close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم
loading...

رمان فا

با حس کرختی از فکر بیرون میایم .... و به زندگی الانم فکر میکنم ... از حالت تهوعم کم شده ... کمی جابجا میشوم .... اروم میخوابم ... با حس دستان کسی روی…

رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2399 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:36 نظرات ()

با حس کرختی از فکر بیرون میایم .... و به زندگی الانم فکر میکنم ...
از حالت تهوعم کم شده ... کمی جابجا میشوم .... اروم میخوابم ...
با حس دستان کسی روی مچ دستانم از خواب میپرم ...
نگاهش میکنم : نترس منم .... زیور زنگ زد بهم گفت از صبح حالت بد شده ... اره ؟
کمی حالم بد است توجهی نمیکنم و با لبخند میگویم : سلام ببخشید مزاحمت شدیما ...........................................

نگاهم میکند با نیشخند : اخه احمق کوچولو ای فشاره تو داری؟
لبخندم بیشتر میشود ...
با حرص میگوید : اوندفه ماهان خوابوند تو دهنت اینبار شانس اوردی حالت خوب نیست وگرنه خودم میخوابوندم ...
بدون توجه به حرفش میگویم :از مامانینا خبر داری باران رویا رامین ؟
نگاه بدی بهم میکند : خوبن همه خوبن.... چند وقته اینجوری میشی؟
کمی فکر میکنم : تقریبا بیشتر وقتا اینطوریم کیارش
خیلی جدی میپرسد : با ماهان رابطه داری؟؟
انقدر جدیست و عاری از هرگونه لحن بد که کاملا احساس راحتی میکنم ... درست مثله دکتر و مریضش ...
میگویم : نه ...
دوباره میپرسد : عادت ماهانتو چک میکنی؟ مرتبه ؟
اینبار کمی خجالت میکشم : راستش نه اندفه بهم ریخته ...
کیارش : اینا علائم بارداریه ... خوب فکر کن شاید اشتباه میکنی مطمئنی رابطه نداشتی؟
در سرم زنگ میزند بارداری ؟؟؟ من حاملم ؟
وسایلش را جمع میکند ... فکر میکنم منو ماهان ... رابطه ... درسته همان روز مهمانی ... همان روزی که حالم بد شد ... اخرین رابطمون بود ..
اون تخت مسخره ... هم اغوشیه پر درد ...
کیارش نگاهم میکند میگویم : اره کیارش ...
و سریع نگاهم را میچرخانم ...
خیلی جدی میگوید : باید ازت ازمایش بگیرم ... ولی مطمئنم همینه ... دختر باید مراقب خودت باشی ... مخصوصا اگه باردار باشی .... رنگت عینه گچه اینجوری میشی باید یه تقویتی بزنی .... یکم بیشتر مراقب باش ....
من باردارم ؟؟ باورم نمیشود خدای من حتی تصور اینکه بچه ی ماهان درون شکمم است مرا به وجد میاورد ...


ذوق زده ميشوم اين بچه شانس ديگريست براي ماندن من در اين خانه ...
کيارش ميرود ساعت نزديک 8 است قرار است شب خبر قطعي را بهم بدهد ...
از جا برميخيزم سمت ميز توالت ميروم ارايش کمرنگي ميکنم ... موهايم را شانه ميزنم و سمت کمد لباسهايم ميروم ... تاپ بندي ابي همراه با شلوارک زيبايي تن ميکنم و بعد از پوشيدن صندلهايم از اتاق خارج ميشوم ...
ميدانم با ديدنم دوباره دعواي ديگري برپا ميشود ...
ارام پله ها را طي ميکنم ...
سمت اولين مبل ميروم و رويش مينشينم ...
خودم را سرگرم تلويزيون ميکنم ...
ساعت نزديک يازده ميشود ولي هنوز نيامده ... دلهره ميگيرم ...
صداي تلفن بي سيم کنارم باعث ميشود کمي وحشت کنم ...
سريع گوشي را برميدارم ...
من : الو ...
صداي کيارش است ... اه پس ماهان کجاست ؟
کيارش :سلام خوبي رها ...
نفس بلندي ميکشم :تويي کيارش ...
کيارش : اره توقع نداشتيکه رامين باشه ...
وارام ميخندد...
با کلافگي ميگويم : ماهان نيومده .... نگرانم ...
جدي ميشود ... با تک سرفه اي ميگويد : نگران نباش ...
کمي گيج ميشوم : چرا ؟؟؟
کيارش : بخاطر اينکه من چند ساعت پيش باهاش صحبت کردم ...
با تعجب ميگويم : واقعا ؟؟؟؟
کيارش : اره زنگ زدم خبر بابا شدنشو بهش دادم ...
دلم هري ميريزد ....
ميگويم : خوب ... خوب چي گفت ؟؟؟ عکس العملش چي بود ...
با نفس بلندي ميگويد : اول که زنگ زدم يکم باهم حرف زديم بعد گفت که رها قرار بوده امروز براي هميشه بره خونه مامانش ... گفت خدمتکاراهم رد کرده اره ؟؟؟
من : اره ولي زيور و نسيم چون حالم خوب نبود موندن ...
کيارش : هيچي بعد از حرف زدن گفتم رها امروز حالش بد شد من خونتون بودم .... يکم ترس کرد گفتم ازش ازمايش گرفتم داري بابا ميشي ....
سريع ميگويم : خوب بعدش چي شد ؟
کيارش : خوب به جمالت .... ديگه هيچي اولش شوکه شد بعدش قطع کرد ديگه نفهميدم خوشحال شد ناراحت شد نميدونم ....
با ترس ميگويم : کيارش اگه بچرو نخواد ؟؟
قهقه اي ميزند : دختر تو ديوونه شدي؟؟؟ يعني چي نخواد ...
جدي ميشود : ازين بابت خيالت راحت درستکه دلش پره ... درستکه ضربه ي بدي خورده ولي خداييش بي غيرت نيست هيچ وقتم نبوده .... شرفو غيرتش نميذاره ... بي انصاف نباش رها ...خودت که ماهان رو ميشناسي ....
تک تک حرفهايش را قبول دارم : اره راس ميگي ...
کيارش : خوب ديگه من بايد برم زنگ زدم خبرو بهت بدم رويا انقدر ذوق زده شد ... بارانم فردا پس فردا ميارمش پيشت ....
نيمچه لبخندي روي لبانم ميايد : باشه به همه سلام برسون ....
کيارش : بزرگيتو فقط حواست باشه بايد بري پيش متخصص پرونده تشکيل بدي ... اگه خودش بردت که هيچي وگرنه منو خبر کن ....
ازين همه لطفش شرمنده ميشوم : شرمندم بخدا اين زنگي من يه معذلي شده واستا ...
کيارش : چرت و پرت نگو بابا توهم مثه خواهرمي اين چه حرفيه فعلا کاري نداري ؟
من : نه برو به کارت برس بازم ممنونم ...
کيارش : قربانت ... خدافظ ...
بعد از خدافظي خسته گوشي را کنارم ميگذارم ...
به ساعت نگاه ميکنم اه لعنتي 1 گذشته .... دلهره و ترس يک لحظه هم ازم دور نميشود ...
يه چيزي ته دلم ميلرزد يعني ممکن است بچه اش را نخواهد ؟؟؟؟
حرفهاي کيارش در گوشم زنگ ميزند (ولي خداييش بي غيرت نيست هيچ وقتم نبوده ...)
(شرف و غيرتش نميذاره )
زندگي الانم انقدر ذهنم را پر کرده که وقتي براي گذشته ام ندارم ... خسته روي مبل دراز ميکشم ...
دستم را روي شکمم ميگذارم ... لبخند عميقي ميزنم ...
با اينکه وجودش خيلي خيلي ريز است ولي حسش ميکنم ... حس فوق العاده اي دارم ....
تکه اي از وجود ماهان ...
ارام زمزمه ميکنم : ماماني ... نگران نباش .... بابا دوسمون داره .... ميدونم پسمون نميزنه ....
اشکي که از چشمم ميچکد را با نک انگشتم ميگيرم ...
خيره به اشک براق روي انگشتم ميشوم : خدا بزرگه ماماني ...
چشمانم در حال گرم شدن است که صداي چرخش کليد درون در چوبي را ميشنوم ...اما ته دلم جايي جرات بلند شدن را بهم نميدهد .... صداي قدمهايش ميايد و هم زمان بوي عطرش با الکل قاتي ميشود ...
صداي قدمهايش بالاي سرم خاموش ميشود .... مبل را دور ميزند و با پايين رفتن زير پايم ميفهمم که پايين پايم نشسته ...سعي ميکنم که از لرزش بدنم و چشمانم کم کنم ... ولي ميدانم که در تاريکي خانه پيدا نيست ....
دستان داغش روي بازويم قرار ميگيرد ... لحظه اي نفسم حبس ميشود ... ارام نوازش ميکند بازويم را تا روي سينه ام ... همانجا که اين قلب لعنتي تند تند ميزند .... دستش ارام روي سينه ام قرار ميگيردو متوقف ميشود .... بيچاره قلب کوچکم ازين همه نزديکي شوکه شده ...
اين نوازش کوچک قلبم را احاطه کرده ... همه ي حسهايم تبديل شده به يه حس ... حس خواستن ... حس خواستن مردي که ميپرستمش ... خواستن مردي که مرا پس ميزند ....اين دستهاي مردونه حس خواستنم را بد ت.ح.ر.ي.ک کرده ...
صورتم را با پشت دستهاي سختش نوازش ميکند ...
بوي الکلش حس خوبي بهم ميدهد ... نفسهاي داغش را کنار گوشم حس ميکنم فهميده است بيدارم ... لبهاي نرمش را روي لاله ي گوشم ميکشد به ارامي ... انقدر ارام که حس ميکنم اين نوازش لبها را ...
ارام لبش را از گوشم ميکشد روي گونه ام ... فوت ميکند ... و هم زمان بوي الکل پخش ميشود ....
ازين همه نزديکي درحال مردنم ... خداي من بعد از مدتها ... چشمانم چندبرابر ميلرزد ....
ارام همانطور که لبهايش چسبيده به گونه ام با صداي کش داري ميگويد : الان مثلا خوابي ديگه؟
قلبم مي ايستد ... چشمانم را باز ميکنم و سرم را ميچرخانم هم زمان با چرخيدن صورتم لبهايش روي لبهايم کشيده ميشود ... لبهايش روي لبهايم قرار ميگيرد ولي کمي انهارا عقب ميکشد ....
نفسهاي داغش لبهايم را ميسوزاند ...
روي بدنم خيمه زده .... قلبم انقدر تند تند ميزند که حس ميکنم هرلحظه ممکن است منفجر شود ...
نگاهم ميکند خيره ... چشمان سبزش تيره ميشود ... در لحظه ي آني چشمانش خشمگين ميشود ولي صورتش ارام ... اين خشم و چشمان براق را ميشناسم اين يعني ارامش قبل از طوفان ...
ناخوداگاه از ترس اين طوفان دستم را سمت شکمم ميبرم ... نگاهش روي دستم ثابت ميماند .... با يه حرکت به عقب ميرود و پايين پايم مينشيند ... بازويم را ميگيردو مرا هم مينشاند ...
خيره به شکمم با صداي شلي که ناشي از مستي است ميگويد : الان تو اينجا بچس ؟؟؟
اب دهانم را با ترس قورت ميدهم ...
نگاهش را ميگيرد کلافه دستي توي موهاي بورش ميکشد ... سرش را کجکي نگه ميدارد و دوباره نگاهش سمت شکمم ميخ ميشود ...
ارام دستش را نزديکم ميکندو لباس روي شکمم را چنگ ميزند .. وحشت زده نگاهش ميکنم ...
ميگويد : اگه ميدونستم انقدر اماده اي که قبلش حواسمو جمع ميکردم ....
فقط وحشت زده دعا ميکنم که زود دستش را از روي لباسم بردارد ....
دستش را برميدارد و نفسم ازاد ميشود ... سيگارش را در مياورد و اتش ميزند ....
بوي سيگار و الکلش و عطرش قاتي شده و بلوايي به پا کرده ..
پک محکمي ميزند : خوب ... بهونه ي خوبي شد واسه موندنت تو اين خونه ... هه خيلي به موقع بود ....
پک محکمتري ميزند : ولي بدون ... من هنوزم روي حرفم هستم ....
قلبم ميايستد ....
انقدر اين پکهارا محکم ميزند که با پک اخري سيگار تمام ميشود ... سيگار را درون جاسيگاري مچاله ميکند . خونسرد نگاهي به چشمان وحشت زده و بي پناه من ميکند ...
نيش خندي ميزند : نترس کوچولو ... بچه که بدنيا اومد ... دمت رو ميذاري رو کولتو ميري ...
نفس بلندي ميکشم ...


فریاد رامین همه را از جایشان بلند میکند ...
رامین : چه غلطی کردی هان ؟؟؟
صدای پرت شدن و خورد شدن وسایل از اتاق به گوش میرسد ...
مادرم درحالیکه دستش را روی سرش گذاشته و بیحال روی مبل افتاده میگوید : خدا فقط بخیر بگذرونه دوروز نشده عقد کردن ...
رویا رویه خدمتکاری با داد میگوید : مگه کوری نمیبینی حالش بده برو قرصاشو بیار ....
صدای جیغ و فحشای ارزو اتاق را پر کرده ...
رویا کنار مادر نشسته و با ترس و بغض بازوهایش را ماساژ میدهد ... میخواهم بروم بالا که در اتاق باز میشود و رامین درحالیکه کاملا بهم ریخته و اشفته است از اتاق خارج میشود .... از پله ها پایین میاید و سمت کتش که کنار من قرار دارد محکم و عصبی قدم برمیدارد... با عصبانیت کتش را از کنارم برمیدارم سریع پایینش را میگیرم و با وحشت و نگرانی نگاهش میکنم ...
رامین : الان موقعش نیست رها ...
درحالیکه کتش را میکشد میگوید : دخالت نکن ...
و میرود ... صدای گریه ی ارزو سکوت خانه را پر کرده ...
با صدای زنگ خانه وحشت زده نگاهی به خدمتکار میکنم که میخواهد برود در را باز کند ....
با ترس ببه لبهای خدمتکار که لب میزند ماهان نگاه میکنم و دیگر صدایش را نمیشنوم ....
با وحشت انگشتانم را فرو میبرم در مبل و مبل را چنگ میزنم ...
ماهان مثله همیشه شادو سرحال وارد میشود و صدایش خانه را پر میکند :سلام ... تازگیا هیچکی به استقبال ما نمیادا کجاس این زن ما ... حالا زن نبود مادرزنم قبوله هااااا .......
نزدیک ما میشودو هنوز لبخند جذابش را دارد ...کمی نگاهمان میکند ...
کم کم لبخند روی لبش میماسد: چه خبره اینجا؟
رویا مادر را بلند میکند : بلندشو مامان حالت خوب نیست بریم تو اتاق استراحت کن ....
باهم به سمت پله ها میروند... به ماهان نگاه میکنم با ترس ...
اخم وحشتناکی کرده و کاملا جدی...
سرم را پایین می اندازم جراتم را از دست داده ام ...
روبرویم زانو میزنددستش را زیر چانه ام میگذارد و سرم را بالا میاورد : خوب ...
این خوب ازون خوبهاییست که میگوید همه چی را بگو وگرنه وحشتناک میشوم ....
با حرص میگوید : رها اولا چشماتو از من نگیر دوما زود بگو چی شده اصلا حوصله ندارم خیلیم خستم ...
میخواهم بحث را عوض کنم با تته پته میگویم : باشه .. تو ... تو برم لباساتو ... ام عوض کن بیا تا برات غذا گرمــــــــ
با صدای محکم و جدیش لال میشوم : رها ...
بدنم ارام میلرزد : خوب چیزی نشده باورکن ....
نگاه عصبی ای میکند ... مجبورم ... دیگر نمیشود نگویم ....
من : رامین و ارزو یه بحث کوچولو کردن بخاطر همیــــــــــــ
نمیگذارد ادامه دهم : کجان الان ؟
با عصبانیت فشاری به چانه ام میدهد : میگم کجان ...
اب دهانم را قورت میدهم : رامین رفت بیرون ارزو بالاس .......
سریع بلند میشود و با قدمهای وحشتناک سمت بالا میرود ....و من فقط صورتم را با دستانم میپوشانم و به درد خودم مینالم ......
بعد از مدتی با قدمهای شلی از پله ها بالا میروم ...و پشت در میایستم میخواهم در بزنم که صدای ارزو دستم را در هوا متوقف میکند ....
ارزو :داداشی میبینی به چه روزی افتادم ... اومدیم اینجا شروع کرد به فحش دادن ...من فقط یه کلمه گفتم بریم خونه بابامینا حوصلم سر میره اینجا .... یهو وحشی شد و همه ی اینجارو بهم ریخت هزار تا فحش داد بخدا اگه مامانش نمیومد جلوشو بگیره منو کشته بود .....
چشمان گرد میشود ؟؟؟
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مادرم که اصلا بالا نیمد اصلا حالش بد بود نمیتوانست راه برود ....
ادامه میدهد: داداشی بگو من چیکار کنم هرکاری میکنم باهام بده ... دارم همه جوره باهاش راه میام .... ولی ...
دیگر نمیشنوم ... بغض میکنم ... چقدر ارزو عوض شده چرا اینطور رامین را خراب میکند ...
چرا دروغ میگوید ... رامین من برادرم تمام درد و دلهایش برای من است من میدانم چه کشیده اونوقت این دختر خدای من ......
گوشهایم از حرفهایش میسوزد : داداش خودش با هزار نفره و به من گیر میده سرو گوشت میجنبه فکر کن تو که دیگه به من اعتماد داری اون موقش که ازاد بودم اینکارارو نمیکردم چه برسه به الان میخواد کاراشو لاپوشونی کنه ....خیلی پشیمونم داداشی نباید ازدواج میکردم همش تقصیر رها بود اون همش منو خر میکرد......
دیگر نمیتوانم پاهایم از شدت ضعف خم میشوم ...
من؟؟؟ خدا این دختر هم مرا هم رامین را خراب میکند ...
خودم را به کمک دیوار میکشانم سمت اتاقی ...
اگر یه لحظه ی دیگر پشت این در بدرنگ بمانم ذره ذره جان میدهم ... سمت کیف و مانتوئم میروم ... بغض خرخره ام را میخورد ... مانتوئم را تن میکنم ...
حس نفرت ازین دختر تمام وجودم را گرفته ... تا بحال خودم را انقدر ضعیف ندیده بودم ....
وای خدای من اینها همه ضد من است و من چطور نمیتوانم از خودم دفاع کنم ....
تا بحال انقدر مطلوم نشده بودم ...انقدر درمانده و دلخور نشده بودم ... دلخور از مرد زندگیم ... از مردی که به حرفهایش خواهرش صددر صد با دل و جان گوش میکند و یه طرفه به قاضی میرود ..... بغضم را میخورم با صدای خیلی داغونی زمزمه میکنم : خدایا ماهانو از دست ندم ....
................................................
.................................
نگاهم به دختر بچه ایست که روی سرسره نشسته است میرود ....مادرش پایین سرسره ایستاده و اورا تشویق میکند که پایین بیاید ولی دخترک بازیگوش دودل است ... هی دستش را رها میکند ولی زود پشیمان میشود و سرسره را میچسبد .... از وقتی از خانه بیرون زدم .... اشکم درست مثل این دختر کوچک دودل است ...
دودل است خودش را رها کند و سر بخورد ... گاه خودش را ول میدهد گاه خودش را نگه میدارد ...
به اسمان نگاه میکنم نفس عمیقی میکشم ... چقدر ویران ... چقدر احساس سر افکندگی میکنم ....
حدس میزنم در نبود من ماهان حسابی قربان صدقه ی تک خواهرش میرود ...
حس میکنم هروقت برگردم خانه با چشمان سردو خاموش ماهانم روبرو میشوم ....
مبایلم زنگ میخورد ... از میا وسایل کیفم بیرونش میاورم ...
ماهان است ... جواب میدهم با بغض عمیقم : جانم ...
با صدای سردی میگوید : کجا غیبت زد یهو ؟
اب دهانم را غورت میدهم شور است ... بس اشکهایم را نگه داشتم بغضم شور شده :..
میگویم : هوای خونه برام سنگین بود ....
در دلم میگویم : هوای خانه ی مارا ... هوای زندگیه همه ی مارا خواهر اب زیر کاهت خفه کرد ...
ماهان : زود بیا نه نه بگو کجایی الان میام دنبالت ..........

.................................................
ماهان دنبالم امده ... هردو سکوت کرده ایم .... من از شیشه ی ماشین خیره به خیابانی که از ان میگذریم ...
ماهان خیره به خیابان جلوی رویش ....
شب بدیست ... هردو غمگین و ناراحت .... وارد حیاط میشویم ... هردو بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده میشویم ...
دلخورم ... از ماهانم دلخورم ...
برخلاف همیشه که مرا در اغوش میکشد بدون هیچ حرفی وارد اتتاقمان میشود و روی کاناپه لم میدهدو چشمانش را میبندد ...
آهـــ خدای من اصلا مرا نگاه نمیکند ...
درد دارم ... بغض دارم ...
دلخورم ....
بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده ام ... دلم گرفته و خودش را به درو دیوار میکوید و غرورم که میگوید نزدیکش نشوم ...
با قدم های خسته سمت تخت میروم ... و با بغض سنگینی که حس میکنم سنگینی اش سینه ام را تنگ کرده خودم را روی تخت می اندازم .... و بغض کوچکم میترکد ....


از تو گذشتن سخته ... باتو نبودن درده ... واسه من ...
زنده بودنم مرگه ... بدون تو و عشقت .... واسه من ...


صدای ارام هق هقم میپیچد ... درودیوار را میشکند بسکه غم دارد ....
دستان سردش را روی بازویم حس میکنم ..... خیلی طول میکشد تا دستش را حس کنم


وجود من مال تو .... قلب توهم مال من ... عزیزم ....

نوازشم میکند بازویم را ... موهایم را ... بغض دارد ..... مرد من ماهانم بغض دارد ...
نمیتواند مرا در اغوشش میکشد ... میبوسد ... میبوید ... نفس میکشد عمیق ...

رفتن تو مرگ منه ... دستای تو تو دستمه ... نگو که باید جداشیم ... نبود تو نبودمه ...
بدون تو کم میارم ... تا پای جون دوست دارم .... اگه تو از من جداشی ... امید موندن ندارم ...


هق هق گریم ...نفس های داغ هق هقم روی سینه یپهنش می پاشد ... چطور دلم را راضی کنم ؟؟؟ مرا محکمتر به خود میفشار و میگذارد ارام شوم ... میگذارد گریه کنم ....

واسه باتو بودن زندگیمو باختم
یه کلبه ای از عشق واسه ی تو ساختم من ...


موهایم را میبوسد ....

عاشق تو بودم ...عاشق تو هستم
درای دلم رو ... روی همه بستم من ....


سرم را بالا میاورد و اشک چشمانم را میگیرد .... ریمل چشمان را روی انگشتش میبینم ...
با چشمان غمگینش نگاهم میکند : گریه نکن هم نفس من ... دلم میگیره ...
بغض باز زور میزند بیاد ولی من زورم ازش بیشتر است .... مهارش میکنم ...
با انگشتش زیر چشمانم را میمالد میخواهد سیاهیارا پاک کند ...
اخم میکند : با ارایش زشت میشی ... بدون ارایش قیافتو دوس دارم .... واسم ارایش نکن ...


امشب پدر ماهان همه را خانه اش دعوت کرده ....سعی دارم به بهترین شکل خودم را بیارایم ....
دقیقا یه هفته ازون شبه دلگیر میگذرد ...
موهایم را موس میزنم و ارایش نمیکنم ولی کمی رژ میزنم ...
کت دامن شیک و زیبایی میپوشم و شال نازکم را سر میکنم و کیف و کفش مشکی رنگم را دست میگیرم ....
صدای زنگ گوشیم بلند میشود ...
ماهان است جواب میدهم : جونم ....
ماهان : جووووون بخورم اون جون گفتنتو ....
میخندم چقدر این شیطنت های گاه و بیگاهش دلنشین است ....
ماهان : بیا پایینم وروجک ...
باشه ای میگویم و با دلی سرشار از عشق به شمت پایین میروم ....
ماهان از شرکت دنبالم امده ....
سوار ماشین میشوم : سلام خسته نباشی ...
میخندد و لپم را میکشد و مثله همیشه : مونده نباشی نفس ...
میخندم ...
نگاهی از بالا تا پایینم میکند ....
براق میشود و درحالیکه ماشین را روشن میکند : چه جیگری شدی تو ...
با لبخند از دور بوسش میکنم ....که جوابم را میدهد ....
میرسیم و ماشین را پارک میکند با هم پیاده میشویم ...
دستم را دور بازویش میپیچم ...
رضایت را درتک تک نگاه هایش میبینم ...
وارد خانه میشویم ... خاله و عمو به استقبالمان امده اند ...
با خاله دست میدهم عمو مراا به اغوشش میکشدو میبوسد ...
و اما ارزو ... نگاهش میکنم ... نمیدانم چرا یهو رنگ نفرت میگیرد ....
نگاه منم همینطور ....هردو با نفرت بهم زل میزنیم ....
خیلی زوری دستش را در دستم میگذارد و سریع دست میدهم و ازش دور میشوم و سمت اتاق ماهان میرود ...
پشت سرم ماهان را میبینم که ارزو را در اغوش میگیرد ....
بعد از تعویض لباسم پایین میروم ....
کمی بعد پدرو مادرم هم میایند ... کیارش و رویا هم هستند ....
باران نیامده خودش را در بغل ماهان جا میدهد .... و کیارش از همان اول ورودش کل کلش را با ماهان شروع کرده ...
دل نگرانم ... سوالی مثه خوره در سرم پیچیده ...
پس رامین کجاست ؟؟؟
به نرمی خودم را روی مبل کنار مادرم میکشانم ...
با کمی مکس میگویم : مامان ...
غمگین نگاهم میکند دلم میلرزد .... چقدر سخت است ....
دیدن غمی تازه در نگاه عزیزانت ...
تازگیا مادرم کمتر میخندد ...کمتر ذوق میکند ... منزوی شده ...
دلم میگیردو فشرده میشود ....
الهی بمیرم ...
مادرم : چیه دخترم بگو ...
آهی میکشم : رامین چرا نیومده ؟؟؟
مادرم سرش را با تاسف تکان میدهد ....
من : مامان بهش زنگ بزن بگو بیاد میدونی چقدر زشته ؟
سرش را تکان میدهد : میدونم ... هم برای تو هم برای ما زشته ... ولی رهاجان من دلم نمیاد ... بخدا دارم نابود میشم ... دارم میبینم تک پسرم ذره ذره نابود میشه ... من نمیدونم این دختر چی میخواد ... به جان خودت قسم تو این یه هفته خودم شاهد بودم رامین چطور مثه یه برده جلوی این دختر خم و راست میشه ... دیگه واسه پسرم غرور نمونده ... فقط برای زندگی تو داره همه جوره میسازه ....
بغض کرده اولین قطره ی اشکم را میگیرم ... الهی بمیرم ... رامینم ... برادرم ... بخاطر من زندگیش را زهر کرده خودش را اسیر ...
ارزو با سینی چای میاید ... لبخند مصنوعی زده ...به همه تعارف میکند ... بعضیها چه خوب میتوانند با سیاست باشند ... چرا منه خر نمیتوانم دورو باشم ... درحالیکه ازین دختر بدم میاید نشان میدهم و سیاست ندارم ولی او همچین فیلم بازی میکند که ... اه لعنتی ....
نگاهم سمت ماهان میرود که با خشم به منو خانواده ام نگاه کرده ....
حتما با خودش میگوید بیچاره خواهرم با اینکه شوهرش بد است اما احترام میگذارد به خانواده ی شوهرش ...
به قدری نفرت دارم که وقتی سینی را جلویم قرار میدهد نمیتوانم پسش میزنم و از جا بلند میشوم و سمت اتاق ماهان میروم و میدانم که همه ی این رفتار ها به نفع ارزو و بر ضد منو رامین است ... ولی من نمیتوانم ... نمیتوانم دل و زبانم را یکی نکنم ....
سمت کیفم میروم و سعی میکنم خشمم را کنترل کنم ...
با لمس صفحه منتظر میمانم ...
رامین : چیه رها ؟
با حرص میگویم : معلوم هست چه غلطی میکنی؟؟؟ کجایی تو ؟
با صدای گرفته میگوید : رها ترخدا بیخیال من شو امشب .... به جان خودت دارم تمام تلاشمو میکنم ولی دیگه نمیکشم ....
بغض کرده با لحن پر التماسی میگویم : رامین جان رها بیا ... فقط امشبو بخاطر من ... رامین همه چی داره ضد منو تو و خونوادمون پیش میره با نیومدنت همه فکر میکنن تو مقصری ... تو بدی ...
نفس بلندی میکشد :خواهر من ...دیگه نمیتونم ... میفهمی؟؟؟ رها ... دارم نابود میشم .... رها ارزو داره نفسمو میگیره ... تو نمیفهمی من به چه خفتی افتادم بخدا اگه زندگی تو وسط نبود مثه یه تیکه اشغال پرتش میکردم دور ....
من : میدونم عزیزم .. میدونم من میشناسمش ... تو میشناسی ... ماهان که نمیدونه این دختر یه روی دیگه هم داره ... نمیدونه که این دختر به وقتش چقدر میتونه بدجنس باشه اون الان فکر میکنه ارزو تنها خواهرش یه دختر ساکت و تو سری خوره که داره با اخلاق بد تو کنار میاد و همه جوره تلاش میکنه عیباتو بپوشونه ... عزیز من ... ما میدونیم اون چه مارمولکیه ...ولی ماهان که نمیدونه ....
کمی سکوت میکند ...
رامین :نمیدونم چی بگم بخدا ... پوفــــــــــــ ... میام الان ....
و سریع قطع میکند ... سریع در را باز میکنم و ارزو سینه به سینه ی من می ایستد ....
با نیش خندی میگوید :هه ... که تو منو میشناسی .... که من بدجنسم ... که من مارمولکم ....


با نفرت نگاهش میکنم : نه تو ازیناییکه گفتم عوضی تری ....
چشمانش از نفرت براق میشود : نمیدونم تا حالا فهمیدی که ازت حالم بهم میخوره ... که ازت متنفرم ....
از خشم میلرزم ...
ادامه میدهد : تو یه عوضی هستی که اومدی زیر پای برادر من نشستی که از من بگیریش ... تو با ازدواج با برادرم اونو از من گرفتی همه ی محبتشو .... نه از من بلکه از مادرم .... از خونوادم .... انتقاممونو ازت میگیرم ... تو میدونستی چقدر بهماهان وابستم ... ماهانو ازت میگیرم ...
با یه نیش خند ادامه میدهد : میدونی که چقدر روش نفوذ دارم ...
....................
از شدت ضعف دسته ی مبل را میچسبم و مینشینم رویش.... خیلی وقت است که ارزو رفته ... و خیلی وقت است که من هنگ کردم ....
حرفهایش مثل پتک بر سرم خورد ...
(تو میدونستی چقدر به ماهان وابستم ...
تلاش نکن رها تلاش نکن .... هدف ارزو تویی ... میخواد زندگیتو نابود کنه ...اصلا از اولش همه ی اینا نقشه بود ... سکوت کرده بوده انتقام بگیره ... با رامین ازدواج کرده که انتقام بگیره .... وگرنه رامین بیچاررو دوست نداره ....
سرم تیر میکشد... انگشتان دو دستم را کنار شقیقه ام میگذارم .... فشارش میدهم تا کمی ارام شود ..
وای خدای من چقدر بد است از چیزی که میترسی سرت بیاید ...
از دست دادنه ماهان تنها ترس زندگی من است و هرلحظه دارم از دستش میدهم ....
صدای رامین را میشنوم امده است ....
بغض گلویم را خفه کرده چطور میتوانم ببینم قربانیه این بازی برادرم ... عزیزترینم است ....ای خداااا ...
دستان ظریف و سردی را روی بازویم حس میکنم .... سرم را بالا میگیرم ...
با چشمان پرخنده و پیروز نگاهم میکند : چی شدی عروس ؟؟؟ چرا اینجا ... تنها نشستی ...
خدایا ادمها چقدره دیگر مانده ان تا خود را نشان دهند ؟؟ خدایا این شیطان سفتا کجای زندگیه من بوده ان ؟؟/
سرم باز تیر میکشد خاله چرا ؟؟؟ مگر او مرا انقدر دوست نداشت ؟؟؟؟
دستش رابا خشم پس میزنم و سریع از پله ها پایین میروم ....
سعی میکنم خودم را داغون و بیچاره نشان ندهم ...
جو سنگینی بوجود امده ...سنگینی نگاهی را حس میکنم ...
سرم را میچرخانم ... عزیزم است ... برادرم ... با بهت و ناباوری نگاهم میکند ... چرا ؟؟؟؟
نمیدانم قیافه ام چطور شده ... کنار ماهان مینشینم ... رامین را نگاه میکنم ...
پر از خشم است ... به قدری خشمگین است که صورتش برافروخته و رگ گردنش ورم کرده ...
سعی میکند اروم باشد ... نمیتواند سکوت را میشکند ...
رو به من با لحن محکم و جدی میگوید : چرا رنگت پریده ؟؟؟
سعی میکنم لبخند بزنم چون کوچکترین حرکتی دعوا به پا میکند ...
کلی زور میزنم گوشه ی لبم بالا میرود : نه ... مگه رنگم پریده ؟؟؟ فکر میکنی ...
با نیش خند صداداری میگوید : هه ...اره ... فکر میکنم ...
لب به دندان میگیرم و با ابرو اشاره میکنم بس کند ...
خاله : خوب حق داره .. دوپاره استخونه .... زود حالش بد میشه ...
بغض میکنم ... وحشتناک میشوم ...
ادامه میدهد : یه خورده به خودت برس دوروز دیگه بخوای بچه دار بشی از پا در میای ...
فقط چچشمانم را میبندم که فحشش ندهم و خودم را کمی ارام کنم ...
ماهان بگو ... ماهانم از من ... از عشقت دفاع کن ...
ماهان را نگاه میکنم ... دلخور نگاهش میکنم ولی خاموش است ...
از شدت بدبختی حس میکنم عزرائیل دورو برم می پلکد ...
رویا : نه بابا خاله نگاه به لاغری رها نکن ... توپره ... تازه ( نگاهی با نیش خند به هیکل تپل و بد قواره ی خاله میکند و ادامه میدهد ) : خیلی خوبه که لاغره بعد از زایمان خوب نیست هیکلش خپل و گنده بشه ... تازه به این هیکل میگن مانکن ... مده ....
ارزو : اره مده ... رامینم همیشه از هیکل من تعریف میکنه ...
این موجود نفرت انگیز دیگر چه میگوید .....
با حرف رامین کمی ارام میگیرم کمی خنک میشوم ...
رامین : اره همیشه میگم هیکلت به درد نخوره ...
نفس خفه ی من باز میشود ... اما در عوض جو به طرز وحشتناکی خفه میشود ....
نمیتوانم لبخندم را کنترل کنم ... ماهان خشمگین میشود ...
و کل کل غیر کنترل بین رامین و ارزو شروع میشود ......


صدای وحشتناک در خانه میپیچد و صدای قدمهای تند تند ارزو که از پله ها با خشم بالا میرود ....
بعد از بحث بلند بالا بین ارزو و رامین .... رامین با خشم خانه را ترک کرد ...
و اما ماهان ....
با ترس سرم را میچرخانم و نگاهش میکنم ....
خیلی خودش را کنترل کرد که با رامین درگیر نشود ...
پدرو مادرم و رویا بعد از شام وقتی دیدند اوضاع ناجوره رفتند...
با صدای پر حرص ماهان نگاهش میکنم : اماده شو بریم ... شب خوبی بود ... به گمونم خوبترم میشه ....
از حرفش مو بر تنم راست میشود ...
در سرم زنگ میزند : ارامش قبل از طوفان ....
سریع به اتاق میروم ... اماده میشوم و برمیگردم ...
سرم تیر میکشد ... ارزو در اغوش ماهان ارام اشک میریزد ....بغض لعنتی .... اه
ارزو ... نیش خندی مخفی رو به من میزند طوریکه ماهان متوجه نشود ....
نگاهم در چشمان ماهان گره میخورد ....
چشمانی که سردو خاموش شده ....
چرا ؟؟؟ چرا سکوت کرده ام ؟؟ دستی دستی دارند مردم را از من میگیرند ....
نیش خند ارزو مساویست با چشمان خاموش ماهانم ....
مردی که ذات پاکش و سادگی اش نمیگذارد به خواهرش بدبین باشد ...
ازین همه سنگ ددلی عصبی میشوم و با خشم جلو میروم ...
بعد از مدتها دلم را به دریا میزنم ...
حرفها و عقده های دلم را به زبان میاورم ...
انگشت اشاره ام را به سمت ارزو میگیرم : تو یه ادم اب زیر کاهی ...
روبه ماهان : بخدا داره نقش بازی میکنه ... ماهان ببین منو ... انقدر گول ظاهر اروم و مظلوم اینو نخور ... خواهش میکنم یکم فکر کن ... رامین ارزو رو دوست داره من از همه چیز زندگی این دوتا با خبرم ....
با حالی زار اشکهایم را پس میزنم و با صدای لرزان و عصبی میگویم : ماهان ... ارزو بخاطر اینکه تو با من ازدواج کردی ناراحته اون ازینکه همه ی محبت تو واسه منه حسادت میکنه ... داره انتقام میگیره ...
زانوهایم توان وزنم را ندارد ...
توان وزن سنگینم را ندارد ...
زانو میزنم ....
ارزو را میبینم که از جا بلند میشود و درحالیکه نقش بازی میکند ...
با قدمهایی شل سمتم میاید ...
با لحن مظلوم و غم زده میگوید : میبینی داداش ...
صدای هق هقش بلند میشود : رها ... من چه بدی در حق تو کردم ... چه کار کردم که تو همیشه از من بدت میومد ...
چشمانم گرد میشود ....
ارزو : مگه نه اینکه همیشه دوست داشتم ...
روبه ماهان ادامه میدهد : داداش چقدر وقتی نیستی میگم دلم برای رها تنگ میشه ....
هق بلندی میزند از جایش بند میشود :داداش .... دیگه لازم نیست نگران من باشی ... تو به رها و زندگیت برس ... منم دیگه مجبورم ... یعنی عادت کردم که با رامین کنار بیام ... هرچی باشه اون شوهرمه ...منم دختری نیستم که زندگی کن نباشم ...
سرم سوت میکشد .....
ارزو : رها جون قربونت برم قول میدم دیگه کاری به کاره ماهان نداشته باشم ....اگرم تا الان پیشش میرفتم ... خوب ... خوب من به جز اون که کسیو ندارم ... تنهای تنهام ... رامینم که خودت میدونی ...فقط دنبال مسخره بازیو اذیت کردن من ....
سرم تیر میکشد ... قلبم هم ...
ارزو : ولی اشکال نداره من دیگه قول میدم ... قوله قول که کاری به ماهان نداشته باشم بیا این تو اینم داداشم ... من فقط خوشی داداشمو میخوام ....
لحظه ای حس میکنم دیوانه شده ام ... خنده ام میگیرد ...
چه شده ؟؟؟ خدایا این دختر چقدر بازیگر خوبیست ...
درحالیکه از پله ها بالا میرود ماهان صدایش میزند ....
و من در بهت و ناباوری سیر میکنم ...نه ... حجم این همه تظاهر و دروغ برایم زیاد است ..
ماهان : کجا ؟
نگاهم به ماهان میفتد ارزو را نگاه میکند .....
دلخورم ... خیلی دلخور ...
جلو میرود و دست ارزو را میگیرد .... در دلم نیش خند میزنم ... هه خواهرش ... خواهر تنها ...
تنهای عالم منم ... نه ارزو ...
ماهان : اولا تو خواهر منی ... همه ی وجود من ... دوما ...
پر خشم میشود : هرکسم اذیتت کنه با من طرفه ... حساب اون عوضیم به موقعش میرسم ....
شکستن تک تک وجودم را با صدای بلند میشنوم ...
خدایا توهم میشنوی ؟؟؟
ماهان : اشکاتو پاک کن و الکی واسه چیزایی که ارزش نداره هدر نده ....
دستش را میگیرد ...
میبینم که محکم و دلگرم میگیرد ....
ماهان : امشبم ابجی خوشکلم تو بغل داداشش میخوابه ...
نکن ماهان... نکن اینطور بامن ماهانم .....
ارزو با شرم میگوید : نه داداش نه ...من همینجوری عادت کردم به زندگیم ... برو داداشی ... برو پیش رها .... چطور دلت میاد شب کنارش نخوابی ....
سرم سنگین شده ... قفل شده ...
نیش خندش ضربه را کاری میکند ...
ماهان نیش خند میزند : نترس ... یه امشب بدون من نمیمیره ...
درگوشه ی دلم جایی کوچکی رنگ نفرت میگیرد ... نفرت وحشتناک ...
ماهان : برو تو اتاقت منم الان میام ...
ارزو میرود و ماهان سمت تکه های خورد شده ی من روی زمین میاید ....
کنارم زانو میزند : یادمه ... یه جایی ... یه بنده خدایی میگفت ادم باید طوری جلو بره که همیشه بره ... میدونی ... الان نزدیک یه ساله که داریم باهم زندگی میکنیم و من امشب به حرف اون بنده خدا رسیدم .... زیادی باهات خوب بودم .... زیادی بهت رو دادم .... دور برداشتی ....
از جایش بلند میشود ... نه ماهان ... نه ...
با تاسف سرش را تکان میدهد : واقعا که ازت توقع نداشتم مگه ارزو کم بهت احترام میذاره ... مگه خونوادم کم بهت احترام میذارن ؟؟؟ چطور اینجوری راجبهشون حرف میزنی؟ واقعا که بیچاره ارزو .... چطور میتونی بگی دروغ میگه ... پدرش درومده از دست رامین ولی بازم داره کنار میاد .... حواستو جمع کن ... دیگه بهت اجازه نمیدم کوچکترین حرفی راجبه خونوادم بزنی ... و میرود .....
میرود و من .......


با یاد اون شب ... با یاد اوردنش حالم بد میشود .... حالت تهوعم تشدید ...
یادم میاید که در همانجا خوابیدم تا صبح و خاله مثله همیشه با یه نیش خند اومد کنارم و مثل همیشه که میخواست نیش کلماتش مرا محکم بگیرد گفت : چی شدی عروس ... چرا اینجا خوابیدی .. شوهرت خواهرشو بهت ترجیح داد ...
هیچ وقت از یادم نمیرود ..
چقدر زجرم داد ... چقدر اذیت شدم ...
و فقط همه چیز را به خدا واگذار کردم ..
زیور : خانوم جان گریه میکنی؟
به خودم میایم انقدر غرق در این خاطرات تلخ شده ام که متوجه ی اشکهایم نشدم ...
سریع اشکهایم را پاک میکنم و سعی میکنم لبخند بزنم ...
میگویم : هیچی نیست زیور یهو دلم گرفت ...
لبخند تلخی میزند ...
من : راستی نسیم چیکار کرد ؟؟؟
با نگاه قدرشناسانه ای نگاهم میکند : خدا خیرت بده ... هیچی امروز اولین روز درسو مدرسش بود ... خانوم نمیدونی چه ذوقی میکرد بچم ... انقدر که منو باباشم پا به پاش ذوق میکردیم ....
از ته دل میخندم ...
وقتی میخواست بره گفت : مامان کارای منو نذاری رهاجون بکنه ها خودم میام ... گفته باشم ... یعنی حتی اگه نگفته بودم نمیذاشتم با این حالیکه شما داری ....
صدای زنگ خانه میاید ...
دلم لبریز از خوشحالی میشود ...
زیور در را باز میکند ... صدای غرق خنده و پرانرژی اش جان تازه ای به این خانه میدهد ....
نگاهشان میکنم ... هردو خشکل و خوش هیکل در لباس فرم مدرسه
نسیم کمی قد بلندتر ...کمی فکر میکنم ... نسیم را به اندازه ی باران دوست دارم واقعا ...
باران سمتم میاید ...اول بوسه ی ارامی روی شکمم میگذارد و بعد روی گونه ام ... کار این چند وقتش شده ...
باران : سلام بر خاله و بچه ی خاله ی خودم ...
میخندم : سلام به دختر زبون دراز خودم ....
نگاهی به نسیم میکنم ...
نسیم : سلام رهاجون ....
میگویم : سلام عزیزم ...
رو به باران با اخم میگویم : نبینم اتیش بسوزونیا ... نسیم ساکت و ارومه نکنه تو کلاس شیطونی کنی نذاری درس بخونه ها ....
با چشمهای گرد شده نگاهم میکند ...
دلم برایش ضعف میرود ... نمیتوانم خنده ام را کنترل کنم ...
از قیافه ی بچگانه اش که شری و تخسی میبارد و با این تعجب صدبرابر بامزه شده قهقه میزنم و محکم بغلش میکنم ....
میخندد و میگوید : خاله نگاه به این ساکتیش نکن خودش از من بدتره ...
میخندم جفتشان را هل میدهم : زود برید لباساتونو عوض کنید ازگشنگی مردیم ....
هردو میروند ...
زیور : چقدر خوبه که هردو توی یه مدرسن و چقدر خوبه که مدرسه نزدیکه خونس خانوم جان ...
میخندم : اره خیلی ......


در حالیکه غذا میخوریم .... مثل همیشه باران اتفاقهای این چند روزی که اینجا نبوده را تعریف میکند ....
باران : دایی اومد دنبالم از کلاس زبان ... اه اه ... انقدر بدم میاد این منشی اموزشگاه هروقت دایی میاد هی خودشو میچسبونه به من و هی ادا و اطفار در میاره... دختره ی چشم وزغی ...با اون هیکل مانکنش ...
صدای خنده ی نسیم بلند میشود ... ماهم میخندیم ...
نسیم : الان این تعریف بود یابا این حرصی که تو گفتی فحش؟
باران کمی کودکانه در فکر فرو میرود : اه نمیدونم ولش کن ... خلاصه تا دایی اومد بیرون اومده پیشش ... اقای تهرانی ... من میگم که باران به کی رفته نگو به داییش رفته ... ماشالا خیلی جذابید جفتتون ...
کمی در صورتش دقت میکنم ...
چقدر شبیه رامین است ... چطور دقت نکرده بودم ؟
باران : به دایی میگم دایی ترخدا اگه ازین دختره خوشت میاد که یه شماره بده بهش بیچاره تلف شد اگرم نه که یهو بهش بگو بیچاره انقدر امیدوار نباشه ... بعد دایی زد زیر خنده ... میگه من به گور بابام خندیدم اگه به این شماره بدم و ازین خوشم بیاد ...
چقدر دلم برایش تنگ شده ....
چقدر دلم برای برادرم برای عزیزم تنگ شده ...
عزیز شکست خورده ام ..
باران : راستی عمو اومده ...
دلم به درد میاید .. دلم فشرده میشود ...
نگاهش میکنم ...
باران : یادم رفت بگم خاله یه عالمه سوغاتی برام اورده ... یه عالمه لباس ... خیلی ماهه خیلی دوسش دارم ... میدونی خاله خیلی خوب ادمو درک میکنه ...
دلم به هم میپیچد ...
برگشته ؟؟
چرا برگشته ؟؟؟
سعی میکنم فکرم را منحرف کنم ... خداروشکر باران هم دیگر ادامه نمیدهد ...
روبه نسیم میگوید : خانوم سمیعی رو دیدی؟
نسیم : اره خیلی وحشتناکه ....
باران : باید ازش یه سوتی بگیریم حواست باشه ...
به دل خوشیای بچگانه یشان میخندم از جایم بلند میشوم و میروم سمت اتاقم ...
کمی استراحت میخواهم ...
روی تخت میخزم و چشمانم را ارام میبندم ...


با حس تکان تخت با ترس و وحشت از خواب میپرم ...
هم زمان با پریدنم چشمانم در نگاه سبز رنگ فرو میرود و پشت بندش دلم هری میریزد ...
کمی ترسیده و شکه میشوم ...
کمی گیج شده ام ... فکرم را جمع میکنم تا بیا بیاورم ..
ماهان در اتاق من ؟؟؟؟
نگاهم خیره در چشمان خوشرنگش قطع میشود ...
سرش را برمیگرداند از نگاههایم کلافه میشود ...
ارام سلام میکنم و میپرسم : ساعت چنده ؟
نگاهی به ساعت دور دستش میکندو میگوید : ساعت نزدیکه نهه ....
در سکوت نگاهش میکنم ....
اروم با صدای مردانه و بمش میگوید : ترسوندمت ؟
سابقه نداشته ماهان به اتاقم بیاید ...
اب دهانم را قورت میدهم : نه ... خوب یهو از خواب ... پریدم ...
از جا برمیخیزد ...
دلم فریاد میزند نه نرو ... بمون ...
در حالیکه میخواهد از اتاق خارج شود میگوید : زیور و دخترش که نبودن ... بارانم خوابیده بود اومدم صدات کنم که بیای یه چیزی بخوری ...
اگر بگویم که روی سرم شاخ درامده دروغ نیست ...
نگاهبا تعجبم را که میبیند سرش را برمیگرداندو در را باز میکندو میرود ...
از جا برمیخیزم ...لباسم را نگاه میکنم : خاک بر سرت این چیه پوشیدی اخه...
سریع به سمت کمد لباسهایم میروم و پیراهن استین سه رب ابی رنگی میپوشم ....
رنگ سرمه ای را دوست دارد و من اگر رنگ سرمه ای را نپوشم سعی میکنم از رنگهای خانواده ی ان استفاده کنم مثل ابی ...
موهایم را شانه میزنم ...
به صورت باز و بسته میبندم و بدون هیچ ارایش به پایین میروم ...
ارام سمت اشپزخانه میروم ...
روی صندلی نشسته و سرش را روی مچ دستش روی میز قرار داده ...
ارام صندلی را عقب میکشم ...
با صدای نشستنم سرش را بلند میکند ...
نگاهم میکند...
خدای من این چشمها با من چه کرده ..
با نفس عمیقی میگوید : زیور و نسیم کجان پس؟
یادم میاید که زیور ازم خواست امشب را در کنار خانواده باشند ...
شب جمعه است ... خودم هم اصرار کردم که برود ...
من : من گفتم که شب خونوادگی دور هم باشن ....
اخم میکند ...
ادامه میدهم : گناه دار ــــ
حرف در دهنم میماسد ....
با خشم روی میز میکوبد : گناه دارن ... گناه دارن ... به درک که گناه دارن ... تو وضع خودتو نمیبینی ... رنگ به رو نداری ... اگه نمیومدم خونه که تا صبح میخوابیدی بدون غذا ....
سرم را پایین می اندازم : واست مهمه ؟؟؟؟؟
با حرص از جایش بلند میشود و پشت صندلیم میایستد دو دستش را دورم روی میز قرار میدهد و صورتش را در نزدیکترین نقطه ی صورتم قرار میدهد : مهم نبود ... مهم شد ... مهم میشه وقتی که بچه ی من توی وجود توئه ... فهمیدی؟؟؟
میخواهد ادامه دهد تا دهان باز میکند ...
با صدای باران هردو به سمتش برمیگردیم ....
باران هول شده به من نگاه میکند : سلام ...
به ماهان نگاه میکند : سلام ....
خنده ام گرفته با نگاه کردن به ماهان به تته پته افتاده ...
ماهان ازم فاصله مبگبرد : سلام بیا بشین ....
باران : نه نه ... من دیگه میرم اماده میشم و زنگ میزنم کـــــ
ماهان سمتش میرود و دستش را میگیرد و میاوردش روی صندلی میشیند : هیس یکم نفس بگیر بچه ...
میخندم ...
باران : عمو اگه الان نرمو اماده نشم و زنگ نزنم به بابام اونوقت نمیاد دنبالم یا اگرم بیاد انقدر غر میزنه و انقدر دعوام میکنه که چرا زودتر زنگ نزدی و فلان و اینا...
نفس تازه میکند و ادامه میدهد : اونوقت من میمونم اینجا ور دل شماها ...
ماهان هم خنده اش گرفته ...
ماهان : نه تو اول شامتو بخور بعدشم من به بابات میگم همین جا میمونی ...
دیس برنج را بر میداردو اول سمت من میگیرد ....
با ذوق و خوشحالی برنج میکشم ...
در کمال ارامش غذا میخوریم ...
باران : عمو ...
ماهان نگاهش میکند ...
باران به جفتمون نگاه میکند و میپرسد : شما دوس دارید بچتون چی باشه ؟
دلم غش میرود و بدون فکر میگویم : فرقی نمیکنه فقط خداکنه به باباش بره ...
لیوان نوشابه ای که پر کرده بخوره بین راه ثابت میماند ...
باران با ذوق حرفم را ادامه میدهد : اره خاله ...اگه به عمو بره که جیگری میشه واسه خودش ...
و یهو دستش را به دهنش میگیرد ...
قهقه ی ماهان به هوا میرود ... جفتمان بدون فکر حرف زدیم ...
ماهان بلند بلند به گیجیمان میخندد ...
از خنده اش چشمانم براق میشود ...
چقدر این خنده و چال گونه اش را دوست دارم ...
مرا دیوانه میکند ....
بعد از حسابی خندیدن جدی میشود ...
برای اولین بار ماهان بلند و از ته دل خندید ....
جدی میگوید : واسه منم فرق نمیکنه...
از سر میز بلند میشود و شب بخیری میگوید و میرود ...
ولی ... بین راه برمیگردد ... مرا نگاه میکند ....
اروم با قدمهایی محکم سمتم میاید ...
نزدیکم میشود جلو رویم میایستدو میگوید : راستی گفتی برات فرقی نمیکنه ؟
با تعجب میگویم : نه ... هیچ فرقی نداره ...
نگاهی به باران میکند و میگوید : باشه ... باشه ...
و اینبار میرود ...
رفتار گنگش حالم را اشوب میکند ...
باران : وا خاله این عمو هم سه میزنه ها ...
میخندم : دختر این چه طرز حرف زدنه ... رویا بهت گیر نمیده ؟
اخم میکند : چرا خاله پدرمو در اورده چپ میره راست میره به حرف زدنم گیر میده ... تازه بعضی وقتا هم خودش مثه من حرف مینه ...
بعد از شام باران میرود ... و من هم به اتاقم میروم ......


با صدای زنگ مبایلم از خواب میپرم ...
نگاهم روی ساعت میچرخد ...
ساعت نزدیک 1 است و من هنوز خوابم ...
سمت مبایلم میروم ...
تماس قطع شده .... دوباره زنگ میخورد ...
جواب میدهم سریع میگوید : کجایی پس چرا جواب نمیدی؟؟؟
نمیتوانم بلند حرف بزنم ممکن است صدای بیرون برود : سلام خوبی خواب بودم ....
رامین : چه خبرا ؟ کوچولوت در چه حاله ؟
میخندم و با ارامش میگویم : خوبه ...
با بیاد اوردن دیشب ماهان و خندیدنش میگویم : عالیه ...
رامین : ای جان دلم برات یه ذره شده کوچولو ...
میخندم : منم همینطور ...
قهقه میزنم : شنیدم که منشی اموزشگاه باران عاشقت شده ....
با حرفم اوهم بلند میخندد :درد ... حالا دیگه منو دست میندازی ... اگه دستم بهت برسه ...
جدی میشوم و میگویم : جدی اگه دستت بهم برسه و ببینیم چیکار میکنی؟
کمی سکوت میکند ...
ارام میگوید : نمیدونم ... خوب خیلی خوشحال میشم ... تا چند روز ولت نمیکنم ...
نفس بلندی میکشد : یعنی چه شکلی شدی تو ؟
با بغض میگویم : خودت حدس میزنی چه تغییراتی کردم ؟
کمی سکوت و میگوید : لاغر ... شکسته ... ناراحت ... غمگین ؟
بغضم بیشتر میشود ... هم لاغر هم شکسته هم غمگین هم ناراحت ...
هه ... اینها برایم خیلی کم است ...
من مرده ام ..........
رامین : رها ... میدونی چیه ؟؟؟ منم توی این اتفاقا خیلی اذیت شدم ... خیلی اونقدر که هیچکس نمیتونه تصور کنه ولی خوب ... تو دیگه خیلی بیشتر از من داغون شدی ... من یه دلیلی داشتم که تونستم خیلی زود با همه دردام کنار بیام ولی تو ...
آهـــ میکشد : ولی تو هیچ دلیلی نداشتی که یکم از داغ دلت کم کنی ...
بغضم میترکد ...
با صدای لرزانی که ناشی از گریس میگویم : چه دلیلی داشتی؟
رامین : گریه نکن گلم ...
نه تنها گریه ام بند نمیاید بلکه تشدید هم میشود ....
رامین : رها گریه نکن... وقتی گریه میکنی خیلی زیاد درک میکنم که چقدر بدم ... چقدر ظلم در حقت کردم ... میدونم که مقصر تمام این اتفاقا من بودم .... ترخدا گریه نکن .... عذاب وجدان ولم نمیکنه .... میدونم خیلی بی غیرتم که ازون خراب شده نجاتت ندادم ...
سریع میگویم : بس کن ... رامین این چرتو پرتا چیه میگی ؟ اولا که تو هیچ تقصیری نداشتی .... هرکیم ندونه من بهتر از همه میدونم که این اتفاقارو ارزو شروع کرد ... دوما .... من خودم میخوام کنار ماهان بمونم ... میدونم با این حرفت حرصت میگیره ولی من هنوزم دوسش دارم ...
صدای نفسعای عصبیش بلند میشود ...
ارام میگویم : رامین ...
سکوت کرده .... میخواهم دوباره صدایش بزنم که میگوید : کی میتونم ببینمت ؟؟؟
من : اجازه ندارم از خونه بزنم بیرون ...
عصبی میگوید : من نمیدونم تو مغز خر خوردی داری با این مرتیکه زندگی میکنی؟؟؟؟ مگه مامان راضیش نکرد که بذاره بیای پیش ما رها درکت نمیکنم ...
با حرص تکرار میکند : درکت نمیکنم ...
کمی دلخور میشوم ولی سعی میکنم درکش کنم ...
ارام میگویم : رامین ... ازت توقع دارم تا وقتیکه من ماهانو میخوام ... تا زمانیکه باهاش زندگی میکنم و دوسش دارم بهش احترام بذاری ... باشه ؟
کلافه میگوید: باشه بابا ... باشه ...
سعی میکنم حالش را عوض کنم : حالا چیکارم داری که باید ببینیم ؟؟
رامین : خیلی مهمه خیلی .... کاش میتونستی بیای بیرون باهات حرف بزنم باید رودر رو حرف بزنیم ...
من: خوب یکمیشو بگو ....
رامین : نه گیر نده ... فقط سعی کن ازون تو بیای بیرون ... این موضوع انقدر مهمه که ممکنه سرنوشت تورو عوض کنه ..
کنجکاو میشوم : ترخدا رامین جریان چیه ؟
رامین : نه نه رها بعد بهت میگم راجبه ارزوئه ... کاری نداری فعلا .....
میخواهم اسرار کنم که میگوید : منو ببخش با تلفن نمیتونم بگم خدافظ ..........
صدای در بلند میشود و مرا از فکر حرفهای رامین بیرون میاورد ...
زیور : خانوم اقا تشریف اوردن ...
بلند میشوم و دستی به سرو رویم میکشم و از اتاق خارج میشوم ...
روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و با ژستی جذاب و منحصر به فرد خودش تلویزیون تماشا میکند ...
ارام کنارش مینشینم و سلام میدهم ...
من : سلام خسته نباشی ...
نگاهم میکند ... خاموشه خاموش ...
ارام زمزمه میکند : سلام ...
سکوت میکنم ...
نگاهش سمت شکمم میرود ....
یه حسی بهم میگوید دلش ضعف میرود تا روی شکمم را لمس کند ...
نگاهش را به زور از شکمم میگیرد : برو اماده شو از دکتر وقت گرفتم بهتره یه معاینه بشی ....
ازین که نگرانم است .. نگران من نه ... نگران بچه اش ... کمی حالو هوایم عوض میشود ..
حس خوبیست ......


 
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 177
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,017
  • بازدید ماه : 13,975
  • بازدید سال : 141,078
  • بازدید کلی : 11,638,218