close
تبلیغات در اینترنت
رمان دل خوش به بودنت قسمت ششم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

صبح با بوسه های پی در پی ماهان روی صورتو گردنم از خواب بیدار میشوم .... نگاهم میکند ... نگران میگوید : خوبی ؟ میخندم و میگویم : مگه میشه بد باشم ؟ از ته دل میخندد ... با عشق همدیگر را نگاه میکنیم ...........................................................ارام بوسه ای روی لبم میگذارد ... موهایم را نوازش میکند ... در…

رمان دل خوش به بودنت قسمت ششم

صبح با بوسه های پی در پی ماهان روی صورتو گردنم از خواب بیدار میشوم ....
نگاهم میکند ...
نگران میگوید : خوبی ؟
میخندم و میگویم : مگه میشه بد باشم ؟
از ته دل میخندد ...
با عشق همدیگر را نگاه میکنیم ...........................................................

ارام بوسه ای روی لبم میگذارد ... موهایم را نوازش میکند ... در خوشبختی غرقم ...
بعد از مدتی میگوید : دیشب که نذاشتی گیره های موهاتو باز کنم الان بلند شو تا باز کنم ...
با خنده و شیطنت میگویم : نمیخوام ... میخوام برم ارایشگاه هم خودش باز کنه هم کوتاهشون کنم ...
با نگاه موزیانه و لبخندی خبیثانه میگوید : خوب راحت حرفتو بزن چرا غیر مستقیم میگی چی میخوای ...
لبهای داغش رعشه بر بدنم میاندازد ........
...............................................
.................................................. .
با باز کردنه اخرین گیره میگوید : بفرما ... حالا اگه دیگه نمیخوای موهاتو کوتاه کنی بریم پایین صبحانه بخوریم ...
بلند میخندم ...
با شیطنت میگویم : چرا اتفاقا تو فکرش بودم ....
سمتم میاید و میگوید : ای جون فکر نمیکردم انقدر ه.ا.ت باشی ...
لب به دندان میگیرم و زیر لب میگویم : بی ادب ....
قهقه میزند ....
از جایش بلند میشود : من میرم بیرون ببینم چه خبره زود بیا .....
باشه ای میگویم و سمت حمام میروم ....
یه دوش اب گرم خیلی میچسبد ... یاد حرفها و شیطنت هایش باعث میشود حتی توی این مدت کم هم دلتنگش شوم ... سریع بیرون میایم و بعد ازپوشیدنه لباس زیبایی و ارایش ملایمی از اتاق بیرون میزنم ...
وقتی از پله ها پایین میروم درحالیکه با تلفن حرف میزند با اخم سمتم میاید : بله گوشی دستتون ...
مبایلش را میگیرم : بله ؟؟
صدای سونیا مثل پتک بر سرم میخورد ....
سونیا : سلام خوبی عروس خانوم ....
انقدر عصبیم که نمیتوانم حرف بزنم سریع میگویم : چرا به گوشیه خودم زنگ نزدی ؟؟ شماره ماهانو از کجا اوردی؟
با لحن دلخوری میگوید : زنگ زدم خاموش بود حالا شوهرتو که نخوردم اینطوری میکنی ... منو باش میخواستم حالتو بپرسم ....
و گوشی را قطع میکند ....
نفس های بلند و عمیقم عصبانیتم را نشان میدهد ....
ماهان : شماره منو از کی گرفته ؟؟؟
با ناراحتی و بغض نگاهش میکنم : نمیدونم ...
حال زارم را که میبیند اروم مرا در اغوش پر ارامشش میکشد : هیش اروم باش ... چیزی نشده که ....
ترس تمام وجودم را گرفته .... خودم را از اغوشش بیرون میکشم ... یاد حرفهای سونیا میفتم ....
( سونیا : رها نمیدونی چه رمانتیکه ... میگه زنش بهش پا نمیده ... همش پسش میزنه .... باید ببینیش ...
سرش داد میزنم : احمق اون زن داره ....
سونیا : خوب داشته باشه من چیکار به زنش دارم ؟؟؟
با حرص میگویم : داری با کارات حالمو بهم میزنی .. احمق تو داری یه مرده زن دارو ت.ح.ر.ی.ک میکنی ...
سر این قضیه تا چند وقتی با سونیا بد بودم ولی اون از رو نرفت ......


با تلفن خانه شماره ی سونیا را میگیرم ....
بعد از چند تا بوق جواب میدهد : جانم ...
فکر کرده من ماهانم که عشوه میاید ....
من : سونیا دیگه نه به من زنگ بزن نه به ماهان فهمیدی؟
بدون توجه به جوابش سریع قطع میکنم ....
ماهان که میبیند حالم خیلی بد است میگوید : میخوای گوشیم دست خودت باشه ؟؟
من : نه نمیخواد ...
شب خونه ی پدر ماهان هستیم ... پدرو مادرم و رامین هم هستند ولی رویا نیامده ...خودش مهمانی دعوت است ...
رامین مثله همیشه کنار ارزو نشسته و اورا میخنداند ...
کمی شک کرده ام که از ارزو خوشش امده ... همه درحاله گپ زدن هستند ...
ماهان کنار مادرم نشسته و نمیدانم چه میگوید که مادرم در حاله ریسه رفتنن است .... هنوز هم فکرم درگیر سونیاس ...
میترسم شوهرم را از من بگیرد .. ماهانم را .... ولی نه نمیشود ... به ماهان اعتماد دارم او خیانت نمیکند ...
اصلا مگر میشود مردی با این ذات پاک خیانت کند؟؟؟
بعد از شام باز همه باهم مشغول حرف زدن میشوند ...
اما ماهان کلافه است ... نمیدانم چرا انقدر عصبی و کلافه شده یهو ....
دلم میخواهد برم کنارش و ازش بپرسم ... از جایش بلند میشود و سمت حیاط میرود ...
از جا بلند میشوم که دنبالش بروم ولی با صدای خاله مینشینم...
خاله : خوبی رهاجان ؟
میگویم : ممنون خاله جون شما چطورید ؟
با لبخند پر از کنایه ای میگوید : دیگه نگو خاله ... با اینکه دلم میخواست برات همون خاله بمونم ولی نشد ... بهم باید بگی مامان ...
از نیش کلامش دلگیر میشوم ولی خودم را به اون راه میزنم : چشم مامان ...
لبخند زورکی ای میزند ...
ماهان برمیگردد داخل ...
خاله : چرا ماهان ناراحته ؟
سعی میکنم خودم را ارام نشان دهم : نه فکر میکنید ... خسته شده خوب میدونید که یه شب از عروسیمون میگذره ...
از جواب سریحم ساکت میشود ...
بعد از مدتی همه باهم خدافظی میکنیم و من و ماهان سمت خانه ی خودمان میرویم ....
در راه ساکت است و در فکر فرو رفته ... میخواهم ازش بپرسم ولی با خودم میگویم شاید خسته است ....
وارد حیاط میشویم ... ماشین را پارک میکند ...
لبخند خسته ای میزند ....
نگاهم میکند غمگینه غمگین ... خدایا این غم دیگر از کجا امد؟
ارام از ماشین پیاده میشود ... باهم وارد خانه میشویم ...
درحالیکه بالا میرویم روبه خدمتکاری میگوید : یه مسکن برام بیار سرم درد میکنه ...
وارد اتاق میشویم روی کاناپه مینشیند ...
نزدیکش میشوم روی پایش مینشینم .... دستم را دور گردن و صورتش میگذارم ...
میگویم : ماهان احساس میکنم ناراحتی .. انگار کلافه ای ؟
بوسه ی نرمی روی لبم میگذارد : چیزی نیست درست میشه ...
نگاهش میکنم ... دلخور ...
دو مرتبه بوسه ای رو لبم میگذارد و زل میزند به چشمانم ...
با لحن خاصی میگوید : اینا برام نفسه .. بدون چشمات نیستم ... میمیرم ...
میخندم ... اما غمگینم ... ناگهان غمگین میشوم ...
ماهان: چرا نفس غمگین شد؟
چشمانم را میگوید ....
من : هیچی نیست ... فقط مطمئنی تو خوبی؟
میخندد بدون غم ... پر از ارامش ...
به چشمانم اشاره میکند : اره خوبم .. تا وقتیکه اینا خوب باشن ...
احساساتی میشوم ... نمیتوانم ... نمیتوانم از طعم لبهایش بگذرم ....


گوشیم زنگ میخورد از فکر بیرون میایم ....
به شماره نگاه میکنم و با خوشحالی جواب میدهم : سلام داداش گلم ...
صدای پر خنده و شادش یعنی خوشحال است : سلام خوبی؟
من : اره خیلی ... امروز خوبم ...
اروم میگوید : مطمئنی؟
من : اره ...
رامین : باید ببینمت ... میخوام راجبه یه موضوعه خیلی مهم باهات حرف بزنم ...
کنجکاو میشوم : بگو رامین راجبه چیه ؟
جدی میگوید : نمیشه باید حتما ببینمت ....
کمی فکر میکنم : فعلا نمیتونم بیام بیرون از خونه اولین فرصتی که پیش بیاد بهت خبر میدم ....
رامین : باشه گلم ... مواظب خودت باش .... راستی ماهان که اذیتت نمیکنه ؟
من : نه ... اصلا کاری بهم نداریم ... تو لاک خودشه ...
رامین : نمیدونم چی بگم ...
من : لازم نیست چیزی بگی ... به مامانینا سلام برسون ....
رامین : باشه کاری نداری ...
من : نه برو به کارات برس خدافظ ...
رامین : خدافظ ....
بعد از قطع کردنه تلفن سمت حمام میروم و دوشی میگیرم و میخوابم ....
............................................
نسیم : واقعا ممنونم رهاجون نمیدونم چجوری جبران کنم ....
لبخندی میزنم : این حرفو نزن تو مثه خواهرمی ... تازه خیلی نزدیکتری ... تو از بچگیت شاهد همه ی بدبختیای من بودی ....
سکوت میکند ....
من : بیخیال نزدیک مدرسه هاس تو فقط یه سال نرفتی که مهم نیست اصلا ... خودت حواست باشه پیگیر باش یه مدرسه ی خوب من باهات میام واسه ثبت نام ...
لبخند میزند : مرسی ... زنگ میزنم از دوستام میپرسم ...
سرم را تکان میدهم میخواهد برود که برمیگردد سمتم : راستی رهاجون اقا خیلی وقته اومدن ...
نگاهش میکنم ... نگاهم سمت ساعت میرود نزدیک 5 است زود امده ...
چرا ؟؟
از جا بلند میشوم و کمی به خودم میرسم و بعد از اتاق خارج میشوم ...
بوی عطرش پیچیده .... از پله ها پایین میروم ...
با صدای صندلهایم برمیگردد ... کمی اخم میکند و حواسش را به دود سیگارش میدهد ....
تیشرت ابی رنگش بازوهای برنزه اش را بیرون انداخته ...
موهایش را مثله همیشه بالا زده .... چقدر دلتنگشم ...
مبل کناریش را انتخاب میکنم ... اخم هایش باز نمیشود .... توی این مدت خنده اش را ندیده ام ..
خنده اش که سهل است اورا بدون اخم ندیده ام ....
من : سلام ...
سرش را سرسری تکان میدهد ...
نگاهم به جاسیگاری روی میز سر میخورد ... 5 سیگاره تمام شده ...
اهی میکشم و بغض میکنم ... چقدر داغون شده .... سعی میکنم سر صحبت را باز کنم ...
من : خوبی؟
باهمان اخم سرش را بلند میکند و نگاهی به چشمانم میکند که هم خفه میشوم و هم میسوزم ....
جوابم را نداد .... اشک در چشمانم حلقه میزند ...
اخمش کمی باز میشود ولی سریع به حالت قبل باز میگردد ....
با بغض و صدای لرزانی میگویم : رفت ؟؟
اخمش غلیظتر میشود ...
دوباره میگویم : ازین خونه رفت ؟
حتی به زبان اوردنه اسمش برایم جلوی این مرد دردناک است ....
انگار عصبی شده ....
فندکش را پرتاب میکند روی میز و میگوید : کی رفت ؟
نمیتوانم ... سکوت میکنم ...
ماهان : مگه باتو نیستم ؟؟؟ چی میگی؟ کی ازین خونه رفت ؟
با دندانهای به هم چفت شده میگویم : سونیا ...
انگار که دلش کمی برایم میسوزد ...
آهی میکشد : اره ....
هیچ درک نمیکند...
هیچ درک نمیکند که چه کشیده ام ... باید خودش جای من بود ... مرابا رقیب کنار خودش میدید و انوقت تا سر مرگ میرفت ...
دلم میخوهد سیگاری بردارم و دود کنم تا کمی خالی شوم ...
خوب چرا برندارم ؟؟؟ مگر برایش فرق دارد ؟؟؟ مگر برایش نمرده ام ؟؟؟؟
بی هوا دستم سمت بسته ی سیگارش میرود ... با تعجب دستم را نگاه میکند .... از برخوردش میترسم ...
ولی نمیدانم چرا حسی قلقلکم میدهد که ادامه دهم .... عکس العملش را ببینم ...
سکوت کرده و با کنجکاوی نگاهم میکند .... میخواهد ببیند چکار میکنم ....
یه نخ سیگار را درمیاورم .... اخم میکند ...
فندکش را برمیدارم ....
وحشتناک میشود تازه میفهمم چه غلطی کرده ام ... میخواهم سیگار را بندازم ولی دیر شده سیگار بین دو انگشت و لبم قرار گرفته ....
نفسهایش کند میشود و با صدای وحشتناکی میگوید : چه غلطی میکنی ...
و قبل ازینکه سیگار را خودم پرت کنم با مشتی که بردهانم میزند خودش پرت میشود ......
................................................
..........................
انقدر ضربه محکم است .... که حس میکنم تکه های کنده شده ی دندانهایم روی زبانم حس میشود ....
دستم را روی دهانم میگذارم ... فریادش خانه را میلرزاند : این کارا یعنی چی ؟
بازویم را چنگ میزند ... مرا بلند میکند ... گرمی خون را کناره های لبم حس میکنم ... دهانم پر از خون شده ...
باز هم حالت تهوع گاه و بیگاهم .... انقدر محکم زد که بیحال شده ام سرم افتاده ....
چانه را میگیرد و سرم را بلند میکند .. با فشار دستش دیگر از حال میروم ....
حتی نای گریه کردن هم ندارم ... دستش از زیر چانه زیر بغلم میرود ... خودم را اویزانش میکنم که نیفتم .... هل کرده ... خودش هم فهمیده بد زده ....
ماهان : رها ببینمت ....
چشمانم درحاله بسته شدن است تیشرتش را چنگ میزنم ... پر از خون شده ....
دوباره میگوید : رها غلط کردم ... اخه این چکاری بود رها ... ترخدا ببینمت ....
صداها برایم کمرنگ میشود ...
و دیگر هیچ نمیفهمم ...


گلویم میسوزد ... حالت تهوع دارم ...چشمانم را به زور باز میکنم ...
باورم نمیشود ....
با چشمان مهربانش زل زده بهم ....
میخواهم حرف بزنم ولی تا لبهایم را تکان میدهم درد عمیقی سراغم میاید ....
با لبخند مهربان و همیشگیش میگوید : دختره ی دیوونه ... این چه کاری بود ؟؟؟
آهـــ ... خدایا چرا نمیتوانم حرف بزنم ؟؟؟؟
چقدر سخت است ....
باز میگوید : زیاد زور نزن فکتو اورده پایین ... پانسمانش کردم ....
غش غش میخندد ... دختری در چهارچوب در قرار میگیرد ...
گریه ام را نمیتوانم کنترل کنم .. خدایا چقدر سخت است نتوانی حرف بزنی .....
اوهم گریه میکند ... باورش برایم سخت است ...
باران چقدر بزرگ شده ... سمتم میاید و کنارم مینشیند ....
اشک در چشمانش حلقه زده ...
با صدای لرزانی میگوید : خاله ....
میزند زیر گریه ...
ماهان وارد اتاق میشود ... نگاه غمگینش را به من و باران دختره 14 ساله ی خواهرم میدوزد ...
باران سرش را روی سینه ام گذاشته و گریه میکند ...
باران : خاله میدونی چند ساله ندیدمت ؟
کیارش دستش را میگیرد ...باران به ارامی در اغوش پدرش جای میگیرد ....
کیارش سعی دارد ارومش کند : هیس خرس گنده ...
هنوز هم باورش برایم سخت است ... یعنی این دختر خوش هیکل و زیبا خواهر زاده ی من است ....
صدای ماهان ارامم میکند .. با ناراحتی میگوید : بهتری؟
هیچ دردی را حس نمیکنم ... نمیتوانم حرف بزنم وگرنه به بهترین شکل ازش تشکر میکردم ...
دستم را نزدیکش میبرم و روی دستش میگذارم ...
سردیه دستان همیشه گرمش دلم را میلرزاند ...
باران ارام شده کنارم میاید و دستم را میگیرد : خاله چطور دلت اومد نذاری بیام ببینمت ؟
سعی میکنم نگاهم را دلخور نکنم ... اما نمیشود با نگاه دلخوری ماهان را نگاه میکنم ....
با یه آهـــ سرش را برمیگرداند ....
کیارش : باران باهاش حرف نزن این بیچاره نمیتونه جواب بده حرص میخوره ...
خنده ام گرفته .... چه مکافاتی نمیتوانم بخندم ....
باران روبه کیارش : بابا کی خوب میشه ؟
کیارش با شیطنت میگوید : والا با این ضربه ای که به فکش وارد شده باید خدارو شکر کنی که صورت خالت نصف نشده ....
وای خدای من انقدر خنده ام گرفته که از درد در حال مردنم ....
باران با دلخوری نگاهی به ماهان میکند و با حرص میگوید : عمو این چه کاری بود باورم نمیشه انقدر بی رحم باشی ... چطور دلت اومد ؟؟؟
ماهان غمگین میشود ... دلم طاقت دیدنه این نگاهش را ندارد ... به قدری مظلوم میشود که میخواهم خودم را بکشم ....
از جا برمیخیزد : متاسفم...
و از اتاق خارج میشود ... با اخم کیارش را نگاه میکنم ....
کیارش دستانش را به حالت تسلیم بالا میاورد : ببخشید ترخدا من بی تقصیرم ... شما باید باران خانومو دعوا کنی ...
باران در مقابلش جبهه میگیرد : حقشه ... یعنی چی ... مگه عهد هجره که دست روی زن بلند میکنه ....
نمیتوانم حرف بزنم وگرنه ارامش میکردم ....
دلم میخواهد برایم از رویا بگوید ....


دلم میخواهد بدانم رویا کجاست ...
بدانم که چطور کیارش اینجا امده ... با هزار زور و اشاره گوشیم را به دستم میرسانند ....
سریع تایپ میکنم : رویا کجاست ؟؟؟ چطوری اومدید اینجا ....
کیارش با لبخند خبیثانه ای میگوید : نمیگم ...
قسم میخورم این حرص دادنهایش را جبران کنم ....
باران : ءءءءء ... بابا اذیتش نکن ... اصلا خودم میگم ...
کیارش : باشه بابا حالا خالشو دیده واسه من شاخ شده ...
روبه من میکند : رویا خونس اصلا از اومدنه ما خبر نداره ... منم تو بیمارستان بودم که ماهان بهم زنگ زد و هول کرده بود گفت بیام اینجا .... اتفاقا وقتی زنگ زد یه لحظه شک کردم خودش باشه تازه صداشو تشخیص نمیدادم هی فکر میکردم یکیه داره سربه سرم میذاره .. هیچی دیگه بارانم کلاسش تموم شده بود باید میرفتم دنبالش ... دیگه باهم اومدیم ....
باران نگاهم میکند : خاله میشه بازم بیام پیشت ؟
برایش مینوسم : اره .. عزیز دلم ...
اما مطمئن نیستم که ماهان قبول کند یا نه ....
ولی فکر میکنم موافقت کند او هرکه را پس بزند باران را نمیتواند ....
کیارش بلند میشود : خوب دیگه باران بلند شو بریم ... بیمارستانو همینجوری ول کردم ...
رو به من دستش را روی دستم میگذارد : توئم مراقب خودت باش امروز بهم ثابت شد که ازین غول بیابونی هرکاری بر میاد ...
دستش را فشار میدهم که بلند میخندد : دروغ نمیگم که ... دوباره با باران میایم پیشت ....
میخواهم رویا را ببینم ...
برایش مینویسم که میگوید : الان نه ... باید موقعیتش پیش بیاد ...
سرم را تکان میدهم ... باران بوسه ای روی پیشانیم میزند و بعد از خدافظی میروند ....
چقدر این دیدار لذت بخش بود ....این تودهنی ارزشش را داشت ...
دلم میخواهد ببینم ماهان رفتارش عوض میشود یا نه ؟؟
حتما مثه همیشه نمیاید ... درست مثه اونروز توی بیمارستان که باهزار امید منتظرش بودم ولی به جایش نسیم امد ... در به ارامی باز میشود ....
با ورودش از خوشحالی میخواهم جیغ بزنم ....
ارام نزدیکم میشود .... مینشیند کنارم ... نگاهش میکنم .... چشمانی که دیدنشان برایم هرلحظه زندگیست ...
چشمانم را نگاه میکند ....
نخ سیگاری در میاورد نگاهش میکند .... میخواهد بکشد ... نمیتواند سیگار را میشکند ...
ارام میگوید : بد زدم ... ببخشید ...
باور اینکه ماهان ارام است ... اینکه پشیمانست از همه این اتفاقا سختتر است ....دلم نورانی میشود ...
باید کاری بکنم ...
نمیتوانم ارام بگیرم ... مینویسم : ماهان ... اشکالی نداره ... مهم نیست ... مهم اینه که من دوستت دارم ... کافیه بهش فکر کنی ...
حلقه ی اشکی درون چشمان سبز رنگش که حالا تیره شده هویدا میشود ...
باورم نمیشود .... از جایش بلند میشود و اتاق را ترک میکند ...
و من میدانم که ماهانم هنوز مرا دوست دارد ... فقط فشار سختی را تحمل کرده ...


دوروزی میگذرد و من کمی حالم بهتر شده ...
میتوانم به ارامی حرف بزنم .... صدای زنگ خانه میاید ...
خدمتکاری در را باز میکند ....
میاید داخل ... ساعت نزدیک 4 است یعنی ماهان اومده ؟؟؟
خدمتکار : خانم یه اقایی باهاتون کار داره ...
با تعجب میپرسم : کی؟
میگوید : اقای مهدوی ...
با لبخند از جایم بلند میشوم ...
درحالکه میگویم : پذیرایی کن ...
سمت حیاط میروم .... در باز شده و باران با جیغ و خوشحالی سمتم میدود ... خوشحال اورا در اغوش میگیرم ....
با ذوق میگوید : سلام خاله ی گلم ....
میخندم و لپش را میکشم .... چقدر خشکل شده ... با صدای کیارش از هم جدا میشویم ....
کیارش : بابا بسه حالا همو پیدا کردن دیگه ول نمیکنن ...
ارام میخندم و سلام میکنم ...
با لبخند مهربونی جوابم را میدهد ...
کیارش: ماهان خونس؟
سرم را به سمت بالا سوق میدهم ...
سرش را تکان میدهد : اومدم ببینم زخمت خوبه ؟ باید شست و شو بدمش ...
با لبخند دست باران را میگیرم : خیلی خوش اومدید ....
باهم به سمت خانه میرویم ... انها را به سمت سالن میهمان دعوت میکنم و باهم مینشینیم و باران لحظه ای مرا ول نمیکند ....
کیارش کنارم مینشیند وسایل پزشکیش را در میاورد ...
کیارش : رویا قضیرو فهمید .... واسش تعریف کردم ....
با بغض نگاهش میکنم : خوب ...
باران با شیطنت میگوید : هیچی خاله باید بودیو میدیدی فیلم هندی راه انداخته بودن مامانو مامانیو دایی ...
لبخند تلخی میزنم ...
کیارش : خیلی اصرار داشت که بیاد ببینتت ولی نذاشتم به نظرم باید کم کم جلو بیایم ...
سرم را تکان میدهم ... مثله همیشه درست میگوید ...
ادامه میدهد : میدونی اینجوری خیلی بهتر شد که خودش به من زنگ زد ... فعلا بارانو رو سرت خراب میکنم .. کم کم خودمو رویا میایم بعدم مادرت و رامین ...
با خوشحالی میگویم : عالیه ....یعنی میشه ؟
پانسمانم را بررسی میکند درحال انجام دادن کارش میگوید : اره میشه فقط زمان لازمه ...
باران : بابا میشه من شب اینجا بمونم ؟
کیارش: نه ....
میخواهد کیارش را کمی نرم کند با لحن ارام و نازی میگوید : کیارش جون هرچی شما بگی ولی بذار تا شب بمونم ...
در دلم قربان صدقه اش میروم ... چقدر خوب است خاله بودن ....
کیارش که کمی نرم شده میگوید : ماشالا این زبونت به مامانت رفته جفتتون میگید کیارش جون ادم ناخوداگاه خر میشه ....
بلند میخندم ... لبم درد گرفته ...
کیارش : نخند همش زیر سره توئه ... این بچه به خالش رفته ... نمیدونم ادم قحظ بود ...
لبانم را جمع میکنم و دومرتبه میخندم ...
جدی میشود و میگوید : به هر حال باران نمیتونی بمونی ممکنه ماهان بیاد تورو ببینه یه بار دیگه فک این دختررو بیاره پایین ...
از طرز گفتنش از خنده به دل درد افتاده ام ....
باران : بابا ترخدا من با همین زبونم یکاری میکنه عمو ناراحت نشه ... خواهش ....
نمیدانم چه بگویم میترسم تعارفش کنم و ماهان عصبانی شود .... کیارش نگاه نامطمئنی به من میکند ...
و میگوید : باشه .. رها اگه دیدی اوضاع قمر در عقربه حتما زنگ بزن بیام دنبالش ...
جواب میدهم : باشه حتما ...
وسایلش را جمع میکند: این زخمای تو دهنتم سه چهار روز دیگه بهتر میشه دیگه یه هفته دیگه مطمئن باش خوبه خوبه ... فقط زیادی ور ور نکن ...یکی دیگه ام اینکه گرمی نخور اگه حساسیت داری ...
سرم را تکان میدهم : باشه ممنونم ...
از جایش بلند میشود و دست میدهد باغمی بزرگ در دلم میگویم : به همه سلام برسون .. بگو ... بگو خیلی دلم براشون تنگ شده ...
سرش را تکان میدهد دستم را کمی فشار میدهد ... دستم را رها میکند و سمت باران میرود و بوسه ی نرمی روی پیشانیش میگذارد ... از دیدن این صحنه احساساتی میشوم ... چقدر این خانواده بهم میایند ... چقدر صمیمی ... یعنی میشود روزی منو ماهان هم اینچنین شویم .... کیارش بعد از خدافظی میرود ...
باران : خاله ...
برمیگردم سمتش : جانم ...
باران : من هرکاری کردم مامان نگفت عمو سرچی انقدر باهاتون بد شده میشه بهتر شدید برام همرو بگید ؟
سرم را تکان میدهم با لبخند میگویم : اره عزیزم .. بذار یکم بهتر بشم ...
میخندد ... برایش میوه میگذارم و میگویم : بخور ... دلم میخواد میای اینجا راحت باشی خوب ...
با لبخند ملوسش میگوید : چشم خاله جونم ...
از این القاب خاله و عمه و غیره بدم میاید ولی نمیدانم چرا انقدر از خاله گفتنهای باران لذت میبرم ...


روبه نسیم میگویم : نسیم نتهارو با باران تمرین کنید ....
نسیم : چشم رهاجون ...
از اتاق خارج میشوم ... نسیم در تمرینهایش از باران جلوتر است ... تنهایشان گذاشتم تا کمی باهم دوست شوند....
از پله ها پایین میروم ... ساعت نزدیک 10 است و ماهان هنوز نیامده ...
روی مبل مینشینم و به صدای پیانو که از اتاق به گوشم میرسد گوش میدهم ....
عقربه های ساعت به سرعت میگذرند ...خبری نیست ...
تلفن زنگ میخورد سریع به هوای اینکه ماهان است جواب میدهم : بله ؟
آهـــ کیارش است...
کیارش: سلام خوبی؟
من : سلام ممنونم تو خوبی؟رویا چطوره ؟
کیارش: همگی خوبن ... اوضاع روبه راهه؟
من : نه کیارش ماهان نیومده خونه ... خیلی نگرانم ...
نفس عمیقی میکشد : اشکال نداره نگران نباش من این پسررو میشناسم هرجا بره قبل 12 خونس ...
با دودلی میگویم : اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟
کیارش با لحن جدی میگوید : مگه بچس ... نترس این تا مارو نکشه و دق نده خودش هیچیش نمیشه ...
سکوت میکنم ...
کیارش :زنگ زدم بیام دنبال باران ...
سریع میگویم : بذار بمونه کیارش ... فعلا که ماهان نیومده منم تنهام ....
کیارش : باشه پس تا قبل دوازده میام دیگه باشه ...
میخواهم جواب دهم صدای در میاید و بوی عطرش میپیچد ... لعنتی عطرش مسخ میکند ...
حواسم را از کیارش گرفته ام ...
کیارش : الو رها ... هستی ؟
جواب میدهم : اره ...
کیارش : پس فعلا خدافظ ...
من : خدافظ ...
صدایش پشت سرم ضربان قلبم را بالا میبرد : کی بود ؟
ارام سلام میکند مرا دور میزند و روبرویم می ایستد ...
درحالیکه در دو گوی خوشرنگ غرق میشوم با بیحالی میگویم : کیارش ...
میخواهد حرف بزند که باران با سرو صدا سمتش می آید : سلام بر عموی بد اخلاق خودم ....
هیچ چیز از صورتش پیدا نیست .... نه عصبانیست ... نه بی تفاوت ....
ماهان : سلام خوبی؟
باران نزدیکش میشود ....دست ماهان را میگیرد و بالا میاورد و جلوی خودش دراز میکند ....
با پررویی میگوید : چه سلامی ... چه علیکی ؟
با انگشت اشاره اش دوبار ضربه میزند به بازوی لخت ماهان : اقای محترم باید با یه خانوم محترم دست بدید ... تازه انقدرم شل و ول صحبت نکنید ... به قول بابا محکم ... محکم حرف بزن ...
گوشه ی لب ماهان بالا میرود ولی خیلی زود جدی میشود و دست کوچولوی باران را در دست میگیرد ...
میگوید : ماشالا به این زبون .... نفس بگیر بچه یکم ...
میخندم ... از ته دل ... همراه با بغض ... مطمئن بودم ... ماهان هرکه را پس بزند این دختر را نمیتواند ...
بعد از مدتها این دختر سرو صدا را به این خانه اورد ...
باران : عمو میتونم بغلتون کنم ؟
تعجب نمیکنم ... هیچ تعجبی ندارد ... دختریکه هرجا و همه وقت با ماهان بود ... و تنها همبازیش ماهان بود ... حتی به پدر و مادرش در حضور ماهان توجهی نداشت ... چطور تعجب دارد که حالا دلتنگ اغوش اشنا و مهربان ماهان نباشد ؟؟
ماهان دیگر نمیتواند لبخند ارومی میزند انگار اوهم دلش برای خاطره ها و لحظه های گذشته تنگ شده ....ارام سمت باران میرود و اغوشش را برای باران باز میکند ...
باورم میشود که ماهان لبخند زده ... باور میکنم اینبار ...
باران ارام در اغوش ماهان میرود و میگوید : چقدر دلم براتون تنگ شده بود عمو ... عمو یادت میاد چقدر برام عروسک و رژ لب میخریدی ...
لبخند ماهان پهنتر میشود ... و بغض من ... بیشتر ....
باران : عمو ... عمو یادته اونروز توپ خورد تو سرم ... تو بغل تو اروم شدم ...
ماهان سرش را برمیگرداند و چشمان پر اشک مرا نگاه میکند .......
اخمهایش درهم رفته ... ولی نه از خشم نه از عصبانیت ... از دلسوزی از ناراحتی ...
باران از اغوشش بیرون میاید : عمو چقدر عوض شدید ...چرا چشماتون انقدر غمگینه ؟
ماهان لپش را میکشد : چیزی نیست ... امروز یکم خسته شدم ...
کمی بعد میگوید : چقدر بزرگ شدی تو فسقلی ....
میخندم و اشکم را پاک میکنم ... اشک خوشحالیم را ....
ماهان : خیلی خستم .. میرم بخوابم ... شب بخیر ...
شب بخیر ارامی میگوییم میرود ... باران نزدیکم میشود ...
میگوید : خاله من هنوزم نمیفهمم چرا انقدر با شما سرد رفتار میکنه ؟
بوسه ی ارومی روی گونه اش میزنم : همرو برات میگم عزیزم به وقتش ....
کیارش دنبال باران میاید ... از پله ها بالا میروم روی تختم دراز میکشم و میخوابم


روبه رویا میگویم : رویا به نظرت رامین و ارزو بهم نمیان ؟
کمی فکر میکند : چرا خیلی ...
من : میخوام با رامین صحبت کنم ... احساس میکنم دوسش داره ....
خوشحال میگوید : اره اتفاقا یه جورایی شک کرده بودم ....
کیارش و ماهان سر به سره هم میگذارد صدای قهقه یشان همه جا را پر کرده ...
همیشه باهم صمیمی بوده اند حتی قبل ازینکه من و ماهان ازدواج کنیم دوست های فابریکه هم بودند ...
کیارش : نمیدونی چه کیفی میده ...
ماهان لبخند ارومی میزند ...
کیارش به ارامی میخوابوند روی سر ماهان : میگم خیلی کیف داره نه ؟؟؟
نمیدانم راجبه چی حرف میزنند ولی هرچه که هست ماهان با کیارش نمیخواهد همکاری کند ...
کیارش با حرص میگوید : ای خاک بر سرت خوب یه زری بزن دیگه حالا که ما نخواستیم بریم میخوایم این دوتا رو حرص بدیم ....
ماهان بلند میخندد ...
رویا با لبخند رو به کیارش میگوید : کیارش کجا میخوای بری انقدر زور میزنی عزیزم ...
کیارش با حالت خنده داری از جا میپرد : کی ... من ؟؟ من غلط بکنم بدونه خانومم جایی برم ...
غش غش میخندم ... ماهان با عشق نگاهم میکند ...
انقدر مرا میخواهد ... که حتی به شوخی هم نمیخواهد بدون من جایی برود ...
از جایش بلند میشود و سمتم میاید ... کنارم مینشیند ....
دستش را دورم حلقه میکندو به ارامی مرا سمت خودش میکشد ...
ارام کنار گوشم با صدای دیوانه کننده ای زمزمه میکند : ماه عسل کجا دوست داری بریم نفس ...
میگوید نفس ... و من همزمان .. نفسم با صدا و بوی عطر این مرد میرود ....
قلبم انقدر از عشقش پر شده که میخواهد منفجر شود ...
خدایا چقدر مانده دلم از بودن در کنار این مرد دیوانه شود ... چقدر ؟؟؟
سرم را تکیه میدهم به شانه اش ... بوی عطرش را عمیق نفس میکشم ....
میگویم : هر جا تو بگی ... هرجا به تو خوش بگذره ...
بوسه ی ارومی روی موهایم میزند : هرجاتو باشی به من خوش میگذره ....
میخندم ... از ته دل ...
گوشیش صدا میدهد ... کمی فاصله میگیرم ازش که بتواند مبایلش را در بیاورد ...
نگاهم به کیارش و رویاست که رویا حرف میزند و کیارش از ته دل برایش ضعف میکند ....
ماهان بعد از خواندنه پیامش عصبی شده ... اخم هایش درهم میرود ... به طرز وحشتناکی عصبی شده ....
کنجکاو میشوم که چه پیامی برایش امده ....
نمیدانم و نمیفهمم که چرا گاه و بیگاه عصبی میشود ....
ته دلم چیزی از ترس میلرزد ....
دلهره و ترس ... ترس از دست دادنش ... این مرد ... این ماهان همه چیز تمام است میترسم از من بگیرنش ...
رویا : بچه ها شام امادس هروقت خواستید بکشم ....
اشتها برایم نمانده : باشه ممنون ...
باران از خواب بیدار شده و در چهاچوب در اتاقش درحالیکه چشمانش را میمالد نگاهش را میچرخاند ....
نگاهش به ماهان میفتد ... انقدر ذوق زده میشود و سریع میپرد بغل ماهان ...
ماهان هم با امدنه باران کمی ارام شده ... اینکه بهتر شده نمیگذارد بپرشم چرا یهو عصبی شده ...
بعد از کلی بازی کردن باباران سمت میز میرویم ...
در حالیکه شام میخوریم کیارش : باران جان .. من باباتم ... ایشون مادرت ... ایا ماهارو میشناسی ؟؟
غش غش میخندم ...
کیارش : نه این ماهان داره رابطه ی ما وبچمونو از هم میپاشه .... من نمیدونم این بچه از چیه این مرتیکه خوشش اومده ... هنوزم من فکر میکنم که که ماهانو اشتباه گرفته با کسی ...
از خنده ریسه میروم ....
ماهان : اتفاقابچه خیلی داناست فهمیده جنسیته ما فرق داره ... فهمیده به ادمیزاد شبیه نیستی ...
کیارش تکه کاهویی سمتش پرت میکند و ماهان غش غش میخندد ...
بعد از خدافظی و کلی گریه کردنه باران برمیگردیم خانه ... وارد خانه که میشویم به سمت اتاق میرویم ... در حالیکه مرا به اغوش میکشد روی کاناپه مینشیند و زیر گوشم میگوید : شمال چطوره ...
سریع میفهمم ماه عسل را میگوید ...
با لبخند پر شیطنتی میگویم : بذار بریم اول من موهامو کوتاه کنم .... بعد راجبهش حرف میزنیم ....
اروم لبخند میزندو درحالیکه صورتش را نزدیکم میکند میگوید : عاشق همین مو کوتاه کردناتم ....
و با تماس لبانش روی لبم حالم دگرگون میشود و یه شب پر ارامشه دیگر .....


همه ی وسایلمان را جمع کرده ایم ...
ماهان کنارم میاید و با دستش کمرم را کمی به جلو هول میدهد : بفرمائید ....
با لبخند سوار ماشین میشویم ....
بوی عطرش درون ماشین میپیچد ... سیستم را روشن میکند اهنگ ملایمی شروع به خواندن میکند ...
با خنده میگوید : خوب اماده ای ؟
به یاد اون مسافرت میفتم و میگویم : مگه میخوای اپولو هوا کنی ....
گونه ام را میکشد و حرکت میکند ....
کمی سکوت میکنیم ...
میگویم : ماهان بچه نمیخوای؟
کمی اخم میکند : نه بابا الان خیلی زوده ... بعدشم مگه تو چند سالته ؟
سرم را تکان میدهم ...
دستم را در دستش میگیرد : الان من فقط تورو میخوام ...فقطم میریم عشق و حال ....
بی هوا میگویم : ماهان به نظرم رامین و ارزو خیلی بهم میان نه ؟
کمی عصبی میشود : مگه رامین حرفی زده ؟
سریع میگویم : نه نه ... خودم میگم ... اون اصلا روحشم خبر نداره که من واسش چه خوابی دیدم ....
خیلی جدی میشود : به هر حال ارزو الان سنش خیلی کمه .... رامینم شره ... هنوز براش خیلی زوده ...
با ناراحتی میگویم : این چه حرفیه ؟؟ رامین به موقعش خیلی جدی میشه ... تازه مگه ما نیستیم .... من سنم کمه ولی هردو همو دوست داریم ... وقتی دونفر همو بخوان دیگه چه فرقی میکنه ...
با حرصی که میخواهد کنترلش کند میگوید : اصلا این چه بحثیه که میکنی؟؟؟ تمومش کن ... جای دیگه هم نگو ...
دلم میگرد .... سرم را سمت شیشه برمیگردانم ....
هردو سکوت میکنیم ....
این اولین باریست که ماهان اینطور رفتار میکند ...
دستش را روی گونه ام حس میکنم .... ارام نوازشم میکند ....
ماهان : دلخوری ؟
به زور بغضدار میگویم: نه ....
ماشین را نگه میدارد .... با دو دستش مرا سمت خودش میکشد و بغل میکتد ....
زیر گوشم زمزمه میکند : نبینم دلخوری ...
صدای ارامش دلم را نرم میکند ... لبخندی میزنم ....سرم در گردنش فرو رفته عطر تنش را بالا میکشم ... با تمام وجودم ...
ماهان : تو میدونی چقدر روی ارزو و پدرم حساسم ... ببخش دیگه ماه عسلمون خراب میشه ها ....
سرم را بلند میکنم بوسه ی ارومی روی لبانم میگذارد : طاقت یه ذره غمتو ندارم ...
از ته دلم میخندم : منم مثه تو ... طاقت ندارم ...
بهم نگاه میکنیم ... هردو خیره ... انگار که در این گوی سبز رنگ خلسه ی شیرینیست که مرا به سمت خود میکشد ...
برق چشمانش یه لحظه هم از بین نمیرود ....
صدای زنگ گوشیش نگاهمان را قطع میکند ....
نگاهش را از من میگیرد و مبایلش را برمیدارد ... با اخم به شماره نگاه میکند و گوشیش را خاموش میکند ....
با عصبانیت پرتش میکند روی داشبورد ...
من : مشکلی پیش اومده ؟؟؟
با لحن جدی ای میگوید : نه مهم نیست ....
احساس زنانه ام بهم میگوید چیزی را پنهان میکند ....


بعد از ساعتی میرسیم ویلا ...
از قیافه اش خستگی میبارد ...باهم وارد ویلا میشویم ...
سمت حمام میرود ...
ماهان : استراحت کن تا یه دوش بگیرم بریم شام بیرون ....
با لبخند میگویم : باشه عزیزم ....
چشمانش براق میشود ... لبخند عمیقی میزند ....
سمت تخت میروم و دراز میکشم ....
..................................
با بوسه های پرحرارت ماهان از خواب بیدار میشوم .... چشمانم را به ارامی باز میکنم ....
ماهان همراه با لبخند : تنبل به جای اینکه من بخوابم تو خوابیدی ...
میخندم و باصدای خش داری میگویم :خودت گفتی استراحت کنم ...
صدادار میخندد : افرین که انقدر خوب حرف گوش میکنی ....
نفس بلندی میکشم ... بوی ماهان میدهد ... فقط ماهان ... بدون بوی ادکلن همیشگیش ... فقط بوی تن ماهان است ..
نگاهم میکند : بریم ؟
بعد از رفتن به رستوران و خوردنه غذا به خانه برمیگردیم ...
با اینکه ماهان رانندگی کرده و تازه خوابیده ام اما کلی خسته ام ...
باهم سمت اتاق میرویم مرا به اغوش میکشد ...
و میخوابیم .......
....
صبح با صدای ارامش بخش دریا از خواب بلند میشوم ...
ماهان کنارم نیست ... ارام برمیخیزم و سمت پنجره میروم ... با مبایلش حرف میزند ...
این وقت صبح ؟؟؟ ... دلهره دلم را فرا میگیرد .... چرا همینجا توی اتاق حرف نزده ؟؟؟
ارام از اتاق خارج میشوم و سمت حیاط ئیلا میروم ....پشتش به من است و مرا ندیده ...
فحشهایی به طرف میدهد که از شرم موهای تنم سیخ میشود ....
همینطور ادامه دارد .... باورم نمیشود ماهان همچین حرفهای بدی از دهنش خارج شود ... او حتی در شرایط سخت هم فحش نمیدهد ....
انقدر عصبیست که گوشی را قطع میکند و پرت میکند روی موزاییک ها ... رمق از تنم میرود ....
همینطور هاج و واج نگاهش میکنم ....
با صدایی که به زور خودم میشنوم چه برسد به او میگویم : ماهان ... چیو داری ازم پنهون میکنی ؟؟؟؟
برمیگردد سمتم ... با یه نفس عمیق سمتم قدم برمیدارد ....
قبل ازینکه بخواهد بازهم تکرار کند که چیز مهمی نیست میگویم : من ... خر .... نیستم .... خیلی وقته که این حالتو میبینم و حرفی نزدم .... ماهان چیو داری ازم پنهون میکنی ؟؟؟ ... مگه منو دوسم نداری ؟؟؟
غمگین میشود .. بازوهایم را میگیرد ....
با صدای گرفته ای میگوید : اگه تا الان حرفی نزدم بخاطر این بوده که نمیخواستم ناراحتت کنم ...
دلهره میگیرم ....
ماهان : رها ازون روز که با سونیا حرف زدی و گفتی به من زنگ نزنه ... ازون روز به من هم زنگ میزنه هم اس ام اس میده ..... هرکاری میکنم از رو نمیره .... خودت که دیگه شاهد بودی چقدر فحشش دادم ....
لرزه به تنم میفتد ....با ناباوری و مات ومبهوت نگاهش میکنم ....
سونیا ؟؟؟
دوست صمیمیم ؟؟؟ به شوهرم زنگ میزند و اس میدهد ؟؟
خدای من ... چقدر وقیح ... چقدر کثیف ....
ماهان : به جون پدرم و ارزو ... به روح مادرم قسم که انقدر برام عزیزن هربار زنگ میزنه همینه ... فقط فحش میخوره ....ولی انقدر حیوونه که از رو نمیره ... بخدا حتی جواب اساشم نمیدم ... بازم زنگ میزنه .. بازم گیر میده ...
احساس میکنم زیر پایم خالیمیشود .... لحظه ای نفسم میرود ...
مرا در اغوش میکشد ....
درحالیکه ارام سمت داخل میرود : بیا بخاطر همین میخواستم بهت نگم ... ببین چه حالی داری ....
نفسهایم کند شده ... مرا روی اولین مبل میبرد و خودش سمت اشپزخانه میرود و با لیوان ابی برمیگردد ....
اخ که چقدر این اب حالم را بهتر میکند ...
کمی میخورم ...
کنارم مینشیند ....
ارام میگوید : میدونم داری با خودت هزارتا فکره ناجور میکنی ....من جز تو به هیچ احدی فکر نمیکنم ... انقدر به خودم مطمئنم که همینن امشب برت میگردونم تهران و با سونیا رو برو میکنم ... ببین رها خوب گوشاتو باز کن ... من انقدر پست و عقده ای نیستم که درحالیکه زن دارم برم دنبال دخترای دیگه .... من تورو دوست دارم ... حتی اگه نداشتمم اینکارارو نمیکردم ....
باز میخواهد ادامه دهد انگشت اشاره ام را روی لبهایش میگذارم ...
ارام میگویم : هیس ....
نگاه دلخورش را به چشمانم میاندازد ...
میگویم : من به تو از چشمام بیشتر اعتماد دارم ... فقط ... فقط ....
گریه ام میگیرد : فقط هیچ وقت فکر نمیکردم این دختر انقدر پست باشه .... اخه چرا با من اینکارو کرد ؟
سرم را در اغوش میگیرد .... میگذارد حرفهایم را بزنم ...
میگذارد خالی شوم ....
من : اخه من چه بدی در حقش کرده بودم ... همه جا کمکش بودم همه جا باهاش مهربون بودم ... چطور دلش اومد .... چرا میخواد شوهرمو ازم بگیره .... چطور نمیتونه خوشیه دوستشو ببینه ...ازش حالم بهم میخوره .... ازش متنفرم ... ماهان ازش حالم بهم میخوره ...
ارام بازویم را نوازش میکند : همه که مثه تو نیستن گلم ... انقدر ادما بد شدن ... اینکارا واسشون مثه اب خوردن شده ... اصلا وجدان ندارن ....
تکرار میکنم : ازش متنفرم متنفر....
از اغوشش بیرون میایم : درستش میکنم ... حالا ببین ...
دستم را میگیرد و نمیگذارد بلند شوم ....
با جدیت میگوید : حق نداری بهش زنگ بزنی ... حق نداری خودتو کوچیک کنی ... اون در حدی نیست که اصلا تو بخوای باهاش حرف بزنی ...
بلند میشود و سمت حیاط میرود .... بعد از مدتی با مبایلش برمیگردد ....
سیمکارتش را در میاورد و جلوی رویم میشکند : بیا اینه راهش ...
من : نمیشه که بدون خط..
ماهان : یه خط دیگه میگیرم ...
من : همونطور که اون خطتو پیدا کرد اینم میکنه ...
ماهان : اصلا سیمکارت نمیخوام خوبه ؟؟؟ هرکی کارم داشته باشه زنگ میزنه به تو ... شرکتم که تلفن داره ....
کمی ارام میگیرم سرم را تکان میدهم ....
دستم را میگیرد : بلند شو بریم صبحانه بخوریم ... دستات خیلی یخ کرده ....
باهم میرویم سمت اشپزخانه ..............


درباره :
برچسب ها : رمان دل خوش به بودنت ,
بازدید : 2385 تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1392 زمان : 10:31 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر) رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر)
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,605
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 735
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,605
  • بازدید ماه : 2,605
  • بازدید سال : 2,605
  • بازدید کلی : 11,709,177
  • مطالب