close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

سعی میکنم اعصابم را ارام کنم .... بلند میشوم .... کمی سرم را گرم میکنم ... هوای سرد بیرون دلم را قلقلک میدهد ... همیشه عاشق سوزو سرما بوده ام .... دلم…

رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2065 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:46 نظرات ()

سعی میکنم اعصابم را ارام کنم ....
بلند میشوم .... کمی سرم را گرم میکنم ...
هوای سرد بیرون دلم را قلقلک میدهد ...
همیشه عاشق سوزو سرما بوده ام ....
دلم میخواهد بیرون بروم و کمی قدم بزنم ....
به شایان که عمیق به خواب رفته نگاه میکنم ..........................................................

هنوز خیلی کوچک است برای تنها ماندن پیش مادر بزرگش ...
لبخند ارامی میزنم ....
منصرف میشوم ....
از پله ها پایین میروم و برای خودم قهوه میریزم ....
سکوت ظهر چقدر نفرت انگیز است ... مادرم خوابیده ...
حس میکنم همه ی عالم در این موقع ظهر میخوابن ....
روی مبل روبروی تلویزیون مینشینم ...
چه سکوتی همه جا پخش شده .... صدای ماشین های اندکی سکوت را میشکند ...
فیلمی در حال پخش است ...
سعی میکنم حواسم را از اس های ماهان بگیرم و از سکوت ظهر خودم را بیرون بکشمو فیلم را نگاه کنم ...
نمیدانم که چقدر میگذرد که با صدای رامین از جا میپرم ....
نگاهش میکنم و با غر غر میگویم : اه رامین زهرم ترکید ...
رامین تک خنده ای میکند : مرده شورتو ببرم که بیست و خورده ای سنته و بلد نیستی سلام کنی ....
لبخند بزرگی میزنم ...
چقدر دوست داشتنی است ... به موقعش احترام میگذارد ... به موقعش درک میکند و به موقعش شوخ است ...
میگویم : سلام خیلی بی تربیتی ...
بلند میخندد : هیسسسسسسسس
قهقهه ام هوا میرود ...
همیشه تکه کلامش هیس است ...
میخواهد بگوید خفه شو میگوید هیس ...
گاهی هم که خیلی حرصش میگیرد میگوید هیس شو ....
مینشیند کنارم قهوه ی سرد شده را از دستم میگیرد : این بدبختو که میخوردی ...
سرمای کت چرمش لحظه ای هوای دورو برمان را خنک میکند ... بوی عطر ملایمش هم انگار یخ بسته و خنک شده ....
میگویم : انقدر فیلمش قشنگ بود که حواسم رفت قهورو بخورم ...
میگوید : برو دوتا داغشو بریز باهم بخوریم ...
از جایم بلند میشوم و درحالیکه میروم سمت اشپزخانه میگویم : چه خبرا ؟ زود اومدی؟
صدایش را میشنوم : اره گفتم زودتر بیام امشبو بریم یه جایی این چند روز همش تو خونه بودیم ...
میگویم : میخوای بریم خونه ی خاله اینا ؟؟
اخم کمرنگی میکند : نه ترخدا ازین پیشنهادا نده ...
میخندم : وا خوبه که نادیا هم هست تنها نیستی ...
با حرص تلویزیون را خاموش میکند : میشه اسمشو نیاری ...
بلند میخندم چه کیفی دارد اذیت کردن رامین ....
میگویم : وا دیوونه ای ... دختر به این خشکلی ... به این پرتزی ... به این مانیکوری ... فقط یه بوی فرند کم داره .......
اینبار خودش هم بلند میخندد ....
قهوه هارا روی میز جلوی مبل میگذارم : باید برات استین بالا بزنم ....
وحشت زده نگاهم میکند : قربون دستت یه بار برام بالا زدی کلا زندگیمون ترکید بهم .... مرسی من همینجوری راحتم ...
بلند میخندم : زهرمار ... اون موقع خودت عاشق شده بودی کور بودی ...
چشمانش گرد میشود : هیسسسس شوووووو ....
دلم را میگیرم تا جای بخیه هایم از خنده ی بلندم درد نگیرد ....
بعد از خنده باهم قهوه میخوریم ...
رامین : این پسره قرار نیست بیدار باشه ... همش خوابه ....
لبخند عمیقی میزنم : چرا برو بیدارش کن زیاد خوابیده ...
از جایش بلند میشود و میرود ...
لبخند تلخی میزنم ... با اینکه این روزا میخندم ...
ولی تکه گمشده ام را ندارم ... دلم بد جور برایش بیتاب است ...


رامين همراه با شايان از اتاق بيرون ميزنند ...
پسر کوچکم در ميان دستان مردانه ي رامين جاي گرفته ...
کنارم ميايد ...
رامين : تا اين کوچولو اخلاقش خوبه برو اماده شو ....
ميگويم : باشه به مامان بگم ؟
رامين : نه نميخواد بيدارش کني بعد از ظهر که باهاش حرف زدم گفت قرص خوردم ...انگار خيلي اعصابش داغون بود ...
نفس عميقي ميکشم ....
ميدانم همه ي اينها بخاطر من است ...
از جايم بلند ميشوم و به اتاقم ميروم ...
اول از همه سمت مبايلم ميروم ... دکمه ي قفل گوشيم را ميزنم ...
آهــــ ميکشم ...
هيچ خبري نيست ...
بعد از اماده شدن از اتاق خارج ميشوم ...
مادرم بيدار شده شايان را بغل کرده ...
با تعجب رامين را نگاه ميکنم ...
مگر خواب نبود ؟؟؟
رامين با لبخند شانه اي بالا مي اندازد ...
سلامي ميکنم ..
مادرم ميخندد : سلام دختر گلم ...
ميگويم : مامان برو اماده شو شايانو بده ببرم امادش کنم...
مادرم : نه عزيزم بيا شيرش بده بذار من نگرش ميدارم ...
ميخواهم مخالفت کنم که ميگويد : منم تنهام ... شايان به من عادت داره ...
سرم را تکان ميدهم : باشه
بعد از شير دادن شايان ...
رامين سوئيچ ماشين را سمتم ميگيرد : برو تو ماشين تا من لباسمو عوض کنم ...
سوئيچ را ميگيرمو از خانه خارج ميشوم ....
حياط را طي ميکنم ...
بخاردهانم را که ميبينم خوشم ميايد ...
در حياط را به سختي باز ميکنم ... سرماي در ...در بدنم رخنه ميکند ...
بعد از باز کردن در خارج ميشوم ...
در بزرگ را نميتوانم ببندم باز ميگذارم تا رامين که امد ببندد ...
برميگردم نگاهي به کوچه ي خلوت مي اندازم ...
ميخواهم قدمي بردارم سمت ماشين رامين که از پشت بازويم گرفته ميشود ...
با وحشت برميگردم ...
ميخواهم جيغ بکشم ...
که مرا به خودش نزديک ميکند و دست گرمش را ميگذارد روي دهانم ...
باورم نميشود ...
ميگويد : هيس منم ...


با ولع صورتش را نگاه ميکنم ...
اوهم با نگاهش اتشم ميزند ..
نگاهش داغ است ... گرم است ...
بي تفاوت نيست ...
با نگاهش مرا مسخ کرده ...
لبخند خيلي کمرنگي ميزند ...
انقدر کمرنگ که انگار زوري زده ...
ميگويد : کوچولو ... بزرگتر شدي ...
با حرف زدنش به خودم ميايم ...
اخم پر رنگي ميکنم : ولم کن ...
و سعي ميکنم دستم را از دستان بزرگ و مردانه اش بيرون بکشم ...
لبخندش پر رنگتر ميشود ...
مثل هميشه دارد تفريح ميکند ...
عصبي تر ميشوم : بهت ميگم ولم کن ...
لبخند گرمي ميزند که کمي ارامم ميکند ...
نگاه ميکنم به دو چشم سبز رنگ وحشي ...
دلم گرم ميشود ... دلم اغوش گرمش را ميخواهد ...
چشمان زيبايش لحظه اي ديوانه ام ميکند ...
چقدر دلتنگ بودم ...
چقـــــــــــــــدر ...
ميگويد : لازم نيست خودتو اذيت کني ... خوب ميدوني تا نخوام نميتوني از اينجا جم بخوري ...
خدايا ... خدايا با من اينطور نکن ...
صداي بمش قلبم را زيرو رو ميکند ...
با صداي رامين از حالت مسخ کننده ي اين مرد بيرون ميايم ...
رامين : اينجا چه غلطي ميکني؟
اي خدا هنوز هم سخت است ازين دو گوي زمردي رنگ چشم بردارم ...
اوهم بدون توجه به رامين نگاهم ميکند ...
انقدر خونسرد است که انگار اصلا صداي رامين را نشنيده ...
با کشيده شدنم زوري چشمانم را ميگيرم ..
رامين دستم را ميکشد و از ماهان دور ميشوم ..
قلبم تند تند ميزند ...
رامين مرا پشت سرش هدايت ميکندو خودش سمت ماهان ميرود ..
رامين : کري ... ميگم بت اينجا چه غلطي ميکني؟
چشمانش را ازم ميگيرد و روبه رامين ميگويد : تورو سننه !!!
رامين با حرص سعي ميکند هلش دهد ...
اما قافل از کوچکترين تکان ماهان ...
رامين : گمشو ... برو تا ابروريزي نکردم ...
ماهانم را ميشناسم هنوز طوفاني نشده ... هنوز ارام است ...
يعني اينطور بگويم ... دقيقا الان ارامش قبل از طوفان است ...


سمت رامين ميروم و دستش را ميگيرم با اخم ميگويم : بس کن ...
نگاهم ميکند با ترديد ..
با لحن مطمئني ميگويم : رامين بس کن ... بيا بريم به گردشمون برسيم ...
قهقهه ي ماهان هوا ميرود : گردش ... اوه اوه گردش ...
خون خون رامين را ميخورد ...
دستم را ول ميکند : برو تو ماشين ...
ماهان : از جات جم نميخوري ...
از لحن پر از جذبه و وحشتناکش مثل هميشه ميترسم ...
رامين : برو ... تو ... ماشين
ماهان : از جات ...جم نميخوري ...
با ترديد نگاهم را ميان نگاه پر از خشمشان ميگذرانم...
دو ببر زخم خورده رودر روي يکديگر ... ...
اب دهنم را به زور قورت ميدهم ...
نگاه ماهان هم وحشتناکتر است هم پر جذبه تر ...
رامين : ببين ديگه زيادي داري زر زر ميکني ... بهتره واست زودتر گورتو گم کني ...
ماهان نفس عميقي ميکشد ...
ابروهاي خوش حالتش را بالا ميدهد ...
جلو تر ميايد و درست در نزديکترين نقطه ي رامين قرار ميگيرد ...
دستش را بالا مياورد و گوشه ي لبش را با انگشت شستش مي خواروند ...
تک تک حرکاتش باعث ميشود بدتر بترسم ...
ماهان خشمگين شود ديگر کنترلش دست خداست ...
ميگويد : ببين بچه جون ... از من به تو نصيحت تو زندگيه من دخالت نکن ... از دخالت متنفرم ... برو کنار نذار کاريو که نبايد بکنمو بکنم ... يا اينجوري بهتره بهت بگم ...کاريو که خيلي وقت پيش بايد ميکردمو نذار الان بکنم ...
سرم تير ميکشد ... نه حتي فکرشم در سرم وحشت اور است که رامين به زندان بيفتد ...
سمت رامين ميروم ..
رامين : اخ راست ميگي چه کار اشتباهي کردم تو زندگي خواهرم دخالت کردم ...
با خشم يقه ي ماهان را در دست ميگيرد : مرتيکه ميدوني که اگه برم ازت شکايت کنم ميتونم به اندازه ي اين چند ساله زجر کشيدن رها بندازمت زندان ...
خداي من حتي فکر کردنشم برايم وحشتناک است ...
ماهان به تبعيت از رامين يقه اش را ميگيرد ...
فقط تفاوتشان اينست که ماهان يه سرو گردن از رامين بزرگتر است ...
قبل ازينکه افتضاح ببار بياورند ..
صدايم را بالا مياورم : بس کنيد اين مسخره بازيو ...اه ...
هردو دستشان شل ميشود و نگاهم ميکنند ...
روبه رامين ميگويم : بخدا اگه تمومش نکني وسايلمو جم ميکنم و ميرم از خونه ...
ماهان پيروزمندانه ميخندد ...
حتما با خودش فکر کرده ميخواهم بروم به خراب شده اش ...
ميگويم : توهم بهتره بري ... فعلا چشم ندارم ببينمت ... بهتره ابروريزي راه نندازي ...
ماهان : بايد حرف بزنيم ...
با حرص و صدايي که تقريبا شبيه جيغ است ميگويم : حرفاتو تو دادگاه بزن ...
مات ميشود ...
مثل همان روزهايي که من مات ميشدم و او نيش خند ميزد ...
نيش خند ميزنم : چيه ... چشمات گرد شد ؟؟؟ هميشه روي تو سري خور رها رو ميديدي حالا روي سگيشو بايد ببيني ... به سادگي ازت نميگذرم ...
و بدون توجه به هردوتاشون داخل خانه ميروم ...
با پا گذاشتن در خانه اجازه ميدهم صداي هق هقم خانه را پر کند ...
مادر وحشت زده سمتم ميايد ...
بدون توجه به مادرم شايان را در اغوش ميکشم و به اتاقمان ميروم ...
و در را ميبندم ...
خدايا چهه شد؟؟؟
چه حرفهايي زدم ...
يعني ميخواهم از ماهانم جدا شوم ؟ يعني قرار است دادگاهي شوم ...
سرم را در گردن شايان فرو ميبرم ..
و هق ميزنم ... انقدر زياد که خسته ميشوم ...
با شايان دراز ميکشيم و چشمانم را ميبندم ...
چشمانم کم کم گرم ميشود و به خواب ميروم ...


به چشمان براق عسلي رنگش زل زده ام ...
ميگويم : کمکم ميکني؟
لب به دندان ميگيرد ...
کمي فکر ميکند : خوب .... نميدونم ... براي من که سادس ... شغلمه .. ولي مطمئني تصميمتو گرفتي؟
اخم ميکنم : اره ..
ميگويم اره ولي ...
حتي لحظه اي نميتوانم به تصميمم فکر کنم ...
ميگويد : باشه ... ولي مطمئني نميخواي بازم بهش فکر کني؟
قبل ازينکه از تصميمم برگردم چشمانم را ميبندم و با حرص ميگويم : سروش چراميخواي منو منصرف کني؟؟؟
اخم ميکند خيلي جدي ميگويد :يه جوري حرف ميزني که انگار من ميخوام برگردي پيشش ... خودت بهتر از هرکسي ميدوني که اين کار به نفع منه ... فقط ميخوام پشيمون نشي ... بفهم لطفا رها ...
کلافه ميگويم : بذار باهات رو راست باشم سروش .. من فقط ميخوام يکم اذيتش کنم ... ميخوام مطمئن بشه که داره از دستم ميده ... وگرنه من بدون ماهان ميميرم ...
غم سريع به چشمانش رنگ ميدهد ...
سرش را با حسرت چند لحظه پايين مي اندازد ...
دوباره شروع ميشود ... نفرين کردنهايم ...
خودم را نفرين ميکنم..
به خودم هزاران فحش ميدهم که چرا براي اينکار از سروش کمک خواستم ...
اين همه ادم ...
با لحن پر غمي ميگويد : باشه عزيزم هرچي تو بخواي ...
بغض ميکنم ...
لب به دندان ميگيرم ...
حس ميکنم پدرش را در اورده ام ...
سرم را بر ميگردانم ... و خيره ميشوم به کاغذ ها و خودکار هاي روي ميزش ...
نگاه پر حسرتو خيره اش کلافه ام ميکند ...
ميگويم : ممنونم ... و
حرفم را ميخورم ...
نفس عميقي که بيشتر شبيه آهـــ است ميکشد : حرفتو نخور ...
لبم را با زبانم تر ميکنم : و متاسفم ....
لبخند تلخي ميزند : لازم نيست متاسف بشي ...همين که بتونم بهت کمک کنم اروم باشي ... اينکه ارامشتو بدست بياري برام کافيه ... رسيدن به تو براي من حتي ارزو هم نيست ... بايد اون دنيا روت حساب کنم ...
خنده ي صداداره تلخي ميزند : اون دنياهم ماهان هست ....
حس ميکنم قلبم به سوزش افتاده ...
حس ميکنم دارم سکته را ميزنم ... از جايم با بيحالي بلند ميشوم ..
قبل ازينکه از اتاقش بيرون بروم ...
صداي شکستن بغضم را ميشنوم ...
ميفهمد گريم گرفته ...
از جايش بلند ميشود که سمتم بيايد ...
برميگردم سمتش و اشکهايم را پاک ميکنم : سروش متاسفم ... فقط ميتونم بگم خيلي خيلي متاسفم ...
اخم ريزي ميکند : گريه نکن ...
اشک هايم پشت سرهم ميريزد ...
ميگويد : بهت ميگم گريه نکن لعنتي ...
بهتر که نميشوم هيچ ... اشکهايم دوبرابر ميشود ...
چشمانش نمناک ميشود ...
بغضش ميشکند ...
قبل ازينکه اشکش بچکد سرش را برميگرداند و سمت ميزش ميرود ...
ريختن اشکش ... حتي عرش خدا را ميلرزاند چه برسد به دل من...
چقدر من بد کردم به اين مرد ...
انقدر درگيره من شده که با اشکم اشک ميريزد ...
که با دردم درد ميکشد ...
که با بغضم بغض ميکند ...
وقتي ارامم ارام ميشود حتي اگر کنار مرد ديگر باشم ...
وقتي ارامشم ميرود سردر گم ميشود ...
روي مبل مينشينم ... چه کردم با اين مرد ...
بعضي وقتها حس ميکنم بخاطر سروش است بدبختي هايم ...
صورتم را با دستانم ميپوشانم ...
خدايا مرا ببخش ... او مرا ميخواهد ... من ماهان را ...
اين چه رسميست??? ...


کنارم روي مبل مينشيند..
با لحني که سعي دارد شاد باشد ميگويد : هنوز بزرگ نشدي ... مثل بچه ها گريه ميکني ...
سعي ميکنم منم مثل خودش جو را تغيير دهم ...
اشکهايم را پاک ميکنم ...
چقدر بزرگوار است اين مرد ...
اينجا بايد من او را ارام کنم ولي برعکس شده ...
بخاطر همين بزرگواريش مرا پر از عذاب وجدان کرده ...
سعي ميکنم لبخند بزنم ...
مثل هميشه خيره نگاهم ميکند ...
خيره و براق ...
ميگويم : ممنونم سروش ... ممونم ...
لبخند ارامي ميزند ...
ميگويد : از چي ممنوني ... وظيفه ي هر وکيليه که کار موکلشو به بهترين شکل انجام بده ...
بغض ميکنم ...به رويم نياورد که ممنون بودنم بخاطر بزرگواريش است ...
گذاشت پاي وکالتش ...
از جايم بلند ميشوم : برم ديگه ممکنه شايان بيدار بشه ...
کتش را بر ميدارد : منم کم کم بايد برم ... بذار برسونمت ...
ميگويم : نه لازم نيست به زحمتــــ
سروش : تعارف ندارم ...
حرفم را ميخورم ...
باهم از اتاق خارج ميشويم ...
سر ميز منشي ميرود ...
نيستش صدا ميزند : خانوم صادقي...
از اتاق ابدار چي دختري بيرون ميايد ...
نگاهش ميکنم ... ريز نقش است ...
کاملا از چهره ي بچگونش پيداست سنش کم است ...
با حجب وحيا و شرم گونه ميگويد : ببخشيد رفتم براتون چاي بريزم ...
سروش: مرسي ... خسته نباشيد ...
دختر با نگاه خيره سروش را نگاه ميکند : وظيفمه ... شماهم ... خسته نباشيد ...
نگاهش لحظه اي روي سروش خيره ميماند...
لبخند عميقي ميزنم ...
ياد نگاه هاي خودم به ماهان ميفتم ...
درست مثل من مات و مبهوت ...
سروش با کلافگي نگاهش را روبه من ميچرخاند : بريم؟
با همان لبخند معني دارم ميگويم : بريم ...
دختر لحظه اي مرا با غم نگاه ميکند...
آهي ميکشم حتما فهميده سروش نگاهش به من با بقيه فرق دارد ...
سروش روبه دختر : دارم ميرم ... يادتون نره در اتاقارو چک کنيد قفل باشه ...
دختر سرش را تکان ميدهد : چشم ...
از دفتر خارج ميشويم ...
ميگويم : دختر خوبي به نظر ميومد ...
سرش را بي تفاوت تکان ميبرد : اره ... فقط بعضي وقتا خيلي شيطنت ميکنه ... شره
با تعجب و لبخند نگاهش ميکنم : دروغ ميگي ... انگار که خيلي اروم بود ...
لبخند ريزي ميزند : فلفل نبين چه ريزه ...
سوار ماشين ميشويم : که اينطور ....
سمت خانه ميراند ... ديگر سکوت ميکنيم ...


سروش کارهاي داداگاه را پيگيري ميکند و خبر هارا هرروز بهم ميگويد ...
اين روزها به قدري گوشه گير شده ام که حس ميکنم دارم ديوانه ميشوم ..
کارم اين شده به گوشه اي زل بزنم ...
شايان را بخوابانمو شير بدهم ...
نهايته خوشحاليم موقعيس که کيارش با رامين سر به سرم بگذارند ...
ميدانم دارم چکار ميکنم ...
ميدانم که ميخواهم فقط کمي ماهان را اذيت کنم ...
ولي حتي ...
حتي اين بازيه مسخره عذاب اور است ...
ماهان از وقتيکه که جلوي خانه بهش گفتم تو دادگاه حرفهايت را بزن خبري ازش ندارم ...
کمي متعجبم که چطور انقدر سکوت کرده ...
چطور تواسنته انقدر خونسرد با اين موضوع کنار بيايد ...
با صداي شايان نگاهم را از عروسک درون دستم ميگيرم ...
خنده ام ميگيرد ...
تازگي ها زور ميزند ...
الان هم زور ميزند ...
بغلش ميکنم و به خودم ميفشارمش ...
اين نشونه ي وقتيست که ميخواهد بغلش کنم ...
ارام تکانش ميدهم ...
در به ارامي باز ميشود نگاه ميکنم باران است ..
تازگيها با سکوت من همه سکوت کردن ...
حتي باران که انقدر بازيگوش بود ناراحتو غمگين شده ...
از خودم عصبانيم که همه را درگير زندگيم کرده ام ...
باران : خاله ...
نگاهش ميکنم : جانم ؟
ميگويد : بده من ميخوابونمش برو پيش بقيه ...
لبخند تلخي ميزنم : چرا خاله همينجا راحتم ...
لب بر ميچيند : نه خاله همه جمعشون جمه ... بيا بريم ... توکه نيستي به کسي خوش نميگذره ...
بغض ميکنم .. با ما چه کردي ارزو ...
از جايم بلند ميشوم : بريم خاله ...
از اتاق خارج ميشويم ...
نگاه همه به من ميفتد ...
کيارش : بفرما خانوم اومد مارو مچل خودش کرده ...
نگاهش ميکنم : سلام ...
کيارش : چه سلامي چه عليکي ... اينجا خونس يا ديوونه خونه ... اينجا خونس يا کلاس يوگا ... اينجا خونس يا
رامين بين حرفش ميايد : اه بسه بابا
ميخندم و کنار مادرم مينشينم ...
از غصه ي زندگيه منو رامين پير شده ...
شايان را از من ميگيرد ...
فقطو فقط با ديدن شايان از ته دل ميخندد ...
پدرم هم که نيستش و معمولا کار ميکند و سعي ميکند با کار کردن فکر وخيال نکند ...
رويا : منکه تو اين هفته ازخونه بيرون نرفتم ... جان من پاشيد بريم يه جايي
نفس عميقي ميکشم ...
کيارش : بريم من که پايه ي جمعم ...
رامين : منم هستم ...
همه نگاه ها سمت من ميچرخد ...
دل و دماغ بيرون رفتن ندارم ميگويم : اگه اشکالي نداره منــــ
با ديدن نگاه هاي خمسانه يشان دهانم را ميبندم ...
رويا : پس همه موافقن بريم اماده شيم ..
از جايش بلند ميشود ... هرچه فکر ميکنم ميبينم اصلا حس بيرون رفتن ندارم ...
ولي به اجبار از جايم بلند ميشوم ...
سمت اتاقم ميروم ...
صداي زنگ خانه بلند ميشود ولي بهش توجهي نميکنم ...
وارد اتاقم ميشوم ..
ارام کت گرمم را در مياورم ... همراه با شلوار جين مشکي زنگ ...
ميخواهم بپوشمش که صداي در ميايد ...
کت را روي تخت ميگذارم ...
سمت در ميروم و بازش ميکنم ...
با ديدن نگاه براقش لحظه اي هول ميکنم ...


با لبخند ارامي ميگويد : سلام ...
ازين که با تيشرت و شلوار کوتاه جلويش ايستادم معذب ميشوم ...
فقط چشمانم را نگاه ميکند و اينکارش خيلي بهم کمک ميکند ...
ميگويم : سلام خوش اومدي ...
نفس خسته اي ميکشد : بايد حضوري باهات حرف ميزدم ...
سرم را تکان ميدهم : بيا تو اتاق ...
اخم کمرنگي ميکند : ميرم يه ليوان اب بخورم ...
و ميرود ...
چقدر با شعور است اين مرد
به نظرم خيلي خوشبخت ميشود همسر اينده اش ...
يعني ميشود روزي سروش را خوشحالو خوشبخت ببينم
... فهميد من معذبم به بهانه ي اب خوردن رفت تا لباس عوض کنم ...
سمت کمد ميروم و لباسم را عوض ميکنم و سعي ميکنم پوشيده تر باشه ...
بعد از چند دقيقه دوباره برميگردد ...
با لبخند ميگويد : خوبي؟
حس ميکنم ناراحت است ...
ميگويم : ممنونم بيا بشين ...
سمت تخت ميرود و مينشيند ... با فاصله کنارش مينشينم
کمي من من ميکند ..
کنجکاو نگاهش ميکنم ... نگرانم ...حس ميکنم قرار است خبر بدي بهم بدهد ...
ميگويد : راستش رها يه مشکلي پيش اومده ...
دلم از ترس هري ميريزد ...
با ترس ميگويم : چي شده ؟
لبش را با زبانش تر ميکند : راستش قبل ازينکه ما بريم درخواست طلاق بديم ...ماهان رفته شکايت کرده ...
با تعجب ميگويم : چـــــــــــــــــي؟
ميگويد : رفته ازت شکايت کرده ... شکايتش بر مبناي تمکينه .... گفته زنم از خونه رفته بدون اجازه ي من... گفته تمکين نميکنه ...
چشمانم ميخواهد از حدقه در بيايد ...
سرم را با ناباوري تکان ميدهم : داري سر به سرم ميذاري؟
اخم ميکند : نه خيلي جديم ... در حال حاضر نميتونيم کاري بکنيم ...
با حرص ميگويم : امکان نداره ...
سروش: افتضاحش اينه که راي دادگاه به نفع اونه و در هيچ صورتي نميتوني نري ...
با حرص ميگويم : واي خدا ... مثلا قرار بود من حرصش بدما ...
سروش: چاره اي نداريم بهتره مخالفت نکني چون اون ميتونه هرکاري بخواد بکنه...
درضمن بابت نديدن بچه هم شکايت کرده ... گفته نميذارن بچشو ببينه
با حرص ...
سرم را بين دوتا دستم ميگيرم : برم که دوباره به زندگي قبلم برگردم ...
سکوت ميکند ...
ميگويم : دلم براش تنگ شده ... خيلي دوسش دارم ولي ... اخه بايد يه جوري تلافيه اين چند سالم بشه ...
اخم ميکند : مگه اين چند سال چي شده بود؟
حواسم نيست که سروش از عذابهاي ماهان خبر ندارد ...
ميگويم : هيچي ... مهم نيست ...
از جايم بلند ميشوم : ببخشيد بايد برم قرص بخورم سرم خيلي درد ميکنه ...
و از اتاق خارج ميشوم ...
بدون اينکه منتظر جوابش باشم ...
از اتاق که خارج ميشوم نگاه متعجب و پر از سوال بقيه راروي خودم ميبينم ...
بدون توجه بهشان سمت اشپزخانه ميروم قرص ميخورم ...
برميگردم به اتاقم سروش بيرون نشسته ...
همه سکوت کرده اند لباس ميپوشم ..
کلاه و شال گردنم را به سرو گردنم ميپوشم ... نگاه ميکنم به شايان که خواب است ...
شيشه شيرش را دست مادرم ميدهم و بدون هيچ حرفي از خانه خارج ميشوم ...
کسي نميپرسد کجا ميروي همه ميدانند که به حد کافي داغونم ...


از پله هاي وسيع بالا ميروم ... در را باز ميکنم ...
نگهبان : کجا خانوم ؟
بدون توجه بهش ميرم سمت يکي از اسانسور هاي خالي ...
تا نگهبان ميخواهد برسد به در اسانسور حرکت ميکند ...
خونسردم خيلي ...
اسانسور در طبقه ي 26 مي ايستد ..
در که باز ميشود خارج ميشوم ...
ميروم داخل دفتر ...
منشي : خانوم کجا ؟؟
بدون کوچيکترين نگاهي در اتاقش را باز ميکنم ...
پشت ميزش درحال وارسي چند تا برگه است ...
با باز شدن در نگاهم ميکند ...
کمي تعجب ميکند ... کمي ميگذرد ...
منشي : اقاي محتشم ...
ماهان : بيرون ...
منشي سريع از اتاق بيرون ميرود ..
با نگاه به چشمانش دلم ميلرزد ... دلم بي تابش ميشود ...
ولي خيلي سريع دلخور ميشود ...
ياد گذشته ميفتد ... ياد سونيا ... ياد تجاوزها ... ياد خرد شدن ها
اخم ميکنم ... پر از خشم ميشوم ...
بغضم را ميخورم : چرا ؟
نگاهم ميکند ... انگار فهميده حالم به شدت بد است ...
سرش را چند لحظه پايين مي اندازد ...
تيپ رسمي محل کار چقدر بهش ميايد ...
سعي ميکنم فکرم را منحرف کنم تا نرم نشوم ...
ميگويم : با توئم ماهان ... چرا ولم نميکني؟؟؟
اخم کمرنگي ميکند : ببين رها ...من ازت خواستم حرف بزنيم گوش نکردي ...
با حرص ميان حرفش ميروم : چقدر ديگه مونده عذابم بدي؟؟؟
جلو میروم ...
تمام قدرتم را در نگاهم جمع میکنم که پر از نفرت شود ...
در دو گوی سبز رنگ ثابت میشوم ..
نگاهش بین دو چشمم میلغزد ...
جلو میاید ... نزدیکم میشود ...
درست در کمترین فاصله ...
نفسم حبس میشود ... عطرش بینیم را نوازش میکند ...
خدایا نرمم نکن ...خدایا بگذار سخت باشم ...
با صدای منحصر به فرد و جذابش میگوید : منه خر ... منه بی انصاف ... منه بیشعور تازه فهمیدم چی بودم ... تازه فهمیدم چه به روزت اوردم ...
خدایا کمکم کن .... کمکم کن نفسم برگردد ... از بوی این عطر ... از نوازش صدای این مرد ... از حرفهای زیبایش ...
ماهان : رها ... تا حالا ازت فرصت خواستم ؟؟؟
خدایا کمکم کن .... خدایا این کلمه هایی که روزی از ماهان بعید بود ... که بعد از مدتها دلتنگی من میزند ... مرا نرم میکند ... خدایا نکن ...
نفسش را روی صورتم فوت میکند ...
چتریهایم پرواز میکند ... دلم هم ...
میگوید : ازت فرصت 1 ماهه میخوام ...
چشمانم را میبندم نه قرار نیست کم بیاورم ....
نه نمیشود که کم بیاورم ...
خودم را عقب میکشم ...
قدم هایم را سمت عقب برمیدارم ... نگاهم میکند ...
یک قدم دو قدم سه قدم ... قدم چهارم ... به در میخورم ....
با التماس نگاهم میکند ... لعنتی با اخلاق گندت مرا دیوانه میکردی نکن ....
این اخلاق ملایمو جلوی من نیاور که کم میاورم ...
اخم میکنم : نمیتونم باورت کنم ...
سرم را به چپ و راست تکان میدهم : نه .... نمیتونم درکت کنم .... هیچ اعتمادی بهت ندارم ... هه ... بدتر اینکه خودتم داری بیشتر تحریکم میکنی ...
اخم میکند ....
میگوید : چیکار کردم که دارم تحریکت میکنم ؟
با دندون های روی هم چفت شده و با حرص میگویم : با شکایت بی موردت .... رفتی شکایت کردی که چی بشه ها ؟؟؟
سمتم میاید ...
سرم تیر میکشد ...
میگویم : خیلی بی شرفی ماهان ... با اون همه زجری که بهم دادی ... هنوزم ...
خدایا نفس بده نفس : هنوزم ولم نمیکنی .... دست از سرم بردار .... منو تا جنونو دیوونگی بردی بچمو بیخیال شو ...
بازوهایم را در دستان یخ شده اش میگیرد : اروم باش ...
ادامه میدهم : بی غیرتی و بی شرفیتو بهم ثابت کردی ... حیوون بودنت بهم ثابت نکن ....
دستانش با خشم دور بازویم تنگ میشود : بسه رها ....
ادامه میدهم : دستای نجستو بهم نزن ....
دستانم را از دستانش خارج میکنم : بزن اوناییکه مثه خودت کثیفن ...
بغضم میترکد ولی سعی میکنم گریه نکنم : برو پیش سونیا ... برو ... توکه خوب بلدی انتقام بگیری ... توکه زجر دادنو خوب بلدی ....
سرش را پایین می اندازد ....
محکم بهش تنه میزنم ....
عجیب است با تنه ی کوچک من تکان میخورد ..
میگویم : برو سر خاک خواهرت ... برو براش از زجرایی که دادی تعریف کن ... برو کنارش حسابی از قلدر بازیات حرف بزن ....
با دستش پشت گردنش را چنگ میزند ...
میگویم : برو پیش مامان جونت ... برو پیشش ... نه نه .... وایسا اینجوری خوب نیست ...
حس میکنم تمام بدنم میلرزد ....
با صدای وحشتناکو لرزانی میگویم : برو پیشش ولی با سونیا ... نه تنها نریا .... خاله عاشق سونیاس ... باهم دیگه برید پیشش .... بلند بلند بخندید .... بلند بلند از هم تعریف کنید ...
در گوشم خنده های سونیا زنگ میزند ( وای مامان چقدر این رنگ مو بهت میاد ماششالا هزار ماشالا از منم جوون تر میزنید )
داد میزنم : همتون کثافتید ...
در سرم میپیچد ( چیه عروس ... چی شدی ... با دم شیر بازی کردی .)
وحشتناک میشوم : حرومزاده ها .... به شما م میگن ادم ....چطور تونستی بری با سونیا ....
در سرم میپیچد ( نچ همچین مالی نیستی ... قدیمی شدی )
فریاد میزنم : کثافت ... بی غیرت چطور تونستی اونو به من ترجیح بدی... چطور تونستی باهاش بخوابی در حالی منو داشتی ... چطور تونستی خیانت کنی به من... به منیکه حتی بدون اجازت اب نمیخوردم ... به منی که از خودم میگذشتم ... برا خودم کم میذاشتم که برای تو کم نذارم .... عوضی ...
بغضم شکسته بود گریه شد....اشکهایم با بی رحمی بیرون میزند ....
زمزمه میکنم : عوضی ...
در سرم می پیچید : عوضی ...
دستگیره ی در را به ارامی و بی رمق پایین میکشم ....
در را باز میکنم ..
پاهایم را به دنبال خود میکشم ...
دکمه ی اسانسور را با بیحالی فشار میدهم ...
تکیه بر اسانسور مینشینم ...حالم به قدری افتضاح است که نای ایستادن روی پاهایم را ندارم ...
در اسانسور باز میشود ... از پشت میفتم ...
و فقط در لحظه اخر چشمان خشمگینو پر از وحشت سروش بهم کمی ارامش میدهد ........


با حس خنکي روي صورتم وحشت زده از جا ميپرم ....
به نفس نفس ميفتم ..
نگاه ميکنم به دورو برم ...
چشمان نگرانش دلم را گرم ميکند ...
دلم گرم ميشود ازينکه بجز ماهان مرد ديگري را دارم ...
از بهوش امدنم نفس اسوده اي ميکشد ...
با حرص ميگويد : اين چه کاري بود ؟؟؟ چرا رفتي پيش اون نامرد؟
با اخم ميگويم : خواهش ميکنم راجبهش حرف نزن ....
نيش خند عصبي ميزند : اره نبايدم حرف بزنيم ... باشه باشه ... حرف نميزنيم ...
از کنارم بلند ميشود ...
کلافه دستي بين موهاي مشکيه يه دستش ميکشد : فقط دلم ميخواست حالو روزتو ميديدي ....
هيچ نميگويم ...
سروش: يه لحظه فکر کن اگه من نميومدم دنبالت ... اگه تو اسانسور کسي به غير من بود چي ميشد ...
در ذهنم ميگذرد حتما ماهان خبردار ميشد و کمکم ميامد ...
به زبان نمياورم ... اگر بگويم انوقت سروش فکر ميکند با يه بيشعور طرف است ...
نگاهم را دورو بر خانه ميچرخانم ...
خانه ي خودش هست ...
ميگويم : چقدر من بيهوش بودم ؟؟
نگاهم ميکند کنار همان جاي قبلش مينشيند : يه نيم ساعت ... ميخواستم ببرمت خونتون ولي خيلي دور بود ... ديدم خونه ي خودم نزديکتره ...
با نگراني ميپرسم : از شايان خبر نگرفتي؟
سرش را به بالا سوق ميدهد ...
سعي ميکنم از جايم بلند شوم ...
سرم کمي سياهي ميرود ...
ميگويم : ميشه تلفنو بدي ؟
نگاه خيره اش را ازم ميگيرد : اره ...
سمت تلفن ميرود ...
گوشي را ازش ميگيرم ميخواهم زنگ بزنم ...
ولي خط خانه ي سروش ...
دلم نميخواهد ديگران براي خودشان فکرو خيال کنند ...
سروش خيره نگاهم ميکند ....
نميدانم بايد چکار کنم ... گير کردم ...
سرم را پايين مي اندازم ...
نگاه خيره اش را برميدارد ... سمت کيفم ميرود و برايم مياورد ...
کيفم را روي پايم ميگذارد ....
هنوز هم نميتوانم سرم را بلند کنم ...
لبخند تلخش را ميتوانم حس کنم : بهتره گوشيتو چک کني شايد بهت زنگ زده باشن ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 199
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,039
  • بازدید ماه : 13,997
  • بازدید سال : 141,100
  • بازدید کلی : 11,638,240