close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت هفتم
loading...

رمان فا

همین متنفرم هایی که گفتم تلافی شد ... همین ها باعث شد که اولین نفر برای شکستن و پر پر کردنه من سونیا باشد .... نسیم : رهاجون بفرمائید .... چای را برمیدارم…

رمان دل خوش به بودنت قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2214 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:34 نظرات ()

همین متنفرم هایی که گفتم تلافی شد ... همین ها باعث شد که اولین نفر برای شکستن و پر پر کردنه من سونیا باشد ....
نسیم : رهاجون بفرمائید ....
چای را برمیدارم ...
امروز از همان روزهاییست که دلم گرفته و عصبیم ... از همه جا بریده ... افسرده ...
حق دارم .... مدتهاست که کسی مرا در اغوش نگرفته ....
مدتهاست هیچ محبتی ندیده ام ....
مدتهاست که شوهرم ... مرد زندگیم هربار که مرا میبیند اخم میکند و بهم لبخند نزده ............................................

با وجود اینکه باران گاهی اینجا میاید .... وحتی کیارش ... ولی من دردم فقط به دسته یه نفر درمان میشود .... من ماهان را میخواهم ... به جز او هیچکس نمیتواند مرا خوشحال کند ... نه باران ... نه رامین ... نه رویا و کیارش و نه پدر و مادرم ... پدرم که همیشه در زندگیم نقشش کمرنگ بوده ... پس الان هم فرقی ندارد برایم ... ولی نمیتوانم انکار کنم که دلم برایش تنگ نشده ...
ارام چای را مینوشم ...
داغ است ... ولی انقدر سوزاندنم که داغیش برایم مثه اب خنک است ...
نمیتوانم بخورمش .. گلویم بغض دارد ...
از جا برمیخیزم و سمت حیاط میروم ...
سمت نیمکته وسط باغ میروم ...
اسمان هم دلش گرفته .... میدانم انقدر دردهایم را تحمل کرده ام که زمین و اسمان به حالم زار میزنن ...
روی نیمکته چوبی مینشینم ...
اولین قطره ی اشکم مساوی میشود با اولین قطره ی باران ...
و شروع میشود ... اول من دوم باران ... اول من دوم باران ... حالا هماهنگ شده ایم ... انقدر هماهنگ که انگار کلی تمرین کرده ایم ....


وقتیکه بارون میگیره ... دلم بهونه میگیره ...
به یاد شبای بارونی ... سراغتو میگیره ...
اشک تو چشام جاری میشه .... مثه بارون چیکه چیکه ....


در باز میشود ... صدای قدم هایش ... صدای کفشهایش میاید ...

دل بهونه گیره من ... بی تو اروم نمیشه ...
کجا رفتی ای دیوونه ...


نزدیک میشود ... نگاهم میکند ... برای اولین بار دلم میخواهد توی دو گوی مسخ کننده نگاه نکنم ....

ندارم از تو نشونه ....
چقدره نامهربونی ...
مگه از تو من چی خواستم ...
بجز عشق و هم زبونی ....


سکوت کرده ... میخواهد حرفی بزند ... مثه همیشه ... اه لعنتی ... خودش را نگه میدارد ... برمیگردد و پشت به من سمت خانه میرود ......

نم نم بارون میگیره ... خاطره ها جون میگیره ....
توی دل خسته ی من ... عشقتو از یاد نمیره ...


زمزمه میکنم : عشقتو از یاد نمیره لعنتی ....
اشکهایم روی دستم میچکد ...


به تو گفتم ای مهربون ... تنهام نذار پیشم بمون ...
این رسم عاشقی نبود ... تنها بری تا اسمون ...
کجا رفتی ای دیوونه ...


از جا بلند میشوم ... اشکهایم را پس میزنم ...

حالا که از دست دادمت ....
میخونم از دوست داشتنت ...
تو زندگیم هرچی که بود ...
سپردمش به سرنوشت ...


سمت خانه قدم برمیدارم ...
اروم در دلم میگویم ... سپردمت به خدا و سرنوشت ...


در یه جمله میتوانم ماه عسلمان را نقد کنم ...
لبها و اغوش گرم و مهربان ماهان ...
اصلا نذاشت کوچیکترین اذیتی شوم و همیشه همراهم بود و به غیر از ان قسمته سونیا بقیش از شیرینیه عسل هم رد کرد ...
بعد از برگشتن از ماه عسل .... زندگیمان روال طبیعی خودش را پیش گرفت ...
هردو هرروز عاشقتر و خوشبختتر از قبل میشدیم ... هر روز از صبح تا شب دلتنگه هم ....
اون شب خانه ی مادرم دعوت بودیم ... کاش اونشب لال میشدم ...
کاش اصلا میمردم .... همه ی بدبختیهایم از ان شب به بعد شروع شد ....
.............
همه دور هم نشسته ایم ... مثه همیشه ارزو و رامین کنار هم .... و البته اینبار ماهان عصبی شده ....
غیرتی شده و ازدیدنشان کنار هم خودش را میخورد ....
از کنارش بلند میشوم و سمت ظرف میوه میروم ...
صدای ماهان بلند میشود روبه ارزو میگوید : ارزو بیا اینو ببین ....
نگاهشان میکنم ... ماهان از گوشیش میخواهد چیزی نشانش دهد ...
میدان که بهانه اورده که این دورا کنار هم نبیند ....
بعد از برداشتنه پرتغالی کناره رامین میروم ...
با لبخند میگویم : چشماشو به پرژکتور گفته زکی ....
کمی اخم میکند .. میخواهد حرفم را برای خودش باز کند ....انگار معنیش را میفهمد لبخند پهنی میزند ...
خودم را لوس میکنم : داداش یه سوال بپرسم راستشو میگی ؟
انگار خودش فهمیده چه میخواهم بگویم ....
ابروهایش را بالا می اندازد : نه ..
با زرنگی میگویم : چی واسه خودت ذوق میکنی میخواستم بپرسم چند تا دوست دختر داری الان ؟
خیلی جدی میگوید : هیچی ...
غش غش میخندم ....
با صدای خنده ام همه نگاهم میکنند ....
رامین ارام میزند روی سرم : دیوونه ....
بعد از خندیدن میگویم : خوب شوخیش قشنگ بود حالا جدی بگو چندتا؟
با کلافگی میگوید :وای رها ترخدا گیر نده این سوالا واسه چیه ....
من : تو بگو تا من بگم چرا این سوالا رو میپرسم .....
ارام میگوید : چند ماهیه که با کسی نیستم میخوای باور کن میخوای نکن ...
انقدر جدی میگوید که باورم میشود ...
من : راستش یکی از دوستام دیدتت بعد ازت خوشش اومده باهاش دوست میشی ؟؟؟
با اخم و لحن جدی ای میگوید : نه ....
با ناراحتی میگویم : چرا ....
وشگون ریزی از بازویم میگیرد : بس کن رها گفتم نه ...
با حرص میگویم : باشه خودت خواستی حیف شد چون الان میخوام برم کنارش بشینم و جوابتو بهش بگم ...
با تعجب نگاهم میکند... انگار باورش نشده ...
رامین : دوستت کیه ؟؟؟ الان اینجاست ؟
میخندم : چه فرقی میکنه ... وقتی تو نمیخوای باهاش دوست بشی ؟
بازویم را در دست میگیرد : رها بگو کیه دیگه ...
با لبخند مرموزی میگویم : یه شرط داره ...
سرش را تکان میدهد : باشه .. باشه .. هر شرطی تو بگی قبوله ...
من : باید به یه سوالم جواب بدی ....
سریع میگوید : باشه ...
من : رامین از ارزو خوشت میاد ؟
نگاهش براق میشود ...
اهی میکشد : اره ...
میخندم و ذوق زده میگویم : پس درست حدس زدم ... دوسش داری...
لبخند ارومی میزند : اره بخاطر همینه که خیلی وقته با کسی نیستم ...
خودم را در اغوشش می اندازم و فشارش میدهم : الهی من دورت بگردم خودم برات استین بالا میزنم ...
مرا از خودش جدا میکند : نه ...
با تعجب : چرا ؟
نیش خندی میزند ...
با جدیت میگویم : چرا ؟
رامین : یعنی نمیدونی ؟؟ ماهان مخالفت میکنه .... الان مگه ندیدی چطور ارزو رو صدا زد که از کنارم بلندش کنه ...
حرفش را قبول دارم ...ماهان کاملا مخالف است اما من مسمم ...
من : نه بابا تو اینطوری فکر میکنی ...
رامین : نمیدونم .. خیلی وقته درگیرش شدم ... همه فکرمو ارزو گرفته ... بیخیال .. نگفتی دوستت کیه ؟
میخندم : همش الکی بود میخواستم ازت حرف بکشم ...
ارام گونه ام را میکشد : فهمیدم خودم ...
میخندم ....
کمی سکوت میکنیم ...
میگویم : رامین به نظرت ارزو هم تورو دوست داره ؟
کمی غمگین میشود : نمیدونم بعضی وقتا حس میکنم اونم منو دوست داره ولی بعضی وقتا اینطور نیست ....
من : خودم یجوری ازش حرف میکشم ... اگه اونم تورو بخواد حله ...


همگی شام را درکنار هم میخوریم و کم کم یه خانه هایمان میرویم ...
به خانه میرسیم باهم وارد میشویم ...
دست ماهان را در دستم میگیرم ... سمت مبلی میکشانمش و مینشیند و من هم روی پایش مینشینم ....
در حالیکه بوسه ی ارومی روی لبهایش میگذارم میگویم :ماهان میشه یکم حرف بزنیم ....
مشکوک نگاهم میکند : اره .. راجبه چی؟
کمی من من میکنم : راجبه ارزو رامین ....
با اخم نگاهم میکند : نه .. رها بس کن ...
دستم را دور گردنش حلقه میکنم و با ناز و عشوه میگویم : اقا پسر عصبانی نشو دیگه ... بذار اول حرف بزنم بعد عصبانی شو ...
سرش را با بی حوصلگی تکان میدهد : بگو .. زود .... خستم صبح باید زود بیدار بشم ...
کمی دلخور میشوم ...
ولی نمیتوانم قهر و ناز کنم ...چون دیگر فرصتی برای حرف زدن پیش نمیاید ...
من: ببین ماهان ... من امشب از رامین حرف کشیدم ... فهمیدم از ارزو خوشش میاد ...
اخمهایش وحشتناک شده ..
بدون توجه به اخمهایش میگویم :حالا میخوام با ارزو صحبت کنم و ببینـــــــ
به اینجا که میرسم صدایش کمی بالا میرود و با جذبه ی خاصی میگوید : بس کن ..
ساکت میشوم ...
با تحکم میگوید :دیگه حرفشم نزن ... ارزو خیلی واسش زوده ازدواج کنه ... بفهم رها ... دیگه حرفشم نزن ...
ارام مرا از روی پایش بلند میکند و با عصبانیت سمت اتاقمان میرود ...
بدون من ...
بغض میکنم ... این اولین باریست که بدون من به اتاقمان میرود ...
اولین باریست که بدون من میخواهد بخوابد ...
دلگیر میشوم ...
غرورم میگوید که باید بیاید سراغم .. وگرنه نمیروم بالا...
دست به سینه مینشینم ...
مدتی میگذرد ... هنوز نیامده ... حتما خوابیده .. چطور میتواند؟؟
سرم را بغض روی مبل میگذارم و خودم را مچاله میکنم ...
چقدر دلخورم ... چقدر بغض دارم ... من بدون ماهان محال است خوابم ببرد ...
...... چشمانم را میبندم ...
.........................................
........................
دستش را روی صورتم حس میکنم ...
ارام نوازشم میکند ... بغضم بیشتر میشود ...
ماهان: بدون نفس خوابم نمیبره ....
لبهایم جمع شده و مثله بچه ها چانه ام میلرزد ...
ماهان : معذرت ...
اروم اشکم میچکد ...
مرا در اغوشش میکشد:عصبی شدم ... وقتی عصبی میشم هیچی نمیفهمم .. اگه حرفی زدم دست خودم نبود ....
برایم دیگر مهم نیست چند لحظه ی پیش چه اتفاقی افتاد ...
فقط الان برایم مهم است که در اغوشش فرو رفتم ... فقط الان که بوی عطرش ارامم میکند ...
ارام کنار گوشم با همان صدای منحصر به فردش زمزمه میکند :خانومم ... معذرت دیگه ...
سرم را بالا میاورم ... دلم بیشتر ازین نمیتواند ببیند ناراحت است ....
لبخند میزنم ...
سرش را نزدیکم میکن و با لبهای گوشتیش لبهایم را میگیرد ...
داغیه لبهایش بدنم را داغ میکند ...
بعد از مدتی که میبوستم با چشمان خمار شده نگاهم میکند و میگوید : بلند شو بریم بالا ...
باهم به اتاقمان میرویم ..........


به اتاقم امده ام ...
هنوز هوا ابریست و میبارد سمت پنجره میروم ... پرده ی بلند را کنار میزنم ...
دلم میگوید بروم بیرون ببینمش ولی حرصم میگیرد از خودم : حق نداری از جات جم بخوری .... اه خسته شدم دیگه ... میفهمی ... خس .. ته ...
سرم را روبه اسمان میگیرم ....
خدا کمکم نمیکنی؟
خدا بسم نیست ؟ اگه غما تمومی نداره خوب بگو خودمو خلاص کنم ...چه کاریه ؟؟
در میزنن ...
با هزار امید سرم را برمیگردانم که شاید او باشد ... ولی ...
نسیم : رها جون اقا پایینن ... میزم داره اماده میشه ...نمیاین ؟
سرم را تکان میدهم : باشه میام ...
میرود ... خدایا من ازین مسخره بازی که راه افتاده خسته شدم ... نمدانم تو خسته نشدی؟؟؟ خدایا یکم از روزهای خوش این بازی را بیاور ...
با یه آهـــ از اتاق خارج میشوم ...
پایین میروم ...
بوی عطر و سیگارش قاتی میشود ...
نگاهم میکند .... نزدیکش میروم ... نگاهم روی سیگارش میرود ...
نگاهش روی لبانم میرود ...
ارام سلام میکنم ...
به ارامی جواب میدهد ... سیگارش را خاموش میکند ... نمیدانم یاد مشتی که بر دهانم زده میفتد یا اینکه دیگر نمیخواد بکشدش ...
نسیم : بفرمائید سر میز ...
منتظرش نمیمانم .. یعنی انقدر خستم که حال و حوصله ی منتظر ماندن را دیگر ندارم ...
صندلیه میز را عقب میکشم و پشت میز مینشینم ....
سنگینی نگاهش را حس میکنم ...
روبه نسیم میگوید : نمکدون ...
نسیم با نمکدان میاید ...
برای خودم برنجی میکشم و تکه مرغی رویش میگذارم ....
صدای موزیک خیلی ارامی پخش میشود ...به ارامی شروع میکنم به خوردن اوهم شروع میکند ....
بعد از خودن غذا میخواهم از جایم بلند شوم که میگوید : بشین ...
بی حوصله مینشینم ...
ماهان : باید حرف بزنیم ...
بدون هیچ عکس العملی نگاهش میکنم ... کمی ترس و دلهره دارم ...
به چشمان پر جذبه اش نگاه میکنم ...
ماهان : مادرت امروز اومد شرکت ...
دلم هری میریزد ...
سرم را پایین می اندازم ... دلم باز پیچ میخورد ...
ماهان : ببین .... زندگیه منو داری میبینی ... صبح تا شب سرم رو کردم تو کارم که فکرو خیال ولم کنه ...شبم که میام خونه تو اتاقم خودمو زندونی میکنم ... خیلی وقته که دیگه حوصله ی زندگی کردنو ندارم و دارم همینجوری روزارو پی هم میگذرونم ... حوصله ی جمگ و جدل و بحثو ندارم ... دیگه لازم نمیبینم اینجا زندونی باشی .... یعنی حوصلشو ندارم ... میخوام همه ی خدمتکارارو پرت کنم بیرون ... میخوام تک و تنها توی این خونه ی لعنتی بمونم تا بمیرم ... دیگه نمیکشم ... دیگه قدرت اینکه بخوام تورو عذاب بدم ندارم ... نه اینکه دلم واست بسوزه نه .... دیگه واقعا بریدم ... سونیا که تکلیفش معلوم شد ... خدمتکاراهم معلومه دیگه هرکدوم میرن ئنباله زندگیه خودشون فقط میمونه حسابم با تو ...
نفس عمیقی میکشد : این چند ساله عذاب کشیدنتو به چشم دیدم .... بسه دیگه ... میتونی برای همیشه خودتو از زندگی بامن خلاص کنی ...
از صندلی بلند میشود و ارام قدم برمیدارد سمت اتاقش ....
دستم را روی گلویم میگذارم تا کمی حالم خوب شود ولی نه .. نمیشود ..... به سرعت میدوم سمت دستشویی ...
هرچه خورده ام به یک باره بیرون میریزد ....
ابی به صورتم میزنم ... به حرفهایش فکر میکنم ... یعنی ازین به بعد من ازادم ؟؟؟
اما ... اما ازادی چطور بدونم ماهان ؟
اصلا مگر میشود من بدون ماهان؟؟؟ وقتی ماهان را نداشته باشم ؟؟
خدایا ... خدایا چرا او نمیفهمد که دنیایم ... ازادیم ... زندگیم حتی نفس کشیدنم همه در او جمع شده ؟
نه نمیتوانم ... از دستشویی بیرون میزنم .... چقدر داغون شده .. چقدر اذیت شده ...
سکوت بدی پیچیده ... چقدر این خانه سوت و کور است ...
باید با ماهان حرف بزنم ...
ارام پله ها را طی میکنم ...
ارام در اتاقش را میکوبم ...
ماهان : بیا تو ...
صدایش ارامم میکند ...
چقدر دوست داشتنیست ... اصلا مگر میشود بدونه او زندگی کرد ؟
ارام کنارش مینشینم ...
نگاهم میکند ... دیگر اخم ندارد ... دیگر مثل همیشه نگاهش کینه ندارد ... کمی از خشم نگاهش خوابیده ... نگاهش را خستگی پر کرده ...
میگویم : ماهان ... من ... من نمیخوام ازین خونه برم ...
نگاهش پر از تعجب میشود ....
نیشخندی میزند : من موندم تو دیگه چه رویی داری با این همه که عذابت دادم بازم میگی نمیخوای بری ... فکر میکردم منتظر همچین روزی بودی ...
از نگاه عمیقش گر میگیرم ...
سرم را پایین می اندازم : نه ... نمیرم .. من زندگی بدونه تورو نمیخوام ...درستکه عذابم دادی ... ولی نمیتونم .. دست خودم نیست ....


سنگینی نگاهش را حس میکنم نگاهش میکنم... چشمانش عمیق در چشمانم میچرخد ...
هردو نگاه میکنیم ... از نگاهش دلتنگی را میخوانم ...
اه لعنتی تا کمی نرم میشود اخم میکند و تغییر میکند ...
چقدر این صورت برنزه شده و جذاب را دوست دارم ...
باهمان اخم جدی میگوید :همین که گفتم باید ازین خونه بری
نگاه پر التماسم را بهش میدوزم : نه نمیرم ... نمی ...رم ...
اخمش بیشتر میشود ...
لعنتی هرلحظه جذبه اش بیشتر میشود ...
نمیخواهم بروم و میدانم که اگر بگوید باید بروی هیچ راهی ندارم ...
میگوید : نه .. دیگه نگو ...
چشمانم اشکی میشود ...
دو چشم جذاب و وحشی بین چشمان نمناکم میلغزد ...
با صدای لرزانی میگویم: ماهان ... خواهش میکنم .... ماهان بذار بمونم ...
کمی خودم را سمتش میکشم و نزدیکش میشوم در حالیکه با ناخونم بازی میکنم :من قول میدم که کاری بهت نداشته باشم ... اصلا دورو برت نمیام ... قول میدم تو دیدت نباشم ... اصلا ...
بازویم را میکشد حرفم را قطع میکنم و در نزدیکترین نقطه ی صورتش قرار میگیرم . ...
لحظه ای ازین نزدیکی نفسم بند میاید ...
نگاهم میکند تمام نقطه صورتم را ... چرا حس میکنم با ولع نگاه میکند ؟؟
چشمانش لحظه به لحظه تغییره رنگ میدهد ... نه ... نفرت نه ...
خشم چشمش را پر میکند : با اعصاب من بازی نکن همین فردا وسایلتو جمع میکنی و می ری خونه مامانت فهمیدی ؟
باز نگاهم اشکی میشود ... ازین نزدیکی دلم میگیرد ... دلم فریاد میزند : بغلم کن ماهان ...
نگاهم روی سینه ی پهنش میلغزد ... دیوانه وار میخواهمش دیوانه وار ...
به سرم میزند خودم را پرت کنم در اغوشش ...
نگاه میکنم به چشمان قرمز شده اش ...
وحشت میکنم ... چقدر عصبانی شده ...
میغرد : فرداشب اومدم خونه نبینمت ....
اشکهایم ارام میچکد ... مرتیکه بست نیست ؟؟ چقدر دیگر مانده انتقام بگیری؟ چقدر مانده تمام شود این عذاب های لعنتی ؟
از نگاه خیره و دلخورم کلافه میشود ...
نزدیکترم میاید ... آهـــ خدایا نفسم لحظه ای میرود ...
دستش را بالا میاورد و کنار صورتم قرار میدهد ... از داغیه دستش ... روی صورتم .. بعد از مدتها هوا تمام میشود ... لحظه ای یادم میرود که باید نفس بکشم ...
ارام با لحن دلجویانه ای میگوید : رها ... خواهش میکنم برو ... رها خواهش میکنم با اعصاب من بازی نکن ....
بغضم را میخورم ... دلم هزاران فحش بهش میدهد ... فقط بازیم میدهد ... فقط غرورم را میخورد ... فقط ... اه لعنت به تو ماهان که از سرم نمیروی ...
با حرص از جایم بلند میشوم ... ازاتاق خارج میشوم و به اتاق خودم پناه می اورم ...


از صبح به قدری حالم بهم خورده و هرچه خورده ام بالا اوردم که زیور و نسیم لحظه ای رهایم نمیکنند ...
زیور : بیا خانوم جان اینو بخور یکم سر دلت بالا بیاد رنگ به صورتت نمونده ...
از ترس اینکه دوباره بالا بیاورم مخالفت میکنم ...
بازهم حالم بد است ازجایم بلند میشوم و سمت دستشویی میروم ...
انقدر عق میزنم که اعصابم بهم میریزدو گریه ام میگیرد ...با خودم حدس میزنم که حالم برای حرفهای دیشب ماهان انقدر بد شده ولی باز قانع نمیشوم تابه حال سابقه نداشته ام اینطور شوم ...
امروز روز اخر است ... باید ازین خراب شده بروم ...
دلم گرفته ....
دیشب خواب به چشمانم نیامد .... تمام امیدهایم ته کشیده ...
میدانم پایم را ازین خانه بیرون بگذارم ذره ذره از بین میروم ...
از دستشویی بیرون میایم ...
زیور لباس پوشیده میگوید : خانم جان زود اماده بشید با نادر بریم تا درمونگاه بخدا میترسم از دست برید ...
سرم را به نشانه ی نه تکان میدهم ...
به کمک دیوار سمت تختم میروم ...
زیور: ترخدا اماده شید بریم حالتون خیلی بده ...
نگاهم به چشمان نگرانش گره میخورد : نه زیور خانوم چیزی نیست استراحت کنم بهتر میشم .... بعدشم اصلا نمیتونم تا درمونگاه بیام اگه خوب نشدم زنگ بزن به کیارش ...
سرش را تکان میدهد : الان زنگ میزنم ....
سریع میگویم : الان نه خودم بهت میگم ...
سرش را تکان میدهد : نمیدونم چی بگم اخه این چه حال و روزیه که واسه خودتون درست کردید ....
چشمانم را ارام میبندم و سعی میکنم با یاداوریه خاطراتم به حال بدم فکر نکنم ....
..............................
...............
آرزو : خوب چی بگم ... خوشم میاد ولی عاشقش نیستم ...
نگاهش میکنم : یعنی اگه بیاد خواستگاریت قبول میکنی؟
کمی فکر میکند : نمیدونم به نظرم موقعیت رامین از هر نظر خوبه ... پول قیافه ... ولی ماهان ناراحت میشه ...
سرم را با ترس تکان میدهم : ببین ارزو تو اصلا از هیچی خبر نداریا .... اگه ماهان بفهمه من باتو حرف زدم هردومونو باهم میکشه ...
سرش را تکان میدهد : باشه باشه ...
از کافی شاپ خارج میشویم باهم سمت خانه ی پدر ماهان میرویم ... هنوز هم دلهره و استرس دارم اما ذوق های بچگانه ام نمیگذارد بهش فکر کنم ... اگر ماهان بفهمد چه میشود ؟


وقتی با رامین راجبه موضوع حرف زدم خیلی خوشحال شد و قرار شد در مهمانی بعدی پدرم از ارزو خواستگاری کند ....
از استرس نمیدانم چکار کنم ....
ماهان کنار گوشم زمزمه میکند : چیه خانومم چرا انقدر رنگت پریده ؟
به دو چشمان نگرانش نگاه میکنم و در دل میگویم اگر بفهمد چه میکند ؟
سعی میکنم بخندم : هیچی نیست یکم سرم درد میکنه ...
بوسه ی نرمی روی لبانم میگذارد : نکنه امروز دوباره ناهار درست حسابی نخوردی؟؟؟
میخواهد سمت زیور برود و بهش هشدار دهد که سریع بازویش را میگیرم ...
میگویم : نه بخدا ماهان اتفاقا یه ناهار تپل و خوشمزه نوش جان کردم ...
میخنددو در اغوشم میکشد .. بینی اش را میچسباند به بینی ام ...
لبخند مهربونی میزند : افرین .. نبینم از سر دلسوزی بخاطر زیور یه چیزه حاضری بخوریا ...
میخندم : چشم اقا پسر ...
چشمانش رنگ میگیرد میخندد : زود اماده شو بریم بابا اینا منتظر ما هستن ...
باز دلهره و ترس ...
میگویم : چشم ...
لبش را کنار لبم میگذارد و گاز ارامی میگیرد : انقدر چشم چشم نکن مجبور میشیم دیرتر بریم مهمونیا ....
میخندم و بدون هیچ فکری میگویم : چشم ...
انگار میفهمد حواسم نبوده قهقه اش هوا میرود ...
لپم را میکشد و از جایش بلند میود و میگوید : من پایینم زود بیا نفس ...
سریع اماده میشوم ...
وقتی به عکس العمل ماهان فکر میکنم پشیمان میشوم .... ای کاش نه با رامین و نه با ارزو حرف نمیزدم ...
باهم از خانه خارج میشویم و در راه سکوت میکنم ....
با صدایش از حال و هوای وحشتناکم بیرون میایم : تو فکری موشی امشب .. چیزی شده ؟
سعی میکنم به چشمانش نگاه نکنم تا خودم را لو ندهم : نه مگه قراره چیزی بشه ؟
شانه اش را بالا می اندازد : نمیدونم ... بهر حال امشب رهای همیشگی نیستی ...
میخندم : نه بابا فکر میکنی ...
باز هم سکوت ...
جلوی خانه ماشین را پارک میکند و باهم پیاده میشویم جلو می اید و دستم را میگیرد ...
پاهایم یاریم نمیدهد ...
منتظر می مانیم که در خانه باز شود ...
بعد از باز شدن مرا به سمت خانه هل میدهد ..
باخودم میگویم اگر هلم نمیداد صد در صد نمیتوانستم راه بروم ...
خاله و پدر ماهان جلوی در برای بدرقه یمان میایند ...
جلو میرویم و با هردو سلام و احوالپرسی میکنیم ....
باهم وارد خانه میشویم ...
با وارد شدنمان ماهان سر جایش میخکوب میشود ...
دستان مردانه اش دور دستانم به قدری یخ میکند که از ترس سرم را بالا میگیرمو چشمانش را نگاه میکنم ...
رد نگاهش را که میگیرم ...
روی دسته گل بزرگ پیچیده شده ی روی میز ثابت مانده ...
ارام نگاهش سمت رامین میرود و پدرم و کیارش که همه کت شلوار و لباس رسمی تن کرده اند ...
وروی ارزو که کمی با همیشه فرق دارد و سر بزیر تر است ...


در اخر نگاه وحشتناکی بهم میکند که حس میکنمم هرلحظه ممکن است از حال بروم ....
سرم را از ترس پایین می اندازم ....
فشار محکمی به دستهایم که حالا از او سردتر شده میدهدو با دندانهای کلید شده و صدایی که کسی متوجه نشود ...
میگوید : کار خودتو کردی رها ... وای به حالت اگه اخره این بازی بد بشه ... تو شروعش کردی ...
بعد دستم را رها میکند و سمت بقیه میرود و با همه دست میدهد و سلام میکند ...
مثله مجسمه سرجایم ثابت مانده ام ...
با کنایه ی خاله به خودم میایم : چی شد عروس ؟؟؟ با دم شیر بازی کردی ....
بغض گلویم را بسته ...
نگاهش میکنم با نیش خند از کنارم میگذرد ...
جلو میروم و بعد از سلام کردن سمت اتاق میروم و لباسم را عوض میکنم و برمیگردم ...
اخم کرده ... وحشتناک ...
ارام و با قدمهای شل که ممکن است هرلحظه زیر پایم خالی شود روی نزدیکترین مبل مینشینم ...
سنگینیه نگاه خاله را حس میکنم ... اه لعنتی این دیگر از کجا امد ...
بعد از مدتی پدرم شروع میکند به حرف زدن و با تک تک کلمه هایش صورتش ماهان رنگ به رنگ میشود ...
پدرم : راستش امشب قرار نبود این موضوع مطرح بشه .... من خیلی گفتم باید تو یه موقعیت مناسبتر و یه وقته دیگه بیایم ولی سامیه (مادرم ) گفت که ما این حرفارو باهم نداریم و ازین حرفا که دیگه منم قبول کردم .... خدمت رسیدیم برای امر خیر ... رامین دیشب با من حرف زد و گفت که از ارزو خوشش اومده خوب چی ازین بهتر ...
دیگر حرفهای پدر را نمیشنوم ...
فقط به چشمان سبز رنگ ماهان خیره ام که از شدت خشم عجیب مشکی شده ...
فقط مرا نگاه میکند ...
با عصبانیتی وحشتناک ...
از خشمش نگاهم را پایین می اندازم ...
صداهارا میشنوم ...
پدر ماهان : ارزو با رامین برید باهم حرفاتونو بزنید بابا ...
ارزو و رامین سمت اتاق میروند ...
از کارم خیلی پشیمان شده ام ...
میترسم رفتارش را تغییر دهد ...
میترسم دستی دستی خوشبختیم را خراب کنم ....
ارام از جایم بلند میشوم و سمت مبلی که رویش نشسته میروم ...
ترسیده کنارش مینشینم ...
هنوز نگاهم میکند با خشم ...
بقیه مشغول صحبت کردن هستن ...
سرم را بلند میکنم و نگاهش میکنم .. هم دلخور ... هم عصبانی ...
ارام میگویم : متاسفم ....
نفسش را محکم بیرون میدهد ... سکوت کرده ...
من : ماهان فقط براشون ارزوی خوشبختی کن ... باورکن اینطوری که تو سخت میگیری نیست ... ایشالا خوشبخت بشن ....
با لحنی محکم و عصبی میگوید : باشه .. باشه .. هه بارش ارزوی خوشبختی میکنم و سخت نمیگیرم ... ولی به خدا قسم اگه ارزو پشیمون بشه اگه زندگی اون زهر بشه مطمئن باش زندگیه ماهم زهر میشه ... فقط برو دعا کن رامین ایده ال ارزو باشه ....
بغض گلویم را میسوزاند ...


یه ماهی از نامزدیه ارزو رامین میگذره و همه چیز خوب است ...
همه شادو خوشحال هستیم ...
حتی ماهان هم خوشحال است و ارام گرفته ...
یه جورایی با این قضیه کنار امده ...
ولی بازهم به من گوشزد میکند ...
من هم بعد از این قضیه دهانم را بسته ام که دیگر تو هیچ کاری دخالت نکنم ...
یک روز مانده به عقدشان ...
کنار مادرم و رویا نشسته ام و حرف میزنیم ... ( خانه ی مادرم )
باران هم شیطنت میکند ....
رویا : رها تو چی میهوای بپوشی ؟
نگاهش میکنم : یه پیراهن کوتاه از شمال گرفتم صورتیه کمرنگه خوبه دیگه حوصله خرید ندارم ...
مادرم : اره اگه مناسبه دیگه نمیخواد بری خرید ...
سرم را تکان میدهم ...
رویا : منم یه کت دامن مغز پسته ای خریدم میپوشمش ...
ناگهان صدای برخورد محکم در خانه میاید ....
همه با ترس از جایمان بلند میشویم ...
رامین با سرو وضع اشفته درحالیکه با گوشی مبایلش حرف میزند وارد میشود ...
همه کنجکاو نگاهش میکنیم ...
دلهره وحشتناک تمام دلم را فرا میگیرد ....
رامین : ببین ... نه .... گوش کن ... بذار حرف بزنم ....
انگار کسیکه پشت تلفن است اجازه ی حرف زدن بهش نمیدهد ...
فریاد میزند : خفه شو بذار یه دقیقه حرف بزنم ...
نگاهش به ما می افتد ... عمیق به من نگاه میکند ... گوشی را قطع میکند ....
دستش را کلافه در موهایش فرو میکند ...
مادرم جلو میرود که ارومش کند ولی رامین دستش را بالا میاورد : تنهام بذارید ...
و به طبقه ی بالا میرود ...
با ترس و حال زاری روی مبل مینشینم ...
دقایقی میگذرد از جایم بلند میشوم ...
به شمت اتاقش میروم ... بدون در زدن وارد میشوم ...
لبه ی تخت نشسته درحالیکه تند تند و با حرص پایش را به زمین میزند ... سرش را بین دستانش گفته ...
با ورودم سرش را بالا میاورد و بعد از نگاهی سر سری به من به حالت قبلش باز میگردد ...
کنارش مینشینم ...
میخواهم سوالی بپرسم ولی میترسم ... میترسم جوابش مثه هوار بر سرم خراب شود ...
ارام بازور میگویم : موضوع مربوط به ارزوئه ؟
میگوید : اره ...
میگویدو بغض میکنم .. او میگوید اره و من از ترس بغض میکنم ...
چه غلطی کردم خدا ... از سرم میگذرد : ماهانو از دست میدی اگه ارزو زندگی ایده ال نداشته باشه ... خاک بر سر اگه رامین ایده الش نباشه زندگیت زهره ... زهر ...
رامین : معلوم نیست چی میخواد ...بخدا کلافم کرده ... هرچی میگه میگم چشم ...هرچی میگه انجام میدم ... بخدا تو این یه ماه پوستم کنده شد ....
نفس عمیقی میکشد : الان باهم بیرون بودیم داشتیم خوشحال میگشتیم ... هیچ مشکلی هم نبود .... گوشیم زنگ خورد سپهر بود ... جوابشو دادم ...گیر داد شب مهمونیه بیا گفتم نه نمیشه ... ولی مگه ول میکرد منم بدتر ازون گفتم اقاجون نمیتونم بیام ... قطع کردم سوالا شروع شد ... کی بود ؟؟؟ سپهر کیه ؟؟؟ من ندیدمش ... تو چرا قبول نکردی بریم ؟؟؟ حتما یه چیزی هست که قبول نکردی ... حالا منه خر میخواستم دونفری خوش باشیم ...
کلافه نفسشو با حرص بیرون میدهد : زنگ زدم به سپهر گفتم سپهرجان من گ.ه خوردم منو نامزدم شب میایم مهمونی ...
نگاهم میکند : رفتیم مهمونی ... حالا فکر کن من یه گوشه نشستم و خانوم واسه خودش با هر خری لاس میزنه ... با هر حرومزاده ای میرقصه ... با سپهر .. با شایان ... با سامان با هرکثافتی که تو فکرشو بکنی ....
با ناباوری میگویم : سامان ...
زهر خندی میزند : اره اون هرزه تو همه ی مهمونیا هست ....هم اون هم خواهرش سونیا ...
خدای من چطور ارزو میتواند با همچین ادمه هرزه ای برقصد ؟؟؟
با حرص سمتش برمیگردم : بیشعور ... تو هیچی بهش نگفتی؟
باز نیش خند میزند : پوفــــــــ کجای کاری ... هی کوتاه اومدم ... دیدم داره تا خرخره مشروب میخوره ... انقدر خورده بود که از سرو گردنه همه اویزون بود ... رفتم یکی محکم خوابوندم تو صورتش ... تازه خیلی بهش لطف کردم باید همونجا میکشتمش ... انقدر عصبی بودم که هیچی دست خودم نبود .... فکرشو بکن ... من توی این یه ماه ...تو اوج نیازم منی که انقدر دختر باز بودم ... تو اوج نیازم به این دختر دست درازی نکردم و خودمو نگه داشتم که واسم شر نشه ... اونوقت تو اوج مستی جلو همه منو میبوسه ...
چشمانم در حاله پاره شدن است ...... این چه میگوید .. ارزو ؟؟؟؟؟ نه باورم نمیشود ....کسی که انقدر حواسش به رفتارش است ؟؟؟؟


رامین : از مهمونی اوردمش بیرون بماند که چقدر مسخره ی همه شدم ....انقدر خورده بود که بالا اورد بعدشم یکم که حالش جا اومد بردمش خونشون خودمم انقدر داغون بودم ول میگشتم تو خیابونا .... بعد از سه ساعت خانوم تازه حال عادیشو بدست اورده زنگ زده به بدو بیراه گفتن که ... تو خیلی عقب مونده ای ... املی .....بدبینی من فقط با اونا رقصیدم مگه چیه مشروب بخورم پس فردا میخوای گیر بدی و ......... اوه ... نمیدونم بخدا دیوونه شدم ... بار اول نیست تو این یه ماه همش کوتاه اومدم سوار شده ....
غمگین میشوم .... دلم برای برادرم میگیرد ....
بعد از کمی سکوت میگویم : خوب تکلیف فردا چی میشه رامین ؟
سرش را با تاسف تکان میدهد : هیچی باید برم به غلط کردن بیفتم .... میدونم که ماهان منتظره یه اتفاقه حتی اگه مقصر خواهرش باشه .... .
سکوت ....
رامین : میدونی رها .. من ارزو رو دوست دارم ولی اون ...انگار که هیچ حسیــــ
صدای در نمیگذارد که ادامه دهد ... نمیگذارد با گفتنه حرفش بشکند ...
هردو بغض داریم ...
مادرم : رها ماهان اومده سراغتو میگیره ...
ترس بدنم را ذره ذره میخورد ...
با صدای بغضداری میگویم : اومدم مامان ...
با ترس به رامین نگاه میکنم ...
خیلی جدی نگاهم میکند ... دو دستش را کنار صورتم میگذارد : نترس گلم .... هرچی بشه نمیذارم ماهانو از دست بدی ....
و ارام پیشانیم را میبوسد ...
اشک در چشمانم جمع میشود : رامین ترخدا ... ترخدا من طاقتشو ندارم ... یه لحظه هم نمیتونم بدون اون باشم ....
بغضم میترکد اشکم میپاشد بیرون ...
سرم را در اغوشش میگیردو من ادامه میدهم : اون خیلی ... کله شقه ... درحالیکه منو دوس داره ... ممکنه برای همیشه ... کنارم بذاره ...
هق هق میکنم ...
میبوستم هزاران بار ... موهایم را ...
مرا به خود میفشارد : هیس ... نمیذارم ... قول میدم عزیزم ... برو پایین خیالت راحت نمیذارم بخاطر من دلت بگیره ....
نگاهش میکنم ... اشکهایم را پاک میکند ... برای پاکی ذاتش .. برای پاکی دلش برای همه خوب بودن هایش دلم میگیرد ....
از جایم بلند میشوم ... صورتم کمی سرخ شده کمی ارایش میکنم تا کمرنگ شود ...
از اتاق خارج میشوم ...
از پله ها پایین میروم ... ماهان کنار رویا نشسته و درحالیکه با باران بازی میکند رویا را میخنداند و رویا مثله همیشه از خنده ریسه میرود ...
بغض میکنم .... ترس از دست دادنش مرا دیوانه میکند .... با صدای صندلهایم سرشان به طرفم میچرخد ...
لبخند تمام صورتش را پر کرده... با چشمان براق و پر از عشق نگاهم میکند ... دلم ضعف میرود ...
با نزدیک شدنم کنار خودش برایم جا باز میکند ... و با همان لبخن اشاره میکند بنشینم ...
با لبخندش و گونه های چال رفته دلم میلرزد ...
با صدای منحر به فردش میگوید : سلام ستاره سهیل شدی رها خانوم ...
لبخندی از ته دل میزنم و کنارش تقریبا در اغوشش میروم ... دستش را دور کمرم حلقه میکند و با فشار کوچکی مرا به خودش میچسباند ...
میگویم : سلام ببخشید تو اتاق رامین بودم ...
مثه همیشه که برایم ضعف میکند گونه ام را میکشد : حالا دیگه نمیای استقبال شوهرت اره ؟
میخندم : نخیر نمیام حالا میخوای چیکار کنی ؟
چشمانش براق میشودو با شیطنت زیر چشمی نگاهی به رویا میکند :الان نمیشه بعدا بهت میگم چیکار میکنم ...
خجالت میکشم و دست مشت شده ام را بر سینه ی پهنش میکوبم ... هردو بلند میخندد .. رویا هم با لذت نگاهمان میکند ...
رویا باران را بغل میگیرد و سمت اتاقی میرود .... به محض رفتنش لبهایش را روی لبهایم میگذارد ...
شروع میکنم به بوسیدنش ... چقدر داغ است .. نمیتوانم ازین لبها بگذرم ... لبهایم را محکم میبوسد ... ذوق ذوق میکند زیر لبان بزرگ و بی نظیرش ولی بازهم میخواهم ... مرا بیشتر میکشد سمت خودش و محکم فشارم میدهد ... دستم زیر پیراهنش میرود و بیشتتر بهم نزدیک میشویم ...
صدای سرفه ی مادرم باعث میشود هردو با ترس ازهم فاصله بگیریم ...
مادرم با لبخند خبیثانه ای همراه میوه سمتمان میاید ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 738
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,083
  • بازدید ماه : 26,964
  • بازدید سال : 177,063
  • بازدید کلی : 11,674,203