close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

نفس عمیقی میکشد : پیاده شو ... استرس و اضطراب لحظه ا ی ولم نمیکند ... امروز سرنوشت من مشخص میشود ... از ماشین پیاده میشود ... ماشین را دور میزند و با…

رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2327 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:42 نظرات ()

نفس عمیقی میکشد : پیاده شو ...
استرس و اضطراب لحظه ا ی ولم نمیکند ...
امروز سرنوشت من مشخص میشود ... از ماشین پیاده میشود ...
ماشین را دور میزند و با انگشت اشاره اش ضربه ای به شیشه ی سمت من میزند ...
از ماشین پیاده میشوم ...
ماهان هم امروز مثله همیشه نیست ... اوهم استرس دارد ...........................................................

ترس دارم ... دلم نمیخواهد بروم ... پاهایم مرا به زور میکشند ...
دست را در میان دستان مردانه اش میگیرد ...
باهر قدمی که به سمت مطب بر میدارم ... ترسم بیشتر میشود انگار که میخواهد قلبم بایستد ...
خدایا یعنی امروز چه میشود ....
با ورودمان منشی وراج و جلف مطب نگاهش را روی ماهان ثابت میکند ...
با خنده و عشوه از جایش بلند میشود : وای ببین کی اینجاست ... سلام اقای محتشم ...
نیش خندی میزنم ... دختره ی هرزه ...
ماهان خیلی جدی: سلام نوبتمون کی میشه ...
دختر وا میرود ...
دلم غنج میرود ...
تک سرفه ای میکند : بله الان با دکتر هماهنگ میکنم ...
به ماهان نگاه میکنم ... خیلی جدی و اخم کرده حواسش کامل به من است ...
دستش را پشت کمرم میگذارد و مرا به سمت صندلی میبرد ...
رویش مینشینیم ..از شدت ضعف سرم را تکیه میدهم به بازوی سفتش ...
فشار خفیفی به دستم میدهد : خوبی؟
سرم را تکان میدهم ...
نفس عمیقی میکشد ...
کمی که میگذرد میگوید : چرا انقدر دستات یخ کرده ؟؟؟!!!!
لب به دندان میگیرم ...
دستش را زیر چانه ام میگذارد و سرم را بلند میکند ....
خیره به چشمانم میگوید : ترسیدی؟
در ذهنم میگذرد ....تیز تر از ماهان کجای دنیا پیدا میشود ؟؟؟!!!
برای اینکه خودم را لو ندهم نگاهم را ازش میگیرم و به سمت منشی میچرخانم ....
انقدر کنجکاو مارا نگاه میکند که چه میگوییم گوشهایش دراز شده ..
دوباره چانه ام را میچرخاند ...
سرش را کمی کج میکند و جدیتر از قبل میپرسد : با توام ... ترسیدی؟
چطوری دروغ بگویم؟!!!!
اصلا میشود به این دو گوشی وحشی رنگ نگاه کردو دروغ گفت؟؟؟!!!
نگاهم را میگیرم ...
با صدای ارام و مهربانی که از ماهان بعید است میگوید : رها ... چرا نگاتو میدزدی؟
با چشمان نمناک نگاهش میکنم ...
با حال زاری مثل بچه ها میگویم : اره ماهان ترسیدم ...
چشمانش غمگین میشود : نترس ... حالا که معلوم نیست بچه چیه ... اگه دختر نبود یه فکری براش میکنیم ...
نگاهش عوض شده .. ماهان و نگاه غمگین ؟؟!!!! ماهان و لحن مهربان ؟؟؟ خدایا باورش سخت است ...
میگویم : یعنی چی؟؟؟ منو مطمئنم کن .... بیرونم میکنی؟؟؟
کمی اخم میکند :گفتم که یه فکری براش میکنیم ... بیخیال شو ... دیگه گیر نده ....
میخواهم جوابش را بدهم که با صدای مزخرف دختر ساکت میشود ...
منشی: اقا ماهان بفرمائید داخل ...
از حرص دست ماهان را فشار میدهم ....
انگار میفهمد ازینکه اسمش را انقدر صریح بر زبان اورده دلخور شده ام ....
از جا برمیخیزد و درحالیکه در اغوشش سمت اتاق دکتر میرویم ...
روبه منشی میگوید : شما عادت دارید شوهر هر کدوم از بیماراتونو به اسم صدا کنید ...
لبخند پهنی میزنم ... دستم را دور بازویش حلقه میکنم ....
منشی: ای بابا ... چه حرفایی میزنیدا ... خوب بفرمائید اقای محتشـــــــــم ....
محتشم را حسابی میکشد ...
ماهان میخواهد جوابش را دهد که میگویم :ماهان عزیزم ... ولش کن .. بریم به کوچولومون برسیم ...
برق در چشمانش غوغا میکند ... متعجب نگاهش میکنم ...
همان برق گذشته ...
یعنی از حرفم ذوق کرده ؟؟؟
خدای من دارم شاخ در میاورم ....
هنوز خیره نگاهم میکند سرم را میاندازم پایین .. گرمم شده ... از نگاه داغش گر گرفته ام ...
فشاری به کمرم میدهد و باهم وارد اتاق میشویم ...
استرسم خوابیده ... دیگر ترسی ندارم ...


با ورودمان دکتر از جایش بلند میشود ....
دکتر: سلام خیلی خوش اومدید بفرمائید ...
بعد از کمی خوش و بش میگوید : عزیزم برو توی اون اتاق تا من بیام ...
از جایم بلند میشوم و سمت اتاق میروم ...
بعد از یه سری کارها سعی دارد بفهمد بچه چیست ....
میگوید : خوب خودت چی دوست داری ؟؟؟
ماهان هم کنارم امده ...
نگاهم میکند ... برایم فرقی ندارد ولی بخاطر شرطی که برایم گذاشته میگویم : دختر ....
دکتر نگاهم میکند : آی آی آی ... خبری از دختر نیست ...
حس میکنم لحظه ای قلبم می ایستد ....
میگویم :یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دکتر : یعنی اینکه یه پسر کوچولو منتظره زودتر به دنیا بیاد ....
سرم تیر میکشد ...
این چه سرنوشتی است ؟؟؟؟
هم خوشحالم هم ناراحت ...
دیگر به این جایم رسیده ( الان رها داره میگه دستش زیر گلوشه )
دستم را در دستش میگیرد ...
با تعجب میگوید : چرا انقدر سردی تو دختر؟؟؟؟ بیا ببینم فشارت بهم ریخته ....
فشارم را میگیرد و با اخم سمت ماهان میگوید : این دختر چرا انقدر عصبیه ؟؟؟ مگه نگفتم به یه محیط اروم نیاز داره ؟؟؟؟
ماهان سرش را پایین می اندازد : باید چیکار کنم خانوم ضیایی ؟؟؟
دکتر: ببین پسرم نباید کوچیکترین استرسی داشته باشه ...من نمیدونم دلیل این عصبانیت چیه ... فقط میدونم با جثه ی ضعیف رها خیلی براش بده این همه استرس ... مخصوصا که داره میره به ماه های جلوتر ... باید هرکاری بکنی تا خانومت ارامش داشته باشه ....
ماهان کلافه دستی به پشت گردنش میکشد : باشه ... سعی خودمو میکنم ...
عصبیم ...
سرم درد گرفته با حرص نگاه میکنم به ماهان ... خسته شده ام خسته ...
دکتر لبخند ارامی میزنم : عزیزم ازین ماه به بعد دیگه تکونای کوچولوت شروع میشه ....
میخندم ... زوری ... خنده ای همراه با بغضی که از حرص به وجود امده ...
دکتر درحالیکه میرود :بازم تاکید میکنم ... ماهان جان یه محیط اروم ...
تمام دلخوریم را در چشمانم میریزم و نگاهش میکنم ....
کنار لبش را میخواروند و نزدیکم میشود ...
لحظه ای نگاهش روی شکمم میرود : نه ... مثه اینکه این وروجک میخواد مارو بذاره لای منگنه ....
با حرص میگویم : تکلیفم رو روشن کن ...
از عصبانیتم یکه میخورد ...
دیگر نمیتوانم ... اینجا دیگر پای بچه ام در میان است ....
سردر گم و کلافه میگوید : نمیدونم ... من از ... از حرفم بر نمیگردم ...
جا میخورم ... خدایا جا میخورم ....
از تخت پایین میایم و یقه اش را در دست میگیرم : دیگه دارم شک میکنم به اینکه انسانی ... اخه لجبازیو کینه و انتقامم حدی داره ....
خاموش نگاهم میکند ....
ادامه میدهم : دارم از پا در میام ماهان ....
هق هق گریه ام اتاق را پر کرده : خستم ... لعنتی داری منو نابود میکنی ....
دکتر با تعجب وارد اتاق میشود و نگاهمان میکند ....
داد میزنم : من به درک ... من به جهنم .... داری بچمو ازم میگیری ....
پسش میزنم ...
کیفم را با حرص برمیدارم : تکلیفم معلومه ...اگه قراره رفتنی باشم از همین الان میرم ... با تمام احترامی که برات قائلم .... جلو روت وامیستم ...
انگشت اشاره ام را به سمت شکمم میگیرم : فقط بخاطر این بچه ... نذار عضقو احترامی که بهت دارم از بین بره .... نذار ازت متنفر بشم که اونوقت ... که اونوقت بخاطر بچم دست به هرکاری میزنم ...
نفس نفس میزنم ... نفس کم اورده ام ...
دکتر به سمتم میدود : اروم باش ... سعی کن اروم باشی ....
نفسم کند میشود ... دکتر : ای بابا ... نفس بکش .... سعی کن نفس بکشی ....
نفسم خیلی کند است ...
روی زمین زانو میزنم ....ماهان به سرعت سمتم میاید ...
مرا در اغوش میگیردو با سرعت بلندم میکند ....
هول کرده روبه دکتر میگوید : باید چیکار کنم ؟؟؟؟
دکتر : ببرش رو تخت ....بدو ....
در حال مردنم .... دارم خفه میشوم ....
ماهان با وحشت سمت در میرود و منتظر دکتر است ....
سمتم میاید و دو دستش را حائل صورتم قرار میدهد ...
پیشانی اش را روی پیشانیه داغم میگذارد : غلط کردم ... رها من غلط کردم ... ترخدا نفس بکش....
با صدای دکتر کنار میرود ....
با فرود امدن ماسک اکسیژن روی صورتم .... هوا را میبلعم ...
آهــــ خدای من چقدر سخت است مردن ....
برای لحظه ای چشمانم را میبندم ....
با ورود سوزن درون رگ دستم چشمانم را باز میکنم ....
دکتر : به استراحت و ارامش نیاز داری ....
نگاه بدی به ماهان میکند و میرود ....
چشمانم در حال گرم شدن است ....
با حس خوشایند نوازش موهایم از طرف ماهان به خواب میروم ....


چشمانم را باز میکنم روی تخت خودم .... در اتاقم ...
نفس عمیقی میکشم ...
وقتی نفسم کند شد چشمانم داشت از حدقه در میامد ...
سعی میکنم از جا برخیزم ......
با صدایش وحشت میکنم : کجا ...
کنارم سرش را روی تخت گذاشته است ....
ارام سرش را بلند میکند ...
نگاهم را میگیرم : گرسنمه ...
به سختی و بی حال از جایش بلند میشود ...
تلفن کنار تخت را برمیدارد :نسیم غذا چیزی داریم؟؟؟ اره ... خوبه بیار بالا ....
تلفن را میگذارد...
کنارم روی تخت مینشیند دستی به موهای بورش میکشد ...
میگوید : غذاتو بخور باید حرف بزنیم ...
سرم را تکان میدهم ...
بعد از مدتی غذارا میاورند ....
ارام شروع میکنم به خوردن ... زیر سنگینی نگاهش هیچ چیز از گلویم پایین نمیرود ...
میگویم : نمیخوری؟
سرش را تکان میدهد : نه ...
لقمه ای میگیرم و روبرویش قرار میگیرم نگاهش مردد بین لقمه و چشمانم میچرخد ...
لبخند کم جونی میزنم : بگیر ....
دستش را بالا میاورد و لقمه را میگیرد ...
غذایم که دارد تمام میشود میگویم : بگو ...
اخم میکند : امروز که حالت بد شد داشتم سکته میزدم ...
با تعجب نگاهش میکنم ...
ماهان : اینطوری نگام نکن ... الان پای این بچه وسطه ...
چشمانم میخواهد از حدقه در اید: یعنی من مهم نبودم تو فقط بخاطر این بچه داشتی سکته میکردی؟؟؟
ماهان : مهم بودیولی بچه مهمتره ...
با بهت و حرص میگویم : ماهان تو ... تو نابود شدی ...
پوفـــــــــــ بلندی میکشد : تازه فهمیدی؟
سکوت میکنم ... خسته شدم خسته ...
ماهان : ازین لحظه نمیخوام دیگه حرفی از رفتن یا موندنت بشه ... اصلا من یه غلطی کردم یه حرفی زدم ... دیگه حق نداری بپرسی میرم یا نه ... فهمیدی؟؟؟ میخوام یکم ارامش به خونه برگرده .... سعی کن خودتو اروم کنی ... امروز که جالت بد شد دکتر ضیایی گفت اگه اینطوری ادامه بدی امکان اینکه نتونی وزن جنین رو تحمل کنی زیاده ... گفت ممکنه سقط بشه ...
در سکوت فقط به نون های تکه تکه شده ی درون سینی نگاه میکنم ...
خستم خسته ....
ماهان : منم سعی میکنم یکم اخلاقمو عوض کنم ... در حال حاضر باید بخاطر بچه هرکاری بکنیم ...
از جایش برمیخیزد : مسافرتم کنسل کردم ....دیگه نمیرم ...
در حالیکه از اتاق خارج میشود : بهتره یکم استراحت کنی ...
از تصور عوض شدن اخلاق ماهان کمی حالم بهتر میشود ...
شاید برای اولین بار باشد که یه شب با کمی ارامش میخوابم ........


چند روزی گذشته ... ماهان خیلی تغییر کرده ....
از جا برمیخیزم ساعت 9 را نشان میدهد .... سمت حمام میروم و بعد از گرفتن دوش اب گرم سرحال بیرون میایم ...
بعد از پوشیدن لباسم و خشک کردن موهایم از اتاق خارج میشوم ...
ماهان خانه نیست شرکت است ....
سمت اشپزخانه میروم ... زیور مثله همیشه در اشپزخانه مشغول کار است ....
با لبخند و پر انرژی میگویم : سلام صبح بخیر زیور خانوم ....
نگاهم میکند مثه همیشه لبخند گوشه ی لبش کنار نمیروم حتی وقتایی که تنهاست هم لبخند میزند و با خودش زمزمه میکند ...
زیور : سلام خانوم جان ... صبح شما هم بخیر ....
برای خودم چای میریزم ...
مینشینم پشت میز : چه خبرا ؟
درحالیکه با دستمال روی اپن را تمیز میکند : سلامتی خانوم جان ... بهتر شدین ؟؟؟
نگاهش میکنم : ای بد نیستم ...
زیور : راستی جنسیت بچه مشخص شد ؟؟؟
سرم را تکان میدهم و با لبخندی از ته دل میگویم : اره ... زیور پسره ...
ذوق زده سمتم میاید درحالیکه بوسه میزند روی موهایم : الهی دورش بگردم ... از قدیم گفتن پسر پسر قندو عسل ......( کلمه ی رایج که مامانم همیشه به نوه ی پسریش میگوید و انها کلی ذوق میکنند دخترا حسودی نکنید برا دختراهم دارم : دختر دختر ..... یادم رفت من الان فهمیدم که مامانم فرق میذاره بین نوه های دختریشو پسریش هان؟ ریحانه )
کاش هرچه زودتر بدنیا بیاید ...
دیگر نمیخواهم به این فکر کنم که ماهان بیرونم میکند ...
میخواهم به وجود بچه ام فکر کنم ... و تکان هایش که به زودی قرار است حسش کنم ....
زیور : خانوم جان ایشالا قدم این بچه خوب باشه و اقا هم از خر شیطون بیاد پایین و اخلاقش درست بشه ...
سرم را تکان میدهم : ایشالا ....
بعد از خوردن چای و کمی صحبت کردن با زیور از جا برمیخیزم .... به اتاقم میروم ...
روی تختم مینشینم ... از بیکاری حوصله ام سر رفته .... تا امدن ماهان خیلی مانده ... به سمت پنجره میروم ....
دانه های ریز برف به وجدم میاورد جیغ کوتاهی میکشم ....
نمیتوانم هیجانم را کنترل کنم سمت کمد لباسهایم میروم ...
پالتو دستکش هایم را با بوت های بلندم بیرون میکشم .... از اتاقم خارج میشوم ....
در حال بیرون رفتنم که با صدای زیور می ایستم ....
زیور : خانوم جان ؟
نگاهش میکنم : بله ؟
با تعجب میگوید : جایی میری؟
میخندم : اره خوب دارم میرم خونه بابام ...
کم مانده سکته بزند که میگویم : زیور یه حرفایی میزنیا ... دارم میرم برف بازی .... تو حیاط ....
ارام و اسوده میخندد : از دست شما خانوم ...
از خانه خارج میشوم ... حیاط پر از برف هیجان زده ام میکند ...
روی زمین مینشینم و کمی برف جمع میکنم ...
با جزئیات نگاه میکنم به برف درون دستم ارام لبخند روی لبانم جا خوش میکند ....
بعد از کمی برف بازی سمت تاب میروم ...
برفهای رویش را کنار میزنم و رویش مینشینم ...
گوشه ی تاب کز میکنم ...
با کمی مهربان شدنش دلتنگش شده ام ...
قبلنا که بد اخلاقتر بود دوریش را تاب نمی اوردم چه برسد به الان که خوبتر شده ....
تازگیا ارامم ... ارامش دارم .... وقتی که میبینم یهم توجه میکند .... حتی اگر بخاطر بچه اش باشد ....
با هول ارامی که به تاب وارد میشود با ترس سرم را برمیگردانم ....
از چهره ی کاملا اصلاح شده ی مردانه اشو با ان بخاری که از دهانش بیرون میزند دلم بیتاب میشود برای لمس صورتش ....
نمیخندد ولی اخم هم ندارد .....
ماهان : هوا سرده چرا اومدی بیرون ....
میخندم دستم را روی تاب میزنم : سلام متوجه اومدنت نشدم بیا بشین ....
چشمانش را ریز میکند : انقدر تو فکر بودی که نفهمیدی ....
تاب را دور میزند و کنارم مینشیند : هوا سرده بریم تو ...
لبخندی میزنم : وای ماهان یه چند بار دیگه بگو ... نه سرد نیست اتفاقا خوبه ...
شانه ای بالا می اندازد ....
خدایا چقدر دوستش دارم ... ارامشش بهم تزریق میشود ...
حتی نمیتوانم یه لحظه هم نگاهم را از سینه ی پهن و مردانه اش بگیرم ....
چقدر کت زغالی اش بهش میاید ... گرمای بدنش درین هوای سرد عجیب میچسبد ...
با تکانی که میخورد چشمم را میگیرم ...
سیگاری در میاورد ... اتش میزند ... دود غلیظ سیگار زیبایی فوق العاده ای به وجود میاورد ...
برای پرسیدن سوالم تردید دارم : ماهان ...
نگاهم میکند .. از نگاه نافذش کمی هول میشوم ...
سری تکان میدهد ....
نگاهم را میگیرم : میگم ... که اسمشو .. چی بذاریم ؟؟؟
پک عمیقی میزند : نمیدونم ....
با ذوق میگویم : سامان چطوره ؟
نگاهم میکند ...
میگویم : نه نه سامان خوب نیست ... ماکان چطوره ؟؟؟
اخم ریزی میکند ...
میخواهم ادامه دهم میگوید : هیچی معلوم نیست ... جلو جلو کاری نکن ... معلوم نیست چه تصمیمی برات بگیرم ... اوکی؟؟؟؟
زبانم نمیچرخد ... هنوز روی حرفش هست ... با حرص از جایم بلند میشوم با قدم های تند سمت خانه میروم ...
با قدمهای بلند خودش را به من میرساند ...
همین که میخواهد وحشتناک شود ازین که اعتراض کرده ام ... همین که میخواهد داد بزند ....
سر میخورم روی برفها و قبل ازینکه برخورد کنم با زمین ... مرا در اغوش میکشد ....
خودش را سپر من میکند ...
همان اغوشی که چند لحظه پیش دلم هوایش ار میکرد ....
از داغیه تنش سرمای برف ها از بین میرود ...
زل میزنم به چشمان سبز رنگش ... ...
دلم هری میریزد .... صورتم مماس با صورتش ...
عجیب است نگاهش را نمیگیرد ...
گر گرفته ام ...
نگاهش سمت لبانم میرود ... نگاهم سمت لبانش میرود ...
نا خوداگاه سرم را نزدیکش میکنم ... میخواهم ببوسمش که مرا عقب میکشد ....


ارام میگوید : دیدی .. نزدیک بود بیفتی ...
سرم را با ناراحتی تکان میدهم ....
چرا نشد ؟؟؟
سرم را روی سینه اش میگذارم ...
دلم فریاد میزند خدایا چرا نشد ببوسمش ...
چقدر عطش دارم ...
ضربان نا ارام قلبش مرا ارام میکند ....
نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم ... میخواهم از اغوشش نهایت استفادرو ببرم ....
بعد از مدتی که در سکوت میگذرد میگوید : نمیخوای بلند بشی؟؟؟
سرم را با سرتقی به سمت بالا میدهم ...
عجیـــــــــــــب ارامم ... عجیــــــب
صدای ارام خنده اش را میشنوم ....
انگار که دارد تفریح میکند ...
انقدر روی سینه اش سر میگذارم تا حسابی ارامش بگیرم ....
سرم را بلند میکنم نگاهش میکنم ...
لبخند کوچکی زده ....
میگوید : کمرم روی این برف چوب شد ....
با ترس بلند میشوم : وای الان سرما میخوری ...
از جایش بلند میشود و دستم را میگیرد : نه چیزی نمیشه ... فقط دلم میخواد تو سرما بخوری من میدونم و تو ...
لبخند میزنم .. به قدری ارامم که میدانم در مقابل هر بیماری ای مقاومتم صدبرابر شده .... حتی سرما خوردگی ....
قدمی برمیدارم که دستم را محکم میگیرد: صبر کن ... باهم بریم میترسم همین یه ذره راهو کار دست خودت بدی ...
لبخندم عمیق تر میشود ....
چقدر دلنشین است این مراقبتهایش ....
وارد خانه میشویم ...
میگویم : امروز زود اومدی؟؟؟
شانه ای بالا می اندازد : بازار خوابیده این روزا زودتر میام خونه ...
میدانم که بخاطر این بچه زود میاید و کسادی بازار را بهانه کرده ...
لبخند مرموزی میزنم و میگویم : اهان ...
توجهی نمیکند ...
به سرم زده امروز کمی اذیتش کنم .... سربه سر گذاشتن ماهان هم عالمی دارد ...
روی اولین مبل مینشینم ... کنارم مینشیند و در حالیکه کنترل را به دست میگیرد روی شبکه ای می ایستد ...
دخترو پسری در حال بوسیدن همدیگر هستند ...
سریع میگویم : بذار باشه ...
با تعجب نگاهم میکند ... شانه ای بالا میاندازم ...
کانال را عوض میکند : از کی تا حالا ازین چرتو پرتا میبینی؟
درحالیکه خنده ام را کنترل میکنم میگویم : از وقتی حالت تهوع سراغم میاد اینارو میبینم حواسم پرت میشه ....
یه ابرویش را بالا می اندازد ....
خدایا چقدر مانده که ازین چهره ی جذاب دلم زیرو رو شود ؟؟؟؟
از جایم بلند میشوم و کنترل را از دستش میگیرم ....
کنارش روی مبل مینشینم ... سعی میکنم در نزدیکترین نقطه بنشینم ....
گرمای پایش را کنار پایم حس میکنم ....
به کانال قبل بر میگردم ....
اوه ... اوه .... کارشان به جاهای باریک کشیده شده ... از دیدن صحنه ها خجالت میکشم ....
سرم را برمیگردانم ببینم ماهان در چه حالیست ....
محو صحنه ها شده ...
حتی متوجه من نیست ... خنده ام گرفته ....
کمی که میگذرد برمیگردم دوباره نگاهش میکنم ...
نگاهش روی بازوی لختم تا روی گردنم میرود ...
دستش را بالا میاورد و اینبار روی صورتش میکشد ...
انکار نمیتواند خودش را کنترل کند دستش را روی بازوی لختم میگذارد ....
تردید در تک تک حرکاتش پیداست ...
چشمانش پر شده از حس خواستن ... تمنا ... نزدیکش میشوم ....
با نزدیک شدنم میخواهم تصمیم گیری برایش راحتتر باشد ....
دستش پشت کمرم میرود و دست دیگرش روی بازویم ....
از داغیه دستش پوست دستم میسوزد ... چقدر بی قرارم ... خدای من از بی قراریم کم کن ...
دستم را کنار صورتش قرار میدهم ... قلبم میخواهد از جا کنده شود ....
لعنتی خیلی تند تند میزند ....
صورتش را لمس میکنم .... چشمانش را میبندد و صورتش را بیشتر فرو میدهد در دستم ....
نفس های کندو بلند میکشد ....
سرم را جلوتر میبرم ... نفسهای داغش لبانم را نوازش میکند ...
چه حسی است این عشق ...
لبانم را روی لبانش میگذارم ....
پر عطش میبوستم ...
اما ... همان لحظه که میخواهیم اوج بگیریم ... درست همان لحظه که قلب من میخواهد بلرزد و زیرو رو شود ...
صدای زیور میاید و ماهان با ترس ازم دور میشود ....
زیور بدون توجه به ما نگاهش به تلویزیون است : ای بلا به دور ... اینا چیه میبینید ...
و مارا نگاه میکند ...
ماهان را نگاه میکنم ... ارنجش را تکیه داده به پایش و صورتش را با دستانش قاب گرفته ...
قلبم تند تند میزند ...
خدایا یکم دیگر مانده بود ...
چرا خدایا اینبار هم نشد ؟؟؟ از جا برمیخیزدو از خانه خارج میشود .... سرم درد گرفته ...
زیور را نگاه میکنم ای کاش چند لحظه دیرتر امده بود ....
نه ... دیگر نمیشود .... این ماهان دیگر کج نمیرود ... این هم شانسی بود ....
زیور : انگار اقا کسالت دارن اره خانوم جان ....سرم را تکان میدهم : اره ...
من میرم بخوابم شام نمیخورم زیور ...
سرش راتکان میدهد ...


انقدر به وجد امده که اشک در چشمانم جمع شده ....
سمت اتاقش میروم ....
در میزنم و بدون اینکه منتظر اجازه ی ورودم باشم وارد میشوم ...
با تعجب نگاهم میکند ....
اشکم را پس میزنم ....
نگران از جایش بلند میشود و سمتم میاید ....
با صدای نگران میگوید : خوبی رها ؟؟؟؟
دستش را میگیرم اشک گوله گوله از چشمانم میریزند ...
دستش را روی شکمم میگذارم ....
کمی منتظر میمانیم ... کنجکاو نگاهم میکند ....
ولی با تکان ریز کوچولوی درون شکمم چشمانش براق میشود ...
میخندم از ته دل ...
بعد از 6 ماه به وضوح تکان میخورد ....
انگار گرمای دست پدرش برایش اشناست ....
ماهان ... بعد از سالها از ته دل میخندد ....
با تکان بعدی دستم را میگیرد و سمت تخت میبرد ...
روی تخت مینشینم ... جلویم زانو میزند ....گونه اش را میچسباند به شکمم ....
صدای خندیدنش بلندتر میشود ...
میگوید : باورم نمیشه ...
با تکان دیگرش از ته دل میخندد و ضعف میکند : ای جان ...
سرش را بلند میکند و با عشق نگاهم میکند ... عشق به بچش ....
بعد مدتها لبخند عمیق و پر از احساسش را برویم میپاشد ....
چشمانم را مسخ کرده ....
کنارم روی تخت مینشیند ....دستش را روی شکمم میگذارد ...
اما دیگر تکان نمیخورد ... سرم را روی سینه اش میگذارم ...از عشق پر شده ام ....

جز تو که دنیامو بغل کردی ...
حال منو هیچکس نمیپرسه ....
من با تو از هیچی نمیترسم...
هرجاتو باشی من دلم قرصه ....
اندازه ی دریا عطش دارم .....
این سینه اقیانوس آشوبه ....
امشب بذار از اشک خالی شم ....
من عاشقـــــــــــــــم گریه واسم خوبــــــــــه ...


کمی فشارم میدهد ... ارام و اهسته موهایم را نوازش میکند ...
از عطر تنش درحال جان دادنم ...

من باتو دوران خوشی دارم دلچسبه مثله لحظه ی دیدار ...
هروقت دیدی جونمو میخوای دستت رو از رو قلب من بردار ....


سرم را بلند میکنم ارام لبخند میزند ....
جوابش را با لبخند مهربانی میدهم ...
ارام میگویم : میشه امشب اینجا بخوابم ؟
سرم را پایین می اندازم ... مطمئنم اگر پسم بزند میشکنم ...
با شیطنت میگوید : به شرطی که این کوچولو تکون بخوره ....
سرم را تکان میدهم : حتما تکون میخوره ...
دراز میکشد و اغوشش را برویم باز میکند ...
در اغوشش گم میشوم ...
حس جدیدم ... دیوانه ام کرده ... به پیراهنش چنگ میزنم که حتی ذره ی کوچکی ازم دور نشود ....
بو میکشم ... با تمام وجودم ....
ارامش میگیرم ... ذره ذره ....
شب ارامی که انتظارمان را میکشد ...........


روزا پی هم میگذرند ... وزنم سنگین شده ...همه چی ارومه ...
ماهان خوب است ....
عشقم نسبت بهش فراتر از قبل شده ... میدانم که اگر نباشد این روزها از پا درمیایم ....
این روزها که ماه های اخرم بیشتر از هر وقت دیگر بهش وابسته شدم و بهش احتیاج دارم ....
در حال گذراندن ماه هشتمم ...
با فکر به دنیا امدنش ذوق زده میشم ... دیگر طاقتم از بین رفته و بیتاب بدنیا امدنش هستم ...
گوشی مبایلم زنگ میخورد با لبخند جواب میدهم : جانم ؟
بعد از کمی سکوت : سلام ... من دارم میام خونه اماده باش بریم یه دوری بزنیم ...
من : باشه ...
ماهان : کاری نداری؟ چیزی نمیخوای؟
من : نه ممنون ...
بعد از خدافظی از اتاق بچه ام دل میکنم ... اتاقی که ست شده با رنگهای ابی اسمانی و سرمه ای ....
عروسکای گران قیمت ... دیزاین فوق العاده ...
لباسم را به ارامی میپوشم ... بعد از چند لحظه منتظر ماندن ...
ماهان میرسد .... از خانه بیرون میزنم ....
بعد از چند ماه که بیرون نرفته ام ... حتما خیلی میچسبد ....
از حیاط بیرون میزنم به ماشینش تکیه داده و نگاهش به جایی خیره است ....
سخت سوار ماشین شوم ... سمتم میاید و سلام میکند و کمکم میکند تا سوار ماشین شوم ....
در میان راه سکوت میکنیم و به موزیکملایمی گوش میدهیم ...
کمی که میگذرد میگوید : کجا بریم؟
من : نمیدونم خودت بهتر از من همه جارو بلدی ...
سری تکان میدهد و به سمت جایی اشنا میرود ...
هیجان زده میگویم : داری میری همون جای همیشگی؟
سری تکان میدهد ... همیشه مرا به خانه ی کوچکی میبرد که به شکل کافه درستش کرده بودند و یه جورایی پاتوق بود برای جوون ها ...
جلوی خانه ی کاملا چوبی می ایستد و با هم پیاده میشویم ...
اهالی این کافه ماهان را کاملا میشناسن .... به گمانم مرا اصلا به یاد نمی اورند ...
با این شکم بر امده کمی خجالت میکشم ...
برای رفتن تردید دارم ... نزدیکم میاید دستش را پشت کمرم می گذارد .... به ناچار وارد میشویم ...
با ورودمان چند نفری نگاهمان میکنند ...دخترا با تعجب پسرا با لبخند ...
چشم میچرخانم میا پسرها دوست رامین سپهر را میبینم ...
پسری سمت ماهان میاید ...و در حالیکه بلند بلند حرفم میزند ....
توجه همه را به خودش جلب میکند : به به ... اقا ماهان ... چه عجب ما شمارو دیدیم ...
ماهان دست مردانه ای به او میدهد ...چقدر چهره اش برایم اشناست ...
روبه من میگوید : سلام عرض شد خانوم ....
با لبخند جوابش را میدهم : سلام ...
شناختمش دوست ماهان اسمش پویا بود ...در جشن عروسیمان دیدمش ...
پویا رو به ماهان: خیلی بی معرفتی حداقل یه شیرینی میگرفتی....
پسری داد میزند : شیرینی واسه چی پویا؟
دختری با ارایش غلیظ ولی قیافه ای نمکی میگوید : اره شیرینی واسه چی؟
پویا: واسه اینکه ماهان داره بابا میشه ...
سکوت بدی میپیچد ... کم کم همه شروع میکنند به تبریک گفتن ....
نگاهم روی نگاه خمسانه ی بعضی دخترا سر میخورد ...
نگاهم را میگیرم و در چشمان سپهر ثابت میشوم ...
نگاهم میکند ... سرش را به نشانه ی سلام کمی خم میکند ...
حس میکنم با نگاهش میخواهد حرفی بزند ... انگار خجالت میکشد ...
با صدای ماهان سرم را برمیگردانم : انگار راحت نیستی ....
سرم را به نشانه ی اره تکان میدهم ....
دستم را میگیرد و روبه بردیا مسوول کافه میگوید : هرکی هرچی خواست سفارش بده مهمون من ...
بی توجه به صدای جیغ و سوت بقیه .... مرا سمت راهرویی هدایت میکند ...
به نزدیکی راهرو که میرسم .. صدای اشنایش باعث میشود بایستم ...
با کمی تردید و ناباوری سرم را برمیگردانم ....
چشمانم در چشمان قهوه ای تیره گره میخورد ....
خدایا باورم ... نمیشود .....


ماهان : چرا ایستادی؟
اشک در چشمانم حلقه میزند ...
دست ماهان را ول میکنم ...
سمتش میروم ....
رامین با بغض میگوید : رها ....
خودم را در اغوشش می اندازم ... چقدر دلتنگم ...
مرا می فشارد ....
شکمم کمی مانعش میشود ... مرا کمی جدا میکند ...
نگاهم میکند ... انگار باورش نشده ....
دو دستش را حائل صورتم میکند : رها خودتی ... باورم نمیشه ...
اشکم را با دو انگشت شصتش پس میزند ... دوباره در اغوشم میگیرد ....
زیر گوشم زمزمه میکند : بی معرفت ... دلم واست یه ذره شده بود ...
کمی که میگذرد با صدای عصبیه ماهان ازهم جدا میشویم ....
ماهان : جمع کنید این مسخره بازیو ...
با ترس نگاهش میکنم ....
نگاهش پر از خشم است ... با دیدن رامین دوباره یاد اتفاقات گذشته افتاده ....
دوباره حس انتقام و کینه اش روشن شده ...
رامین با اخم وحشتناکی جلو میرود و میگوید : حواست نیست انگار.... تو باید این مسخره بازیو تموم کنی ....
ماهان از خشم براق میشو د ... همه در سکوت با کنجکاوی نگاهمان میکنند ...
یقه ی رامین را میگیرد : نه .. تو خیلی پررو تر ازین حرفایی همون چند سال پیش باید زبونتو میچیدم ....
دست ماهان را با خشم پس میزند : د ن د ... من باید تو و خونوادتو مثه یه تیکه اشغال پرت میکردم بیرون که واسه خودت دور برنداری ...
حالت تهوعم تشدید میشود ...
ماهان مشت محکمی بر دهان رامین میکوبد ...
با بیحالی سمت بردیا میروم ....
با التماس میگویم : ترخدا به بقیه بگو برن بیرون ....
برمیگردم سمت این دو ببر زخمی ....
هردوتا میتوانند همدیگر را میزنند ...
حالم به قدری بد است که نفس کم میاورم ...
بافریاد میگویم : بسه ... بســــــــه دیگه ... ترخدا تمومش کنید ....
هردو با یه حرکت از هم جدا میشوند ....
انگار تازه فهمیدند که منم هستم ... یه زنه باردار ...
روی مبلی بیحال مینشینم ....
رامین سمتم میاید و درحالیکه مرا در اغوش گرمش میگیرد ...
روبه ماهان میگوید : عوضی .... گند زدی به زندگی خواهرم ... اصلا تو حالیته ؟؟؟ بخاطر کثافتکاریای خواهر تو داره تاوان پس میده ....
ماهان : خفه شو ...
رامین : تو خفه شو ... تو خفه شو ... جفتتون عین همید .... ارزو هم مثه تو بود ... با تمام عشقی که بهش داشتم بهم خیانت کرد ... میفهمی لعنتی ....
ماهان سر جایش خشک میشود ...
و من در حالیکه کم مانده از تعجب شاخ دراورم نگاه میکنم به سپهری که یه گوشه نشسته و سرش را میان دستهایش گرفته و هق هق میکند ....
ماهان از بهت در میاید : خفه شو ...
درحالیکه به سمت رامین هجوم میاورد : خفه شو حرومزاده این مزخرفات چیه ...
رامین محکم میخواباند روی صورتش ....
هرچه عقده دارد .... بر سرش خالی میکند ....
فریاد میزند : حرومزاده خودتی ... تو و اون خواهرت ....اصلا خوب شد که مرد .. به والله قسم اگه نمی مرد خودم با دستای خودم خفش میکردم ...
از خود بی خود شده ....
با گریه زانو میزند : مگه من چیکار کردم که سپهرو به من ترجیح داد .... اخه من که به هر دری میزدم که براش خوب باشم ... کم دوسش داشتم ... دیوونه شدم ... دیوونم کرد وقتی رفتم توی اپارتمانم که براش با سلیقه ی خودش دیزاین کرده بودم دیدم با سپهر رو تخت ..... وای خدای من ....
سپهر از جایش بلند میشود با همان هق هق میگوید : رامین حلالم کن ...
از کافه بیرون میرود ... خودش هم میدانست اگر میماند رامین با این حال بدش صددر صد میکشتش ....
رامین : خدایا خداااااااا.... تو روم زل زد گفت از سپهر خوشم میاد ...
سرم گیج میرود ...ماهان کم مانده سکته بزند ....
چه میشنوم ... منه بدبخت ... سالها بی تقصیر محکوم شدم ؟؟؟؟؟
سالها بی تقصیر پس زده دم ...
فریاد میزنم : بچــــــــــم .....
سرم سیاهی میرود و دیگر هیچی نمیفهمم ....


صداهارا به خوبی میشنوم ...اما چشمانم هرچه زور میزنم باز نمیشود ...
با تمام تلاشم سعی میکنم اسم تنها کسی که در حال حاضر دیگر وجودش را در بدنم حس نمیکنم را صدا بزنم ...
با تمام زورم صدای ارومی از دهانم خارج میشود : بچم ...
هیچکس جوابم را نمیدهد ...
چشمانم را با بیحالی که اثر بیهوشیس باز میکنم ...
هنگ میکنم ...
خدای من چطور ممکن است که من در بدترین شرایط سروش را کنارم میبینم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با اخم و نگاهی غمگین به چشمانم خیره شده ...
فقط به بچه ام فکر میکنم ...
میگویم :بچه ام کجاست ؟؟؟؟
نفس بلندو عمیقی میکشد : نگران نباش .... خوبه ...
نفس ارامی میکشم ...
خیالم راحت میشود ... میدانم سروش دروغ نمیگوید ... حتی اگر مصلحتی باشد ...
ماهان و کیارش باهم وارد اتاق میشوند ...
ماهان خیلی جدی کنارم میاید : خوبی ...
اخم میکنم ... تازه کم کم به یاد میاورم چه اتفاقایی افتاد ...
تازه تمام ظلمش را بیاد میاورم ...
روبه سروش میگوید : کی بهوش اومد ؟
سروش با خشم انگار که میخواهد ماهان را بزند میگوید : همین الان ...
روبه کیارش میکند : خوب کیارش من دیگه باید برم ... جایی کار دارم کاری نداری؟
نگاهش میکنم ... مرد مهربان و با وقار ... دوست داشتنی ... دلسوز ... عاشق ...
در این چند سال موهای کنار شقیقه اش سفید شده ... هیچ تغییری نکرده ...
جز اینکه کمی جدی تر و جا افتاده تر شده ... مثل روزهای قدیم در یک کلمه ... جذاب بود جذابتر شده ...
کیارش: نه کی میری خونه ؟
سروش : شب میرم ... اگه تونستید که رویا رو بردار بیاید اونجا ...
کیارش : باشه ببینم چی میشه ...
نگاهی به نگاه خیره ام میکند ....
با صدای محزونو پر حسرتی میگوید : امیدوارم زودتر خوب بشی ... کوچولوتو دیدم ... خیلی ... خیلی به مامانش رفته ...
لبخند تلخی میزنم همراه با بغض : ممنونم ...
از ته دل دعا میکنم که خوشبخت شود ...
بعد از خدافظی میرود ... ماهان با اخم نگاهش کرد ...
بعد از رو شدن حقیقت و شنیدن حرفهای رامین ازش به قدری دلگیرم ... تنفر نه فقط دلگیر ... که نمیخواهم حتی به چشمان وحشی و سبز رنگش که همیشه دنیای من بود و هست نگاه کنم ...
با بیاد اوردن اینکه بی گناه اذیتم کرد ... ازینکه گناه کار فقط و فقط خود ارزو بوده و همه ی تاوان را من پس دادم ... ازش دلخورو دلگیرم ... قربانی شدم ... جوونیم در این چند سال لگد شد ...
لبخند ارومی میزنم .. دیگر فقط بچه ام را میبینم ... حداقل الان دیگر نمیتوانم به ماهان فکر کنم ...
اینجا دیگر کاسه ی صبرم لبریز شد ... اینجا دیگر خر شدم ...
رو به کیارش میگویم : میاریش ببینمش؟
کیارش: یکم صبر کن خودشون میارنش ....
میخندم از ته دلم ... میدانم که این کوچولو هنوز نیومده کلی کشته مرده داده ...
با صدای رامین سرم را میچرخانم وارد اتاق میشود و کنار تختم میاید ...
قسم میخورم الان .... فقط و فقط وجود این برادر زجر کشیده میتواند ارامم کند ...
دستم را میگیرد در دستان همیشه گرمش ...
بوسه ی ارامی روی پیشانیم میزند : تبریک میگم کوچولو ...
بغض میکنم ... تا به کی برایش کوچولو میمانم ... فکر کنم تا وقتی که زنده باشیم ...
با چشمان اشکی نگاهش میکنم ...
انگار دل مهربونش گرفته ... چون مثل من بغض کرده ...
ماهان کنار اتاق بر دیوار تکیه داده ...
میگویم : مرسی که به قولت عمل کردی ....
کمی فکر میکند : کدوم قول؟
من : همونکه قول دادی به دنیا اومد کنارم باشی ...
اهان بلندی میگوید با خنده ادامه میدهد : والا ما قصد نداشتیم به این زودیا بیایم ولی این کوچولو انگار خیلی عجله داشت ...
میخندم و فشار خفیفی به دستش میدهم ...
من : رامین ...
رامین :جانم ...
من : چقدر دلم میخواد مامانینا هم اینجا بودن ...
اخمی میکند : خیالت راحت ...
نگاه خشنی به ماهان میکند : به زودی تکلیف همه چی معلوم میشه ...


با ورود پرستار که موجود ریزو کوچکی را در دست دارد ...
دلم هری میریزد ....
بغض به گلویم چنگ میزند ...
از خوشحالی اشک از چشمهایم میچکد ...
پرستار به ارامی بچه را در اغوشم جا میدهد ...
لبخند عمیقی میزنم ...
اشکم دوباره میچکد ....
نگاه میکنم به صورت کوچک و کمی کشیده اش که در روسری سفید رنگ قاب گرفته شده ....
دلم ضعف میرود ...
حسی که الان دارم را به هیچ وجه نمیتوانم توصیف کنم ...
بهم ثابت شد قشنگتر از این حس نیست ...
این حس فراتر از عشق است ...
خدایا شکرت که بچه ام سالم است ...
همه دور تختم جمع شده اند ....
گونه ام را میچسبانم به گونه ی نرم پسرم ...
لطافت نرمی اش دلم را زیرو رو میکند ....
بوی خوبش رامش میدهد ....
این اولین عطریست که برایم از بوی عطر ماهان خوشبوتر است ...
ماهان ؟؟؟؟
گفتم ماهان ... سرم را بلند میکنم و نگاهش میکنم ....
چشمانش براق شده ...
لحظه ای از سرم میگذرد بچه ام را میگیرد ؟؟؟ پسرم را ؟
پسر کوچکم که هنوز برایش اسمم انتخاب نکرده ام ....
محکم تر دستم را دورش حلقه میکنم ...
نمیشود ... نمیگذارم مرا از پاره ی تنم جدا کند ....
دستانش را سمت پسرم میاورد ...
با ترس و وحشت بچه را عقب میکشم : چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟
متعجب نگاهم میکند ....
رامین با کف دستش روی سینه اش میزند : برو بیرون ... برو محض رضای خدا بذار اروم باشه ....
به قدری چشمانش غمگین میشود که اتش میگیرم ...
سرش را باناراحتی بالا پایین میکند ... بوسه ارومی روی گونه ی پسرش میزند ...
از دیدن این صحنه احساساتی میشوم ولی خودم را کنترل میکنم ...
اذیت شدم ... اذیتم کرد ... ندید چقدر دوستش داشتم ... ندید ...
حالا دیگر میخواهم غرور له شده ام را جمع کنم ...
سرش را بالا میاورد و بعد از نگاه عمیقی بهم ... میرود ...
بغض داشت ... بغض کرد ... غرورش له شد ...
حس کردم وقتی داشت از اتاق بیرون میزد شکستنش را دیدم ...
شانه های افتاده اش را دیدم ....
ارزو خیانت کرد درست ... ارزو رامین را عذاب داد درست .... به برادرش ماهان دروغ گفت درست ...
ماهان فهمید ارزو دروغ میگفته درست ... ولی ...
چه کسی میخواهد جواب تمام بدبختیا و ظلم هایی که در این چند سال به من شد را پس بدهد ؟
حس نفرتم جوشش میکند ....
ترس از دست دادن پسرم حس نفرتم را چند برابر میکند .....


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 741
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,086
  • بازدید ماه : 26,967
  • بازدید سال : 177,066
  • بازدید کلی : 11,674,206