close
تبلیغات در اینترنت
رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

لب به دندان میگیرم ... اونروز چقدر ناشکری کردم ... خدایا منو ببخش ... قهوه ام را میخورم .... هوا کم کم سرد میشود ... زمستان رو بیشتر از تابستان دوست دارم ... دلم هوس برف کرده ... دلم میخواهد گوله کنم بخورم ... دلم ادم برفی میخواهد ...یادش بخیر .....................................................................وقتی بچه بودم…

رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم

لب به دندان میگیرم ...
اونروز چقدر ناشکری کردم ... خدایا منو ببخش ...
قهوه ام را میخورم ....
هوا کم کم سرد میشود ... زمستان رو بیشتر از تابستان دوست دارم ...
دلم هوس برف کرده ...
دلم میخواهد گوله کنم بخورم ...
دلم ادم برفی میخواهد ...یادش بخیر .....................................................................

وقتی بچه بودم همیشه وقتی ادم برفی درست میکردیم دستام خیلی یخ میکرد به ماهان میگفتم از ادم برفی بدم میاد ....خیلی یخه .... سرده دستمو درد میاره ...
دستم را در دستانش میگرفت و میگفت : ادم برفی سرده ولی دلش خیلی گرمه ....
میگفتم : نخیر از کجا میدونی ؟
میخندید : وقتی همه دوسش دارن و میسازنش یعنی دوست داشتنیه ... مطمئن باش چیزایی که دوست داشتنین دلشون گرمه و مهربون ....
در حیاط باز میشود و bmw x6 سفید رنگش وارد میشود ...
قامت بلند و مردانه اش از ماشین بیرون میزند ...
نگاهش میکنم و با خودم زمزمه میکنم : کوچولوی مامان ببین بابایی اومده ...
لبخندم را نمیتوانم کنترل کنم وقتیکه تصور میکنم ...
بچه ام به شوق امدن پدرش سمتش بدود و ماهان با شعف اورا در اغوشش بگیرد ...
ولی وقتی یاد شرطش میفتم ... بغض لعنتی ... اه ...
قدم برمیداردو سمتم میاید ...
نگاهم میکند خیلی جدی ....
نگاهش میکنم پر از احساس : سلام ...
کمی اخم میکند : سلام هوا سوز داره بیا تو ...
و میرود داخل ...
از جایم بلند میشوم ... هوا با اینکه سوز دارد خیلی میچسبد ... شنلم را بیشتر میپیچم و وارد خانه میشوم ...
سمت اتاقش میرود ....
امروز پنجشنبه است و زود امده ....
مینشینم روی صندلی ... کمی فیلم نگاه میکنم ... ماهان هم میاید ... کمی زیر دلم درد میگیرد ...
بعد از مدتی که مینشینم از جایم بلند میشوم ...
سنگینی نگاهش را حس میکنم ...
قدم بر میدارم ....
جلوی در اتاقش مکس میکنم ...
حسی مثل اهنربا مرا میکشد سمت اتاقش ....
دلم برایش تنگ شده ... بعد از مدتها طعم اغوشش را همین دیروز چشیدم ...
دل بعنتی نمیتواند ازش دست بردارد ....باز هم اغوش میخواهد ... اغوش ماهان را ...
دستم راروی دستگیره در میگذارم ....حس خوبی دارم ...
حس ارامش ...
فشار ارامی به دستگیره میدهم و در را باز میکنم ...
وارد میشوم و همزمان بوی تلخ ادکلنش با گرمیه خاصی بینی ام را نوازش میکند ....
نور اندکی از پرده ی اتاق رد شده حس خوبی بهم میدهد ....
ارام قدم برمیدارم سمت تختش ....ارام رویش مینشینم ...
هیجان زده ام ...برای اینکه کمی خودم را ارام کنم چشمانم را میبندم و دستم راروی شکمم میگذارم ....
لبخند میزنم : چیه گلم توهم مثل من بیتابی؟
خنده ام بیشتر میشود : شیطون مزش رفته زیر زبونت بی تابی میکنی ....
نفس عمیقی میکشم ... پر میشوم از بوی خوب ماهان ....
دراز میکشم و خودم را جمع میکنم .... چشمانم را میبندم ...
زمزمه ام را ادامه میدهم : نمیشه کوچولوی مامان ... اون یه بارم شانسی بغلمون کرد .... اون یه بارم قصر ( یا قسر یا قثر یا غثر نمیدونم واقعا املاش چیه  ) در رفتیم که عصبانی نشد...
لبخند تلخی میزنم : یه وقت فکر نکنی بابایی تورو دوست نداره ها ... نه عزیزم ... نه گلم ... این منم که اینجا اضافیم ... این منم که باید یه روزی برم ... برم برای همیشه ...
بغض میکنم :باید برم ... ولی چجطوری برم ؟؟؟ چطوری باید پاره ی تنمو بذارم و برم ... کوچولوی من یه وقت فکر نکنی ادما بدنا ... همه خوبن ... همه ... منم که اضافیم تو این دنیا ... خوبی به من نیومده ...این جا جای من نیست ...
اشکم را پس میزنم ...
ارام چشمم را باز میکنم ... شوکه نمیشوم ... نمیترسم ...
خیلی وقت است که از اتفاقای دورو برم هیچ عکس العملی بهم دست نمیدهد ...
با چشمان غم زده نگاهم میکند ...
هه مسخرس نه؟؟ با این همه ظلم چرا واقعا دوستش دارم ... نه واقعا چرا ؟؟؟
پر غم میگوید : میخوای اماده شی بریم یه دوری بزنیم ؟
گوشه ی لبم بالا میرود : نه ... حوصله ندارم ....
میخواهد انگار حالم را خوب کند : میخوای زنگ بزنم باران بیاد پیشت ؟؟؟
این بار به طور واضح نیش خند میزنم : نه مرسی ...
لب به دندان میگیرد از روی صندلی بلند میشود و کنارم روی تخت مینشیند ...
نگاهم میکند با اخم و جدیت میگوید : دکتر گفته واسه بچه خوب نیست ضعف اعصاب داشته باشی ...
در دلم میگویم : میبینی مامانی منو نمیخواد ...
سرم را تکان میدهم ...
ارام میگوید : پس سعی نکن اعصابتو تحریک کنی .... واسه بچه خوب نیست ....
در دل میگویم : میبینی مامانی یه کلمه بخاطر من من حرف نمیزنه .... فقط بخاطر توئه ....
نگاه دلخورم را به چشمانش میدوزم : سعی میکنم ...
از جایش بلند میشود : مطمئنی نمیخوای بریم بیرون ؟
ازین لحن معمولی و بدون ذوق چشمانم خاموش میشود خاموشه خاموش ....
بدون هیچ حرفی رویم را برمیگردانم و چشمانم را میبندم ... دستم را روی شکمم میگذارم ...
زمزمه میکنم : اره ...
صدای رفتنش را میشنوم. ..


صدای زنگ گوشیش را میشنوم ...
صدای پر از خشمش دلم را میلرزاند ...
ماهان : چیه؟ اره ... اره بگو ازادش کنن ... فردا میام خودمم ...
مرا نگاه میکند با نفرت ... با برق وحشتناکی از انتقام ...
ماهان : رامین مقصر نبوده .... مقصر تو مشتمه ....نه ... برو ... خدافظ ...
گوشیش را قطع میکند ...
سرش را کمی کج میکند ...
برق چشمانش وحشت زده ام میکند ....
با لبخند مرموزی نگاهم میکند ...
سرم تیر میکشد ...
شماره ای را میگیردو در حالیکه گوشی را در گوشش میگذارد ..
با همان لبخند و برق ترسناک میگوید : خوبی عزیزم ...
پاهایم ضعف میکند ...
ماهان : اره خانومم ... اماده باش الان میام دنبالت ...
صدایش مثل پتک بر سرم میخورد ... عزیزم ... خانومم ....
پاهایم توان ندارد دستم را به نرده میگیرم که سقوط نکنم ...
صدایش هنوز در سرم میپیچد عزیزم ... خانومم ....
ماهان خیانت کرد ؟؟؟
ماهان به من خیانت کرد وای نه خدای من ... نه ...
میخواهم سمت بالا قدم بردارم که میگوید : شب یه مهمون ویژه دارم ... خوب میشناسیش ... حتما پایین باش ...
از صدایش حالم بهم میخورد ... حس تنفرم در حال منفجر شدن است ...
همان صدایی که مرا مسخ میکرد الان حالم را بهم میزند ...
سمت بالا میروم که صدایش کمی بالا میرود :مگه باتو نیستم ؟
برمیگردم سمتش ...
تکرار میکند : شنیدی چی گفتم ؟
سرم را به زود تکان میدهم : میشه من نباشم ...
با قدمهای ارام از پله ها بالا میاید روبرویم می ایستد ...
دستش را بالا میاوردو فرو میبرد داخل موهایم ...کمرم را میگیردو مرا میچسباند به بدن خودش ...
ترسیده ام ...
ماهان : نه ...
درحالیکه به قشنگترین شکل نوازشم میکند و چشمانش خمار میشود : ازین به بعد تو این خونه نظر نمیدی ... فهمیدی؟؟؟ فقط گوش میکنی ... هر حرفیم یه بار میگم ...
سرش را نزدیک صورتم میکند ...
لبش را روی لبم میگذارد ...
میخواهم ببوسمش که سرش را سریع عقب میکشد ...
در تمنای خواستنش میسوزم ...
قهقه اش هوا میرود ...
تمام غرورم به یک باره زیر پایش لگد میشود ....
جدی میشود ... کمی عقب میرود و نگاهی از بالا تا پایین هیکلم میکند : نچ ... همچین مالی نیستی ... قدیمی شدی ....
سوئیچش را میچرخاند و در حالیکه میرود : شب یادت نرده ...
مات و مبهوت نگاهم به جای رفتنش است .... انقدر فشار رویم است که نمیتوانم فکر کنم ...
همانجا مینشینم و بلند بلند گریه میکنم ....
هق هق گریه ام همه ی خدمتکارارو به صف کشیده ......
فریاد میزنم میان هق هقم : نه ..... خداااااااااااا
زیور ارام نزدیکم میشود...
سقوط کرده ام سقوط...
سرم را در اغوشش میگیرد اوهم بلند بلند میگرید ...
اوهم شوکه شده ....
اوهم دلش سوخته ...
حتما با خودش میگوید این همان دختریست که با عشق شوهرش را میبوسید ..
همان که شوهرش ناهارش را چک میکرد ...
همان که هر لحظه تلفن خانه زنگ میخوردو شوهرش حالش را میپرسید ؟
ساعت هاس که بعد از رفتن ماهان در اغوش زیور به گوشه ای خیره شده ام ...
گاه گریه ام میگیرد .... گاه ماتو مبهوت میشوم ...
و الان سرم را در اغوش مادرانه اش گرفته ....
فقط یه روز است که به خانه ی ماهان امده ام ولی دلم اندازه ی چند سال برای مادرم تنگ شده ...
دلم مادر بیچاره ام را میخواهد ...
آمد در خانه اش ... التماسش کرد ... به پایش افتاد ...
ولی ماهان دلش رحم نیامد ... گفت ... بلند گفت که هیچکس حق ندارد با من در تماس باشد ... گفت فکر کنید مرده ...
باورش برایم سخت است ..
ماهان ازین رو به ان رو شده .... خیلی بد شده خیلی بی رحم ...
حس میکنم جنون گرفته ... حس میکنم دیوانه شده ....
از مرگ پدرو خواهرش شوکه است و بیمار شده ...
با صدای زیور سرم را بالا میگیرم ...
عجیب این زن ارامم میکند حس میکنم ازین به بعد فقط میتوانم به او تکیه کنم ...
اخه من دیگر هیچکس را ندارم ... هیچکــــــــــس .......


موهایم را نوازش میکند : خانوم جان نزدیکه که اقا با مهمونش بیادبلند شید لباس عوض کنید اگه بیاد ببینه به حرفش گوش ندادید عصبانی میشه ....
مهمانش؟؟؟!!!
نمیدانم کیست ... ارام با کمک زیور بلند میشوم و مرا به سمت اتاقم میبرد ...
لباسم را در میاورم .... لباسم را عوض میکنم ...
بیحال و مات و مبهوت مینشینم جلوی ایینه ...
موهایم را به ارامی شانه میزند ...
درحالیکه ارام شانه میزند میگوید : ببین دخترم .. اروم باش ... شب شوهرت مهمون داره ...سعی کن یکم روحیه داشته باشی ...
سرم را تکان میدهم ... باهم از اتاق خارج میشویم و پایین میرویم ...
صدای در میاید ....
هنوز هم حرف زدنش با ان کسیکه پشت تلفن بود در سرم میچرخد ...
خودم را ارام میکنم ... نه خیانت نمیکند ... ماهان مرد تر ازین حرفاست ...
نه نمیکند مگر اینکه روانی شده باشد ....
دلم خیلی گرفته ... خیلی ...
من قدیمی شدم ؟؟؟
من مالی نیستم ...
چه کردی اخه با من و زندگیم ارزو ...
خدایا با من اینطور نکن که نمیکشم ... اصلا نمیکشم ....
سمت در میروم ... مثل همیشه که برای استقبال مهمان میروم ...
ارام ... میروم ... میروم و ارام ارام میشکنم ...
خرد میشوم .... مات میشوم ... هنگ میکنم ....
ماهانم ... ماهان من دستش دور کمر دختری حلقه کرده و هردو خنده کنان می آیند...
خدایا ... هنوز نمرده ام ... هنوز نفس میکشم ....
ولی با دیدن دختر ... با دیدن سونیا توانم را از دست میدهم ... مرگ را جلوی چشمانم میبینم ...
سکندری میخورم کنار در ... صدای پای چند نفر را میشنوم که با ترس سراغم میایند ..
صدای قهقه های بلند ماهان .... صدای نازک و پر عشوه ی سونیا ...
خدایا هستی ؟؟؟
چرا پس بامن اینطور میکنی ؟؟؟
.............
............................
با حس خیس شدن صورتم از جا میپرم ...
چهره های سونیا و ماهان جلو رویم میاید ...
چشمانم را میبندم خدایا چرا نمردم ... چرا جونم را نگرفتی راحتم کنی؟
ای کاش هیچ عشقی نبود ...ارزو میکنم ماهانی نباشد... عشقی نباشد .... سونیا ...آهـــ ارزو میکنم مرده باشد ...
زیور : خدا لعنتشون کنه ... اخه به ایناهم میگن ادم ...
نگاهش میکنم ... مات و مبهوت ...
زیور : الهی بمیرم ... الهی من بمیرم اخه این چه سرنوشتیه اخه ...
ماهان وارد اتاق میشود ...
زیور با حرص نگاهش میکند ...
با لبخند پیروزمندانه ای از ته دل نگاهم میکند ...
انگار با عذاب دادن من حالش خوب میشود


ارام میگوید : دیدی زیور .. گفتم که چیزیش نمیشه ...
زیور از جا برمیخیزد و اتاق را ترک میکند ...
نزدیکم میشود ...خیلی نزدیک...
نگاهش میکنم...چقد مظلومم...
نگاهم میکند عمیق و پرتنفر...
کنارم میخوابد و مرا در آغوش میکشد...
خدایا کجایی پس...
در حالی که من میدانم این آغوش محبت ندارد و فقط غرورم له میشود...
آرام لباسم را از تنم در میاورد...
نیش خندی میزند:خانومم...چی شدی...شکه شدی؟...
بیحال و خسته دستی که روی بدنم نوازشگونه میرود را پس میزنم...
میخندد و میگوید:چیه عزیزم...میخوام لذت ببری ...
دلم میخواهد خفش کنم ... دارم دیوانه میشوم...
لاله ی گوشم را گاز میگیرد:مگه نمیخواستی جور رامینو بکشی...مگه نمیخواستی تاوان مرگه آرزو و پدرمو پس بدی پس چرا جا زدی...
موهایم را چنگ میزند و با حرص میگوید:رامینو آزاد نکردم که مردنه تورو ببینم... تمام عذابهایی که آرزو با ازدواج رامین کشید ... عذابی که ازبی مادری کشید... عذاب پدرم که از مرگ آرزو دق کردو مرد...
از دردی که در سرم پیچیده و موهایی که کشیده شده در حاله بیهوش شدنم...
.............................
................................................
بلند میشود دکمه هایه لباسش را میبندد و خیلی جدی میگوید:این آخرین رابطمون بود ... میدونی چرا انقد ملایم باهات رفتار کردم؟
نگاهش میکنم مثه دیوانه ها...
اخم میکند:بخاطر اینکه بیشتر اذیت شی که داری از دستم میدی... من با سونیا ازدواج کردم ... هه ... هوو اوردم سرت ... ی جورایی باید عادت کنی به این وضعیت...
از جا برمیخیزد ...
از زمین و زمان متنفرم...از همه چی...
به جنون رسیده ام...به ته دیوانگی...


روزها و شبها کارم این بود که مینشستم گوشه ی اتاقم و فقط و فقط زل میزدم به درو دیوار ....
گاهی هم صدایم در میامد ... البته صدای خورد شدنم ...
وقتی که سونیا ی کثیف را در اغوش شوهرم کسی که مال من بود میدیدم ...
بوسه های گاه و بیگاهشان ...
صدایش از خاطرات خیلی خیلی شیرینم بیرونم میاورد ... هه خاطرات شیرین من فقط همان روزهای اول بود ...
ماهان : مگه بهت نگفتم نباید اعصابتو تحریک کنی ؟؟؟؟
کنارم مینشیند ... سکوت میکنم ...
ارام اشکهایم از چشمانم میچکد ...
کنارم دراز میکشد ... از پشت مرا در اغوشش میکشد ....
خدارا شکر میکنم که حداقل الان مثل گذشته نیست ....
کمی از حس انتقامش خاموش شده ...
در اغوش گرمش حس ارامش گوله گوله بهم تزریق میشود ....
چه حس خوبی دارد طعم اغوشش ...
بوی عطرش دیوانه ام میکند ...
یعنی قلب اوهم مثل من تند تند میزند یا ... یا میخواهد بایستد ؟؟؟؟
ارام کنار گوشم زمزمه میکند : امروز چی شده ؟؟؟ انقدر بهم ریخته ای ؟
با خودم فکر میکنم یعنی انقدر پیداست که مرا به میل خودش در اغوش کشیده ...
کمی خودم را بیشتر در بغلش فرو میدهم ... دستهایش را که دور شکمم قرار داده را کمی محکمتر میکند ...
قلبم حالا ... تند تند نمیزند ... دارد کم کم می ایستد ... این نزدیکی ... این اغوش نفسهایم را کند کرده ....
ارام زمزمه میکنم : یادت میاد اخرین باری که باهم رابطه داشتیم ؟؟؟؟
دلم خیلی پر شده ...
اغوشش و مهربانیش تحریکم کرده که درد هایم را به زبان بیاورم ...
میگوید : اره خیلی خشن بودم .... اشتباه کردم باید حواسمو جمع میکردم .... ولی حالا هم چیزی عوض نشده ...
میان حرفش میروم : نه نه .... اون دفعه نه .... چند سال پیش .... اون روز که ... اونروز که سونیا رو اوردی ...اونروز که حالم بد شد ...
ادامه میدهم با دلخوری: یاد تموم خاطرات خوبم افتادم ...هه .. خیلی خوب بودم اونروزا ... یادش بخیـــــ
دستش را روب لبم میگذارد ...
ارام دستهایش را محکمتر میکند و مرا به خود فشار میدهد : بس کن رها .... حالت بد میشه ها ....
دستش را برمیدارم و ادامه میدهم : یادته گفتی باهات ملایم رفتار میکنم که بیشتر عذاب بکشی .... از نقطه ضعفم استفاده کردی .... هه افرین خیلی لذت بردم ... افرین خوب بلد بودی چیکار کنی .....
نیم خیز میشود ... خوب میدانم که با به زبان اوردنشان عذاب میکشد ....
میدانم که اگر الان بود خودش را میکشت و ان کارهارا نمیکرد ...
ماهان دیوانه شده بود ....
نیم خیز میشود و مرا میچرخاند و طاق باز میخواباند : همین الان تمومش کن تا روی سگم بالا نیومده ....
وقتی خر شوم کسی نمیتواند جلویم را بگیرد ....
خاصیت مردادی ها اینست ... ارام ارامیم ولی خدا نکند که کاسه ی صبرمان لبریز شود ....
هه تازه هنوز هم ارامم هنوز صبر دارم ....
ادامه میدهم : بعد اونشب مردم ... بعد اون رابطه واقعا عذاب کشیدنم صدبرابر شد ....اصلا بیمار شدم .... دیوونه شدم... میفهمی دیوونه ....
کلافه دستی به موهای بورش میکشد ...
ادامه میدهم : یادته تو پله ها بهم گفتی ...
بغض میکنم ...
این حرفش بد جور توی ذهنم هک شده :گفتی قدیمی شدی؟؟؟ گفتی بهم مالی نیستم ....
نگاهش میکنم حس میکنم دارد نابود میشود ...
با نفرت نگاهش میکنم ... ای خدا هم میخواهمش هم نه ...
این حسای ضدو نقیض دیگر چیست ؟؟؟؟
ادامه میدهم با صدای خش دار : یادته شب با سونیا اومدی؟؟؟ دیدی ذره ذره نابود شده ....
قهقه میزنم چقدر اعصابم شدید بهم ریخته : اره اره افرین ... من همیشه به هوش و ذکاوت شوهرم افتخار میکردم دست گذاشت روی تنها کسی که ازش بدم میومد ... افرین ماهان ... افرین عزیز دلم ضربه کاری بود ... انقدر کاری بود که ......
آهــــــ خدایا نفس بده ...
نفس بده هنوز دردهای دلم را نگفته ام اینها فقط نقطه ای از انها بوده ...
خدایا کمک کن ادامه بدم : انقدر کاری بود که ... به جنون رسید ..م ... خوب راهی ... برای .. انت...قام گرفتن پیش گرفت.ی ...
آه نفس کم میاورم و چیزی مثل خوره گلویم را سوراخ کرده ...
از جایش بلند میشود ...
با شانه های افتاده ... از اتاق خارج میشود ...
از اتاق بیرون رفت که بغضش را نبینم ...
که نبینم پشیمان است ... نمیدانم با حرفهای پر از درد من حس میکنم دیوانه شود ......


نصف شب با صدای در اتاق از خواب بیدار میشوم ...
بعد از رفتنش تنها کاری که کردم چشمانم را بستم و زوری خوابیدم که حالم بد نشود ...
سایه اش را میبینم ...
ارام میگویم : ماهان تویی؟
بوی عطش میپیچد : اره ... بیدارت کردم ؟؟؟
چشمانم را میمالم : نه ...
از جایم بلند میشوم ...
بوی الکل و بوی عطرش باهم قاتی میشود ....
میخواهم از اتاق خارج شوم میگوید :چرا بلند شدی؟
ارام زمزمه میکنم : میرم اتاقم بخوابم ....
نزدیک در میشوم دستم را میگیرد ....
وای خدای من چقدر دستهایش سرد شده ....
انگار حالش بد است ...
میگویم : حالت خوبه ؟
سرش را به چپ و راست تکان میدهد : نه ... زیاده روی کردم ...
با نگرانی نگاهش میکنم ...
میدانستم با ان حالی که از خانه رفت باید خودش را ارام کند ...وگرنه دیوانه میشد...
ارام دستش را که دور دستم است میکشم و میبرمش سمت تخت.....
شل و وارفته خودش راروی تخت می اندازد ...
چیزی زمزمه میکند ... نمیشنوم ....
سرم را نزدیکتر میبرم ....
با مستی میگوید : عذاب وجدان ....
دستم را محکم میگیرد : منو ببخش رها ...
بغض میکنم ... اصلا حال عادی ندارد ...
میگویم : چرا انقدر خوردی؟
میخندد ...
خنده ای صدادار : اخه .... اخه ...
قهقهه میزند : عذاب وجدان گرفتم ....
نمیدانم شاید راست میگوید ... از قدیم گفتند مستی و راستی ...
حتما از حرفهایم عذاب وجدان گرفته ...
کنارش مینشینم ... سعی میکنم کتش را دربیاورم ...
خیلی سنگین شده ... گاهی حالش خوب میشود گاهی از حالت عادی خارج میشود ...
سعی میکنم بلندش کنم : ماهان بلندشو لباستو در بیارم ...
خیلی سخت بلند میشود و زل میزند به چشمانم ....
در زیر نگاه عمیقش در حال سوختنم ....
پیراهنش را درمیاورم ...
نگاهم روی سینه ی پهن مردانه اش مات میشود ...
دستش میرود پشت کمرم ...
دلم هری میریزد ...
نگاهش میکنم... دو چشم بیحالش را ...
نگاهش بین دو چشمم میلغزد : رها ...
اب دهانم را به زور قورت میدهم : جانم ...
لب پایینش را به دندان میگیرد .....
سرش را نزدیکم میاورد ...
خدایا قلبم ...
صورتش را جا میدهد زیر گردنم و کنار گوشم .... در حالیکه با صورتش نوازش میکند گردنم را ....
دستم چنگ میخورد روی کمرش ...
در حالیکه بهم نزدیک تر میشویم عقب میکشد ....
نگاهش میکنم سرش را بین دو دستش میگیردو میگوید : وای خدای من حالم خیلی بد شده ... چرا زیاد خوردم ...
و دراز میکشد ... رنگش پریده ... از فکر اغوشش و تماسش با خودم سریع بیرون میایم ...
ترسیده ام .. هر لحظه بیحالتر میشود ...
سریع در یه حرکت آنی از جایش بلند میشود و هرچه که خورده را بالا میاورد ...
وحشت زده نگاهم بین روتختی و صورت رنگ پریده اش میچرخد ....
بغض میکنم ماهانم .. چه شده ؟
دستپاچه و هول کنارش میروم و با دستم به کمرش ضربه میزنم ...
سرفه هایش شروع میشود ونفس میکشد ....
انقدر حالش بد است که چشمانش در حال بسته شدن است ... میخواهم کیارش را خبر کنم ولی میترسم از کنارش بلند شوم ...
گریه ام گرفته ...
ماهانم چقدر داغون شده ...
ای کاش اون حرفها را نمیزدم ... سریع زیر بازویش را میگیرم ...
میگویم : ماهان بند شو ...
با بی حالی از جایش بلند میشود ... چقدر این ماهان مظلوم است ...
من به این ماهان عادت ندارم ... من ماهان محکم قویم را میخواهم ...
میبرمش پایین تخت میخوابانمش ...
ارام زیر لب چیزهایی میگوید که متوجه نمیشوم ....
سریع به اتاقم میروم و پتو بالشم را برایش میاورم و روی کاناپه میگذارم ...
زیر بازویش را میگیرم : بلندشو رو کاناپه بخواب ...
بلند میشود و کاری که گفتم را انجام میدهد ... پتو را رویش میکشم ....
چشمان وحشی سبز رنگ که حالا غمگین و بی حال است مرا به درد میاورد ... نمیتوانم نگاهش کنم ... دلم نمیاید ...
ارام زمزمه میکند : رها ... ازم متنفری اره ؟
با بغض میگویم : نه ...
خدایا فقط امشب را سریع تمام کن ...
میخواهم بروم روتختی را جمع کنم دستم را میگیرد : کجا ...
نگاهش میکنم : میخوام روتختی رو جمع کنم ...
میگوید : روتختی ؟؟؟ چی شده مگه ...
اصلا نفهمیده که حالش بهم خورده ...
دستم را از دستش بیرون میکشم ..
با صدایش قدمهایم شل میشود : ازم فرار میکنی... ازم متنفری ... من ادمه بدیم ... من پستم ... اره ...


از حرفهایش .. از حرفهایی که با بغض گفت ... دلم ریش میشود ...
راهی که رفته بودم را بر میگردم ...
چشمان خمارش وسوسه ام میکند تا لمسشان کنم ....
کنارش زانو میزنم ...
ارام میگویم : این حرفا چیه دیوونه ... من دوست دارم ... اصلا ازت متنفر نیستم ....
بازویم را میگیرد اشاره میکند به سینه اش : پس بیا اینجا ...
از خدا خواسته خودم را در اغوشش می اندازم ....
بو میکشم ...
معلوم است که ازش متنفر نیستم ...
مگر میشود دوستش نداشته باشم ....
ارام موهایم را نوازش میکند ...
چقدر این روزها حالم بهتر است ....
از وقتیکه اغوشش را به رویم باز کرده ...نگاهم روی رو تختی سر میخورد ....
انقدر بیحال و رمق است که خوابش برده ... ارام از اغوشش بیرون میایم ...
سمت تخت میروم و روتختی را جمع میکنم ... از اتاق خارج میشوم ...
روتختی را درون ماشین می اندازم ...
روی مبل می نشینم ... حس ارامش به قلبم برگشته ...
امشب ماهان مهربان بود ... پشیمان بود ... نوازشم کرد ... با صورتش نوازش کرد گردنم را ... با دستانش نوازش کرد موهایم را ...
عقلم نیش خند میزند : اون مست بود احمق ....
چشمانم را میبندم ... نمیخواهم فکر کنم حرفهایش از روی مستی بود ... خودم را گول میزنم ...
از جا برمیخیزم ...
فردا معلوم میشود که حرفهایش واقعی بوده یا از روی مستی ... قبل ازینکه به اتاقم بروم وارد اتاقش میشوم ....
صورت ارام و مظلومش را نوازش میکنم ....ازینکه به این حالو روز افتاده دلم بیتاب میشود ...
زمزمه میکنم : با خودت چیکار کردی ... کی تو مشروب میخوردی؟ از تنها چیزی که بیزار بودی مشروبو سیگار بود ... میدونم... از وقتی همه چیمون زیرو رو شد تو به این روز افتادی ... بمیرم ...
چشمان ارامش انقدر ارام است که کوچکترین تکانی نمیخورد ... سرم را خم میکنم بعد از مدتها لمسش کرده ام ..
صورت زبر شده از ته ریشش را بوسه میزنم ... قلبم تند تند میزند ...
دلم هری میریزد ...
وسوسه ی بوسیدن لبهایش به سرم میزند ...
سریع بلند میشوم ...
به اتاقم میروم و ارام میخوابم ........


با حس نوازش دستان کوچکی چشمانم را باز میکنم ...
چشمانم در دو گوی قهوه ای رنگ ثابت میشود ...
میخندم : سلام کی اومدی؟
میخندد و با شیطنت میگوید : ساعت خواب خاله ی تنبله مارو باش میدونی ساعت چنده ؟
از جایم بلند میشوم : چنده ؟
بلند میخندد : عقربش کنده ....
ضربه ای به سرش میزنم : دیوونه ...
از تخت پایین میایم ...
باران : ساعت نزدیکه سه بعد تو هنوز خوابی ...
چشمانم چهارتا میشود : چرت نگووووو ....
به تقلید از من چشمانش را گرد میکند : والا به قران اگه دروغ بگم ...
در حالیکه باهم پایین میرویم : وای دلم باران خیلی گرسنم شده ...
با شیطنت میگوید : بله منم اگه مثه خرس تا این ساعت بخوابم گرسنم میشه ....
میخواهم جدی باشم که پررو نشود ولی بدتر خنده ام میگیرد و به این شیرین زبونیهایش بلند میخندم ...
میگویم : خجالت بکش ادم با خالش اینطوری حرف میزنه ؟؟؟
دستم را میگیرد : بریم یه چیزی بخوریم امروز میخوام این خالرو انقدر بخندونم که از دست بره ....
نیشگون ریزی از دستش میگریم ....
به اشپزخانه میرسیم ...
نگاهم به چشمان بی حالو بی رمقش گره میخورد ...
با جذبه ی همیشگیش نگاهم میکند ...
زیر لب سلام میدهم ....
سرش را تکان میدهد ...
باران : خاله بیا اینجا بشین ...
میروم کنارش پشت میز مینشینم... نسیم درحالیکه پارچ دوغ را روی میز میگذارد سلام میکند ....
با لبخند جوابش را میدهم ... دختر ارامو نجیبیست ...
میگویم : کم پیدایی نسیم حسابی درگیره درساییا ....
میخندد : اره خانوم خیلی سرم شلوغه امتحانا شروع شده ...
از ته دل میگویم : موفق باشی عزیزم ...
برای خودم و باران غذا میکشم و شروع میکنیم به خوردن ....
باران شروع میکند به حرف زدن ...
باران :امروز عمو اوردم اینجا ....
ماهان سرش را بلند میکند : سروش؟
باران : اره ...
ماهان نیش خندی میزند ... فقط میدانست که از من یه روزی خواستگاری کرده و تمام شده دیگر از حمایتهایش خبر ندارد ....
ماهان : مگه اومده ؟
باران : اره سه هفته ای میشه که اومده ....
از پشت صندلی بلند میشود .... سوئیچ ماشینش را برمیدارد ...
باران : خاله ... مامانم خیلی دلش میخواست ببینتت ..
میگویم:منم دلم میخواد ... ولی چیکار کنم ماهان نمیذاره ....
اخم میکند : من نمیدونم چرا عمو اینجوری میکنه تازه دایی میگفت مقصر نیستی ...
با تعجب نگاهش میکنم : یعنی چی؟
درحالیکه غذایش را میخورد : نمیدونم تا میاد حرفشو بزنه یهو مثه ایناییکه برق میگیرتشون حرفشو میخوره .... هی منو مامانیو مامان میگیم بگو حرفتو بزن هی طفره میره .......
حدس میزنم حرفش مربوط به همان مسئله ی مهمیه که میخواهد بهم بگوید ......


سمت پیانوئم میروم و باران و نسیم را به حال خود میگذارم ...
شروع میکنم به زدن ... دیگر خاطراتم را مرور کرده ام فقط به اینده فکر میکنم ...
آینده ای که نمیدانم خوب است یا بد ......
بعد از مدتها که پیانو میزنم دستان مردانه اش را روی دستم میگذارد : بسه مخم داره سوت میکشه ... از وقتی اومدم صدای زدنت داره میاد ...
نگاهش میکنم ....
ناخوداگاه لبخند میزنم ....
یعنی حرفها و پشیمانی دیشبش را هنوز به یاد دارد ....
نگاه سردش را روی لبان پر خنده ام می اندازد ...
به حرف میایم : بهتری؟
کمی اخم میکند و در فکر فرو میرود ....
نگاه پر جذبه اش را به چشمانم می اندازد : مگه بد بودم که الان بهتر باشم ؟؟؟
جا میخورم ... وا میدهم .... عقلم نیش خند میزند : دیدی همه از روی مستی بود ....
اب دهانم را قورت میدهم : دیشب حالت خیلی بد بود یادته ؟
اخمش غلیظتر میشود نگاهش را میگیرد : فقط یادمه که مشروب زیاد خوردم زوری خودمو رسوندم تا خونه همین ...
لب بر میچینم و با دلخوری نگاهش میکنم ...
میگوید : چیه ؟؟؟
من : حرفای دیشبتو یادت رفت ؟؟؟
یکی از ابروهایش را بالا میبرد : دیشب؟؟؟ چی گفتم ؟؟؟ ... نه یادم نیست چیزی...
با ناله میگویم :دیشب ... گفتی عذاب وجدان گرفتی ... پرسیدی ازم که ازت متنفرم یا نه... منو بغل کردی ...
کمی فکر میکند ....لبهایش باز میشود ... لبخند میزند ...
کم کم لبخندش تبدیل میشود به قهقهه ...
چشمانم اشکی میشود ....
بعد ازینکه حسابی خنده هایش را میکند میگوید : کی من ؟؟؟ من برای چی باید عذاب وجدان بگیرم ؟؟؟ هوم ؟؟؟ ... هه ... انگار یادت رفته من باید از تو متنفر باشم نه تو از من ...
درحالیکه از اتاق خارج میشود : توهم زدیا ...
و میرود ....
هاج و واج به کلیدهای سفید و مشکی روبرویم نگاه میکنم ...
ارام زمزمه میکنم : خدایا منو به بازی گرفتی؟؟؟
نه ... ماهان سختتر ازین حرفهاست ...
حس میکنم خسته شدم ازین بی تفاوتی هایش ... خسته ازین دلخوشی های گاه و بیگاهم ...
دلم روزهای خوبو پر از خوشحالی میخواهد ... ولی هرچه جلوتر میروم بدتر است ...
فقط میخورد تو ذوقم ... از همه طرف ....
باران لباس پوشیده دم در اتاق چند ضربه به در میزند : خاله من دارم میرم کار نداری بابام دم در منتظره ....
زورکی لبخندی میزنم: کجا چرا زنگ زدی بیاد خوب میموندی ....
سمتم میاید روی پنجه ی پا می ایستد و گونه ام را بوسه میزند : برم دیگه خاله جون ... فقط من میترسم از حیاط رد بشم منو میبری ...
سرم را تکان میدهم : اره عزیزم بذار تا برم شنلمو بپوشم ...
شنلم را میپوشم باهم پایین میرویم ازجلوی دید ماهان میگذرم با همان اخم همیشگی میگوید : کجا ؟
برمیگردم سمتش:کیارش اومده دنبال باران میترسه تا در حیاط بره دارم میرم باهاش....
از جا برمیخیزد : لازم نکرده ... تو این سرما خودم میرم باهاش ....
از جلوی در کنار میروم و بعد از خدافظی با باران روی مبلی مینشینم ...
ماهان امروز خیلی تلخ شده خیلی .... این تلخی هایش ویارم را تشدید میکند ... خسته شده ام ...خسته ...
می اید و نگاهی گذرا بهم میکند ....
روی مبل لم میدهد و سیگاری اتش میزند ....
چهره ام از بوی سیگار درهم میرود ....
میگوید : حالت داره بد میشه ؟؟؟
سعی میکنم نفس عمیق بکشم تا کمی بهتر شوم : نه ... خوب میشم ...
سیگارش را درون جاسیگاری خاموش میکند و رو به نسیم میگوید : نسیم درارو باز کن بوی سیگار بره بیرون ...
کمی که میگذرد حالم بهتر میشود ....
میگویم : هنوزم رو حرفت هستی؟
ماهان: مگه چیزی تغییر کرده که رو حرفم نباشم ؟؟
میگویم با بغض: ماهان بچمو ازم میگیری؟
خونسرد نگاهم میکند : ما باهم قرار گذاشتیم اگه دختر شد بمونی ... دختر مادر میخواد ... ولی اگر پسر شد میری چون خودم از پسش بر میام ...
با صدای لرزانی همراه با حرص میگویم : پسرم مادر میخواد چه فرقی میکنه ...
عصبی میشود : تمومش کن ... انقدر رو مخم راه نرو ... نذار بزنم زیر حرفامون و بدون در نظر گرفتن جنسیت بیرونت کنم ...
سرم تیر میکشد : باشه باشه ...
کلافه دستی به موهایش میکشد ...
از جا برمیخیزم و به اتاقم میروم ...
دلم تنهایی میخواهد .....


وارد اتاقم میشوم گوشی مبایلم را برمیدارم ...
در تاریکی اتاقم ارام لمس میکنم و اس ام اسی برایش میدهم ....
(سلام)
بعد از مدتی جواب میدهد ( سلام خواهر کوچولوی خودم خوبی؟؟؟
بغض کرده مینویسم (نه خیلی بدم .. رامین دلم خیلی زیاد گرفته )
بعد از مدتی گوشیم زنگ میخورد ...
همزمان با شنیدن صدایش میزنم زیر گریه ...
با نگرانی میگوید : الو ... رها ... چی شده ؟
گریه ام تشدید میشود ...
رامین : گریه نکن بگو ببینم چی شده .. دارم سکته میزنم ... میگم بت چی شده ...
با هق هق میگویم : رامین ... دلم .. میخواد ... بمیرم ....
عصبی کمی صدایش بالا میرود : چی شده رها ؟
من: خیلی تنهام... خی... لی دلم گرفته ...
با بغض میگوید : به والله قسم اگه نگی چی شده همین الان میام اونجا فهمیدی؟؟؟!!!!
کمی خودم را ارام میکنم : هیچی نیست داداشی فقط خیلی دلم گرفته ...
رامین : دروغ میگی مثه ســ ....
حرفش را میخورد : چی شده لعنتی ... ماهان اذیتت کرده ؟
من : هیچی بخدا ... دلم یه سنگ صبور میخواد ... یه ادم مهربون که به دردو دلام گوش بده دلم میخواد بغلم کنی رامین ... دلم برات تنگ شده ...
بغض کرده میگوید : بمیرم من واسه اون دلت .. اراده کنی میام ...
سریع میگویم : نه نمیخوام بیای ...
رامین : نگران شدم فکر کردم چیزی شده ها ...
بغضم را پس میزنم ... چیزی شده ... خیلیم بد چیزی شده ولی چه کنم که تقدیرم اینست ...
میگویم : رامین کوچولوم بدنیا بیاد میای ببینیش؟؟؟
سکوت کرده ...
حس میکنم گریش گرفته صدای نفسهایش را میشنوم ....
بینی اش را بالا میکشد : ای جون ... میام .. هرجور شده میام میبینمش ... چند ماهته؟؟؟
لبخند تلخی میزنم ... چقدر خوبست که رامین هست ... حتی پشت تلفن ....
همین که پا به پایم گریه میکند ... همین که صدایش گرفته و بغض دارد بهم حس دلگرمی میدهد
میگویم: سه ماهمه تقریبا داره تموم میشه ...
حس میکنم میخندد : پس معلوم میشه جنسیتش چیه...
باترس میگویم : رامین دعا کن دختر بشه ....
رامین : چرا؟؟؟
سریع حرفم را میخورم : همین طوری ...
نفس عمیقی میکشم : چه خبرا تو چیکار میکنی ....
اوهم نفس عمیقی میکشد : هیچی منم و شرکت بابا ... باباهم که کلا نیست همش میره مسافرت ... رها کی میای ببینمت ؟؟؟
من: نمیشه به خدا رامین ....
رامین : اگه نیای مجبورم خودم به ماهان بگم ...
من : نه ترخدا تازه یکم اروم شده .. بخاطر بچه اخلاقش بهتر شده ... هیچی نگیا ...
رامین : باشه گلم ...
صدای قدم هایی میاید : رامین باید برم ...
رامین : برو هروقت دلت گرفت به من زنگ بزن ...
باشه ای میگویم و سریع قطع میکنم ...
گوشی را قفل میکنم که نور صفحه خاموش شود ....
خودم کز میکنم کنار اتاق ....
در را باز میکند و کلید برق را میزند : خوابی؟؟؟
چشمانم از نور مستقیم اذیت شده میبندمش : نه...
ماهان : چرا اونجا کز کردی؟؟؟
از جایم بلند میشوم ...
درحالیکه نگاهم میکند سمتم قدم بر میدارد ...
روی تخت مینشیند و اشاره میکند کنارش بنشینم ...
با نگاه به چشمانش گر میگیرم ...
ماهان : یکم حرف بزنیم ...
نگاهش میکنم ... نگاهش روی شکمم میلغزد...
لبخند رییزی میزند بدون اینکه چشمش را از شکمم بگیرد :یه هفته ای باید برم ترکیه ...
دلگیر میشوم : واقعا؟؟
اخم ریزی میکند : حالا یا با من میای یا باید بمونی کدوم ؟؟؟ البته اگه بخوای بمونی حق نداری از خونه بری بیرون بجز باران هیچکس حق نداره بیاد اینجا ... چکت میکنم ...
نگاه قدر شناسانه ای بهش میکنم : واقعا من ممنون این همه لطف و محبتم ... اصن کشته مرده دادی ...
اخمش غلیظ میشود ...
سریع میگویم : میشه باهات بیام؟
یکم فکر میکند : نمیدونم ... باید ببینم شرایطم چجوریه ... اگه خیلی کار داشته باشم اونجاهم تنها میمونی ... اونوقت دیگه اومدنو نیومدنت فرقی نداره ...
زمزمه میکنم : کی باید بری ...
خیره میشود به چشمانم : یا این ماهه یا توی ماه دیگه ...کی باید بریم پیش دکترت؟؟؟
لب به دندان میگیرم : اخر این ماه ...
نگاهش گیر میکند به لبهایم :پس ماه دیگه میرم ... میخوام بدونم جنسیت بچه چیه ...
با فکر کردن به اینکه باید بروم حالم بد میشود ...
از جا برمیخیزد : شب بخیر ...
و از اتاق خارج میشود ...
چشمانم را لمس میکنم ... از بس اشک ریختم میسوزد ...
روی تخت دراز میکشم ... چقدر با حرف زدن با رامین ارام شدم ... ای کاش اینجا بود ...
اغوش برادرانه اش را به رویم باز میکرد ...
خدای من چقدر دلتنگشم ... دلتنگ مادرم ...پدرم .. پدری که نقشش در زندگیه تک تکمان خیلی کمرنگ است ...
سعی میکنم به دلتنگیم فکر نکنم پون هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر میخواهم ببینمشان ...
چشمانم را میبندم بعد از کمی صحبت با موجود دوست داشتنیم به خواب میروم ...

درباره :
برچسب ها : رمان دل خوش به بودنت ,
بازدید : 2303 تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1392 زمان : 10:40 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر) رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر)
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,610
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 736
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,610
  • بازدید ماه : 2,610
  • بازدید سال : 2,610
  • بازدید کلی : 11,709,182
  • مطالب