close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم
loading...

رمان فا

نگاهم را از دخترک گل فروش چهار راه میگیرم ... نگاهی گذرا به چراغ قرمز میکنم .... ماشین را ارام به راه می اندازد ... هر دوسکوت ... بوی عطرش ... دلم را…

رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2075 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:38 نظرات ()

نگاهم را از دخترک گل فروش چهار راه میگیرم ...
نگاهی گذرا به چراغ قرمز میکنم ....
ماشین را ارام به راه می اندازد ...
هر دوسکوت ...
بوی عطرش ... دلم را میزند .... حالت تهوع یه ثانیه ولم نمیکند ...
منیکه این چنین از این عطر به ارامش میرسیدم ... الان 1 ثانیه هم نمیتوانم تحملش کنم ...................................................

سکوت را میشکنم : تو منو دوست داری ؟
انگاار که با سوالم به عقلم شک کرده ...
نیش خند صداداری میزند ...
این یعنی سوالم خیلی مسخره بوده .... یعنی مرا دوست ندارد ....
دوباره میگویم : بچتو چی ؟ بچتو دوس داری؟
با تعجب نگاهم میکند ... و من خرابتر از ان هستم که به نگاهش حتی فکر کنم ...
بعد از مدتی میگوید : دلم نمیخواست اینطور بشه ... ولی الان که شده .... معلومه دوسش دارم ...
و این یعنی ... مرا نمیخواهد ... بچه اش را میخواهد ...
با صدای لرزانی میپرسم : بچمو ازم میگیری؟
ماشین را کناز خیابان پارک میکند ...
نیش خند میزند ... از همانهایی که نیشش تا عمق دلم نفوذ میکند ...
میگوید : توقع نداری که بعد از به دنیا اومدنش بازم تو خونم بمونی ؟
حالم خراب بود ... از صبح خراب بود ... الان خرابتر شد ....
با بغض میگویم : یعنی ازم میگیریش .. نمیذاری ببینمش؟
با نفس کلافه ای میگوید : چرا میبینیش ...
اخم ریزی میکند همراه با لبخند خبیثانه : راستی دیشب گفتی واست فرقی نمیکنه که بچه چی باشه اره ؟
حرفهایش بوی ترس میدهد....
سرم را برمیگردانمو نگاهم را از شیشه کنارم میچرخانم و ثابت میکنم روی چشمان براقش ...
همان برق ترسناک گاه و بی گاهش : اره فرقی نمیکنه ...
کمی میچرخد و رو به من تکیه میدهد به در ماشین ...
برق نگاهش از همانهاییست که روز اول با سونیا امد به خانه ...
از همانهاییست که مرا مجازات کرد به جای رامین ...
برق نفرت ...
اونروز وقتیکه من سونیا رو دیدم و تا مرز سکته رفتم قهقه میزد ...
ماهان : خوب تو میتونی امیدوار باشی که توی اون خونه بمونی ...
میخواهم خوشحالی کنم ولی برق نگاهش دلم را اشوب میکند ... مثله بچه ای وحشت زده به خدایم پناه میبرم ...
ماهان : اما یه شرط داره ...
نگاهش جدی میشود : این شرط جنسیت بچس ... اگه دختر شد میمونی ... اگرم نه میری به سلامت ....
و این یعنی منه تنها و بی کس ...
غریب افتاده ام ...
و این یعنی فرق بین زن و مرد توی این کشور تا به کی ادامه دارد که من ... یک زن تا چه حد باید صبور باشم ... تا چه حد باید بدبخت باشم که برای دیدن بچه ام ... همه ی وجودم و پاره ی تنم ...
برایم شرط بگذارند ...
خدایا نفسم را همینجا بگیر ..........


پشت در خانه ایستاده بودیم ... همان روز وحشتناک ..............
..............................................
...........................
با صدای باز شدن در وارد میشویم ....
این چند وقت ماهان یه روی خوش به من نشان نداده ....
بعد از اون شب مهمانی ....حتی چند وقته مرا اغوش نگرفته ....
چند وقته که وقتی میپرسم ماهان چرا منو پس میزنی میگه چرا الکی حرف میذاری تو دهن من ....من فقط خستم ....
و بهانه ی مختلف ...
در میان راه مقل این چند روز سرش توی گوشیش است و من به این فکر میکنم ...
چرا ماهان عوض شده ....
یه جایی گوشه ی قلبم میلرزد ....
گوشه ی قلبم حس بدی را بهم منتقل میکند ... همش حس میکنم بوی خیانت میاید ...
ولی سریع حواسم را پرت میکنم که از فکرش جدا شوم ولی تا میخواهم جدا شوم یاد حرف ماهان میفتم که دیشب فریاد زد : خوب گوشاتو باز کن ... یه بار دیگه هم بهت گفتم اگه زندگیه خواهرم زهر بشه زندگی ماهم مطمئن باش صد برابر بیشتر زهر میشه .... حواستو جمع کن مثله اینکه یادت رفته این بازیرو تو شروع کردی ....
زهری زندگی خواهرش مرا گرفته ..
این روزها به شدت داغونم ...
به شدت افسرده ..
به شدت بغض دارم ...
و با اینکه همش سعی دارم بهش بفهمانم که ارزو دروغ میگوید ... نمیشود ... تازه بدتر میشود ...
فکر میکند من میخواهم ارزو را پیشش خراب کنم ....
ارام وارد خانه ی پدریم میشویم ....
هر دو سکوت کردیم ...
حرفها و رفتارش خیلی تلخ است خیلی ...
همین که پا در خانه میگذاریم با صدای وحشتناکی روبرو میشویم ....
صدای جیغ بلندی و صدای یا علی گفتن بلند مادرم .......
صدای رامین که پشت سرهم فریاد میزند : نابودم کردی ارزو .... خیلی پستی ...خیلی وقیحی ... بخدا قسم ازت نمیگذرم ...
میخواهد ادامه دهد که نگاهش روی ارزو که با صدای وحشتناکی از پله ها سرازیر شده میفتد ....
همه شوکه نگاهش میکنیم ...
ماهان شوکه نگاهش روی ارزو مانده ...
من حتی حس میکنم خواب دیده ام ... شوکه تر از بقیه ...
ولی ...
ولی با پر شدن دریایی از خون دور ارزو پاهایم سست میشود ... باورم میشود ...
صدای بلند مادرم مثل پتک بر سرم میخورد : خدایا رحم کن ... خدایا .... یا امام زمانم رحم کن ....
و زجه های پشت سر همش ....
زانو میزنم ...
پلک نمیزنم ....
جیغ زدنهای مادرم ماهان را از شوک بیرون میاورد ...
سریع میدود سمت ارزو و وحشت زده داد میزند : آرزو .... آرزو ... نه ... نه ... یا امام زمان ...
فریاد میزند عزش زمین و اسمان را میشکند : زنگ بزنید اورژانس ......
از جا بر میخیزد و هم زمان من روی پارکت میفتم ...
با خشم سمت رامین میرود و من فقط کتک هایی که به برادرم رامین میزند را میبینم و دیگر نمیشنوم ....
نمیشنوم چه میگوید کتک میزند و رامین انقدر شوکه است که هیچ نمیفهمد و حتی نگاهش را از ارزو نگرفته زیر این کتک ها .......
چشمان بسته میشود و دم اخر دعا میکنم که دیگر برنگردم .........


با حس سوزش روی دستم ارام چشم باز میکنم .......
تنگی نفسهایم حالم را خراب کره سعی میکنم نفسهای بلند بکشم که نفس کم نیارم ...
پرستار در حالیکه سرم دیگری رابهم میزند : خوبی؟ بهوش اومدی ...
نگاهش میکنم ... مات و مبهوت ...
کمی نگاهم میکند و وقتی میبیند هیچی نمیگویم میرود ...
قامت بلند و مردانه ای در چهارچوب در نمایان میشود ....
جلو میاید : سلام خوبی؟
هاج و واج نگاهش میکنم ....
خیلی گرفته است ....
دلم میخواهد حرف بزنم ولی انقدر سنگین شده ام که حتی نمیتوانم زبانم را بچرخانم ...
نگاه عسلی رنگش را به چشمانم میدوزد ...
با آهی بلند میگوید : حالت بد شده اوردنت اینجا بیهوش بودی تا الان ...
دهانم را به زور باز میکنم و میگویم : ارزو ....
نمیشنود ....
سرش را نزدیک لبانم میکند : چی ؟
تلاش میکنم و دوباره میگویم : ارزو ؟
اشکم میخواهد در بیاید ...
نمیفهمد ....
سرش را بلند میکند : مادرت ؟
ابروهایم را بالا میاندازم ...
کلافه میشود : کی رامین ؟
آهـــ .. که چقدر من احمقم خوب او اصلا ارزو را نمیشناسد ...
سریع چشمانم را میبندم میخواهم بدانم رامین چه شده ...
غمگین میشود : من که درست نفهمیدم چی شد ولی مادرت یکم برام توضیح داد ... انگار بعد ازین که ارزو از پله ها پرت شده پایین میارنش اینجا یعنی هردوتاتونو میارن .... ضربه ی بدی به سر ارزو خورده الان رفته کما ... ماهانم که از رامین شکایت کرده الان رامین و انداختن زندان تا فعلا وضعیت ارزو مشخص بشه ....
نگاهم میکند ... عمیق ...
از همان نگاه های همیشگیش ...
همان هایی که فقط مرا شرمنده ی خودش میکند ...
بغض کرده ام .... خدایا چه بلایی بود که به سرم امد...
بلند بلند هق هق میکنم ....
سعی دارد ارومم کند ... ولی نمیتواند ...
دستش را نزدیکم میاورد ولی خیلی زود دستش را میکشد ...
بالاخره زبانم باز میشود : برو ماهانو بیارش ...برو ... بـــ ... رو ... برو ترخدا ... برو ...
غمگین و کلافه میگوید : نمیشه ... نمیشه ....
فریاد میزنم : برو بیارش ... بهت میگم برو ...
میدانم که چه زجری میکشد ...
ولی من داغونترم ...
نه میتواند بهم دست بزند و ارومم کند نه میتواند ازم جدا شود ...
اگر میتوانست حتما به اغوشم میکشید ...
کلافه و عصبی میشود ...
از اتاق سریع خارج میشود و من همچنان زجه میزنم ....
با ورود کیارش داغ دلم تازه میشود و هق هقم بالا میرود ...
با اخم جلو میاید : چه خبرته ... هیس ... اروم باش ....
ولی من فقط به درد برادرم ... به درد خودم ... به نبود ماهانم .. وغصه ی مادرم و پدرم فکر میکنم ...
و نمیتوانم خودم را نگه دارم ...
بازویم را در دستش میگیرد : رها ... اروم باش ....
داد میزنم : ماهان ... ماهانو بگو بیاد ... میخوام باهاش حرف بزنم ....
رو به پرستار میگوید : زود ارومش کن ...
نمیدانم چه تزریق میکند که ارام بیهوش میشوم ......


چشمانم را باز میکنم ...
در تاریکی محض فرو رفته ام ...
چشمانم گرم میشود و قبل ازینکه بخواهم چیزی را بیاد بیاورم دوباره بیهوش میشوم ....
.......................
.................................
با صدای پرستاری از خواب بیدار میشوم و چشمم را به ارامی باز میکنم .....
نگاهم به دو چشم عسلی گره میخورد ...
مثل همیشه پر از عشق مرا نگاه میکند ...
چشمانم را میبندم نمیخواهم ....
در حال حاضر هیچ چیز بجز ازادی برادرم و برگشتن ماهان و روشن شدن تکلیف زندگیم را نمیخواهم ....
بغض میکنم ... مرا ول کرد ... چه شد ؟؟؟
توی یه هفته همه چیز بهم ریخت ... زندگیم زیر و رو شد ....
چرا ؟ ؟ ؟
همه ی اتفاقا جلوی رویم رژه میرود ... افتادن ارزو از پله ها ... دادا های وحشتناک رامین ... زجه های مادرم ...
عشقم ... زندگی پر عشقم چه شد ؟؟؟؟ عشق میان منو ماهان ؟؟؟
من چرا بیدارم چرا نمردم ؟؟؟؟؟
صدای بم و گرمش مرا از فکر خارج میکند ...
میگوید با همان لحن مهربان و پر از عشقش : داری با خودت چیکار میکنی؟
نگاهش میکنم ...
به چشمان پر غمش ....
که شک ندارم این غم بزرگ فقط و فقط بخاطر من است ....
ادامه میدهد : دوروزه که به هوش میای از بس ضعف اعصاب داری از هوش میری ....
تو چه میفهمی درد مرا ...
هیچکس نمیتواند عمق فاجعه را بفهمد ....
هیچکس نمیفهمد ... حتی این مرد که هنوزم رنگ عشق در چشمانش از بین نرفته ....
حتی این مرد که مرا مثل بت میپرستیده ....
حتی این مرد که با نگاهش مرا معذب میکند ...
مرا پر از عذاب وجدانو دلسوزی ....
حتی این مرد که به معنی واقعی مرد .... مرد است ...
ارام زمزمه میکنم : ارزو چی شد ؟
در سکوت نگاهم میکند انگار مسخ شده ...
اه لعنتی کلافه از نگاه عمیقش میگویم : بهت میگم ارزو چی شد؟
خودم از لحنم دلگیر شده ام چه برسد به او ...
هیچ نمیگوید ساکت است ...
با حرص ادامه میدهم : کیارش کجاست ؟ چرا هیچکس اینجا نیست ؟ ... اصلا تو چی میگی اینجا هان ؟
بغض میکنم : اصلا تو چرا باید اینجا باشی این همه ادم ....
زجه میزنم : برو .. توهم برو مثه بقیه تنهام بذار ... اصلا کی به تو گفت بیای اینجا هان ؟؟
سکوت اتاق پر میشود از هق هقم ....
با بغض میگوید : باشه من میرم ... حتی یه درصدم نمیتونم ببینم ناراحتی .... اگه وجودم اینجا عذابت میده ... میرم ... یه بار گفتم بازم میگم ... بخاطر راحتیه تو هرکاری میکنم ... هرکاری ...
با قدمهای محکم و شانه های افتاده سمت در قدم برمیارد ....
دستش به دستگیره ی در رسیده ...
نه .. نمیتوانم ... شکستن قلب این مرد کار من نیست ...
ارام صدایش میزنم : سروش .......


بسته های خرید را روی اپن میگذارد و رو به زیور میگوید : حواست به رژیم غذاییش باشه ... هرچی دکتر گفته توی این لیست نوشتم ... همرو بخوره ... هرچیم کم بود به نادر بگو بره بخره ...
زیور : چشم اقا خیالتون راحت ...
ارام قدم برمیدارد ... مثل همیشه پر صلابت ... محکم ... قوی ...
درحالیکه میرود میگوید : تعداد خدمتکارا کمه اوناییکه رد کردم برنو میگم برگردن ...
و به اتاقش میرود ...
از جا برمیخیزم و سمت زیور میروم ....
در حالیکه کیسه ها را جابه جا میکند میگوید : راستی دیروز که رفتید دکتر چی گفت خانوم جان
با به زبان اوردن حرفهای دکتر حس خوبی بهم دست میدهد ...
دستم را با عشق روی شکمم میگذارم : دو ماه و نیمشه این کوچولو ... دکترم گفت همه چی خوبه ... گفت که یکم ضعیفی باید یه خورده قوی بشم تا بتونم یه بچه ی تپلی به دنیا بیارم ... خیلی تاکید کرد که اعصابم بهم نریزه چون قبلا ضعف اعصاب داشتم ...
نگاهم میکند : خو خداروشکر ... حتما اقا رعایت میکنه نه خانوم ؟
آهی میکشم در دل میگویم قبل از دکتر که حسابی رعایت کرد ازین به بعدو نمیدونم ...
سمت اتاقم میروم و دلم میخواهد دوش اب گرمی بگیرم حوله ام را برمیدارم و سمت حمام میروم ...
وان را پر از اب میکنم و اروم درونش میروم ...
ذهنم سمت سروش میرود ...
با به یاد اوردن خاطراتم اوهم به ذهنم امد ...
سروش برادر کیارش ... همیشه کنارم بود ... همیشه مراقبم ...
فکر میکردم که شاید چون بچه ام و سنم کم است هوایم را دارد ...
با خودم میگفتم مرا مثه خواهرش میخواهد ولی کم کم فهمیدم دوستم دارد ...
رویا بهم گفت که سروش دوستم داره و اگه بیاد خواستگاری قبول میکنی؟
ولی اون موقع ها حتی یه لحظه هم از فکر ماهان جدا نمیشدم ...
اصلا جز ماهان هیچکس را نمیدیدم ...
به رویا گفتم اصلا حرفشم نزن ولی سروش خودش جلو امد ...
اونروز صدای شکستن غرورش .... دلش و همه وجودش را شنیدم ...
به سختی گفت : رها من دوست دارم با من ازدواج کن خوشبختت میکنم ...
ولی من عصبانی شدم ... وحشتناک شدم ...
در عالم بچگی به بدترین شکل بهش گفتم : ازت متنفرم .. حالمو بهم میزنی ... اصلا تو کی هستی که به خودت اجازه دادی بیای خواستگاریه من ..... گفتم اگه دوسم داری برو ... جلو چشمم نیا ...
و ازون روز به بعد رفت ....
انقدر درک و شعور داشت که به خواسته ام احترام گذاشت درصورتی که از رویا شنیدم که چقدر عذاب میکشه ... میشنیدم افسرده شده ...
رویا میگفت وقتی شنیده من ازدواج کردم چند روز شوکه بوده ...
ولی انقدر مرد بود که رفت ..
انقدر رفت تا اون روز که من بیمارستان بودم ...
وقتی کنارم بود با تمام خواستنش ... با اینکه این چیزها عادی بود ولی انگشتش بهم نخورد ......


از وان بیرون میایم ... با اینکه ماهان انقدر مرا اذیت کرده ...با اینکه مرا پس میزند و بهم خیانت کرده ...
اما من نمیتوانم خیانت کنم ... حتی همین مقدار کم فکر کردن به سروش حالم را بد کرده ...
حس ادمی را دارم که خیانت کرده ...
از حمام بیرون میایم ...
حوله ام را دورم میپیچم ...
حالت تهوعم تشدید شده...
با همان موهای خیس خودم را روی تخت پرت میکنم ... حالم بد است ... نفس کم میاورم ...
سرم را در بالش فرو میبرم که کمی بهتر شوم ...
ولی نمیشود ..صدای در اتاق میاید ...
زیور :خانوم میز امادس بفرمائید ناهار ....
چشمانم را میبندم ... لبم را گاز میگیرم ...
بعد از مدتی که به خودم میپیچم صدای در میاید ....
اینبار صدای بم و مردانه ماهان دلم را میلرزاند : رها ...
هیچ نمیگویم ....
دوباره صدا میزند : حالت خوبه چرا نمیای پایین ...
لحنش مثل همیشه سرد است ... من به درک ... بچه ام محبت میخواهد ...
من سکوت کرده ام ولی این موجود کوچک خودش را به درو دیوار میکوبد ...
در را باز میکند و وارد میشود ....
منتظر بوی عطرش هستم ولی هیچ بویی نمیاید ....
نزدیکترم میاید بازهم هیچ بویی نیست ...
سرم در بالش فرو رفته ... کنار تختم پایین میرود ...
با صدای جذابش میگوید : چی شده ؟ دوباره حالت بده؟
سرم را همانطور در بالش تکان میدهم ...
ماهان : بلند شو لباس بپوش بریم پایین یه چیزی بخور با معده خالی کی میره حمام؟
سرد است ... هنوز کلامش سرد است ...
دو طرف بازویم را میگیرد و بلندم میکند ....
نگاهم در دو گوی زمردی قفل میشود ...
بدبختی من اینست که باز دلم میلرزدو زیرو رو میشود ...
نگاهش از چشمانم ارام میرود روی موهایم ...
دستش را سمت صورتم میاورد ...
از نزدیکی اش قند در دلم گوله گوله اب میشود ....
بر خلاف تصورم که فکر میکردم دستش روی گونه ام مینشیند ولی سمت موهایم میرود ...
کلاه حوله را بر میدارد ..
درست مثل گذشته .. درست مثل قدیم غر میزند و موهایم را داخل کلاه میکند و شروع میکند به خشک کردنشان ......
نفسم بند نرود خیلیست ...
ماهان : نگاه کن ترخدا ... از حمام اومدی موهات خیسه خیسه گرفتی خوابیدی؟ الان هم سرت درد میگیره هم سرما میخوری ... من نمیدونم تو کی میخوای بزرگ بشی ...
نگاهم روی چاک سینه ی لختش میرود ........
با تکان بدنم حوله ام کمی باز میشود ...
نگاهش از موهایم به بدنم منحرف میشود ...
مات میشود ...
دیگر توانم را از دست میدهم حتی اگر خودم را نگه دارم این موجود کوچک نمیتواند ...
در یه حرکت آنی خودم را در اغوشش پرت میکنم .......


شوکه از کارم دستهایش بی حرکت میماند ...
و من مثل بچه ای که از مادرش دور مانده محکم ماهان را میچسبم ....
ارامش یهو به قلبم سرازیر میشود ...
دگر از حالت تهوع خبری نیست ....
به قدری ارامم که ذهنم خالی از هر فکری شده ...
با تمام وجودم بو میکشم ....
هیچ عطری نزده ....
با تمام وجودم بوی عطر مردم را بالا میکشم ... بوی عطر ماهانم ... بوی تنش....
چقدر دلتنگ بودم ...
دستش تکان میخورد ...
قلبم میترسد ... پیراهنش را چنگ میزنم که مرا از خودش جدا نکند ...
بر خلاف تصورم دستش دور کمرم حلقه میشود ...
هم زمان هردو همدیگر را میفشاریم ...
انقدر حالم خوب است که میخواهم گریه کنم ....
پیراهنش در دستم چروک شده ....
ارام شروع میکند به نوازش کمرم ...
با دستان مردانه اش کمرم را نوازش میکند و بغض لحظه لحظه به گلویم چنگ میزند ...
بعد از مدتی که میگذرد مرا به خودش فشار میدهد و کنار گوشم با صدای مردانه اش زمزمه میکند : حالت خوب شد ؟
سکت میکنم نمیخواهم با حرف زدن این ارامش را از خودم بگیرم ....
مهلتم تمام میشود ...
ارام مرا از خودش جدا میکند ...
نگاه میکند دو چشم ابریم را ...
به چشمان براقش نگاه میکنم ...
چه کردی تو ماهان ... چه کردی با قلبم ... چه کردی با زندگیم .... که اینطور اسیرت شده ام ....
برق میزند ... بی تفادت و سرد نیست ...
با آهی میگوید : دردت همین بود ؟
نگاهم غنگین میشود : اره .. اره ... الان خوبم ...
میخندم : یعنی نه ... خوب نیستم ... عالیم ... عالی ...
غم به چشمانش میدود ...
دلم اتش میگیرد ...
با اخم ارومی میگوید : موهاتو خشک کن لباس بپوش ... بگو غذاتو بیارن بالا استراحت کن ...
از جا برمیخیزد و میرود ...
یعنی اوهم حال مرا دارد...
یعنی اوهم اینچنین پر ارامش است و قلبش تند تند میزند ...
روی تخت دراز میکشم ...
چه طعم خوشی دارد گرمای تنش ... لعنتی ....


هیچ وقت روزهای گذشته ی غمناکم را از یاد نمیبرم ...
آرزو مرد ...
آرزو مرد و پدر ماهان بعد از دوهفته از مرگ ارزو سکته کرد ...
دق کرد ...
اوهم رفت ... ماهانم در عرض سه هفته عزیزترین کسانش را از دست داد ...
پدر و خواهرش را از دست داد ...
هردو مردند ...
درست یه هفته بین مرگشان فاصله افتاد اول دختر رفت بعد پدر ....
چند روزی بستری بودم ... بعد از هر خبری که بهم میدادن بیهوش میشدم و اعصابم متشنج میشد ....
میتوانستم به خوبی تصور کنم که پدر مادرمو رویا مرز دیوانگی رسیدند ....
کیارش : تو باید خیلی قویتر ازین حرفا باشی ...
مثل این چند روز مات و مبهوت نگاهش میکنم ...
دیوانه شده ؟؟؟
کیارش : رها ... مشکلات همیشه هست ... میدونم شوک بدی بود .... مرگ همیشه هست ... سرنوشت ارزو و عمو هم اینطور بوده ... ازت میخوام قوی باشی وگرنه از پا در میای .... ارزو مرد ... عمو مرد ولی تو نمردی مجبوری ادامه بدی ....
قهقه ام هوا میرود ...
بلند بلند میخندم ....
انقدر بلند که پرستار روبه کیارش میگوید : اقای دکتر الان تذکر میدن ارومش کنید ....
میون قهقه میگویم : ارزو مرد ... وای دلم ... ارزو مرد ... وای خدا ....
ارزو مرد ... در سرم زنگ میزند ... ارزو مرد ....
مرد .... نه ... خدای من ارزو مرد ؟؟؟؟؟؟؟/ ماهانم چه میکشد ...
ماهانم چه میکشد از مرگ خواهر و پدرش ...
ماهانم در چه حال است خداااا.....
.................................................. .....................
...............................
بعد از یه هفته در اتاق تاریک خودم ... در خانه ی پدرم ... گوشه ی اتاق کز کرده ام ....
با خودم هی تکرار میکنم : ارزو مرد ...
تکرار : عمو مرد ...
تکرار : ارزو مرد ...
تکرار : عمو مرد ...
تکرار : ماهان رفت ... رامین میمیره ... اعدامش میکنن...
نه نمیذارم ... نمیذارم بکشنش ...
ماهانم از بین رفت ... ماهانم داغ دید .... ماهانم شکست ....
نه نمیذارم ...
نمیذارم رامین بمیره ...
نمیذارم بکشنش ... مامان گفت ارزو خودش از پله ها پرت شده پایین ...
نه نمیذارم رامینو نجات میدم ...
اگه حتی جونمم پاش بدم نمیذارم ....
الهی بمیرم که یک روز خوش ندید ....گریه امانم بریده ...
سرم را روی زانویم میگذارم و مثل این چند وقت گریه میکنم ....
به این بدبختی گریه میکنم ...
با خودم زمزه میکنم و مینالم و گریه میکنم : دیدی رها .... دیدی دوتا عاشق بهم نمیرسن ... دیدی به هم رسیدید ... رسیدید و از هم پاشیدید .. اصلا یه همچین چیزی نمیشه دیدی باید میترسیدی ازین بهم رسیدن ...
صدای در اتاق میاید ...
میدانم کیست ....
دیگر برایم عادی شده بسکه به اینجا میاید که مرا ارام کند ...
کنارم مینشیند ...
نگاه میکند به سر فرو رفته ام و گریه ی صدادارم ...
سکوت میکند ....
بعد ازینکه کلی گریه میکنم ....
کیگویم : منو میبری پیش ماهان ....
کمی اخم میکند : چرا میخوای بری اونجا؟؟؟؟
خیره به ناخون بلند پایم فکر میکنم که چقدر شعور دارد که اضافه حرف نمیزند ....
میگیوم : میخوام برم باهاش حرف بزنم ... میخوام برم التماس کنم ....من به درک ... منو ول کرد به درک برم التماس کنم رامینمو نکشه ... برم باهاش حرف بزنم رامینو بیاره بیرون رضایت بده ....
اخمش غلیظتر شده ...
مثه تمام این چند وقت که دق و دلیم را سرش خالی میکنم وحشی میشوم : چیه چته چرا اخم کردی هان ؟؟؟؟ به غیرتت برخورد .... اصلا به تو چه ربطی داره ....میبری منو بگو میبرم ... نمیخوای ببری اخمت واسه چیه .... اصلا واسه چی مثه سایه دنبالمی .... هان ... باتوئم چرا هیچی نمیگی ... چرا هیچکس تکلیف منو روشن نمیکنه ....
و او مثه همیشه با متانت و مردانه سکوت میکند ...
این وقار و متانت ... این سکوتش خجالت زده ام میکند ...
با پشیمانی به دو چشم عسلی زل میزنم ....
بغض کرده نگاهش میکنم ...
خدای من .... چقدر بدم ... چقدر بی رحمم ... چقدر سروش ارومو مظلوم شده ...
بعد از مدتی مثه همیشه که از نگاه خیره و مستقیمم میترسد نگاهش را پایین می اندازد ....
من : ببخشید ...
نگاهش روی فرش ثابت مانده و سکوت کرده ....
ارام میگویم : سروش ... ببخشید ... معذرت میخوام .... حالم اصلا خوب نیست ... به جای اینکه ازت ممنون باشم که همش هوامو داری اینطوری سرت دادو بیداد میکنم ....
دستش را روی بینی اش میگذارد : هیس ... بسه دیگه ...
نفس عمیق و خسته ای میکشد : نمیدونم ... خودمم نمیدونم چرا همش دنبالتم ....با اینکه میدونم هیچ امیدی واسه به دست اوردنت ندارم ... با اینکه تو زن ماهانی... تو مال کسی دیگه ای ... نمیدونم چرا ولت نمیکنم ... میدونم تو شوهر داری ... تو یه زنه شوهرداری ...خدا منو بکشه اگه بخوام بهت نگاه هرز بکنم ... فقط ... فقط رها بذار کمکت کنم ... داری خودتو داغون میکنی ...بخدا قسم به جان مادرم این حرفا واسه این نیست که دلتو نرم کنم ....اصلا اینجوری نیست ولی من به ججایی رسیدم که راضیم به راحت بودن تو ... حتی اگه مال من نباشی ... انقدر دوست دارم که ... که فقط میخوام راحت و پر ارامش زندگی کنی ... بذار کمکت کنم بذار ارامشتو بدست بیاری ..
.

با ناباوری نگاهش میکنم ...
در دلم فریاد میزنم خدایا هوار برسرم ....
هــــــــــــــــوار ....
من با این مرد چه کنم و چه کردم ....
بغض کرده میگویم : توکه اینجایی ... وقتی میبینم داری ذره ذره نابود میشی راحت نیستم.... یه بار خیلی بد ازت خواستم بری ... خیلی بد .. انقدر که وقتی یادم میاد میخوام خودمو بکشم ... سروش ..
نگاهش میکنم : سروش الانم ازت میخوام بری... ولی اینبار ...
هقهق میکنم : اینبار ازت متنفر نیستم ....اون دفعه هم نبودم ....واسم خیلی محترمی ...واسم خیلی مردی سروش ... ازت میخوام بری و فراموش کنی اگه میخوای راحت زندگی کنم .... اگه میخوای ارامش داشته باشم ... اینبار بخاطر خودم نمیگم ... برو به خدا قسم بخاطر خودته .... برو فراموشم کنو راحت زندگی کن...
اشک چشمش را میگیرد : تو اینو میخوای ؟
سرم را تکان میدهم ...
لب به دندان میگیرد : باشه ... باشه عزیزم هرچی تو بخوای ...من میرم .... نمیتونم ولی سعی میکنم اونطور که دلت میخواد فراموش میکنم ...
از جا برمیخیزد و با قامتی افتاده میرود ....
با صدای بلند مینالم ازین دنیای مسخره .....


با هق روبهش میگویم : بذار بمونم ماهان ... ترخدا .... منو بگیر ... جونمو بگیر ... منو زندانی کن ... نذار رامین بمیره ... بذار ازاد بشه نذار اعدامش کنن ...
زجه میزنم : ترخدا ماهان التماست میکنم ...
خدای من رامین به جرم قتل عمد زندانی است خدایا کمکم کن .....
باز گریه میکنم : ماهان ... تــ ...ر خدا ....
زانو میزنم .....


منو بگیر ... ازین روزای دربه در ...
ازین روزا ... ازین شبای بی ثمر ...
منو ببر ...
به خاطرات رفتمون....
روزایی که ...
تو جا گذاشتی پشت سر ...


با اخم نگاهم میکند ... خدایا این ماهان است ... این مرد از جنس سنگ ماهانه ؟؟؟؟
اصلا انگار مرا نمیشناسد....
من : ماهان قول میدم هرچی بگی گوش کنم هرچی تو بخوای فقط بذار رامین بیاد بیرون ... نذار بمیره ...
خیره به جلوی رویش ... بی هیچ نگاهی به من مات و مبهوت شده ...
هیچ حسی در صورتش نیست ... سرد و سنگ ....
باز مینالم : ماهان من جورشو میکشم اصلا هربلایی میخوای سر من بیار .... انتقام همه چیو از من بگیر ....


تو کوچه ها ... نمیشه بی تو پرسه زد ...
خیابونا ... غریب و غم گرفته ان ...
کجا برم ؟؟؟
چرا نمیرسم به تو ...
کجایی پس؟؟؟
چرا نمیرسی به من ....
حالا که نیستم .... اشکاتو کی پاک کنه ؟؟؟
کی عاشقونه مینویسه اسمتو ؟؟؟
بدونه من هزار سال دیگه هم ....
بدون کسی نمیشکنه طلسمتو ....


نگاهش برق میزند ... برقی که نمیشناسمش ...
بازویم را میگیردو بلندم میکند : اره ... اره ... راس میگی ... چرا رامین چراتونه ؟؟؟ همه ی اینا تقصیر تو بود ...اره موافقم ...
قهقه میزند : تو باید تقاص پس بدی اره ....
دستم را میکشد و به خانه اش میبرد ...
همان خانه ی عشقمان ... همان خانه ای که روزی مرا با عشق در اغوش میکشید ...
آه خدای من چقدر درد دارد این دلم .... چقدر ویرانم ...
چقدر خستم .........


چقدر حرف مونده و نمیشنوی ...
چقدر راه مونده و نمیکشم ...
ببین ...
کجای قصه پس زدی منو ....
مهاله بی پناه تر ازین بشم ......


فریاد میزند : زندگیتو سیاه میکنم ... ازت متنفرم رها ... ازت حالم بهم میخوره .... هم خواهرمو گرفتی هم پدرمو ...
خدایا چه شد ؟؟؟؟
عشقم را گرفتی ... خدایا ماهانم را گرفتی؟ تقاص چه گناهی را پس میدهم .... خدایا خیالت راحت شده ؟؟
سیاهی تمام زندگیم را گرفته ...
خدایا حداقل اشک بهم بده ... اشکهایم را هم ازم گرفتی ... من جا دارم ... جا دارم که تا اخره عمر گریه کنم ...


غریبگی نکن دلم غریبه نیست ...
همونه که برات ستاره چیده بود ...
بگو که یادته بگو که یادته ....
همون که گفتی از خدا رسیده بود ...
تو شونتو نمیسپری به هق هقم ....
نمیگی عاشقی نمیگم عاشقم ....
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی ....
نه من دیگه ...
برات گل شقایقم ......


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 745
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,090
  • بازدید ماه : 26,971
  • بازدید سال : 177,070
  • بازدید کلی : 11,674,210