close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه : نگاهش میکنم...چقد مظلومم... نگاهم میکند عمیق و پرتنفر... کنارم میخوابد و مرا در آغوش میکشد... خدایا کجایی پس... در حالی که من میدانم این آغوش…

رمان دل خوش به بودنت قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3449 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:11 نظرات ()


خلاصه :
نگاهش میکنم...چقد مظلومم...
نگاهم میکند عمیق و پرتنفر...
کنارم میخوابد و مرا در آغوش میکشد...
خدایا کجایی پس...
در حالی که من میدانم این آغوش محبت ندارد و فقط غرورم له میشود...
آرام لباسم را از تنم در میاورد...
نیش خندی میزند:خانومم...چی شدی...شکه شدی؟...
بیحال و خسته دستی که روی بدنم نوازشگونه میرود را پس میزنم...
میخندد و میگوید:چیه عزیزم...میخوام لذت ببری ...
دلم میخواهد خفش کنم ... دارم دیوانه میشوم...
.......
.................
.......................
بلند میشود دکمه هایه لباسش را میبندد و خیلی جدی میگوید:این آخرین رابطمون بود ... میدونی چرا انقد ملایم باهات رفتار کردم؟
نگاهش میکنم مثه دیوانه ها...
اخم میکند:بخاطر اینکه بیشتر اذیت شی که داری از دستم میدی... من ازدواج کردم ... ی جورایی باید عادت کنی به این وضعیت...
از جا برمیخیزد ...
از زمین و زمان متنفرم...از همه چی...
به جنون رسیده ام...به ته دیوانگی...

نام رمان:دل خوش به بودنت
نویسنده : baran 73 ........................................................

بعد از یک روز خسته کننده پا در خانه ی سوت و کور خودم میگذارم .....
خانه ی خودم !!! ... چطور میتوانم این خانه ی همگان را خانه ی خودم بدانم ؟؟؟
خانه ای که در ان جز ستم ... ازار .... اذیت ... از اسمش هم متنفرم خیانت ...
چیزی در ان ندیده ام ....
کلید در قفل می اندازم و با فشار اندکی رو به جلو در را باز میکنم ....
در باز شده ی روبرویم بهم نیش خند میزند ....
حتی درو دیوار این خانه هم از جنس ظلمن ...
از جنس انتقام ...
نیش خندش بهم میفهماند این روزهای خسته کننده پا برجاست ....
این زندگیه مسخره هنوز هم هست ...
با وجودمن هنوز زندگی هست ...
در را باز میکنم و مثل همیشه زیر لب زمزمه میکنم : خدایا به امید تو ...
و در دل فریاد میزنم خدایا واقعا به امید تو ...
از حیاط بزرگ گذر میکنم ....
از یادم میگذرد که چه با ذوقو شوق پا به این بهشت گذاشتم ....
ولی حالا ... این بهشت از جهنم برایم سختتر است ...
در بزرگ چوبی را باز میکنم ...
نسیم دختر 14 ساله ی زیور روبرویم می ایستد ....
با لبخند سلام میکنم ... همراه با لبخند جوابش را میدهم ...
این دختر با مادر مهربانش از نزدیکترین و دلسوز نرین افراد زندگیم هستن ...
بغض راه گلویم را میبندد ...
و اولین قطره ی اشک کوچکو براقم میریزد ...
دستم را محکم بر جای گذران اشکم میکشم و پاکش میکنم ...
در دلم خشمگین به خودم میتوپم .... حق نداری بنالی ... حق نداری تا وقتی خودت خواستی ...
حق نداری ضعیف باشی ...
راه اتاقم را پیش میگیرم ...
حتی خدمتکارهایی که روبرویم قرار میگیرند مرا با دلسوزی و ترحم نگاه میکنند ...
و یک سلام شل و ول که ناشی از دل رحمیشان است نثارم میکنند ....
من هم کوتاه مثل خودشان جواب میدهم ....
جلوی در اتاقم می ایستم ...
جالب است این در به رویم لبخند مهربانی میپاشد ....
بدون نیش ... بدون ظلم ...
لبخند تلخی میزنم و در را باز میکنم و وارد میشوم ...
نه ... مثل اینکه درو دیوار این اتاق از جنس این خانه نیست ....
ارامش میدهد ...کینه ندارد ....
در کمدم را باز میکنم .... صدای ارومی میدهد ....باز هم ارامش ... این صدا پر از حس ارام بودن است ....
اما طولی نمیکشد که با صدای خنده های مستانه ای که از بیرون اتاق می اید ....تمام وجودم خالی میشود ... تمام بدنم یخ میزند ....
دلم هری میریزد .... به درد میاید ... بغض میکنم ... در دل فریاد میزنم ... خدایا مگر به امید تو نبود ؟؟؟؟؟؟
به در کمد تکیه میزن و مینشینم .... هنوزم سخت است با واقعیت روبرو شدن ...
هنوزم مثله روز اول .... مثله روز اتفاق شوکه میشوم ....
دلم میمیردو میریزد ...
دیگر از ارامش خبری نیست ...
دیگر درو دیوار نمیخندند ...
بر حال و روزم گریه میکنند ........


به در کمد تکیه زده .... به نقطه ای در اوج اسمان ...خیره شده ام ...
با صدای در به خودم می ایم ...
میگویم : بله ؟
صدای اروم نسیم است که میگوید : خانم ببخشید میز امادس آقاهم همراه خانم اومدن سر میز ....شما نمیاین ....
خانم و آقا ؟؟؟؟ ...
هه ... مسخرس ...
از اسمش هم حالم بهم میخورد ...
به سمت در خیز برمیدارم و با خشم در را باز میکنم ...
با عصبانیت میگویم : دفعه ی اخرت باشه جلوی من خانم اقا میکنیا فهمیدی؟
نسیم جا خورده همراهبا ترس میگوید : بله ببخشید حواسم نبود ...
میخواهم بگویم که نمی ایم ولی با خود میگویم ه فرقی میکند ؟؟؟ اونها که مرا نمیبینند ... لااقل من بروم اورا ببینم ...
لعنت بر این عشق .... لعنت ...
با همه ی بی رحمی هایش هنوز هم میپرستمش ....
دلم برایش تنگ شده ...
باز هم بغض .... دوروز ندیدنش با من چه کرده ....
خدایا میبینی بنده ات چه میکشد ؟؟؟
با صدای ارومی و لرزان که ناشی از بغض کهنه در گلویم است میگویم : میام پایین ....
سرش را تکان میدهد ...
انگار که از نگاهم درد دلم را فهمیده که با نگاهی غمگین زل زده به شمانم ...
شم از نگاه معصومش میگیرم و برمیگردم به اتاق ....
هنوز گلویم درد دارد ...
اما نباید بهش فکر کنم ... وقتم را میگیرد ... وقت زیادی برای اماده شدن ندارم ...
اگر شامش را بخورد به اتاقش میرود و دیگر اورا نمیبینم ...
سریع مانتویی که از وقتی به خانه امده ام مشغولیت فکریم نگذاشته درش بیاورم را از تن می کنم ....
به کمد باز شده روبرویم مینگرم ...پیراهن کوتاه جذاب سرمه ای رنگ ...
همین خوب است ...
میدانم این رنگ را دوست دارد ...
لباس را تن میکنم هیکل بی نقصم را به خوبی نشان میدهد ...
کوتاهی پیراهن خوش تراشیه پاهای سفیدم را به رخ میکشد ...
موهایم را بعد از شانه زدن محکم بالای سرم میبندم ...
انقدر محکم میکشمشان که چشمانم در حال پاره شدن است ...
ولی زیباییم را چندین برابر کرده ...
چشمان درشت کشیده ام ... گونه های برجسته ... بینی قلمی سر بالا .... و لبهای صورتی رنگ قلوه ایم ... بهم گوشزد میکند که نیازی به ارایش ندارم ...
یاد حرفش میفتم ... لبخند تلخی میزنم ...
میگفت : ارایش برای صورت تو خوب نیست ... بدون ارایش قیافتو دوست دارم ... برام ارایش نکن ...
قبل ازینکه دوباره بغض کنم صندل های پاشنه دارم را به پا میکنم و سمت در میروم و از اتاق خارج میشوم ....


از پله ها به ارامی پایین میروم ...
صدای کفشهایم سکوت خانه را میشکند ...
با صدای کفشهایم برمیگردند سمتم ...
استرس تمام وجودم را فرا میگیرد ...
اما خودم را نمیبازم .... ادامه میدهم ... خودم را به میز میرسانم ...
تا به اینجای کار جرآت نکرده ام سرم را بالا کنم ...
از نگاه کردن به چشمهایش هراس دارم ...
دیگر نمیتوانم سرم را بلند نکنم ...
سر بلند میکنم ... و بدون توجه به زن پست فطرت و خبیثی که در کنارش نشسته ...
چشم به چشمانی می اندازم که همه ی دنیای من است ....
همه ی زندگی ...
درست مثله روز اول دلم هری میزریزد ...
دو چشم سبز تیره ... در چمنزار چشمانش در حال غرق شدنم ...
اوهم مرا نگاه میکند ....
خیره ی خیره ...
نمیدانم چه فکری از سرش میگذرد که اخم وحشتناکی صورتش را پر میکند ...
هنوز هم از این اخم و جذبه ی مردانه اش میترسم ...
دلم تنگ بود تنگتر می شود ...
با این اخم مثله همیشه امیدم ته میکشد .... و ....
بغض لعنتی ....
خدایا چرا انقدر من ضعیفم ؟؟؟؟
مینشینم جای همیشگی ...
با صدای نحس و لحن بدجنسانه ی سونیا به ناچار به چشمان کثیفش نگاه میکنم ...
سونیا : از ادم سلام میخوای؟؟ یا زبونتو موش خورده که سلام نمیکنی؟
سرم را بر میگردانم و با اخم به میز نگاه میکنم ...
میخوام اهمیتی ندهم ولی انگار این موجود نفرت انگیز ول کن نیست ...
با نیش خند صداداری میگوید : هه ... اره کار خوبی میکنی ... زبونتو نگه دار برای بعدا ...
با حرص میگویم : چرا ؟
با لبخند پیروز مندانه ای همراه با اینکه دستش را دور بازوی مرد زندگی من حلقه میکند میگوید : چون کسیکه به منو همسرم بی احترامی بکنه باید جواب پس بده ....
تف به این ذات ... لعنت بر این زن .... حیف اسم زن که روی این شیطان بگذارند ...
سعی دارم بغضم را سرکوب کنم ... یاد مدتها قبل میفتم که درست مثله امشب جواب پس دادم و ازین زنه کثیف معذرت خواهی کردم ....
به سرم میزند که از جایم بلند شوم و به اتاقم پناه ببرم ... ولی نه نباید جا بزنم ...
ذهنم خالی شده از هرجوابی ... هیچ جوابی برای این دختر ندارم ......
آهـــــــــ ...


ازینکه اهمیتی برایش ندارد که چگونه خرد میشوم ... که چگونه تحقیر میشوم ... دلم اتش میگیرد ...
چشمانم را میبندم ... و لبم را به دندان میگیرم که گریه نکنم ... بدون توجه به جفت شمان زمردی ...
قبل از خوردنه غذایم به عادت همیشگی لیوان ابی پر میکنم ... یه نفس سر میکشم ... که این بغض مسخره بخوابد ...
خاطراتم از جلوی چشمم میگذرد ...
مسافرتی که برایم جز بهترین قسمت زندگیم بود ...
هیچ وقت یادم نمیرود ماه عسلی که طعمش برایم واقعا عسل بود ...
اولین روز مسافرت وقت صبحانه خوردن وقتی لیوان آب به دستم دید با تعجب نگاهم کرد ...
پرسید : میخوای اب بخوری؟
و قبل ازیمکه پاسخش را بدهم لیوان اب را سر کشیدم ...
چشمانش از حدقه در امدو با خنده گفتم : این یه عادته قبل از خوردنه هر چیزی عادت دارم اب بخورم ....
صدای غرق در خنده اش بهم ارامش میداد ...
با خنده گفت : چی؟؟؟؟
و شروع کرد به خندیدن ...
میان خنده اش با چشمانی براق شده و لحنی سرشار از عشق گفت : تو معرکه ای دختر ...
از خاطراتم چشمانم کمی نمدار میشود ...
نگاهش میکنم انگار که اوهم یاد خاطراتمان افتاده ....
گوشه ی لبش خیلی سخت کج شده ... انگار لبخند است ....
سونیا کنار گوشش پچ پچ میکند و طولی نمیکشد که اخم پر از خشمی بین ابروانش جا خوش میکند و دستانه کثیف سونیا را در دست میگیرد ...
در همان انگشتان مردانه اش ...
همانهایی که سهم من است ...
از جا بر میخیزد و با هم به سمت اتاقمان میروند ....
همان اتاقی که مدتها از من گرفته شده ...
همان اتاقی که سهم من است ... همانیکه حریم خصوصی من است ...
همانی که این زن با بی رحمی همه را برای خودش سلب کرده ...
و من و تنهاییم باقی مانده ... سهم من تنهاییه ...
دیگر هیچی از گلویم پایین نمیرود ... زهر مار شده تمام غذاهای خوشرنگ این میز بزرگ ...
خیلی وقت است که این میز پر از ابو رنگ جای میز کوچک دونفریمان را گرفته ... و غذاهای اشرافیش جای غذاهای دست پخت خودم که همه را با عشقو دل و جان درست میکردم ....
این ها را مدیون سونیا هستم .... از جا بر میخیزم ....
در حالیکه به سمت اتاقم میروم نمیتوانم نگاه پر از حسرتم را از اتاق دو نفریمان بگیرم ...
درست اتاق روبروی اتاقم ...
صدای پر از عشوه ی سونیا قبلم را به درد میاورد ....
چقدر تلخ است چقدر سخت است ....
زنی با مرد زندگیت ....
با عشقت ...
با همسرت ...
جلوی رویت به اتاق بروند ...
و تو بدانی که تا صبح چه اتفاقایی در این اتاق رخ میدهد ....


از خواب بیدار میشوم چشمانم به سوزش افتاده ....
به ساعت نگاه میکنم .... 9 را نشان میدهد ....
حتما رفته ...
صورتم را میشورم کمی به خود میرسم و لباس مناسبی بر تن میکنم و سمت در میروم ...
در را باز میکنم ...
سونیا دست در دست ماهان از اتاق خارج میشود ...
چون حوصله ی بحث کردن ندارم و از دیدن قیافه ی نحس این زن روزم خراب شده برمیگردم و در دو چشم سبز رنگ خیره میشوم ....
زیر لب به ارامی سلام میدهم ...
بین ابروانش کمی تا میخورد و خیلی جدی و خشک میگوید : سلام ...
از جلویشان رد میشوم و سونیا را از دید میگذرانم که چگونه سرخ شده و حرص میخورد که اورا ادم حساب نکردم ...
بدون توجه به میز صیحانه به سمت در میروم ....
از حیاط و ان خانه بیرون میزنم ....
به سمت خیابان میروم و اروم قدم بر میدارم ...و به یاد میاورم روزهای خوب و تلخی را که پشت سر گذاشته ام ...
روزاییکه تحملش برای دختری کم ظرفیتی مثله من زیاد بود ...
سختی هایی که حتی یه مرد ... البته به معنای واقعیه مرد بودن ... نمیتوانست تحمل کند ....
چه برسد به من که دختر بچه ای با شخصیت شکننده ای بودم ....
روزهایی که بدون سونیا نمیگذشتن ....
دختریکه به ظاهر خیلی خوب بود ...
بهترین دوست من ....
تمام دردو دلهایم برای او بود ...
اون تنها کسی بود که از زیرو بم زندگیه من با خبر بود ...
به سادگی و معصومیت خودم لعنت میفرستم ...
خانواده ای 5 نفره بودیم ...دختر کوچک خانواده و ته تغاری ...
خواهر بزرگترم به اسم رویا ...که ازدواج کرده و یه دختر 8 ساله به نام باران داشت ...
و برادرم ....
و اما برادرم ...
یک پسر دنیا دیده ... هیچوقت ارام نمیگرفت ... شرو تخس ..
خانواده ی بسیار مرفح و خوشبختی بودیم ...
خانواده ی ماهان ....از دوستان نزدیک پدرم بودن ...
در مهمانیهایمان بیشتر اوقات مهسا خواهر ماهان با برادرم رامین و من با ماهان میگذراندیم ...
رفته رفته من بودم که دل میدادم ....
من بودم که هر روز مشتاق تر از قبل همه ی وجودم فریاد میکشید دلم برای کسی تنگ شده ...
وقتی رابطه ی خونوادگی به خاطر کار پدرم از هم دور شد ...
ماهان و خانواده اش بخاطر شرکت به شیراز رفتن ...
تازه فهمیدم یه تغییراتی کردم ...
تازه فهمیدم من همون رهای سابق نیستم ...
کلافه میشدم و بهم میریختم ....
عصبی میشدم و هر روزی که میگذشت دلیل رفتارم رو میفهمیدم ...
ولی میترسیدم به خودم اعتراف کنم ....
میترسیدم ....


از فکر به گذشته خارج میشوم ....
جلوی در ارایشگاه می ایستم ... در را باز میکنم و وارد میشوم ....
مدیریت ارایشگاهی را بر عهده گرفته ام ... خوب میدانم دلیلش چیست ... دلم نمیخواهد در نبود ماهان ... در ان خانه در کنار زن پست فطرتی زندگی کنم ...
وگرنه منو چه به ارایشگری ... وقتی هم به اینجا میایم بیکار یه گوشه مینشینم و به صورت های رنگاوارنگ نگاه میکنم ....
اگر اینجاهم نبود صد در صد یه دختره روانی بودم ....
سالن بزرگ روبرویم بهم روحیه میدهد ...
به ارامی وارد میشوم ... با اینکه اول وقت است ولی حسابی شلوغ شده ...
سرها به طرفم میچرخد ... و بیشتریا بهم سلام میدهند ... با لبخند جوابشان را میدهم .... میروم در گوشه ی سالن لباسم را عوض میکنم ...
برای خودم چای میریزم و پشت میزی مینشینم ...
میترا جز ارایشگرانیست که استخدام کرده ام ... و در کارش کاملا خبره است ....
به سمتم میاید ....
میخندم : خوبی؟
لبخندم را جواب میدهد : بله مگه میشه بد باشم تو چطوری خانوم ؟
در حالیکه حواسش به من است نگاهش را به خانمی میدهد و میگوید : بفرمائید اینجا بشینید ...
و به صندلی کاری که روبرویش است اشاره میکند ....
درحالیکه مشغول صورت خانم جوان است نگاهی به من میکند انگار میخواهد درونم را بفهمد ....
میگوید : چه خبرا ؟؟؟
میداند ... همه چیز را ...
زندگیه من برایش مانند رمانیست که هر روز یه پستش را میخواند ( ادبیات و حال کردید ؟؟!!!! )
کمی از چای مینوشم ...
نگاهم را بر صورت ظریف زن می اندازم و میگویم : هیچی هرروز بدتر از دیروز ...
با حرصو چشم غره ی وحشتناکی میگوید : اخه مریضی تو ... بیا خودتو ازین زندگی نکبتی خلاص کن ....
سکوت میکنم ... هزار بار این حرفارو شنیدم ... و هزاران بار دلیل اورده ام .... ولی لا مصبا نمیفهمند ...
البته حق هم دارند ....
سکوتم را که میبیند با لحن ارومتری میگوید : میدونم ... میدونم دوسش داری ولی خوب داری جوونیتو پای کی حروم میکنی ؟؟؟؟ ... بابا دخترخوب ... چرا حالیت نیست ؟؟؟؟ اون خیلی وقته دلش مرده ....


با حرص فنجان چای را روزمیز میکوبم و میگویم : نمرده ... نمرده اگه مرده بود انقدر با سونیا گرم نمیگرفت ...
دست از کار میکشد ...زن کنجکاو نگاهمان میکند ...
ارام از روی صندلی چرخ دار پایین میاید ... میز را دور میزند ...
روبرویم قرار میگیرد با ناراحتی بازوانم را در دست میگیردو میگوید : چرا ... اینا همش فیلمه .... میخواد تورو اذیت کنه ...کوهیار امارشو داره ... میگه تو مهمونیا یه گوشه کز میکنه ... میگه سونیا وقتی میره پیشش با صدای بلند سرش داد میزنه و از خودش دورش میکنه ...اخه احمق جون سونیا ادمه که عاشق اون بشه ؟؟؟
اهی میکشم : نمیدونم ...
غش غش میخندد ... قهقهه اش سالن را پر میکند ...چند نفری با تعجب نگاهمان میکنند ...
وقتی حسابی میخندد میگوید : فکر کن ...نه خداوکیلی عاشق این دختره بشه ... کسیکه از هرچی عملیو باد کرده بدش میاد کسی که از ارایش بدش میاد عاشق یه دختری بشه که همه جاش عملیو باد کردس ... لپای گنده .... دماغ ریز و لبای شتری وای نگو ترخدا .... اون سونیارو با یه من ارایش میبینه به نظرم چندشش میشه ...
راست میگوید ... ماهان همیشه مرا تحسین میکرد ...
و همیشه میگفت : خدابا صورت تو چه کرده ... بی نظیره ...
با هزار ترفند این حرفارا از زیر زبانش میکشیدم .... خودش نمیگفت .... خیلی خوددار بود ....
میترا : هوی با توئم سه ساعته دارم صدات میکنم ....
به سمتش میچرخم : چیه ؟
میترا : شب میای خونم ؟؟؟
میدانم میخواهد روحیه مرا عوض کند ... ولی من نمیتوانم ...دلم از دوریش میمیرد ...
میگویم : نه مرسی نمیتونم کلی کار دارم ....
با نیش خند میگوید : اره خوب کلی کار داری .... باید کلی خودتو اویزون کنی .... کلی باید عشوه خرکی بیای باید کلی به خودت برسی اقا یکم توجه کنه ....
بر میگردد سمتم و با حرص ادامه میدهد : بدبخت نکن اینطوری .... تو میتونی بهترین زندگیو داشته باشی .... خودتو نجات بده ...
سرم را با کلافگی بر میگردانم ... میفهمد بی فایدس ... میرود دنبال کارش ...
به فنجان چایم نگاه میکنم ....
یخ کرده میروم سمت یخچال لیوان را پر از اب میکنم و سر میکشم ....
به راستی چقدر ارامش بخش است ای اب ....
سمت تراس میروم ... روی صندلی سفید رنگ مینشینم ....
چشمانم سمت اسمان میرود ....
در دل میگویم : سزاوارم ؟؟؟ ای خدا منکه تقصیری نداشتم .... پس چرا اینجوری میشه ؟؟؟ به خاطر یه کلمه ؟
به خاطر یه ذوق الکی ...ای خدا پس چرا ؟؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کنم ... چقدر دیگه سختی مونده برام ؟؟؟


تلفن زنگ میخورد ....
میدانم جز خانواده ی محتشم کسی دیگر نیست ....
با شتاب سمت تلفن میروم و جواب میدهم : بله بفرمائید ...
صدایش درون تلفن میپیچد ... و همزمان دل من میریز ... چقدر دلتنگش بودم ...
ماهان : سلام خانومی ...
هل میشوم ... ضربان قبلم بالا میرود ...
از صدای جذاب و گیرایش دهنم چفت میشود ...
نای حرف زدن ندارم ...
باز میگوید: رها خانوم ؟؟؟ این صدا صدای رها بود من اشتباه نمیکنم ....
هیجان تمام تنم را احاطه کرده ...نمیتوانم حرف بزنم ... سریع گوشیو روی دستگاه میکوبم ...
دستم را روی قفسه ی سینه ام میگذارم ... چند نفس عمیق میکشم ...
به ظرف بزرگ میوه روبرویم خیره شده ام ... تازه میفهمم چه گندی زدم ... بر ضعف خودم لعنت میفرستم ...
با صدای دوباره ی تلفن از ترس به هوا میپرم ... اینبار باید حرف بزنم ...
اگر حرف نزنم ممکن است ناراحت شود ... اصلا ممکن است دیگر صدایش را نشنوم ....
سریع گوشی را میقاپم: سلام ببخشید زنگ خونرو زدن مجبور شدم برم درو باز کنم ...
از صدای مادرم حس ضایع شدن بهم دست میدهد ...
مادرم : خوبی رها کی زنگ زده بود ؟
با لحن ناراحتی میگویم : ماهان بود مامان مجبور شدم قطع کنم ...
مامان : راست میگی ؟؟؟ مادر خوب بهش زنگ بزن فکر کنم میخواد بیاد تهران ... زنگ بزن یه وقت ناراحت نشه ....
من : باشه الان زنگ میزنم ...
خدافظی میکنم ...
قبل ازینکه به استرس به وجود امده ی دلم فکر کنم سریع شماره اش را میگیرم ...
از کارها و دستپاچگیه خودم در تعجبم ....
صدایم دوباره دلم را میلرزاند ...
ماهان : جانم ...
خدای من ... ببا من ایچنین نکن ....
سریع میگویم : سلام ماهان ...
ماهان : سلام عرض شد ... حالا دیگه گوشیو رو من قطع میکنی ؟؟؟
لب به دندان میگیرم :ببخشید ترخدا ... زنگ خونرو زدن مجبور شدم برم درو باز کنم ...
سریع میگوید : کی بود حالا ؟؟؟
هول هولکی اولین اسمی که به ذهنم میرسد را بر لب میاورم : سونیا ...
با حرص میگوید : اه ... اه ... انقدر ازین دختره بدم میاد ...
خنده ام میگیرد : چرا؟؟؟
ماهان : از قیافش معلومه چیکارس ... من موندم تو چطور با این دوست شدی؟؟؟؟
با همان خنده میگویم : خیلی اتفاقی ... فکر میکنی قیافش غلط اندازه ...
ماهان : میدونستی که هم دخترا هم پسرا یه نیرویی دارن که از چشمای جنس مخالفشون راحت میتونن نگاه بد و خوبو تشخیص بدن ؟؟؟
با خودم فکر میکنم ... درست میگوید ...
من نگاه سروش برادر کیارش شوهر رویا را به خوبی تشخیص میدهم که بی غرض است ...
ولی در عوض نگاهه سامان برادر سونیا ... نگاهم که میکند کلی معذب میشوم ...
با صدایش از افکارم خارج میشوم ...
ماهان : رفتی تو فکر وروجک ...
ذوق زده میشوم و میگویم : دلم براتون تنگ شده ... نمیاین ؟؟؟
میخندد با شیطنت میگوید : باید اول بگی واسه کی بیشتر از همه تنگ شده ؟؟؟
دلم میخواهد واقعیت را بگویم ....اما غرورم نمیگذارد ...
پس میگویم : واسه همتون ...
با همان لحن شاد همیشگیش میگوید : نشد دیگه ... بدو بگو تا یه خبر دست اول بهت بدم ...
بی صبرانه مشتاق شنیدنه خبرش هستم سریع میگویم : خوب از همه بیشتر ....سکوت میکنم سخت است ...
ماهان : خوب ...
ارامتر از قبل میگویم : برای تو ...
سکوت میکند صدای نفسهایش را میشنوم ...نمیدانم شاید اوهم حال مرا دارد که سکوت کرده ....
ارام میگوید : میدونستی صدات پشت تلفن خیلی زیباست ؟؟؟
نفسم حبس میشود ... چشمانم را میبندم ... اب دهانم را به زور قورت میدم ... صدای ضربان قلبم انقدر بلند است که شک دارم به گوشش نرسد ...
با هزار زور و مکافات میگویم :توهم همینطور ...
نفس عمیقی میکشد : خوب حالا که راستشو گفتی منم خبرمو میگم دارم میام تهران ....
بهترین خبر تا به اینجای زندگیم ... با لحن ذوق زده ای میگویم : وای راس میگی ؟؟ اخجون کی میای؟؟؟؟
با شیطنت میگوید : اگه میدونستم انقدر خوشحال میشی زودتر میگفتم ...
از شیطنتش دلم غنج میرود : اعتفاد بنفس کاذب نداشتی قبلناها ...
میخندد : به هر حال امشب حرکت میکنم ...
میپرسم : با کی میای؟؟؟
ماهان : خودم ... البته فعلا ... شاید ارزو هم بیاد...
خوشحال میشوم : اینکه عالیه ...
دلشوره میگیرم میگویم : با چی میای؟؟؟ با اتوبوش؟
ماهان : اه اه نگو ترخدا یه بار با اتوبوس رفتم تا دانشگاه پاهام خورد شد ...
غش غش میخندم .... قدش بلند است .... صندلی های اتوبوس اذیتش میکند .... یادمه یه بار که به امام زاده داوود رفتیم کلی چپ و راست شدو غر زد ... در اخرم رفت ته اتوبوس دراز کشید ...
ماهان : با ماشین میام ....
با دلهره میگویم : ماهان خطر داره شب با ماشین ...
جدی میگوید : مراقبم فعلا کاری نداری خانوم ؟؟؟
من : نه فقط ... فقط ...
ماهان : فقط چی ؟
من : مراقب خودت باش ...
با صدای گیرا و پر از ارامشش میگوید : چشم ... مراقبم ...
و قطع میکند ... به عادت همیشگیش ... خداحافظی بلد نیست ... گوشی را میگذارم ... چند سالی را در امریکا گذرانده و این عادته غیر قابل فراموشه ایرانیا را از یاد برده ...
امروزم را خوب شروع کردم با صدای دوست داشتنیه او ... به جرات اعتراف میکنم عاشق شده ام ... اعتراف میکنم دوستش دارم.... عاشق یه مرده جذاب و همه چی تمام ... اما دلم ازین اعتراف یه جوری است ... ترس دارم .... این مرد را در هوا میقاپنش ... میترسم مال من نشود .... به یاد حرفش میفتم سونیا؟؟؟ حتما بهش خط داده ...
سونیا خیلی ازاد است ... و البته بی قیدو بند ... گاهی مرا هم میخواهد مثل خودش کند ولی من نمیتوانم هرزه باشم .......


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط نفس در تاریخ 1393/12/23 و 22:04 دقیقه ارسال شده است

رمان قشنگى بود ولى اخرش خيلى خيلى بد بود .بى رحمى بود در حق رها و ماهان كاش حداقل ماهان شايان رو ميديد.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 194
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,034
  • بازدید ماه : 13,992
  • بازدید سال : 141,095
  • بازدید کلی : 11,638,235