خدایا شکرت ...


ظرف میوه رو تو سفره کنار تنگ ماهی گذاشتم . ایلیا پایین سفره رو به آینه نشسته و سوره ی نورو تلاوت می کنه . اعتقاد داره خوندن این سوره در موقع تحویل سال ، باعث می شه سال جدید رو با خیرو خوبی آغاز کنیم و تا پایان سال نور ملکوتی این آیات روشنی بخش زندگیمون هستن !
صدای خوشش فضای خونه رو روحانی کرده ، کنارش نشستم چشم به شیطنتای ماهی گلیا توی تنگه و گوشم به صوت خوش همسرم .
از ته دل خدا رو بی صدا فریاد می زنم : خدایا شکرت . عظمت و بزرگیتو شکر . جلال و جبروتتو شکر ، به خاطر تمام خیرا و خوبایی که بهم دادی .
چشم از ماهی گلیا گرفتم و دستم پیش رفت برای برداشتن دیوان خواجه ی شیراز فا تحه ایخوندمو بازش کردم :
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

چشمامو بستم خاطرات گذشته رو مرور کردم ....
روز بارونی پشت در همین خونه ... آقای حاجی پدر فرزام ... ضجه هام ...
آپارتمان نقلیم ... قبولیم ... روزگار خوشم با ایلیا ... خواستگاری و ازدواجم ... خونه ی مهربونی ... طلایه ... زیبا ، سمانه ، دفتر خاطرات ... آه دفتر خاطراتی که بعد از مرگ زیبا و سمانه یه قطره آبشدو تو زمین فرو رفت . طفره رفتنای ایلیا مطمئنم کرد که کار خودش بوده و منم دیگه اصراری نکردم . به قول ایلیا گذشته ، گذشته دیگه برای چی باید بهش برگردیم اگه قرار بود هنوز تو گذشته باشیم که ازش نمی گذشتیم !
مهم امروزه که همدیگه رو داریم .
فرزام ... نفس عمیقی می کشم ، کم آوردم در برابر صبر این پسر ! پسری که با سن کم ، غمهای بزرگ رو تجربه کرده ولی همچنان مثل کوه ایستاد . پارسا برام گفت که وقتی شنیده مادرش فوت کرده تنها به انا لله و انا الیه راجعون بسنده کرده و از همه خواسته با آرامش و خیلی ساده مراسم خاکسپاری رو انجام بدن تا قلب حساس و رنجیده ی مامان طوبی دستخوش تلنگر حادثه ی تلخ دیگه ای نشه .
شب شام غریبان سمانه که برای تسلیت گفتن رفته بودم آروم کنار گوشم گفت : یه حرف ، یه بغض ، یه آه نمی دونم اسمش رو چی بذارم ! فقط می دونم مثل مار چنبره زده رو قلبم که نتونستم به کسی غیر از تو بگم .

مثل خودش آروم گفتم : مطمئن باش رازت تو قلبم می مونه .

سر تکون داد : درسته مادرم کارای بد و گناه آلود تو پرونده ش داشت .
نقشش به عنوان یه مادر تو زندگیم کم رنگ بود . ولی باز مادرم بود ، دلم راضی به مرگش اونم با این شرایط ...
دیگه نتونست طاقت بیاره و از کنارم بلند شد ، از در راه رو بیرون رفت .

پارسا به جاش کنارم نشست : خوشحالم که بالاخره تونست حرف دلشو به یکی بزنه . دیگه داشتم نگرانش می شدم .

با دستمال کاغذی گونه مو پاک کردم با تعجب چشمم به دهنش خشک شد :
چی خب ، خیر سرم دکترما ! اونم از نوع حاذقش .
چشمکی حواله م کرد : حالا کی برام آستین بالا می زنی ؟

لب به دندون گرفتم : خاک برسرم ، پارسا ! الان وقت این حرفاس !
به زمین اشاره کردم : اینجا و تو این موقعیت .....

لبخندشو با حرکت دادن لبهاش قورت داد : خواستم حال و هوات عوض شه .
بعدم یه وقت خدا نکرده یادت نره .
اخمام که تو هم رفت از کنارم بلند شد ، پیش بابا نشست و با پرهام سرگرم شد . پسر دیوونه ، غیرتم نداره کدوم برادر زنیه که با بچه ی هووی خواهرش بازی کنه !

با یاد شیطنت اون روز پارسا خنده رو لبم نشست ، همزمان دست ایلیا رو ، روی شونه م حس کردم : خانومی به چی فکر می کردی ؟

سرمو با ناز بهش تکیه دادم : به روز اول ربیع !

پوفی کشید : امان از دست دایی دست پاچه ت . می ترسم یه کار کنه مجبور شیم نهم ربیعم جشن عقد راه بندازیم .

از ته دل خندیدم : خواهرتو نیمه ی شعبان سرخونه زندگیش تصور کن !

ایلیا از ته دل خندید . دلم براش ضعف رفت بی اختیار لبهامو روی گونه ش گذاشتم که باعث شد حلقه ی دستش محکم تر بشه . هیجان تیک تاک ثانیه شمارکه از تلویزیون پخش می شد ضربان قلبمو تند تر کرد . ایلیا دست دیگه شو روی شکمم گذاشت ، نگاه تبدار و عاشقشمون تو هم قفل شد . دستمو روی دستش گذاشتم ...

آغاز سال 1390 هجری شمسی اعلام شد ...

ایلیا : سال نوت مبارک خانومم ..

مسخ نگاه و مست حضورش نالیدم : عید تو هم مبارک .

خم شد بوسه ای به شکمم زد : عید تو هم مبارک دردونه ....

کاش می تونستیم به تمام پریسا های گم شده در شبهای تاریک کمک کنیم ...
اسفند ... 1392

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 763
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,108
  • بازدید ماه : 26,989
  • بازدید سال : 177,088
  • بازدید کلی : 11,674,228