close
تبلیغات در اینترنت
رمان دل خوش به بودنت قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

با صدای مهتاب از حال و هوای گذشته بیرون می ایم .... مهتاب : رهاجون این لیست خریداس هماهنگ کنم بیارن ؟؟؟ به لیست نگاهی کوتاه میکنم و سری تکان میدهم : اره عزیزم هر چی لازم دارید سفارش بدید ... میخندد و با خوشحالی میرود .... از جا بر میخیزم ... ساعت نزدیک 2 است ...من چند ساعت است که در فکر فرو…

رمان دل خوش به بودنت قسمت دوم

با صدای مهتاب از حال و هوای گذشته بیرون می ایم ....
مهتاب : رهاجون این لیست خریداس هماهنگ کنم بیارن ؟؟؟
به لیست نگاهی کوتاه میکنم و سری تکان میدهم : اره عزیزم هر چی لازم دارید سفارش بدید ...
میخندد و با خوشحالی میرود .... از جا بر میخیزم ... ساعت نزدیک 2 است ...من چند ساعت است که در فکر فرو رفته ام .........................................................

خیلی گرسنه ام ... شام هم به لطف اقا و خانم چیزی نخورده ام ...
کنار میترا که پشت میزی نشسته میروم و میگویم : میترا مردم از گرسنگی ...
با لبخند میگوید : والا بخدا منم سه ساعت برم تو هپروت گرسنم میشه ...
دسته تیغ را جلویم میگیرد : بیا برو صورت اون خانم ( اشاره میکند ) رو شیف کن تا زنگ بزنم برامون غذا بیارن ...
تیغ را میگیرم ومیروم ...
صدایش را پشت سرم میشنوم که میگوید : کیا میخوان غذا سفارش بدن ؟؟؟
سمت دختری که نشانم داد میروم ...با یه سلام کوتاه شروع میکنم به کار ....
کارم که تمام میشود سرم را گرم میکنم تا غذا برسد ...
نگاهم میچرخد روی نگین هایی که برای دندان است ....
مهتاب مسدپئول این کار نگاه خیره ی مرا که میبیند نزدیکم میشود و میگوید : بیا برات بذارم خیلی جذاب میشیا ....
چانه ام را در دست میگیرد و خیره میشود به دندانهایم ...
ادامه میدهد : دندونات خیلی مرتب و یه دسته ... بیا بشین برات بذارم پشیمون نمیشی ...
دلم را به دریا میزنم و مینشینم روی صندلی ...
با خود فکر میکنم من کی میخندم که حالا نگینم پیدا شود ...
بعد از مدتی کارش تمام میشود و میگوید : بخند ...
لبخند میزنم میخندد : ببین چی شدی ... خواستنی هستی خواستنی تر شدی ...
تشکر میکنم و دستش را میگیرم : بدو بریم یه چیزی بخوریم دلم ضعف رفت ...
با خنده و شوخی غذایمان را میخوریم ... ساعت نزدیک 5 است ... اوف اینجا هم برایم خسته کننده شده ... سمت لباسهایم میروم و انهارا میپوشم ... از همه خداحافظی میکنم و از سالن خارج میشوم ...
قدم زنان میروم سمت خانه .... عجیب است که این خانه با همه ی خاطرات بدش هیجان را دلم به وجود میاورد ...
هیجان دیدنش ...
خیلی وقت است که من فقط دلم را به دیدن اخمهایش ... طعنه هایش ... نامهربانیهایش ... خوش کرده ام ...
بیشتر این دلخوشیها به بودنش است ... به دیدنش ....

به یاد گذشته می افتم ...


خوشحالم خیلی خوشحال ... خوشحالیم حتی به دیگران سرایت کرده ....
مادر : خدایا شکرت ما توی این چند روز خوشحالیه این دختر رو دیدیم ...کاش به ماهان بگم تورو با خودش ببره ...
میخندم ... و فکر میکنم اگر اینطور شود فوق العادس ....
همه میدانند که رابطه ی منو ماهان صمیمی است و هیچ کس حتی به ذهنشم نمیرسد که من عاشقش شده باشم ...
با زنگ در سریع برمیخیزم ... هول میکنم ....
خودم را جمو جور میکنم ...سمت در میروم و بازش میکنم ...
ماشین شاسی بلند مشکی رنگ دلم را گرم میکند ...
با ماشین تا نزدیکیه پله های وسیع خانیمان می اید...
ماشین را پارک میکند پیاده میشود ... از دیدن هیکل مردانه و پر ابهتش ... دلم میلرزد ...
این لرزش های گاه و بیگاه دلم خیلی دوست داشتنی شده ...
با لبخند خسته ای از پله ها بالا میاید .... قبل از خودش ... بوی عطرش میپیچد ...
نفس عمیقی میکشم ... وای خدای من بهم ارامش میدهد ... ارامش ...
مثل همیشه تلفن همراه و سوئیچ به دست ...
جلوتر میاید به چشمانش خیره شده ام ... دو چشم سبز زمردی ... دلم غوقایی است ... با لبخند دستش را جلو میاورد ...
و میگوید : چطوری رها خانوم ...
بدون اینکه ازش چشم بر دارم دستان کوچک و ظریفم در انگشتای مردانه اش جا خوش میکند ....
با تماس دستش لحظه ای نفسم حبس میشود ...
میخندم با تمام وجودم فشار خفیفی به دستش میدهم ...
میگویم : سلام خوبم خسته نباشی ...
لپم را میکشد ... در حالیکه بی تعارف به داخل میرود میگوید : مونده نباشی خانوم ...
این تکه کلامش چقدر به دلم میشیند ....خانوم !!!!
پشت سرش وارد میشوم ... با مادرم روبوسی میکند ...
از پشت به هیکل چهارشونه اش مینگرم ... به بازروهای قوی و محکمش ...
برنزگیه پوستش چقدر جذابش کرده ...
پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگی که استین هایش را بالا زده ... دستای مردانه اش را بیرون انداخته ...
شلوار جین ابی رنگی که بسیار جذابش کرده ...
روی مبل لم میدهد و میگوید : خوب چه خبرا ؟
با لبخند جلو میروم در کنارش مینشینم : هیچی سلامتی ...
یادم می ایدو میگویم : پس ارزو کو؟
با انگشت اشاره اش میزند زیر بینیم و میگوید : نیاوردمش بشینه یکم به اون مغزش فشار بیاره درس بخونه ...
میخندم میدانم که چقدر ارزو را دوست دارد اورا میپرستد ...
مادر : رهاجان بیا این شربتو ببر ...
میخواهم بلند شوم مچ دستم را میگیرد ...
دستانش گرم برعکس من ...
ماهان : مگه خدمتکارا نیستن ؟؟؟
در چشمانش خیره میشوم : نه رفتن مرخصی ...
سرش را تکان میدهد ... نگاه اوهم طور دیگریست ...
میروم شربت میاورم ... شربت را برمیدارد ... یه نفس سر میکشد ....
به تمام حرکاتش لبخند میزنم ...
از جایش بلند میشود ... بوی عطرش میپیچد ... موهای سرم را بهم میزند و میگوید : من میرم یکم استراحت کنم خیلی خستم ....
چتریهای بهم ریخته ام را صاف میکنم : باشه برو ....
با گام های اروم و خسته به سمت بالا میرود ...
تنهایم میگذارد ... مرا با تمام احساسات جدید و زیبایم ....
باز هم بوی عطری که ازش جا مانده رو میبلعم ... خدایا شکرت چقدر دلتنگ بودم .... شربتم را سر میکشم ... به یاد تماس های دستمان می افتم ...
چقدر عشق زیباست ...
البته ... البته اگر ... از دستت نرود ....


جلوی در خانه میایستم ...
کلید در قفل می اندازم ... مثله همیشه زیر لب : خدایا به امید تو ...
اینبار به فریاد دلم گوش نمیکنم ...
از حیاط میگذرم و وارد خانه میشوم ....
سوت و کور است .... ساعت نزدیک 8 پس الان در خانه هست ...
از پله ها بالا میروم ... صداهایی که از بالا میاید باعث میشود قدم هایم را کند کنم ...
سونیا : این مسخره بازیو کی تموم میکنی ؟؟؟
ماهان : خفه شو سونیا هنوز نفهمیدی حالم ازت بهم میخوره ...
سونیا با فریاد : یعنی چی بهم میخوره ؟؟؟؟ ماهان من نیاز دارم ... منم ادمم نمیتونم مثله اون رهای چوب خشک ساکت ...
صدای برخورد چیزی صدایش را قطع میکند ...
انگار ماهان چیزی به طرفش پرت میکند ...
ماهان : خفه شو ... خفه شو ... برو گمشو با هرخری که میخوای باش ...فقط دیگه جلو چشمم نبینمت ...
سونیا : هه خیر سرت مردی ... چرا انقدر سردی میکنی؟؟؟
با فریاد جوابش را میدهد ... انقدر ترسناک که از ترس قدمی به عقب برمیدارم ...
ولی دلم میخواهد بشنوم ...
بشنوم دلیل این سردی ر ...
شاید خودم را گول میزنم که دلیلش من باشم ...
ماهان: بیا برو از جلوی چشمم گورتو گم کن نذار بهم بریزم برو ...
سونیا که میداند ... عصبانیت ماهان خطرناک است سکوت میکند ...
دلم حال عجیبی دارد .... ای کاش میگفت دلیلش را کاش میگفت بخاطر من است ...
یاد حرف میترا میفتم : اون دلش مرده ...
راست میگوید ... دلیلش من نیستم ... او دیگر مرا نمیخواهد ...
اصلا انگار مرا میبیند حالش بد میشود ...
با تنه ی سونیا به خودم میایم ...
درحالیکه پایین میرود میگوید : اه تو دیگه چی میگی ...
یعنی واقعا یه روز این دختر دوست من بوده !!!!!!!!!!!!!
از پله ها بالا میروم هنوز هم با دیدنش نفسم حبس میشود ...
دلم میلرزد ...
به پیانوی سفیدرنگ تکیه داده و سرش را سمت بالا گرفته چشمانش را بسته ...
تک تک حرکات این مرد را میشناسم ... حتی از خودش بهتر ...
همیشه بعد از عصبانیت این کار ارومش میکند ...
با صدای پاشنه ی کفشهایم سرش را بالا میگیرد ...
نگاهم به چشمانه نافذش گیر میکند ...
اخم وحشتناکش با عث میشود بغض کنم و سرم را پایین بیاندازم ...
زیر لب سلام ارامی میدهم که بی جواب میماند ... به سمت اتاقم میروم ... از جلویش میگذرم ...
سنگینی نگاهش را حس میکنم ... این سنگینی مرا هول میکند ...
در دل میغرم اینطوری نگام نکن ...
کلید اتاقم را درمیاورم ... از بس سونیا فوضولی میکند در اتاقم را قفل میکنم ...
لعنتی.... لعنتی انقدر لرزش دستانم زیاد است که کلید به قفل نمیرود ....
لحظه ای داغ میشوم ...
نفسم حبس میشود ...
دستم را در دست میگرد ...و من بعد از مدتها این گرمای اشنا را حس میکنم ...
گرمای دست شوهرم ...
بعد از سالها حالم را دگرگون کرده ... سرم را بالا میاورم ...
هنوز اخم دارد ...
اشک در چشمانم حلقه زده ... کلید را از بین انگشتانم برمیداردو در را به راحتی باز میکند ...
بدون هیچ حرفی ... خیلی جدی از کنارم میگذرد ...
و میرود ...
خودم را به داخل اتاق می اندازم و از ته دل لبخند میزنم ...
از ته دلم ......


ماهان دوروزی که به تهران امده درگیر کارهایش است ...
درست ندیدمش ... اما همین قدر که میدانم کنارم است ... همین قدر که میبینمش برایم خیلی است ...
ته دلم راضیست ...
صبح سونیا زنگ زد و گفت که میاید پیشم ...
دل شوره ی عجیبی دارم ... تازگیها ازین دختر میترسم ...
میدانم که ماهان حتی نگاهش هم نمیکند ... ولی من دلم می هراسد ...
زنگ در به صدا در امد ...
از دیدن سونیا و ماهان در کنار هم نفسم کند میشود ...
حالت تهوع میگیرم ... با اخم نگاهشان میکنم ... دست خودم نیست نمیتوانم صورتم را باز کنم ... حتی به ظاهر ...
سونیا مثل همیشه که پسری را میبیند عشوه میاید ...
ماهان هم به زور به حرکاتو حرفهایش جواب میدهد ... جلوی در که میرسند ....
به چشمان ماهان دلخور نگاه میکنم ...
کاری نکرده اما من دلخورم ...
جلو میاید ...
لبخندش با لبخندایی که به سونیا میزند فرق دارد ...
بینی ام را بین انگشتانش میگیردو میگوید : سلام بانوی من ...
غم دلم میرود و نگاه م به سونیا میفتد که با حرص و حسادت نگاهمان میکند ...
چرا حسادت ؟؟؟ مگر اون دوست من نیست ؟؟؟ چرا خوشحال نشده ؟؟؟
اصلا اون که میداند من چقدر عاشق ماهانم ...
روبه ماهان میگویم : سلام خسته نباشی....
مثل همیشه همراه با اینکه لپم را میکشد میگوید : مونده نباشی ...
و میرود به داخل ...
روبه سونیا که حال خوشی ندارد میگویم : خوبی تو چرا امروز حالت بی حاله ؟؟؟
با حالت لوسی جلو میاید و مرا در اغوش میکشد ...
خنده ام میگیرد میگویم : بسکه واسه پسرا عشوه اومدی عادت کردی دختر ...
اخم هایش درهم میرود : نخیرم من اخلاقم همینه ... الانم انگار که بد موقع مزاحم شدم ... خدافظ ...
ازین برخوردو جبهه گیریش جا میخورم .... به دنبالش میروم ....
سابقه نداشته از دست من و شوخیهایم ناراحت شود ...
بازویش را میگیرم : اه لوس بیا برو تو خونه ببینم ...
باهم به داخل میرویم ...
مادرم کمی سرسنگین مثل همیشه با سونیا احوالپرسی میکند ...
به اتاقم در طبقه ی بالا میرویم ... ماهان لباس عوض کرده از در اتاقش بیرون میزند ...
اوه خدای من جذابیتش بد جور به چشم میزند ... نگاه خیره ی سونیا کلافه ام میکند ...
واما ماهان اصلا انگار اورا ندیده سمت من میاید ...
بالبخند میگوید : گوشیت کجاس؟؟؟
رنگ نگاهش عوض شده ...یا من اینطور فکر میکنم ...
کمی فکرم را جمو جور میکنم : تو اتاقم ...
چتریهای نرمم را کنار گوشم میزند ...
میگوید : کنار خودت باشه ...
سرم را تکان میدهم ازتماس دستش دلم عجیب میلرزد ...
از پله ها پایین میرود ... و من همچنان مات و مبهوتم ... سونیا دستم را میکشدو مرا به اتاقم میبرد ...
بدون مکس سمت گوشیه مبایلم میروم ...
اس ام اس از طرف ماهان است ...
بازش میکنم نوشته : الان بهت پیام میدم خودت تنها بخون ... فقط خودت رها ...
خنده ام میگیرد ازینکه حواسش جمع است که سونیا فوضولی میکند ...
سونیا با خوندنه پیام پوفی میکند و کنار میرود ...
اس بعدی را باز میکنم :اه این دختررو رد کن بره تا یه خبر دست اول بهت بدم ...
ذوق زده میشوم ... ولی وقتی نگاهم به سونیا می افتد ذوقم کور میشود ...
چطوری؟؟؟ اصلا مگر میشود به او بگویم برو ؟؟؟
دوباره پیامی میاید : اگه تا ده دقیقه دیگه ردش نکنی از خبر خبری نیست ...
از طرز نوشتنو شکلکش خنده ام میگیرد ...
نمیدونم باید چکار کنم ... به سونیا نگاه میکنم ... انگار شک کرده با اخم زل زده بهم ...
نمیتوانم ردش کنم ...
به ناچار کنارش نشستم و شروع کردم به حرف زدن تا زودتر برود ولی اصلا انگار نه انگار ...
سونیا : بابا عجب تیکه ایه این ماهان ...
با حرص میگویم : اه سونیا بسه یه بار شد تو درباره ی یه پسر حرف نزنی ...
شروع میکند به جویدنه لبش انگار اصلا مرا نمیبیندو ماهان را به جای من میبیند ...
سونیا : ولی خدایی خیلی تیکس اسمشم مثه خودش مردونس ...
خیلی خودم را کنترل کرده ام ... چندبار تحریک میشوم محکم بخوابونم روی صورتش بچسبد به دیوار ....


نسیم برایم اب میوه اورده و من حواسم را از گذشته میگیرم ... به رویش لبخند میزنم ...
نسیم : خوبی رهاجون ...
با همان لبخند میگویم : مرسی عزیزم تو چطوری؟؟؟
ذوق زده میگوید :مبارک باشه خیلی بهتون میاد ...
از حرفش تعجب میکنم ... چی خیلی بهم میاد ...
سریع یادم میاید نگین روی دندانم برق زده ...
با لبخند میگویم : ممنون ...
میخواهد برود ولی برمیگردد و خیلی اروم میگوید : خانوم امروز خانوم بزرگ اومدن اینجا ...
کنجکاو مچ دستش را میگیرم ... میکشمش سمت خودم ...
میگویم : خوب چی شد؟
نسیم : راستش خانوم چیزایی که من دستگیرم شد راجبه سونیا بود انگار داشت به اقا میگفت که ... میگفت ...
دلهره تمام وجودم را میگیرد ...
من : نسیم بگو ترخدا نصفه عمر شدم ...
نسیم :خانوم میگفت من نوه میخوام خسته شدم ... میگفت ... سونیا خانوم باید بچه دار بشه ...
انگار سطل اب یخ روی سرم خالی میشود ...
دستم شل کنارم میفتد ...
نه .... نه ... نباید اینطور بشه چرا خاله و ماهان با من اینطور میکنن .... از جایم بلند میشوم و سمت اتاقم میروم ...
دلم تنهایی میخواهد ... اتاق کوچکم را ... دلم میخواهد گوشه ای اروم بگیرد ... گریه میخواهد .... میخواهد ناله کند ...
نمیدانم چقدر گذشته سرم را بلند میکنم .... ساعت از 10 گذشته ...
بلند میشوم ...از تختم پایین میایم ... بعد ازین ابی به صورتم میزنم که رد اشکهای کوچکم پاک شود...
از در اتاقم بیرون میزنم ...
به خودم میایم میایستم ... به سرو وضعم نگاه میکنم ... به درک ... مگر برایش مهم است ...
این قدر به خودم رسیدم چه شد ؟؟؟ به شمت پایین قدم بر میدارم و افکارم را از موجود حرص درار مغزم که همیشه مدارا میکند میگیرد ... ( همون وجدان )
هالوژن کم نوری روشن است ... فقط نسیم درحال وارسی خونس ... میروم سمتش تا میخواهم سوالم را بپرسم دستش را جلوی دهانم میگذارد ...
میگوید : هیس ...
و اشاره میکند به جایی ... برمیگردم ماهان را میبینم ... در حال کشیدن سیگار پشت به ما روی مبل نشسته است ... جواب سوالم را میگیرم ....
میخواهم از سونیا سراغی بگیرم که دوباره میگوید : بالا ...
با لبخند سمت اشپزخانه میروم ....
لیوان ابی مینوشم ...
کنار اپن می ایستم و فقط در حال بررسیه این هستم که چگونه توجهش را به خودم جلب کنم ...
خیلی تو خودش فرو رفته ... نگاهم روی گیلاس رو اپن می ایستد .... فکر بدی نیست ...
گیلاس را در دست میگیرم ... با تمام وجودم در دستان ظریفم فشارش میدهم ...
انقدر برایم این مرد بت شده که در شیشه ی فرو رفته در دستم ... و صدای زیاد شکسته شدنش را نمیفهمم ....
با صدای بلندی میگویم : آی ............
دردم نیامده ... آمده ... اما نه به اندازه ی این 4 سال ... نه به اندازه ی صدای بلند آی گفتنم ...
سریع از جایش برمیخیزد ...
با ترس سمتم میاید ...
کمی ادا در میاورم : آی دستم ... چقدر داره میسوزه ... اه اینو کی اینجا گذاشته بود ... آیییی ...
رنگش پریده ....
دستم را در دست میگیرد اروم میگیرم ....
دلم برای این دست ها چقدر تنگ شده ....
با صدای بمی میگوید : چی شدی؟؟؟
بغض میکنم ...
بعد از مدتها یه کلمه جدید ... کلمه ای به جز سلام ...
سوزش دستم باعث میشود بغضم بترکد ... و هق هق گریم خانه را پر میکند ....
درد من چیز دیگریست ... ای خداااااااااااا ....
فقط تو میدانی ... فقط تو ای خداااااااااااا


از گریه افتادنم متعجب است .... باورش نمیشود که بخاطر یه بریدگی کوچک اینطور گریه کنم ....
اما من بی توجه به او گریه میکنم ...
بعد از مدتی میبیند ساکت بشو نیستم ... بازویم را در دست میگیرد ...
میگوید : هیس .... چرا همچین میکنی ؟؟؟
اما من نمیتوانم ... دست خودم نیست ... دستم را بالا میاورم و روی دهانم میگذارم که صدای گریه ام ... صدای هق هق ام بیرون نزند ... اما نمیشود ....
دلم تازه جفتش را پیدا کرده نمیتواند بال بال نزند ....
ساکت نمیشوم ...
کلافه دستش را درون موهای بورش میکشد ....
دلم فریاد میزند ...
آغوشت را به رویم باز کن ماهان ....
اما او سختتر ازین حرفاست ... بدون توجه و بدون هیچ حرفی ازم میگذرد و پله ها را دوتا یکی بالا میرود ...
تمام بدنم اتش میگیرد ...
گوشه ی اپن کز میکنم ...
باز هم هق هق ...
چطور دلش امد ... ببین رها ... اینجا دیگه تمومه ... اون تورو تو بدترین شرایطتت رها کرد ...
اتش خشم و کینه ... اتش انتقام اورا رها نمیکند ...
چشمانم را میبندم ...
صدای نسیم کنار گوشم ترسیده میگوید : ای وای دستتون چی شده خانوم ...
سریع بر میخیزد برایم جعبه ی کمک های اولیه را بیاورد ....
صدایش در گوشم زنگ میزند : اه کجایی تو نسیم سه ساعته دارم دنبالت میگردم ...
سریع چشمانم را به دو چشم زمردی می اندازم ... نگاهم میکند ...
امید تازه ای میگیرم او نرفته بود .... او رفت که نسیم را بیاورد ...
لبخند عمیقی میزنم از ته دلم ...
وقتی که رفت لحظه ای به ادم بودنش شک کردم ...
کمی نزدیکم میاید ...
اخم ریزی میکند ... انگار دنبال چیزی میگردد ... جلوی پایم مینشیند ...
تو چشمام زل زده لبخند دیگری میزنم ...
نگاهش سمت دندونهایم میرود ....
اخمش باز میشود ...
گوشه ی لبش به سختی بالا میرود .... ولی خیلی سریع بلند میشود و شب بخیری میگوید و می رود ...
اینبار رفتنش خیلی قابل تحملتر از قبل بود ...
نسیم سریع دستم را میگیرد : خانوم با خودتون چیکار کردید ...
لبخند پر شیطنتی میزند : ولی خودمونیما این نگین دندونتون همه جا رونورانی کرده بود اقا حسابی رفته بود تو نخش ...
میخندم ...
بعد انجام کارهای نسیم ... دستم با دست دیگرم میگیرمو بلند میشوم ... به اتاقم میروم ..
مدتهاست که به سقف زل زده ام و خوابم نمیرود ... روی زمین تکیه به تخت مینشینم ...
هنوز نگاه قشنگش اما سرد سرد در سرم میگذرد ...
خدا چقدر باید بگذرد تا سردیه این نگاه ... این چشما از بین برود ...
دلم میخواهد خاطرات خوبم را مرور کنم ...
به سالها قبل میروم ...
.............................
اونشب سونیا نرفت و من مجبور شدم از خیر این خبر دست اول بگذرم ...
سونیا : ببخشید زحمت دادم بهتون ...
مادرم خیلی سرد جوابش را میدهد : خواهش میکنم ...
چشم غره ای به مادرم میروم ...
مادرمم مثل بچه ها مارا ترک میکند ...
سونیا : ببین من چه پررو هستم ... با اینکه خونوادت از من حالشون بهم میخوره ولی من از رو نمیرم ...
اخم میکنم : اینجوری نگو مامان اخلاقشه ...
با نیش خندی میگوید : مامانت اخلاقشه .... رویا چی؟؟؟ رامین چی؟؟؟
سعی میکنم بحث را عوض کنم ... وقتی سونیا را بدرقه میکنم ... برمیگردم داخل ...
مامان با اخم جلویم را میگیرد : رها این دختره دیگه حق نداره پاشو بذاره اینجا ...
با حرص میگویم : ای بابا من نمیدونم چه هیزم تری به شما فروخته ؟؟؟ انقدر ازش بدتون میاد اخه ؟؟؟
درحالیکه به سمت بالا میرود : حواست به خودت باشه .... بعدا پشیمون نشی ....


به سمت اتاق ماهان میروم ...
باید بفهمم خبر دست اول چی بوده ... در میزنم ...
صدای شادو سرحالش انرژیم را صدبرابر میکند ...
ماهان : بفرمائید ....
در را باز میکنم و وارد میشوم ....رئی تخت دراز کشیده و لب تابش روی شکمش قرار گرفته ...
لحظه ای با دیدنش دلم میلرزد ولی سریع خودم را جمو جور میکنم ...
با لبخند منحصر به فردش نگاهم میکند ...
میگوید : چیه نکنه اومدی از زیر زبونم حرف بکشی ... برو عزیزم برو که عمرا حرف بزنم ...
خنده ام میگیرد ...
میخندم و میروم سمتش ...
با نازو عشوه میگویم : ماهان جونم بگو دیگه ...
لب تابش را میبندد و کنار تخت میگذارد ... بهم اشاره میکند کنارش بروم ... خودش را کمی کنار میکشد ...
مینشینم دستم را روی شکمش میگذارم ... حس خوبی بهم دست میدهد وقتی دستم نرم روی تکه تکه عضلات شکم سفتش مینشیند ....
اب دهانم را به زور قورت میدهم ...
نگاهش روی دستم میلغزد ...
صدای رامین که از پایین میاید حواس جفتمان را از دست سردم که از حرارت بدنش در حال سوختن است میگیرد ...
رامین بلند میگوید : سلام بر اهالیه خانه .... سلام بر خانه ی خالی ...خوب میگفتید یه دختری چیزی میاوردم اگه میخواستید خونرو خالی بذارید ...
میزنم زیر خنده ... لبخند ارومی روی لبان ماهان جا میگیرد ...
رامین : ماهان ... رها .... مامان ... اه کجایید پس؟؟؟؟ اصلا حالا که اینطور شد من میرم با دوس دخترم میام ...مامان نگی چرا دختر اوردیا ...
صدای مادرم ارومش میکند ....برمیگردم سمت ماهان ...
نمیدانم ولی احساس میکنم چشمانش برق میزند ...
با لبخندی مهربون میگوید : رها چرا سونیارو رد نکردی بره ؟
با ناراحتی جواب میدهم :نمیشد گناه داشت ...
اخم میکند : نترس اون ازینجا بره تنها نمیمونه ....
درست میگوید ولی من ... لعنت به این سادگی ... لعنت به این دل رحمی ...
من : بگو دیگه ...
ماهان : یه شرط داره ....
من : چه شرطی؟
ماهان تکه ای از موهایم را در دست میگیرد : دیگه نمیخوام موهاتو کوتاه کنی... هیچ وقت ...
ازین توجهش هیجان زده میشوم ...
با صدای لرزونی میگویم : باشه ...
بلند میشود و کنارم مینشیند ...
دستش را دور کمرم حلقه ... حس میکنم الان است که از هیجان و لرزشهای پی در پی دلم غش کنم ....
این نزدیکی نفسم را حبس میکنم ... دمای بدنم بالا رفته ...
ماهان خیره در چشمانم : میخوام برم شمال چند وقتی استراحت کنم ... الان میخواستم برم پایین به بقیه بگم که همه باهم بریم ...
انقدر از شنیدن این حرفش خوشحال میشوم... که نا خواسته خود را در اغوشش می اندازم ...
سرم را بلند میکنم و ارام گونه اش را میبوسم ...
کمی که میگذرد نگاهش ... رنگ نگاهش تمام تنم را میسوزاند ...
با چشمان سبزش که حالا براق شده ... به چشمانم زل زده ...
دستم را شل میکنم ... هول شده ام ...
خجالت زده از جایم بر میخیزم ....
میگویم : خوب... چیزه ... من میرم پایین دیگه ...
سریع از در خارج میشوم ....
ارام به سمت پایین قدم برمیدارم ... حال عجیبی دارم حس قشنگی ...
به یاد نگاهش که میفتم موهای تنم سیخ میشود ...
رامین با لبخند نزدیکم میاید و در اغوشش فرو میروم ...
رامین : به .... خواهر گلم ...خوبی
اروم میگویم : ممنونم تو چطوری؟
سری تکان میدهد ...بعد از ساعتها پدرم امد و ماهان به همه ازین مسافرت حرف زدو موافقت همرو گرفت ..........


صبح زود قبل ازینکه مادر مرا بیدار کند ... خودم از شوق زیاد بیدار میشوم ...
ساعت نزدیک 6 است ... اول همه دوش اب گرمی میگیرم ... چندبار در حمام میخواهد خوابم برود ولی خودم را کنترل میکنم ...
ازکارهای خودم خنده ام میگیرد ...
ارایش خیلی ملایمی میکنم .... موهایم را اتو میشک که بلندیش بیشتر به چشم ماهان بیاید ..
حس خوبی دارم ...
حسی که بهم میگوید که ماهان هم مرا دوست دارد ...
موهای بلندم تا باسنم میرسد ...
پس از جمع کردن لباسهایم در چمدان کوچکی از اتاقم بیرون میزنم ...
چمهای گرد شده ی مادر و پدرم را که میبینم بلند میخندم ...
با لبخند سلام بلند بالایی میدهم و صبح بخیری میگویم ...
بابا: سلام دختر گلم چی شده سحر خیز شدی؟
گونه اش را می بوسم و کنارش مینشینم ...
میگویم : شما که شبا نیستید .... وقتیم میاید خسته ایدو سریع میری اتاقت ... منم دلم تنگ میشه خوب ... گفتم امروز زود بلند بشم بابای گلم رو ببینم ...
از ته دل میخندد ....
رو به مادرم میگویم : مامان گلم چطوره ؟
مامان : چه عجب یکی مارو دید این وسط....
پدرم با این حرف مادرم دستش را دور بازوهای ظریفش می اندازد و میگوید : کی میگه شما دیده نمیشی ؟؟؟ خودم چهار چشمی دیدت میزنم عزیزم ....
مادرم با شرم سرش را گرم کاری میکند ...
با صدای ارمین همه برمیگردیم سمتش ...
رامین : به به اول صبحی چه بوی دل و قلوه ای راه افتاده ...
همگی بهش سلام میکنیم ....
مادر : رامین برو ماهانو بیدار کن بیاد صبحانه بخوره ....
رامین بیخیال روی صندلی مینشیند و میگوید : بذارید بخوابه بابا ...
مادر : حال نداری نگو بذارید بخوابه ...
رامین با ناله میگوید : اااا مامان .... ترخدا اول صبحی گیر نده ...
مادر رو به من : رها تو برو مادر ...
از خدا خواسته بلند میشوم ... استرس به سراغم میاید ...
لعنتی چه سری است که هربار که میخواهم ببینمش این طور هیجان زده میشوم ....
ترس و خجالت را کنار میگذارم و در اتاق را میکوبم .... کاش میتوانستم با نوازش موهایش اورا بیدار کنم ...
صدایی نمی اید .... در را به ارامی باز میکنم ...
نیست .... روی تخت را دید میزنم ... صدای اب هم نمیاید .... پس کجاست ...
میخواهم از اتاق خارج شوم که صدای ارومی زیر گوشم زمزمه میکند : صبحت بخیر خانومی ...
نفس حبس شده ام را بیرون میدهم ... از ناگهانی بودن صدا کمی میترسم اما وقتی مطمئن میشوم که ماهان است ارام میگیرم ....
با لبخند برمیگردم و روبرویش قرار میگیرم ...
چشمانش لحظه ای نفسم ار کند میکند ...
به من زل زده .... نگاهش عوض شده .... دلم میپرسد : یعنی اونم منو دوس داره ؟؟؟؟
بعد از مدتی از نگاه خیره ی من سرش را پایین می اندازد و نگاهش را میگیرد ... و دوباره مرا نگاه میکند ...
نگاهش عوض میشود ... یه نگاه معمولی ... مثه همیشه ... چرا ؟؟؟ ... من اون نگاهش را بیشتر میخواهم ...
دلم با اون نگاهش زیرو میشود ...
میگویم : همه سر میزن اومدم صدات کنم صبحانه بخوری ...
می خندد ....
با لبخند مهربونی و پر از شیطنت میگوید : جریان چیه که سلام بلد نیستی؟؟؟
تازه یادم میاید که سلام نکرده ام ...سریع سلام میکنم ....
گونه ام را میکشد .... سمت در میرود ...
دستش را پشت کمرم میگذارد و مرا به سمت بیرون اتاق هدایت میکند ...
باهم خارج میشویم ... سمت میز میرویم ...
با شوخیهای ماهانو رامین صبحانه چند برابر میچسبد ....بعد از مدتی همه اماده میشویم ....
...................................
از تختم بلند میشوم . به دسشویی میروم ... دیشب تا صبح خواب به چشمانم نیامد ...
همش در خاطراتم یچرخیدم ... ساعت نزدیک 12 ... سریع صورتم را میشویم بعد از پوشیدن لباس از اتاقم خارج میشوم ....
سوزش دستم دیشب را به یادم می اندازد ...
میخواهم از در خارج شوم زیور خانوم گوشی به دست سمتم میاید ....
زیور : خانوم جا مادرتون ....
این جمله انقدر تعجب دارد که حتی چن خدمتکار دست از کارشان میکشندو به منو تلفن خیره میشوند ....


گوشی را میگیرم ...مادرم بعد از سالها مرا بیاد اورده ؟؟؟ یعنی چی؟؟؟
گوشی را کنار گوشم قرار میدهم ...
با صدای ضعیفی میگویم : بله ؟؟؟
مادرم با بغض : رها دخترم ....
بغض میکنم ...چقدر دلم برایش تنگ شده .....
چقدر دلم اغوشش را میخواهد .... اغوش گرم و مهربانش ...
با صدای لرزونی میگویم : مامان ...
مادرم گریه میکند .... دلم ریش میشود ...
قطره های کوچک به زور از چشمان بسته ام سرباز میکنند ...
مامان : رها دلم برات تنگ شده ... دختر تو کجایی اخه ...
من : منم همینطور مامان گلم ...
اه لعنتی بغض پشت بغض ...
میگویم : مامان منو تنها گذاشتید ...
با گریه میگوید : میخوام بیام باهاش صحبت کنم رها ... رها روی منو زمین نمیندازه ...
با اخم اشک هایم را پاک میکنم : نه مامان این کارو نکن من راحتم دارم زندگیمو میکنم ....
با حرص میگوید : چه زندگی ای دختر ... داری به پای کی حروم میشی اخه ...این زندگی نیست که این اسیریه ... میام باهاش حرف میزنم همینکه گفتم ...
بوق ممتد بهم می فهماند که قطع شده .......
واقعا هم این اسیریست ... نمیدانم دوره ی این حرفا گذشته اما من اینچنینم ...
همین چند کلمه هم ارومم کرد ... چقدر دلتنگم ...
از در خارج میشوم و سمت ارایشگاه حرکت میکنم ...
...................
رامین : رها ... تو با ماهان بیا که تنهاس منم راننده بابااینا ...
با خوشحالی قبول میکنم ... چی ازین بهتر که همسفر ماهان باشم ...
سریع میپرم روی صندلی ماشین و دررا میبندم ...
بوی عطرش همه جا پیچیده ... چشمانم را میبندم و از ته دل بوی عطرش را در ریه های خودم جا میدهم ...
ماهان سوار میشود : خوب مسافر کوچولو اماده ای؟؟؟
با خنده میگویم : مگه میخوای اپولو هوا کنی؟؟؟
لبخند میزند درحالیکه ماشین را به حرکت در میاورد موزیک ملایمی میگذارد ...
موزیک ملایم ... هطر ملایم ... این عطر سردش بدجور مرا گرم و کرخت میکند ...
سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم ...اما نمیخوابم ... میخواهم ازین باهم بودن نهایت لذت را ببرم ...
رو به ماهان که با اخم ریزی حواسش کامل به رانندگیست میگویم : ماهان ...
برمیگرددو حواسش را به من میدهد : جانم ؟؟
اوه ... دلم دوباره تلاش میکند بلرزد ... سریع ارومش میکنم ... رشته ی کلام از دستم در رفته ...
با کمی مکس میگویم : میدونی الان چی میچسبه ...
لب پایینش را به دندان میگیرد چشمانش را ریز میکند ... خدایا این مرد ته جذابیت است ...
میگوید : آمــــــــــــم خواب؟؟؟
میخندم : چرا خواب؟؟؟
ماهان : خوب قیافت نشون میده خوابت گرفته ...
بالبخند میگویم : نه بابا ادم تو مسافرت که نمیخوابه ... الان لواشک و الوچه میچسبه ...
میخندد : تو هنوز دست از سره این الوچه و لواشک برنداشتی؟
من : نچ ...
ماهان : باشه میگیرم واست کوچولو ..
هیچی نمیگویم فقط لبخند عمیق یمیزنم ..
بعد از کمی سکوت میگوید : رها یکم تغییر کردی ...
با ترس میگویم : یعنی چی بد شدم ؟؟؟
میخندد شاید بخاطر هول شدنه من است ...
ماهان : نه اتفاقا خیلی خانوم شدی .... یادمه وقتی بهت میگفتم کوچولو کلی دادو بیداد راه مینداختی ...
ذوق زده میشوم ...
من : ماهان چرا نمیاین تهران ...
ماهان : چرا اخرای تابستون برمیگردیم ...
خدایا میبینی چقدر من خوشبختم !!!!!!!!!!!!!
چند ساعت دیگه به ویلای ماهان رسیدیم ...
دستانم پر از لواشک و الوچه است ...
ماهان : بپر پایین ...
پیاده میشوم ... همه ساک به دست وارد ویلا میشویم .... رامین نیاده از در خارج میشود و در جواب مادر که میگوید کجا میروی با صدای زنانه ای میگوید : اوا دارم میرم افتاب بگیرم ....
میزنم زیر خنده نیامده شروع به شیطنت میکند .......


عادت شده برایم .... هرجا که وقتی پیدا میکنم ... هرجا که فرصتی داشته باشم برمیگردم به سالها قبل ... به خاطرات شیرینم ... حسرت تک تک لحظه هایش را میخورم ....
از خانه تا ارایشگاه ... از ارایشگاه به خانه ...
قبل از خواب ...
روزای تعطیلی ... جمعه ها ... تفریحم یاواوری خاطرات خوشم است ...
دل خوشیم اینهاست ... دست خودم نیست ...
وارد ارایشگاه میشوم ...
سلامی میدهم ... مانند همیشه لباسم را عوض میکنم .... فکرم خیلی مشغول است ...
میدانم که مادرم کار خودش را میکند ...
یعنی رویش را زمین نمی اندازد ؟؟؟؟
میترا :سلام مدیر محترم ارایشگاه اجازه هست وقتتونو بگیرم ....
با لبخند میگویم : اره بیا بشین انقدرم نمک نریز ...
میترا : میبینی ترخدا ... امروز سه تا عروس دارم .... تو الان باید به من روحیه بدی ... اونوقت میزنی تو ذوقم ...
مثل تمام این مدت که یاد گرفته ام سکوت کنم .... که یاد گرفته ام ذوق الکی نکنم ... فقط لبخند تلخی میزنم ...
یکی از همانهایی که تا مغزو استخوان طرف مقابلم نفوذ میکند ...
میترا : رها دلم خسته شد بسکه تورو اینطور مظلومو ساکت دیدم ... رها بیا از خر شیطون پیاده شو ...بیا و خودتو از این ....
دستم را بالا میاورم و میان حرفش میگویم : ترخدا میترا تمومش کن ... این حرفا فایده نداره ...فقط با این حرفا رابطمونو سرد میکنی .... من الان راحتم ... هه عجیبه من راحت دارم زندگیمو میکنم شماها ناراحتین ؟؟؟
میترا : اخه دختره خوب ....این چه راحتیه که ادم با زن دوم شوهرش تویه خونه زندگی کنه تازه عاشق شوهرشم باشه .... والا به خدا من تا الان از پا در اومده بودم ... نمیفهمم تو چرا اینکارو میکنی ؟؟؟ اخه صبوریم حدی داره بخدا ...
سکوت میکنم ... سخت است ... سخت نیست فاجعس ...
هه به سختی گفته زکی .. زندگی درین چهار سال برایم سخت نبود .... مرا درجا کشت ...مرا منزوی کرد ...
مرا دل مرده کرد ... با من کاری کرد که فراموش کردم حرف زدن را .... لبخند و زندگی را .... جنسیتم ...
هه زن بودنم ... از عشق متنفرم کرد اما لعنتی باز برگشت ... از تمام ادمهای دورو برم متنفرم کرد ...

من مرده ای متحرکم .... میترا در اغوشم میکشد .... و من دیگر نمیتوانم بغض کهنه ی همیشگیم را کنترل کنم ...
میگذارم زخم کهنه ی دلم سرباز کند ....
دلم درد میگیرد .... دلم ازین همه نامهربانی درد میگیرد .... ازین همه بی رحمی ....ازین همه بد بودن ...
از بی گناهی خودم ... از زجر کشیدنهایی که برایم عادت شده .... از تحقیر شدن ها ...
از زندگی پر از خیانت ...
وقتی سونیا و ماهان را درکنار هم میبینم .... کمتر از مردن ...
نفسهایی که میرود و باز میگردد ...
منیکه خیانت نکرده ام ... منیکه از اسمش هم حتی میترسم ...
ولی خدایا چرا به بدترین شکل به من خیانت شده ؟؟؟؟
پس عدالتت کجاست ای خدااااااااااااا ...
دلم به این خوش است که به چشمانش میخواهد نقاب بی رحمی ... بی تفاوتی .... نقاب پستی بزند ....
به چه جرم من ؟؟؟
مگر کجای داستان بودم ؟؟؟
خیلی وقت است .... که فریاد دلم را میشنوم که با تمام وجودش داد میزند : مرا رها کنید خسته ام ........


درباره :
برچسب ها : رمان دل خوش به بودنت ,
بازدید : 2425 تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1392 زمان : 10:15 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر) رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر)
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 25
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,560
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 727
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,560
  • بازدید ماه : 2,560
  • بازدید سال : 2,560
  • بازدید کلی : 11,709,132
  • مطالب