close
مجتمع فنی تهران
رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

بعد از مدتي جلوي محوطه مي ايستد .... ميخواهم از ماشين پياده شوم : کجا؟ در حاليکه پياده ميشوم :دوباره شروع نکن ... کلافه دستي به موهايش ميکشد : ميخواي…

رمان دل خوش به بودنت قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2101 یکشنبه 25 اسفند 1392 : 10:50 نظرات ()

بعد از مدتي جلوي محوطه مي ايستد ....
ميخواهم از ماشين پياده شوم : کجا؟
در حاليکه پياده ميشوم :دوباره شروع نکن ...
کلافه دستي به موهايش ميکشد : ميخواي با سروش بري؟
سرم را تکان ميدهم و ميروم سمت ماشين سروش ...
مينشينم روي صندلي و در را ميبندم ......................................................

زودتر از ماهان حرکت ميکنيم و ديگر نميبينمش ...
با اين که همين الان ديدمش ميدانم تا ديدار بعدمان خيلي دلتنگ ميشوم ...
ته دلم ذوق زده ام ازين پيشنهادش ...
درحاليکه رانندگي ميکند ميگويم : بهتري؟
سرش را تکان ميدهد : اره ...
سکوت ميکنم.. جلوي در خانه مي ايستد ..و
ميخواهم پياده شوم ميگويد : رها ...
برميگردم سمتش : بله ؟
ميگويد : اون چه حرفي بود به ماهان زدي؟
پرسش گر نگاهش ميکنم : کدوم؟
اخم کمرنگي ميکند : گفتي ازش طلاق بگيري بهم فکر ميکني؟
يادم ميايد : اهان ... اونو ميگي ... ميخواستم يکم حرصش بدم ...
آهي ميکشد : لطفا ديگه اين حرفو نزن ... اولا اينکه من هوايي ميشم دوما هيچوقت با غيرت يه مرد بازي نکن ...
حق با سروش است ولي من کمي دلخور ميشوم : باشه ... راس ميگي ... بابت رسوندنم ممنونم ...
و ميروم ...
از ماشين پياده ميشود : قهر کردي ؟
زنگ خانه را ميزنم برميگردم : نه چرا قهر؟
فهميده دلخورم : پس چرا تعارفم نميکني؟
در باز ميشود : حواسم نبود امروز خيلي فکرم مشغول بود ...بفرما
لبخند ارومي ميزند : نه نميخواستم بيام ... مخصوصا با اين سرو وضع ...
سرم را پايين مي اندازم نگاه خيره اش اذيتم ميکند ...
سوار ماشينش ميشود از شيشه ي پايين امده ي ماشين ميگويد : دلخور نشو ... بازم معذرت ميخوام اگه ناراحتت کردم ... سلام برسون ...
و با تک بوقي ميرود ...
و من به اين فکر ميکنم ...
که باز هم حق با سروش بود و در حاليکه من بايد عذر ميخواستم او خواست ...


دوروزي از ان روز که ماهان را ديدم ميگذرد ...
دلم خيلي برايش تنگ شده ...
به قدريکه حس ميکنم اگر نبينمش قدرت گذروندن روزهاي عمرم را نداشته باشم ...
الان وضعيتم بدتر از قبل است ...قبلا حس تنفرم بيشتر بود ...
اما الان با حرفهاي اخيرش و ابراز دلتنگيها و پشيماني هايش کاري کرده که حتي بيشتر از وقتيکه در خانه اش بودم بيتابش شوم ...
با صداي مادرم چشمانم را از دو مجريه وراج شبکه ميگيرم ...
مادرم : مادر ميخواي کانالو عوض کن چي ميگن اينا اخه ...
لبخند ميزنم : اصلا حواسم به تلويزيون نبود ...
کانال را عوض ميکنم ...
مادرم : باران داره مياد اينجا ...
با خوشحالي ميگويم : عاليه ...
مادرم : ميخواي اومد اماده شيد بريم يه چرخي بزنيم ...
سرم را تکان ميدهم : اره فکر بدي نيست ...
صداي گريه ي شايان هنوز هم مثه قبل مرا هول ميکند با ترس از جا ميپرم ...
مادرم با خنده ميگويد : نترس مادر ...
خودم هم خنده ام ميگيرد سمت اتاق ميروم ...
از وقتي به خانه ي مادرم امدم با شايان روي تخت دونفره ميخوابيم ... شبها در اغوشش ميگيرم ... هم او ارام ميخوابد هم من ...
ارام کنارش ميخوابم و در اغوشم ميکشمش ...
بهش شير ميدهم ...
چشمانش رنگش تغيير کرده و رنگ ماهان شده ...
خوبست همين هم خودش خيليست از دلتنگيهايم کم ميکند ...
چشمانش خمار شده و با هر مکي که ميزند بيشتر بسته ميشود ...
سرو صداي باران از بيرون به گوش ميرسد ...
لبخند ميزنم فسقلي وقتي ميايد سرو صدارا با خودش مياورد ...
وقتي مطمئن ميشوم که شايان کاملا خوابيده از خودم جدايش ميکنم ...
عزيز دلم پدرش را نديده هنوز ...
از اتاق خارج ميشوم ...
باران با ذوق سمتم ميايد : سلاااااااااام خاله خانوم ...
ميخندم : سلام وروجک ...
بهم دست ميدهد مثل هميشه گونه اش را ميبوسم : خوبي؟
ميخندد : وا مگه ميشه بد باشم ... بچت کو ؟؟؟
خندم صدادار ميشود : بچم اسم نداره پررو ...
ميخندد : شايان کچل ...
چشمانم گرد ميشود ...
ميخندد : ببخشيد شوخي کردم ...
به شوخي ميخوابانم روي سرش : ديوونه کجاي بچه ي من کچل بچه به اين پر مويي ...
ميخنددو سمت اتاق شايان ميرود : بيدارش کنم ...
ميگويم : نه تازه خوابيده ...
در را باز ميکند : باشه هرچي شما بگيد ...
با خيال راحت روي مبل مينشينم ... کمي شک ميکنم به باران ... هيچوقت انقدر حرف گوش کن نبود ...
بعد از چند لحظه صداي قهقهه هاي بلند شايان بلند ميشود ...
حدسم درست بود ميدانستم باران انقدر حرف گوش کن نيست ...
با امدن رامين ناهار را در کنار هم ميخوريم ..
به اتاقم ميروم و اماده ميشوم براي بيرون رفتن .. شايان را حسابي ميپوشم که سرما نخورد ...
باهم از اتاق خارج ميشويم ..
کنار رامين مينشينم و منتظر بقيه ميمانيم ...
شايان را در اغوش ميکشد : بدش به من اين کوچولورو ببينم ..
به اغوشش ميدهم و به بازيش با شايان لبخند ميزنم ...
ميگويم : خسته نميشي همش کار ميکني ...
نگاهم ميکند : نه برا چي .. تازه خوبه که کار ميکنم .. فکرم ازاد ميشه ...
سرم را تکان ميدهم ..
ميگويم : رامين خدايي دوس دختر نداري؟
با تعجب نگاهم ميکند : چي ميگي تو ..
ميخندم : غلط کردي مگه ميشه ..
ارام ميخندد : اره که ميشه مگه ميشه که نشه که بشه ؟
چشمانم گرد ميشود : هان!!!
صدادار ميخندد : حالا گيرم که داشته باشم برات چه فرقي ميکنه ؟
شانه اي بالا مي اندازم : مهم نيست .. خوبه که به زندگيت برگشتي با خودم ميگفتم با اتفاقاي گذشته ديگه
ميان حرفم ميايد : اشتباه نکن ... من فقط باهاش دوستم .. فقط دوست ... نه بيشتر ..
زمزمه ميکنم : يعني ازدواج نميکني ديگه ؟
نگاهم ميکند کمي غمگين شده : نه .. يعني مطمئن نيستم ..
نگاهي به شايانم ميکند : ازين کوچولوها ميخوام ولي ...فکر نميکنم ديگه بتونم به دختري دل ببندم ..
دلم اتش ميگيرد ... لبخند تلخي ميزنم : ارزومه خوشبختيتو ببينم ... ارزومه تورو با يکي ببينم که لياقتتو داشته باشه ... خوشبخته خوشبخت با يه کوچولوي خشکل ...


او هم مثل من تلخ ميخندد ...
کمي ميگذرد مادرم همراه با باران ميايند باهم از خانه بيرون ميزنيم ..
سوار ماشين رامين ميشويم ...
رامين : خوب بريم کجا ؟؟؟
باران : بريم خريد ...
يکي از پاساژاي معروف را انتخاب ميکند ...
در ميان راه نگاهم به اينه ي خورد شده ي ماشينش ميفتد ..
ميگويم : تصادف کردي؟
مادرم نگران نگاهش ميکند ...
نيش خندي ميزند : نه بابا امروز صبح اومدم دور بزنم محکم اينه خورد تو پهلويه يه دختره ... از درد داشت فلج ميشد ...
با تعجب نگاهش ميکنم : جدي ميگي ؟ چيزي که نشد ؟
ميگويد : نه بابا چيزي نشد يکم اه و ناله کرد بعد بلند شد راه افتاد ...
باز نيش خند ميزند : دختراي الان انقدر چيز به خودشون اضافه ميکنن که با ماشين از روشونم رد شي چيزيشون نميشه ...
با خنده ميگويم :چي به خودشون اضافه ميکنن ...
از اينه نگاهي به خنده ام ميکندو با خنده ميگويد : نميدونم ... همين پروتزا و اينا که ميچسبونن به هيکلشون ...
قهقهه ام هوا ميرود ...
ميان خنده ميگويم : هيز ...
ميخندد و بخاري ماشين را روشن ميکند : چيه خوب ... خيلي جلب توجه ميکرد ... منمـــ
باران ميان حرفش ميرود : توهم توجهت جلب شد ...
باهم ميخنديم ...
رامين : زهرمار ... رو اب بخنديد ..
مادرم را نگاه ميکنم ... بعد از مدتها لبخند عميقي روي لبانش جا خوش کرده ...
بعد از مدتي جلوي پاساژ نگه ميدارد ...
همگي پياده ميشويم ... سريع ميدوم سمت پاساژ که شايان سرما نخورد ...
بقيه هم بهم ميرسند ...
مادرم براي بارانو شايان لباس ميخرد .. به قول خودش ميخواهد براي نوه هايش امروز خرج کند ...
چشمانم را ميچرخانم دور تا دور پاساژ ...
نگاهم با نگاه اشنايش گره ميخورد ...
با چشمان گرد شده و متعجب نگاهم ميکند ... کمي که باورش شده من هستم با ذوق طرفم ميدود ..
چطور توانستم اين قسمت زندگيم و ادمهايش را از ياد ببرم ...
با جيغ و صداي نازکش ميگويد : اشغال عوضي کدوم گوري بودي ...
نيشم تا بنا گوشم باز ميشود درست مثل گذشته عوض نشده ...
مييخندم در حاليکه ارام ميبوسمش : سلامتو خوردي .. هنوزم مثل سابقي عوض نشدي ...
بهم ديگر نگاه ميکنيم ...
ميگويد : چقدر عوض شدي ...
با تعجب به شايان نگاه ميکند : اين کوچولو کيــــ
حرفش را ميخورد : نگو که بچته !!!!
ميخندم از ته دل : اين پاره ي تنمه ...
چشمانش از خوشحالي اشکي ميشود : عزييييزم الهي دورش بگردم ببينمش ...
بغلش ميکند و حسابي ميبوستش : واي باورم نميشه کپيه ماهانه ...
غمگين ميشوم کجاي کاري دختر ...
با صداي رامين هردو برميگرديم سمتش ...
رامين : کجايي پس ...
نگاهش با نگاه ميترا گره ميخورد ...
ميترا يه ابرويش را بالا مي اندازد و با لبخندي خبيثانه ميگويد : به به ببين کي اينجاس ...
با تعجب نگاهش ميکنم ..
رامين ميخندد ... ميخندد و حس ميکنم از ته دل به شيطانيه ميترا ميخندد ...
رامين : سلام عرض شد ...
متعجب ميگويم : ببينم جريان چيه؟؟ شماها همو ميشناسيد؟
ميترا : بعله ... چجورم ... ايشون امروز قرار بود با عزرائيل بيان ملاقات من ...
رامين لب به دندان ميگيرد ...
ميخندم : رامين ميترارو ميشناسي ...
نگاهم ميکند با لبخند : اره ... همون خانومين که امروز با اينه ماشين زدم تو پهلوشون ...
با تصور اينکه رامين هيکل ميترارا به طور کامل زير نظر گرفته قهقهه ام هوا ميرود ....
رامين که خودش فهميده چه سوتي اي داده همراه با من ميخندد ...
ميترا : بعله بايدم بخنديد امروز اين اقا داشت منو زير ميگرفت با ماشينش ...
رامين : ماشالا شما خوب قدرتي داشتيد ... قصر(يا قثر يا غصر يا قسر نميدونم ) در رفتيد ...
ميترا با چشماي گرد شده : نکنه توقع داشتيد ميومدم وسط ماشين شانس اوردم کنار ماشين بودم ...
رامين : نه باور کنيد حتي اگه شما وسط ماشينم قرار ميگرفتيد هيچ اتفاقي براتون نمي افتاد ...
غش غش ميخندم ... دستم را به دلم ميگيرم ......


ميترا : ببين ترخدا يه چيزيم بدهکار شديم ؟
رامين : قد جسارت نداشتم ولي يه نگاه به هيکلـــ
ميان حرفش ميروم : آممممم ميگم رامين بيا شايانو بگير جلوتر برو تا ماهم باهم ديگه ميايم يه گپي هم بزنيم ...
متوجه منظورم ميشود که نبايد ادامه دهد ... اخم ريزي ميکندو شايان را از بغلم ميگيرد ..
درهمين حال کنارم زمزمه ميکند : انگار دروغ ميگم ...
و ميرود ...
ميترا کمي درهم رفته نگاهي مخفيانه به هيکلش مي اندازم ... فقط کمي توپر شده وگرنه اصلا جلب توجه نميکند ...
در سرم ميگذرد رامين هيز بازي در اورده وگرنه کجاي اين هيکل جلب توجه ميکند ؟
ميگويم : خوبي تو؟
از فکر بيرون ميايد با لبخند و پر انرژي مثل هميشه ميگويد : واي باورم نميشه ديوونه .. خيلي بي معرفتي نبايد يه خبري از من ميگرفتي ... چند بار ميخواستم بهت زنگ بزنم ولي راستش جرات نميکردم ... بعد از اون مهموني که ماهان بردت ...
تلخ ميخندم ...
ميترا : بگو ببينم شيطون خوش ميگذره عشقو عاشقي؟
تلختر ميخندم : اره خيلي ...
از لبخندم کمي وا ميرود : دوباره ازون خنده ها کردي که تا اونجاي ادم ميسوزه ...
آهي ميکشم : تو چکارا ميکني؟
ميترا : هيچي بابا ديگه بعد ازينکه تو نيومدي ارايشگاه منم نرفتم ...
نگاهش ميکنم با تعجب : چرا ديوونه تو کارت خيلي خوب بود ....
اخم ميکند : نخواستم بابا ... مرده شور اين جماعتو ببرن همون بهتر تو خونه بمونم ...
کنجکاو ميشوم : چي شده ميترا ؟؟
بغض دار ميگويد : راستش توکه رفتي ... ماهانم ديگه نيومد مهموني ... سونيا تک افتاد ... بعدشم کوهيار ولم کرد رفت با اون دختره ي ...
ميان حرفش ميروم : هيس ...
به قدري حالم خراب ميشود ... که ميخواهم بالا بياورم ...
چطور يه ادم ميتواند انقدر به کثافت بيفتد ...
پر از خشم ميشوم ...
ميترا : بخدا رها شانس اوردي زندگيتو جمع کردي ... اين دختره لاشي تر ازين حرفاس ... يعني پست تر از اين نيست تو دنيا ... فکر کن يه لحظه... کوهيار عوضيتر از اون ...ميدوني خيلي هوامو داشت ... يه جوراييم من خيلي بهش وابسته بودم و بهش اعتماد کرده بودم ... اخه بعد ميلاد با هيچ مردي نبودم ... کوهيارم با زبونش نرمم کرد ... انقدر گفت دردو دلاتو بيار پيش خودمو نميدونم خودم هواتو دارم نميذارم ديگه سختي بکشي ...
اشکش را پس ميزند : ديدم چقدر هوامو داشت ... هيچ وقت ازش نميگذرم ...
با حرص ميگويم : نه اينطوري نميشه ... بايد حال اون کثافتو بگيرم ...
نيش خندي ميزند : لازم نکرده ... حالش گرفته شد شديد ...
کنجکاو نگاهش ميکنم ...
ادامه ميدهد : شنيدم توي يه مهموني گير يه عوضي افتاده و خيلي بدجور باهاش رفتار کرده بعدشم بردنش انداختنش زير يه پلي ...
نفس اسوده اي ميکشم ...
ميترا : حالا گيرم که الانم بودش و کثافتکاري ميکرد ... مرد بايد خودش ادم باشه وگرنه ازين دخترا خيلي زياده ...
سرم را تکان ميدهم : اره ..
ميترا : ميگفتن شيشه مصرف ميکرده ...
نيش خند ميزنم شوکه نميشوم ازون حرومزاده هر چيزي بر ميامد ...
ميترا : بعد از اون کوهيار به گ.و.ه خوري افتاد .. ولي ديگه ازش حالم بهم ميخورد .. باورت ميشه وقتي ميديدمش قلبم به سوزش ميفتاد ... با اين که ما فقط دوست بوديم و آن چنان رابطه اي نداشتيم ولي واقعا بهم خيانت کرد ... هيچ وقت ازش نميگذرم ...
بغض ميکنم ... درد خيانت را چه ميفهمي تو دختر ... پس من چه بگويم که علني جلوي رويم بود ...
با ميترا نزديک مادرم و بارانو رامين ميشويم ...
ميترا : تو چيکار کردي؟
غمگين ميشوم : بايد سر فرصت باهم حرف بزنيم ...
سرش را تکان ميدهد : شمارت همونه ؟
سرم را تکان ميدهم : اره ...
کنار مادرم ميرسيم ميگويم : مامان معرفي ميکنم دوست قديميم ميترا ...
مادرم نگاه مهربوني به ميترا ميکند : سلام دخترم خيلي خوشحالم از ديدنت ...
ميترا به مادرم و باران دست ميدهد ...
نگاه ميکنم به رامين با اخم در حال وارسيه بوفه هاس ...
مادرم گرم تعريف با ميترا شده ...
سمت رامين ميروم : اوي چرا اينجوري ميکني؟
نگاهم ميکند : چجوري؟
با حرص ميگويم : چرا نمياي اونجا پيشمون زشته ...
نيش خند ميزند : زشت اون هيکله دوستته ...
با چشماي گرد شده ميگويم : زهرمار ... اين چه حرفيه هيکل به اين قشنگي پررو ..
ميخندد : شوخي ميکنم اينجا راحتترم ...
اخم ميکنم و شايان را از بغلش ميگيرم : معلوم نيست چشه ديوونه ...
به حرص خوردناي من ميخندد و ميروم سمت مادرم رامين هم دنبالم ميايد ...
نگاهي ميکند به همه : بريم يه چيزي بخوريم ...
به ميترا نگاه ميکند ولي ميترا دلخور سرش را پايين مي اندازد ميخواهد از دلش در بياورد : ميترا خانوم بفرماييد خوشحال ميشيم در خدمت باشيم ...
ميترا نگاهي گذرا به رامين ميکند و روبه من ميگويد : مرسي بايد برم ديگه ايشالا يه وقت ديگه ...
مادرم :ديگه معلوم نيست کي همو ببينيم دخترم بيا ديگه تعارف نداريم ...
ديگر نميتواند روي مادرم را زمين زند ...
خنده ام گرفته کاملا معلوم است با رامين قهر کرد ... خوب حق دارد ....
دخترها روي هيکلشان حساسن ...
با هم سمت کافه ي کوچکي که کنار پاساژ قرار دارد ميرويم ...
پشت ميزي پنج نفره مينشينييم ...


رامين : چي ميل داريد ؟
به تک تکمان نگاه ميکند ...
من ميگويم : يه شير کاکائو داغ ميچسبه ...
باران : منم شير ميخورم ..
مادرم : قهوه ميخورم ...
ميترا با لبخند : منم يه چاي ...
رامين نگاهش ميکند و بعد از مدتي ميرود ...
دستم را روي دستش ميگذارم : واقعا ازينکه ديدمت خيلي خوشحالم ...
بالبخند نيگويد : منم همينطور ... خيلي وقته همو نديديم ...
باران : خاله چرا نگفته بودي که خاله ميترا دوستته ...
لبخند تلخي ميزنم : انقدر فکرم مشغول بود که حواسم نبود اصلا ...
مادرم : مهم نيست مهم اينه که بعد از مدتها همو ديديد ...
رامين سر ميز مينشيند ... شايان را از بغلم ميگيرد ...
نگاه خيره ي ميترا را روي صورتش ميبينم ... سرش را بلند ميکندو نگاه ميترا را قافل گير ميکند ...
ولي ميترا پررو تر ازين حرفهاست نگاهش را که نميگيرد هيچ تازه بيشتر خيره ميشود ...
بعد از مدتي صداي رامين بلند ميشود ...
خنده ام ميگيرد ازين خيرگيه ميترا حرصش گرفته ...
سرش را به معنيه چيه تکان ميدهد ...
لبم را از درون دهانم گاز ميگيرم ... ميترا پشت پلکي خفني از همان هايي که تا انجاي ادم را ميسوزاند برايش ميايد ...
بعد از چند لحظه پسري کم سنو سال همراه با سيني سمت ميزمان ميايد ...
باهم نوشيدنيهاي داغمان را ميخوريمو گپ ميزنيم ...
همگي از جايمان بلند ميشويم ... از پاساژ بيرون مياييم ...
رامين روبه ميترا ميگويد : بفرمائيد ميرسونيمتون ...
ميترا : نه ممنون ديگه بيشتر ازين زحمت نميدم ...
روبه من ميکند : رها پس بهت زنگ ميزنم ...
سرم را تکان ميدهم : باشه عزيزم ...
رامين : مطمئنيد که نميخوايد برسونيمتون؟؟؟
ميترا با حرص : بعله مطمئنم ... اون دفه نزديک بود کليه هامو از دست بدم اندفه ديگه فکر کنم جونمو ميخواين بگيريد ..
رامين خنده اش را ميخورد : شکست نفسي نفرمائيد ترخدا شما برا خودتون شير زني هستيد ...
با ارنجم ميزنم يه پهلويش که دهنش را ببندد و بيشتر ازين هيکل اين بيچاره را به رخش نکشد ...
ميترا : اون که بله ولي با شما بايد ريسک کرد ...
رامين : شما وزرشکارم هستيد ؟
همه از سوال رامين تعجب ميکنيم ...
ميترا با اعتماد بنفس ميگويد : بله ...
رامين : ميتونم حدس بزنم چه ورزشي انجام ميديد ؟
ميترا چشمانش را ريز ميکند انگار شک کرده به رامين : بفرمائيد ...
رامين : وزنه برداري؟
باران پقي ميزند زير خنده ... چشم غره اي بهش ميروم که خنده اش را ميخورد ...
ميترا حرصي شده ... ميگويد : نخيرررررررر وزنه برداري نميرم ميرم باله ...
رامين که از حرص خوردن ميترا دارد کيف ميکند ميگويد : باله ؟ اهان ولي فکر نميکنيد روي نوک پاتون که مي ايستيد انگشتتون بشکنه ...به هرحال وزن زياديو نميتونه تحمل کنه ...
با حرص نگاه ميکنم به رامين ...
ميترا : نخير اقا .. اتفاقا ميتونه تحمل کنه خيليم خوب ميتونه در ضمن چرا فکر ميکنيد من وزنم زياده من همش 57 کيلوئم ...


رامين : 57 ؟؟؟ مطمئنيد ؟؟؟
ميترا قدم برميدارد سمتش : مطمئنم ...
رامين هم قدمي بر ميداد سمتش : شرط ميبندم باهات که 57 بالاتره ...
ميترا سينه به سينه ي رامين مي ايستد : شرط ميبنديم ...
رامين خيره در دو چشمان خمار ميترا : سره چي؟
ميترا : سر يه بطري...
رامين اخم ميکند : مگه مشروبم ميخوري؟
ميترا : اره مشکليه؟
رامين با حرص : شما خيليـــ
حرفش را ميخورد ....
دستش را کلافه درون موهايش ميکشد ...
نگاهم ميکند و برميگردد سمت ميترا : باشه سر يه بطري ...
با چشمان گرد شده نگاهشان ميکنم ...
ميترا را ميدانستم ولي رامين هيچ وقت لب به مشروب نزده بود ...
با حرص ميگويم : رامين ...
رامين نگاهم ميکند ...
با صداي ميترا برميگردد سمتش : اگه پشيمون نشدي بريم ...
رامين همچنان با اخم : بريم ...
باهم سمت پاساژ ميروند ...
دستم را به پيشانيم ميزنم عجب کله شق هايي ...
بعد از مدتي همه منتظريم ببينم نتيجه ي اين شرط بندي چه ميشود ...
باران از همه پر هيجان ترو منتظر ايستاده ...
مادرم هم مثل هميشه لبخند خونسردي به لب دارد ...
دعا ميکنم داخل پاساژ دستگاهي نباشد تا زودتر اين شرط بندي به پايان برسد ...
هردو باهم از پاساژ بيرون ميزنندو هنوز هم دارند کل کل ميکنند ...
با کنجکاوي نگاهشان ميکنيم ...
باران : چي شد؟
ميترا با نيشخندي ميگويد : باختن ...
رامين با اخم : نخير 1 کيلو بيشتر بود...
ميترا : اي بابا يه کيلو که به جايي بر نميخوره ...
رامين : اتفاقا خيلي هم برميخوره ...
ميترا دست به سينه رامين را نگاه ميکند : چرا مينزني زير حرفت؟
رامين پوف کلافه اي ميکشد : خانوم محترم انگارشما نميخواي بفهمي ... يه کيلو بيشتر بودي باختي ...
ميترا صدايش کمي بالا ميرود : اقاي به اصطلاح محترم اولا خودت نفهمي دوما باختي بايدم قبول کني ...
اينبار صداي رامين وحشتناک بالا ميرود طوريکه همه برميگردند نگاهمان ميکنند : باختي ميري شيشرو بخري يا از حلقت بکشم بيرون ...
خنده ام گرفته ... اين دوهمان دوتايي بودن که باهم خيلي محترمانه و با رودربايستي حرف ميزدند ...
ميترا : فکر نکن چون پسري ميتوني داد بزنيا ... فکر نکن ميتوني بزني زيرشا ...
مادرم شايان را ازم ميگيرد : من ميرم تو ماشين ...
رامين : اتفاقا خوب فهميدي پسرم صدامو بالا ميبرم ... انقدر بالا ميبرم تا روي تو يکيرو کم کنم ...
ميترا ميخواهد جواب دهد که باران با حرص ميگويد : اهههههههه بسه ... دايي
رامين نگاهش ميکند ...
ميترا نگاهمان ميکند : اصلا بيايد شما قضاوت کنيد ...
رامين : با اين مغز فندقيت خوب گفتي ...
ميخندم : دقيق بگيد وزن چقدر بود؟
ميترا : 58
رامين : يه کيلو بيشتر بود ...
نگاهم را سمت دختر پسر هاي دورمون مي اندازم ..
همه جمع شدنو با هيجان به اين شرط بندي نگاه ميکنند ...
ميگويم : خووب ميترا تو گفتي 57 الان 58 شده ... پس شرطو باختي...
رامين پيروزمندانه ميخندد : خوب زودتر برنامرو بچين ...
ميترا با حرص نگاهم ميکند : دارم براتو يکي...
روبه رامين : خوب حالا زياد ذوق نکن ...
رامين : کجا مهمونم ميکني؟؟؟ حرف اضافه نداريم فقط سوال منو جواب بده ...
ميترا با غيض : ايششش حالا اگه بخوام جواب ندم ... اصلا ميخوام بزنم زير شرط تا عقدش بمونه سر دلت ...
صداي خنده ي بقيه بلند ميشود ...
رامين با صداي زنانه اي ميخواهد اداي ميترا را در اورد : ايشش عقدت نميمونه سر دلم چون از حلقومت ميکشم بيرون ...
باز صداي خنده ي بقيه بلند ميشود ...


گوشيه مبايل ميترا زنگ ميخورد ...
درش مياورد : جانم ؟ ... واي اصلا حواسم نبود ... الان ميام ... باشه باشه ... خدافظ
ميترا : انقدر وراجي کردي که قرارم يادم رفت ...
رامين : زود برنامرو بگو
يه نفر از ميان فروشنده ها ميپرسد : حالا سر چي هست؟
ميترا ميخواهد جواب دهد که رامين با عصبانيت ميگويد : هيس
ميدانم غيرتي شده نميخواهد کسي بفهمد ميترا مشروب ميخورد ...
عجيب است که ميترا به حرفش گوش ميکند ...
ميگويد : فردا ساعت 9 شب يه ادرس ميدم با رها باهم بيايد ..
با دلخوري نگاهش ميکنم دستش را ميکشمو ميبرمش کناري : اشغال مگه تو نگفتي که ديگه نميري مهموني ..
ميترا : اينجا ازون مهمونيا نيست بخدا ... بعدشم من خيلي غلط بکنم لب به همچين کثافتي بزنم ...
با تعجب ميگويم : يعني تو نميخوري؟
ميترا : نه اخه تو چه فکري کردي راجبه من بيشعور ...
ميگويم : پس اين چه شرطي بود ...
لبخد خبيثانه اي ميزند : ميخواستيم حرص برادر جانت را در بياوريم و ديگر هيچ ...
قهقهه ميزنم : اي توروحت ...
با تعجب نگاهم ميکند : نه بابا راه افتادي ...
اخم ميکنم : چرا حرصش ميدي گناه داره ...
حرصي ميگويد : اون مارمولک گناه داره ...
چشمانم را گرد ميکنم : مارمولک ؟؟؟ اون بيچاره انقدر دلرحمه و ساده ...
با حرص ميگويد : اره خوب دلرحمه و ساده ... ببين همينجا بهت بگم اگه ميخواي سوسول بازي در بياري از بازي گمشو بيرون...
ميخندم : خوب بابا جرا جوش مياري...
ميگويد : من بايد برم اگه اين مارمولک بذاره ...
باهم سمت بقيه ميرويم ...
رامين : چي شد موندي توش....
ميترا : نخير ... ما اصولا کم نمياريمو طرف مقابلمونو به کم اوردن تشويق ميکنيم ...
رامين نيش خندي ميزند ...
ميترا :ادرسو واسه رها اس ميکنم بايد برم ...
منو باران را بوس ميکند ...
رامين : پس من چي؟
ميترا با چشمان گرد نگاهش ميکند : شما کلاتو بنداز بالاتر ...
ميخندم به شيطنتاي رامين عادت دارم...
با همه خدافظي ميکند و سريع تاکسي اي ميگيردو ميرود ...
از ميان چند نفري که ايستادند دختري نزديکمان ميايد ...
مثل همه ي فروشنده هاي پاساژ تيپش کاملا به اسمش ميخورد...
هه فروشنده ...
روبه رامين با صداي نازکي ميگويد : آمممم ببخشيد ميشه منم بيام فرداشب؟
رامين با چشمان گرد شده نگاهش ميکند ...
اخم ميکنم ... اينجور دخترا فقط ياد سونيارا برايم زنده ميکند ...
رامين : نخير ...
دختر : خيلي بدي اخه چرا ؟ من از شما خوشم اومده ...
نفسم را با حرص فوت ميکنم رامين که فهميد عصبي شدم ميگويد : اول بايد از خانومم اجازه بگيرم ...
دختر با تعجب مرا نگاه ميکند : شما همسرشوني ...
باران : نخير منم ...
خنده ام ميگيرد چه شير تو شيري شده ...
رامين هم خنده اش گرفته ...
دختر : خوب ببخشيد من فکر کردم شما ...
باران ميان حرفش ميرود : خوب بسه ديگه نميخواد توضيح بدي...
دلم ميخواهد بغلش کنم و محکم فشارش دهم اين فنچ غيرتي شده را ...
دختر سريع ميرود ..
رامين سمت باران ميرود ...
لپش را ميکشد : اي عوضي ميگن حلال زاده به داييش ميره ها...
باهم سمت ماشين ميرويم و تا خانه همه سکوت ميکنم چقدر اين بيرون رفتن پر حاشيه بود..


خیلی وقت است ک از ماهان خبری ندارم ...
به قدری دلتنگشم که دعا میکنم زودتر بیادی به دنبالم و با زور ببرتم ...
این چند روز هر چه قدر فکر کردم دیدم فراموش کردن این مرد سخت ترین قسمت زندگیم است ...
حتی اگر من بخواهم فراموشش کنم شایانم چه میشود ...
هر بار که به چشمان شایانم نگاه میکنم دلم اشوب میشم ... هم دلتنگ ماهان میشوم ...
هم به این تنهایی و بلا تکلیفیه خودم فکر میکنم ....
هم به اینکه شایان را چطور بدون پدرش بزرگ کنم ...
این چند وقته چشمان سونیا و خنده های قاه قاهشان کابوس شبهایم شده ...
بد جور گیر کرده ام ....
هم میخواهم از زندگیه الانم خارج شوم ...
هم ازینکه ماهان هنوز هم تقاص پس نداده دلخورم ...
امروز با میترا قرار گذاشته ام ... کمی به بیرون برویم ...
البته خودم حس هیچ کاری را نداشته ام و فقط اصرار زیاد میترا باعث شده بیرون بروم ...
این روزها فقط دلم یه چیز میخواهد اینکه فقط ماهان گوشه ای بنشیندو من خیره نگاهش کنم ...
بغض میکنم ....
هیچ چیز نمیخواهم ...
حتی اغوش گرمش را فقط نگاهش را به من پس بدهد ...
کت چرمم را میپوشم و بعد از برداشتن کیفم شایان را به مادرم میسپارم و از خانه خارج میشوم ...
چطور میشود از یادم برود ....
دلم فریاد میزند خدایا مرا به اغوش بکش و ازین زندگیه مسخره بیرونم کن ...
-: دورت بگردم بیا خودم از زندگی مسخرت بیرونت میکشم ... هم بیرون میکشم هم به اغوش ...
وحشت زده برمیگردم سمت صدایش ....
باورم نمیشود ...
چشمانم پر از اشک میشود ....
زل میزنم به چشمانی که دنیایم را اسیر کرد ...
با چشمان براق نگاهم میکند ...
زبانم بند رفته ... فکرم را به زبان اورده ام ...
نزدیکم میشود ...
بهترین بوی عطر دنیا در ریه هایم حس خواستن اغوشش را برایم تحریک میکند ...


انقدر نزدیکم میشود که نفسم حبس میشود ...
موهای اصلاح کرده اش را به سمت بالا حالت داده ...
پوست برنزه اش جذابیت فوق العاده ای در صورت بی نقصش به وجود اورده ...
خدایا چه کردی با این مرد ...
چطور میتوان در صورتش یه اشکال پیدا کرد ....
لعنت برتو ماهان که مرا اسیر خودت کرده ای ....
با صدای دورگه عجیب جذابی میگوید : دیوونه ی خر میخوای منو بکشی؟
لبم را گاز میگیرم ....
تمام اندامم با حرفش میریزد ...
با اینکه از الفاظ خر و دیوانه استفاده کرد ولی ...
اه ماهان ... خوب بلدی مرا از خود بیخود کنی ....
بازویم را در دستش میگیرد ....
بخار دهانش روی صورتم میپاشد ....
میگوید : لعنتی یه چیزی بگو ...
بغضم را فرو میدهم ...
از ضعیفیه خودم اعصابم متشنج میشود ...
با سرتقی بازویم را از دستان گرمش بیرو میکشم ... انگار دیوانه شده ام ...
پشتم را میکنم بهش و تند راه میروم ...
لعنت به تو ماهان ....
اشکهایم سرازیر میشود و تند تند پاکشان میکنم ...
پشت سرم داد میزند : رها وایسا ...
بی توجه بهش سرعتم را بیشتر میکنم ... انگار میخواهم بروم جایی که هیچکس نباشد ...
میخواهم ازش فرار کنم ...
فرار کنم که خودم را لو ندهم .... اگرچه ماهان به قول خودش مرا ببیند تا ته خط میرود ....
نرسیده به کوچه ی فرعی ای دستم را میکشد ...
به یک باره به اغوشش پرت میشوم ...
بدون توجه به من دستش را محکم دورم حلقه میکند و مرا ..................
زمزمه میکند با صدای مست کننده اش : ای .... دلم یه ذره شده بود ... ..
دیگر نمیتوانم ...
محکم چنگ میزنم به کت گرمش ....
میخندد زیر گوشم : رها..
بوسه ای گرمی روی گونه ام میزند : دیوونه ی من ...
میگویم : ماهان ...
صورتش را مماس با صورتم میکند ... بینی و پیشانیش را به بینی و پیشانیم میچسباند ...
با لبخند پر ارامشی میگوید : جان ...
اب دهانم را قورت میدهم ....
در سرم میگذرد میشود یه لحظه حرف نزنی ....میشود یه لحظه سکوت کنی تا حال عادیم را به دست اورم ...
میگویم : ازت متنفررررررررم ماهان ...
لبخندش عمیق میشود : ای جانم ...
دندان هایم را روی هم فشار میدهم : ازت متنفرم ماهان متنفر بیشرف ...
بلندتر میخندد : من کشته مرده ی ابراز احساساتتم...
چشمانم را با حرص میبندم از خودم عصبانیم ....
میگوید : تو نمیخواد واسه من عدا و اصول بیای ... بچه جون میفهمم نمیتونی از من متنفر باشی ... این حرفاتم واسه اینه که جلوم کم اوردی ...
اخم میکنم : نخیر ...
کمی صورتش را عقب میبرد دستانش را بالای سرش به حالت تسلیم میبرد : باشه باشه غلط کردم ...
به زور لبخندم را میخورم و پشت چشمی نازک میکنمو رویم را برمیگردانم ...


نگاهم ميکند با عشق : تا دلت ميخواد واسم ناز کن الان دور دور توئه خانوم ...
با خشم نگاهش ميکنم : دور دوره منه؟؟؟
نيش خند ميزنمو با بغض ميگويم : نه ترخدا بيا دور دوره تو باشه ... البته اگه هنوز سير نشدي ...
لب به دندان ميگيرد ..
هيچ نميگويم ...
دلم پر است ...
از دستش عصباني شده ام که اين چند وقت نيامد پيشم ...
اخم ميکنم ....
ميگويد : متاسفم رها ... بذار جبران کنم ...
سرم را بالا ميبرم که اشک چشمانم از بين برود : جبران شدني نيست ... خودتم خوب ميدوني ...
آهـــ بلندي ميکشد : اره ميدونم ... ولي ميشه يکميشو جبران کرد ... نميشه؟
گلويم از شدت حرص و بغض ميسوزد : حتي يکميشم نميشه ... ميشه ماهان ؟
هه ماهان سرش را پايين انداخته ... يعني ميشود ؟؟
ادامه ميدهم : مثلا منظورت از يکميش چيه ... اها ميخواي اينکه هوو اوردي سرمو جبران کني؟
صدايش خش دار ميشود : فقط بينمون يه صيغه محرميت بود ...
کلمه ي صيغه سوزش وحشتناک به قلبم وارد ميکند ...
ماهان : اون صيغه هم فقط واسه بسته نگه داشتن دهنش بود ...ميخواستم ... حرفي نزنه که
بين کلامش ميروم با خشم : حرفي نزنه که صيغته ها ... که من بيشتر اذيت شم .. که باور کنم ازدواج کردي باهاش ...
با دستش چنگ ميزند به پشت گردنش ...
با تنفر ميگويم : منو ذره ذره کشتي ماهان ...از اون توقع خيلي بيشتر ازينا داشتم ولي ازتو ....
سرم را با ناباوري تکان ميدهم ...
هنوز هم باورش تحمل اين چند سالم برايم عذاب اور است ...
چشمانم را ميبندم : از تو توقع نداشتم ... از تويي که همه دنيامو پر از عشق کردي ... يه عشق پاک .. توقع نداشتم ...چطور ميشد به اين فکر کرد يه عشق پاک توش خيانت بياد ... باورم نميشه هنوز ماهان ...
ميگويد : رها هرچي بگي حق داري .. ولي ببين ... حالو روزمو ببين ... من کم اوردم ديگه .. خسته شدم ... دلم يه زندگي اروم ميخواد ...
قدم هاي خسته اش را سمت پياده روي کوچک کنار کوچه بر ميدارد ...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 57
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 187
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,038
  • بازدید ماه : 17,996
  • بازدید سال : 145,099
  • بازدید کلی : 11,642,239