close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت پنجم
loading...

رمان فا

از اتاق خارج میشوم و سمت نسیم میروم ... نسیم با ناراحتی میگوید : ببخشید همش تقصیر من بود .... دستش را میگیرم و درحالیکه سمت اتاقم میبرمش : نه بابا…

رمان دل خوش به بودنت قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2247 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:29 نظرات ()

از اتاق خارج میشوم و سمت نسیم میروم ...
نسیم با ناراحتی میگوید : ببخشید همش تقصیر من بود ....
دستش را میگیرم و درحالیکه سمت اتاقم میبرمش : نه بابا ... از یه نظر برام خوب شد دکور اتاق رو زیرو رو کردم ... حداقل میدونم اون اتاق هیچیش به سلیقه ی من نیست ....
باهم وارد اتاق میشویم ........................................

کتاب نت را روی پیانو میگذارم ... نسیم را هدایت میکنم پشت پیانو بنشیند ...
نسیم : رها جون الان موقعیت بد نیست ؟؟؟ یه وقت اقا اذیت نشن ؟
لبخند تلخی میزنم : نه ماهان عاشق ساز پیانوئه ... هروقت عصبی میشد از من میخواست پیانو بزنم ...
کمی سکوت میکنم ...
من : خوب شروع کن ...
و خودم سمت کاناپه ی سلطنتی کنار پنجره میروم ....
با صدای پیانو حال و هوایم عوض میشود ...
به اسمان نگاه میکنم ... چقدر خودم را قبول دارم ؟؟؟ چقدر قبول دارم ایمانم قویه ؟؟؟
وقتی به اسمان تمام ابی نگاه میکنم با خودم میگویم : یعنی خدا منو میبینه اصلا ؟
همش تو سرم میپیچد ... مگه تو اونو دیدی که توقع داری اون تورو ببینه ؟
بغض میکنم ... نه هیچوقت ... هیچوقت خدای واقعی رو ندیدم ... خدایی که دیدم همیشه خدایی بوده باترس ... اگر نمازی خوندم باترس ... ترس اینکه خدا سنگم میکند ... هه خنده دار است ... همیشه اسمش میاید ترس دارم ...
چرا بعضی وقتا میگویم ناشکری نکنم ... ایا واقعا این ناشکری فقط بخاطر این است که خدا خوشحال شود یا بخاطر اینست که ترس دارم با این ناشکری ها خدا ناراحت شود ... خوب اگر ناراحت شود ؟؟؟ میترسم مرا بدبختتر ازین کند .... ولی مگر او خدا نیست ؟؟ مگر مهربانیش بر سر زبان همه ی انسانها نیست ؟ دلم میخواهد بهش نزدیک شوم ... انقدر تنها و بیکس شده ام که واقعا نیازش دارم ... البته یه خدای بخشنده و مهربان ... نه خدایی که ترس داشته باشم که با هرگناهم از دستش بدهم ......
با خودم ارام زمزمه میکنم : خدایا اگر ببینمت قول میدی منو ببینی ؟ بدون ترس .. یه رفاقت محکم ... یه دوستیه بی ریا ...
نگاهم را میگیرم ... خنده دار است انگار خدا منتظر است من اورا ببینم ... خوب ... خوب مگر من منتظر نیستم ؟؟؟
شاید همینست که میگویند دل به دل راه دارد ...
سرم را میچرخانم نسیم نت ها را قاتی کرده بلند میشوم و سمتش میروم ...
میگویم : چیه خسته شدی؟
نسیم : نه اینجارو یادم رفته ...
سرم را تکان میدهم و چندبار برایش تکرار میکنم وقتی به خوبی یاد میگیرد ... برمیگردم مینشینم سرجایم ...
در فکر گذشته فرو میروم ...
روزهای خوشم ... خاطرات خوبم ... که خیلی زود زیرو رو شدن ...
عمو : خوب شهاب جان همونطور که میدونید دلیل اومدنمون امر خیره ... وقتی ماهان راجبه این موضوع باهام حرف زد از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم ... الحق که به پسرم افتخار میکنم با این سلیقش .... اصلا رها عین دخترمه .... واقعا خوشحال شدم ....
پدرم : لطف داری ... مادیگه همدیگرو خوب میشناسیم ... رها سنش کمه و من دلم میخواست یکم دیرتر ازدواج کنه ولی میدونم جاش پیش شما امنه ... میدونم ماهان پسره با جربزه ایه نظرمو تغییر دادم ....
.......... بعد از صحبت ها و تعارف ها منو ماهان سمت اتاقم میرویم .... انقدر دلتنگش هستم که قبل از ورود به اتاقم خودم را بهش اویزان میکنم ... مرا به خود میفشارد ...
وارد اتاق میشویم و داغیه لبهایش تا عمق وجودم را میسوزاند ... تا میتوانم میبوسمش ... میخواهم دوریه این یه هفته را جبران کنم ...بعد از مدتی که هر لحظه بهم نزدیکتر میشویم لبهایم را از لبهایش بیرون میکشم ...
جلوی لباسم را چنگ زده ...
دستش اروم باز میشود ....
نگاهم در چشمان سبز رنگ قفل میشود ... من اورا به دست اوردم .... من به عشقم رسیدم ....این خواب نیست من کاملا به هوشم ...
نگرانی به دلم هجوم میاورد ...
مادرش ... خاله ... نگاهش به من مثله همیشه نبود ... با حرص نگاهم میکرد ...
لپم را گاز میگیرد ... لرزش عمیقی در دلم حس میشود ....
ماهان : چیه چرا چشمای نفس ناراحته ؟؟؟
ازینکه انقدر راحت همه چیز را از نگاهم میخواند ذوق زده میشوم ...
من : چیزی نیست ...
اخم میکند و با جدیت و جذبه ی گاه و بیگاهش که بد خواستنیش میکند میگوید : رها میگم چته ؟
نمیگذارد ... این نگاه و لحن جدی نمیگذارد هیچ نگویم ....
من : خاله انگار ... انگار زیاد دلش به این ازدواج راضی نیست ...
چشمانش را میفهمم ... نگرانیم بیشتر میشود ...
چشمانش غمگین میشود ...
ماهان : مهم نیست ... مهم پدرم و ارزوئه که کاملا راضیو خوشحالن به این ازدواج ... تازه اوناهم مهم نیستن ... مهم منو توئیم که همو میخوایم ... مگه نه ؟
پس درست حدس زدم ... خاله مخالف است ... تا میخواهم بهش فکر کنم سرش سمت گردنم میرود و بوسه ی داغی رویش میگذارد ...
لبخندی روی لبانم جا خوش میکند ...
باز در ذهنم میگذرد من اورا به دست اوردم ...
من به عشقم رسیدم .......


بعد تمام شدن تمرین کنار نسیم میروم و کنارش مینشینم ...
من : نسیم میگم تو چقدر با من راحتی؟
بعد کمی فکر : خیلی خانم جان ...
خنده ام میگیرد : اره ازین خانم جان گفتنت معلومه ...
سریع میگوید : ببخشید رها جون ....
من : ببین نسیم اختلاف سنمون زیاده ولی نه من پیرم نه تو سنت خیلی کمه ... پس دیگه بهم نگو خانوم جان راحت بگو رها ...
نسیم : اخه سخته ... رها ...
میخندم : اهان حالا شد ... اشکال نداره زود عادت میکنی... خوب نسیم اگه قرار باشه بین درس و ازدواج یکیو انتخاب کنی کدومو دوست داری؟
بدون فکر سریع میگوید : خوب معلومه درسو من همیشه ارزوم اینه که درسمو ادامه بدم ....
ناراحت ادامه میدهد : ولی نمیشه ...
دلم برایش میسوزد ... در تصمیمم مصممتر میشوم ...
دستش را در دستم میگیرم چقدر سرد است ....
من : با مامانت صحبت میکردم که گفت پسرخالت علی اومده خواستگاریت میخواستم بدونم نظرت چیه ... البته تصمیمم این بود که اگر موافقی کلا یکاری کنم از نظرت برگردی .. تو الان خیلی کوچیکی برای ازدواج اصلا نباید حرفشو جلوت بزنن ... واقعا نسیم میخوای ازدواج کنی ؟؟؟ نسیم منو ببین ؟؟؟ زندگیمو ... ازدواج ریسکه ...
سریع میگوید : نه رهاجون اصلا دوس ندارم دلم میخواد حتی اگه درسمو نخوندم با اون ازدواج نکنم ... اصلا ازش خوشم نمیاد ....
بغض کرده ...نزدیکش میشوم : باشه حالا که اینطوره من کمکت میکنم ... با ماهان حرف میزنم ... تمام تلاشمو میکنم برات ... ولی یه شرطی داره ...
انگار باورش نشده با چشمای گرد شده زل زده به من ....
میخندم : با توئم میگم یه شرط داره ...
نسیم : رهاجون ترخدا بیخیال سرکاریه ؟
خنده ام میگیرد چقدر بانمک است این دختر ....
من : نه مگه دیوونم الکی قند تو دلت اب کنم ؟
نسیم : وای باورم نمیشه ... هرچی شما بگید قبول میکنم ... هرشرطی...
من : شرطم اینه که حواست به رفتارت باشه و اینکه درستو حسابی بخونی باشه ؟
میپرد بغلم : چشم قول میدم ... اصلا هرکاری شما بگید میکنم ... باورم نمیشه .. ممنونم ... ممنونم شما خیلی خوبید ...خیلیییییییی .....
از خوشحالیش خوشحال میشوم : خوب دیگه پاشو بریم بیرون ببینیم چه خبره ...
سریع یادم میاید : راستی صبح دعوا سر چی بود ؟
نسیم از من جدا شده میگوید : راستش اینطور که من شنیدم .... سونیا میخواست مهرشو بذاره اجرا ....
چشمانم از حدقه درمیاید !!!!!!!!!!!!!!
با تعجب میگویم : چی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نسیم : ولی بعد از دعوا و حرفاییکه اقا بهش زد ساکت شد ...راستی خانوم یه چیزی این وسط منو کنجکاو کرده ...
من : چی زود بگو ...
نسیم : اقا به سونیا گفت اگه اسمت تو شناسنامه ی من بود همرو میریختم تو صورتت ... گفت که برو از بقیه مشتریات بگیر ازمن چیزی به تو نمی ماسه ..
باورم نمیشود .... لحظه ای هنگ میکنم ... این ها همه یه معنی میدهد ... اینها یعنی ... وای خدای من یعنی سونیا با ماهان ازدواج نکرده ... همش فیلم بوده برای عذاب دادنه من ؟؟؟ سونیا فقط صیغه ی محرمیت داشته ... انقدر خوشحال میشوم که نسیم را محکم در اغوش میکشم ...
نمیدانم از خوشحالی چکار کنم ... همین هم ... با اینکه میدان رابطه ای بینشان بوده برایم خیلیست ... حداقل میدانم ... که جز من در شناسنامه اش هیچ اسمی نیست .... پس بگو چرا سونیا جوابم را نمیداد و من هرچه دلم میخواست بارش میکردم ......


از اتاق خارج میشویم ...
یکی از خدمتکارا تلفن به دست سمتم میاید ....
خدمتکار: با شما کار دارن خانوم ...
با تعجب گوشی را میگیرم ...
من : بله ؟؟
صدای مادرم بهم ارامشی عجیب میدهد ...
مادرم : سلام دخترم ...
- : سلام خوبی مامان ...
... : رها جان من دارم میام اونجا ماهان خونس؟
استرس میگیرم و هول شده میگویم : نه ترخدا مامان ...
.... : چرا ؟؟ من نمیتونم ببینم داری دستی دستی خودتو بدبخت میکنی من دارم میام همینکه گفتم ...
با التماس میگویم : مامان ترخدا نیا .. امروز وقتش نیست همه چی بهم ریخته ...
مادرم : همین که گفتم رها ...
با هزار زور و التماس ارومش میکنم و بالاخره راضی میشود ...
ولی در اخر میگوید : باشه نمیام ولی بخدا نمیذارم همینطوری ادامه بدی بالاخره میام ازون خراب شده میارمت بیرون ...
باشه ای میگویم و سریع خدافظی میکنیم ...
با اینکه به من سخت میگذرد ...
با اینکه ازین بدتر و نکبتتر زندگی نیست ...
ولی نمیتوانم ... بی ماهان انگار چیزی را ندارم ... انگار چیزی را گم کرده ام ....
حتی یه ذره هم طاقت دوریش را ندارم ... میخواهمش ... حتی دیدنش برایم کافیست ...
تازگیها بهترم ...
تازگیها با اینکه بینمان دعوا و کتک کاریست ... اما خوشحالم ... اجازه دارم بیشتر از سلام کردن حرف بزنم ...
حرف های جدید میزنیم .... حتی اگر فحش باشد ....
همین که وقتی باسونیا درگیر میشوم سخت نمیگیرد ...حالم را خوب میکند ...
همینکه امروز راحت از کاری که کردم گذشت و اجازه داد تمام دکور اتاق را بهم بریزم .... کافیست ...
- : هه خیالت راحت شد ؟؟
نگاهش میکنم ... چشمان کبود شده اش را ... چشمانی که اگر میتوانستم با ناخونهایم از حدقه درشان میاوردم ... پستی هم حدی دارد ولی این دختر نمیفهمد ....
با حالت کلافه ای میگویم : اه چرا من هرجا میرم میبینمت ... دنبالم نیا ....
میخواهم بروم بازویم را میکشد ....
دستش را محکم پس میزنم و با حرص میگویم : کثافت دستای نجستو به من نزن ...
با حرص میگوید : درستکه تمام تلاشتو کردی که اتاقمون جدا بشه و به هدفتم رسیدی ... ولی نمیتونی ... نمیتونی شوهرتو کنترل کنی .. اون مقابل من کم میاره ... هه ... همه ی مردا در مقابل من کم میارن ....
وای خدای من سونیا وقیحتر از وقیح است ....
با نیش خند میگویم : میدونم ... اره همینه دیگه ... خوب مردا تورو بخاطر خودت نمیخوان بدبخت .. تورو واسه س.ی.ن.ه های پروتز شدت و لبای گندتو باسن باکنکیت میخوان ... کیه که تورو بخاطر خودت بخواد هان ؟؟؟ تو دیگه چقدر خری که هنوز نفهمیدی ماهان منو دوست داره ... هنوز نفهمیدی داره فیلم بازی میکنه خره ... اگه قرار باشه یکیو انتخاب کنه اون منم ... میدونی چرا ... چون اون از قیافه ی تو حالش بهم میخوره چه برسه به خودت ... انقدر ازتو بدش میاد که حتی نخواسته اسمت تو شناسنامش باشه ... انقدر میشناسمش که میدونم همین روزا مثه اشغال پرتت میکنه بیرون ... انقدر میشناسمش که میدونم بی غیرت نیست که اسم دختری به ه.ر.ز.گیه تورو به عنوان زنش انتخاب کنه ...
سمت پله ها میروم ...
دلم نمیخواهد به قیافه ی در حال انفجارش فکر کنم ... فقط میخواهم به این فکر کنم که اتاقشان از هم جدا شده ...
به اشپزخانه میروم و رو به زیور میگویم : ماهان رفت ؟
درحالیکه لیوان شیری دستم میدهد : نه خانوم تو اتاقشونن ....


دلم میگیرد ...
میدانم چقدر اذیتش کردم ... میدانم فشار عصبیه بدی را تحمل میکند ...
ولی مگه من چکار کردم ؟؟؟
خوب من هم ادمم گاهی دلم میگیرد ازین همه بد رفتاری .... امروز هم با دیدن اتاق که روز اتاق من بود حالم خراب شد ....
چه شبهایی که در اغوشش با حس خوب امنیت به خواب نمیرفتم ...
با دیدن ادکلن های زنانه و لوازم ارایشش نتوانستم خودم را نگه دارم ...
با دیدن لوازم و لباس خواب های زن دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم ... چقدر دردناک است ...
بوی عطرش را حس میکنم ... صدای قدم هایش نزدیکم میشود ....
نگاهم میچرخد سمتش ....
غمگین است و شکسته ...
روزگار با ما چه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دیدن غمش دلم اتش میگیرد .... سرم را پایین میاندازم ....
روی مبل کناریم مینشیند ....
روبه خدمتکاری میگوید : یه مسکن برام بیار ....
خدمتکار میرود و با قرص و لیوانی اب برمیگردد ....
ماهان : زودتر اون اتاق رو جمعش کنید ... به نادرم بگید بره یکیو بیاره شیشه بذاره واسه پنجره اتاق ...
(نادر شوهر زیور و پدر نسیم )
خدمتکار : چشم اقا ...
و میرود ...
نمیتوانم ازش چشم بردارم ... دلم میخواهد ... یه دله سیر نگاهش کنم ...
نگاه خیره ام انگار کلافه اش کرده ...
با کلافگی میگوید : بس کن ...
سرم را کمی پایین می اندازم و نگاهم را ازش میگیرم ... چشمانم را به لیوان روی میز میدوزم ...
ماهان : کی گفت با خونوادت در تماس باشی ؟؟؟
دلم هری میریزد ....
با ترس میگویم : من ... نمیخواستم ...
صدایش کمی بالا میرود میان کلامم : تازگیا داری بیشتر از کوپنت پیش میری ... اون ازون مهمونی رفتنت و ارایشگاه ... اینم ازین دیوونه بازیت ... این یکیم که اضافه شده ....
کمی بالاتنه اش را جلو میکشد : ببین برای بار اخر بهت میگم حواست به رفتارت باشه ...
سرم را تکان میدهم ...
ماهان : مامانت زنگ زد گفت میخواد بیاد دیدنم ....
نگاهش میکنم ... اوهم مرا ...
کمی چشمش رنگ به رنگ میشود ولی سریع سرش را برمیگرداند : میخواد واسه چی بیاد ؟؟؟ کارش چیه ؟
نمیتوانم دروغ بگویم : فکر کنم میخواد بیاد باهات حرف بزنه بذاری من برم پیششون ...
نیش خندی میزند که حالم را دگرگون میکند ....
ماهان : وای که چقدر شماها رو دارید ...
دلم به خود میپیچد .... نمیدانم چرا حالم یهو بد میشود ....
از جا بلند میشوم که به سمت دستشویی بروم ...
ماهان : از کی تا حالا وسط حرف من سر خود بلند میشی و میری؟؟؟
دستم را جلوی دهانم میگیرم ....
ماهان : بشین ...
محتویات معده ام را تا گلویم حس میکنم ...
ماهان : بگیر بشین اون روی سگم رو بالا نیار ...
میخواهم بنشینم ولی همه محتویات به دهانم هجوم میاورد .... عق میزنم .... دستم را محکم تر میکنم روی دهانم ...
سریع به سمت دستشوی میدوم ...
ماهان را میبینم که با ترس از جا برخواسته و به رفتنم نگاه میکند ....
در دستشویی را باز میکنم و هرچه در معده ام است به یک باره و بدون معطلی به بیرون میریزد ... انگار که کسی دستش را در حلقم کرده و میخواهد معده ام را به زور از دهانم به بیرون بکشد ......


انقدر بالا میاورم که دیگر جونی برایم نمانده ...
صدایش را میشنوم پشت در میگوید : حالت خوبه ؟؟
لحظه ای حال بدم را از یاد میبرم ...
اگر این مرد دلش مرده ... اگر مرا دوست ندارد و از من متنفر است ... چرا نگران شده ؟ ... چرا نگذاشت من خودم را با تکه اینه بکشم ؟؟ چرا وقتی مرا در مهمانی دید اینطور غیرتی شد ؟؟؟
چرا بعد از 5 سال مرا رها نمیکند و خودش را ازین همه اعصاب خوردکنی رها نمیکند ؟؟؟ چرا چشمانش براق شد ؟
من برایش فرق دارم ؟
مرا با سونیا یکی نمیداند ...
پس اینجا یک چیز درست نیست ... مانند پازلی است که یک تکه اش گم شده ....
دوباره میگوید : خوبی؟ چی شد ...
این نگرانی هایش حالم را خوب میکند ...
من : اره خوبم نگران نباش ...
از قصد میگویم نگران نباش ... میخواهم ببینم عکس العملش چیست ... انکار میکند نگران است یا نه ...
ولی سکوت میکند ..
فکر کنم رفته ....
ابی به صورتم میپاشم ...در را باز میکنم ...
جلوی در نیستش ... خارج میشوم ....
هیکل مردانه اش تکیه بر دیوار کمی هولم میکند ... لبخندی میزنم ... پس نرفته بود ...
باحال متاسف سری تکان میدهد ... و میرود سمت اتاقش ...
این حالتش را میدانم ...وقتی حالم بد میشد یا مراقب خودم نبودم سری از روی تاسف تکان میداد و میگفت : به چه زبونی بگم مراقب خودت باش ...
الان هم یعنی همین .... دلم روشن و نورانی شده ...
به سمت اتاقم میروم ...
کمی استراحت حالم را خوب میکند ...
روی تختم دراز میکشم ... هنوز حالت تهوع دارم ...
به یاد میاورم ......
.................................................. ............................
خودم را در اینه میبینم ... باورش برایم سخت است هنوز در سرم نمیگنجد ...
هنوز هم قانع نشده ام ...
هنوز هم باور ندارم که شب عروسیم است و عروسیم با مردی است که میپرستمش ....
همیشه فکر میکردم کسی را که دوست داری تو را نمیخواهد ...
این جمله ی مسخره را که گفته بود ؟؟؟ کجا شنیدم ؟؟؟
بهم ثابت شده اینها همه چرت است ...
میشود به عشقت برسی ... میشود به ارزوهایت دست پیدا کنی ...
از خوشحالی چشمانم اشکی شده ...
رویا : الهی من دورت بگردم ببین چقدر ناز شدی ....
اشک در چشمانش حلقه زده ....
رویا : برات ارزوی خوشبختی میکنم از ته دل ...
بغلش میکنم ... محکم ... بوسه ی گرمی روی گونه اش میگذارم ... چقدر دوستش دارم ...
چقدر صادقانه و بی ریا برایم ارزوی خوشبختی کرد .. انقدر که برق چشمانش همه را گرفت ...
باران انتهای لباس عروسم را میگیرد : خاله .. من ازینا میخوام .... مامی برام نگرفت ...
دلم برایش ضعف میرود .... بغلش میکنم .... محکم گونه اش را میبوسم ...
جای رژ لبم روی گونه اش می ماند .... میخندم ...
میگویم : الهی قربونت بره خاله ... اینم که مامان برات گرفته از همیناس ... فقط رنگش صورتیه ... تازه مال تو خوشکلتره ....
با صدای زنگ ارایشگاه رویا باران را از بغلم میگیرد .....
استرس تمام دلم را احاطه میکند ...
امشب همه چیز تمام است ...
من تا عبد مال ماهان میشوم ... امشب بهترین شب عمرم است ...
با صدای ارایشگر کت حریر لباس عروسم را میپوشم ....
ارایشگر : داماد پایینه ...
بعد از پوشیدنه کت به سمت در قدم بر میدارم ....
دلهره ی زیبایی تمام وجودم را میلرزاند ...
عکس العملش چی ممکن است باشد ؟؟؟
پاهایم سست و بی حال است .... در را باز میکنم و ارام از پله ها پایین میروم ...


هیکل مردانه اش در کت شلوار مشکی رنگ دلم را میلرزاند ...
بازهم دلم میپرسد : این مرد ماله منه ؟؟؟
با صدای پاشنه ی کفشهایم برمیگردد سمتم ...
نمیخندد ... خیلی جدی سمتم قدم برمیدارد ...
چشم ازم نمیگیرد ....
دلم برایش ضعف میرود موهایش را سمت بالا زده و کناره موهایش تا جایی که امکان داشته قیچی شده ...
هنوزم نگاهم میکند ... اوه خدای من چقدر این مرد جذاب است ...
دلهره میگیرم ... با خودم میگویم : چرا پس هیچ عکس العملی نشون نمیدی نکنه قیافم بد شده ؟
سرم را با ناراحتی پایین می اندازم ....
حالا چیکار باید بکنم ...
نزدیکم میشود ... دستش را پشت کمرم میگذارد و مرا به خودش میچسباند ...
درست مثله روز اول ... دلم هری میریزد و نفسم حبس میشود...
نگاهش میکنم .... با هرتماس بدنش با خودم دلم میلرزد .... چقدر دلنشین است این حالت های دلم ...
نگاهش سمت لبانم میرود : از من نخواه که با این قیافه تا اخر شب صبر کنم ...
و در حرکتی سریع لبهایش را روی لبهایم میگذارد ....
بدون توجه به گنده کاریه رژ لب دور لب خودم و خودش میبوستم ... با تمام وجودم لبهایم را در اختیار لبهایش میگذارم .... حالم دگر گون شده ... در ادامه ی این بوسه از حال میروم ... مطمئنم ....
با صدای فیلمبردار هردو با وحشت و هول از هم جدا میشویم ....
هول شده و عصبی ... به قدری عصبی شده که رگ گردنش ورم کرده ...
فیلمبردار با صدایی پر خنده میگوید : ببخشید بدموقع مزاحم شدم ....
نگاهی به دور لبهای جفتمون میکند و سرش را پایین می اندازد و مخفیانه غش غش میخندد ... شانه هایش به شدت میلرزد ...سرخ شده که صدای خنده اش بیرون نزند ...
خودمان هم خنده یمان گرفته ... بعد از کلی خنده ی بی صدا دستمالی از جیبش در میاورد و یکی به من میدهد و یکی به ماهان ...
تا میخواهم دستمال را سمت لبم ببرم سریع میگوید : نه نه ... نکن ... یه پیشنهاد بهتون بدم ؟
هردو نگاهش میکنیم ...
فیلمبردار : بذارید فیلم بگیرم ... قیافه هاتون خاطره میشه .... خیلی باحاله ....
من موافقم ولی ماهان با تردید قبول میکند .... درحال فیلم گرفتن میخندد اینبار واضحتر و درحالیکه فیلم را ضبط میکند میگوید : مچ این دونفر در حال انجام کارهای غیر اخلاقی گرفته شده ... اثار به جا مانده دور لبهایشان شواهدیست که جرمشان را ثابت میکند ...
و خودش غش غش میخندد ....
خنده ی ماهان را که میبیند میگوید : داداش یه خورده صبوری میکردی به چیزای بهترم میرسیدی ....
با این حرفش خجالت زده سرم را پایین می اندازم ...
میدانم ماهان خیلی خودش را کنترل میکند تا به قول خودش نزند صورت یارو را اسفالت کند ...
نگاهش میکنم در حالیکه با خشم و عصبانیت فیلمبردار را نگاه میکند سمتم میاید و بدون توجه به او مرا سمت ماشین میبرد ....وقتی سوار ماشین میشویم کلی فحش وبد و بیراه به فیلمبردار میدهد و سمت باغ میراند ...
یارو هم دیگر جرات نمیکند سمت ما بیاید و انگار فهمیده حرف بدی زده ....
روی مبلهای مخصوص عروس و داماد مینشینیم ... خیلیا سمتمان میایند و تبریک میگوید ...
سونیا را میبینم ... نگاهش روی ماهان میخکوب شده و اصلا نگاهش را نمیگیرد.... به سمتمان میاید ... ماهان را نگاه میکنم ... نگاهش نمیکند ... اصلا اورا ندیده ...
نگاه خیره اش روی ماهان عصبیم میکند ... اخم میکنم ........
سونیا میثل همیشه با لوسی وعشوه : وای عزیزم الهی قربونت برم مبارک باشه نمیدونی چقدر خوشحالم ...
ماهان نیشخند صداداری میزند ...
میدانم چقدر حالش ازین دختر بهم میخورد ....
میگویم : ممنون عزیزم ...
روبه ماهان میگوید : تبریک میگم ماهان ....
ماهان هم با اخم سری به نشانه ی ممنونم تکان میدهد ... سونیا اخم میکند بعد از کمی عشوه و لوس بازی به وسط پیست رقص میرود و همراه با سپهر دوست رامین شروع میکند به رقصیدن .....
ماهان خیلی جدی میگوید : رها .... ازین به بعد رابطتتو باهاش کم کن هرکاری میکنم نمیتونم قبول کنم این دوسته توئه ....
باشه ای میگویم و دستم را روی دستش میگذارم ...
برایم انقدر ارزش دارد که هرچیز بخواهد با جونو دل انجامش میدهم ...ه
ماهان : کاش زودتر مجلس تموم بشه دیگه نمیتونم صبر کنم ...
قیافه اش مانند بچه های دوساله شده ... غر غر میکند ... خدایا یعنی منم میتوانم تا بعد از جشن صبر کنم ؟ گمون نکنم ....
میگویم : بلند شو ازم دعوت کن برقصیم اقا پسر ...
با لبخند دوست داشتنی و جذابش برمیخیزد و دستش را جلوی من دراز میکند و دست دیگرش را ماننده پرنسها روی کمرش میگذارد : افتخار یه دور رقص رو به من میدید بانو ؟
دلم غش میرود .... دستم را در دستش میگذارم و با خوشحالی میگویم : بله اقا چرا که نه ....
پیست رقص کمی خلوت میشود و اهنگ ملایمی پخش میشود ...رقص نور زیبایی روی دونفرمان نقش میبندد ...
دستانش دو طرف کمرم را احاطه کرده ...داغیه دستانش را حتی از روی لباس ضخیم عروس هم میتوانم حس کنم .... دو دستم را روی سینه ی ستبرش قرار داده ام ....
چشمانش حالت عجیبی دارد ... حالتش را دوست دارم ... فوق العادس .... این ابروهای پهن و خوش حالت که حالا کمی زیرشان را مرتب کرده ... این چشمای خوشرنگ سبز که با هرلباسی رنگ به رنگ میشود ...صورت برنزه و بینی مردانه ی خوش فرم و لبهای گوشتی و گونه هایی که موقع لبخند چال میرود با من چه کرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ازهمه زیباتر برایم وقتیست که میخندد و گوشه ی چشمانش خط میفتد ....
دلم طاقت نمیاورد ... نمیتوانم .. بدون توجه به اطرافم ... بوسه ی پر حرارتی روی لبهایش میگذارم .... لبش پر خنده میشود ...
مرا به خودش میفشارد و زیر گوشم میگوید : جـــــون نکن اینطوری ....
لبم را به دندان میگیرم .... میدانم با این کارم اذیت میشود ... ولی دوست دارم این حالتش را ... این که انقدر مرا میخواهد ...
بعد از رقص مینشینیم عجیب است مانند عروسهای دیگرهیچ ترسی ندارم تازه دلم میخواهد زودتر مجلس تمام شود وبه خانه بروم .... در میان زوج ها نگاهم روی رامین و ارزو میچرخد ... پدرو مادرم ... پدرو مادر ماهان ... کیارش و رویا ...


ارامش کمی به این خانه برگشته ... از وقتیکه ماهان اتاقش را از سونیا جدا کرده دلم ارام است ....
و سونیا که بیشتر شبها پی الواطی و ولگردیست و خانه نمیاید ....
این دختر معروف شده به ه.ر.ز.گی ....
ولی من خوشحالم ... میدانم خدا تاوان زجرهایی که این دختر به من داده را ازش میگیرد ... البته با این حال وروزش میشود گفت گرفته ...
از طرفی هم خوشحالیم بخاطر اینست که میدانم ماهان نمیگذارد همچین زن بدنامی در این خانه بماند ... به زودی میدانم که پرتش میکند بیرون ....
یا اگر اینکارا نکند حداقلش اینست که جمو جورش میکند ...
ساعت نزدیک 8 است ... خودم را اماده کرده ام که وقتی امد بعد از استراحت کوتاهش باهاش حرف بزنم ...
جلوی میز توالتم نشسته ام ... کمی صورتم را با حساسیت و ملایمت خاصی ارایش میکنم ...
ادکلن همیشگی ام را که اولین بار ماهان برای تولدم گرفت را برمیدارم ... از بعد از تولدم چون میدانستم این بورا دوست دارد خودم برای خودم میخریدمش ...
برش میدارم ... با فاصله سمت گردن و موها و مچ دستانم میزنم ...
انقدر دقیق کارهایم را میکنم که یاد حریم سلطان افتاده ام ... انگار یکی از سوگلی هایش هستم که امشب برایش خودم را اماده میکنم ...
اوه حتی از تصور زندگی به سمت انها بیزارم ... ادمهای هوسران که به اسم اسلام هر کثافتکاری ای میکنند ...
پوزخندی میزنم ...
روی دو چشم قهوه ای رنگم درون اینه خیره میشوم ...
زمزمه میکنم : اون حتی نگاتم نمیکنه ...
صدای ماشینش را میشنوم ... کمی دلهره و استرس دارم ...
خودم را سریع ارام میکنم ... بعد ازون اتفاقا با هر ورودش استرس پیدا میکنم ....
رژ لب را بر میدارم ... میچرخانمش ... این رنگ را دوست دارد ... وقتی میزدمش خیره به لبهام میشد ..
و همیشه تو مهمونیا کلافه میشد ... لبخند عمیقی میزنم .... وقتی توی یه مهمانی حرف میزدم اصلا متوجه حرفایم نمیشد و حواسش فقط به لبهایم بود ...
و یه بار قبل از مهمانی رفتن وقتی رژ لب را دستم دید با جبهه گیری از دستم گرفتشو گفت : بخدا اگه اینو بزنی خودمو میکشم ...
لبخندم به خنده ی صداداری تبدیل میشود میگفت فقط تو خونه میزنی ....
رژ را روی میز میگذارم و اول لباسم را میپوشم ... لباس قرمز رنگی که پشت کمرش به شکل هفتی فقط تور است و پارچه نیست ... همین خوبست .. هم مجلسی هم ساده ... کوتاهیش را بالای زانویم قرار دارد ....
کفشهای ستش را هم میپوشم موهای بلندم را فر کرده ام و با یه گیره ی کوچک سمت راست گردنم بسته ام ....
سمت رژ میروم و روی لبانم میکشم ....
برای اخرین بار خودم را نگاه میکنم و از اتاق خارج میشوم .....
با قدمهای یواش بالای پله ها میایستم .... حال پایین رفتن را ندارم ... ازهمان بالای پله ها نسیم را صدا میزنم ...
من : نسیم ...
جواب نمیدهد بلندتر میگویم : نسیـــــــم ....
میخواهم برای بار سوم صدایش بزنم که صدای گیرا وجذابش ضربان قبلم را برای لحظه ای خاموش میکند ...
ماهان : چیه ؟ سر اوردی؟
بر میگردم نگاهش میکنم .... نگاهم نکرده و در جیب کت مارکش در حال پیدا کردنه چیزیست ...
پس هنوز نگاهم نکرده که عکس العملش را ببینم ....
اروم با صدای لوسی میگویم : آم میخواستم ازش بپرسم تو کجایی ...
نیش خند میزند و با نگاه تحقیر امیزش سرش را بلند میکند ...
نیشخند روی لبانش میماسد ...
نگاهش از کفشهایم بالا میاید اینبار روی گردنم و پایینتر... رنگ نگاهش عوض میشود ... باز هم نگاهش ادامه دارد ازموهای فر شده ام و اینبار .........
به هدف زدم ...
درست روی لبانم ثابت میماند .....


اب دهانش را به زور قورت میدهد .... و دوباره نگاهش ادامه پیدا میکند و روی چشمانم ثابت میشود ....
پلک نمیزند ... چشمانش براق شده ... به خوبی این رو میفهمم کاملا پیداست ...
چشمانم هرلحظه بیشتر غرق چشمانش میشود ...
بعد از مدتها چشمانش رنگ بی تفاوتی را کنار گذاشته چطور میشود که پیدا نباشد؟؟؟
سکوت و سکوت ....
بعد از مدت طولانی که میخواهد با قدمی نزدیکم شود ...
صدای بی موقع ینسیم باعث میشود چشمانش از چشمانم منحرف شود ....
نسیم :بله رهاجون منو صدا می زدین ؟
سرش را برمیگرداند و با انگشت اشاره و شصتش چشمانش را فشار میدهد ...
نسیم هم از دیدنه تیپ و قیافه ی من متعجب و خوشحال است ....
من : نه ... دنبال اقا میگشتم که پیداشون کردم ...
نسیم : کاری داشتید صدام بزنید ...
و سمت پایین میرود ....
ماهان سمت اتاقش میرود بوی عطرم و بوی عطرش همه جا را پر کرده ....
کلافگی کاملا از قیافه اش پیداست ....
قبل ازینکه وارد اتاق شود به سمت در هجوم میاورم و دستم را مانع بسته شدنش میکنم ...
باز اخم میکند ...
اما معنی این اخمش با همیشه فرق دارد ... این یعنی میخواهد بگوید هیچ تاثیری روش نگذاشته ام و تحریک نشده است ...
من : ماهان میخوام باهات حرف بزنم ...
بدون هیچ حرفی میرود ... نمیدانم وارد شوم یا نه ...
در را نبست این یعنی میتوانم وارد شوم ...
وارد اتاق میشوم ... کمی استرس و دلهره دارم ...
روی مبل سه نفره ای مینشیند و گیلاسش را پر میکند ...
میخواهد این فشار را از خودش دور کند .... خوب لعنتی چرا اون زهرماری را میخوری کافیست اشاره کنی ...
چرا میخواهی نقاب بی تفاوتی بر چهره ات بزنی ؟؟؟
کمی نزدیک میشوم .... خنده ام گرفته .... به خوبی پیداست که از من میترسد ....
میترسد نگاهم کند وتمام خودخوری ها و خودداری هایش دود شود ....
با صدای ارومی و کمی عشوه میگویم : میتونم بنشینم ...
اخمش غلیظتر میشود ... یعنی میخواهد بر خود مسلط شود ...
من اورا ازخودش بهتر میشناسم ....
با صدای دورگه و ارومی میگوید : بشین ...
اروم نزدیک مبل میروم و سعی میکنم نزدیکش بنشینم که بوی عطرم را به خوبی حس کند ...
ماهان کلافه میگوید : زود بگو برو بیرون خستم میخوام استراحت کنم ...
دلم غش میرود ... بهتر است بگویی زودتر برو تا کنترلم را از دست ندادم ....
من : راستش میخواستم راجبه نسیم باهات صحبت کنم ....
گیلاس اول تمام میشود ...
دومی را پر میکند ... این نشانه ی فشاری است که دارد تحمل میکند ...
ماهان : خوب ادامه بده ...
من : ماهان ..
تمام تلاشم را میکنم تا با تمام احساسم صدایش بزنم ...
رنگ صورتش تغییر میکند ... نگاهم میکند ....
ادامه میدهم : میشه قبول کنی؟؟؟
انگار متوجه نشده چه گفته ام مات چشمانم است ....
سرم را پایین می اندازم ...
عصبی میگوید : زود حرفتو بزن برو ....
با نفس عمیقی میگویم : ماهان میشه قبول کنی نسیم ادامه تحصیل بده و من به جاش بعضی از کارای خونرو بکنم ...
میخواهد مخالفت کند که زود میگویم : گوش بده ترخدا ... ببین من روزا بیکارم ... اونم گناه داره ... درستکه خدمتکاره ولی خوب ارزو داره ... دلش میخواد مثله بقیه هم سن و سالاش ادامه تحصیل بده ... قبول کن خواهش میکنم ...قول میدم هیچ مشکلی پیش نیاد ... خواهــــــــــــــــــش ...
اخمش باز شده کمی فکر میکند : باشه مسئولیتش پای خودت فقط من حوصله ی دردسر ندارم ....حواستو جمع کن ...سرم را تکان میدهم و با خوشحالی از جا برمیخیزم ... چقدر دلم میخواهد ببوسمش ... ولی نمیشود .... به سمت در قدم برمیدارم خیلی دلم میخواهد ببینم نگاهش کجاست ... قبل از باز کردنه در سریع برمیگردم سمتش ... و در لحظه ای نگاهش را که روی کمرم است قافلگیر میکنم ....لبخند پرمعنی ای میزنم و با شیطنت میگویم : ممنونم ...
خودش میفهمد سوتی داده کمی گوشه لبش از خنده بالا میرود ولی سریع جدی میشود ......
از اتاق خارج میشوم و اولین خدمتکاری که که جلویم میبینم را محکم بغل میکنم ..
و بعد از خالی شدنه ذوقم ولش میکنم و میروم سمت پایین ... خدمتکار با گیجی چند لحظه میایستد و دوباره به کارش مشغول میشود ......


سمت اشپزخانه میروم ....
زیور را میبینم برمیگردد سمتم ... با تعجب نگاهم میکند ...
من : چیه زیور خانم چرا امروز هرکی منو میبینه هاج و واج میشه ؟؟؟
لبخند پهنی صورتش را پرمیکند : خانم ماشالا هزار ماشالاه چقدر خشکل شدید ... اقا شمارو ببینه دلش ضعف میره ...
غمگین میگویم : اتفاقا الان پیشش بودم ...
با چشمای گرد شده میگوید : گذاشت بری پیشش ؟؟؟
سرم را تکان میدهم : اوهوم ... سختتر ازین حرفاست ...
زیور : نه خانم جان حرف من اینه که یه روز عاشق شما بوده و من عقیده دارم کسی که یکیو واقعا دوست داشته باشه نمیتونه فراموشش کنه ...
میرود سمت ظرفشویی ....
با آه میگویم : بیخیالش ... من دیروز با نسیم صحبت کردم ازش یه جورایی حرف کشیدم ... بابا این بچه اصلا نمیفهمه ازدواج چیه بهشم که گفتم گفت نه ترخدا نذارید من با علی ازدواج کنم ...گفتم میخوای درستو ادامه بدی همچین با ذوق گفت اره که والا دلم به حالش سوخت ...
زیور : خوب خانم جان اگه اینطوره که من راضی نیستم بچم به میل و خواسته ی من زندگی کنه ....
با لبخند نزدیکش میشوم : من الان با ماهان صحبت کردم ... قبول کرد که درسشو ادامه بده ... منم کمک شما ...
با دستش ارام روی صورتش میکوید : وای خدا مرگم بده همین مونده شما بیای کار کنی....
دستش را میگیرم : ببین من که قرار نیست کل کارای این خونرو انجام بدم ... فقط یه سری تازه خودشم ههست فقط قراره بعضی وقتا که خیلی درس داره من کمکش کنم همین ...
کمی قانع میشود : اینجوری که شما میگید خوبه .. ولی من نمیخوام همه کارارو شما انجام بدید ...
میخندم : زیور یه ابمیوه ای چیزی بده دهنم خشک شد بس حرف زدم ......
درحالیکه باهم خوش و بش میکنیم صدای در خانه میاید ...
زیور نگاهم میکند : حتما این دختره ی بی حیاس ...
اخم میکنم ... نمیگذارم روزم را خراب کند ...
با صدایش میفهمم که قصدش همین است ...
سونیا : اوه ببین رهاخانوم چه کرده ....
با نگاه بدجنسی ادامه میدهد : هه حالا انقدر به خودت رسیدی کسی نگاهتم میکنه ؟
میخواهم با حرص وعصبی جوابش را بدهم ولی کم تامل میکنم ... این دختر را باید با لبخندو خونسردانه چزوند ...
میخندم : کافیه اراده کنم ...
نگاهش حرصی میشود ...
خودم هم از حرفم مطمئن نیستم ... یعنی اداده ی ماهان قویتر از من است ...
سونیا : خوب اراده کن ببینیم ...
کمی هول میشوم ... سعی میکنم با سیاست بحث را عوض کنم : شبا ولگردی خوش میگذره ...
کمی از اب پرتغالم را میخورم با حرص میگوید : با من یه کاری میکنم یه لذتی میبرم تو چی مثه چوب خشک هه لیاقتت همینه ....
با قهقه میگویم : هرچی هست لیاقتم بهتر از توئه دستمالیه ... حاضرم بمیرم و جای ادمه کثیفی مثه تو نباشم ...
لیوان را روی میز میکوبم و سمت در میروم که دستم را میکشد ...
سونیا : ببین رها من اگه بخوام میتونم کاری بکنم که ازین خونه پرتت کنن بیرون پس حواستو جمع کن با من در نیفتی ...
بغض میکنم میخواهم جوابش را بدهم که نگاهم در دو چشم زمردی قفل میشود ....
با نیش خند میگوید : چه غلطا ... وای ترخدا کاری نکن که رها از خونه پرت شه بیرون ... التماست میکنم ...
بغضم فروکش میکند ... از من دفاع میکند ... چقدر ذوق زده میشوم ...
سونیا با رنگی پریده و با ترس برمیگردد سمت ماهان ...
با تته پته میگوید : من ... من ...
کشیده ی محکمی روی صورت سونیا میزند ....
دلم خنک میشود ...
خوشحال میشوم ...
انگار روی دلم اب سرد میریزند کمی خنک میشوم ...
ماهان : کدوم گوری بودی؟؟؟
همه ساکت سرجایشان ایستاده اند و تماشا میکنند ...
سونیا دستش را روی گونه اش گذاشته و گریه میکند .....
جذبه اش فضا را سنگین کرده ....
سونیا : با سیما ... رفت.... رفته بودم .... خرید ....
ماهان خیلی خونسرد نزدیکش میشود ....
ماهان : اهان ... این دوشبه با سیما رفته بودی خرید اره ؟؟
این نزدیکی نفسم را کند میکند .... دلم فریاد میزند نه ... نزدیکش نشو .... انقدر بهم نزدیکن که نفس من حبس شده ازین جذبه چه برسد به سونیا ...
ماهان : گورتو گم کن ... فقط اگه یه بار ....
چانه ی سونیا را محکم در دست میگیرد : خوب گوش کن ... فقط اگه یه بار دیگه ریخت نحستو ببینم کشتمت ...برو گمشو پیش همون سیما جونت ...
چانه اش را ول میکند برمیگردد ... اخمهایش ترسناک شده .... نگاهم میکند ... از ترس سرم را پایین می اندازم .....
میخواهد برود ...
سونیا : پس حقم چی میشه ؟؟
چنان میچرخد سمتش که سونیا دستش را با ترس بالا میاوردو تند تند میگوید : باشه باشه غلط کردم ... ببخشید ...
نیش خندم را نمیتوانم کنترل کنم ....
روبه سونیا نیش خندی میزنم که نگاهم میکند با التماس .....
ماهان : 5 دقیقه فرصت داری گم شی وگرنه خودم پرتت میکنم بیرون ....
و میرود ......


ماشین را در حیاط پارک میکند : اخیش بالاخره راحت شدیم ....
از ماشین پیاده میود و سمت من میاید ....
در را به ارامی باز میکند ....
لبخند پر از شیطنتش لحظه ای رهایش نمیکند ....
دستش را زیر کمرم و دست دیگرش را زیر پایم میبرد و مرا در اغوشش میگیرد و سمت خانه میبرد ...
هنوز هم با تماس های پی در پی با ماهان دل و نفسم میرود ....
وارد خانه میشویم ...
دختر کم سن و سالی ما را با تعجب و خجالت نگاه میکند و سریع سرش را پایین می اندازد ....
من : وای ماهان ابرومون میره زشته منو بذار زمین ...
در حالیکه از پله ها بالا میرود بوسه ی نرمی روی گردنم میزند : اشکال نداره عادت میکنن ....
جلوی در اتاق می ایستد ... مرا پایین میگذارد ...
در اتاق را باز میکند : بفرمایید بانو ...
ذوق زده و به ارامی وارد میشوم ....
باورم نمیشود ... چشمانم میخواهد از حدقه بیرون بزند ....
روبه ماهان میگویم : وای ماهان تو چی کار کردی باورم نمیشه ....
درحالیکه پشت سرم میایستد دستانش را دور کمرم حلقه میکند : قابل شمارو نداره ...
از شدت خوشحالی اشک در چشمانم حلقه میبندد ... برمیگردم سمتش و محکم در اغوشش فرو میروم ...
کمی بعد خودم را از اغوشش بیرون میکشم ...
با خوشحالی نگاهم میکند ....
من: پس اون ژورنالا برای خونه ی دوست نبود میخواستی برای خونه ی خودمون ...
با ذوق میگوید : بعله ... حالا مونده تا منو بشناسی ...
ماهان برایم ژورنال برای دکور اتاق اورد و بهم گفت که اینها برای دوستش است میخواهد خانومش را سوپرایز کند و از من خواست که برای دوستش انتخاب کنم ... چقدر اونروز حسرت تزئینات را خوردم ...
و الان دقیقا همون انتخابم جلوی چشمم است ...
خدایا چقدر مانده تا من برای ماهان بمیرم ؟؟؟؟
با تماس دستش که سمت بند های پشت لباسم رفته از فکر بیرون میایم ...
دستان داغش با بدنم تماس پیدا میکند ....بند لباسم را ازاد میکند ....
ماهان : درش بیار .. چقدر این لباس عروسا پف داره ...
خنده ام میگیرد ... سمت کشوها میروم ... ماهان کتش را در اورده و کرواتش را شل میکند .... روی تخت مینشیند و مشغول دید زدنه من میشود ...
هول شده ام و زیر نگاهش میسوزم ...
لباس خواب حریری بیرون میاورم ...
ماهان : ولش کن نمیخواد بپوشیش ....
نفسم کند میشود و صربان قلبم بالا میرود ...
از رو تخت بلند میشود و سمتم میاید ... دستم را میگیرد و سمت تخت میرود ...
مرا در اغوشش میکشد و روی تخت مینشیند ....
ارام شروع میکند به باز کردنه گیره ی موهایم ...
ماهان : نگاه ترخدا با این موها چه کرده ... حیف نیست ...
با شیطنت میخندمو : تازه میخوام کوتاهشون کنم اذیتم میکنه ....
میدانم چقدر حساس است ... لحظه ای دستش بی حرکت میماند ....
صورتم را با دستش بالا میاورد و میگوید : شما غلط میکنی ....
باز میخندم : نخیر ... خیلیم کار درستی میکنم ... تازه موهای خودمه به تو چه ....
بیخیال گیره ها میشود ...
با یه حرکت مرا میخواباند و نزدیکم میشود : ءءءء .... پس به من چه ...حالا نشونت میدم ....
به قدری ملایم و مهربان رفتار میکند که لحظه ای نمیخواهم ازش جدا شوم ...

این مرد بی نظیر است ....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 798
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,143
  • بازدید ماه : 27,024
  • بازدید سال : 177,123
  • بازدید کلی : 11,674,263