close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت سوم
loading...

رمان فا

مهتاب کنارم امده و مرا دلداري ميدهد ... از اغوش ميترا بيرون ميايم ... ميترا اشکهايش را پاک ميکند ... به سمت مشتريش ميرود .... با لبخند ميان راهش برميگرددو…

رمان دل خوش به بودنت قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2282 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:18 نظرات ()

مهتاب کنارم امده و مرا دلداري ميدهد ...
از اغوش ميترا بيرون ميايم ... ميترا اشکهايش را پاک ميکند ...
به سمت مشتريش ميرود .... با لبخند ميان راهش برميگرددو ميگويد : بسه ديگه بيا کمکم کن اين عروس خشکلو تحويل اقا داماد بديم ...
بلند ميشوم ... دنبالش ميروم ليستي سمتم مسگسرد ...
وسايلي که نياز دارد را برايش مياورم ..........................................

شروع بع اصلاح صورت دختر جوان ميکند ...صورت دختر از شدت درد درهم ميرود ...
روبه ميترا ميگويم :از کوهيار چه خبر؟
ميترا : هيچي بابا همش وله ...
خنده ام ميگيرد : چقدرم که براي تو مهمه!!!
ميترا : چرا بايد واسم مهم باشه شوهرم که نيس!!!!
لبم را با دندانم ميگيرم ... لبخند تلخي ميزنم ... حس حقارت وجودم را ميگيرد ...
ميترا که حالم را ميبيند سريع ميگويد : بخدا منظوري نداشتم يه وقت برداشت بدي نکني ...
اروم در جوابش ميگويم : نه ...
ميخواهد سنگيني جو را کم کند : خسته شدم بابا ميخوام يه مدت بدون هيچ پسري زندگي کنم ...
سرم را تکان ميدهم ...
ميترا : شب مهمونيه نمياي؟؟
سري به نشانه ي نه تکان ميدهم : نه ...
ميترا : مهمونيه کوهياره ماهانم هستا!!
کمي فکر ميکنم ...براي چه بايد بروم ... بروم که حسرت بودن در کنارش را بخورم ...
ميترا : اه بيا ديگه يه بار شد ما يه چيزي بگيم شما نه نياري؟
انقدر اسرار ميکندد که صداي دختر در ميايد :قبول کن مهمونی که خوبه ...
به ناچار قبول میکنم ... میترا بشکنی میزند و میگوید : ایول پس از همینجا باهم میریم ...
شانه ای بالا می اندازم و به طرف میز میروم ...
روبه بچه ها میگویم : کیا غذا سفارش میدن ؟؟
به تعدادشان سفارش میدهم ... غذارا باهم میخوریم ...
میترا : مهتاب موهای رهارو یکم فر کن ...
میخواهم اعتراض کنم که سریع میگوید : خفه بشین سرجات ...
خندم میگیرد وقتی حرص میزند دوست داشتنی تر میشود...
به لطف خبرهای دست اول و شرطی که ماهان برایم گذاشت موهایم تا زیر باسنم رسیده ...
چه روزهای خوبی بودند ...
.......................................
همه در کنار هم در ویلای زیبای ماهان شام میخوریم ....
رو به ماهان میگویم : کنار دریا جایی هست که مطمئن باشه میخوام تنها برم ...
کمی فکر میکند : آم اره از در که بری بیرون سمت راست ویلا پر از صخره های بلنده ... این اطرافم ویلا نیست فقط ویلای مائه...
کمی سکوت میکندو دوباره میگوید : الان میخوای بری؟
من : نه فردا بعد از ظهر ... البته الانم خوبه میاین بریم ؟؟؟
مامان : منکه اصلا حسشو ندارم ....
بابا : منم که بدون خانومم اب نمیخورم ....
میخندم ...
رامین : منم که ماشالا هزار ماشالا همیشه پایه ثابتم ...
بعد رو به ماهان میگوید : کاش ارزو رو اورده بودی من تنها نبودم ...
ماهان با جدیت میگوید : درس داشت ...
خیلی خانواده اش را دوست دارد ... ارزو را مثل بت میپرستد ... پدرش هم به شدت برایش عزیز است ...
ولی مادرش ... مادر ناتنیه ماهان است ... مادر خودش مرده ... زن بدی نیست ... بهش احترام میگذارد اما نه به اندازه ی پدرو خواهرش ... فوق العاده روی این دو حساس است ...
بعد از خوردنه شام سه نفری به دریا میرویم ......


به جرات میگویم که اون سفر یکی از بهترین قسمت زندگیم بود .... که هنوزم با یاد اوری اون دلم از ذوق غش میرود و با تک تک لحظه هایش لبخند بر لبانم نمایان میشود ....
میترا :به به ببین مهتاب خانوم چه کرده ...
میترا 28 سالش است و با اخلاق خوبی که دارد همه را شیفته ی خودش میکند ....
مهتاب : میتراجون ارایشش با خودت ...
قبل ازینکه بخواهم مخالفت کنم و از جا بلند شوم مهتاب دستانم را از دو طرف میگیرد و میگوید : آ آ نداشتم .... حیف این موها نیست ... کم ارایشت میکنم ...
با خوردن پودرهای پنکیک به صورتم میدانم که دیگر جای هیچ حرفی نمانده ....
میترا : مهتاب برو یه لباس خوشکل و مامان براش بیار ...
صدای قدم های مهتاب را میشنوم که به طبقه ی بالا میرود ...
میترا : خبالت راحت غلیظ نمیکنم که ماهان جونت به دلش نشینه ...
لبخند ارومی میزنم ...
میترا همیشه به خودش میرسد .... به طوریکه هیچکس باورش نمیشود که 28 سالش باشد .... برایم جالب است که با وجود اینکه سنش کم میزند همیشه سن واقعیه خودش را میگوید و سعی ندارد خودش را گول بزند ...
در سن 20 سالگیش با پسر خاله اش ازدواج میکند که همدیگر را بی اندازه دوست داشته اند ولی بخاطر یک تصادف میلاد را از دست میدهد ... ولی میترا فقط کمی زخمی میشود و هنوزم جای زخمی روی دستش وجود دارد که گاه و بی گاه نگاهش به سمتش کشیده میشود و در فکر فرو میرود ...میلاد را به یاد میاورد ... گاهی که دردو دلش باز میشود از میلاد برایم میگوید ...ازینکه تا بحال هیچ مردی مانند او برایش نبوده ...
ارایش که تمام میشود از جا بر میخیزم ....
نگاهم به دستان مهتاب میرود که لباس دکلته ی مشکی رنگی در دستش گرفته ...
سادگیه لباس توجهم را جلب میکند ...
اولین چیزی که برای رفتن به این مهمونی بدون مخالفت قبولش میکنم ...
به سمت اتاقس میروم و لباس را میپوشم ...
بیرون میایم ....
میترا : وای عالی شدی...
مهتاب : اره خیلی بهت میاد ...
لبخند میزنم ...
میترا : من میرم اماده بشم شما هم زود کاراتونو بکنید تا بریم ...
بعد از مدتی سه تایی حاضرو اماده سوار ماشین میترا میشویم ...
سیستم را روشن میکند ....
استرس دارم ...
فقط به این فکر میکنم که عکس العمله ماهان چی ممکن است باشد ...
یه حسی بهم میگوید همه چیز خراب میشود ...
ماشین را جلوی خانه پارک میکند ... لحظه ای به سرم میزند جا بزنم و برگردم ... اصلا به این خانه و ادمهایش نمیخورم ...
میترا چنان دستم را قاطع در دستانش میگیرد که نمیتوانم زبان باز کنم و بگویم که به غلط کردن افتادم ...
جلوی در میایستیم ... زنگ میزند ....
قلبم میخواهد از سینه ام بیرون پرت شود ...
در که باز میشود سه تایی وارد میشویم ...
دستان یخ زده ام را از دست میترا در میاورم ...
صدای موسیقی هم زمان با ورود ما قطع میشود .... اه لعنت بر این شانس ...
در سکوت همه نگاه ها بر روی ما میلغزد ... بیشتریا با کنجکاوی مرا نگاه میکنند ...
با خودشان میگویند یه تازه وارد ...
کوهیار سمتمان میاید و رو به میترا میگوید : سلام عزیزم ...
نزدیک میترا میشود و بوسه ی ارومی روی گونه اش مینشاند ...
با لبخند میگوید : معرفی نمیکنی ؟
موزیک پخش میشود اما انقدر اینها کنجکاوند که سریع قطعش میکنند ...
هول میکنم ...
سنگینی نگاهش را روی خودم حس میکنم .... از همین فاصله ... از بین این همه بو .... بوی عطرش را به سادگگی حس میکنم ...
بر میگردم سمتش .... نگاه سبزش در چشمانم میلغزد ....
بدون توجه به میترا که میگوید : معرفی میکنم عضو جدید گروهمون رها ....
اخم هایش وحشتناک درهم میرود ....
سرم را سریع از ترس پایین می اندازم ...
با سقلمه ی مهتاب دو مرتبه سر بلند میکنم ....
چشمانم در چشمان از حدقه در امده و پر خشم سونیا ثابت میماند ....
صدای پسری میگوید : خوش اومدی به جمعمون رها....
زیر لب تشکری میکنم ...
بوی عطرش نزدیک میشود ... وحشت میکنم ...
مچ دستان ظریفم را در دستان محکم و قویش میگیردو در مقابل چشمان متعجب همه مرا دنبال خودش میکشاند و از ان خانه بیرون میبرد ....


از اپارتمان خارج میشویم ... مثل همیشه از خشم و جذبه اش وحشت دارم ...
در ماشینش را باز میکند و مرا پرت میکند توی ماشین ..
با ذوق درون ماشینش را نگاه میکنم ... مثله ندید بدید ها دستی روی کنسول و داشبورد میکشم ....
باورم نمیشود مرا به ماشینش راه داده ...
با صدای وحشتناک لاستیک ها حواسم را به ماهان میدهم ...
با فریاد بلندش مو بر تنم سیخ میشود ...
ماهان : غلط کردی اومدی تو مهمونیه کوهیار ....
اب دهانم را به زور قورت میدهم ....
دستش را با عصبانیت روی داشبورد میکوبدو فریاد میکشد : زیادی بهت رو دادم برام شاخ شدی ... تو خیلی گ.و.ه خوردی پاتو گذاشتی تو همچین ... خونه ای - هه رها عضو جدید گروه ... با اجازه کی ... هان ؟؟؟
فریادش بند دلم را پاره میکند : هان ؟ لالی چرا حرف نمیزنی ؟؟؟ با اجازه ی کی پاشدی اومدی تو اون خراب شده ....
بغضم میترکد ....
عصبی تر میشود : گریه نکن ... حالم از گریه کردناتون بهم میخوره ... من خیلی وقته دلم رحم نمیاد ... میگم بت گریه نکن ...
اما من نمیتوانم ... خدایا خودت شاهدی دل من نمیخواهد کسی را به رحم بیاورد ... خدایا خودت میدانی دلم به حال خودم میسوزد ...
جلوی در حیاط نگه میدارد و دستش را بی وقفه روی بوق فشار میدهد ...
باغبان در را سریع باز میکند ....
صدای ترمز ماشین ... صدای لاستیک ها قلبم را به درد میاورد ...
میخواهم پیاده شوم اما میترسم... میترسم ....
از ماشین پیاده میشود و به سمت من میاید .... در را باز میکند و مرا به دنبال خودش میکشاند ....
تعادلم را از دست میدهم ولی انگار هیچی نمیفهمد ...
انقدر عصبیست که حواسش به دست پاره شده ام نیست ...
سوزش دستم تا عمق وجودم را میسوزاند ...
زخمم سرباز کرده و خونش روی سرامیک های گران قیمت سفید رنگ چکه میکند ...
انقدر عصبی شده که حواسش به هیچی نیست .. هیچی ... نه به دست خون الود من که از دردش در حال مرگم نه به مجسمه های بزرگ و عتیقه ای ه با خشم پرتشان میکند ...
همه مات و مبهوت مارا نگاه میکنند ...
مرا به اتاقمان میبرد .... همان اتاق دونفرمان ...
همان که روزی مرا در اغوش میکشیدو با عشق میبردم سمتش ولی الان با زور ....
روی تخت پرت میشوم ...
نمیخواهم ....خدایا نمیخواهم بنشینم روی این تخت ....
این تخت نجس است ...
این تخت شبهای شوهر مرا با دوست صمیمی ام دیده ...
نه ...
زجه میزنم ... نمیخواهم ................


دستش به سمت کمربندش میرود ....با خشم بازش میکند .... در یه حرکت سریع بلیزش را از تنش در میاورد ...
چشمانم روی سینه ی مردانه ی برنزه شده اش میچرخد .... دستم را بالا میاورم ... دست دیگرم را فشار میدهم تا خونش بند بیاید ...اما نه که نمیاید تازه بدتر میسوزد ....
ماهان : حالا نشونت میدم انگار یادت رفته کی هستی ....نشونت میدم که موهاتو صورتتو اینجوری درست نکنی با این لباس بلند شی بیای مهمونی .... ازادت گذاشتم هر غلطی دلت میخواد میکنی ....
دستش میرود سمت دکمه ی شلوارش اما من ....
فقط من و دلم به یک چیز فکر میکند .... به اینکه زودتر از روی این تخت بلند شوم .....
از این تخت متنفرم ....
انگار تمام روابط سونیا و ماهان از جلوی چشمم میگذرد ....
خودم را پرت میکنم پایین ....
میخواهم کز کنم گوشه ی اتاق و به درد خودم ناله کنم ... اما دستم را میگیرد .....
با یه حرکت مرا بلند میکند و به جای قبلم برمیگرداند ...
روی همون تخت لعنتی ...
در دل میگویم ...
ارام ارام ...
مینالم ....
میخواهی تنبیه کنی ..... کافیست مرا رویاین تخت رها کنی ....
دردش از کتک ...
از تجاوز برایم سنگینتر است .....

...................................
- : میدونی چیه ؟؟؟
با لبخند نگاهش میکنم ... چهره اش در زیر نور مهتاب ... فوق العاده شده ...
سرم را تکان میدهم : چیه ؟
صدای دریا ... بوی عطر اب ... بوی عطر بی نظیر این مرد دیوانه ام میکند ...
ماهان : رها منم یه تغییراتی رو تو خودم حس میکنم ...
چقدر صدایش دلنشین است ...
ناخوداگاه نزدیکترش میشوم ...
سکوت میکنم .. میخواهم حرف بزند ....
ماهان :یه حس جدید رو حس میکنم ....
لبخندی پر معنی میزند ... قشنگ است مطمئنم معنیه این لبخند را فهمیده ام ....
تکه ای از موهای بلندم را در دست میگیرد ... چشمانش براق و نورانی شده ....
ماهان : حسه قشنگیه ... خیلی دلنشینه .... نمیدونم چطور بگم ....
دو گوی سبز رنگش را به چشمانم می اندازد ....
ادامه میدهد : تو میفهمی من چی میگم نه ؟؟؟
بغض دارم از خوشحالی ... نمیدانم ... دلم میگوید این یه اعتراف است ... یه اعتراف غیر مستقیم ....
سرم را پایین می اندازم .... لبم را به دندان میگیرم ...
چانه ام را در دستش میگیرد سرم را بالا میکشد ....
سرش را کمی کج میکند و خیره نگاهم میکند .... اولین قطره ی اشکم خوشحال میچکد ...
چشمان اشکیم چشمان وحشیش را تار میبیند ....
اروم زیر لب میگویم : میفهمم ... میفهمم چی میگی ...
برق چشمانش دوبرابر میشود ....با لبخندی از ته دل به نگاه کردنه چشمانم ادامه میدهد ....
صورتم را بین دو دستش میگیرد با اخم کوچکی میگوید : وروجک این اشکا از خوشحالیه دیگه .... اره ؟؟؟
اشکی که میچکد را با سر انگشتش از صودتم پاک میکند ....
با لبخند میگویم : اره ....
خوشحال میشود ...نزدیکم میشود ... انگار میخواهد ببوستم ....ولی خیلی سریع دور میشود و فاصله میگیرد ...
دستش را دراز میکند و دستم را در دستش میگیرد ... از جا بلندم میکند و با هم به سمت ویلا میرویم ...
و من حال خودم را واقعا نمیفهمم ........


درد بدی زیر دلم میپیچد ... بعد از سالها ... منو ماهان ... منو شوهرم ... کنار هم خوابیدیم ...
یه هم اغوشیه پر از درد ... پر از خشونت ...
گلویم از بغض میسوزد .... از درد دلم چشمانم باز نمیشود ...
چطور دلش امد .... چطور بخاطر یه مهمانی اینطور کرد ... چطور سونیا میتواند در ان مهمانی برود ...
ولی من نمیتوانم !!!!
چطور او میتواند ... او میتواند ....سخت است ... حتی گفتنش برایم سخت است ...
چطور میتواند هم اغوشیه گرم ماهان را داشته باشد ...
ولی من ....
گریه میکنم ... دلم فشرده میشود ...
دلم پر از درد است ...
یادم میاید روی اون تخت نحس بودم ....سریع چشمانم را باز میکنم ....
بوی سیگار و بوی عطرش هم زمان بینیم را نوازش میکند ...
فعلا نمیتوانم بهش فکر کنم ... فعلا نمیتوانم ازین بوها ارامش بگیرم ....
فعلا این عشق برایم تنفر انگیز شده ...
ولی میدانم لعنتی از بین نمیرود و دوباره مثه قبل میشود ...
گوشه ی اتاق قامت خمیده اش دلم را میلرزاند ....
لعنت به تو رها ... لعنت بهت که با این همه ظلم باز هم کوتاه نمیایی .... لعنت به این عشق که از بین نمیرود هیچ تازه بیشتر میشود ....
سرش را بلند میکند تا مرا میبیند سریع سمتم میاید ....
کنارم می ایستد ... بغض میکنم ...
ماهان : رها ....
صدای عشقم بغض دارد ... سوز دارد ... باید کمی خوشحال باشم ...
ماهان : رها متاسفم ....
سرش را پایین می اندازد ... پشیمان است یعنی ؟؟؟
با صدای خسته ای میگویم : من کجام ؟
ارام میگوید : بیمارستان ...
از خوشحالی خنده ی صداداری میکنم .... با تعجب نگاهم میکند ....
انقدر از ته دل میخندم که چشمانم اشکی میشود ....
میترا کجاست ؟؟؟؟ میترا کجاس که ببینه دلش نمرده ؟؟؟ او هنوز دل دارد وگرنه اشکی نداشت ...
ماهان : خوبی رها ؟
نگاهش میکنم .... حتما فکر کرده دیوانه شدم !
من : اره ... تا وقتی روی اون تخت نباشم خوبم ....
میدانم منظورم را نفهمیده ... حتما فکر میکند بخاطر اون ارتباط مسخره میخواهم روی ان تخت نباشم ....
دلم بگذار مثل همیشه سکوت کنم .... بگذار نفهمد چه زجرهایی از صدای تخته های ان تخت کشیده ام درحالیکه در ان اتاق ... روی ان تخت نبوده ام ....درحالیکه کس دیگری جای من بوده ....
پرستاری داخل میشود ... بعد از چک کردنه سرم با لبخند مهربانی میگوید : خوبی؟
میخندم و سکوت ....
بعد از انجام دادن کارهایی میگوید : خوب استراحت کن فردا صبح مرخصی ...
سرم را تکان میدهم : ممنون ...
از اتاق خارج میشود ...
ماهان هم بیرون میرود ... با این همه بلایی که به سرم اورده باز هم مرا نمیخواهد ...
نسیم به اتاقم میاید ...
چشمانم را میبندم ... ارام به خواب میروم ......


از خواب بیدار میشوم ... افتاب صبح چقدر میچسبد ...
صدای امواج دریا بهم انرژی میدهد ... سمت حمام میروم ...دوش ایستاده ای میگیرم ... بعد از زدن موس به موهایم انهارا به حالت فر در میاورم ...لباس زیر ست صورتی رنگم را میپوشم .... تیشرت و شلوار اسپرتی هم رویش ... به سمت پایین میروم ...
مادر در حال درست کردنه غذاس پدر هم پشت میز نشسته ...
سلام میکنم .... هر دو با لبخند جوابم را میدهند ...
میگویم : پس رامین و ماهان کجان ؟
پدر نگاهی بهم میکند و میگوید : باهم رفتن یکم برای خونه خرید کنن ... ماهان گفت اماده باشی اومدن میخوان برن لب دریا ...
سرم را با خوشحالی تکان میدهم ... بعد از اعتراف غیر مستقیم دیشب منتظرم زودتر ببینمش ...
میخواهم نگاهش را ببینم و برای خودم تعریفش کنم ...
صبحانه میخورم و به اتاقم میروم مانتوی خنک و سفیدی همراه با شلوار برمودای بنفش تن میکنم ... شال صورتیه کمرنگی سرم میکنم ... موهیام را هم باز میگذارم ... البته بعد از نگاه کردن به افتاب داغ بیرون نظرم عوض میشود و گل سری برمیدارم و موهایم را بالای سرم میبندم ... بعد از برداشتن کیفم از اتاقم خارج میشوم ...
رامین و ماهان هم امده اند ... ماهان برمیگردد سمتم ...
نگاهش عوض شده ... نگاهش با وقتیکه گاه و بی گاه براق میشد یکی شده و الان کاملا برق میزند ...
لبخندی از ته دلم بهش میزنم ... میخندد ...
جلو میروم ...
با هردو سلام میکنم ...
ماهان : سلام خشکل خانوم ... اماده ای ...
با ذوق میگویم : بله که امادم ...
سریع یادم میاید چیزی را جا گذاشته ام ... میخواهم برگردم به اتاقم که ماهان دستم را میگیرد ...
ماهان :کجا ؟
من : یه چیزی جا گذاشتم برم بیارم ...
با لبخند پر شیطنتی میگوید : میخوای روغن برداری؟
لب به دندان میگیرم و میگویم : اره از کجا فهمیدی ...
ماهان : پس درست حدس زدم ... پلاستیک قرمزه از تو بود ؟
من : اره ...
ماهان : همه روغنا ریخته بود ...
با حال زاری میگویم : نه ...
میخندد و گونه ام را میکشد : چرا ...
پلاستیکی جلویم میگیرد : بیا الان که رفتیم بیرون واسه خونه خرید کنیم یهو یادم اومد برات گرفتم ...
با خوشحالی میگویم : وای مرسی ماهان خیلی ماهی بخدا ....
با پرویی میخندد : اینو که میدونستم یه چیز جدید میگفتی ....
صدای رامین نمیگذارد تلافیه حرفش را سرش در بیاورم ...
رامین : بریم دیگه سه ساعته علافه شمائیم ...
باهم از ویلا خارج میشویم ...
رامین : بچه ها شما جلو برید من با ماشین خودم میام با یکی از دوستام قرار گذاشتم سوارش کنم میام دنبالتون ...
سوار ماشین ماهان میشوم ... دلم میخواهد از دیشب بگوید ...
با خودم میگویم شاید حرفایش را به خود گرفته ام ... نکنه اصلا اعتراف نکرده باشد ....نکنه شیطنت باشد ؟
اما نه ... نگاهش چیز دیگری بود .... حرفایش صداقانه بود ... ولی کاش مرا مطمئن میکرد .... در راه سکوت میکنیم ...
هر دو انگار به یک چیز فکر می کنیم ......


دوروزی میشود که مرخص شده ام ... اون روز بعد از ورود نسیم به اتاقم دیگر ندیدمش ...
نگاهم را از سقف میگیرم .... از جا برمیخیزم ...
میترا و مهتاب تلفنی حالم را پرسیدند ... خوب است که درک میکنند هیچکس حق دیدنم را ندارد ...
بعد از دوروز حمام رفتن چقدر میچسبد ...
دوش میگیرم هنوزم کمی دلم درد میکند ... بعد از خشک کردنه موهایم پایین میروم ...
امروز جمعه است ... پله هارا ارام ارام طی میکنم ...
سر میز نشسته ... خونه چقدر سوت و کور است ...
زیر لب سلام ارامی میدهم و صندلیه کناریش را انتخاب میکنم ...سلام ارامی میکند ...
لیوان ابی پر میکنم و سر میکشم ... سنگینیه نگاهش را حس میکنم ... خیلی گرسنم شده ...
ساعت از 1 گذشته و من خواب بودم ...
میخواهم شروع کنم به خوردن که از جایش برمیخیزم ...
در دل فریاد میزنم ... نه ... نرو ... اما میرود ...این پس زدنهایش برایم تلخ است ... اشتهایم کور میشود ...
دیگر میلی به غذا ندارم ...کمی با سالاد بازی میکنم ... هرچه سعی میکنم خودم را به میل بیاورم نمیشود ...
چنگالم را هل میدهم در بشقاب و کلافه از جایم بلند میشوم ... گوشیه مبایلم را برمیدارم ... شماره اش را میگیرم ...
چقدر دلم برایش تنگ شده ...
دلم برای صدایش ... برای اغوشش یه ذره شده ...
صدایش در گوشی میپیچد : الو رها ؟ خودتی!!!
اروم میگویم : سلام ... اره ... خودمم ...
صدایش گرفته میشود : دلم برات تنگ شده ته تغاری ...
میخندم : خوبی ؟
میگوید : مگه میشه بد باشم ... بعد این همه مدت دارم صدای خواهر کوچولوی ناز نازیمو میشنوم ...
سکوت میکنم و بغضم را فرو میدهم ...
رامین : خیلی بی معرفتی رها ...
چقدر دلم برای دیدنشان پر میکشد...
من : میترسیدم زنگ بزنم ...
رامین : میدونم ... میدونم چی میگی ... دلم میخواد ببینمت ...
صدای در اتاق ماهان میاید هول میکنم : رامین بهت زنگ میزنم ...
و سریع قطع میکنم ... بلافاصله مبایلم زنگ میخورد ...
صدای تپش تند تند قبلم را میشنوم ...
جواب میدهم : سلام خوبی میترا ...
بوی عطرش را میفهمم ... نزدیکم امده ...
میترا : سلام دختر تو هنوز زنده ای؟
من : مگه باید مرده باشم ...
صدای قدمهایش پشت سرم خاموش میشود ... خودم را به اون راه میزنم که انگار متوجه ی اومدنش نشده ام ...
میترا : میای بریم بیرون میپوسی تو اون خراب شده ها ...
من : نه نمیتونم بیام ...
سیاست زنانه ام را به کار میگیرم : اخه ماهان خونس دلم نمیاد تنهاش بذارم ...
میترا : اه خاک بر سرت ... رها لیاقت نداری ... تو هنوز از رو نرفتی .... حالا ارایشگاه چی میشه ؟
من : نمیدونم باید با ماهان صحبت کنم اگه اون دوست نداشته باشه نمیام دیگه ....
میترا : باشه پس خبرشو بده فعلا کار نداری؟
من : نه قربونت مرسی که زنگ زدی ...
میترا : خواهش میکنم عزیزم خدافظ ...
من : خدافظ...
بعد از خدافظی با میترا برمیگردم سمتش و هن بلندی میکنم ...مثلا از حضورش ترسیدم ...
با اخم نگاهم میکند .... تمام مظلومیتم را در نگاهم میریزم ...
به این اخم های همیشگی عادت کرده ام ...
با صدای گیرا و جذابش و با جدیت و جذبه ای که جذابترش کرده میگوید : کی بود ؟
چشمانش کمی رنگ به رنگ میشود ...
با لحن مظلومانه ای میگویم : میترا ...
پوفی میکشد و با اخم میگوید : ازین دختره خوشم نمیاد ...
این یعنی رابطه ام با میترا تمام شود هر چه زودتر ...
بسته ای جلویم میگیرد : بیابگیرش .... کم بود بگو ...
بسته را از دستش میگیرم : ممنون هنوز پولای قبلیو دارم ...


ماهان : دیگه لازم نکرده بری ارایشگاه ....
از کنارم میگذرد قبل ازینکه برود سمتش میدوئم و بازویش را میگیرم ...
با خشم برمیگردد سمتم ... دستم شل میشود ...
نگاهش روی بازو و دستم میلغزد ....
دستم را میکشم و میگویم : تو خونه حوصلم سر میره ...
با اخم وحشتناک همراه با لحن کنایه داری میگوید : برو یکم بزک دوزک کن و با میترا خانوم برو مهمونی ... هه حتما ستاره ی جمع میشی ...میترا هم که استاده برو هرجا به مشکل خوردی ازش کمک بگیر ...
نگاه دلخورم را بهش میدوزم ....
صدایش کمی بالا میرود خودم را جمع میکنم : که چی ؟ ... فکر کردی واقعا اینجا خونه ی شوهرته و منم شوهرتم و قراره کلی بهت محبت کنم ؟؟؟ نه عزیز من اینجا من شوهر نیستم زندان بانم ... همینم که میذارم واسه خودت بری بیرون هوا بخوری از سرت زیاده ....
بغض میکنم .... راست میگوید ...
برمیگردم و با قدم های شل و وارفته راه میفتم سمت اتاقم ... صدایش را پشت سرم میشنوم ...
که میگوید : حالا حالاها باید تقاص پس بدید ....
صدای قدم های محکمش که به سمت بیرون میرود را میشنوم ...
من میمانم و خانه ای پوچ و سوت و کور ....
زندانی که مرا به خاطر جرم دیگران اورده اند ...
زندانی که زندانبانش همه دنیای من شده ....
بسته ی پول را داخل کشوی میزم میگذارم ...
صدای پاشنه های این زنیکه را میشنوم که وارد اتاقم میشود .... همه چیزم را گرفته از رو هم نمیرود ....
بدون اجازه ام پا گذاشته در حریم شخصی و شوهرم .... باز هم ولم نمیکند ....
با حرصو عصبانیت برمیگردم سمتش و با عصبانیت فریاد میزنم : این اتاق در نداره ؟
نیش خندی میزند و جلو میاید : چرا داره ولی ازون جاییکه این خونه مال منه هر جا که بخوام پا میذارم .. کاریم به درو دیوارش ندارم ...
مثله خودش با نیش خند میگویم : ءءءء ... که اینطور ... خوب بذار یه چیزی رو حالیت کنم ....
با قدمهای بلندی و با بدنی صاف به سمتش میروم و با صدای پر غروری میگویم : خانم اول این خونه منم ....
میزند زیر خنده ... قهقه اش بلند میشود ....
با بدجنسی تمام میگوید : خوب خانوم اول چیا داری که ثابت کنی حرفتو ؟ اهان حواسم نبود شناسنامت اره ؟ تو جز اینکه اسم مسخرت توی شناسنامه ی ماهانه هیچی دیگه نیستی .... هیچی ...
میخواهم جواب دهم ولی چه بگویم ... نه واقعا چه باید بگویم ؟؟؟!!!!!!!!
صدایش میخکوبم میکند : مشکلی هست ؟
رو به منو سونیا ... مگر نرفته بود ....
سونیا با عشوه و ناز و صدایی که میخواهد بگوید بغض دارد : ماهان میبینه اومدم بهش بگم شب مامان میخواد بیاد اینجا تو گفتی نیاد بیرون سرم داد میزنه ...
از شدت حرص لبم را گاز میگیرم ....خودش را تو بغل ماهان جا میدهد ... وای خدای من ... سرم را برمیگردانم .... نمیتوانم .... از دیدن این صحنه ها نفسم بند میاید ....گلویم میسوزد ....ازین همه پستی میسوزد ... این زن از شیطان هم پستتر است ...
ماهان رو به سونیا : عزیزم میشه تنهامون بذاری؟
اشکم میریزد ....لعنتی ها ... میخواهند مرا ذره ذره بکشند ....
شوری خون را حس میکنم ... انقدر لبم را فشار دادم که دندان میان لبم جا باز کرده و در نمیاید ....
صدای بیرون رفتنه سونیا را میشنوم ....
نزدیکم میاید و پشت سرم میایستد ... خدا چقدر دلم برای یه تکیه گاه تنگ شده ...
دلم برای اغوشی محکم و امن ....
ماهان : ببین من بیکار نیستم که دنبال شما دوتا باشم و مثله خاله زنکا به دعواهاتون گوش بدم ... سعی کن باهاش کل کل نکنی ....
با حرص برمیگردم سمتش : اون هرکاری دوست داره میکنه .... سرشو مثله گاو میندازه پایین میاد تو اتاقم ....
جدی میگوید : حوصله ی بحث کردن ندارم ... بهتره موقعیتت یادت بیاد .....
خشم به سراغم میاید و میگویم : انقدر موقعیتمو تو سرم نزن ...
به سمتش قدم برمیدارم درست روبرویش میگویم : اخه من این وسط گناهم چی بود ؟؟؟ ماهان نگاه کن منم رها ... توهم انگار یادت رفته من کیم ؟؟ ... من برات کی بودم ؟
اخم هایش درهم میرود ... محکم بازویم را چنگ میزند : گوشاتو خوب باز کن .... یه بار دیگه هم این جمله رو برات گفتم ... ولی انگار تو نمیفهمی ...
چشمانش رنگ نفرت میگیرد ...
به قدری نفرت زیاد است که چشمانم را میسوزاند ....
فشار دستش خیلی زیاد شده ....
جمله اش رعشه بر جانم می اندازد : دوباره تکرار میکنم برات ... رها برام مرده .... همون 5 سال پیش ... همتون برام مردید ... ازت متنفرم ... وقتی نفرت جای عشقو بگیره هیچ وقت از بین نمیره ... رها من حتی از اسمتم بدم میاد ...
مرا به سمت خودش میکشد و نگاهش روی تک تک اجزای صورتم میچرخد : این چشما ... این لبا دیگه هیچ جز نفرت برام نداره .. هیچی جز اینکه حالمو بهم میزنه ....
تو یه حرکت مرا سمت عقب هول میدهد ....
بعد از گفتن : مامانم شب میاد اینجا حواستو جمع کن نبینتت .... از در خارج میشود ...


حالم خراب است ... انقدر که نمیدانم باید چکار کنم ... نفسهایم کند شده ... خدایا اصلا مرا میبینی؟ ... نفسهای کندم به گریه تبدیل میشود ... روی مبل کناریم مینشینم .... باز هم درو دیوار اتاقم با ترحم بهم نگاه میکنند ...
روی مبل مچاله میشوم ... انقدر مچاله که تمام بدنم گرد شده و بهم میچسبد ....
.....................
بعد از سوار شدن قایق و جت اسکی .... که حسابی ذوق زده ام میکند به سمت ویلا برمیگردیم ...
برخلافه تصورم که فکر میکردم رامین دوستش دختر است اما پسری به اسم سپهر بود ... درست مثله رامین شوخ و شیطون ...
قبل از رسیدن به ویلا به ساعت نگاه میکنم ... نزدیک 4 است ...
رو به ماهان میگویم : ماهان اونجا که گفتی مطمئنه نگه میداری من پیاده بشم ؟
با شیطنت و لحنی زنانه میگوید : میخوای افتاب بگیری هانی؟
صدای خنده ام ماشین را پر میکند .... حتی تصورش هم خنده دار است که ماهان با این تیپ و هیکل و صدای کاملا مردانه با لحن زنانه حرف بزند ....
جدی میگوید : کنجکاوم کردی دختر ... خوب بگو میخوای چیکار کنی اونجا ...
نمیتوانم دروغ بگویم ان هم به این مرد : می خوام افتاب بگیرم ...
لبخند زیبایی میزند ...نا خداگاه لبهای منم به خنده باز میشود ...
خیلی سریع رنگ نگاهش شیطان میشود و میگوید :اقایونو راه نمیدن بیان ماساژ بدن ؟
مو بر تنم راست میشود ... با حرص و خجالت سرم را برمیگردانم ...
زیر لب میگویم : بی تربیت ...
قهقه اش سکوت ماشین را پر میکند ...ماشین را جایی پارک میکند و با دست به جایی اشاره میکند ...
پشت صخره ی بزرگی و میگوید : اونجا مطمئنه ... حالا بازم مراقب باش ...
سرم را با لبخند تکان میدهم : باشه مرسی ...
میخواهم از ماشین پیاده شودم مچ دستم را میگیرد ...
قلبم با لمس دستان داغش زیرو رو میشود ....
نگاهش میکنم ... این دو چشم با من چه کرده ای خدا .... چشمانش براق شده ... انگار میخواهد حرفی بزند ولی نمیتواند ....
دستم را ارام ول میکند ...
ارام زیر لب میگوید : لباستو در میاری؟
اخم کرده ....
با خجالت میگویم : اوهوم ....
با اخم و جدیت میگوید : زود تمومش کن بیا اینجا شب خطرناک میشه ....
ازین توجهش نسبت به خودم غرق لذت میشوم ....
باشه ای میگویم و پیاده میشوم و سمت صخره میروم ...


از ماشین پیاده میشود و صدایم میکند : رها ...
برمیگردم سمتش ... با چند قدم خودم را بهش میرسانم ...
سوئیچ را سمتم میگیرد : بیا تا ویلا راهی نیست این پیشت باشه من برمیگردم ....
سرم را تکان میدهم : باشه ممنون ...
از سنگها رد میشوم ... جایی دنج و خوبیست .. دو طرفش را سنگهای بزرگ پر کرده .... زیر انداز نازکی پهن میکنم ... روغنم را کنار زیر انداز میگذارم ... اب میوه ام را در میاورم ... بعد از نگاهی به دورو برم لباسم را در میاورم ... موهایم را محکم بالای سرم میبندم ...
بعد از مالیدن روغن دراز میکشم ... کمی از ابمیوه ی خنکم را میخورم ... عینکم را به چشمانم میزنم ... تاریک شدن چشمانم باد گرمی که میوزد صدای ارامش بخش موج ها کرختم میکند ...
به ساعت نگاه میکنم وقت برای خوابیدن زیاد دارم .... چشمانم را به ارامی میبندم ....
کم کم به خواب میروم ...
با حس وول خوردن چیزی روی دستم از خواب میپرم ... نگاهم میچرخد به دورو برم ... هوا تاریک شده ...خدای من چند ساعت است که به خواب رفته ام ...ساعت نزدیک 8 است سریع بلند میشوم ... پر از کرم های ریز روی بدنم وول میخورن ...
با گفتن اه بلند بالایی سریع سمت اب میروم ...
اب سرد شده ولی مجبورم بدن روغنیم را بشورم ...
تا نیمه های بدنم داخل اب میروم ....
صدای عصبی ماهان را میشنوم :رها ... رها کجایی تو ؟
بدون توجه به موقعیتم میگویم : ماهان من اینجام ...
مجبورم جوابش را بدهم وگرنه نگران میشود ....
قامت بلندش در زیر نور مهتاب کاملا نمایان شده است ....
با قدمهای بلندی خودش را به لب دریا میرساند ....
ماهان : چرا رفتی تو دریا ؟؟؟ خطرناکه بیا بیرون ....
خجالت میکشم با این سرو وضع حتی تکان بخورم .... اگر بیرون بیایم مرا برهنه میبیند ....
ماهان : مگه با تو نیستم همین الان بیا بیرون رها ....
دهانم بسته شده ....
یک قدم بر میدارم ناگهان پایم لیز میخورد .... جیغ میکشم ....
با سر به اب فرو میروم... عمق اب خیلی کم است اما من هول شده ام ...
از صدای جیغم ترسیده و به سمتم میاید ....
میخواهم از زیر اب بیرون بیایم ولی نمیشود جایی را میخواهم که دستم را بهش بگیرم و خودم را بالا بکشم ...
بازویم را در دستش میگیرد ولی من هنوز درگیرم ....
در یه حرکت دستم را میان یقه و چاک سینه اش قرار میدهم و خودم را بالا میکشم ... فشار دستم باعث میشود دکمه های لباسش به ترتیب کنده و پرتاب شوند ....
سردم شده ... از سرما خودم را جمع میکنم ...
ماهان : من نمیدونم اینکارا دیگه چیه؟ نچ نچ نچ نگاش کن داره از سرما میلرزه ...
و در حرکتی آنی مرا در اغوشش جا میدهد ......
....................
..............................
..............................
اوه خدای من ... نفسم لحظه ای می ایستد ..... بدن سردم با بدن داغ و گرمش یکی میشود ...
نفسم حبس میشود ...
صدای برخورد دندانهایم باهم تمام میشود ... هیجان سراسر وجودم را میگیرد ....
سینه ی برهنه و خیسش نفسم را بند اورده .... دستش نوازش گونه روی کمرم را نوازش میکند ...
هردو سکوت کرده ایم ... در ذهنم میگذرد هرلحظه ممکن است غش کنم ....
نوازش دستش حالم را دگرگون کرده .... باورش برایم سخت است این همه نزدیکی...
دستش روی بند پاپیونی لباس لحظه ای می ایستد ... بند را میکشدو رها میکند .... ناخوداگاه پراهنش را چنگ میزنم ... همچنین موهای کوتاه پشت سرش را ...
مرا بیشتر به خودش نزدیک میکند .........

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 740
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,085
  • بازدید ماه : 26,966
  • بازدید سال : 177,065
  • بازدید کلی : 11,674,205