close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

کیارش میخواهد جو سنگین بوجود امده را عوض کند ... میگوید : اسم این کوچولورو چی بذاریم ... لبخند میزنم و نگاه میکنم به صورت کوچکش که در خواب فرو رفته…

رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2139 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:44 نظرات ()

کیارش میخواهد جو سنگین بوجود امده را عوض کند ...
میگوید : اسم این کوچولورو چی بذاریم ...
لبخند میزنم و نگاه میکنم به صورت کوچکش که در خواب فرو رفته ....
ابروهای پهن و کشیده اش که صد در صد به پدرش رفته ...
بینی قلمی کوچکش که به طرز خیلی زیبایی روبه بالا قرار گرفته به خودم رفته .......................................................

لبهای متوسطش به لطف زیبا بودن لبهای جفتمان خودنمایی میکند ...
با لبخند میگویم : نمیدونم انقدر فکرم مشغول بوده که به اسمش فکر نکردم ...
بغض میکنم : الهی بمیرم ... چقدر براش کم گذاشتم ...
رامین : هیس ... این حرفارو بذار واسه بعد ... هیچم اینطور نبوده ...
سرم را تکان میدهم ...
دلم میخواهد زودتر بیدار شود ....
میخواهم بدانم رنگ چشمش به کداممان رفته ....
حس زیبایی قلقلکم میدهد ... همش دلم میخواهد مثل ماهان سبز باشد ...
با اینکه ازش دلخورم ...
در حال حاضر نمیخواهم به ماهان فکر کنم ..
فکر پسر کوچولویم با این خواب پر از ارامشش جای ماهان را پر کرده ....
کیارش و رامین هم در فکر فرو رفته اند ...
هردو خیره به پسرم در فکر ...
نگاهم سمت رامین میرود ...
عزیزم .... چقدر دلتنگش بودم ....
با یاد اوردن خیانت کثیف ارزو دلم اتش میگیرد .... پر از خشم میشوم ...
چطور دلش امد سپهر ار به رامین ترجیح دهد ....
رامین حق داشته است ...
وای خدای من انهارا در خانه اش .... خانه ی دامادیش .... روی تخت دیده ....
بدتر اینکه حتی ابراز پشیمانی هم نکرده ....
با صدای کیارش از فکر بیرون میاییم ...
کیارش : اه چیه ... چتونه خفه خون گرفتید ...
لبخند میزنم ...
روبه رامین میگوید : اوی ... نفله .... مثه بوق وانستا ... زنگ بزن مامانینا با رویا بیان ...
بلند میخندم ...
رامین : زهرمار .... همین طوری حرف زدی که بارانم طرز حرف زدنش بهم ریخته ....
قهقهه میزنم ....
جای بخیه های روی شکمم کمی درد میگیرد ....
رامین مبایلش را در میاورد و با پدر صحبت میکند ...
خوشحالم ... خیلی خوشحال ....
دلم برایشان یه ذره شده ....
پرستاری داخل میاید : مادرتون نمیان ؟
با خوشحالی جواب میدهم : چرا الان میان ...
پرستار : خوبه چون یکی باید کمکت باشه .... بیدار بشه شیر میخواد ......


پدرم امد مادرم هم با رویا امدند ....
مادرم که تا چند ساعت کنار منو بچه ام نشست و اشک ریخت ...
ذوق زده بود و هی میگفت : باورم نمیشه که هم خودتو دارم میبینم هم بچتو ...
پدرم هم با انکه خیلی خوددار بود ... با انکه خیلی خودش را کنترل کرد بادیدن فرزندم اشک در چشمانش جمع شد ...
مادرم بچه ام را در بغلش گرفت ... نوازشش کرد ... برایش لالایی خواند ...
پسرم چشمانش را باز کرد ... رنگ چشمش خاکسری مایل به سبز بود ....
هنوز معلوم نیست چه رنگی خواهد شد ...
رویا انقدر به وجد آمده بود که کیارش در اغوشش گرفت و رویا انقدر گریه کرد تا ارام گرفت ...
انقدر دل رحم هست که بعد از گریه اش هم وقت و بی گاه که نگاهش به من می افتاد اشک در چشمانش جمع میشد ...
پدرم همراه با کیارش و رویا و باران رفتند خانه کمی استراحت کنند ...
مادرم هرکاری کردم نرفت ... رامین هم ماند ...
ساعت 1 بامداد است و بیدارم .. میترسم پسرم بیدار شود و شیر بخواهد ...
مادرم روی تخت دراز کشیده و کمی استراحت میکند ...
رامین وارد اتاق میشود ...
با صدای ارامی میگوید : مامان خوابید؟ چرا تو نخوابیدی؟
با لبخند میگویم : خوابم نبرد .. فکرم مشغول بود ...
رامین : بخواب به هیچیم فکر نکن ... دیگه تموم شد راحت به زندگیتو بچت برس ... ماهانم بره به درک ...
اخم ارامی میکنم : نگو رامین دلت میاد ؟؟؟
پوف بلندی میکشد : باع خواهر مارو باش ... تازه میگه لیلی زن بود یا مرد ؟
جدی میشود با حرص میگوید : رها خواهش میکنم یکم خودتو دست بالا بگیر ... خواهش میکنم ...
اخم خشنی میکنم : خودمو دست کم نگرفتم اولا ... دوما ماهان شوهر منه .. دوسش دارم ...
کمی صدایش بالا میرود ولی سریع پایینش میاورد که مادرم بیدار نشود ...
رامین : تو به این میگی شوهر ؟؟؟ واقعا نمیدونم دلیلی این دوست داشتنو چی بذارم ...
میگویم : اره شوهر ... بهش میگم شوهر ... دوسش دارم ولی انکار نمیکنم که ازش خیلی خیلی خیلی دلخورم ...
کمی خیالش راحت میشود : چه عجب یکم دلخور شدی ...
بغض میکنم : اره دلخورم ... خیلیم دلخورم ... هیچم به این راحتیا کوتاه نمیام ...
میبیند که بغض میکنم جلو میاید دستم را میگیرد : اروم باش عزیزم ... ببخشید ... یکم تند رفتم ...
نفس بلندی میکشم : دیگه نیومد ؟
رامین : نه همون موقع که از اتاق رفت بیرون ... بعد که رفتم دیدم نشسته بود رو نیمکت کنار محوطه سیگار میکشید ...
اخم میکنم : رامین ...
رامین : جانم ؟
میگویم : اگه اومد دنبال من یا سراغی ازم گرفت باهاش در نیفتیا ... دعواهم نکن ... ولی بهش بگو رها گفت دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت ... بگو رها گفت ...
سخت است بگویم ...
خرخره ام از بغض سوراخ شده : بگو رها گفت دیگه ازت زده شدم ... از چشمم افتادی ...
رامین : باشه ... هرچی تو بخوای ...


صندلی ای میکشد و کنار تختم میگذارد و رویش مینشیند ...
میگویم : رامین ... چرا زودتر نگفتی ؟؟؟ اگه زودتر میگفتی ددیگه اذیتم نمیکرد ...
نفس عمیقی میکشد با اخم میگوید : راستش ... با خودم فکر کردم که زودتر بهت بگم ولی نمیشد رها ...
میگویم : چرا ؟
رامین : نمیدونم ... شاید اگه تو شرایط دیگه بهت گفته بودم و توهم به ماهان میگفتی باورش نمیشد ... مطمئنن مثل قدیما میگفت تو داری ارزو رو خراب میکنی...
سرم را تکان میدهم ... راس میگوید ...
رامین : درضمن ... خیلی برام سخت بود گفتنش ... غیرتم رفت زیر سوال ... اگه پای تو وسط نبود هیچ وقت نمیذاشتم هیچ احدی از این قضیه بویی ببره ... فکر کن مردم با خودشون چی فکر میکنن.. میگن یارو انقدر بی غیرت و شل بوده که زنش با یکی دیگه میخوابیده ...
اخم میکنم ...
با تنفر میگویم :شاید بگی نهایت بی رحمیه ... ولی حق ارزو همین بود ... تاوان اشتباهاتش و دل سوزوندنای مارو با مرگش پس داد ...
رامین : اره ... هیچ وقت ازش نمیگذرم ... بد کرد رها ... بد کرد .... خودت شاهد بودی براش کم نمیذاشتم ...
میگویم : میدونی هدفش چی بود رامین ؟
با تعجب میگوید : وا ... خوب معلومه دیگه منو دوس نداشت ....
کجای کاری برادر من ...
با نیش خند میگویم : حالا که همه چی رو شده بذار تا منم بگم ... خیلی ساده بودیم ... هممونو خر فرض کرده بود... میدونستی هدفش من بودم ؟؟؟؟؟؟
با کنجکاوی نگاهم میکند : چی میگی متوجه نمیشم ....
با دلی گرفته ادامه میدهم : روزای اخر بود ... روزای بدبختی من ... یادته اون شب ... باهم دیگه کل کل کردین ... همه خونه ی عمو اینا جمع بودیم ؟؟؟ بعد تو و ارزو شروع کردین به کل کل؟؟؟؟؟ که من رنگم پریده بود ... گفتی چرا رنگت پریده ...
یادش میاید : خوب ...
میگویم: اونشب اومدم تو اتاق بهت زنگ زدم ... وقتی از اتاق اومدم بیرون ارزو همه ی حرفامونو شنیده بود ... بهم گفت که از منو خونوادم متنفره ... گفت که هدف همه ی بدجنسیای من تویی ... گفت تو برادرمو ازم گرفتی ... منم برای تلافی اومد جلو ... گفت که زندگیمو خراب میکنه ... تو وسیله بودی رامین ... وسیله ی خوبی برای خراب شدنه من جلوی ماهان ... برای خراب شدن زندگیم... دست گذاشت روی نقطه ضعفم ... میدونست چقدر برام عزیزی رامین ...
مات و مبهوت نگاهم میکند : چی میگی؟
ادامه میدهم : بعد از اون هرکاری کردم به ماهان بفهمونم خواهرش داره زندگیمونو خراب میکنه و فیلم بازی میکنه ... باور نکرد ... باور نکرد که ارزو همش داره کلک میزنه .... فکر میکرد که من دارم الکی ارزو رو پیشش خراب میکنم .. فکر میکرد من از خونوادش بدم میاد ....
با خشم میگوید : چرا بهم زودتر نگفتی....
نیش خندی میزنم : اگه میگفتم مثلا چیکار میکردی؟؟؟ مطمئن باش هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم ... انقدر رو ماهان نفوذ داشت که هیچکس نمیتونست فکر ماهانو تغییر بده ....
دست مشت شده اش را روی تختم میکوبد : عوضی .. روانی ...
دستش را میگیرم : اروم باش ... مطمئن باش ارزو روانی بود که با زندگیمون بازی کرد وگرنه ادم سالم اینکارارو نمیکنه ... تازه خوشحال میشه که برادرش خوشبخت زندگی کنه ...
لبش را به دندان میگیرد : خوب شد که مرد ... خوب شد که رفت وگرنه کشته بودمش تا حالا ...
صدای گریه ی بچه ام بلند میشود ...
با ترس نگاهش میکنم ... مادرم از خواب میپرد و بلند میشود بچه را از تخت کوچکش بغل میکند و ارام تکانش میدهد ...
پسرم ارام میشود و کم کم میخوابد ...
مادرم نگاهی به ما میکند : نخوابیدید چرا ؟
با لبخند از ته دل میگویم : میخوایم تا صبح جبران کنیم ... انقدر همو ببینیمو حرف بزنیم که حالمون از هم بهم بخوره ....
با صدای بغض الودی میگوید : نه ... شما از هم حالتون بهم نمیخوره ... شما دوتا ذاتتون پاکه ... بچه هامو با زحمت و بزرگ کردم ... من به خودم مطمئن بچه های پاک و با وجدان تربیت کردم ...
هردو بغض میکنیم ....
پسرم را درون تخت گرم و نرمش میگذارد و سمت رامین میرود ...
ارام بوسه ی مادرانه ای روی پیشانی اش میگذارد و سرش را در اغوشش میگیرد ....
میگوید : پسرم مرده ... مرد ... بهش بد شد ... ولی تلافی نکرد ... من اخلاق بهتون یاد دادم ...
نگاهم میکند گریه ام گرفته : توکه مظهر صبوری و مهربونی ای .... رامینم فقط خوبی یاد گرفته ... جفتتون مهربونی و صاف و صادقیو یاد گرفتید ...رویاهم که بچم خوشبخته ... خداروشکر میکنم ... همتون خوشبختید .... مطمئن باشید خدا دوستون داره که انقدر بهتون سخت گرفته ... رامین مادر تو که سر بلند از امتحانش بیرون اومدی ... ایمان دارم که رها هم سربلند بیرون میاد ...
رامین هم اشک میریزد ...
مادرم عجیب خودش را کنترل کرده ...
با بغض حرف میزند : فقط دلم میخواد ناشکری نکنید و ایمانتونو از دست ندید خداروشکر که تا الان همه ی اوناییکه بد کردن تاوان پس دادن ... ازین به بعدم هرکی تو زندگیتون بد بکنه تاوان پس میده ...
اشکهایم را پاک میکنم ...
رامین از جایش بلند میشود : من برم یه هوایی بخورم ...
و میرود ...
مادرم نزدیکم میاید : رهاجان مادر یکم استراحت کن ... به هیچیم فکر نکن یکم اروم بشی ....


دوروزی میگذرد که به خانه امده ام ... خانه ی مادریم ...
رامین همه جوره هوایمان را دارد ...
اسم پسرم را هم همه باهم انتخاب کردیم ...
اسمش را گذاشتیم شایان ...
از ماهان خبر ندارم فقط میدانم که یه بار برای اوردن شناسنامه ی پسرم تا دمه در خانه امد ...
رامین رفته بود ازش گرفته ...
رامین میگفت ... خیلی شکسته و داغون شده ...
میگفت دمه رفتن خواسته بوده بچه اش را ببیند ...
رامین هم گفته بود که با من باید حرف بزند ...
حرفهایم را بهش گفته بوده ...
رامین میگفت وقتی گفتم رها گفته ازت متنفرم شانه هایش به وضوح افتاده و مات و مبهوت فقط رامین را نگاه میکرده ...
از اتاق خارج میشوم و از پله ها پایین میروم ...
مادرم مثله این چند وقت همش در حال بازی کردن با وروجکم است و یک لحظه از خودش جدایش نمیکند ...
در خانه باز میشود صدای بم پدرم در خانه میپیچد : سلام به همه ...
میخندم و با لبخند میگویم : سلام بر رئیس خونواده خسته نباشی ...
ذوق میکند : زبون نریز بچه ...
بلند میخندم ...
مادرم : کی گفته رئیس خونواده باباته ؟
پدرم : کی گفته نیست ؟
مادرم : بله ؟؟؟!!!!!
پدرم با شوخی به تته پته میفتد : کی گفته هست .. هرکی گفته غلط کرده ...
با چشمای گرد شده نگاهش میکنم : بابا ؟
میخندد : ای بابا انقدر مارو بجون هم ننداز میخوای کتک بخورم ...
لبخند میزنم ....
سمت اشپزخانه میروم و برایشان چای میریزم ...
خوشحالم که خوانواده ای دارم که هوامو دارن ...
تو این چند روز یک لحظه هم حس نکردم سربارشان هستم ...
کمی دلم پیش ماهان است ...
دلم برایش میسوزد ... یهو تنها شد ...
مادرش که هیچ ... در تمام این 6 سال که زندگی میکردم فقط سالی یه بار از ماهان خبر میگرفت ...
در پول پدری ماهان غرق است ...
خواهرو پدرش هم که مردند ..
هیچکس را ندارد ...
حس میکنم بد وقتی رهایش کردم ....
چای را روی میز میگذارم ...
پدرم در حال بازی کردن با شایان است :خوب چه خبرا ؟
مادرم : هیچی خبری نیست این وروجک انقدر سرگرممون کرده که هیچ کاری نمیکنیم ... فقط تو خونه نشستیم و به این ور میریم ...
میخندم ....
میگویم : شما چه خبرا؟
پدرم : اهان خوب شد گفتی یه خبر دست اول دارم برای مامانت ...
مامان با کنجکاوی نگاهش میکند : خیر باشه ...
پدرم : خیره ... بارو بندیلتو جمع کن برای عید میخوایم یه سفر درستو حسابی بریم ...
خوشحال میشوم ...
مادرم : نه نمیشه .... رها دست تنهاس اذیت میشه ...
میگویم : اووووووه حالا تا عید مامان ... هم شایان بزرگتر میشه هم من دستم راه میفته .. تازه رویا و رامینم هستن ...
کمی فکر میکند : باشه ببینیم حالا تا اون موقع چی پیش میاد ...
کمی دیگر حرف میزنیم ...
به اتاقم میروم ... سمت گوشی مبایلم ...
دلم میخواهد بهم اس ام اس یا زنگ بزند و معذرت خواهی کند ازم ....
ولی ........
حس میکنم ... ماهان خیلی نا امید شده ... حس میکنم دیگر زندگی برایش معنا ندارد ...
هه حق دارد ... هرچه خواب و خیال برایم دیده بود دود شد رفت هوا ........
گوشی درون دستم زنگ میخورد وحشت زده از فکر بیرون میایم ...
جواب میدهم : سلام خوبی؟
رویا : چه سلامی چه علیکی ... قوزمیت تو نباید بیای خونه ی خواهرت ؟
لبخند میزنم : تو اراده کن همچین تلپ میشم اونجا که دیگه به زور بیرونم کنی...
بلند میخندد : شب کیارشو میفرستم دنبالت خوب ....
کمی فکر میکنم : باشه حالا میام ...
رویا : الکی حرف نزن ... همین که گفتم شب میایا فهمیدی؟
میخندم : چشم هرچی تو بگی ...
رویا : افرین دختر خوب من برم ببینم باران چی میگه رفته حمام لباس با خودش نبرده پدر سوخته ...
بلند میخندم : جلو کیارشم ازین فحشا میدی؟
قهقهه میزند : نه کی جرات داره به بابای بچه ها فحش بده ...
من : اوکی شب میبینمت ...
رویا : پس فعلا خدافظ به مامانینا هم سلام برسون ...
من : باشه بزرگیتو میرسونم خدافظ ...
رویا : قربانت خدافظ ....
گوشیم را قطع میکنم و سمت کمدم میروم ...
وقتی به اتاقم امدم بعد از مدتها لباسهای دختر خانگیم را دیدم خیلی به وجد امدم ...
کشوی مخصوص لاکهایم را بیرون میکشم و لاک صدفی را برمیدارم ...
همیشه لاک زدن به ناخونهایم حس قشنگی بهم دست میداد ...
روی تختم مینشینم و سعی میکنم تا شب خودم را سرگرم کنم.......


ذوق زده و خوشحال ... حاضر و اماده روی مبل نشسته ام منتظرم کیارش دنبالم بیاید ..
کمی میگذرد ...
صدای ایفون را که میشنوم از جایم بلند میشوم ....
از پدر مادرم خداحافظی میکنم و در حالیکه شایان را بغل میگیرم از خانه خارج میشوم ....
حسابی میپوشمش که سردش نشود ....
در را باز میکنم بدون هیچ نگاهی به راننده ...سوار ماشین میشوم ...
با ذوق در حالیکه از صورت زیبای پسرم دلم غش میرود میگویم : سلام شوهر خواهر گرام ...
با صدایش وحشت زده از جایم میپرم : سلام ....
با بهت نگاهش میکنم : پس کیارش کو ؟؟؟
میگوید : کیارش کار داشت گفت من بیام سراغت ...
اخم میکنم ...
خدایا چراااااااااااا؟؟؟
اعصابم بهم میریزد ...
میگوید : چیه توقع نداشتی منو ببینی؟
اب ذهانم را قورت میدهم :" چرا ... ولی ... اخه کیارش حرفی بهم نزد ....
میگوید : اگه میگفت قراره من بیام دنبالت نمیومدی اره ؟؟؟
کمی اخم میکنم : نه ... چرا باید نمیومدم ؟؟؟ فقط یکم برام غیر منتظره بود ...
سرش را تکان میدهد ...
ماشین را روشن میکند و دریچه یبخاری را سمت منو شایان خم میکند ...
حرکت میکند ...
هردو سکوت کرده ایم ...
میگویم : سروش ...
نگاهم میکند ...
حس میکنم چیزی در دلش زیرو رو شد وقتی به اسم انقدر صریح صدایش کردم ...
اب دهانش را قورت میدهد : جانم ؟
کمی اخم میکنم ...
میگویم : چرا ازدواج نمیکنی؟
نفس عمیقی میکشد : فعلا حوصلشو ندارم ...
نیش خند میزنم : همچین میگه انگار حوصله میخواد ...
میگوید : خوب ... راستش ... یکم با خودم درگیرم ...
میفهمم چه میگوید ...
زمزمه میکنم : هنوز ؟؟؟؟؟ بعد از این همه مدت ؟
سرش را تکان میدهد : اره .. مگه چیه ؟
دلم میگیرد : بهتره با خودت کنار بیای سروش خودت که شرایط زندگی منو میدونی ...
سروش : مهم نیست ... این خود درگیریهارو دوس دارم ... تا وقتیم دوس داشته باشم جایز نمیدونم کسیو وارد زندگیم کنم ...
نگاه میکنم به خیابان دیگر حرفی نمیزنم ...
اوهم سکوت میکند ...
کم کم به خانه ی کیارش رویا میرسیم ...
جلوی خانه پارک میکند شایان را ازم میگیرد : من میارمش ...
سرم را تکان میدهم میخواهم پیاده شوم که میگوید : وایسا رها ...
برمیگردم سمتش و منتظر نگاهش میکنم ....
میگوید : راستش ... میخواستم یکم حرف بزنم ... گوش میدی؟
سرم را تکان میدهم ... با انکه میدانم میخواهد چه حرفهایی بزند ...
میگویم : اره ...
سروش : رها .... از وقتی اینجوری شدو از ماهان جدا شدی بیشتر بهت فکر میکنم ...میشه ازت یه خواهشی بکنم ؟؟؟
نمیخواهم ادامه دهد ...
زوری میگویم : چه خواهشی؟؟؟؟
سروش : میشه یکم راجبه من فکر کنی ؟؟؟ خواهش میکنم یکم فکر کن ... به این فکر کن که خوشبختت میکنم ... باور کن رها یه زندگی پر ارامش برات میسازم ... باور کن نمیخوام از اب گلالود ماهی بگیرم ... قصدم سوء استفاده نیست ... باور کن که فقط عشقه ... عشقی که نمیتونم فراموش کنم ... شایانم مثه بچه ی خودم ... قول مردونه میدم که براش کم نذارم ... همه جوره براش هستم ...
سرم را با کلافگی تکان میدهم : سروش فعلا نمیتونم فکر کنم ... خواهش میکنم حرفشم نزن ...
سروش : باشه نمیگم دیگه .. ولی بهم فکر کن ...
با گفتن باشه از ماشین پیاده میشوم ....


سمت در اپارتمان میروم ... سروش هم پیاده شده همراه با شایان کنارم میاید ...
نگاهم میکند ...
هاج و واج نگاهش میکنم ...
میگوید : چرا زنگ نمیزنی؟
سرم را پایین میاندازم : راستش ... زنگشونو یادم نیست ...
نفس بلندی میکشد که بیشتر شبیه آهـــ است ...
میخواهد جو را عوض کند میگوید : اشکال نداره من هنوزم بعد از این همه وقت بلد نیستم ...
با تعجب نگاهش میکنم : یعنی توهم یادت نیست ؟
لبخند ارامی میزند ...
چرا هیچ وقت بلند نخندیده ؟
چرا هیچ وقت قهقهه اش را ندیده ام ...
میگوید : نه ...
گوشی مبایلش را از جیبش در میاورد : هوا سوز داره ... شایان سرما نخوره ...
نگران میشوم ...
درحالیکه شماره میگیرد ..
دستم را سمت شایانم میبرم و ارام از اغوشش بیرون میکشم ...
دستم با دستان داغش تماس پیدا میکند ...
لحظه ای گر میگیرم ...
دستپاچه شایان را محکم بغل میگیرم و سمت مخالفش میچرخم ...
نگاه خیره اش کلافه ام کرده ...
درحالیکه سنگینی نگاهش را حس میکنم میگوید : سلام رویا پشت دریم درو باز کن ...
در باز میشود ... هول زده بدون توجه بهش وارد حیاط اپارتمان میشوم ...
سمت اسانسور میروم و منتظر می ایستم ...
اصلا دلم نمیخواهد با سروش تنها باشم ...
خیلی معذبم ...
کنارم می ایستد و دکمه ی اسانسور را میزند : زودتر اومدی دکمرو میزدی اسانسور بیاد پایین ...
اب دهانم را به زور قورت میدهم ...
از سوتی ضایعم دمای بدنم بالا میرود ...
میگویم : حواسم نبود ...
نفس بلندی میکشد ....
اسانسور باز میشود و منتظر میماند وارد شوم ...
خودش هم داخل میاید ...
همچنان خیره نگاهم میکند ... خدایا کم مانده نتوانم نفس بکشم ...
میگویم: سروش میشه انقدر خیره نگام نکنی؟
لبخند محوی میزند : بهم حق بده ... 5 سال بیشتره ندیدمت ...
اخم ریزی میکنم : معذبم ...
لبخندش را جمع میکند ... جدی میشود ...
سرش را پایین می اندازد : فهمیدم معذبی ... شاید اگه ماهان الان پیشت بود ... یا هنوزم زندگی میکردی باهاش ...کوچیکترین نگاهی بهت نمیکردم ...
میگویم : الانم چیزی عوض نشده ... سروش من هنوزم دوسش دارم ... پس بهتره فکر کنی که من یه زن شوهردارم ... فکر کن ماهان ازت خواسته منو بیاری خونه ی کیارش ...
در اسانسور باز میشود میخواهم بیرون بروم که پایین استینم را میکشد ...
می ایستم نگاهش میکنم ...
میگوید : رها ... خیلی چیزا عوض شده خودتم خوب میدونی ... لازم نیست منو از سر خودت وا کنی .... من خودم میدونم چی خوبه چی بده ...
و دستم را ول میکند و از اسانسور خارج میشود ...


نگاهم به مسیر رفته اش جا مانده ...
با صدای رویا از فکر بیرن میایم و کمی خودم را جمع و جور میکنم ...
رویا : قرار نیست ازون کرکره بیای بیرون ...
خنده ام میگیرد ...
مادر بزرگ کیارش نمیتواند کلمه ی اسانسور را تلفظ کند بخاطر همین به اسانسور میگوید کرکره ...
از اسانسور بیرون میزنم ...
میخندم : مسخره نکن بذار پیر بشی اونوقت میبینم به تکنولوژی نوه هات چی میخوای بگی ...
میگوید : نترس میرم تکلونوژی نوه هام رو یاد میگیرم ...
قهقهه ام هوا میرود ...
انقدر میخندم که گریم میگیرد ....
خودش هم فهمیده سوتی داده میخندد ...
میگویم : از الان که بلد نیستی تکنولوژی رو تلفظ کنی معلومه بعدا چی میشی ...
صدای کیارش را که میشونم خنده روی لبانم میماسد ...
کیارش : به به سلام خواهر زن محترم ...
نگاهش میکنم : سلام ... تو خونه بودی؟
نگاهی به رویا میکند : اره چطور؟
اخم میکنم میخواهم حرفم را بزنم ولی جلوی زبانم را میگیرم ...
دور از ادب است که بخواهم ازش گله کنم ...
سرم را به چپ و راست تکان میدهم : هیچی مهم نیست ...
رویا شایان را از بغلم میگیرد : بدش به من این کوشولوی خالرو دلم براش تنگ شده ...
ارام شایان را به بغلش میدهم ...
کیارش: بفرما تو خیلی خوش اومدی ...
سعی میکنم دلخوریم را نشان ندهم وارد خانه میشوم ...
بوی تمیزی بینی ام را نوازش میکند ...
خانه ی رویا همیشه عطر تمیزی میدهد ...
در حالیکه پالتوئم را در میاورم میگویم : باران کجاست ...
کیارش : تو اتاقش خوابیده بود سروش رفت بیدارش کنه ...
جای دنجی را انتخاب میکنم و مینشینم ...
کیارش و رویا هم کنارم مینشینند ...
کیارش روبه رویا میگوید : بده بیاد این فسقل بچرو ببینمش ...
رویا شایان را به کیارش میدهد ...
کیارش: اووووو ببین اب دهنشو راه افتاده ... کوچولو گازت بگیرم ؟؟؟؟؟ جیغ بزنی؟؟؟؟؟ ای جان لپای اویزونشو ...
با چشمای گرد شده نگاهش میکنم...
باز ادامه میدهد : بگیرم قب قبتو با دستم بکنم ؟؟؟؟ صدای فیل بدی؟؟؟؟؟
چشمانم هرلحظه گرد تر میشود ...
میگوید : مچ دستتو گاز بگیرم جای انگشتام روی مچ خپلوت بمونه هان؟؟؟؟؟ دوس داری ؟؟؟؟؟
لحظه ای چشمان گردم به حالت قبل برمیگردد ...
میگویم : پوووووووف .... کیارش پاک زده به سرت ... داری از دست میری ...
رویا بلند میخندد ....
رویا : راس میگه کیارش تازگیا بیشتر از قبل خل شدی ... هی میگم قرصاتو سر وقت بخور گوش نمیدی ...
میخندم ....بلند ریسه میروم ...
با صدای سروش خنده ام از بین میرود و جدی میشوم ...
سروش : چیه داداشمو تنها گیر اوردید ...
باران : سلام خاله ...
سمتم میاید از جایم بلند میشوم ... بغلش میکنم ...
ارام میبوسمش : سلام دختر گلم ... ساعت خواب ...
با صدای خش دار میگوید : وای خاله هیچی مثه خواب بهم مزه نمیده ... حیف که مامان به عمو گفته بود شام بیاد اینجا ... مزاحم خوابم شد ...
اخم میکنم ... چرا رویا از سروش خواسته بوده شام اینجا بیاید ...
چرا کیارش دنبالم نیامد و سروش را فرستادن ..
همه ی اینها یه معنی میدهند که اصلا نمیخواهم بهش فکر کنم ...
ارام تبسم میکنم : اشکال نداره عزیزم ... وقت برای خواب زیاده ...
میگوید : اره من برم یه ابی به صورتم بزنم یکم خواب از سرم بپره ...
بغ کرده روی مبل مینشینم ...
سروش رو به کیارش میگوید : بده به من بچرو تف مالیش کردی ...
دلم میخواهد هرچه زودتر این مهمانی تمام شود تا حساب رویا را بگذارم کف دستش ...
کیارش : چه خبر رها خانوم خوبی؟
لبخندی مصنوعی میزنم : سلامتی .. خبر خاصی نیست ...
کیارش: برنامه ای برای ایندت نداری؟
نفس کلافه ای میکشم : نه فعلا که هیچ تصمیمی نگرفته میخوام به شایان برسم ...
سرش را تکان میدهد : کار خوبی میکنی ...
رویا با سینی قهوه و چای میاید ...
روی میز میگذارتش و شایان را از سروش میگیرد ...
میگوید : بدش ببینم انگار اسباب بازیه همش میچرخوننش ...
لبخندی میزنم ...
سروش با چشمای گرد شده میگوید : رویا جدیدا خیلی رومخی شدیا ...
خودم را نگه میدارم تا بلند نخندم ...
رویا : ببشین بینیم باو ... بچه واسه من زبون باز کرده ....
اینبار دیگر نمیتوانم بلند نخندم ... قهقهه ام همزمان با کیارش هوا میرود ...
کیارش: باع کجای کاری سروش ... میخوای با رویا کل کل کنی؟؟ خودش بزرگت کرده حالا میخوای باهاش در بیفتی ...
رویا : بعله اقا سوش فعلا کارت پیش من گیره ها مواظب رفتارت باش ....
اخم میکنم ...
حرفهایشان پر معنیست ... صد در صد منظور رویا من هستم ...
از جایم بلند میشوم ... اگر ازین جو بیرون نزنم صددرصد حرفی میزنم که همه سکوت کنند ...
شایان را از رویا میگیرم : فکر کنم گرسنشه برم شیرش بدم ...
و بدون توجه به نگاه های پر از تعجب سه تایشان به اتاق باران میروم ...


از حرفهایشان کمی رنجیده ام ...
اصلا دلم نمیخواهد بجز ماهان مرد دیگری را کنارم بگذارند ...
روی تخت باران دراز میکشم ...
سینه ام را از لباس زیرم بیرون میاورم و لبهای کوچک شایان را رویش میگذارم ..
دلم برایش ضعف میرود ...
چه حس خوبی بهم میدهد ...
تکه ای از وجودم ... شایانم بهم امید میدهد برای زندگی ...
ارام و دل مرده زمزمه میکنم : دلم واسه بابات تنگ شده .. کجاس ببینه این روزا چقدر احساس تنهایی میکنم ... با اینکه دورم شلوغه ...
بغض میکنم : میبینی چه بابای بی معرفتی داری ... اصلا نمیگه ماها ادمیم ...
نفس عمیقی میکشم ...
هر مکی که میزند ارامش تزریق وجودم میکند ...
چشمان خاکستریش را بهم دوخته و در حالیکه شیر میخورد نگاهم میکند ...
میخندم : جونم ... زندگی ... چیه مامانم ؟
لبخند ریزی میزند چشمانش خمار شده ...
کم کم بخواب میرود ...
ارام سینه ام را از میان لبهای کوچکش بیرون میاورم ...
پتویش را از ساک مخصوصش بیرون میاورم و رویش را میپوشانم و از اتاق خارج میشوم ...
کیارش و سروش در حال تخته بازی کردنن ... باران هم نشسته تمرینهایش را مینویسد ...
سمت اشپزخانه میروم : رویا کاری داری کمکت کنم ؟
رویا : نه بشین تا برات قهوه بریزم یخ کرد ...
مینشینم ...
قهوه میریزدو کنارم مینشیند ...
میگوید : خوابید ؟
قهوه ی داغ را که در این هوای سرد خیلی میچسبد را مزه مزه میکنم ...
میگویم : اره ...
رویا : بچه ها اولش همش میخوابن ...
من: اره ...
کمی میگذرد میگوید : از ماهان چه خبر؟
دلم گرفته بود ... گرفته تر میشود ...
بیشتر از هروقت میخواهمش ... ولی ...
خودم را میخورم : خبری نیست ... دیگه نمیخوام ببینمش ...
با حرفم دلم اتش میگیرد ...
کی گفته نمیخواهم ببینمش ... دارم دیوانه میشوم ..
رویا : انگار دیروز رفته بوده پیش کیارش ...
مشتاق میگویم : واقعا ؟
سریع خودم را ارام میکنم که رویا نفهمد ...
میگوید : اره ... میگفت اومده بوده پیشش ... انگار خیلی داغون شده .. کیارش میگفت ازین رو به اون رو شده ... میگفت ... اصلا حرف نمیزنه ... میگفت خیلی مظلوم شده ..
با به یاد اوردن حالت مظلومانه ی ماهان دلم ریش میشود ...
اصلا اتش میگیرم ...
ادامه میدهد : میدونیکه نمیشه بچشو نبینه ...میخوای چیکار کنی؟
بغضم را کنترل میکنم سعی میکنم صدایم نلرزد : نمیدونم ... فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه ... باید فکرامو بکنم ... ولی بیشترش طلاق میخوام ...
خودم هم از حرفم تعجب میکنم چه برسد به رویا ...
رویا : دروغ میگی؟؟؟
خودم را از تک و تا نمی اندازم: نه اتفاقا اولین باره که انقدر دارم جدی برخورد میکنم ...
رویا : نمیدونم چی بگم زندگی خودته ... خودت بهتر از هرکس میدونی باید چکار کنی ...
...............
.....................
شام را کنار هم خوردیم ... در زیر نگاه های خیره ی سروش هیچ چیز از گلویم پایین نرفت ...
موقع رفتن بازهم سروش قرار شد مرا برساند که مخالفت کردم و نگذاشتم هیچ کدومشان برساننم .. با اژانس رفتم ...
لباسهایم را عوض کردم ... مثل همیشه گوشی مبایلم را کنارم گذاشتم تا شاید ماهان اس بدهد...
شایان را به اغوش کشیدم و باهم ارام خوابیدیم ....


با صدای گوشیم جوراب شایان را کنارش میگذارم ...
چه جوراب کوچکی .... دلم غنج میرود ...
انقدر در فکر جورابم که گوشی کنارم قطع میشود ...
نگاهم را از صورت گرد و کوچک شایان میگیرم ...
پسر کوچکم در تلاش است دستش را بخورد ...
اینبار گوشی زنگ نمیخورد ...
صدای اس ام اسش بلند میشود ...
گوشی را برمیدارم ...
با دیدن شماره دلم هری میریزد ...
به خودم لعنت میفرستم که چرا جواب ندادم ...
آهــــ لعنتی دلم برای صدایش یه ذره شده است ...
اس ام اسش را باز میکنم ...
نوشته : میدونم حتی از صدامم حالت بهم میخوره ... ولی کار واجب دارم جواب بده ...
با خودم فکر میکنم بهتر شد که جوابش را ندادم ...
بهتر است با خودش فکر کند حالم از صدایش بهم میخورد ...
گوشی دوباره زنگ میخورد ..
استرس تمام وجودم را در بر میگیرد ...
تردید دارم جواب دهم یا نه ...
سریع بدون فکر رد تماس میزنم ...
اه لعنتی این چه کاری بود ...
قلبم از استرس و هیجان تند تند میزند ...
درست 1 ماهی میشود از ماهان خبری نبوده ...
دوباره صدای اس ام اس گوشیم بلند میشود ...
پیام را باز میکنم ...
نوشته : رها گوشیو جواب بده ... کار واجب دارم لعنتی ...
خدای من چه قدر دلتنگش بودم .. نفس ارامی میکشم ...
چقدر دوست داشتنیست این عصبانیت ماهان ...
چقدر دوست داشتنیست این لعنتی گفتن هایش .....
دوباره گوشی زنگ میخورد و هم زمان شایان از گرسنگی میزند زیر گریه ...
هروقت گریه اش میگیرد انگار کسی میخواهد خفه ام کند ..
گوشی را با ترس می اندازم و شایان را به اغوش میگیرم ...
دیگر حتی صدای زنگ گوشی را نمیشنوم با انکه زنگ میخورد ...
درحال حاضر فقط میخواهم پسرم را ارام کنم ...


بارها و بارها گوشی زنگ میخورد و قطع میشود ...
با انکه دلم خیلی بیتاب صدایش هست ولی وقتی به شایانم نگاه میکنم ترس تمام وجودم را پر میکند ....
میترسم از من بگیرتش ...
صدای اس ام اس بازهم بلند میشود ...
شایان در آغوشم کم کم به خواب میرود ....
آرام روی تشک کوچک سرمه ای میگزارمش...
گوشی را بر میدارم... بدون توجه به تماسها وارد اس ام اس هایش میشود ...
اولی را باز میکنم ...
نوشته: باشه حق داری جواب ندی ...
از آن وقت هایی است که ماهان مظلوم شده ...
دومی را باز میکنم:کار واجبم دلتنگیم بود ...
دلم آتش میگیرد بغض میکنم ...
با عصبانیت گوشی را خاموش میکنم ...
از خودم دلگیرم از یه طرف ناراحتم ودلتنگ که صدایش را نشنیدم از یه طرف دیگر میخواهم تنبیه شود...
گوشی را با حرص پرت میکنم محکم با دیوار برخورد میکند و هزار تکه میشود ...
صدای در اتاق بلند میشود ...
سرم را از روی زانوهایم بلند میکنم ...
رامین : رها خوابی؟
نفس عمیقی میکشم و میگویم :نه بیا تو ...
وارد میشود و در حالی که سمته شایان میرود میگوید : یه بار نشد ما بیایم خونه و این کوچولو بیدار باشه ...
لبخند تلخی میزنم ...
نگاهم میکند : چیه چرا بیحالی ..
سعی میکنم خودم را عادی نشان دهم ...
میگویم : چیز مهمی نیست ...
نگاهش دور اتاق میچرخد و روی گوشی متلاشی شده ثابت میشود ...
اخم میکند : چی شده ؟
سمت گوشی میروم ...
تکه هایش را سرهم میکنم ... فقط صفحهی گوشی خط خورده شده ...
میگویم : چیز مهمی نبود ....
رامین : زنگ زد ؟
نگاهش میکنم ...
با تردید میگویم : هان ؟؟؟
اخمش غلیظ تر میشوم : میگم ماهان بهت زنگ زد؟
کمی اخم میکنم : اره ...
با نیش خند و با حرص میگوید : اونوقت تو چیکار کردی؟
پوووووف کلافه ای میکنم : رامین خودم میدونم باید چیکار کنم ...
رامین : میگم تو چیکار کردی؟
من : جوابشو ندادم ...
اعصابم به حد کافی متشنج شده بود بدترش کرد ...
میخواهد حرف بزند که با خشم و فریاد میگویم : جوابشــــــــــــــــو .... ن.. دا....دم
به دیوار تکیه میدهم و زانوانم را در خودم جمع میکنم ...
خدایا دلم میخواهد زودتر ازین زندگی بلاتکلیف خلاص شوم ...
اس ام اس اخریش را باز میکنم ...
اشکم میریزد ...
(کار واجبم دلتنگیم بود ) در دلم میگویم دیوونتنم بی اعصاب من .... دیوونتم مرد بی حوصله و قلدر من ...
رامین کنارم میاید اروم در اغوشم میگیرد ...
میگوید : باشه باشه ... اروم بگیر ... لازم نیست بغض کنی ...
بغضم را فرو میخورم ....
رامین : اگه حرفی میزنم بخاطر خودته ... ولی اگه تو نمیخوای هیچی نمیگم ...
سرم را بلند میکنم ... بوسه ی پر مهری روی پیشانیم میزند ...
از جایش بلند میشود : من باید برم شرکت خیلی کار داریم ... میام بعد از ظهر بریم یه دوری بزنیم ...
سرم را تکان میدهم : باشه ممنون ...
و بعد از بوسه ی ارامی روی دستان تپلی شایان از اتاق خارج میشود ...
خودم را کنار شایان میکشم ...
ارام در اغوشم میکشمش و ارام ارام ارامش میگیرم ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 790
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,135
  • بازدید ماه : 27,016
  • بازدید سال : 177,115
  • بازدید کلی : 11,674,255