close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت چهارم
loading...

رمان فا

بدنش داغ کرده .... نفسهای کندش روی گوشم به خوبی حس میشود ... سینه اش چسبیده بهم و ضربان تند تند قلبش را خوب حس میکنم ... دیگر سردم نیست .... نوازشش…

رمان دل خوش به بودنت قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2465 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:25 نظرات ()

بدنش داغ کرده .... نفسهای کندش روی گوشم به خوبی حس میشود ...
سینه اش چسبیده بهم و ضربان تند تند قلبش را خوب حس میکنم ... دیگر سردم نیست .... نوازشش هنوز ادامه دارد ...حال خودم را نمیفهمم ... فقط میدانم .... با تمام وجودم میخواهمش ... با تمام وجودم میپرستمش ....
سرم را در گردنش فرو میبرم ....
با صدای دورگه و ارومی زیر گوشم میگوید:رها ...
حرارت بدنم بالا میرود ................................................

صورتم را با دستش میچرخاند ...
خیره در چشمانش میشوم .... چشمان نیمه بازی که تمنای خواستنم را دارد ...
سرش را کمی کج میکند ... صورتش در نزدیکترین نقطه ی صورتم ...
دلم بی شرمانه فریاد میزند فاصله را از بین ببر ....
لبهایش را میخواهم ....
نفسهای داغش صورتم را میسوزاند ....
چشمانش درحال بسته شدن است ... نفسم حبس میشود ... لبهایش رو لبهایم قرار میگیرد ...
این ماهان است ...اره این ماهان است که با لبهایش لبهایم را به بازی گرفته ...
لبم در میان لبهایش تکان میخورد ... نمیتوانم ازین ها بگذرم ... شروع میکنم به بوسیدنش ... با تمام عشقمان همدیگر را میبوسیم ....به موهای سرش چنگ میزنم ... مرا به خود میفشارد ....
قطره های کوچک اشکم روی صورتم سر میخورد ... بعد از مدتی که همدیگر را میبوسیم کمی سرش را عقب میبرد ... نفس نفس میزنیم هردو ...
نمیتوانم من باز هم اینها را ... این لبها را میخواهم ... جلو میروم که لبهایش را دو مرتبه ببوسم کمی سرش را عقب میبرد و انگشت اشاره اش را روی لبای نرمم میگذارد ....با چشمان نیمه بازش نگاهم میکند ...
پیشانیش را به پیشانیم میچسباند و میگوید : رها من دوست ندارم .....
سرم سنگین میشود و لحظه ای وا میدهم ...
اما ...
ماهان : من دوست ندارم ... من دیوونتم ... من میپرستمت ....
لعنتی لحظه ای نزدیک بود بمیرم ...
با تمام عشقم زل میزنم به چشمانش: منم خیلی دوست دارم ... نمیتونی فکرشو بکنی چقدره ...
بار دیگر لبهایش را روی لبهایم قرار میدهد ... بار دیگر داغیه لبهایش ... سمت گردنم میرود ...
نمیتوانم مقاومت کنم ... نوازشم میکند ...در حال غرق شدن در لذت وصال عشقمم ...
زنگ گوشیه مبایلش مانع ادامه ی عشق بازیمان میشود ....لبان پر حرارتش را از گردنم جدا میکند .... نگاهم میکند .... ارام مرا از خودش جدا میکند ... سعی میکند نفس هایش را کنترل کند و ارامشان کند ...
دو دستش را دو طرف شقیقه هایش میگذارد و فشارشان میدهد ... میدانم چه فشار سختی را تحمل میکند ...
درست مثه خودم ...
برمیگردد و پشت به دستش را پر از اب میکند و چند باری با سرعت به صورتش میپاشد ....زنگ گوشی قطع شده و دوباره زنگ میخورد ....
با اخم تلفن را جواب میدهد ...
ماهان : بله ؟؟؟... اره .. اره ... نه الان پیداش کردم .... نه نگران نباش ..... خوابش برده بود اره الان میایم ...
تلفن را قطع میکند خجالت زده سرم را پایین می اندازم ...
باورم نمیشود که با ماهان .... نه اصلا باورم نمیشود ....
دستم را ارام میگیردو هر دو در سکوت به از اب خارج میشویم ....
ماهان : من تو ماشینم لباس بپوش زود بیا ...
بدون نگاهی به بدنم سمت ماشین میرود ....
لباسم را میتکانم و سریع میپوشمش ... به سمت ماشین میروم ......


در ماشین سکوت میکنیم ... تازه میفهمم چکار کرده ام ...
چطور نفهمیدم ؟؟؟
معلوم است وقتی به عشقت برسی چگونه میتوانی در مقابلش مقاومت کنی ؟؟؟ مغزم قفل کرده .... هنوزم داغیه لبهایش را حس میکنم ...
جلوی ویلا می ایستد ... دستم به سمت دستگیره ی در میرود و میخواهم بازش کنم که صدایش متوقفم میکند ...
ماهان :صبر کن رها ...
نمیتوانم در چشمانش نگاه کنم ...
ماهان: اون حرفی که زدی ... اون ... اون که گفتی دوستم داری ... واقعا دوسم داری؟
با اخم و دلخوری بهش نگاه میکنم : معلومه که واقعا دوست دارم ... نکنه ... نکنه تو اون حرفی که زدی دروغ بود ؟؟
اخم میکند : مگه تو مسخره ی منی یا من مریضم که دروغ بگم ...
خیالم راحت میشود لبخندی پر ارامش میزنم ...
ماهان دستی به موهایش میکشد : متاسفم ... یکم زیاده روی کردم ...
درحالیکه در ماشین را باز میکنم و پیاده میشوم : مهم نیست بهترین شبه زندگیم بود ممنونم ...
بدون نگاه کردن بهش هم میتوانم برق نگاهش را ببینم و اون لبخند پر هیجانش را ....
وارد ویلا میشوم و کمی با پدرو مادرو رامین گپ میزنم ...
خوابم گرفته و خمیازه های پی در پیم وادارم میکند سمت اتاقم بروم ...
وارد اتاق که میشوم ... لرزش گوشی درون کیفم که باعث شده صدای کوچکی روی میز به وجود بیاد توجهم را جلب میکند ...
سریع سمتش میروم و گوشیم را در میاورم ....
اس ام ام برایم امده بازش میکنم ...
( ماهان : خوابی موشی؟ )
ذوق زده کلید برق را میزنم و خاموشش میکنم به سمت تخت میروم و زیر پتو میخزم ....
جواب میدهم ( نه بیدارم )
بعد از مدتی ( ماهان : نمیدونی امشب چقدر راحت میخوابم )
(چرا ؟)
(ماهان : خیالم راحته که حرفامو بهت زدم ... الانم میخوام بیام تو اتاقت )
تا میخواهم جواب بدهم صدای در تراس میاید ...
پشت در ایستاده ذوق زده در را باز میکنم ...
با لبخند وارد میشود .... لپم را میکشد ....
سمت در اتاق میرود و قفلش میکند ...
قامت بلندش قلبم را میلرزاند ... نزدیکم میشود و همزمان تپش قلبم بالا میرود ...
ماهان : حرف بزنیم ؟
سرم را تکان میدهم ... چقدر صدایش گیرا و جذاب است میخواهم یه گوشه بشینم و اون فقط حرف بزند ...
روی تخت مینشیند و دستش را دراز میکند و دستم را در دستش میگذارم و کنارش مینشینم ...
دستمو در دو دستش میگیردو درحالیکه با ناخون هایم بازی میکند ....
میگوید : تو خیلی وقته که منو میشناسی ...
گوشیش را از جیبش در میاوردو سمتم میگیرد ... با نگاهی پر سوال نگاهش میکنم ....
ماهان : بگیرش ...
با تردید گوشی را میگیرم...
ماهان : من تو این مدت فقط با یه نفر بودم به اسم راشین .... اونم از وقتی اومدم تهران و تورو دیدم جوابشو نمیدم ... این چند وقتی که ازت دور بودم همش به خودم میگفتم حالا من دوست داشته باشم تو ممکنه منو نخوای ... سعی کردم با دوست شدن با دخترا کمتر بهت فکر کنم ... ولی وقتی اومدم دوباره دلم لرزید و نتونستم کوتاه بیام ....گفتم اگه موقعیتش پیش نیاد حتما باهات حرف میزنم و بهت از احساسم میگم .... که خداروشکر موقعیتش پیش اومد ...
با شیطنت : خیلیم خوب پیش اومد ...
ادامه میدهد : گوشیم پیشت باشه خودت جوابشو بده ... بگو ازدواج کردیم ...
با این حرفش اعتماد همه ی حسهایم را فرا میگیرد ... چقدر بهم اعتماد تزریق میکند ....
دستش را بالا میاوردو ارام روی لبانم میکشد و بعد از بوسه ی ارومی رویشان از اتاقم خارج میشود ... گوشیش در دستانم ...
قلبم سرشار از اعتماد و عشق و هیجان ...
وارد عکسهای و اس هایش میشوم ... نه اینکه بخواهم اعتماد نداشته باشم ولی عادت دارم حتی اگگر گوشیه غریبه ای دستم باشد وارد عکسها و پیامهایش میشوم .... حتی گوشیه رامین ... حتی رویا ...
چشمانم را ارام میبندم چقدر این روزها ارام میخوابم ........


صدایشان را میشنوم ... صدای پر عشوه ی سونیا که با خودشیرینی میخواهد خودش را در دل خاله جا کند ...
سونیا : مامان چقدر رنگ موهاتون بهتون میاد ماشالا از من جوونتر نشون میدید ...
خنده هایشان مانند خنجری بر سینه ام فرو میرود ...
ماهان ساکت است و حرفی نمیزند ...
لبخند تلخی میزنم و سمت پیانوی مشکی رنگ اتاقم میروم ... به یاد گذشته و اهنگی که ماهان بهم یاد داد مینوازم ...
اروم دستانم را روی رنگهای سفید و سیاه فشار میدهم ...
با فشار دادن دکمه ها ارامش را در تک تک دریچه های قلبم حس میکنم ...
صدایش نمیگذارد به پایین فکر کنم .... نمیگذارد که فکر کنم سونیا ادم خوبه ی قصه و خاله مرا نمیخواهد ... صدا نمیگذارد ناشکری کنم ... بغض کنم ... از خدا گله کنم ....
...............
گوشی را در هوا میقاپم : الو ...
ماهان : سلام زندگی ... نفس ...
از سر ذوقم جیغی میزنم و با خنده میگویم : تو تهرانی؟
با خنده میگوید : سلام یادت ندادن نه ؟ اره از خونه زنگ میزنم یه دوش میگیرم و میام دنبالت ...
سریع باشه ای میگویم و گوشیو قطع میکنم و به اتاقم میروم ...
مادر پدرم نیستن .... تاپ خوشرنگی همراه با دامن میپوشم ... ارایش ملایمی میکنم و منتظر امدنش میشوم ...
با صدای زنگ با شتاب به حیاط میروم و در را باز میکنم ...
تیشرت سفید همراه با جین مشکی که تن کرده باعث میشود در دلم کلی قربان صدقه اش بروم ...
سریع میپرم در اغوشش مرا مانند کودکی در اغوشش میگیرد ... بوسه ی داغی روی لبهای هم میگذاریم ...در حالیکه مرا دراغوشش گرفته وارد خانه میشویم ...
روی مبل مینشیند و اشاره میکند روی پایش بنشینم ...
لپم را میبوسد ...
با لبخند مهربانی میگوید : چه خبر خانومم ؟
میگویم: هیچی ...
دلخور مینالم : من دیگه طاقت ندارم این همه دوری ... ترخدا تکلیفمونو روشن کن ...
لپم را گاز میگیرد و خیره در چشمانم که هر لحظه مرا مسخ میکند میگوید : اتفاقا واسه همین اومدم ...
چشمانم گرد میشود با خوشحالی میگویم: راست میگی ؟
و سریع در اغوشش فرو میروم و مرا به خود میفشارد ....
ماهان : اره میخوام مال خودم بشی ... دیگه نمیخوام همش ترس داشته باشم که از دستت بدم .... میخوام راحت ببوسمت ... گازت بگیرم ...
موهای تنم راست میشود ...
بند تاپم را بالا میکشدو ول میکند :میخوام بی گناه به بدنت نگاه کنم ... بدون عذاب وجدان ...
با امدن خدمتکار کمی خودمان را جمعو جور میکنیم ...
حرفایش رویاییم میکند ...
وقتی خدمتکار میرود میگوید : با پدرم صحبت کردم خیلی خوشحال شد ... حالا هم خودم قراره با عمو حرف بزنم بعد اونا میان تهران ...
خنده از لبهایم لحظه ای دور نمیشود ...
بعد از خوردن ابمیوه و کمی سر به سر گذاشتنه من میگوید : برو لباس بپوش بریم بیرون ....
.................................................. ..................
صدای پیانو که قطع میشود همه ی دردها به دلم هجوم میاورد ... چقدر مرا دوست داشت ولی حالا ...
دستم را در دلم مچاله میکنم و مینالم .....


روزها در پی هم میگذرند و من محکومم به سکوت ...
محکومم که سکوت کنم و دم نزنم ازین زندگی ...
از صبح تا شب در شرکت مشغول به کار است و وقتی هم که میاید تو لاک خودش فرو میرود ...
با منکه هیچ با سونیاهم کاری ندارد ...
زیور خانوم : رهاجان حالا تو یکم با نسیم صحبت کن ببین از زیر زبونش میتونی حرف بکشی ؟
با لبخند سری تکان میدهم : چشم زیور خانوم باهاش حرف میزنم ...
در حالیکه قابلمه ی برنج در دستش است و میخواهد ابکش کند میگوید :نه ... نه خانوم جان نمیخوام فکر کنه من به شما گفتم ...
سرم را تکان میدهم :چشم ... چشم حواسم هست زیور بانو حواسم هست ...
کمی فکر میکنم : زیور خانوم حالا اگه دلش نخواست بره درسشو بخونه ...
زیورخانوم : خانوم جان من دست تنهام ... نمیشه ...
از جایم بلند میشوم و سمتش میروم : ای بابا من کمکت میکنم ... نسیم 15 سالشه اونوقت ترک تحصیل کرده بخاطر چیزای مسخره داری ایندشو خراب میکنی ... نه واقعا دلت میخواد ؟ دلت میخواد ایندش تو خونه ی اینو و اون حروم بشه ؟
زیور خانوم : نه معلومه که نمیخوام ...
لیوان چایم را روی میز میگذارم و بازویش را به سمت خودم میکشم : پس به حرف من گوش بده من خودم جور نسیم رو میکشم ... بذار ادامه تحصیل بده ...
شک دارد قبول کند...
سریع میگویم : قبول کن دیگه زیور ... اعتماد کن بهم بهت قول میدم نسیم ظرفیت و لیاقتشو داره ...
سریع تکان میدهد : اخه نمیشه که شما کار کنی ...
من : یادت نیست زیور خانوم ... من عاشق اینم که تو خونه ی خودم کار کنم .... همیشه همین بودم ولی بعد از اومدن این دختره کثیف تو زندگیم دلم بکار نمیره ...
زیور : خدا لعنتش کنه ... اره یادمه ... این خونه حال و هوای دیگه ای داشت خانوم ....
سکوت میکنم و روی صندلی مینشینم ...
زیور : ولی خانوم نمیشه سختتون میشه ...
با تحکم میگویم : نه زیور ... اون موقع هدف داشتم ... هدفم گرم نگه داشتنه خونه و زندگی و شوهرم بود ... که نشد ... روزگار باهام بدتا کرد ... الانم هدفم رو نسیم قرار میدم ... از جا برمیخیزم درحالیکه از اشپزخونه خارج میشوم : خودم با نسیم حرف میزنم ....
دنبالم میاید : اقا چی خانوم ؟
من : تمام تلاشم رو میکنم تا قبول کنه ...
از ته دل میگوید : خدا خیرتون بده شما فرشته اید بخدا .....


دلهره دارم ...
صدایش را میشنوم که به سونیا میتوپد :اه برو اونور سونیا حالمو بهم میزنی ...
سونیا : ای بابا ماهان ترخدا امشبو دیگه قبول کن ... اخه مگه من چمه ؟؟؟ همش پسم میزنی ....
صدایش بهم امید میدهد ...
حرفی که میزند دنیا را بهم میدهد :برو گمشو اونور اگه قرار باشه با کسی بخوابم صد در صد رهاست نه توی هرجائی ...
دیگر هیچی نمیشنوم ...
از خوشحالی نمیدانم چکار کنم .... میخواهم در بزنم که در باز میشود ...
هول میشوم و با ترس میگویم : من ... من ....
ماهان : گوش وایساده بودی ؟؟؟
سعی میکنم به اخم و جذبه ی صدایش توجه نکنم تا رشته ی کلام از دستم خارج نشود ...
من : نه بخدا میخواستم راجبه یه موضوعی باهات حرف بزنم ...
اخمش کمتر میشود ولی تمامی ندارد : امشب حوصله ندارم .... درضمن اگه میخوای چرت و پرت بگی بهت بگم اصلا ظرفیت خالی برام نمونده ... عصبیم نکن ....
بغضم را قورت میدهم : نه ... موضوع مهمیه ...
سرش را تکان میدهد در حالیکه میرود : باشه هروقت حالم خوب بود بیا ....
سرم را تکان میدهم و میخواهم بروم که کسی از پشت بازویم را میکشد ...
-: چی تو اون کله ی پوکته ؟؟؟
تنه ی محکمی بهش میزنم و هلش میدهم ... انگار عقده های دلم کمی خالی میشود ...
محکم به ستون در برخورد میکندو میگوید: عوضی حواست به رفتارت باشه انگار یادت رفته من کیم؟
جلوی لباسش را میگیرم و با خشم سمت خودم میکشمش: تو جز یه حیوونه کثیف هیچی نیستی کثافت ...
سونیا : حالا نشونت میدم ....
قبل ازیکه کاری بکند چنان با دستم محکم میخوابونم تو گوشش که از درد دست خودم سر میشود چه برسد به او ...
میزند زیر گریه ...
بلند میخندم ....
میخندم و بغض دارم .... هنوز عقده هایم خالی نشده ولی کمی خنک میشوم ....
ماهان در حالیکه لیوان ابی در دست دارد با عصبانیت بالا میاید : چه مرگتونه ؟
نفس های بلندم را خوب میشناسد .... به خوبی میفهمد که دلخوریم از ظرفیتم بگذرد به نفس نفس می افتم ...
سونیا کنار در مینشیند با گریه میگوید : میبینی ... میبینی ماهان منو زد ....
انگار که از حرف سونیا خنده اش گرفته گوشه ی لبش کمی کج میشود ....سریع خنده اش را میخورد ....
عصبانی لیوان در دستش را به دیوار کنارش میکوبد .... خرده های لیوان با صدای بدی میریزد ...
میگوید : خیلی اعصاب دارم من شما هی ب.ر.ی.ن.ی.د بهش ...بخدا اگه یه بار دیگه این مسخره بازی رو ببینم حال جفتتونو جا میارم ...
داخل اتاق میرود و رو به سونیا که به ستون در تکیه داده میگوید : برو تو اتاق خودت نمیخوام ریختتو ببینم ...
و در را به شدت میکوبد ... با خوشحالی و قدمهای پر عشوه به سمت اتاقم میروم ...
به خوبی میفهمم که از حرص در حال ترکیدن است ....


همه در سکوت نشسته ایم ....
ماهان سکوت را میشکند : عمو راستش اینبار دلیل اومدنم به تهران شرکت نبود ...
پدرم سرش را تکان میدهد : بگو پسرم دلیلش مربوط میشه به ما ؟؟؟
کمی دل دل میکند ... دلشوره عجیب دلم را میلرزاند ...
لحظه به لحظه ی این رسیدن به عشقم مرا نابود میکند ...
فقط میخواهم خیلی زود همه چی درست شود ....
فقط میخواهم سریع مال این مرد شوم ... بدون محدودیت ... هر لحظه از دل دل کردناش و خجالت کشیدناش نفسم را حبس میکند ....
ماهان : راستش ... راستش عمو ... دلیلش ازدواجه ....
نفسم کند میشود ...
پدرم : به .. به ... چه خبر خوبی ... میخوای ازدواج کنی ماهان ؟
رامین ریز ریز میخندد ... دلم اشوب است ...
مطمئنن اگر رامین اجازه داشت کلی سر به سر ماهان میذاشت ... ولی الان همه میدانیم که باید سکوت کنیم ...
ماهان : بله عمو جان ....
پدرم : خوب کمکی از دست من بر میاد ؟
ماهان : بله عمو همه چی به شما بستگی داره ...
پدرم : میخوای من بیام برات خواستگاری ؟
پوفففف ... لعنتی کاررو تمام کن وگرنه سکته میزنم ...
ماهان : نه عمو ...
کلافه دستی به صورتش میکشد : چطور بگم ...
پدرم : راحت باش پسرم ...
دلم فریاد میزند بگو ماهان ... بگو ماهانم همه چیز را تمام کن ...
ماهان : راستش منو ... ( نگاه خیره ای بهم میکند که اتش میگیرم ) : منو رهاهمدیگرو دوست داریم ...
نفس حبس شده ام کمی ازاد میشود ....
ماهان : آمــــــ میخواستم با اجازه ی شما با بابااینا بیام خواستگاری ....
سرم را هرکار میکنم بلند نمیشود ...جو سنگین شده ...
پدرم خیلی جدی روبه من میپرسد : اره رها ؟
زبانم قفل شده به زور با صدای ارومی میگویم : بله ....
پدرم سکوت میکند ...
بعد از مدتی که همه ساکتن میگوید : خوب اگه اینطوره من حرفی ندارم پسرم به امیرعلی گفتی ؟؟
امیر علی پدر ماهان است ...
بعد از حرف پدرم نفسم دیگر راحت میشود ...
ماهان هم انگار کمی ارام شده : بله عمو با بابا صحبت کردم گفت که از شما اجازه بگیرم ...
پدرم ازجابلند میشود و سمت تلویزیون میرود ... این یعنی دیگر حرفی نمانده ...
خوشحالی از چشمانم در حال بیرون زدن است ....مادرم ... مادرم به قدری خوشحال است که لبخند از روی لبش تمامی ندارد و به سمت اشپزخانه میرود ...انگار همه مطمئنن که من میخواهم خوشبخت شوم ...
رامین زبان باز میکند : ای اب زیرکاهان موزی ... حالا دیگه یواشکی واسه من عاشق میشین ؟
میخندم از ته دلم ...
ادای برادران غیرتی را درمیاورد و بلند میشود درحالیکه سمتم میاید میگوید :آی نفس کش حالا واسه من عاشق میشی ؟
به سرعت کنارم میشیند .. کمی خودم را جمع میکنم ...
میخندد و با خوشحالی مرا در اغوش امن و برادرانه اش میکشد . بوسه ای اروم و نرم روی گونه ام میگذارد ...
میگوید : ای جان دورت بگردم باورم نمیشه میخوای عروس بشی ... چه زود بزرگ شدی عروسک ...
از محبتش ذوق زده میشوم ... چقدر منو رامین همدیگر را دوست داریم ...چقدر باهم راحتیم ... و چقدر او میتواند مرا به خوبی درک کند ...
محکم برخودم میفشارمش : خیلی ماهی رامین ...
موهای سرم را نوازش میکند و روبه ماهان با چشمو ابرو به من اشاره میکند :مراقبش باشیا ... خیلی برام عزیزه ...
ماهان دستش را روی سینه اش میگذارد و میگوید : چشم قول میدم خوشبختش کنم ...
همه در کنار هم شروع میکنیم به شام خوردن ... یه شام بیاد موندنی ....
قبل از خواب برایم اس ام اس میاید ( ماهان : دلم میخواد شب تو بغلم بخوابی ...
دلم ارام میلرزد ... چقدر میخواهمش ....
جواب میدهم ( منم همینطور ... اصلا باورم نمیشه ماهان )
( باورت بشه خانومی ... بذار عقد کنیم یکاری میکنم باورت بشه )
از شکلکش میفهمم باز شوخی کرده ... سریع مینویسم ( بی ادب )
از همینجا هم میتوانم صورت پر از خنده اش را حس کنم ... میدانم شب اخری طاقت نمیاورد .......


گرمی لبهای قلوه ایش روی لبانم نفسم را کند میکند .... با تمام وجودم میبوسمش ...
دستش روی بدنم حرکت میکند ... سریع به خودش میاید و ازم فاصله میگیرد ....روی تخت مینشیند ...
سرش را میان دستش میگیرد ...
بلند میشوم سریع لباسم را مرتب میکنم ...
نمیدانم باید چکار کنم ....دستم را روی بازویش میگذرام ...
میگویم :ماهان متاسفم نباید میذاشتم بیای تو اتاقم ....
سکوت کرده ...
اروم میگویم : حالت خوبه ؟؟؟
سرش را تکان میدهد و نگاهم میکند : اره خوبم ..فردا باید برم شب اخری میخواستم تو بغلم بخوابی ولی لعنتی نمیشه هرکاری میکنم ....
بلند میخندم ...
میگویم : اگه یکم با فاصله بخوابی و هی نگاهت نره سمت لبام میشه بخدا ...
نگاهش سمت لبانم میرود ...
چشمانش کمی بسته میشود ....
نزدیکم میاید که سریع عقب میکشم و ابروهایم را چند بار بالا و پایین میپرانم ...
من : نه اقا پسر اینطوری بخوایم ادامه بدیم دیگه به عقد و عروسی نمیرسیم ...
به ارومی میخندد : بذار عقد کنیم از خجالتت در میام ....
باز نگاهش سمت لبهایم میرود تا میخواهد ببوستم سریع از جایم بلند میشود ...
میگوید : من برم تا یکاری دست خودم و تو ندادم شب بخیر ...
اروم و بی سرو صدا در اتاقم را باز میکندو خارج میشود ...
میرود ...میرود و دل من هم میبرد ...
ازین همه گرما و خواستنش دلم غش میرود ....
صبح ماهان درحالیکه با همه خدا حافظی میکند نگاه پر معنی و براقش را بهم میدوزد ...
میگوید : خدافظ ... و
طوریکه کسی متوجه نشود میگوید : مراقب خودت باش نفس ...
بغض کرده ازش خدافظی میکنم ...
از همین حالا دلم بی تاب است ... از همین حالا دلم برایش تنگ شده ....
میخواهم به طرفش بروم و نذارم برود ولی خودم را خیلی نگه میدارم ....
صدای رامین کنار گوشم میگوید : ای داد بی داد ... دیدی عشقت داره از پیشت میره گریه نکن حالا ...
شوخی میکند ... و من درحالیکه میبینم ماشین ماهان از در حیاط خارج میشود به اولین قطره ی اشکم اجازه ی فرود میدهم ....
رامین متعجب نگاهم میکند ...
اشک دوم بهش اجازه میدهد که باور کند خواهرش دارد گریه میکند ....
رامین : بابا دست بردار واقعا داری گریه میکنی ؟
کم کم صدایم بلند میشود .... مرا در اغوشش میگیرد ...
میگوید : خشکل من همین اخر هفته میاد انقدر بیتابی نکن دل منم میگیره ها ...
کمی ارام میشوم ...
به داخل میرویم ... اولین کاری که میکنم سراغ گوشیم میروم و پیامی به ماهان میدهم ....
( ترخدا مواظب خودت باش دلم خیلی برات تنگ میشه )
بعد از چند دقیقه جواب میدهد ( منم همینطور زود میامو با خودم میبرمت )
لبخند ارومی میزنم ...
چقدر ارامش دارم ... چقدر با ماهان بودن تک تک لحظاتم را خوب و ارام میکند ...
تصور زندگی با ماهان برایم بهشت است ....
از ته دلم خدارا شکر میکنم


در اتاقم نشسته ام ... نمیدانم بیرون چه خبر است ...
فقط صدای شکستن و خورد شدن میفهمم و فحش های که ماهان به سمت سونیا پرتاب میکند ...
از ته دلم خوشحالم ... خنک میشوم ... حقش بیشتر ازینهاست این دختر ...
صدای فریاد ماهان : کثافت ...
و صدای صورت سونیا ...
لبخند از لبانم خارج نمیشود ... گاهی قهقه میزنم ...
اصلا بخاطر همین از اتاقم خارج نشدم ... میترسم بلند بخندم ...
صدای در خانه را میشنوم ... سریع از جایم بلند میشوم ...
از پشت پنجره دید میزنم .. ماهان است که از خانه بیرون زده ...
الان وقتش است ...
سریع از اتاق خارج میشوم ... پله ها را با سرعت به سمت پایین میروم ....
سونیا کنار پله ها کز کرده ...
با لبخندی از ته دل روبرویش مینشینم ...
ادا در میاورم و مثه خودش پر عشوه میگویم : ای وای عزیز دلم چی شدی؟؟؟ .. الهی بمیرم برات صورت عملیت کتلت شد ؟؟؟ اخ اخ دیدی چی شد ؟؟ تو چندبار صورتتو عمل کردی الان میخوای چیکار کنی ؟؟؟ صورتت دیگه درست نمیشه و قیافه ی نحست نحستر میشه ....
بلند میزنم زیر خنده ....
وای خدای من امروز چقدر من خندیدم ...صدای خنده ی ریز نسیم را هم میشنوم ...
انگار تک تک اهالی این خونه ازین دختر حالشون بهم میخوره ...
دستم را در حرکت انی بالا میاورم ولی نمیزنم توی گوشش ...
بجاش بلند از خنده ریسه میروم ...
وقتی دستم را بلند کردم سه متر به عقب پرید ... از یاداوریه ترسش خنده ام بند نمیاید ....
از جا بلند میشود و با حرص به سمت اتاقش میرود ...
چقدر اسکولش کردم ...
خدایا مرگ حق این دختر است اینها از سر سوزن برایش کمتر است ...
برمیگردم سمت نسیم : نسیم میخوای امروز تمرین کنی؟؟
با خوشحالی میگوید : اره خیلی ...
ولی زود قیافه اش غمگین میشود : ولی نمیشه رها جون باید به کارام برسم ...
بلند میشوم و دستش را میگیرم :چی کار داری امروز؟
کمی فکر میکند : ملافه ها شستس باید بندازم روی تختا ... بیرون خرید کنم .... بابا حالش خوب نیست باید باغچه و باغو اب بدم ... یکم کارای خورده ریز خونه هم هست ...
سریع میگویم : خوب تقسیم میکنیم تا بعد از ظهر باهم تمرین کنیم ....
نسیم : نه رها جون ترخدا اینجوری نگید ....
میخواهد برود دستش را میگیرم : بیا بینم وقتی خودم دارم بهت میگم یعنی مشکلی نیست از تمرینای پیانو عقب موندی ....
یکم فکر میکنم : کارای خونه از من تو برو خریداتو بکن و بیا کمک من ....
میخواهد مخالفت کند که محکم و جدی میگویم : نسیم برو ....
ملافه ها را از روی تراس مخصوص لباسهای شسته جمع میکنم و سمت اتاقها میروم ......
اول اتاق خودم و بعد اتاق سونیا ...
بدون در زدن در اتاقش را باز میکنم و ملافرو پرت میکنم توی صورتش ...در را که میبندم صدای جیغش را میشنوم ...
سونیا : عوضی درستت میکنم ....
جلوی اتاقمان یا بهتر است بگویم اتاقشان میایستم ....
هرچه تلاش میکنم نمیتوانم وارد شوم ...
انگار کسی خرخره ام را گرفته و فشار میدهد ... لعنتی ...
دستم نزدیک دستگیره میرود ولی زود عقب میکشم ...
باز دستم میرود ... باز برمیگردد ...
بغض کرده نگاهم روی در است ...
نمیتوانم ...
تمام سعیم را میکنم و با دست بیجونم در را باز میکنم ......


در را باز میکنم و وارد میشوم ....
بوی عطرش صورتم را نوازش میکند ....
بوی عطر دیگری میاید ولی باعث میشود بغض کنم ....
این بو زننده است ... برایم عذاب اور است ...
حالت تهوع گرفته ام ... پنجره ی سراسری اتاق با پرده ی سبز روشن حریر که روز با ذوق و شوق انتخابش کرده ام ... برایم عذاب اور است ...
سعی میکنم نگاهش نکنم ... ولی لعنتی هرجا چشمم میرود یک خاطره است ....
تخت بزرگ وسط اتاق بهم نیش خند میزند ...
رابطه ی شبانه ی سونیا و ماهان جلوی چشمم رژه میرود ...
چشمانم را میبندم ... چطور میتوانم ... چطور میتوانم ملافه ی تختی را عوض کنم که سراسرش حرام ...
خدایا توهم میدانی هرچقدر ملافه ی تمیز و پاک روی تخت بیاید بازهم بوی نجاست میدهد ....پاک نمیشود ....
بغض گلویم را میفشارد ...
لب بیچاره ام در میان دندان های تیزم ذوق ذوق میکند ...
هرجا نگاهم میچرخد سلیقه ی خودم را میبینم ...انتخاب های خودم ...
دلم فریاد میزند : خوب لعنتی زنت رو عوض کردی اتاقتم عوض میکردی ....
هق هقم اتاق را پر میکند ...سمت تخت میروم و ملافه را پرت میکنم روی تخت ....
پرده ی اتاق را در دستانم میگیرم و با تمام زورم میکشمش ... صدای کنده شدن حلقه ای زرد رنگ ارامشی عجیب بهم میدهد ...
پرده ی تخت را هم با خشم میکشم ...
انقدر عصبیم که هیچی نمیفهمم ....
شیشه ی عطرش را برمیدارم ...
فریاد میزنم :لعنتی چرا من عاشقت شدم... چرا ... اخه چــــــــــــــرا ...
با جیغ شیشه را سمت پنجره ی بزرگ پرت میکنم ...
شیشه ی پنجره با صدای وحشتناکی میریزد ....
انگار دیوانه شده ام ... بلند بلند میخندم ....
قهقهه میزنم ....
شیشه عطر زن کثسف را برمیدارم و با سرعت میکوبم درون شیشه ی ایینه ...
با جیغ میگویم : همتون کثیفید ... همتون پستید .... از همتون متنفرم ...
چقدر صداهای شیشه ها بهم ارامش میدهد ....
دلم هنوز مینالد با فریاد مینالم :اخه گناه من چیه ؟؟؟ اخه من چیکار کردم ... اخه من تاوان چیو باید پس بدم ؟؟؟؟ ... چرا من ....
تکه ی کوچکی از ایینه ی شکسته شده را برمیدارم .... نگاه میکنم ...
تصویر کوچکی از دختری بدبخت ...
دختری ضعیف ...
نزدیک دستم میبرمش ... دیوانه بازیم گل کرده ... تیزیش را روی رگ دستم که از خشم زیادم ورم کرده میگذارم ....


صدایش بهم میفهماند که داشتم چه غلطی میکردم ...
که هنوز زندگی ادامه دارد ...
صورتم از سیلی میسوزد ...
از تو دهنی که بهم زد گونه ام اتش گرفته ..........
با خشم میگوید : داشتی چه غلطی میکردی ...
چشمانم را باز میکنم ... از پس پرده ی اشک به چشمان گریان نسیم و زیور و حتی سونیا نگاه میکنم ...
ماهان چطور ؟؟؟ اون هم گریه میکند ...
نه ... نع ... لعنتی ....
فقط در نگاهش غم هست .....
غم بزرگی در نگاهش نشسته ... صدای اروم گریه ی نسیم سکوت اتاق را پر کرده ...
سمتشان برمیگردد ....
میگوید : برید بیرون ...
همه بیرون میروند جز سونیا ...
چنان سرش داد میزند که تمام مهره های بدنم میلرزد : گم شو بیرون ...
اروم و با قدم های بلند سمت پنجره میرود ....
تکه ی کوچکی از پنجره مانده است ارام دستی بهش میزند و فشار کوچکی بهش وارد میکند و او هم سمت پایین پرت میشود ...
ماهان : خوب ....
خسته ام .. نمیدانم چه باید بگویم .... یعنی نای حرف زدن برایم نمونده ....
این اتاق فضایش برایم غیر قابل تحمل است ...
به سمت در میروم بازویم را میکشد برمیگردم سمتش ...
ماهان : یه نگاه به دورو برت بنداز ...
مثل همیشه به سادگی به حرفش گوش میکنم ...
نگاهم روی اتاق که به طرز وحشتناکی بهم ریخته میچرخد ...
ماهان: چرا؟
نگاهم را ازچشمانش میگیرم به چاک سینه س برهنه اش میدوزم ...
چقدر دلم برایش تنگ شده...
چقدر دلم برایش پر میزند ...
چطور دلش میاید این سینه ی پهن و امن را از من دریغ کند ؟
با صدایش نگاهم را از سینه ی ستبرش میگیرم و به چشمانش میدوزم ...
ماهان : لالی ؟
صدایش بالا میرود : د حرف بزن این مسخره بازیا واسه چیه ؟
نمیدانم این همه جرات را از کجا میاورم که با خشم یقه ی پیراهنش را در دستم میگیرمو سعی میکنم کمی اورا به جلو عقب ببرم ... ولی نه تنها تکان نمیخورد بلکه باعث تفریحش میشوم ...
بلند میخندد ...
قهقه اش فضا را پر میکند ...
جدی میشود و دستم را پس میزند ...
بازویم را در دستش میگیردو مرا به دیوار پشت سرم میچسباند ....
میگوید : چه مرگته ؟؟؟ هان ؟
اروم زیر لب میگویم : چرا نمیفهمی خستم ؟ چرا نمیفهمی انقدر دوست دارم ؟؟؟ چرا بهش فکر نمیکنی؟؟؟ ماهان من خستم ... بخدا دیگه شکستم ازین همه درد ... دیگه نمیکشم ...دلم میخواد بغلم کنی... نازم کنی ... ببوسیم .... ماهان بفهم تورو قسم به عزیزات بفهم ...
بغض کرده ...
شانه اش میفتد ...
دستش رها میشود از بازویم و پشتش را به من میکند ...
اروم جلو میروم و دستم را روی بازوی عضلانیش میگذارم : ماهان تورو به روح .........
دستش را روی دهانم میگذارد : هیس بسه ... بسه هیچی نگو ...
ساکت میشوم ...
ماهان : برو بیرون .. برو بذار به درد خودم بمیرم ... برو بیرون ...
از اتاق خارج میشوم ....................


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 799
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,144
  • بازدید ماه : 27,025
  • بازدید سال : 177,124
  • بازدید کلی : 11,674,264