close
تبلیغات در اینترنت
رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

گوشيم را در مياورم و به روي خودم نمياورم که سروش فهميده ... به ليست تماسهاي بي پاسخم نگاه ميکنم ... چند تماس از خانه و رامين ... نگاهم را ميچرخانم تا ببينم شماره ي اشنايش را ميبينم ... نگاهم روي اسمش ثابت ميماند ... بهم زنگ زده ... نفس عميقي ميکشم .......................................................................چقدر…

رمان دل خوش به بودنت قسمت چهاردهم

گوشيم را در مياورم و به روي خودم نمياورم که سروش فهميده ...
به ليست تماسهاي بي پاسخم نگاه ميکنم ...
چند تماس از خانه و رامين ...
نگاهم را ميچرخانم تا ببينم شماره ي اشنايش را ميبينم ...
نگاهم روي اسمش ثابت ميماند ...
بهم زنگ زده ...
نفس عميقي ميکشم .......................................................................

چقدر فحش دادم چقدر از حرفهايي که در دلم تلنبار شده بود را گفتم ...
چقدر احساس سبکي ميکنم ...
ولي بازهم مانده تا خالي شوم ...
شماره ي خانه را ميگيرم ...
چند لحظه منتظر ميمانم ...
مادرم نگران جواب ميدهد : کجايي تو همرو نصفه عمر کردي ...
لبخند ارامي ميزنم : سلام ... چرا نصفه عمر ؟
مادرم : هنوز بزرگ نشدي رها ... يهو از خونه زدي بيرون با اون حالت و رنگ و روي سفيدت ... تازه ميپرسي چرا ...
ميخندم : مامان گلم لازم نيست نگران من باشي ... ديگه انقدر بزرگ شدم که حواسم جمع باشه کار دست خودم ندم ...
مادرم نفس کلافه اي ميکشد : باشه ... همونکه تو ميگي ...
صداي خنده ام کمي بلند ميشود : حالا کوچولوم در چه حاله ؟
از همين جاهم ميتوانم لبخند عميقش را ببينم :
ميگويد: خوبه ... اينجاس باران داره ميخندوندش ...
ارام ميخندم : اي دورش بگردم ...
نگاه ميکنم به سروش کلافه و غمگين ...
کي ميايد ان روزي که لبخند تلخش جاي لبخند عميق و از ته دلش را بگيرد ....
با صداي مادرم نگاهم را از نگاه غمزده و خسته اش ميگيرم :کجايي رها ...
بدون فکر ميگويم : اومدم تا يه فروشگاه لباس بچه داره ميخوام چند دست لباس براي شايان بخرم ...
تازه ميفهمم چه گفته ام ...
سروش را نگاه ميکنم ...
اينبار لبخند تلخش تبديل شده به نيش خند ...
از جايش بلند ميشود و سمت اشپزخانه ميرود ...
چشمانم را با خشم ميبندم از دست خودم عصبانيم ...
مادرم : باشه مادر همين که حالت خوبه خداروشکر زودتر بيا ...
باشه ي ارامي ميگويم و خدافظي ميکنم ...


کمي ميگذرد ...سروش با سيني کوچکي سمتم ميايد ...
مينشيند کنارم ...
فنجان چاي را جلويم ميگذارد ...
بق کرده ...
از قيافه اش خستگي عشقم ميبارد ...
زمزمه ميکند : بخور ...
زير لب تشکري ميکنم ...
فنجان را برميدارم ...به قدري داغ است که با ترس ميگذارمش سرجايش ...
کمي روي انگشت دستم ميريزد ...
بلند داد ميزنم : آي دستم ... سوخت ...
با وحشت سرش را بلند ميکند روي دستم ثابت ميشود ...
هول ميکند ....
بدون هيچ فکري دستم را ميگيردو انگشتم را فوت ميکند ...
شوکه از تماس دستش با دستانم گر ميگيرم ..
به وضوح ميبينم که رنگش از ترس پريده ...
انگشتم را بالا مياورد و بين لبهايش قرار ميدهد ...
شوک دوم
لحظه اي حس ميکنم تمام موهاي تنم سيخ ميشود ... ...
با بهت و ناباوري نگاهش ميکنم ...
اما سروش ...
اصلا انگار حواسش به کارهايش نيست و فقط هدفش اينست که من درد دستم بخوابد ...
بد از مدتي لبهايش شل ميشود ...
چشمانش را ميبندد ... نفسهاي داغش روي انگشت خيسم فرود ميايد ...
نفس هاي بلند ميکشد ...
زبانم نميچرخد حرف بزنم ...
دست ظريفم بين دستان مردانه اش ذوق ذوق ميکند ...
دوباره انگشتم را روي لبش حس ميکنم ولي اينبار ..
اينبار بوسه ي گرمي رويش ميزند ...
بدون هيچ بغضي چشمانم پر از اشک ميشود ...
لبم را با دندانم گاز ميگيرم ...
به حدي غمگين است که حس ميکنم الانس که گريه کند ولي ...
مردتر و محکمتر ازين حرفهاست ...
همانطور که انگشتم روي لبانش هست زمزمه ميکند : متاسفم ...نتونستم ... يعني اينبار نشد که بتونم خودمو کنترل کنم ...
اشکم ميچکد ...
اخم ميکند و بغض دار ادامه ميدهد : رها ....
دستم را از دستانش ميکشم بيرون ...
لب به دندان گرفته ام را باز ميکنم : کمک خواستن از تو اشتباه محض بود ...
چشمانش را نا اميدي مي بندد ...
سرش را سمت بالا سوق ميدهد و با التماس صدايم ميزند :رها ...
از جايم بلند ميشوم ...
اينبار راحتتر از قبل دستم را ميگيرد : فقط يه لحظه بمون ....
با اخم و دلخوري و با چشماي اشکيم نگاهش ميکنم ...
بلند ميشود ...
روبرويم در کمترين فاصله ...


نگاه غمزده و داغش در چشمانم ثابت ميشود ..
نگاهش پر از تمناي خواستن است ...
دستم را بالا مياورد و روي سينه اش ميگذارد ...
همانجا که قلبش تند تند ميزند ...
با دستم حس ميکنم قلبش را که دارد خودش را ميکشد ...
با صداي دورگه و ارامي ميگويد : ببين ... لعنتي ببين باهاش چيکار کردي ...
سرم را پايين مي اندازم ...
ادامه ميدهد : تا حالا به هزارتا دختر تو زندگيم دست زدم اما ... هيچ وقت به خودم اجازه ندادم بهشون نظر داشته باشم ... عقده ايم نبودم ... نديد بديدم نبودم که با يه تماس دست به اين روز بيفتم ... ولي ...
در دو چشم زارم خيره ميشود : ولي عقده اي شدم ... خيلي ... وقتيکه ميشستي تو بغلم ... وقتيکه بهم دست ميدادي ... وقتيکه با شيطنتاي بچگانت از سرو کولم بالا ميرفتي ... و من تمام احساسي که بهت داشتمو خفه ميکردم ... تو بغلم ميومدي کوچيک بودي خيلي کوچيک ... مثه يه دختر بچه ي بازيگوش ... بغلت ميکردمو مجبور بودم خودمو خفه کنم ... که يه وقت حسمو نفهمي ..
با حرفهايش نگاه منم غمگين ميشود ....
لبخند تلخي ميزند : اخه تو خيلي کوچولو و ريزه ميزه بودي واسه اين حرفا ...
اب دهانش را قورت ميدهد لبخندش تلختر و پهنتر ميشود : بزرگتر شدي ... انقدر بزرگ شدي که ديگه ميفهميدي نبايد زياد شيطنت کني ... ميفهميدي نبايد بياي تو بغلم ... همه ي تماسهامون در حد دست دادنو ....
چشمانش بين چشمانم ميلغزد : يادمه يه بارم برات لاک زدم ... بجز دست دادن بعد اون لاک خوشرنگ که دستاتو بي نهايت ناز کرده بود ديگه تماسي بهت نداشتم ...
سرش را تند تند تکان ميدهد : اينا روهم تلنبار شد ... عقده ايم کرد ... لمس دستات کمتر شدو پشت بندش من بيشتر ميخواستمت .. بيشتر تمناي خواستنت به دلم ميزد ...تا اينکه نتونستم ... ديگه طاقتم تموم شده بود ...
حس ميکنم قلبم به سوزش افتاده ...
با تک تک کلماتش ميسوزم ...
تمام اعضاي بدنم ... از قلبم گرفته تا دلم تا مغزم تا چشمانم ...
هي خدا ...
ادامه ميدهد : فکر ميکردم فقط خودمم ... هيچ وقت فکر نميکردم رقيبيم باشه ...
اما ... درست اونروزي که باران بدنيا اومد ...درست اونروز وقتي اومدم بيمارستان ... اره قشنگ يادمه ... مامانينا اومده بودن من خونه بودم ... بهشون گفتم بريد من ميام ... درست اونروز وقتيکه اومدم بيمارستان ... ديدم روي صندلي کنار ماهان نشسته بودي ... درست تو بغلش ... جوري که قشنگ يادمه ماهان دستشو دورت حلقه کرده بودو حسابي گرم تعريف بودي ... چشمات براق بود ... از ته دل به حرفاش گوش ميدادي ... همونجا بود که فهميدم ...
نيش خند صداداري ميزند ...
قلبم از سوزش افتاده .. حالا ديگر اتش گرفته ...
ميگويد و من بيشتر ميسوزم : فهميدم کجاي کارم ... بندو اب دادم ... بغلم نميومد ... اغوش گرمترو ... بهتر پيدا کرده بود ... نميومد لاک بزنم براش ... يکي پيداش شده بود که براش خيلي قشنگتر و با جونو دلتر ميزده ...
سرش را پايين مي اندازد... انگار تمام صحنه هاي تلخ روبرويش است ...
لبش را خيس ميکند : رقيب پيدا کردم ... اونم چه رقيبي ... نه اينکه ماهان خيلي بودا نه ... ولي براي تو خيلي شده بود ... طوريکه اصلا هيچکسو نميديدي ... وقتاييکه مهموني بود ... اگه ماهان نبود تو اتاقت ميموندي ... اگه ميومد ... هه ... مگه ميشد ماهان جايي باشه و تو نباشي ... يا برعکس ...
دستم روي قلبش از حرارت تنش اتش گرفته : بعد از اين همه دور شدن از تو ... عقده اي نشدم ولي داغون شدم ... يهو ازم بريدي ... بدترش ميدوني چي بود .. اينکه وقتي به رويا گفتم ...
قهقهه ي تلخ ميزند ...
چه کردم من ... اين مرد را ذره ذره کشتم ...
نگاهم ميکند با خشم : گفتش ... تو گفتي حتي حرفشم نزنم .. حالا اون هيچي ... وقتي به خودت گفتم يادت مياد ؟
هق هق امانم را بريده ... سرم را برميگردانم ...
با دستش سرم را سمت خودش ميچرخاند : چرا گريه ميکني ؟؟ يادت نيست ؟؟ معلومه که يادت نيست ... خوب هرکيم جاي تو بود براش مهم نبود ... به ماهانت رسيدي .. قافل ازينکه منو تيکه تيکه کردي .. قشنگ يادمه ... اصن .. انگار جلو رومه ... گفتي .. ازم متنفري .. ازم حالت بهم ميخوره ...
زانو ميزنم ... هق ميزنم ..
سروش : گفتي اگه دوست دارم ديگه بهت فکر نکنم ... ديگه بهت گير ندم ... مزاحم عشق و عاشقيت ... نشم ...
کنارم مينشيند ...
دستش را دور کمرم حلقه ميکند ...دست ديگرش را کنار صورتم : گريه نکن گلم ...
و همزمان خودش هم اشکش ميچکد ...
حس خيانت به ماهان تمام وجودم را گرفته يه طرف ... داغ دل اين مرد هم يه طرف
ارام اشکهايم را پس ميزند : نگفتم که گريه کني ..
پيشاني اش را به پيشانيم ميچسباند :
گفتم که نگي چرا وقتي انگشتت سوخت هول کردم ...گفتم که توجيحت کنم ... لمس دستات بعد از اين همه سال ... بعد از اين همه مدت که لمست نکردم از خود بيخودم کرد ...گريه نکن گل من ... ميخواي بميرم ... ميخواي بيشتر ازين داغون شم ...
ميان هق هقم سرم را عقب ميبرم : س..ر..سرو..ش
با بغض ميگويد: جان دلم ؟
نفس نفس ميزنم ... نفس کم مياورم
ميگويم با التماس : نکن .. سروش نميخوام خيانت کنم نکن ..
سرش را تکان ميدهد ازم فاصله ميگيرد ...
زير لب زمزمه ميکند : برو ..
نگاهش ميکنم ...
ميگويد : برو ... رها حال الانم دست خودم نيست ... هرچي بيشتر نگات ميکنم بيشتر ميخوام لمست کنم ..
از جايم بلند ميشوم سمت کيفم ميروم ... پاهايش را درون شکمش جمع کرده و دستش را دورشان قلاب ...
تلخ ميخندد و با کنايه : برو گلم ... برو خيانت نکن به ماهان
تلخيو طعنه ي کلامش ميگيرتم ... حس ميکنم ديگر جاني در بدنم نمانده ..
سمت در ميروم با بيحالي بازش ميکنم......
برميگردم نگاهش ميکنم سرش را روي دستش گذاشته ..
از در خارج ميشوم ... خودم را با مکافات سر کوچه ميرسانم و ماشيني ميگيرمو به خانه ميروم ...
هنوز هم حس خيانت به ماهان ودرد دل سوخته ي سروش ولم نميکند ......
به جرات ميتوانم بگويم امروز بدترين روز زندگيم بود ...


وارد اتاق ميشوم ...
روي صندلي مينشينم ...
در سرم ميگذرد امروز از صبحش معلوم است چطور ميخواهد تمام شود ...
بعد از ورود من ماهان و وکيلش وارد ميشوند
ماهان با لبخند ارومي نگاهم ميکند ...
اخم ميکنم ... با اينکه خيلي دلتنگش بوده ام اما اين شکايت مسخره اش باعث شده حالم را بهم بزند ...
ساعت راس 8 مي ايستد ...
هيچکدوم را نميشناسم فقط ميدانم مردي ميگويد : وکيلتون نميان خانوم ؟
با خودم فکر ميکنم يعني ممکن است سروش نيايد ؟ درست يه هفته ازون روز وحشتناک ميگذرد..
بي حوصله ميگويم : نميدونم ... اگه ممکنه يکم ديگه صبر کنيد ..
صداي گفت گوي ماهان و وکيلش اعصابم را تشديد ميکند ..
مدتي به سکوت ميگذرد ... ديگر نااميد شده ام ...
نميايد .. نامرد ...
زمزمه اش را ميشنوم :خوشحالم که نره غول نمياد ..
با حرص برميگردم سمتش ...
اخم ميکنم ... با خوشحالي شانه اي بالا مي اندازد ...
هم دلم غنج ميرود ازين که روي سروش حساس است هم حرص ميخورم که همه چي به نفعش پيش ميرود ...
بي توجه بهش برميگردم ...
با صداي در نگاه ها ميچرخد سمت سروش ...
وارد ميشود : عذر ميخوام مشکلي پيش اومد مجبور بودم با تاخير بيام ...
سمتم ميايد و بدون کوچکترين نگاهي به ماهان کنارم مينشيند ...
نگاهم ميکند شايد ميخواهد ببيند عکس العملي نشان ميدهم ...
با تک سرفه ي ماهان نگاهش را ميگيرد : سلام ...
زير لب سلام ميکنم ...
ماهان پوف کلافه اي ميکشد و زمزمه ميکند طوريکه بشنوم : نه مثه اينکه پررو تر ازين حرفاس ...
خنده ام را ميخورم ... لبم به شکل خنده داري جمع ميشود ...
سروش پر سوال نگاهم ميکند ...
کمي نزديکش ميشوم تا بيشتر حرص بخورد ...
زمزمه ميکند : لطفا درين مکان مقدس فاصله ي خود را با نامحرم رعايت فرمائيد ...
لبم بيشتر باز ميشود ...
انقدر خنده ام گرفته که حس ميکنم سرخ شده ام ...
در سرم ميگذرد ديوونه ي من ...
سروش اخم ميکند انگار فهميده ماهان مرا خطاب قرار ميدهد ...
ارام کنار گوشم ميگويد : نخند ...
انقدر جدي است که خنده ام را جمع ميکنم ...
بازهم زمزمه ي ماهان نميگذارد نخندم ...
ماهان : بخند ..
سروش عصبي برميگردد سمتش نگاهش ميکند : شوخيت گرفته ...
ماهان خيلي جدي و محکم روبه وکيلش ميگويد : به توهم گفتم ازين که کسي تو زندگيم دخالت کنه خيلي بدم مياد نه ؟
وکيلش ميگويد : اوهوم ...
قبل ازينکه سروش حرفي بزند قاضي با چکش مخصوص خودش روي ميز چند باري ميکويد ...
قاضي : لطفا سکوت دادگاهو رعايت کنيد تا شروع کنيم ...
ساکت ميشويم ...
قبل ازينکه شروع کنند زمزمه ميکنم : عوضي ..
اينبار سروش از ته دل ميخندد طوريکه قاضي دوباره روي ميز ميکوبد ....
ديگر ساکت ميشويم ... از همينجاهم ميتوانم صورت پر از حرصش را تجسم کنم ...
نميدانم چرا انقدر ميچسبد بهش اين کلمه را بگويم ... انگار کمي از داغ دلم کم ميشود ...
ولي از حق نگذريم ماهان هيچ وقت از جذابيتش کم نميشود ... لعنتي حتي شيطنت هايش ديوانه کنندس ......


انقدر بحث بالا ميرود که ديگر سکوت ميکنم و سرم را بين دستانم ميگيرم ...
سروش در مقابل شکايت ماهان خيلي منطقي جواب داد اما در نهايت قاضي حق را به ماهان داد ...
از اتاق بيرون ميايم ... سروش هم کنارم قدم برميدارد ...
در حاليکه از پله ها پايين ميرويم ميگويم : حالا چي ميشه ؟
با اخم ميگويد : هيچي ... فعلا بايد صبر کنيم ولي بيشترش بايد برگردي... درصورتيکه برنگردي شکايت ديگه هم ميتونه بکنه .. مثلا اينکه پدر مادرت نميذارن بري خونه شوهرت ... يا اينکه ميتونه وصله هاي ناجور بهت بزنه ... اينجور که من ميبينم ازش بعيد نيست ...
اخم ميکنم : چي مثلا ؟؟؟
سروش : اينکه ممکنه بگه تو بدکاره ايــــ
ميان حرفش ميروم با حرص : چي ميگي سروش؟ ماهان انقدر کثيف نيست ... اون هرچقدر هم که بهم بد کنه به خودش اجازه نميده حتي تو فکرش راجبه من اينطور فکر کنه ... اون از دو تا چشماشم بيشتر بهم اعتماد داره ... اگرم ميبيني ازم شکايت کرده فقط هدفش اينه جبران کنه ...
پوفي ميکشد : باشه غلط کردم خوبه ؟
سرم را برميگردانم ...دلم ماهان ميخواهد ...
دلم ميخواهدش ..
نگاهم را ميچرخانم که ببينمش ...
نيست ...
رفته يعني؟؟ ...
دلم براي اغوش گرمش تنگ شده .. خوبست که حداقل ميبينمش ...
سروش: بهتره باهاش حرف بزني ... اينطور که ميگي حتما باهم کنار ميايد ...
لبخند تلخي ميزند : هم تو ديوونشي هم اون ... نميدونم ديگه چرا زندگيو به کام خودتون زهر ميکنيد ... بايد جاي ادمايي مثه من باشيد درسته اشتباهاتي بوده ولي گذشت کنيد ...
ارام ميگويم : سروش ...
نگاهم ميکند : رها ديوونم نکن ...
لب به دندان ميگيرم ...
صدها بار با خودم کار کردم که اسمش را انقدر صريح صدا نزنم ولي هي يادم ميرود ...
از وقتي به خانه اش رفتم کمي باهام راحتتر شده ...
ميگويم : معذرت ميخوام ...
اخم ريزي ميکند : واسه چي ... کاري نکردي ... من پررو شدم ...راحت باش
غمگين ميشوم ... باز هم از زير حق شونه خالي کرد ...
بازهم حق با سروش بود ولي حق را به من داد ...
باهم از مجتمع بزرگ خارج ميشويم ...
ميگويم : دلخوري ازم اره ؟
لبخند تلخ هميشگيش را گوشه ي لبش جاي ميدهد : نه .. براي چي ...
لبم را ميجوم : بابت اونروز ... که .. برديم خونت ...
نفس عميقي ميکشد سرش را بلند ميکند : نه ... تو بايد دلخور باشي ...
خنده ي صداداري ميکند : به قول خودت .. عوضي شده بودم ...
اينبار من هم ميخندم از ته دل ...
انگار ازين حرفي که به ماهان زدم خوشش امده ...
با صداي ماهان لبخند روي لبم ميماسد ...
ماهان : خوبه .. باهم خيلي بهتون خوش ميگذره ...
با چشمان سرخ شده از خشم به سروش نگاه ميکند ...


سروش : همرو مثه خودت ميبيني؟ نترس من مثه تو نيستم به زنه شوهردار کاري ندارم ...
واي خداي من ...
ماهان وحشتناک ميشود ...
به قدري که رنگ زمرديه چشمش از بين ميرود و سياه سياه ميشود ...
طوفاني شده ...
ميخواهد سمت سروش خيز بردارد که با وحشت ميگويم : بخدا اگه کوچيکترين حرکتي بکني واسه هميشه از دستم ميدي ...
نگاهم ميکند ...
هنوز هم وحشتناک است ... نفس هاي کند ميکشد ...بدون توجه به حرفم سمت سروش قدم برميدارد
يعني انقدر عصباني شده که ااصلا معني حرفم را نفهميده ...
داد ميزنم : ماهان جان رها ...
سروش : چيه به غيرتت برخورد ؟؟
با ترس استين لباس سروش را ميگيرم : بس کن ترخدا سروش ...
سروش : نه ميخوام ببينم بهش برخورده ... برام جاي سواله با اين همه عوضي بازي براش مهمه ؟ براش مهمه که با وجود زنش رفته با يه زنه ديگه ... يا نه اينم هيچي ... واسش مهمه که خواهرش با هزار تا ديگه باشه و تازه به روي خودشم نياره ...
وحشت زده ميگويم : تمومش کن سروش ... تو از کجا اينارو ميدوني ...
ماهان سمتش ميرود اينبار ديگر نميتوانم کاري بکنم ...
يقه ي سروش را ميگيردو با سرش محکم ميکوبد به پيشانيه سروش ...
سروش روي زمين ميفتد
با ترس و وحشت نگاهش ميکنم ...بيحال شده ...
خداي من ... فقط همين را کم دارم با اينهمه عذاب وجدانم نسبت بهش از دست برود ...
...
با ترس جيغ ميزنم : سروش ...
روي زمين مينشينم کتش را ميگيرم و سمت خودم برش ميگردانم : سروش... ترخدا سروش ...
نگاهم ميکند با چشمان غمگين عسلي رنگش : چيزي نيست ... يه ضربه ي کوچيکه ...
به گريه ميفتم نگاه ميکنم به ماهان : بيا کمک کن ببريمش بيمارستان ...
نگاهم ميکند ...
هنوز هم خشمگين است ... سمت سروش ميايد ...
در حاليکه زير بغلش را ميگيردو بلندش ميکند ميگويد : نميشه دهنتو ببندي که اينجوري نشه ..
سروش با همان حالش جوابش را ميدهد : جواب حرفت بود ... ميخواستي تهمت نزني ...
چشمانش گرد ميشود : جان ؟؟؟!!! تهمتم کجا بود ؟ ميخواستم نيشتونو ببنديد فقط ...
نميدانم بايد بخندم ...
يا بترسم ؟؟
يا گريه کنم ...
فقط به اين فکر ميکنم که اينها ديوانه اند ...معلوم نيست با همديگر چند چندن؟؟
ولي خودم را خوب ميدانم خيلي مانده تا با ماهان بي حساب شوم ... ...
خداروشکر ميکنم که ازين درگيري کسي با خبر نشد ..اينجا درون محوطه ي دادگاه فقط همين مانده بود دوباره شکايتو دادگاهي بشن ...
سوار ماشين ماهان ميشوم ... وکيل ماهان عقب ميشيند و کنار سروش ...
نگاه ميکنم به سروش بيحال سرش را به صندلي تکيه داده ...
ميگويم : خوبي سروش؟؟؟
چشمانش را باز ميکند و نگاهم ميکند : اره خوبم نگران نباش ...
بغض ميکنم : ببخش تقصير من شد ..
سروش : نه اين چه حرفيه ... بيخيال خوب ميشم ...
با صداي لرزاني ميگويم : همش برات دردسر درست ميکنم ...
سروش ميخواهد جوابم را دهد که ماشين با صداي وحششتناکي کنار خيابون ترمز ميکند ...


ماهان با حرص ميگويد : اي بابا اي بابا ... بسه ديگه ...
نگاهش ميکنم با اخم ...
نگاه ميکند به اخمم : هرچي هيچي نميگم ... چيه خيلي برات مهم شده ...
در سرم ميگذرد الان خوب موقعيتيس تا حرص بخورد ...
ميگويم : اره پ چي فکر کردي مهم نيست ... اتفاقا بايد به اطلاعت برسونم که تنها چيزي که در حال حاضر تو زندگيم مهم شده سروشو شايانه ...
فکش قفل ميشود ...
چشمانش سرخ ميشود ...
با داد ميگويم : و تنها چيزي که اصلا ديگه برام مهم نيستو نخواهد بود تويي ...
خيلي خودش را کنترل کرده که فکم را پايين نياورد ...
ادامه ميدهم : اصلا خدارو چه ديدي ... شايد ازت جداشم بهش فکـــــ
با تمام قدرت با دستان مشت شده اش ميکوبد روي ضبط ماشين ...
از ترس جيغ ميکشم و خيز برميدارم کنار در ...
انقدر محکم ميزند که دستش پر از خون ميشود و سيستم ماشين کلا ميشکند ...
خيلي ارام ... خيلي خيلي ارام که ازين ماهان خشمگين بعيد است زمزمه ميکند : ببند دهنتو ...
دهانم را که ميبندم هيچ ... از ترس چشمانم را هم ميبندم ...
وکيلش ميگويد : ماهان بسه اروم باش ... برو بيمارستان ...
روبه وکيلش ميگويد : باشه ميرم ولي شهاب ... ديگه هيچ کس حرف نميزنه ...افتاد ...
شهاب : باشه برو ...
و در سکوت ميرويم سمت بيمارستان ...


جلوي بيمارستان نگه ميدارد ...
انقدر با سرعت رانندگي کرد که حس کردم الانست که حتي به بيمارستان هم نرسيم ...
و مستقيم به بهشت زهرا برويم ....
ميخواهم از ماشين پياده شوم که مچ دستم را ميگيرد ...
از تماس دستش و گرماي هميشگيش لحظه اي دلم زيرو رو ميشود ...
با اخم جذاب هميشگيش که جذبه ي خاصي به صورت مردانه اش ميدهد از ايينه به شهاب نگاه ميکند ...
ميگويد : شهاب باهاش برو ...
شهاب و سروش باهم سمت بيمارستان ميروند ...
با لذت بو ميکشم ... عطر ماهان کم چيزي نيست ...
گرماي خودش به ماشينش هم نفوذ کرده ...
عجيب دارد گرمم ميکند و چقدر دلنشين است ...
ميگويد : خواهش ميکنم بذار حرفامو بهت بزنم ...
تازه به خودم ميايم ...
نبايد نرم شوم ...
کمي اخم ميکنم ... فقط کمي .. هنوز هم مشتي که روانه ي سيستم ماشين کرد يادم نرفته ...
ميگويم : حرفي نداريم که بزنيم ...
دستم را از دستان گرم و مردانه اش بيرون ميکشم ...
بيرون ميکشم و در دلم التماس ميکنم که دوباره دستم را بگيرد ...
خدا جوابم را سريع ميدهد ...
دوباره دستم را ميگيرد : رها ... باهات حرف دارم ... لازم نيست تو چيزي بگي فقط گوش کن ...
با حرص ميگويم : ببين ماهان .. اينجوري بهت بگم ... بهت الرژي پيدا کردم ... حتي حرف ميزني حالت تهوع ميگيرم ...
با چشمان گرد شده نگاهم ميکند ... اه لعنتي اينطور بامزه نگاهم نکن ...
اخم ميکنم تا نگاه گيرايش حالم را دگرگون نکند ...
ميگويم : چيه ؟؟ ميدوني من الان به جايي رسيدم که فقط به ازاديو طلاقم فکر ميکنم ...
حرصي ميشود ...
دستم سمت دسگيره ي در ميرود ...
اما ياد شکايتش ميفتم برميگردم سمتش ...
ميگويم : ببين ماهان من ازت متنفرم ... خيلي خيلي زياد ... پس سعي نکن منو زوري نگه داري ... چون من هيچ وقت برنميگردم ... و اينم بدون که تنها هدفم جدا شدن از توئه ... به نظرم تو هيچ وجه خوبي ديگه نداري
نيش خند ميزند و مرا سمت خودش ميکشد ...
با عصبانيت نگاهم ميکند ... سرش را کج کرده و خيره بهم ..
ميگويد : که ازم متنفري ...
کمي ميترسم : اره ...
نگاهم را از چشمانش ميگيرم ...
چطور ميتوانم به اين دوتا چشم خيره باشم و دروغ بگويم ...
چانه ام را ميچرخاند نفس هاي داغش مو بر تنم سيخ ميکند ...
زمزمه ميکند : تو چشام نگاه کن بعد بگو ...
نگاهش ميکنم ... چشمانش مسخم ميکند ...
با اخم و کلافگي چشم ميگيرم و سرم را برميگردانم: اه اين مسخره بازيا چيه ...
نيش خند ميزنم : اينجور حرکتا اصلا بهت نمياد ...
دلم به درد ميايد ... نگاهش ميکنم ...
با خشم ميگويم : به تو مياد قلدر بازي در بياري ... هه بهت مياد تجاوز کني .. زن دوم بگيري ... بهت مياد کثافت باشي ... يه مرده بي همه چيز ...
صداي سونيا در سرم ميپيچد عصبيتر ميشوم ( تو براي ماهان فقط يه اسمي که تو شناسنامشي (
ادامه ميدهم : به تو نميشه گفت مرد ... تو حيووني ...
تکرار ميکنم : حيوونـــــ
دستش را روي لبانم ميگذارد با خشم ميگويد : بسه ... بسه
دستش را با دستم پس ميزنم : ميبيني هنوز عوض نشدي ...هنوز مغروري ... هنوز قلدري ...
عصبي تر ميگويد : بذار اروم باشم رها ... بذار ...
تلخ ميخندم.. تلخيه خنده ام مال دل صاحب مردمه که ازين غرورش ضعف ميرود ...
با همان لبخند تلخ : حقيقت تلخه نه ؟؟ اينکه باور کني مغروري ... اينکه باور کني ازت متنفرم ...
سرش را پايين مي اندازدو لب به دندان ميگيرد ...
انگار پي به غم چشمانم برده ...
ميگويم : هنوزم تمام اون تحقير شدنا ... همه ي کوچيک شدنا ... جلو رومه ... حالا اينا هيچي ... باور کن انقدر بچه نيستم که بخاطر اين چيزا زندگيمو ول کنم ... تنها چيزي که هنوزم نتونستم باهاش کنار بيام ...
دستانم از شدت ضعف اعصاب ميلرزد : اون لعنتيه ...


نگاهم ميکند : نميدونم ... نميدونم چي بگم ...
دوباره سرش را پايين مي اندازد : چطور الان لال شدي؟؟ اون موقع که دست تو دست هم با بوسه ميومديد به استقبال من ...
اشکم ميچکد ... حتي گفتنش سخت است ... مانده ام چطور توانستم کنار بيايم ...
اشکم را پس ميزنم : کثافتا ... چطور تونستي ... اونروز که براي اولين بار با يه دختر ديدمت... شکستم ... وقتي نزديکم شديد مردم ... وقتي سونيارو ديدم جون دادم ...جون دادم ولي تو حتي نگران اين نشدي که من غش کردم ... حتي بعدشم دلت رحم نيومد ... شنيدم که به زيور گفتي ديدي گفتم چيزيش نميشه ...
سرم را با تاسف تکان ميدهم : باورم نميشه ... انگار تمام اتفاقا يه کابوس بود ... حتي نميتونم ذره اي فکر کنم که اين بلاها سرم اومده ...ميدوني چيه ماهان ...
سرش را بلند ميکند ...
چشمانش اشکي شده ...
ميگويم : من يه ابر قهرمانم ...
سرم را تکان ميدهم : باور کن قهرمانا و اسطوره ها هم نميتونستن اين سختيهارو تحمل کنن...
مثل ديوانه ها قهقهه ميزنم ...
دوباره يادشان مرا به جنون رسانده ...
با حرفم اشکي که ميخواهد بچکد را پس ميزند ...
دستش را دور کمرم حلقه ميکندو مرا در اغوش گرمش ميفشارد ...
زمزمه ميکند کنار گوشم : نميدونم چي بگم ... همه ي حق با توئه ... حتي حق داري منو تيکه تيکه کني ...
در اغوشش ارام شده ام ...
ماهان تنها کسيست که ازش دلخورم و اذيتم ميکند و تنها کسيست که دوباره ارامم ميکند ...
سکوتم را که ميبيند ميگويد: رها ...
هيچ نميگويم ...
ادامه ميدهد : رها ... بزار جبران کنم ... من اون موقع اصلا نميفهميدم چيکار ميکنم ... باور کن ...
سرم را از زير گردنش بالا مياورد و دو دستش را حائل صورتم ميکند ...
نگاهش در دو چشمم ميلغزد : باور کن که حس نفرت تمام وجودمو گرفته بود ... اصلا زير بار حرف کسي نميرفتم ...
با اخم ميگويم : چي شد که به اين نتيجه رسيدي من بي تقصيرم ؟
غمگين ميشود : اونروز که رفتيم کافه ... بعد از حرفاي رامين وقتي سپهر رفت بيرون ... رفتم دنبالش ..
عصبي ميشود : تا خورد زدمش حرومزادرو ... وقتي ميزدمش نميگفت با ارزو نبوده ... همش اعتراف ميکرد ... هرچي ميزدم بيشتر ميگفت از رابطشون ...
دستش را از صورتم برميدارد و سرش را روي فرمون ماشين ميگذارد : ميدوني چي گفت ؟
سکوت ميکنم ... حس ميکنم خيلي حالش بد شده ...
ماهان : گفت ... گفت قبل ازينکه با رامين ازدواج کنه ارزو باهاش رابطه داشته ...
بغض ميکنم ... نه از حال زار ماهان .. از مظلوميت خودم ...
ماهان : بميرم ... چقدر ميخواستي بهم ثابت کني که ارزو دروغ ميگه و من باورت نکردم ...
با بغض ميگويم : ميدوني دليلش چي بود که باورم نميکردي؟
نگاهم ميکند ...
با اخم ... اخمي که بخاطر غمش به وجود امده ...
اشکم ميريزد : بخاطر اينکه از اولشم عاشقم نبودي ...
لب به دندان ميگيرد ...
سرش را به چپ و راست تکان ميدهد : بي انصاف نباش رها ...
تلخ ميخندم : قرار نيست خودمونو گول بزنيم ... تو هيچ وقت عاشقم نبودي ... تو فقط بهم يه حس کوچيک داشتي ... شايد شهوت و هوسم قاتيش بود ...
اخم ميکند : چرت نگو ... چررررررررت نگووووو
نفس عميقي ميکشم : حتي الانم بخاطر بچت ميخواي مخمو بزني ...
بازويم را محکم ميکشد سمت خودش : به خدا قسم حتي وقتيم اذيتت ميکردم عذاب وجدان ميگرفتم ...گور باباي بچه ... يادته اونشب مست کردم ؟ ...
مگر ميشود يادم نباشد ...


مگر ميشود همچين شب قشنگي را بعد از مدتها بد اخلاقي ماهان يادم نباشد ...
ادامه ميدهد : يادته روز بعدش گفتم هيچي يادم نيست؟
منتظر نگاهم ميکند ...
نيش خند ميزنم : برام مهم نيست ديگه ...
اخم ريزي ميکند : رها بخدا تک تک حرفاي اونشب با اينکه تو اوج مستي بودم يادمه ...به جان شايان همرو از ته قلبم ميزدم ... شايد براي اولين بار بود که عذاب وجدانم رو به روت اوردم ... هميشه خودخوري ميکردم و با فکر به اينکه تو ارزو رو کشتي ... رامين ارزو رو بدبخت کرد ... پدرم از پا درومد ... کاري ميکردم که عذاب وجدان نگيرم ....
با اينکه حرفهايش دلنشين است ...
ولي ...
نميتوانم باور کنم ...
بي تفاوت ميگويم : حرفاتو زدي ؟
با التماس نگاهم ميکند : يه فرصت يه ماهه ...
نيش خند ميزنم : چرا الکي خودتو خسته ميکني؟
لب به دندان ميگيرد : ببين تو يه ماه بيا برگرد مـــ
ميان حرفش ميروم : ماهان بس کن خواهش ميکنم ...
دستم را مثل بچه هاي کوچک ميگيرد : گوش بده چي ميگم ... ميدوني بدم مياد کسي بپره وسط حرفم ...
بازهم جديت منحصر به فردش ..
بازهم جذابيتش چند برابر ميشود ...
ادامه ميدهد :بيا يه معامله کنيم ..
نگاهش ميکنم ...
ماهان : تو برگرد اگه من نتونستم عشقمو بهت ثابت کنمو ... جبران شدني که نيست ... ولي اگه نتونستم جبران کنم همه ي اذبت کردنارو .. حضانت بچرو بت ميدم ...
با چشمان گرد شده نگاهش ميکنم : جدي؟
ميگويد : اره ... جديه جدي ...
پيشنهاد حضانت بچه ام کم چيزي نيست ...
ميگويم : بايد فکر کنم ...
لبخند ارومي ميزند و خيره نگاهم ميکند ...
گرمه گرم... با نگاهش ميسوزاندم ...
چشمم را ميگيرم : فکرامو ميکنم ... ولي اينم بگم اگه قبول کنم اصلا نميخوام تو اين يه ماه جلو چشمم باشي ...
با تعجب نگاهم ميکند : چجوري؟
اخم ميکنم با تشر ميگويم : من نميدونم ... فقط اينو ميدونم بهت الرژي پيدا کردمو اصلا حوصلتو ندارم ...
خنده اش گرفته خنده اش را ميخورد : باشه ...
پشت پلکي نازک ميکنم ...
دستگيره ي در را ميکشم ميخواهم پياده شوم دستم را ميگيرد : کجا؟
نگاهش ميکنم و با خشم دستم را بيرون ميکشم : بهم دست نزن اي بابا ...
اخم ميکند : لازم نکرده جايي بري الان ميان ...
نفس عميقي ميکشم : هرکاري بخوام ميکنم بهت مربوط نيست ...
جدي ميگويد : از جات جم بخوري قلم پاتو ميشکونم ...
با تعجب نگاهش ميکنم ...
با اخم نگاهم ميکند ..
ميگويم : اوف من فکرامو کردم ... عمرا بهت فرصت بدم ...
وا ميدهد : خوب باشه باشه ... غلط کردم ...
خنده ام را جمع ميکنم ...
تکه اي از سيستم خورد شده را دست ميزند ...
زمزمه اش را ميشنوم : چه قدرتي داشتمو نميدونستم ...
صورتم را سمت شيشه ي ماشين ميچرخانم که نخندم
ادامه ميدهد : کوچولو چه شکليه به من رفته يا به مامانش..
دلم برايش تنگ ميشود ميگويم : چشماش به تو رفته ...
لبخند پهني ميزند : يعني فقط چشماشه ؟
نفس عميق و پر ارامشي ميکشم : نه ولي چشماش خيلي شبيهته ...
ماهان : اي جون ... نميذاري ببينمش؟
اخم ميکنم : نه
ماهان : چطور انقدر بي رحمي ..
با حرص ميگويم : خيلي پستي ... به من ميگي بي رحم يادت رفت انگار ... ميخواستي ازم بگيريش ... بخاطرش برام شرط گذاشتي ...
سرم را با تاسف تکان ميدهم : تو خيلي حيوونــــــ
ميان حرفم ميرود : هيس .. باشه فهميدم که خيلي حيوون بودم ...
زمزمه ميکنم زير لب : هنوزم هستي ...
و سرم را سمت شيشه ميچرخانم..
سروش و شهاب باهم از بيمارستان خارج ميشوند ...
دور سرش باند پيچي شده ...
سوار ميشوند ...
ماهان با همان اخم هميشگيش ماشين را روشن ميکند ...
سروش: جلو دادگاه نگه دار با ماشين خودم ميرم ...
با خشم از ايينه نگاهش ميکند : بله ... فرمايشي نيست ديگه ؟
لبم را از داخل گاز ميگيرم که نخندم ...
عاشق اعتماد بنفس بالايش هستم ... هر حرفي را که بخواهد ميزند واز هيچ احدي ترس ندارد ...


درباره :
برچسب ها : رمان دل خوش به بودنت ,
بازدید : 2120 تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1392 زمان : 10:48 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر) رمان دل خوش به بودنت قسمت هجدهم (آخر)
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت هفدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت شانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت سیزدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دوازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم رمان دل خوش به بودنت قسمت یازدهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم رمان دل خوش به بودنت قسمت دهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم رمان دل خوش به بودنت قسمت نهم
  • رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم رمان دل خوش به بودنت قسمت هشتم
  • ارسال نظر برای این مطلب
    این نظر توسط رژان در تاریخ 1392/12/25 و 22:12 دقیقه ارسال شده است

    سلام عزیزم من رژان هستم یه سایت گلچین شعردارم با امارروزانه هزارودویست بازدید
    دوسدارم باشماتبادل لینک کنم
    خبرم بده بوس بوس


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,608
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 736
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,608
  • بازدید ماه : 2,608
  • بازدید سال : 2,608
  • بازدید کلی : 11,709,180
  • مطالب